گفتن

گفتن

λεγειν

 مهربان نباشیم. (البتّه مهربانی از نتایجِ تبعیِ اخلاقی‌بودن است، امّا اگر مهربان نباشیم، قطعاً اخلاقی هم نیستیم.)
کم‌ و بی‌سواد باشیم و بمانیم و هر مقدار که می‌شود سعی داشته باشیم به سوادمان افزوده نشود. متأسّفانه سواد، شرطِ لازم (و نه کافیِ) اخلاقی‌بودن است.
اگر علی‌رغمِ تلاش‌ها و امتناع‌مان از اخلاقی‌بودن، هم‌چنان در جادّه‌ی اخلاق حرکت می‌کنیم، می‌توانیم به سمتِ گردنه‌ی شهرت سرعت‌مان را زیاد کنیم. در اغلبِ موارد جواب می‌دهد.
هیجانی باشیم و تصمیم‌های کوتاه‌مدّت‌تر و نقض‌شدنی‌ بگیریم.
جایی که سکوت و انکار و تغافل به تحکیمِ روابط و پیوندها می‌انجامد، حتماً ساکت نباشیم و جایی که گفت‌وگو و به زبان آمدن، باعثِ نجاتِ حیات یا یک امر و مسئله‌ی حیاتی می‌گردد، سکوت کنیم.
سخن‌چینی آبِ روی آتش است. خصوصاً اگر پیش‌تر گریدِ غیبت، حسادت و تنفّر را هم اخذ کرده باشیم.
خسیس باشیم. خسّت، به‌خوبی نافی و ناقض و مانعِ اخلاقی‌بودن است.
پرخاش‌گر باشیم. اصلاً تو گویی دسیبل‌براخلاق واحدِ این ماجراست.
متواضع نباشیم. به هیچ وجه.
تکبّر، غرور، تعصّب و جهل، تأثیراتِ مشابه و مفیدی در این راستا می‌گذارند.
برای درک و فهم و إشعار، وقت و انرژی صرف نکنیم. («چه کاریه؟»)
بی‌نظم باشیم. -چه‌را که متأسّفانه نظم از مؤلّفه‌های اخلاق است.
در ایران زنده‌گی کنیم و محلِّ ارتزاق‌مان شغلی باشد وابسته‌ی جیبِ مردم.
در ایران زنده‌گی کنیم و شاغل در شغلی اداری و در تکافوی ارتقاءِ رتبه‌ و جای‌گاه.
در ایران زنده‌گی کنیم و پزشکِ فوقِ تخصّص باشیم و تمامِ ایّامِ هفته (غیر از پنج‌شنبه و جمعه که وقتِ صفا و عشق و حال است) را برویم مطبْ بیمار ویزیت کنیم از چهارِ بعدازظهر تا دوازدهِ شب و صبح‌ها هم بیمارستان عمل داشته باشیم. اگر بتوانیم چندبیمار را باهم ویزیت کنیم و زنگی را هم در مطب تعبیه کنیم که موقعِ ویزیتِ یک‌سری بیمار، سریِ بعدیِ بیماران را هم فراخوان کنیم نورٌعلی‌نور است.
در ایران زنده‌گی کنیم و پلیسِ راه‌نمایی‌وراننده‌گیِ شاذّ و استثناءِ از اکثریّتی نباشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و پلیسِ ناجای معمول و تیپیکالی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و بازجوی نهادهای امنیّتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و کارمندِ واحدِ ضمانت و گارانتیِ هر شرکتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و مسئولیّتی دولتی-حکومتی داشته باشیم که اقتضاء می‌کند هرازگاهی پشتِ تریبون صحبت کنیم و مواضع‌مان را اعلام و بیعت‌ها را نیز تجدید.
در ایران زنده‌گی کنیم و کارمندِ اداره‌ی کتابِ وزارتِ ارشاد در بخشِ ممیّزی و مجوّزها باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و رئیسِ صداوسیما یا معاونش یا مدیرِ یکی از شبکه‌هایش یا ناظرِ پخش و مسئولِ ممیّزی‌‌اش و مجریِ اخبارش و خبرنگارش و... باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و مدیر، کارمند، بلیط‌فروش، دادزن، راننده، شاگردراننده و در نهایت اتوبوسِ یک شرکتِ مسافربریِ بینِ‌شهری باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و بازرسِ سازمانِ تعزیراتِ حکومتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و تولیدکننده‌ی خودرو باشیم. لیزینگ و استاندارد و فروش و خدمات هم ایضاً.
در ایران زنده‌گی کنیم و ناشرِ دولتی یا مدیرمسئولِ یک نشریه‌ با بودجه‌ی کاملاً دولتی-حکومتی باشیم.
در ایران زنده‌گی کنیم و... ممم، به گمانم همین کافی‌ست که در ایران زنده‌گی کنیم.

نوشته شده در جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک:
هرجور که تأمّل می‌کنم، علّتِ بسیاری از رفتارهای اجتماعی‌مان را هم‌آن قصّه‌ی میمون‌ها و موز و پارادایمِ منتسب به اینشتین می‌بینم. یعنی عقلِ تعطیل‌شده و زیستِ اخباری‌گونه و جهالتِ آهیخته و در کنارِ همه‌ی این عوامل (که هرکدام به تنهایی برای سقوطِ کشوری کافی‌‌اند)، حکومتی ایدئولوژیک و بسته، با بلاهتی سیستمیک و منتشر.
تک‌تک‌مان به چیزهایی معترضیم -یا به‌تر است بگویم از چیزهایی رنج می‌بریم که خود در ایجادِ آن نقشِ مؤثّر داریم. یعنی غریزه‌ و شناختِ حسّیک /یا «شناختِ ناشی از تجربه‌ی مغشوش» را داریم، امّا هسته‌های «سی‌‌پی‌یو»ی تشخیص‌مان به «شهودِ علمی» و «استدلال» راه نمی‌بَرَد. ترافیک و خودروی تک‌سرنشین می‌تواند مثالِ مبیّنی بر این معضل باشد. یعنی از ترافیکی بیزاریم که خودمان به‌وجودش می‌آوریم. و اگر از تک‌تکِ راکبینِ صاحبِ خودرو بپرسی، هزاران دلیل و توجیهِ جگرسوز و امرجنت می‌آورند برایت که اگر ماشین هم نداشتند، یک‌جوری قرض می‌کردی و حتماً ماشین را برایشان می‌خریدی. تقریباً در عمده‌ی معضلاتِ اجتماعی به هم‌این مدل عمل می‌کنیم. طوری که اگر یک‌نفر اوت بزند و زبانم لال «استدلالی» ببیند و آسیبی را شناسایی و تحلیل کند، چنان با چوب و چماق از خجالتش در می‌آییم که به بارِ دوّم و نفرِ بعدی نکشد. هم‌آن قصّه‌ی میمون‌های اینشتین. نویسنده‌ای در کتابی آورده بود: «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد»؛ وضعیّتی داریم و ملّتی هستیم که مؤمن‌هایش پیش‌کش، لاأدری‌ و لائیکش هم قالبی و منتظم و ترسو و مقلّداند.
دو:
«شهرِ زیبا»ی اصغرِ فرهادی را دیدم. برای بارِ دوّم بعد از چندسال. با فهمِ امروزم خیلی دوستش داشتم. در یک جمله یک مسئله‌ی کاملاً بدیهی را گوش‌زد می‌کرد علاوه بر همه‌ی سؤال‌ها و انتقاداتش؛ این‌که «حیات» از عشق هم مهم‌تر است. مؤدب سطری دارد مضموناً میانِ یکی از شعرهایش که «آن‌ها که داناتراند، پیش از زلزله می‌میرند». عجیب آقای اصغر فرهادی مسیرِ اضمحلالِ اخلاق را در جامعه‌ی ایران از خیلی پیش‌تر دیده و حتّا فیلمش را هم ساخته. آدم وحشتش می‌گیرد فیلمِ بعدیِ او را ببیند. که جای شکرش باقی‌ست فعلاً دوربینش حول و حوشِ پاریس می‌گردد.
سه:
این‌روزها سخت به بی‌سوادی‌ و بی‌مهارت‌ بودنم پی برده‌ام و دارم به قولِ ایرج‌خانِ جنّتیِ‌عطایی «دوباره‌گی» می‌کنم. تقویمم را برگردانده‌ام به سه‌چهار ساله‌گی، هنر و مهارت‌هایی که می‌بایست و نیاموخته‌ام را دارم تحصیل می‌کنم. ویرانه‌ایست که ویرانه‌ترش نمی‌خواهم. کوبیده‌ام که بسازم. یک‌جایی که واقعاً بشود تویش «زنده‌گی» کنم، نه این‌که ادایش را درآورم.
چهار:
همین.

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |