گفتن

گفتن

λεγειν

همیشه احساسِ مثبتی نسبت به شادی‌های جمعی داشته‌ام. حتّا به‌واسطه‌ی این احساس، آئین‌ها و بهانه‌هایی که شادیِ جمعی می‌آفرینند را هم بسیار دوست می‌داشته و دارم. مثلاً ماهِ رمضان یکی از این آئین‌هاست. تا جایی که در خاطرم هست، تصوّرِ نزدیک‌شدن به این ایّامْ حالِ خوشی در من ایجاد می‌کرده. یک حالِ خوشِ کاملاً روان‌شناختی و نه الزاماً اعتقادی. چندروزِ پیش یک ساندویچی خوردم که ریحان داشت. به محضِ این‌که طعمِ ریحانش رفت زیرِ زبانم، پرت شدم به همه‌ی افطارهای سال‌های پیش و شاد شدم از تصوّرِ این‌که ایّامِ افطاری‌خوری و دورِهمیِ رمضان نزدیک است. رمضان همیشه ایّامِ دل‌چسبی بوده‌است برایم. بیدارماندن‌های تا سحر (که البتّه بعد از دورانِ مدرسه توانستم تجربه‌اش کنم) و مشغول‌شدن به اموری مثلِ اینترنت و کتاب‌خواندن و بعد، سحری را خوردن و مثلِ خرس خوابیدنِ بعد از نمازِ صبح و بیدارشدن حوالیِ ظهر و از حدودِ ساعتِ چهار در جریانِ عطرِ غذاها و دسرهای افطاری قرار گرفتنِ شامّه و خریدِ اقلامِ موردِ نیاز برای افطار و اوجِ این فستیوال، سفره و میزِ افطاری با رنگ‌های مهیّج و وسوسه‌گرش و نان و پنیز و سبزی و خرما و چای و خوردن و ولو شدن یک‌ طرفی. انگار در رمضان آدم‌های همیشه‌جدّی، غم‌گین، عبوس، ناراحت و معمولی، یک تصمیمِ جمعی گرفته‌اند برای این‌که یک‌ماه را شاد و مهیّج زنده‌گی کنند. یک‌ماه رنگ واردِ زنده‌گی‌های خاکستری‌شان شود. و جالب این‌جاست که ابداً این احساس را نسبت به محرّم نداشته‌ام هیچ‌وقت. علی‌رغمِ این‌که تا هم‌این چندسالِ پیش مثلِ همه در مراسمِ محرّم شرکت می‌کردم، هیچ‌وقت شبیهِ خیلی‌ها نه دل‌تنگِ رسیدنِ محرّم بوده‌ام و نه از آن خوشم آمده. هیچ‎‌وقت چیزی دل‌تنگِ محرّمم نکرده. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم دلیلش این است که در محرّم اصلِ قصّه چیزِ شادی نیست. چیزی نیست که هم‌کناری و صمیمیّت و امید به زنده‌گی را در ما تزریق و تشدید کند.
یا احساسی که نسبت به ایّامِ جامِ جهانی و یورو دارم هم شبیه به ماهِ رمضان است. جامِ جهانی و یورو هم یک‌جور ایّامِ شادیِ جمعی‌ست. کل‌کل و کُری‌خوانی و پیش‌بینیِ نتایج و طرفِ یک تیمی را گرفتن و با خانواده بازی‌ها را دیدن و استرسِ بازی‌های فاینال و... از تصوّرِ نزدیک‌شدن به جامِ جهانی هم حالم خوش می‌شده همیشه. شاید هم یک دلیلش این باشد که جامِ جهانی همیشه حوالیِ خرداد برگزار می‌شد و خرداد در گفتمانِ محصّلی مساوی بود با آزادی از بندِ تکرارِ نظمِ پادگانیِ آموزش‌وپرورشِ ایران.
برنامه‌های شهیدی‌فرد (خصوصاً پارکِ ملّت) هم احساسِ مشابهی در من ایجاد می‌کرده. نزدیکِ شروعِ پارکِ ملّت که می‌شد، شعله‌ی سماور را زیاد می‌کردم و خرمایی و شیرینی‌ای برای کنارِ چای آماده می‌کردم و با بابا می‌نشستیم به دیدنِ برنامه. پارکِ ملّت اساساً برنامه‌ی شادی بود و رسماً موضعش را اعلام می‌کرد. به صراحت می‌گفت که قصدش آرامش‌‌ و امید بخشیدن به مردمی‌ست که صبح تا شب مشغولیّت داشته‌اند و حالا قرار است به استقبالِ استراحتِ آخرِ شب بروند. امّا هرگز نه به سمتِ سانتی‌مانتالیزم رفت و نه پوپولیزم و سطحی‌گریِ نسخه‌های جعلیِ این‌روزهای تله‌ویزیونِ سَبکِ دارابی و ضرغامی. موضعِ پارکِ ملّت دقیقاً به خاطرِ حضورِ شخصِ شهیدی‌فرد عمیقاً فرهنگی و اندیش‌مندانه و فرهیخته بود. احترام به هوش و شعورِ مخاطب، کاربلدی و تجربه‌ی پشتِ برنامه و استفاده از به‌ترین‌ها در تیم و پرهیز از تقلید و شعار و دروغ و ریا و کم‌فروشی، مانیفست‌های بدیهیِ شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش هستند. که البتّه مدیرانِ حمیق و دروغ‌گو و ریاکارِ تله‌ویزیون تابَش نیاوردند و ناسره‌ای چون شهیدی‌فرد را از قطارِ بنجلیزمِ حاکم بر رسانه‌شان زدودند و نسخه‌های جعلی و شطح‌گونی چون خسروی و جوادزاده و علیخانی را جای‌گزینِ لایق‌ترین برنامه‌سازِ تاریخِ رسانه‌داریِ این کشور کردند. البتّه جز از این می‌کردند جای اعجاب داشت. ضرغامی را چه به پارکِ ملّت؟ دارابی و فرجی را چه به شهیدی‌فرد؟ هم‌آن بِه که به جلالی و خسروی و اقران و امثال‌شان مشغول باشند. ما را هم نسبتی و امیدی با این «کاریکاتورِ رسانه» نیست.
خلاصه این‌که شادی‌های جمعی غنیمتِ محض‌اند از نظرِ من. و بهانه‌هایی که باعثِ شادیِ جمعی باشند هم. خوش‌حالم که افطاری‌های ریحان‌دار و جامِ جهانیِ ایران‌دار نزدیک‌اند و امیدوارم جشنِ رفتنِ ضرغامی و باشگاهِ خبرنگارانِ دروغ‌گو را با برگشتنِ شهیدی‌فرد و متانت و راست‌گویی به صفحه‌ی شیشه‌ای جشن بگیرم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اصلاَ قصّه، قصّه‌ی دریوزه‌گیِ دیپلماتیک نیست، قصّه‌ی روسپی‌گری با عللِ اقتصادی‌ست.
تاریخِ ملل را که مطالعه می‌کنی، منصفانه‌ترین قضاوتی که حقْ اقتضاء می‌کند داشته باشی، این است که در عمده‌ی موارد «قدرت» در دستِ نااهلان و زورگویان و ظالمان و تندروها بوده. امّا این‌که چه چیزی باعث می‌شده عنانِ ثروت و قدرتْ انحصاریِ این گروه از آدم‌ها باشد، فقط این نبوده که آن‌ها اهلِ زدوبند و فریب و امثالِ این جرائرِ رفتاری بوده‌اند، بلکه بخشِ مهمّی از این اتّفاق، ناشی از «اشتباهاتِ» خودِ مردم در فهم، شناخت، تصمیم‌گیری  و انتخاب بوده. یعنی بشر در بیش‌ترِ مواقع از آن‌ چیزی رنج کشیده که مستقیم یا غیرِمستقیم «خود» بر سرِ خود آورده است. و این فرمول در همه‌ی تاریخ صادق بوده و زمانه‌ی ما هم فارغ و مجزّای از اعصارِ پیشینی و اقوامِ ماقبلِ خودش نیست. در عصرِ ما هم افسارِ بزرگ‌ترین بنگاه‌های اقتصادی و مهم‌ترین مراجعِ سیاسی در دستِ عناصر و تفکّراتی‌ست که استحقاقِ «انسانیِ» این مراجع و عناوین را ندارند.
به زبانِ امروز یعنی افتادن در دامِ این اشتباهِ تاریخی که گمان کنیم امریکا و انگلیس به فکرِ مردم کشورهای جهان (خصوصاً مردمِ کشورهای پُرمنابع و توسعه‌نیافته) هستند، خطایی بس بزرگ است. هیچ‌کجای رزومه‌ی تاریخیِ این دوکشور (لااقل در صدساله‌ی اخیر) نشان از این ندارد که آ‌ن‌ها لطفی توانسته باشند به کشوری جهانِ سوّمی کرده باشند غیر از به ارمغان آوردنِ استعمار و استثمار و خرابی و جنگ‌زده‌گی و ناامنی. امّا جهانِ امروز و مناسباتش هم به گونه‌ای نیست که بشود با زیستِ تک‌سلّولیِ اقتصادی و سیاسی در آن، به جایی رسید. جهانِ امروز -بی‌اعتنا به مرزهای جغرافیایی- مرزهای جدیدی برای تعامل و ارتباط تعریف کرده است. تعاملی پویا و هرروزه بینِ اقوام و مللِ مختلف. مثلاً شما با یک کانکشنِ پهن‌باندِ لوإسپید و نوشتنِ آدرسِ سایتِ موردِ نظرتان در أدرس‌بارِ مرورگرِ فایرفاکس، در آنِ واحد از تهران به امریکا و از آن‌جا به سوئد می‌روید و اگر سرِ راه با استفاده از وی.پی.ان. سری به توکیو، کانادا یا اطرافِ خیابانِ پیروزیِ خودمان نزنید، به سلامت در باندِ فرودگاهِ لپ‌تاپِ چینیِ خود لندینگ می‌کنید. اصلاً چه‌را این‌قدر راهِ دور برویم؟ شما به‌عنوانِ یک مسئولِ رده‌اوّلِ کشورتان مشغولِ سخن‌رانی دربابِ توانِ داخلی و نیروی درون‌زا و تهییجِ روحیه‌ی خودباوری و إنذاز پیرامونِ گره‌نزدنِ نیازمندی‌های کشور به مذاکراتِ بین‌المللی هستید، صدای شما با مایکروفُنِ آلمانی و به کمکِ اکولایزرِ انگلیسی و دوربینِ ژاپنی ضبط می‌شود و از طریقِ بی.‌تی.اس.های زیمنس یا نوکیا مخابره می‌شود و با کیبوردِ لپ‌تاپ‌های دِل پیاده می‌شود و مسئولِ تحریریه‌ی سایت‌تان با آی‌.پدش آن را بازخوانی می‌کند و نهایتاً روی سایت‌تان که هاستش را از سرورهای یک شرکتِ آلمانی اجاره کرده‌اند، به ضمیمه‌ی یک پوستر که گرافیست‌تان با ایلوستریتر و فتوشاپِ شرکتِ ادابی طرّاحی‌اش کرده آپ‌لود می‌شود. حدِّ استقلالِ اقتصادی در جهانِ امروز هم‌این‌قدر است.
حالا در چنین جهانی که شما با هر منهج و دیدگاهی آلوده‌‌ یا درگیر یا مشمولِ اقتضائاتِ جهان‌محلیّتِ آن هستید، سَبکِ شما در تعامل با این واقعیّت و موقعیّتی که از پسِ نسبت‌تان با این روند برای خود ایجاد و احصاء می‌کنید، خیلی اهمّیّت دارد. شما می‌توانید با اخم و انقباض و عدمِ واقع‌بینی، ارتباط‌تان را با شبکه‌ی تصمیم‌سازیِ اقتصادی و سیاسیِ جهانی به حدّاقلِّ ممکن برسانید و نارضاییِ عمومی را در داخلِ کشورتان بالا ببرید و تجارت‌تان را با مشکل مواجه کنید و اقتصادتان را به مرزِ فلاکت و بحران برسانید، یا این‌که در عینِ حفظِ روحیّه و تفکّرِ استقلال و خودباوری، با اتّکاء به نرخِ رضایتِ عمومیِ داخلیِ بالا و منابعِ سرشار و وجهه‌ی بین‌المللی‌‌ای که در روندِ تصمیم‌سازیِ جهانی کسب کرده‌اید، ابتکارِ عمل را در دست بگیرید و در صحنه حضورِ فعّال داشته باشید. البتّه برای نیل به چنین موقعیّتی حتماً باید کم‌تر شعارهای «مرگ بر» از تریبون‌هایتان پخش شود.
درواقع قصّه، اصلاً قصّه‌ی دریوزه‌گیِ دیپلماتیک نیست، قصّه‌ی احتراز از افتادن به ورطه‌ی روسپی‌گری با عللِ اقتصادی‌ست. چه‌گونه‌ عزّتی‌ست که شمارا از تعاملِ هم‌راه با کیاست -امّا با الدرم‌بلدرمِ کم‌تر- با جهان بازمی‌دارد، امّا ابایی از این‌که به سرافکنده‌گی، فلاکت، فقر و اضمحلالِ اقتصادی بیفتید، ندارد؟ و این درحالی‌ست که مفرّی از جهان‌محلّیّتِ اقتصادی و فرهنگی برایتان متصوّر نیست، مگر این‌که کوچ کنید به اعصارِ ماقبلِ تمدّن یا به سیم‌خاردارهای یک پادگانِ هشتادمیلیونیِ نظامی. که خدارا هزاران‌مرتبه شُکر، جامعه‌ی ایرانی نه قابلیّتِ پیش‌روی به سمتِ چنین چیزی را دارد و نه گمان می‌کنم چنین میلی در مسئولین و مراجعِ مذهبی‌مان وجود داشته باشد.
حال که گریزی از هم‌بسته‌گیِ اقتصادی و فرهنگیِ جهانی نیست، به‌تر نیست تصمیم‌ساز و فعّال باشیم تا (صِرفاً در کلام) مستقل، امّا در حقیقت منزوی و منفعل؟ آیا به‌تر نیست کمی در شعارها و قرائت‌هایمان -که وحیِ مُنزَل نیستند- تعدیل ایجاد کنیم و کیفیّتِ عمومیِ زنده‌گی را بالاتر ببریم و به استقلال و خودباوری دیگرگونه نگاه کنیم و اندیشه‌هایمان را به آن‌چه که در واقعِ امر دارد بر ما و بر همه‌ی مللِ جهان إعمال می‌شود نزدیک کنیم؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی دلم یک‌جایی مثلِ کلیسا می‌خواهد. یک آپشنی مثلِ اتاقِ اعتراف. نه برای اعتراف، برای ریختنِ خودم روی داریه. یک‌جایی که کسی باشد همه‌ی حرف‌هایم را بشنود. همه‌ی خودم و زنده‌گی‌ام را برایش توضیح دهم. همه‌ی احساسات و افکارم را عریان و به‌تمامه برایش بگویم. دستِ آخر، وقتی خالیِ خالی شدم، عاقلانه نگاهم کند و بگوید چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. دلم یک رفیقِ روان‌شناس می‌خواهد. یک کسی که بداند زمینه‌ی سایکلاجیکالِ اندیشه‌ها و احساساتم چیست. اصلاً خطا و صواب را برایم مشخّص کند. آدم گاهی خسته می‌شود از خودش. از این‌که خودش همیشه برای خودش تصمیم بگیرد. از این‌که دستش سرِ زانوی تحلیل‌های خودش باشد. مگر «من» چه‌قدر می‌فهمم که بخواهم راه‌نمای خودم باشم؟ اصلاً از کجا معلوم آن‌ چیزی که از خودم می‌فهمم حقیقتاً آنی باشد که هستم؟ بالاخره این هم یک علم است. آدم‌هایی برای کسبِ چنین مهارتی سال‌ها درس می‌خوانند. امّا از طرفی روان‌شناسِ خوب هم هزینه‌اش بالاست. به دردِ آدمی مثلِ من -درویش‌مآب- نمی‌خورد. پس فعلاً باید قیدش را بزنم. البتّه ناشُکری نمی‌کنم. همیشه رفقایم بِه ز آنی بوده و هستند که استحقاقِ من اقتضاء می‌کرده. همیشه داشته‌ام کسانی را که در زمینه‌ای راه‌نمایم بوده‌اند، یا آن‌قدر باهوش و باتجربه بوده‌اند که بتوانم روی هم‌فکری‌شان حساب کنم. ولی یک کسی که روان‌شناس باشد به‌تر است. یک کسی که بتوانی سیر تا پیازِ حتّا جزئی‌ترین احساسات و افکارت را برایش تشریح کنی.
یک‌روزی که پول‌دار شوم می‌روم پیشِ یک روان‌شناسِ خوب. دوست دارم براساسِ تجربه‌اش در مطالعه‌ی مواردِ مشابه، بگوید جزءِ کدام‌ دسته‌ی فراوانی‌ام و چه عاقبتی در پیِ شخصیّتِ روانی‌ام هست. دوست دارم برایم مشخّص کند این‌که فلان عقیده‌ی خاص را دارم علّتش درک و تجربه‌ی شخصی و وضعیّتِ هورمون‌هایم است یا واقعاً آن عقیده زاییده‌ی یک روالِ منطقیِ ذهنی‌ست که طی کرده‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی لحظاتی در زنده‌گیِ آدم پیش می‌آید که حسّی دیگرگون و فراموش‌ناشدنی در خاطرِ ما پیدا می‌کنند. انگار نوعی آنِ اثیری با خود دارند. کسی باغ‌چه‌ی دلت را بیل می‌زند مثلِ این‌که. امروز یکی از آن لحظات را تجربه کردم. سرِ کوچه منتظرِ تاکسی ایستاده بودم؛ تاکسی آمد و سوار شدم. به پیچِ خیابان نرسیده بود که متوجّهِ «عمومرتض» (هم‌آن عمویم که مبتلا به سندرومِ داون است و پیش‌تر چندباری درباره‌اش نوشته‌ام) شدم که ایستاده بود زیرِ نورِ بعدازظهر و به جایی در افق خیره شده بود. از پنجره برایش دست تکان دادم. چهره‌اش شبیه به کسی بود که نصفه‌نیمه متوجّه شده باشد و دوبه‌شک مانده‌ست که آشنایی دیده یا نه. هم‌آن‌جور که تاکسی در جهتِ آفتاب دور می‌شد، از شیشه‌ی عقب نگاهش را که نور رویش افتاده بود تماشا می‌کردم. عمومرتضی مثلِ بچّه‌هاست. معصوم و ساده و بی‌گناه و گرم و دوست‌داشتنی. همه‌ی قواعدِ دنیای بی‌دروغش خلاصه‌شده در باهمی و اجتماعِ فامیلی‌ست. البتّه به اندازه‌ی درک و امیالِ خودش اخم و قهر هم دارد، امّا نه از جنسِ اخم و قهرهای ما. اخمی که به لب‌خندی از چهره‌اش محو می‌شود و قهری که به مِهری از دلش. آن‌قدر ساده و بی‌محاسبه و دریغ مهربان است که آدم فقط می‌تواند اشک بریزد. دیده‌ای بچّه‌ها را چه‌قدر آغوش‌گرفتنی‌اند؟
امروز در آن لحظه‌ی به‌خصوص، نگاهِ عمو به سمتِ ابدیّت بود انگار. همه‌ی تهِ دلم خالی شد نمی‌دانم چه‌را. تابه‌حال پیش آمده با خودت بگویی «گورِ پدرِ دنیا، از همه‌ی عالَم هم‌آن یک لب‌خندی که بتوانم بنشانم بر چهره‌ی یکی از عزیزانم مرا بس؟» نگاهِ عمو آن‌قدر خالی‌ام کرد که دلم می‌خواست از تاکسی پیاده شوم و مسیر را برگردم و بروم تا غروبِ جهان در آغوشش بگیرم. دلم برای معصومیّتِ منم تنگ شده...

* مصرعی‌ست از «حافظ».

نوشته شده در جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کم‌تر کسی را می‌شناسم که سریالِ «مدارِ صفردرجه» (ساخته‌ی حسن فتحی) را دیده باشد و در خاطراتش به‌عنوانِ یکی از سریال‌های خوبِ ایرانی مانا نشده باشد. برای من هم این‌چنین بوده. بعد از سال‌ها دی.وی.دی.ِ این سریال را تهیّه کردم و از ابتدا تا انتها با تأمّل دیدمش. حقیقتاً یکی از به‌ترین سریال‌های ایرانی‌ست که تابه‌حال ساخته شده. خصوصاً فازِ اوّلش که می‌شود قسمت‌های ایران و فرانسه (قبل از مراجعتِ حبیب به ایران). فازِ دوّم مقداری کش‌دار شد و اضافاتِ هنری داشت و هم‌چنین از نظرِ من کمی اغراق در مرگ‌ومیر هم داشت که از آن کیفیّتِ نیمه‌ی نخستِ سریال می‌انداختش. نقطه‌ی قوّتِ مدار از نظرِ من قصّه‌ی آن است که یک قصّه‌ی سرِحال و جان‌داری‌ست که به‌ خوبی می‌تواند بارِ سریال را به دوش بکشد و کم نیاورد. در درجه‌ی بعد، اندیشه‌ی فیلم‌نامه و بعد از این‌ها شخصیت‌پردازی و در نهایت بازی‌ها. شخصیت‌پردازی‌هایش به‌قدری خوب و سوهان‌خورده بود که مرا یادِ رمان‌های درخشانِ اروپای شرقی-اسکاندیناوی می‌انداخت. شاید دلیلش تخصّصِ تحصیلیِ نویسنده‌کارگردانِ مجموعه باشد که روان‌شناسی‌ست. الآن که چندروز از دیدنِ آخرین قسمتِ سریال می‌گذرد، هنوز فکر می‌کنم آدم‌های قصّه بخشی از زنده‌گی‌ام بوده‌اند و جای خالی‌شان را احساس می‌کنم.
ویژه‌گیِ بارز و خاصِّ دیگرِ مدار از نظرِ من، توجّهِ هنرمندانه و لطیفِ آن به مسئله‌ی خانواده و عشق است. محبّت و رأفت و رفتارِ رحیمانه‌ی میانِ اعضای خانواده‌ی پارسا به‌شدّت زیباست و آموختنی. از طرفی دوربین و قصّه‌ی مدارِ صفردرجه، آدم‌ها را قضاوت نمی‌کند، مگر این‌که علّتِ رفتارهایشان را به ما نشان بدهد؛ و از این جهت یک نگاهِ رحیمانه‌ی کلّی هم در بسترِ داستان جریان دارد که آن را نرم و دل‌چسب می‌کند. چیزی که ویژه‌گیِ رمان‌های برجسته‌ی جهان است آن‌قدری که من خوانده‌ام و ابداً ربطی به تراژیک‌ و سیاه‌بودن یا نبودنِ قصّه هم ندارد.
در مجموع مدارِ صفردرجه یکی از ادبی‌ترین و زیباترین سریال‌های ایرانی‌ست و اگر این‌گونه سریال‌ها در دست‌رسِ مردم باشد و بیش‌تر ساخته شود، گمان نمی‌کنم میل و رغبتی برای دیدنِ سریال‌های امریکایی و ترکیه‌ای در بینِ مردم‌مان باقی بماند. هرچند که چون تابه‌حال سریال‌های خارجی را (غیر از آن‌چه که از تله‌ویزیون پخش شده) ندیده‌ام، قصد ندارم هیچ‌گونه نگاهِ تخطئه‌ای و قضاوت‌گون به آن‌ها داشته باشم. امّا این را می‌توانم با صراحت بگویم که چیزی از جنسِ مدارِ صفردرجه قطعاً سنخیّتِ بیش‌تری با فرهنگِ کشورِ ما دارد و مضارِّ احتمالیِ آن‌ سریال‌ها را از نظرِ فرهنگی-تربیتی ندارد (یا: کم‌تر دارد).
امیدوارم مسئولینِ امر، امکانات و اعتمادشان را در اختیارِ کسانی چون حسن فتحی قرار دهند و با فضاندادن به نسخه‌های جعلی و سطحیِ این‌چنین مؤلّفین، علاجِ خیلی از وقایعی را که خودشان را هم آزار داده است، قبل از وقوع کنند!

* عنوانِ شعری‌ست از «سعدی گل‌بیانی».

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به مناسبتِ (بیست‌وهفتمین) نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، دلایلِ رفتن و نرفتن به نمایش‌گاه را مرور می‌کنم. یا به عبارتِ به‌تر، فواید و هزینه‌های نمایش‌گاهِ کتابِ فعلی را برمی‌شمرم. از نظرِ من نمایش‌گاهِ کتابِ تهران این خوبی‌ها را دارد:

- یک جشن و گِردِ‌هم‌آییِ بزرگِ فرهنگی‌ست.
- امکانِ دست‌یابی به طیفِ گسترده‌ای از کتب، در زمانی کوتاه، در یک حدودِ مکانی را فراهم می‌آورد.
- عمد‌ه‌ی ناشرین و مؤلّفین تازه‌ترین کتبِ خود را اوّل‌بار در آن‌جا ارائه می‌دهند.
- فرصتِ دیدار و گفت‌وگو با نویسنده‌گان و ناشرین و دست‌اندرکارانِ حوزه‌ی نشر و نگارش در آن به‌وجود می‌آید.
- معمولاً کتاب‌های ارائه‌شده در نمایش‌گاه، از تحفیف‌های 10 الی 30 درصد برخوردارند.
- برای شهر و روستاهایی که از مرکز دورند و کتاب‌فروشی‌های مناسبی در آن‌ها پیدا نمی‌شود، یک اتّفاقِ خوب است در جهتِ دست‌رسی به کتب و مقصدِ خوبی‌ست برای اردوهای دانش‌آموزی و دانش‌جویی.

هم‌چنین این بدی‌ها را نیز:

- نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به هم‌آن اندازه که «نمایش»گاه است، «فروش»گاه هم هست. از این جهت فروشِ بی‌حدّوحصرِ کتابْ توسّطِ ناشرین در آن، عملاً دو حلقه‌‌ از زنجیره‌ی فروشِ کتاب را حذف می‌کند. «پخش» و «کتاب‌فروشی». آن هم با یک ضریبِ بالایی. یعنی اگر قرار باشد من با مراجعه به کتاب‌فروشیِ محلّه یا شهرم دو-سه کتابِ موردِ نیازم را خریداری کنم، معمولاً با مراجعه‌ به نمایش‌گاهِ کتاب، کتبِ شش‌ماه یا یک‌سال را خریداری می‌کنم. حالا حساب کنید شش‌ماه سودِ یک کتاب‌فروشی از یک خریدارِ کتاب را ضرب در آدم‌هایی که از نمایش‌گاه، کتاب می‌خرند.
- مکانِ فعلیِ برگزاری، هیچ ربطی به «نمایش‌گاه» و «کتاب» ندارد و مصلّاست و کارکِردِ اصلیِ آن برگزاریِ نماز و برنامه‌های مذهبی‌ست و دستِ بالا اگر هم قرار بوده باشد که کاربری‌های اقتصادی-فرهنگی هم داشته باشد، در صحن و شبستان و فضاهای اصلی‌اش نبوده، بلکه بخشی از رواق‌های جلوییِ آن برای ایجادِ یک بازارچه تعبیه شده است. نتیجتاً این‌که مکانِ مذکور اقتصائاتِ نمایش‌گاهی و کتابی را حتّا به صورتِ حدّاقلّی نیز ندارد. از معماریِ محلِّ احداثِ غرفه‌ها بگیر تا تهویه‌ی مطبوع و نور و امکاناتِ استراحتی-رفاهی و دست‌رسی و پارکینگ و...
- به دلیلِ اجتماعِ بی‌سابقه‌ی ناشرین و بالتّبع کتاب‌های با موضوعاتِ مختلف، مراجعین و بازدیدکننده‌گانِ نمایش‌گاه هم‌واره بیش‌تر از ظرفیت‌ِ جغرافیایی و مکانی و توانایی‌های سازمان‌دهی و مدیریتی و حراستی و رفاهیِ برگزارکننده‌گانِ آن است. اضافه کنید به این جمعیّتِ پیش‌فرض، اتوبوس‌‌اتوبوس جمعیّتِ دانش‌آموزی و دانش‌جوییِ خسته‌ی از شهرستان‌ها و استان‌های دیگرآمده را هم.
- راه‌های مواصلاتیِ نمایش‌گاهِ فعلیِ کتابِ تهران هم‌واره با دردِسر، ترافیک و اذیّت هم‌راه‌اند. از مترو -که برای سوار و پیاده‌شدن از آن در ایّامِ عادّیِ تهران هم ترافیکِ جمعیّتیِ گاه دیوانه‌کننده وجود دارد- بگیر تا ورودی‌های سواری و اتوبوس‌ها و... . منطقه‌ی عبّاس‌آبادِ تهران در ایّامِ نمایش‌گاهِ کتاب، به قولِ «هادی عامل» به غوغاکده‌ای تبدیل می‌شود. و چه‌قدرها که برای انجامِ کارهای روزمرّه و رسیدن به مقاصدِ هرروزه‌شان در این مناطق، از ترافیکِ علی‌حدّه‌ی این ایّام آسیب می‌بینند و به تعبیرِ من همه‌ی ما در دامن‌زدن به این روندِ پُرتنش و آسیب‌زا با شرکت‌کردن‌مان در نمایش‌گاه سهیم و شریکیم.
- و آخرین بدیِ نمایش‌گاهِ فعلی یک بدیِ اقتصادی‌ست که شاید خیلی لمس نشود و به چشم نیاید، امّا با یک محاسبه‌ی خیلی ساده می‌شود دریافت که چه‌قدر اهمّیّت دارد. به علّتِ کاستی‌های مکانی و انبوه‌بودنِ جمعیّتِ حاضر در نمایش‌گاه، نیازهای آشامیدنی و خوراکیِ بازدیدکننده‌گان هم افزایش پیدا می‌کند. یعنی اگر قرار باشد در یک بازدیدِ عادّی از یک نمایش‌گاهِ در ترازِ استاندارد، یک قوطیِ آب‌معدنی و یک شکلات مارا سرِحال نگه دارد، در نمایش‌گاهِ فعلی، یک وعده غذا به‌علاوه‌ی چندین آب‌معدنی و هرچه که بشود گیر آورد هم شاید کم باشد! بچّه که بودم، باری با عمویم به یکی از شهرهای اقتصادیِ اطرافِ دریای خزر رفته بودیم، هوا آن‌قدر گرم و شرجی و طاقت‌فرسا بود که دستِ کم دوسوّمِ پولی که با خود بُرده بودم صرفِ خریدِ آب و نهایتاً ساندویچی برای زنده‌ماندن شده بود. و آخرالأمر با نمک‌دانی به عنوانِ هدیه برای منزل و دریایی حسرت، آن بازار را ترک کرده بودم!
علی‌أیُّ‌حال با مقایسه‌ و بررسیِ خوبی‌ها و بدی‌های نمایش‌گاهِ کتابِ تهران، به این نتیجه‌ می‌رسم که تا وقتی نمایش‌گاه به این صورت و پیکر و کیفیّت برگزار می‌شود، نه‌تنها می‌توانم در آن شرکت نکنم، که برای خودم واجب می‌دانم احتراز از حضور در آن را؛ تا به اندازه‌ی یک‌نفر که منم، به آسیب‌های اجتماعیِ آن نیافزایم. خصوصاً وقتی که می‌بینم هیچ کتابی نیست که نتوانم بیرون از نمایش‌گاه/ یا از طریقِ جست‌وجو و خریدِ اینترنتی تهیّه کنم. و وقتی که می‌بینم و می‌فهمم که شغلِ کتاب‌فروشی در کشورِ ما، یک شغلِ فرهنگی-اقتصادی‌ست، و از رونق انداختنِ آن هم، جفا در حقِّ «فرهنگ و اقتصاد» است.
در کشوری که ساعاتِ مطالعه‌ و تأمّلاتِ مردم در حدّاقلِ ممکن است، دریغ‌کردنِ سودِ حاصل از فروشِ یک کتاب از کتاب‌فروشی‌ هم خطاست. چه رسد به این‌که مجموعه‌ی افرادِ خریدارِ کتاب از نمایش‌گاه، لااقل دوحلقه از زنجیره‌ی نجیب و سالمِ فروشِ کتاب را از شبکه‌ی فروش حذف می‌کنند. دوحلقه یعنی دو شغل، دو نان‌آور، دو سفره، دو خانواده... که گفت: زمین از آمدنِ برفِ تازه خشنود است/ من از شلوغیِ بسیارِ ردِّپا بیزار...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |