گفتن

گفتن

λεγειν

امروز به ذهنم رسید یک وصیّت‌نامه‌ی آن‌لاین بنویسم. اگر وصیّت‌نامه را دارای دو بخش بدانیم از نظرِ محتوایی (یعنی یک بخشِ حقیقیِ مبتنی بر وصیّت و نصیحت و یک بخشِ حقوقی)، شاید بشود در یک تقسیم‌بندیِ دیگر آن را به دو بخشِ عمومی و خصوصی هم تقسیم کرد. بخشِ خصوصی شاملِ درخواست‌ها و نصایح و سفارش به اداء دیون و مثلهم، و عمومی شاملِ این‌ها که به عنوانِ مثال من در این پست می‌نویسم:

- برای تشییعم کسی را مقیّد نکنید که از کار و زنده‌گی و دیارش بزند و حتماً برسد. هرچه زودتر انجام شود و خاک بنشیند رویم به‌تر است.

- کیفیّتِ مراسمِ تشییع را هم خیلی نظر دارم پیرامونش. ابداً و هرگز تشییعم در یک مسیرِ طولانی انجام نشود. هرگز راهی و مسیری و خیابانی مسدود نشود. در این حد اگر می‌توانستم، حرام اعلام می‌کردمش. یک مسیرِ پنجاه‌متری کافی‌ست. تأکید می‌کنم که هیچ خیابانی مسدود نشود و هیچ سروصدایی نباشد. احیاناً اگر کسی بی‌تابی و سروصدایی داشت بشود اگر کنترل و مدیریتش کرد و سوارِ ماشینش کرد ارجح است برایم. هم‌آن ذکرهای مرسومِ تشییع بی‌میکروفن و بلندگو گفته شود توسّطِ یک صدای خوش و رساتری. اگر شد حدیثی و آیه‌ای هم خوانده شود وسط‌هایش باز به‌تر است.

- ارزان‌ترین و دمِ دستی‌ترین قبرِ ممکن برایم انتخاب شود. یعنی اگر تخییری بود بینِ این یا آن قبر، این یا آن مکان، حتماً آن‌که ساده‌تر و ارزان‌تر است انتخاب شود. آن‌که دردِسری کم‌تری دارد و زمانِ کم‌تری می‌برد و در یک کلمه راحت‌تر است.

- مُهرِ جانمازم با من دفن شود.

- در موردِ مراسمِ سوّم و این‌ها إن‌قلتی ندارم با این‌که سوّم و هفتم هردو برگزار شود. با این‌که اسمِ مراسمم «سوّم و هفتم» باشد مشکل دارم. امّا سختش نکنید اصلاً. اطعام نداشته باشد. با حلوا و خرما و کیک و چای موافقم بسیار. حتماً در مسجد باشد. امّا میکروفن و بلندگو باید خاموشِ خاموش باشد. حتّا ذرّه‌ای علاقه ندارم که از میکروفنِ مسجد عنوانِ مراسم هم اعلام شود. من با میکروفن و بلندگو مشکل دارم. نمی‌بخشم زنده‌ها را اگر رعایتِ این حسّاسیّتم را نکنند. در جلسه‌ی سوّم، هفتم، چهلّم و احیاناً سال‌گرد، اگر مقدور بود یک روحانیِ روشن‌فکر و عالِم و خوش‌صحبتی باشد و حرف‌های عاقلانه و عمیق بزند. عوضِ قرآن‌ و فاتحه‌های کیلیویی، خوش‌حال‌ می‌شوم اگر دوخط از آیاتِ قرآن تفسیر شود یا یک خطبه‌ی نهج‌البلاغه شرح یا یک فراز از صحیفه ترجمه.

- اگر شرایطش بود و کسی حال و حوصله داشت، بدم نمی‌آید شیربرنج هم پخته شود برای سوّمم. دوست داشته‌ام همیشه.

- اگر کتابی از من منتشر شده بود، در چهلّمم به یک تعدادِ محدودی به اقوام و دوستان داده شود.

- کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام مُهرِ اسمم را دارند. لطفاً یک مُهرِ «اهداییِ مرحوم محمّد مهدوی‌اشرف» هم سفارش بدهید و ممهورشان کنید و بدهید به یک کتاب‌خانه‌ی عمومی. فقط بیوتن، نهج‌البلاغه(ی ترجمه‌ی مرحوم افتخارزاده)، قرآنِ(اهداییِ ملک‌فهد!)، صائب، کتاب‌های فاضل و یک عاشقانه‌ی آرام و مشق‌های خط‌نخورده‌(ی ابراهیم حقیقی از نشرِ مرکز) را مستثناء کنید و نگه دارید برای کاری.

- امّا آن کار: برای قبرم نه سنگِ عجیب و غریبی می‌خواهم، نه جای‌گاهی و تصویرِ حکّاکی‌شده و چیزی. یک سنگِ خیلی‌معمولی. رویش اگر شد ابیاتی از غزلِ «ابرِ دل‌تنگ»م را بنویسند و یک کتاب‌خانه‌ی خیلی کوچک و محدود کنارِ قبرم. بیوتن و نهج‌البلاغه و... (اگر منتشر شده بود،) کتاب‌ یا کتاب‌های خودم را بگذارید در آن. یک‌جوری ساخته شود که تحمّلِ باد و آفتاب و باران و برف را داشته باشد. کتاب‌ها مُهر داشته باشند و هرازگاهی چک شود که اگر برداشته شده بودند، جایگزین شود.

- دیگر این‌که اگر زمانِ مرگم شعرهایم و متن‌هایم را خودم منتشر نکرده بودم، بد نیست یک سروسامانی داده شود و منتشر شوند. در فایل‌های شخصی‌ام آن‌چه که باید منتشر شود به تاریخ و تفکیک موجود است. یعنی آن نسخه‌ی فاینالِ قبل از مرگم انتخاب شود در هر حوزه. برای انتشارشان ابداً پولی داده نشود. (من در زمانِ زنده‌بودنم پول ندادم برای‌ چاپ‌شان، بعد از مُردنم که دیگر جای خود دارد!) جلدش را هم هرکس خواست طرّاحی کند عیبی ندارد، فقط لطفاً با وُرد طرّاحی نشود، اُفت دارد آن دنیا هم کوزه‌گرِ آب‌خورده از کوزه‌شکسته بودن به‌نظرم!

- سلام به همه‌ی زنده‌ها برسانید و بخندید و بالاخره آدم می‌میرد دیگر. من خوش‌حالم یک کارهایی را کرده‌ام و حرف‌هایی را زده‌ام و مُرده‌ام. خوش‌حالم با نوشته‌هایم می‌توانم ادامه داشته باشم بعد از مرگم. از مطالبِ وب‌لاگم هم همیشه بک‌آپ گرفته‌ام. اگر روزی خدمات‌دهنده‌ی بلاگم مشکلی برایش پیش آمد، می‌شود با مراجعه به فایل‌های شخصی‌ام به این آرشیو دست‌رسی داشت.

- حرف‌های حقوقی و مرتبط به دیون و این‌ها را در بخشِ خصوصیِ وصیّت نوشته‌ام. نماز و روزه‌ی قضاء دارم، امّا هرگز نمی‌خواهم در این جهت برایم کاری بشود. آدم باید با گناهانش دفن شود. قرار نیست زحمتی که نکشیده‌ام را دیگران متحمّل شوند. قبول هم ندارم که اگر کسِ دیگری نمازم را بخواند و روزه‌ام را بگیرد، سود و فایده‌ای برایم خواهد داشت آن‌طرف. اساساً با هرچیزی که مُرده را تبدیل بکند به «وبال» برای باقی‌مانده‌گانش مشکل دارم. یک‌جوری نکنیم که به مُرده‌مان هم نخندند.

- فعلاً چیزِ دیگری به ذهنم نمی‌رسد. محلِّ قبرم را فقط روی گوگل‌ارث دقیق مشخّص کنید و یک‌جا بنویسید طول و عرض و آدرسش را که اگر فرداروزی جایش بزرگ‌راه ساختند، فراموش نشوم. 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بوی پیراهنِ یوسف

آهنگ‌ساز: مجید انتظامی
نوازنده‌ی پیانو: آندره آرزومانیان
نامِ قطعه: شادی
ناشر: به سفارشِ ابراهیم حاتمی‌کیا (برای موسیقی‌متنِ فیلم)

♪ ♫ ♩
|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

عجیب است این موسیقی. همه‌ی آن غربت و فراقِ فیلم و آدم‌هایش را می‌توانی در این قطعه احساس کنی. همه‌ی آن بغض و غم‌ و شور و اندوهِ لحظه‌به‌لحظه‌ی پیراهنِ یوسف در این کار هست. آن‌ سکانسی که علیِ نصیریان می‌رود بالاسرِ قبرِ خالیِ یوسف و دردمندانه زنج‌موره می‌کند را می‌توانی لمس کنی، یا بغضِ نیکیِ کریمی در آن خانه‌ی ناامید را در آن شبی که لامپ‌ها یکی‌یکی می‌ترکند. به زعمِ من جز یک روحِ اثیری نمی‌تواند چنین اثرِ شورانگیزی را خلق کرده باشد. و جز یک روحِ خیلی‌اثیری و عاشق نمی‌توانسته «بوی پیراهنِ یوسف» را ساخته باشد. سپاس‌گزارم آقای انتظامی، سپاس‌گزارم آقای حاتمی‌کیا که عاشقانه هنرمندید و نگاه‌تان ابزاری و شعاری نیست. و سپاس‌گزارم ای عشق! که «در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی». عجیب است این موسیقی...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی مسجد را به او دادند، مسجدی بود شبیه به اکثرِ مساجدِ ایران. کم‌مشتری، خمود، سرد، خلوت. هفت‌سالی مهمانِ آن مسجد بود. از اوّلین کارهایی که کرد این بود که مُکَبِّرها و مؤذّن‌های بدصدا را به هر طریقی بود عزل و معاف کرد. یکی از سرسخت‌ترین‌ها که پیرِمردی بود و اذانِ صبح می‌گفت، بعد از کلّی مقاومت، وقتی دید سمبه‌ی حاج‌آقا پُرزور است، قهر کرد و چندروزی مسجد نیامد. یک‌روز با ریش‌سفیدهای محل جعبه‌ای شیرینی دست گرفت و رفت به منزلِ پیرِمرد و دلش را به دست آورد. امّا هرگز نگذاشت صدای نازیبا و گوش‌خراشِ پیرِمرد دوباره نغمه‌ی بلندگوهای مسجدش شود. کارِ بعدی‌اش این بود که سفارش داد دورِ ستون‌های مسجد کتاب‌خانه بسازند. کتاب‌های مسجد را از اتاقکِ پشتِ مسجد درآورد و در آن قفسه‌ها چید و قیدِ «عضویّت» را برداشت. مطالعه‌ی آزاد و بی‌دردِسر را باب کرد در مسجدش. همه‌ی ایّامِ موالیدِ ائمّه در مسجدش جشن برقرار بود. از اهالی دعوت می‌کرد. عیدِ فطرها جلوی جمعیّت به بچّه‌های کوچکی که سعی کرده بودند برای روزه -ولو کلّه‌گنجشکی- جایزه می‌داد. جایزه‌اش اسباب‌بازی بود، نه کتابِ دینی یا جانماز و تسبیح و چادر. همیشه جوان‌ها را جلوی جمعیّت مورد تشویق و تفقّد قرار می‌داد. یک‌بار جوانکی که بعد از قبول شدنِ در دانش‌گاه از آن محل رفته بود، آمده بود نمازِ ظهر را. قاری بود. قاریِ مجلسیِ خیلی خوش‌صدایی بود. حاج‌آقا بعد از نماز، از او خواهش کرد که اگر وقت دارد به تلاوتی میهمان کند او و اهلِ مسجد را. جوانک قرائتِ قرّایی کرد. روی جوان را بوسید و در آغوشش گرفت و یک تراولِ پنجاه‌تومانی از قبایش درآورد و به جوانک داد. از کیفِ پولِ شخصی‌اش. موقوفه و نذر و خمس نبود.

سعی می‌کرد نیازهایش را در محل رفع و رجو کند. با همه‌ی کسبه‌ی محل آشنا بود. از سوپری تا صاف‌کاری همه می‌شناختندش و دوستش داشتند و سلام و احوالِ گرم و لب‌خند و خنده داشتند با او.

به متولّی‌های مسجدش سپرده بود حواس‌شان به ایتام و فقرا و بی‌جاها و کارتن‌خواب‌ها و بدکاره‌های محل باشد وقتِ نذری و اطعام. دوست داشت مسجدش شبانه‌روزی باشد. دوست داشت یک‌روز از هفته مسئولینِ کلانتریِ محل در مسجدِ او با اهالی گفت‌وگو کنند و اهالی گله و شکایت‌های‌شان را به گوشِ آن‌ها برسانند. خیلی آرزوها و برنامه‌ها و ایده‌ها داشت. امّا فرصت کوتاه بود. به اتّهامِ ضدِّ ولایتِ فقیه بودن زیرآبش را در امورِ مساجد زدند. الآن یک آخوندِ با بصیرت جایش را گرفته.

اهالیِ محل خیلی طومارها نوشتند و خواهش‌ها کردند. امّا از دستش کاری ساخته نبود. طلبه‌های ورشکسته‌ی امورِ مساجد اندازه‌ی عقل‌شان به یک استادِ روشن‌فکر و متفاوتِ حوزه نمی‌رسید. کوچک‌تر بودند از این‌که بفهمند یک هم‌چه اویی را. می‌گفت بعضی از مردم مرا که می‌بینند، می‌گویند بچّه‌های ما بعد از رفتنِ شما دیگر روزه نگرفتند.

مسجدش حقیقتاً شده بود خانه‌ی خدا. عطرِ محمّدی از سر و روی مسجدش می‌بارید. شرف‌المکانِ بالمکین.

هیچ‌وقت ابایی نداشت و ندارد از این‌که پشتِ سرِ یک روحانی بایستد به نماز. همیشه برای تلمّذ و دیدارِ یک عالِم یا مدرّسِ اخلاق شوق و ولع دارد. اتاقش یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ است که مقداری سقف دارد و کمی زمینِ زیرِپا و جایی برای میز و صندلی. هروقت کتابی یا نویسنده‌ای یا مقاله‌ای و سایتی خوب پیدا می‌کند، سهیمم می‌کند. رمان می‌خواند و نویسنده‌های مطرحِ جهان و ایران را حدوداً خوب می‌شناسد. آثارِ متفکّرینِ زنده را می‌خواند. هیچ‌وقت نشده که نتوانم حرفی را به او بزنم یا سؤالی را نتوانم بپرسم. لباسِ پیغمبر بر تنش سنگین نیست. او یک روحانی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شش‌سال گذشت و هنوز سوگ‌واره‌ای رساتر از این ابیاتِ «محمّدحسین نعمتی» نخوانده‌ام در رثایش:

«افسوسِ دریا» را نفهمیدیم، «روزِ مبادا» را نفهمیدیم
دیدی که بعد از رفتنِ او شد -هرروزمان روزِ مبادا- نه!؟
 نامَردُمی‌ها مَرد را آزُرد، تا در فضای سردِ شب پژمرد
او بغضِ قیصربودنش را خورد، او نانِ قیصربودنش را نه!
شاید زمان ما را عوض کرده‌ست، این مَرد امّا هم‌چنان مَرد است
این مرد نامِ دیگرش درد است، چیزی که در او بود و در ما نه!
دل‌خسته از زندانِ در زندان، از جنگ با این دردِ بی‌درمان
مرگ آمد و این مردِ بی‌پایان، چیزی نگفت این‌بار حتّا «نه»!
صبحِ سه‌شنبه هشتمِ آبان، آغوشِ بازِ سیّد و سلمان
آغازِ «قیصر» بود یا پایان؟ پایانِ قیصر بود... امّا نه!

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |