گفتن

گفتن

λεγειν

دین از منظرِ ایدئولوژیک (و به‌مثابهِ باور یا منظومه‌ای از معتقدات)، حتّا در حدّاقلّی‌ترین و فردی‌ترین تفسیرِ ممکن، اقتضائات و کارکردهایی را مترتّب می‌گردد. یعنی «دین» به‌عنوانِ «هست»، دلالت می‌کند. (مرادِ من از دین، هر مدل از باور یا مجموعه‌باورهایی‌ که درباره‌ی خدا، آفرینش و مرگ، از موضعی ماهیت‌گرایانه، محتوم و به صورتِ داناییِ ماقبلِ تجربی اظهارِ نظر می‌کند است.)
دین، مانندِ همه‌ی ایدئولوژی‌های دیگرِ تاریخِ حیاتِ بشر، پیشانی‌نوشت و ایده‌ای درباره‌ی بخش یا بخش‌هایی از زنده‌‎گیِ انسان دارد؛ چه در ساحت و شمایلِ انتخابی خصوصی، و چه در قالبِ رنگ و انتخابی گروهی. دین در تشکیکی‌ترین، پراگماتیستی‌ترین و سروشی‌ترین ادّعای مفروض هم در ریشه می‌گوید «چیزی هست». همین «چیزی هست» نقطه‌ی اشتراکِ همه‌ی ایدئولوژی‌های جهان است. «چیزی هست» یعنی لااقل یک گزاره‌ی قطعی وجود دارد. هیچ ایدئولوژی‌ای وجود ندارد که لااقل یک گزاره‌ی قطعی نداشته باشد. بنابراین فرقی نمی‌کند که تفسیرِ دین، یک تفسیرِ توتالیترِ سیاسی باشد یا یک تفسیرِ رحیمانه-عارفانه-نواندیشانه‌ی موافق با حقوقِ بشر.
دین به‌مثابهِ یک ایدئولوژی، و ایدئولوژی به‌ معنای لااقل یک گزاره‌ی قطعی، غفلت می‌آفریند. یعنی می‌‌گوید چیزی هست و تکلیف می‌کند که درباره‌ی لااقل یک‌ گزاره، تشکیک و تردید و تحقیق و آزمایش و تأمّل و رد و نفی صورت نگیرد.
با این مقدّمه، می‌خواهم به یک یا چند غفلتِ دین‌بنیادِ جامعه‌ی خودمان بپردازم. واضح است که در تحلیلِ مصادیقِ جامعه، از چهارچوب‌های منطقیِ مقتصیِ بحثِ نظری فاصله گرفته می‌شود. به این معنی که اگر آسیب‌شناسیِ غفلتِ دین‌بنیادِ جامعه‌ی فعلی صورت می‌گیرد، تفسیر و قرائت و فرآیندِ اجتماعی‌شدنِ دین در جامعه‌ی ایران لحاظ نمی‌شود، بلکه فرآورده، محصول و واقعیتِ جامعه در نظر گرفته می‌شود.
یکی از غفلت‌های دین‌بنیادِ جامعه‌ی ما، بی‌توجّهیِ فراگیر به نیازهای جنسیِ افراد است. در قوانینِ جمهوریِ اسلامیِ ایران و عمل‌کردِ نهادهای حکومتی و دولتی، رفعِ نیازِ جنسی فقط از طریقِ ازدواجِ رسمی‌ست که معنا می‌یابد و هیچ ساختارِ قانونیِ سازمان‌یافته‌ یا هیچ مارکتِ علنیِ موردِ حمایتِ نهادهای قانونی، وجاهت و رسمیت و ماهیت ندارد. یعنی اگر در جامعه‌ی هشتادوپنج‌میلیون‌نفریِ ایران، زن یا مردی بخواهد از غیر از مسیرِ ازدواج به رفعِ نیازهای جنسیِ خود بپردازد، نه‌تنها هیچ‌گونه حمایتی از او نمی‌گردد، که اگر موفّق به این کار بشود، در اغلبِ حالت‌های ممکن می‌تواند مجرم شناخته شود. یعنی اگر بتواند با کسی ارتباطِ جنسی برقرار کند، یا تجاوز است، یا توافق. اگر تجاوز باشد که تکلیفش مشخّص است. اگر توافقی باشد، یا توافقِ طرفینی‌ِ غیرِتجاری‌ست یا تجاری. اگر توافقِ طرفینیِ معمولی باشد، یا تحتِ مناسباتِ مذهبی و صیغه‌ست، یا نیست و دوستی، هم‌خوابی و امثالِ این چیزهاست. و اگر توافقِ طرفینیِ تجاری باشد، باز هم یا صیغه‌ست و یا هم‌خوابی با یک شاغلِ جنسی. در همه‌ی این حالات به‌جز ازدواجِ موقّتِ ثبت‌شده یا صیغه‌ی احرازشده‌ی موردِ پذیرشِ نهادهای نظارتی، طرفینْ اقدامی مجرمانه و خلافِ قانون مرتکب می‌شوند که قابلِ پی‌گرد و مجازات است. تازه علاوه بر این‌که خودِ پروسه‌ی موفّقیّت در پیدا کردنِ پارتنرِ جنسی در جامعه‌ی ما، یک عمل و مسیرِ سخت و پرریسک است. سخت است چون فرهنگِ عمومیِ شکل‌گرفته‌ی برآمده از دین و قوانین، پذیرش و کانسپتی در این نوع از مناسباتِ رفتارِ جنسی ندارد و پرریسک است چون حمایتِ قانونی و بهداشتی و مالیاتی و پلیسی و حقوقی از افراد وجود ندارد در این زمینه.
حالا به این پیچیده‌ی فرهنگی اضافه کنید پوشش و حجابِ اجباری و قانونی را هم. اضافه کنید ممنوع‌بودنِ دینی-قانونی-فرهنگیِ اختلاطِ زن و مرد را. اضافه کنید نرخِ بالای تورّم و بی‌کاری را. اضافه کنید قدرتِ خریدِ پایین و مشکلِ اسکان را. اضافه کنید کم‌بودِ فضاهای تفریحی را. اضافه کنید تفکیکِ جنسیتیِ مدارس از اوّلِ دبستان تا آخرین سالِ پیش از دانش‌گاه و در بعضی موارد تا بعد از دانش‌گاه را. اضافه کنید محدودیت‌ها و ممیّزی‌های رسانه‌ای، تله‌ویزیونی و سینمایی را. اضافه کنید خلافِ قانون و جرم بودنِ مهمانی‌های مختلط را. اضافه کنید خطِّ تحدید و توقّف‌ِ حکومتی برای فعالیتِ گروه‌ها و اهالیِ موسیقی و اساساً خودِ موسیقی را. اضافه کنید دوماهِ تمام محرّم و صفر به‌علاوه‌ی دهه‌ها و روزهای عزاداریِ مذهبی و عمومی را. اضافه کنید مضائق و مصاعبِ اقتصادیِ ازدواج و بالارفتنِ سنِّ این مقوله را. و همین‌طور می‌شود چیزهای مختلفی را برشمرد و اضافه کرد.
در چنین جامعه‌ای، رفعِ نیازِ جنسی تبدیل شده است به «مسئله». مسئله‌ای که بیش‌تر به بمب و خوره شبیه است. انسان‌های فراوانی روزانه زیرِ بارِ یکی از ساده‌ترین و بدیهی‌ترین اقتضائاتِ جسمانیِ خودشان له می‌شوند و برای کسی اهمیتی ندارد. مثلِ این‌که شرایطی پیش بیاید که رفعِ ادرار با مشکل مواجه شود و به «مسئله» تبدیل بشود. رفعِ نیازِ جنسی کاملاً به اجابتِ مزاج و دفعِ فضولات شبیه است. یک نیازِ جسمانیِ روزمرّه و بایولوژیک.
چرا برای حلِّ این مشکل کاری انجام نمی‌شود؟ چون دین به‌مثابهِ ایدئولوژی، «هست»ش به قرائتِ حکومتِ جمهوریِ اسلامیِ ایران تفسیر شده است. این‌که قرائتِ علی مطهری و حمید رسایی در مجلس یا مصباحِ یزدی و عبدالکریم سروش در فلسفه یا آقایان امجد و خامنه‌ای در فقه و حوزه باهم متفاوت است، دلیلِ وضعیتِ موجودِ ایران نیست. دلیلِ وضعیّتِ فعلیِ ایران، حکومتِ ایدئولوژیک است. وجودِ ایدئولوژی در پیشانیِ قانون‌گذاری‌. دین می‌گوید لااقل یک گزاره‌ی قطعی وجود دارد. به رسمیت‌شناختنِ لااقل یک گزاره‌ی قطعی در تدوینِ قانون، مساوی‌ست با به رسمیت‌شناختنِ همه‌ی تفاسیرِ ممکن از یک گزاره. هیچ معیاری برای این‌که چه تفسیری از یک گزاره‌ی قطعی بشود وجود ندارد مادامی که آن گزاره از پیش پذیرفته شده باشد. پس فقط در صورتی که هیچ گزاره‌ی قطعی‌ای در تدوین و نگارشِ قوانینِ یک حکومت فرض نشده باشد می‌توان از آن حکومت انتظارِ عقلانیّت و منطق و توسعه و رفاه برای اکثریتِ افراد را داشت. هیچ حکومت و سیستمِ قانونیِ مبتنی بر ایدئولوژی در هیچ‌کجای جهان، یک حکومتِ قابلِ پیش‌بینیِ عقلانیِ عادل نخواهد بود.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه برام سؤال بود که چرا خوانندگانِ وبلاگم، این‌قدر علاقه‌مندِ وجه و دوره‌ی شعر و شاعریِ نوشته‌های من‌اند. حتّا به‌طورِ مصداقی برام عجیب بود که چرا معدود ترانه‌هایی که روی بلاگم گذاشته‌م و از نظرِ فنّی هم ضعیف‌اند (چون من ترانه‌ خیلی کم گفته‌م و ترانه‌سرا نیستم)، این‌قدر طرف‌دار دارند. («این‌قدر» در نسبت با بقیه‌ی موضوعاتِ بلاگم و نه الزاماً تعدادِ زیادی. درصدِ بالایی)
حالا پاسخی براش دارم. یک علّتی که طیف و کسری از ما (مثلاً مردمِ ایران)، شعر و ترانه و نوشته‌های گل‌وبلبل رو دوست‌تر داریم، اینه که احساساتی هستیم. ما این‌که کسی اشکامونو پاک کنه و خاکِ لباسمونو بتکونه و زخمانونو مرهم بذاره رو ترجیح می‌دیم به این‌که کسی علّتِ زخمی‌شدن‌هامونو بهمون نشون بده (ولو دستِ رحیمانه‌ای هم برای نوازش نداشته باشه). و شوربختی این‌جاست که فلسفه و حکمت و تحلیل رو هم در پوشش و ظاهرِ سمپاتی و ترحّم می‌پذیریم. یعنی اگر ترانه‌سرا یا شاعری پیدا بشه که شعر و ترانه رو ابزارِ منویاتِ حِکْمیِ خودش بکنه، یا به تعبیرِ اعم دل‌سوزی رو ابزارِ تعلیل و نصیحت، ما در اون موقِف پذیرش خواهیم داشت. و این اوجِ احساساتی‌گرایی و عادت به فریب‌خوردنه. چون دل‌سوزی و مهربانی و رومنس و تسامح و ترحّم یک ساحت‌اند و در جای خود مغتنم، و تعلیل و تفلسف و اندیشه‌ ساحتی دیگه. این دو نمی‌تونن در یک ارزش‌داوریِ غلط به‌هم ترجیح داده بشن و جای هم رو بگیرن.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در همون لحظه‌ (یا موقعیّتی) که از نظرِ یک پراگماتیست (عمل‌گرای حسّیکِ مصلحت‌مآب) یا به زبانِ ساده‌تر یک خوش، یک طرف‌دارِ عشق و محبّت؛ خندیدن یا دستِ نوازش کشیدن به سرِ یک محتاجِ ترحّم، عملی درست و واقعی و مقدّس به‌شمار می‌ره، یک فیلسوف داره به علّت‌ها و مکانیزم‌های خنده، عشق، خشونت و رحمت فکر می‌کنه. به ریشه‌های وجود، کم‌یابی و فراوانیِ این‌ها.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همین‌جور تأمّلی و بدونِ پشتوانه‌ی مطالعه‌ایِ مشخّص، به چند معنی و شأنِ از اخلاق‌مداری فکر می‌کنم. یک شأنِ خیلی ابتدایی از اخلاق رو اخلاقِ متبوع از انفعال تلقّی می‌کنم. انفعال، محافظه‌کاری و به‌نوعی عدمِ اصطکاک، می‌تونه شأنی «حدّاقلّی» از اخلاق رو ایجاب بکنه. در عینِ این‌که می‌تونه باعثِ بی‌اخلاقی هم بشه.
شأنِ دوّمی از اخلاق هم هست که اخلاقِ محاسبه و مراقبه‌ و نزاکته. اخلاقِ برآمده از حساب‌گری و انضباط و تعهّد. خودگِرَویِ اخلاقی در همین محدوده تعریف می‌شه. این شأن و سطح از اخلاق، خیلی خوب و معقول و کافیه برای بهشت‌شدنِ زنده‌گیِ اجتماعی اگر به‌طورِ کامل اجرا بشه از طرفِ همه.
شأنِ سوّمی هم هست که اخلاقِ حاصل از عشقه. اخلاقِ فرای محاسبه. اخلاقی که چیزی بیرون از دایره‌ی محاسبه و به طریقِ اولی انفعال باعثش می‌شه. امّا این بیرون از دایره‌ی محاسبه بودن، به معنای شاملِ محاسبه نبودنِ این سطح از اخلاق نیست. چون چیزی که بخواد «کاملاً» بی‌اعتنا به محاسبه‌های معقول باشه، در عینِ این‌که می‌تونه اخلاق رو ایجاب کنه، موجبِ بی‌اخلاقی هم می‌تونه بشه. بنابراین این سطح از اخلاق، به این صورت فراتر از محاسبه‌ست که در عینِ پاسخ‌های عقل و ذهنِ حساب‌گر به معادله‌ی رابطه، به‌خاطرِ یک‌جور عشق به دیگری (با علّتِ باور به یک وجودِ مفروضِ متافیزیکی نظیرِ خدا، معنویّت، نیکی یا امثالِ این معانی)، رفتاری رحیمانه و عاشقانه اتّخاذ می‌شه. ایثارِ جان، رحمتِ بی‌شائبه و تواضعِ خالص از این نوعِ از اخلاق‌اند. این اخلاق، محاسبه رو هم در خودش داره، امّا محاسبه اقتضائش نمی‌کنه، بلکه صرفاً جزئی از ملزوماتشه. نادانیِ پس از دانایی رو می‌شه مشابهِ این مکانیزم تلقّی کرد. 

نوشته شده در شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر اخلاقی‌بودن رو رتبه‌بندی کنیم و به چند نوع خاست‌گاهِ اخلاقی قائل باشیم؛ می‌شه این‌طور در نظر گرفت که یک‌نوع اخلاقِ خیلی‌خوب داریم که میوه‌ی درختِ فلسفه‌های انسان‌گراست و درونِ دایره‌ی محاسبه‌ها و منافعِ فردی و جمعی ایجاب می‌شه. خودگِرَویِ اخلاقی (نظریاتِ هابز و آدام اسمیت). توضیحش می‌شه این‌که ما انسان‌ها به‌خاطرِ مصالح‌ و منافعِ معقولِ بلندمدّت‌مون در فرآیندِ زنده‌گیِ جمعی، یک‌سری رفتارهای اخلاقی رو مرتکب می‌شیم. مثلِ خوش‌قولی، صداقت، نظم، انصاف و... . این یک سطحِ واقعاً خیلی خوب و حتّا عالی و البتّه بسیارسخت از اخلاقی‌بودنه.
سطح و مرتبه‌ی دیگه‌ای هم هست که فارغ از این‌که چه‌قدر واقعی و اجراشدنی یا تعلیم‌پذیر هست، می‌شه مفروضش داشت. و حتّا شاید نمونه‌هایی هم براش ذکر کرد. اون سطح، یک‌جور جنون یا عشقِ اخلاقیه. این‌که شما بیرون از دایره‌ی محاسبه‌های معقول هم باز به دلیلی بیرون از خود و خویش‌تن، بر مدارِ رفتارِ اخلاقی باقی بمونید. عدّه‌ای خواست و رضایتِ خالق‌شون رو دلیلِ این شکلِ از اخلاقی‌بودن می‌دونن و عدّه‌ای عشقِ بی‌اندازه به غیرِخود یا چیزی شبیه به جنون رو.
حالا چیزی که مضحک به‌نظرِ من می‌رسه اینه که بسیار می‌بینم آدم‌هایی رو (که خودم رو هم فارقِ بر اون‌ها نمی‌دونم) که اون مرتبه‌ی خوب از اخلاقی‌بودن رو هم ندارند و به‌نوعی در فضای پیش‌اخلاقی هستند، امّا با گردنی افراشته و متوقّعانه انتظارِ اخلاقِ مبتنی بر عشق رو از دیگری‌ها دارند. و به‌خصوص مضحک‌تر به‌نظرم می‌رسه وقتی که خود در فضای پیش‌اخلاقی باشیم و آن‌که اخلاقِ مبتنی بر محاسبه‌ را دارد، محکوم کنیم به این‌که چه‌را اخلاقِ مبتنی بر عشق را ندارد! همان «لِنگِش کن!» خودمان.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب بعد از شیش راند مبارزه‌ی آزاد (امّا تمرینی) تو باشگاه، برای هر نشست و برخواستی همه‌ی بدنم تقریباً تیر می‌کشه از درد. چندجای پاهام کوفته و کبود و زخم شده‌ن و بندبندِ تنم به قولِ «گروس» زنده‌ شده (تو اون شعرش که می‌گه: به سلامتیِ زخم که پوست را زنده کرده است...).
حالا دارم به این فکر می‌کنم که من فقط دوتا مبارزه‌ی تمرینی کردم بعد از حدودِ چهل‌دقیقه نرمش و تمریناتِ مرتبط و در طولِ یک سیستمِ آموزشیِ ورزشیِ بلندمدّت که در اون‌ها قدرتِ دفاع و حمله‌ از ناحیه‌ی من با حریفم برابر بوده از نظرِ امکانِ برخورداری. یعنی یک‌چیزِ خیلی سوسولی. خودم رو یک‌لحظه گذاشتم جای همه‌ی اون‌هایی که در طولِ تاریخِ منازعاتِ بشر «شکنجه» شده‌ن. تو شکنجه، شرایطِ شکنجه‌گر و کسی که تحتِ شکنجه قرار گرفته برابر نیست. «انتخاب» به معنای معمولِ کلمه در میون نیست. تغذیه و شرایطِ جسمانیِ کسی که شکنجه می‌شه هم به‌خاطرِ فضای اسارت و زندان آماده‌ی تحمّلِ مرارت نیست و بعد از شکنجه هم ریکاوریِ تغذیه‌ای و پزشکی وجود نداره. واقعاً عجب ظلمِ عظیمیه. البتّه خودِ «کشتن» (یا کشته‌شدن) هم به همین‌ اندازه ظالمانه و تیره‌ست.
خوبه که فکر کنیم چه چیزی باعثِ پیدایش و رشد و استقرارِ یک نظامِ فکریِ مبتنی بر ستم و ظلم و زور و شکنجه می‌شه (البتّه اگر بشه اسمش رو نظامِ فکری گذاشت!)
به این فکر کنیم که چه شکلِ تلقّی‌ای از «هستی» باعث می‌شه شکنجه‌ و زورگویی به‌وجود بیاد. «کشتنِ دیگری» زائیده‌ی چه نوع ذهنیّتیه. و به این فکر کنیم که ما کجای تاریخِ بشر هستیم و چه نسبتی با نظامِ فکریِ مبتنی بر ظلم و شکنجه داریم.
غم‌انگیز و غیرت‌برانگیز نیست که همین لحظه‌ای که من دارم این کلمات رو می‌نویسم و تو داری اون‌هارو می‌خونی، عدّه‌ای در گوشه‌ای از جهانِ محدود و مشخّصِ ما، متحمّلِ شکنجه و تبعاتِ جنگ‌ و مواجهه‌ی بی‌رحمانه با مرگ‌اند؟ به‌تر نیست تأمّل کنیم که چه‌طور می‌شه از جنگ و شکنجه و ظلمِ جهان کاست؟ بیایید جنگ‌ و ظلم رو به‌عوضِ لعنت و نفرین، کمی فکر کنیم؛ تنها کمی فکر کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از واقعیّاتِ جهان این است که به تعدادِ «عاشقِ (فردِ) زیبا (/ زیبایی)»، «معشوقِ زیبا» در جهان وجود ندارد. این به گمانِ من پایه‌ی شکل‌گیریِ تحریفِ معنای «زیبا»ست. یعنی به دلیلِ این عدمِ تناسب، افرادی از بشر سعی می‌کنند زیبایی را مفهومی مُشَکِّک، کثیرالتّفسیر و تسامح‌پذیر جلوه بدهند. مثلاً شئون و گروهی از سجایای اخلاقی را بدیلِ زیبایی کنند و به‌قرینه عدولِ از اخلاقیّات را بدیلِ زشتی. حال این‌که وفاداری، رواداری، مِهر، صدق، ایثار، رأفت و در یک کلام اخلاق و اخلاقیات، خود واجدِ اسم‌اند و صاحبِ معنایی مشخّص. امّا «زیبایی» نیستند (حتّا اگر زیبا [به معنیِ امرِ نیکو و صواب] باشند که هستند.)
من فکر می‌کنم -اگر نه همه‌ی علّت- بخشی از علّت و فلسفه‌ی جرّاحی‌های زیبایی و آرایشِ چهره و پیرایشِ ظاهر، باور به همین مسئله‌ست، به‌علاوه‌ی مقداری الزام و اقتضائاتِ زنده‌گیِ اجتماعی. یعنی باور به همین ظریفه که زیبایی وجدان‌کردنی‌ست و بشر در پیِ زیباتر می‌گردد و فرصت‌ها محدود‌ و گذرا هستند.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به این فکر می‌کنم که چرا کسرِ بزرگی از ما آدم‎ها علاقه به «غیب» داریم. منظورم از غیب یعنی هرچیزی که گفت‌وگو پیرامونش محتاج و متوقّفِ بر استدلال و اثبات نباشد. پاسخی که به ذهنم می‌رسد این است که «مدلِ غیب» زحمتِ کم‌تری از مدلِ استدلال‌ دارد. در مدلِ غیب‌گویانه می‌شود چیزی که نیست را برای اثباتِ چیزی که هست استفاده کرد و در قبالِ سؤال‌های محتملِ مخاطب، هیچ‌گونه احساسِ مسئولیّتی نکرد.
چیزی که مسلّم و مشخّص به‌نظرم می‌رسد این است که تعلیل و قضاوتِ بر مبنای «چیزی که نیست»، اغلب آسان‌تر از تعلیل و قضاوت براساسِ «چیزی که هست» است. به این دلیل که تعلیلِ بر مبنای «موجود» مستلزمِ شناخت و تحصیل و تفکّر و تواناییِ توضیح و استدلال و زبانِ منطقی‌ و روحِ جست‌وجوگری و تحقیق و در یک جمله تقبّلِ زحمات است. امّا تعلیل بر مبنای چیزی که نیست با صدورِ یک گزاره‌ی قطعیِ وحی‌‌گون یا سلیقه‌ای هم ممکن است. مثلِ این‌که من بگویم فلان شکستِ اقتصادیِ من ناشی از حسادت و چشم‌زدنِ دیگران است. این یک تعلیلِ بی‌زحمت و راحت و مبتنی بر وهم و غیب است. در حالی که می‌توانم همین شکستِ اقتصادی را با مطالعه و مرورِ رفتارِ اقتصادیِ خودم یا مؤلّفه‌های دخیل تحلیل و تعلیل کنم. می‌توانم دل‌دردِ امروزم را به تقویم و قمردرعقرب و افلاک و نجوم نسبت بدهم، یا این‌که کیفیّتِ تغذیه‌ی خودم را در چندروزِ اخیر به یاد بیاورم و یا به دکتر مراجعه کنم. می‌توانم رویشِ داعش را لعنت کنم، یا این‌که توضیح بدهم تروریزم و افراطی‌گری و قتلِ‌عامِ انسان‌ها چه‌گونه به‌وجود می‌آیند. و مثال‌های فراوانِ دیگر.
پس، تعلیل بر مبنای موجود سخت است و شجاعتی می‌طلبد که تعلیلِ بر مبنای غیاب در مقابلش راهِ آسان و راحتی‌ست. و ما آدم‌ها به میزانی که «پرسش‌گرِ» درونیِ باهوش و سخت‌گیر و بی‌رحمی نداشته باشیم، نمی‌توانیم نسبت به بیرون از خودمان و دیگرانسان‌ها آن‌طوری احساسِ مسئولیّت کنیم که از دایره‌ و مسیرِ استدلال و صداقت و واقع‌گرایی خارج نشویم. در حقیقت، ما با همان گفتمانِ درونیِ خودمان در جهانِ بیرون از خودمان زنده‌گی می‌کنیم. اگر جهانِ درونِ ما یک جهانِ هردمبیلِ باری‌به‌هرجهتِ غیرِمسئولِ دل‌خوش به نظرهای سلیقه‌ای و تأییدهای موهومِ خویش از خود باشد، در اجتماع هم چنین شخصیّتی خواهیم داشت.
و حالا به این فکر می‌کنم که چه جهانِ درخشان و زیبایی‌ست درونِ آن کسرِ کوچک‌؛ یعنی آن آدم‌هایی که عادت به اظهارِنظرهای مبتنی بر سلیقه و غیب ندارند. آدم‌هایی که بی‌شائبه خود را مسئولِ رفتارهای اجتماعیِ خویش می‌دانند و زنده‌گیِ پاکیزه و منظّمی دارند و مهم‌تر از آن ذهن و زبانی صادق و منصف و منطقی‌.
و این یادداشت را با احترام و علاقه تقدیم می‌کنم به شوهرعمّه‌ی خوبم که شمعی‌ست روشن؛ شمعی که روشنایی‌اش را به پیرامونش هم می‌بخشد. شمعی از هوش‌مندی و مسئولیّت‌پذیری و نظم و اراده. و چگونه این صفات در جایی جمع باشند و «اخلاق» آن‌جا نباشد؟ بله، شمعی از اخلاق.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |