گفتن

گفتن

λεγειν

مغازه‌داری را می‌شناسم که کارگرِ در جوانی بی‌کارشده‌ی کارخانه‌ای ورشکسته‌ست. روزی که بی‌کار شد، هم‌سر، دو فرزندِ کوچک و نوزادی داشت. مغازه‌ای کوچک کنارِ خانه‌اش مهیّا کرد و با حدّاقلِّ موجودیِ ممکن شروع کرد به خواروبارفروشی. حالا چندسالی از آن شروع می‌گذرد و مغازه پابرجاست و محتویاتش مفصّل‌تر شده و بچّه‌های جنابِ مغازه‌دار سروسامانی پیدا کرده‌اند و خودش هم میان‌سالی را رد کرده. ویژه‌گیِ این مغازه‌دار در این است که به‌هیچ‌وجه گران‌فروش نیست و تاحدّی ارزان‌فروش هم هست. یعنی نه‌تنها هیچ کالایی را گران‌تر از نرخِ تعیین‌ و درج‌شده نمی‌دهد، که هرجا ممکن باشد، اجناس را با حدّاقلِ سود و ارزان‌تر از قیمتِ تعیین‌ و چاپ‌شده روی آن‌ها هم می‌فروشد. همیشه وردِ زبانش این است که: «بسّه». می‌گوید سودش را می‌گیرد و راضی‌ست. سال‌هاست که با موتورسیکلتش می‌رود از عمده‌فروشی‌ها خرید می‌کند برای مغازه‌اش. شاید اگر مثلِ باقیِ مغازه‌دارها بعضی اجناسِ پُرطرف‌دار و ضروری مثلِ کارتِ شارژ، شیر و... را کمی‌ گران‌تر از نرخِ واقعی می‌داد، حالا ماشینی زیرِ پایش بود. امّا او به هم‌آن سودِ حدّاقلّی و قیمت‌های واقعی راضی‌ست. گاهی بعد از خرید از او، برای سلامتی‌‌اش و رونقِ کسب‌وکارش دعا می‌کنم و صدقه می‌دهم. در شرایطی که نظارتِ تضمین‌کننده‌ و الزام‌آوری بر مفاسدِ اقتصادیِ در سطوحِ خُرد (و هم شاید کلان) وجود ندارد در جامعه‌مان، وجودِ چنین انسانِ خودناظرِ خودساخته‌ی معتقدِ شریف و درست‌کار و باتقوایی، مثلِ گنج و گوهر است در دریایی از آلوده‌گی. این مطلب را نوشتم تا یادم بماند چنین آدمی را دیده‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رفته بودم آب‌معدنیِ کوچیک بخرم. آبو از یخ‌چال برداشتم و حرکت کردم سمتِ پیش‌خون. مردِ جوونی که ظاهراً صاحبِ مغازه بود، یه پونصدیِ چسب‌خورده‌ی نیمه‌پاره رو به پسرِ نوجوونی که شاگردمغازه به نظر می‌رسید نشون داد و با عصبانیّت ازش پرسید: «اینو برای چی، عوضِ چی گرفته‌ی؟» پسرک‌ مِن‌مِن‌کنان گفت: «آب‌معدنی». مرد، پونصدیو جلوی چشمِ پسرک و ما پاره کرد و با عصبانیّت و پرخاشِ کلامیِ بیش‌تری ادامه داد: «مگه وقتی آب‌معدنی می‌خریم پولِ پاره می‌دیم که پولِ پاره می‌گیری؟ چن‌بار گفتم وقتی من نیستم چیزی نفروش! وقتی عُرضه نداری پولِ سالم بگیری نفروش! غلط کردی فروختی! گه خورده‌ی فروختی» پسرک حرکت کرد و رفت سمتِ انتهای مغازه تا از جلوی چشمِ ما دور شه. مرد با صدای بلندی ادامه داد: «وقتی هم‌اینارو جمع کردم و حقوق‌تو باهاشون دادم می‌فهمی!» و مقادیری هم فحش.

خیلی دلم می‌خواست تو همه‌ی اون لحظاتی که داشت به پسرک می‌تاخت، پُشتِ پسرک دربیام و چیزی بگم بهش. چون نه اون پونصدیه انصافاً اون‌قدر پاره بود و نه اصلاً ارزشش این‌قدری بود که بخواد اون پسربچّه رو این‌قدر له کنه جلوی چشمِ مشتری‌ها. امّا می‌دونستم که این‌کار فایده‌ای برای اون پسرک نداره و چه بسا باعث شه توهینِ بیش‌تری بهش بشه و حوصله هم نداشتم اون آدمِ نفهم بهم بگه که به من ربطی نداره. چون در اون‌صورت حتماً باهاش درگیر می‌شدم و وقتِ این‌کار هم نبود.

امّا حقیقتاً سؤالی ذهنمو درگیرِ خودش کرد و اون اینه که واقعاً اون پونصدیه پاره‌تر بود یا روحِ مردِ صاحبِ مغازه؟ و چه‌قدر دردناکه نیازی که باعث می‌شه پسربچّه‌ای با همه‌ی زلالیِ به اقتضاءِ سنّ و سالش بشه زیرِدست و شاگردِ یک هم‌چه آدمِ پُرگِرِه و داغونی. چه‌قدر زشته که از نیازِ کسی برای ارضاءِ عقده‌هامون استفاده کنیم و فکر کنیم با قدرت‌نمایی مقابلِ ضعیف و مظلوم، کسی هستیم. چه‌قدر انسان می‌تونه حقیر باشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک عاشقانه‌ی آرام/ نادر ابراهیمی:
پنج‌ ستاره‌ی روشن. این کتابِ با شُکوه و بی‌نظیر (در رثای عشق) را با لذّتِ تمام خواندم. ابراهیمی نویسنده‌ایست که با تفکّراتش و جهان‌بینی‌اش احساسِ قرابتِ زیادی می‌کنم. یک عاشقانه کتابی‌ست استدلالی پیرامونِ احساسی‌ترین مقوله‌ی عالَم. ناشر: روزبهان.
---

سه گزارشِ کوتاه درباره‌ی نوید و نگار/ مصطفی مستور:
دووهفتادوپنج ستاره از پنج‌ستاره داده‌ام به این کتاب. شروع و خصوصاً پایانش را دوست داشتم و آن بخش‌هایی از کتاب که کارهای فُرمی شده بود را خیلی نپسندیدم. یکی از نقدهای من به این کتاب، حفظ‌نکردنِ ریتمِ داستانی توسّطِ نویسنده‌ست. کار یک‌جاهایی از ریتم می‌افتاد. دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم در آن پاساژ و سوییچ‌های فُرمی این اتّفاق بیش‌تر می‌افتاد. نشرِ مرکز منتشرش کرده.
---

بارِ هستی/ میلان کوندرا (با ترجمه‌‌ی دکترپرویز همایون‌پور):
این رُمانِ عمیقاًفلسفی، روان و خوش‌خوان را با لذّتِ تمام خواندم. از آن دسته کارهایی‌ست که از فرطِ خوبیِ تکنیکالش نمی‌توانی به این فکر کنی که حالا با سلیقه‌ات هم آیا جور بوده یا نه. درواقع آن‌قدر مصداقِ رعایتِ «هنر برای هنر» بود که مرزهای نسبیِ زیبایی را طی کرده بود و رسیده بود به حدودِ مبدأِ مطلق و غیرِنسبیِ آن. این رمان در شخصیت‌پردازی فوق‌العاده بود. و چه‌قدر که چکِ ١٩۶٨ رمان، شبیه است به هم‌این ایرانِ بعد از ٨٨ خودمان... از نشرِ قطره.
---

خواب با چشمانِ باز/ ندا کاووسی‌فر:
ستاره‌ای به این کتاب نداده‌ام. به‌نظرم از نظرِ ادبیّاتی زیرِ خطِّ استانداردِ انتشارِ یک مجموعه‌داستانِ مستقل بود و بسیار متعجّبم از آن بنیادی که جایزه‌ی مجموعه‌اوّلی‌اش را مشترکاً داد به این کتاب و کتابِ «پرتره‌ی مردِ ناتمامِ» امیرحسین یزدان‌بد. واقعاً چه سنخیّتی‌ست بینِ این کتاب و کارِ امیرحسین؟! امّا تا این‌جا صِرفاً نظرِ ادبیّاتی‌ام را گفتم. اگر بخواهم نظرِ سلیقه‌ای و اعتقادی بنیز بدهم، باید بگویم قطعاتی مثلِ «سبزِ نارنج» و «دشت دالی» احتمالاً زاییده‌ی گره‌های ذهنیِ مؤلّف و شاید هم تشویقِ دشمنانِ فرهنگیِ کشورمان باشند. متأسّفم برای وقتی که صَرفِ خواندنِ  این کتابِ از جهاتِ مختلف ضعیف کردم. بعید است دیگر کتابی از این مؤلّف دست بگیرم. ناشرش چشمه‌ست.
---

دوربین قدیمی و اشعارِ دیگر/ عبّاس صفّاری:
این اوّلین کتابی‌ بود که از صفّاری خواندم. شعرهایش کشف‌محورند و مبتنی بر فرامتن. بعضی از کشف‌ها و تعابیرش را پسندیدم، امّا چندچیزِ این کتاب و اشعارش را نیز دوست نداشتم: یکی هم‌این رگ‌باری و بی‌محابابودنِ میزانِ ارجاعاتِ  فرامتنی. یک‌جاهایی به‌نظرم می‌رسید مؤلّف می‌خواهد تجربیّات و دانایی‌هایش را به رُخ بکشد و شعرها را به صورتِ گاه غیرِموجّهی پُر کرده بود از اسامیِ لاتینی و... . شعرهای تایپوگرافی‌شده هم به‌شدّت آزاردهنده بودند برایم و کار را به سمتِ هجوبوده‌گی بُرده بودند. ناشرش مروارید است.
---

خنده در برف/ عبّاس صفّاری:
به نسبتِ «دوربینِ قدیمی» شاید کمی بیش‌تر پسندیدمش. امّا حقیقتاً رخوت‌انگیز و ملال‌آور است برایم این حجمِ از فرامتن و کلمه‌های بیرون از اسکلتِ اصلیِ شعر. تا این حد که در جاهایی معنادهیِ شعرها را دچارِ مشکل کرده بودند. به گمانِ من نتیجه‌ی تبعیِ استفاده‌ی آب‌شاری از ارجاعاتِ فرامتنی و اسامیِ مکان‌ها و... مقداری این است که نمی‌گذارد شعر، یک شعرِ متمرکز و منسجمی بشود و به تبعِ آن ذهنِ خواننده هم در حینِ خوانش ناتوان خواهد بود از تمرکز. روی هم رفته آن بخش‌هایی که لحن و نگاهِ شاعر تغزّلی می‌شد را بیش‌تر پسندیدم. این هم از مروارید.
---

کبریتِ خیس/ عبّاس صفّاری:
اپسیلونی از «افتضاح» قابلِ تحمّل‌تر بود برایم+هم‌آن توضیحاتِ بالا. از نشرِ مروارید.
---

چند ورقه مِه/ رضا جمالیِ‌حاجیانی:
از پنج، کم‌تر از دوستاره می‌دهم به این مجموعه‌شعر. به‌نظرم جز چند کارِ کوتاهِ خوب، بقیّه‌ی شعرها یا خوب نبودند و یا اساساً درنیامده بودند. خیلی از کشف‌هایی که شاعر سعی کرده بود داشته باشد را هم نپسندیدم؛ از این جهت که تصنّع و فُرم بر احساس و واقعِ آن‌ها غلبه داشت. یعنی تلاش شده بود با کارهای فُرمی ادای کشف‌کردن درآورده شود. از نشرِ چشمه.
---

دواستکان عرقِ چهل‌گیاه/ علی‌رضا راهب:
به‌نظرم «شعر» چیزی فراتر یا حتّا پیشینی‌تر از قطعاتِ موسوم به شعری‌ست که در این کتاب خواندم. شعر، یک روحِ شورانگیز و یک آنِ بخصوصی علاوه‌ی بر کلمات و جملاتِ کنارِ هم چیده شده‌ست که آن را اکثرِ کارهای این کتابْ نداشتند. این هم از نشرِ چشمه.
---

ساراییسم/ سیّداحمد حسینی:
یک تراژدیِ واقعی! افتضاحی به نامِ کتابِ شعر! هجوِ غزل! انتشاراتِ «فصلِ پنجم» آبِ‌رویی برای خودش باقی نگذاشت با انتشارِ این کتاب.
---

ابرها سرِ زا می‌میرند/ محسن جعفری:
محسن جعفری را با شعرهایش، با شعرهای کوتاهِ خیلی‌خوبش در جلساتِ شعر شناختم. بی‌تردید شعرها و کتابِ این هم‌شهریِ خوش‌قریحه‌ام یک سروگردن بالاتر از متوسّطِ همه‌ی شعرِ سپیدِ امروز می‌ایستد و این ابداً پارتی‌بازی یا غلوّ و تبلیغِ الکی نیست. تعدادِ شعرهای خوبِ این کتاب، از متوسّطِ کتاب‌های سپید و آزادی که امروز منتشر می‌شوند بیش‌تر است. انتشاراتِ نصیرا آن را منتشر کرده. حتماً توصیه‌اش می‌کنم.
---

کوتاه بیا! عمرم به نیامدنت قد نمی‌دهد.../ کامران رسول‌زاده:
سه‌ستاره از پنج می‌دهم به این کتاب در مجموع. شعرهای رسول‌زاده به‌طورِ کلّی (چه در این کتاب و چه در کتابِ قبلی‌اش) ریتم و تِمِ خوب و قابلِ قبولی دارند. خصوصاً کارهای تغزّلی‌اش خیلی خوب از آب در می‌آیند. در این کتاب، کارهای فُرمی و آن‌دسته از شعرهایی که بازی‌های زبانی داشتند یا به تعبیرِ خودش هولوگرامریک (چنددستوری) بودند، از نظرِ من اکثراً خوب درنیامده بودند. شعرها در جاهایی دچارِ ابتذالِ ادبی و زبانِ بُنجُل هم می‌شدند که خوب نبود. روی هم رفته اگر رسول‌زاده در انتخابِ شعر برای انتشار وسواسِ بیش‌تری به خرج دهد و انگِ شعرِ عامّه‌پسند و مبتذل را از خودش بردارد، حتماً موفّق‌تر خواهد بود. نشرِ مروارید منتشرش کرده.
---

جشنِ فراموشی‌ها/ میلاد عرفان‌پور:
عرفان‌پور به‌‌طورِ کلّی رُباعی‌های به‌تر از متوسّط و قابلِ قبولی دارد در روزگارِ ما. صنعتِ رباعی‌گوییِ او در این دفتر بیش‌تر مبتنی بر سهل و ممتنع بود. کارهای شعارگونه و مذهبی‌اش یک‌مقدار توی ذوق می‌زدند. کارهای اجتماعی و غیره‌اش امّا خوب بودند و گاهی تصویرهای خیلی نابی هم خَلق شده بود. انتشاراتِ سپیده‌باوران (کتابِ آفتابِ مشهد) آن را منتشر کرده است.

نوشته شده در شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به اون آقایون بگو بینِ عبّاس و بی‌بی‌سی یکی‌رو انتخاب کنن. حافظِ امنیّتِ ملّی برای من، امثالِ عبّاسه. اگه امنیّتِ ملّیِ اونارو بی‌بی‌سی تعیین می‌کنه، هرکی رویّه‌ی خودشو بچسبه، والسّلام.

|از فیلمِ «آژانسِ شیشه‌ای»؛ نوشته و ساخته‌ی «ابراهیم حاتمی‌کیا»|

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندسالِ پیش بود که در مسابقاتِ جهانیِ والی‌بال، برای اوّلین‌بار چهره‌ی «خولیو ولاسکو» را در تله‌ویزیون دیدم؛ در بازیِ ایران مقابلِ آرژانتین. بازیِ فوق‌العاده حسّاسی به‌نظر می‌رسید و آرژانتین هم تیمی بسیار قوی. در تمامِ مدّتی که بچّه‌های ایران از حریف عقب بودند، ولاسکو با سکوت نظاره‌گرِ بازی بود و فقط در تایم‌آپ‌ها نکاتی را به شاگردانش تذکّر می‌داد. بخش‌هایی از بازی بود که استرسِ زیادی به منِ بیننده وارد می‌کرد و انتظار داشتم سرمربّیِ تیم از کوره در برود و یک داد سرِ بازی‌کنانش بزند تا به خودشان بیایند. امّا ولاسکو ساکت بود و آرام به نظر می‌رسید. تا این‌که موتورِ بچّه‌ها روشن شد و چندامتیازِ پشتِ هم گرفتند. بازی را به تساوی کشاندند. اوّلین امتیازِ برتری را که گرفتند، ولاسکو پرید و فریاد زد و مشتش را نشان داد. گویی منفجر شده باشد. این‌جا بود که فهمیدم او در تمامِ لحظاتی که من فکر می‌کردم آرام است، از درون بی‌قرار بوده و صبر کرده تا در جای مناسب واکنش نشان دهد که تأثیرِ مثبت داشته باشد واکنشش.

بعد از آن بازی، تقریباً سعی کرده‌ام مثلِ اکثرِ ایرانیان همه‌ی بازی‌های رسمی و مهمِّ والی‌بال‌مان را ببینم. این‌روزها هم پی‌گیرِ مسابقاتِ جامِ بینِ قارّه‌ای هستم. امروز صبح وقتی به‌ترین مدافعِ روی تورِ ما موسوی (بعد از مصدومیّتِ چندروزپیشِ غفور) مصدوم شد و سِتِ دوّم را با اختلافِ چشم‌گیر باختیم و ستِ سوّم را هم با پنج‌امتیاز عقب بودیم، تله‌ویزیون رو خاموش کردم و رفتم پیِ کارم. ناامیدِ محض بودم نسبت به این‌که بتوانیم حتّا یک ستِ دیگر هم از امریکا بگیریم. چه‌طور ممکن بود با نبودنِ دو بازی‌کنِ اصلی و ستاره‌مان و پاس و سرویس‌های ناامیدکننده‌ی معروف و آب‌شارهای بی‌فایده‌ی قائمی و محمودی به نتیجه برسیم؟ تشکّری چه‌گونه می‌توانست جای خالیِ دفاع‌های بی‌نقصِ موسوی را پُر کند؟ محال بود.

امّا در ناباوریِ محض، متوجّه شدم بازی را در ستِ پنجم بُرده‌ایم. تغییراتِ تیم و ترکیب را که نگاه می‌کردم، دیدم ولاسکو از همه‌ی توانش و راه‌بردهایش استفاده کرده. زرّینی‌ای که دیروز هرچه توپ آمده بود خراب کرده بود را در کنارِ مهدویِ باتجربه امّا همیشه‌ذخیره واردِ زمین کرده بود و شگفتی آفریده بود. رازِ ولاسکو چیست؟ از من اگر بپرسی، می‌گویم «صبر». ولاسکو پُرافتخارترین و باارزش‌ترین و مهم‌ترین مربّیِ والی‌بالِ جهان هست و خیلی از اشکالاتِ والی‌بالِ ما از جمله سرویس‌های پرشی و دریافت و دفاعِ روی تور را حل کرده است درست، امّا این‌ها رازِ اصلی و اصلِ رازِ ولاسکو نیست. چهره‌ی ولاسکو در لحظاتی که تیم عقب است و دیگر هیچ امیدی به پیروزی نیست دیدنی‌ست. بارها شده که بازیِ باخته را بُرده‌ایم. در هم‌این تورنمت دوبار مقابلِ ایتالیا و امریکا و در لیگِ جهانی مقابلِ کوبا این اتّفاق افتاد. ولاسکو مثلِ کسی که همه‌ی زنده‌گی‌اش والی‌بال است و هیچ راهی و چاره‌ای جز والی‌بال ندارد، با همه‌ی ایمانش تا آخرین ثانیه‌ و امتیازِ بازی می‌جنگد و از امتحان‌کردنِ هیچ راهی کوتاهی نمی‌ورزد. ولاسکو صبورانه می‌جنگد. شاید گزافه نباشد اگر او را تسلیم‌ناپذیرترین مربّیِ قرن بنامیم. درسِ بزرگِ ولاسکو برای من این است که تا آخرین رمق باید جنگید و هیچ‌وقت ناامید نباید شد. برد و باخت دوسوی همیشه‌گیِ یک رقابت‌اند. بُرد را باید به دست آورد و باخت هم یک ماجرای طبیعی‌ست که درس‌ها و تجربه‌های خوبی به ما می‌دهد برای تصحیحِ روند. ولاسکو با داشته‌هایش می‌جنگد، نه با رؤیاها و آرزوهایش. او از همه‌ی توان و ذخائرِ تیمش استفاده می‌کند. هیچ‌وقت سرِ رشته را رها نمی‌کند.

راستی، شنیده‌ام مسئولینِ رژیمِ جعلی و منحوسِ اسرائیل تهدیدهایی کرده‌اند. لازم است بگویم که این رژیمِ مبتنی بر تروریزم و قتل و غارت و بمب و موشک و جنگ و فحشا، هیچ جایی در جهانِ امروز و در بینِ قلوبِ مردمِ جهان ندارد و اگر مسئولینِ بعضی کشورها مثلِ امریکا و کشورهای عربی به او بهای زیادی می‌دهند، فقط و فقط به خاطرِ ثروت و فحشا و بده‌کاری‌هایشان به لابی‌ها و تجّارِ اسرائیلی‌ و یهودی‌ست. اسرائیل کریه‌ترین چهره‌ی ضدِّ بشریِ عصرِ ماست. برای مسئولینِ این رژیم جانِ انسان‌ها کم‌ترین ارزشی ندارد و با قرائتِ تروریستی‌شان از «حذف» خاورِمیانه را به ناامن‌ترین نقطه‌ی جهان تبدیل کرده‌اند. به تعبیرِ دکترظریف: «خطرِ افراط، تهدیدی جدّی برای همه‌گان در منطقه و سراسرِ جهان است»؛ امّا افراطی‌گریِ با قرائتِ صهیونیستی تهدید و خطر را پشتِ سر گذاشته و پهلو به شیطانیّت و دوزخ‌انگاری می‌زند. اسرائیل مذموم‌ترین قرائتِ جهان‌خواره‌گی و استکبار در روزگارِ ماست. و هولوکاست بهانه‌ایست برای ارضاءِ شهواتِ ابلیسیّه‌ی مسئولینِ این رژیم. اگر قرار بود هولوکاست فریادِ دادخواهیِ امّتی رنج‌کشیده و آواره و زخمی، علیهِ فاشیزم و استبداد باشد، صهیونیزم فاشیزمی‌ست که فجایع و جنایاتی هزاران‌برابر مخرّب‌تر و سبوعانه‌تر از هولوکاست در جهانِ امروز به‌وجود آورده است. چه‌گونه می‌توان به ظالمانه‌ترین شکلِ ممکن داعیه‌دارِ احقاقِ حقِّ مظلوم بود؟

اسرائیل و مسئولینِ نحس‌ و بدکاره‌اش بدانند که اگر قرار باشد روزی جنگی بینِ ایران و صهیونیزم دربگیرد، آن‌روز روزِ پایانِ آن‌هاست و این لکّه‌ی ننگِ تاریخی به سزای همه‌ی اعمالِ وحشیانه‌اش علیهِ همه‌ی مظلومان و آزاده‌گانِ جهان خواهد رسید. ما پیروِ مکتبِ دفاعِ مقدّسِ هشت‌ساله‌‌ایم و با اشتیاقی وصف‌ناشدنی به «شهادت»، صهیونیزم و همه‌ی حامیانش را تا آخرین نفر به درک خواهیم فرستاد.

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |