گفتن

گفتن

λεγειν

مؤثِّرترین و پُررنگ‌ترین خاطره‌ام از دایی‌علی‌رضا برمی‌گردد به آن صبحِ 5-6ساله‌گی در «بالاخونه»؛ به طبقه‌ی دوّمِ منزلِ حاج‌آقا می‌گفتیم بالاخونه. تا شش‌ساله‌گیِ من، آن‌جا ساکن بودیم. دایی ساکنِ مشهد بود و برای مسافرت می‌آمد. نشسته بود و نعلبکیِ چای‌اش را سر می‌کِشید. عادت داشت غوز کند و نعلبکی را تا چانه بالا بیاورد و هورت بِکِشد. ته‌مانده‌ی سیگاری هم دستش بود. من در عوالمِ بچّه‌گی کنج‌کاوانه خواستم بدانم سیگار چیست. یادم نیست، امّا احتمالاً خیلی به دستش خیره شدم که خواست بروم نزدیک‌تر و سیگار را داد بهم. گفت نَفَس بِکِشَش و کشیدم. سرفه امانم را بُرید. صورتم سرخ شد و دورِ خانه دویدم. خندید و گفت هم‌اینه. خوش‌حالی در چهره‌اش معلوم بود. انگار به هدفش رسیده بود. به هدفش رسیده بود، بیزار شدم از دود و سیگار تا این حد که تا هم‌این ربعِ قرن ساله‌گی در هیچ جمعِ دوستانه و فامیلی و روشن‌فکری و غیرش، لب به هیچ چیزِ دودزایی نزده‌ام. اصلاً انگار میلش را در من کشته باشند. میلش را دایی در من کشت. با هم‌آن ته‌مانده‌ی سیگارش. و حالا صبحِ آمدنِ من با صبحِ رفتنِ دایی یکی شده است. یادِ همه‌ی سفرهای مشهدی که منزلِ دایی جزءِلاینفکّش بود به‌خیر. این آخری‌ها امّا نرفتم زیاد. نه این‌که تعمّد داشته باشم. اصلاً مشهدِ چندروزه خیلی کم رفتم و جز پیشِ برادر و حرم نشد که به اقوام سری بزنم. ولی خودم هم می‌دانم که اصلاً توجیهِ خوبی نیست. فردا تشییعِ دایی‌ست و من به خاطرِ کارهایم نمی‌توانم بروم. دلم پیشِ حمید و هادی و ژاله‌خانم و راضیه‌ست امّا. خصوصاً حمید که نحیف‌ترینِ منزل‌شان هم بود. دایی سختی زیاد کشید. با چه‌رایش کاری ندارم، امّا داغ زیاد دید. کم‌ترینش دو فرزندی بود که در زلزله‌ی طبس از دست داد. به‌هرحال خون می‌کِشَد. هرچه‌قدر هم که دور باشی، باید بتوانی برای غمِ عزیزانت متأثّر شوی و بغض کنی. لطفِ خواننده‌گانِ این‌جاست اگر دایی را فرداشب در نماز ذکر کنند یا فاتحه‌ای نثارِ روحش. علی‌رضا حاتمی، فرزندِ یحیی.

* از فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تهران هیچ‌گاه در نظرِ من شهرِ «خوبـ»ـی نبوده است؛ زیرا در تعریفِ من از «شهرِ خوب» معیارهایی وجود دارد که تهران براساسِ آن معیارها نمره‌ی خوبی نمی‌گیرد. بخشی از این معیارها را به هم‌راهِ بعضی ویژه‌گی‌های مثبت و منفیِ تهران در ادامه برمی‌شمرم.

تاریخ

یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین معیارها در تعریفِ شهرِ خوب از نظرِ من «تاریخ» است. تاریخ و قدمت و اصالت. این‌ها را نزدیک به هم می‌بینم و خلاصه‌اش می‌کنم در تاریخ. شهرِ خوب باید شهرِ پیری باشد. یعنی شهری باشد که عمر داشته باشد. (چه‌را؟) به این دلیل که زمان، یکی از سخت‌‌گیرترین و به‌ترینِ سنگِ محک‌هاست برای سنجشِ ظرفیّت‌های یک شهر. شهری که از صافیِ زمان گذشته باشد و سرد و گرم‌های طبیعی و غیرِطبیعی را چشیده باشد و مانده باشد، ماناست. شهری که نسل پِیِ نسل آمده باشد و رفته باشد و شاهِ ظالم و ره‌برِ مستبد و وکیلِ خیرخواه و وزیرِ خائن و ائمّه‌ی جور و و هم عدل را به خود دیده باشد و مانده باشد، ماناست. از سوی دیگر شهری که قدمت و اصالت داشته باشد، خواه‌ناخواه قوانینی را نوشته یا نانوشته «زمان» برای مردمانش وضع کرده است. قوانینی که سینه‌به‌سینه و نَفَس‌به‌نَفَس و خانواده‌به‌خانواده منتقل می‌شود از والدین به فرزندان. چنین شهری «امن»تر است از شهری که قوانینش را بیش‌تر از تجربه‌ی گران‌قدر و آزموده‌شده‌ی بشری، عقل و فکر و تدبیر و علمِ بشر، یا حتّا اضلِّ از آن، مصالح و منافعِ سیاسی-اقتصادی یا حتّا امنیّتی-نظامیِ بشر وضع کرده باشد. مثالِ دمِ دست، شهرهایی‌ست که در دوره‌هایی از تاریخ، از هیچ به وجود آمده‌اند به خاطرِ این‌که دژِ دفاعیِ شهرهای و حکومت‌ها باشند. معمولِ پادشاهان بوده که اقوام و افرادِ خون‌ریز و یاغی و جنگاور را جمع می‌کردند در بیرونِ شهرهای مهم‌ترشان تا از آن‌ها دربرابرِ هجوم‌های خارجی محافظت کنند. آن شاه و حکومت‌ها می‌رفتند و آن اقوام می‌ماندند و آن دژِ دفاعی برای خودش می‌شد شهر. هنوز که هنوز است، جامعه‌شناسان می‌گویند آمارِ جرائم و جنایات در این شهرها بالاتر است و فراتر از آن، خیلی از مجرم‌های شهرهای دیگر هم از افرادِ آن شهرهای مذکور هستند.

مهاجرپذیریِ کم

یکی دیگر از معیارهای مهم برای شهرِ خوب در تعریفِ من، عدمِ اختلال در Migration Balance یک شهر است. (برای محاسبه‌ی نرخِ رشدِ جمعیّت در فرمولِ غیرِمسامحه‌ای، دانستنِ میزانِ موالید، مرگ‌ومیر و عددهای مهاجرپذیری و مهاجرفرستی لازم است و نرخِ رشد به همه‌ی این متغیّرها وابسته‌گی دارد.) نرخِ رشد، یا مثبت و منفی بودنش در یک شهر شاید چندان موضوعِ بااهمیتی محسوب نشود و در اسکیلِ کلّیِ جمعیتیِ کشور و نگاهِ کلانِ اقتصادی‌ست که اهمیت پیدا می‌کند. امّا برای یک شهر، شاید مهم‌تر از نرخِ رشد، میزانِ مهاجرپذیریِ شهر باشد. نرخِ خالصِ مهاجرت برابر است با خارجِ قسمتِ تفاضلِ درون‌کوچی و برون‌کوچی بر جمعیّتِ میانه‌ی سال در صد یا هزارنفر (Mg. n = I-E/P × 100). شهری که مهاجرپذیری‌ِ بالایی داشته باشد (مثلِ تهران)، فارغ از این‌که چه مقدار مهاجر به خارج از خودش می‌فرستد، هم‌واره با آسیب‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کند. زبانِ آمار شاید از منطقِ بالاتری برای اثباتِ این مدّعا برخوردار باشد. آمارهای جهانی نشان می‌دهند که اکثرِ مهاجرت‌ها (قریب به سه‌چهارم‌شان) با هدف‌های اقتصادی یا به علّت‌های اقتصادی انجام می‌شوند. از طرفی آمارها می‌گویند قریب به یک‌سوّمِ مهاجران در جغرافیای مقصد به مشاغلِ کاذب و ساده مشغول می‌شوند و در اکثرِ موارد مهاجرت با رفاهِ اجتماعی، بهداشت، امکاناتِ زیستی، آموزشی و امنیّت نسبتِ عکس دارد. تغییرِ ترکیبِ جمعیّتی و آشنانبودنِ مهاجرانِ داخل‌شده با قوانینِ تاریخ‌پدیدِ آن شهر و بی‌شناس‌نامه‌گی و قلمه‌ای‌بودنِ پیوندِ مهاجران، باعث می‌شود که شهرِ مهاجرپذیر با خطراتِ جدّیِ مدنی و معضلات و مشکلات و مسائلِ فرهنگی و اخلاقی دست‌به‌گریبان بشود.

ما وقتی در شهری قدم بزنیم که پرنده‌گانش هم شناس‌نامه داشته باشند و سابقه‌ای و ریشه‌ای و اگر پای چپ را راست بگذاری، احتمالِ این‌که کسی در آن‌طرفِ خیابان باشد که بشناسدت صفر نباشد در آن، هم‌این مسئله عاملِ بازدارنده‌‌ای می‌شود برای اهتراز از انجامِ تخلّفاتِ اجتماعی یا بروزِ رفتارهای ناهنجار و منجر به جرم. امّا وقتی شهریاران و حاکمان برای پدیده‌ی قدیم و صاحبِ تعریفی مثلِ «شهر»، دیواری قائل نباشند و به هم‌این دلیل کارهای چندانی برای کاهشِ میزانِ مهاجرپذیریِ شهر انجام ندهند، هیچ اعتباری به هیچ چیزِ آن شهر نخواهد بود و خوبی‌های آن شهر رفته‌رفته در دلِ سیاهی‌ها و بدی‌هایش هضم می‌شوند و رنگ می‌بازند.

بازار

معیارِ سوّمِ من در تعریفِ شهرِ خوب، «بازار» است. بازار نماد و نماینده‌ی رونقِ اقتصادی و حیات در شهرهاست. در موردِ فوایدِ وجودِ بازار در یک شهر می‌شود به اندازه‌ی چندین کتاب حرفِ شنیدنی و غیرِتکراری نوشت، بنابراین از هرگونه تطویل در تشریحِ وجوهِ مثبتِ بازار صرفِ نظر می‌کنم و فقط به هم‌این مسئله اشاره می‌کنم که در طولِ تاریخ، هرگاه، هرجا تمدّنی شکل گرفته است، در کنارِ آب بوده و بعد از به وجود آمدنِ مسئله‌ی دادوستد. همیشه مدرسه‌های علمیّه و مساجدِ اصلی در شهرهای ما، در کنار و در دلِ بازارها به وجود آمده‌اند. بازارها دهلیزها و شریان‌های اصلیِ حیاتِ یک شهر محسوب می‌شوند. شهرِ بی‌بازار، شهری مُرده و بی‌رونق و بی‌پیش‌رفت است. شهرِ بی‌بازار، شهری عقب‌مانده و پس‌رونده و مُردنی و تمام‌شدنی‌ست. شهرِ بی‌بازار، مثلِ میوه‌ی بی‌درخت، هم‌واره در معرضِ فساد و تباهی‌ست. شهرِ بی‌بازار همیشه دست‌به‌دهان و ناچار و زبون است و چون مُردارِ خاک‌نشده محلِّ استجماعِ انواع و اقسامِ مفاسد است.

معماریِ منطقی

دیگرمعیارِ تعریفِ من از شهرِ خوب به روحِ حاکم بر معماریِ آن برمی‌گردد. شهرِ خوب، شهری‌ست که بر معماریِ آن «منطق» حاکم باشد و نظمی -هرچند آشوب‌وار- در آن به چشم بخورد. آسمان و زمین و شمال و جنوب و مشرق و مغرب، نباید در سوادِ شهر گم شده باشند. معماریِ شهر نباید خسته‌کننده و هردمبیلی و متشتت باشد. شهرِ خوب، شهری‌ست که آدرس‌هایش دریافتنی باشند و خیابان‌ها و کوچه‌ها و معابرش پُر باشد از پیدایی و گفت‌وگو و بیان و امن و امان و ایستایی و ثبات. شهری را که نشود یاد گرفت، شهری که تاریکی‌هایش «نور» را رعایت نکرده باشند و بینِ سواد و بیاضش تناسبی و تعادلی برقرار نباشد، شهرِ خوبی نیست. شهری که یک اشتباه در مسیریابی در آن تو را ده‌ها کیلومتر از مقصد و مسیرِ درست دور کند، شهرِ خوبی نیست. شهری که آسمان و پرنده و درخت را مجبور باشی از ساختمان‌هایش تکدّی کنی، شهرِ خوبی نیست. شهری که مصلّی و برجش با هم کورسِ بلندی و زائدبوده‌گی گذاشته باشند، شهرِ خوبی نیست. شهرِ خوب، شهری‌ست که برای مردمش پیاده‌راه و نیم‌کت و درخت و سایه‌سار و آبِ روان داشته باشد.

امنیّت

معیارِ بعدی، «امنیّت» است به معنای عامِّ کلمه که البته به نوعی در دلِ بعضی از معیارهای ذکرشده‌ی قبل هم وجود دارد و با آن‌ها ارتباطاتِ وثیق دارد. امنیّت و مواظبت‌های قانونی و تنبیه و تشویق‌ها و چشمِ بیدارِ محافظ، یک معیارِ مهمِّ شهرِ خوب محسوب می‌گردند در تعریفِ من. امنیّت البته نه با نگاهِ پلیسی علیهِ مردم که با نگاهِ حفاظت از مردم برای زنده‌گیِ آرام و با نگاهِ پلیسی برای ضدِّمردم یا ضدِّحیاتِ آرام. روزی که پلیس‌های یک شهر، کنترلِ بی یا بدحجابیِ دختران را که شاید در تحریک‌آمیزترین صورت، مخلِّ آسایشِ روان و منافیِ دین‌داریِ بی‌دردِسرِ پسران باشد را «وظیفه» تلقّی کنند و ضدِّ امنیّت بدانند، روزِ پایانِ امنیّتِ یک شهر است. چون نه اسلام دینِ اجبار و اکراه و جزبشارت و جزإنذار و نهیِ از منکرِ بی‌شرایط است و نه امنیّت یعنی کنترلِ وضعیّتِ حجاب و عفاف در یک شهر. امنیّت یعنی هیچ‌کس نتواند حتّا یک بوقِ خارج از قواعدِ منطقی و مجازِ قانونی بزند و هیچ دزدی نتواند به فردی یا خانه‌ای یا دولتی و مجلسی بزند. امنیّت یعنی هیچ فروشنده و خدمات‌دهنده‌ای نتواند بیش‌تر از نرخِ مصوّب و مجاز و معلوم بگیرد و هیچ خریدار و خدمات‌گیرنده‌ای هم نتواند کم‌تر از آن مقدار بدهد. امنیّت یعنی ثبات. امنیّت یعنی اختلافِ سرمایه به اختلافِ در شأن و رفاه و منزلتِ اجتماعی منجر نشود. امنیّت یعنی بینِ آن واکسیِ خیابانِ ویلا با آن برج‌سازی که صفرهای جلوی عددِ قیمتِ ویلایش در کلاردشت را که چنددقیقه طول می‌کشد تا بشماری، فرقی نباشد در خدماتِ بهداشتی و آموزشی و رفاهی. امنیّت یعنی منزلتِ اجتماعی برای همه‌ی افرادِ جامعه، و زندان و جریمه و تنبیه و تحریم برای آن‌ها که منزلتِ اجتماعیِ دیگران را به هر طریقی نفی می‌کنند و خدشه‌دار. امنیّت یعنی اختلافِ سرمایه آری، امّا اختلافِ منزلت و رفاهِ عمومیِ اجتماعی خیر.

تفریح و تفرّج‌گاه

و آخرین معیارِ من در تعریفِ شهرِ خوب، وجودِ محل‌هایی مثلِ سینما، پارک، شهرِبازی، تئاتر، موزه، زمین‌ها و سالن‌های ورزشی، کافه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها و مراکزِ فرهنگی-هنری-ورزشی به اندازه‌ی کافی در شهر است. آن هم با به رسمیّت شناختنِ همه‌ی نیازهای معقول، انسانی و حیاتی و فطریِ همه‌ی شهروندان.

تهران...

تهران در مجموعِ این معیارها، بعضی را دارد و بعضی دیگر را کم‌تر دارد. مثلاً این آخری را دارد، امّا کُمِیتَش در معماری بدجوری می‌لنگد و امنیّت را در بعضِ موارد دارد و در بعضِ دیگرِ موارد ابداً ندارد. مهم‌تر از همه در مسئله‌ی برابری‌ِ منزلتِ اجتماعی و ترکیبِ جمعیّتیِ مقیم و مهاجر و جرائم و معضلاتِ ناشی از آن تقریباً جزءِ بدترین شهرهای کشور است. در کنارِ شهرهایی مثلِ کرج و تنکابن و قزوین و قوچان و بعضی شهرهای مرزی. یعنی مهاجرپذیریِ تهران تقریباً هیچ حدِّ یقی نداشته و به هر بهانه‌ای از هر جایی مهاجر پذیرفته و هرجور آدمی در این شهر وجود دارد. طوری که دیگر نمی‌توانی از روحِ کلّیِ حاکم بر شهر حرف بزنی و بگویی مثلاً مردمِ تهران چنان هستند و چنین نیستند. دیگر «مردمِ تهران» معنای بیرونی ندارد. مردمِ تهران یعنی مردمِ ساکن‌شده در تهران به علاوه‌ی مردمِ تهران و پُرواضح است که غشِّ در ترکیبِ جمعیّتی وقتی از یک حدّی بگذرد، نفیِ اصالتِ معنی می‌کند. این را بگذارید در کنارِ بی‌تاریخیِ ازلی و ذاتیِ خودِ تهران که به قولِ دکتر زیباکلام در کتابِ غریبِ آذری: «می‌شه به من بگی تهران دویست‌سال پیش کجا بوده، چی‌چی بوده؟ من بهت می‌گم تهران چی بوده. یک دِه‌کوره بوده که تا قبل از این‌که آقامحمّدخان آن را پای‌تخت کنه، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزدِ مورّخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. امّا تهرانی‌ها چی؟ اجدادِ ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلبِ بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمّدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نامِ تهران رحلِ اقامت بیافکند، آن‌ها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند، در پای‌تختِ بی‌نام و نشان و جدید نمانده و به مناطقِ خود بازگشتند. این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولّد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مالِ بازارچه‌ی نایب‌السّلطنه، پدرش مالِ محلّه‌ی خانی‌آباد و خودش وسطِ بازارچه‌ی آب‌مَنگُل متولّد شده، یعنی قدیمی‌ترین محلّاتِ تهران.»

امّا یک حقیقتی یا به‌تر است بگویم واقعیّتی هم وجود دارد که به تنهایی و بی‌کمکِ دوستانم نمی‌توانستم آن را دربیابم. من آدم‌های مختلفی را می‌شناسم از اهالیِ تهران که شهرشان را دوست دارند و بیش‌تر از این‌که فقط شهرشان را به صِرفِ شهرشان بودن دوست داشته باشند، «تهران» را دوست دارند و متواتر شنیده‌ام که می‌گویند اگر بیش‌تر از یک‌هفته از تهران دور باشیم خُل می‌شویم و چِل می‌شویم و چنان و چنین. اوّلش پذیرشِ این حرف‌ها برای کسی مثلِ من سخت بود. برای منی که دیدنِ آن زنِ دست‌مال‌کاغذی‌فروشِ میدانِ هفتِ تیر که با دو کودکش همیشه کنجی نشسته، زانوهایم را بی‌رمق می‌کند و آن پسرکِ چسبِ زخم فروشِ راه‌روی شهروندِ آرژانتین برای مدّت‌ها پکرم کرده بود و بی‌تفاوتی‌های اجتماعیِ مردم به هم، به‌هم‌ام می‌ریزد همیشه. نمی‌توانستم بفهمم این جمله‌ی «من عاشقِ تهرانمِ» بعضی از دوستانم را. با خودم می‌گفتم ژست است. یک چیزی شنیده‌اند. چشم‌شان کور است. سخت و زمخت شده‌اند و مقادیرِ معتنابهی ناسزاهای درونی هم شاید نثارِ روحِ طلسم‌شده‌شان می‌کردم. امّا، بعدتر به این فکر کردم که مردمِ شهرهای ساحلی، تعاملِ با دریا را همیشه به‌تر از مردمِ شهرهای دیگر بلدند. مردمِ کوهستان خوب می‌دانند اخلاقِ کوه چیست و کویرنشینان نیز به‌تر از هرکسی می‌دانند الزامات و نبایدهای کویرنشینی را. پس، چه‌را اهالیِ تهران هم به‌تر از کسی مثلِ من بلد نباشند تهران‌نشینی را؟ بعد یادم آمد حرف‌های آن دوستم را که می‌گفت وقتی خسته و با دلِ گرفته دارم از دانش‌گاه برمی‌گردم و از بلندگوهای امام‌زاده‌صالح صدای اذان می‌شنوم همه‌ی خسته‌گی و غمِ دنیا را فراموش می‌کنم را. یادم آمد آن دوستِ دیگرم را که می‌گفت: «هنوز هم بینِ روحانیّونِ این شهر پیِ آدم‌های خوب می‌گردم و مسجدهای جدید را می‌آزمایم به امیدِ عالِمی و پیری کشف‌نشده». یادم آمد آن رفیقم را که پنج‌شنبه‌ها آویزان می‌رفت سیّدالکریم و فلافل می‌زد و سرِکِیف برمی‌گشت را. یادم آمد بچّه‌های حوزه‌ی آقامجتهدی را که شب‌های رمضان پخش می‌شدند در مجالسِ پایینِ شهر؛ چندتایی مسجدِ ارک و پای مناجاتِ حاج‌منصور و چندتایی حاج‌آقامجتبای مرحوم و چندتایی بُکاء و... . یادم آمد که بچّه‌های شهیدبهشتی چه ارادتِ ویژه‌ای دارند به کهف. یادم آمد که یک تهرانی چه‌قدر می‌تواند از دیدنِ چندیاکریم پشتِ پنجره‌اش لذّت ببرد و با دانه‌ریختنِ برای آن‌ها چه احساسِ خوبی پیدا می‌کند. یادم آمد «برف» و «باران» و «آسمان» در تهران چه‌قدر پدیده‌های عاشقانه و عزیزی هستند. یادم آمد همه‌ی این‌ها را و فهمیدم که تهران -هرچند که در تعریف و نگاهِ من و برای من شهرِ خوبی نیست- می‌تواند برای کسانی که آن را خوب می‌شناسند و با آن خو گرفته‌اند، شهری باشد با خوبی‌های فراوان و زیبایی‌های بسیار. شهری که جای زنده‌گی باشد و جای عاشقی.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در عینِ همه‌ی انتقادهایم به مجموعه‌ی مدیریتی، امنیّتی و سیاسیِ کشور، و هم به شخصِ ایشان بابتِ بعضی از مواضع، تصمیم‌ها، صحبت‌ها و عمل‌کردهای‌شان، و هم در عینِ این‌که تمام‌قامت با مجازاتِ به این شکلِ آقایان موسوی و کرّوبی (یعنی حصرِ غیرِقانونی و ظالمانه و سرنوشتِ مبهم‌شان) مخالفم، با همه‌ی ایمانم این سطر‌های زیر را باور دارم و نظر و اعتقاد و فهم و تحلیل و موضعم هم‌این است در موردش. حالا هرکس را خوش بیاید یا بد هم تأثیری در موضع و نظرِ من نمی‌گذارد.

یکی از خلائقِ خدا هست که قریب به یک‌سال است در قسمتِ نظراتِ مطالبِ «غم‌خاک» (خصوصاً آن‌هایی که رنگ و بوی سیاسی و اعتقادی داشته باشند،) مشقِ حقارت و برده‌گی می‌کند؛ ناسزا و دشنام و اهانت به من و مادر و خواهر و هرآن‌چیزی که ربطی به ایمان و اعتقاد و تدیّن داشته باشد. حتّا به ‌ره‌بر هم. خیلی هم وفادار است و مصر در خواندنِ مطالبِ غم‌خاک، چون حتّا پست‌هایی که از شدّتِ تطویل رفقای هم‌نظرم هم حوصله‌شان نمی‌گیرد بخوانند را هم بادقّت می‌خواند و بعد می‌آید فحشش را می‌دهد. به‌هرحال همیشه قائل بوده و هستم که تا کسی نسوخته باشد، سعی نمی‌کند بسوزاند، آن هم چه سعیِ خطا و سطحی‌ای. پس، خوش‌حالم که با منطق و استدلال و اندیشه و قلمم که ودایعِ الهی‌اند، توانسته‌ام مواضعِ شیطانی و صهیونیِ کس یا کسانی را آن‌قدر موردِ هدف و اصابت قرار بدهم که با فحش و ناسزا و حقارت و اهانت‌کردن‌های‌شان آمده‌اند سراغم. و این را لازم است بدانند که برای من مجرّدِ وجودِ دشمن، یعنی تا آخرین قطره‌ی خون پای آرمان و ایمان ایستادن و جنگیدن و مُردن. پس فحش بدهید تا استوارتر و باصلابت‌تر و اندیش‌مندتر و قوی‌تر و مؤمن‌تر از آن‌چه که من سعی می‌کرده‌ام باشم و نبوده‌ام هرگز و در باورِ شما آمده است که بوده‌ام، بشوم!


«یکى از برادرها به قضایاى سال ۸۸ و این حرف‌ها اشاره کردند. من خواهش می‌کنم اگر چنان‌چه مسائلِ سال ۸۸ را مطرح می‌کنید، مسئله‌ى اصلى و عمده را در این قضایا موردِ نظر و در مدِّ نگاه‌تان قرار دهید؛ آن مسئله‌ى اصلى این است که یک جماعتى در مقابل جریان قانونى کشور، به شکل غیر قانونى و به شکل غیر نجیبانه ایستادگى کردند و به کشور لطمه و ضربه وارد کردند؛ این را چرا فراموش میکنید؟ البته ممکن است در گوشه و کنار یک حادثه‌ى بزرگ زد و خوردهائى انجام بگیرد که انسان نتواند ظالم را از مظلوم تشخیص دهد؛ یا یک نفر در موردى ظالم، در موردى مظلوم باشد؛ این کاملاً امکان‌پذیر است؛ اما در این قضایا، مسئله‌ى اصلى گم نشود. خب، در انتخابات سال ۸۸، آن کسانى که فکر میکردند در انتخابات تقلب شده، چرا براى مواجهه‌ى با تقلب، اردوکشى خیابانى کردند؟ چرا این را جواب نمیدهند؟ صد بار ما سؤال کردیم؛ نه در مجامع عمومى، نخیر، به شکلى که قابل جواب دادن بوده؛ اما جواب ندارند. خب، چرا عذرخواهى نمیکنند؟ در جلسات خصوصى میگویند ما اعتراف میکنیم که تقلب اتفاق نیفتاده بود. خب، اگر تقلب اتفاق نیفتاده بود، چرا کشور را دچار این ضایعات کردید؟ چرا براى کشور هزینه درست کردید؟ اگر خداى متعال به این ملت کمک نمیکرد، گروه‌هاى مردم به جان هم مى‌افتادند، میدانید چه اتفاقى مى‌افتاد؟ مى‌بینید امروز در کشورهاى منطقه، آنجاهائى که گروه‌هاى مردم مقابل هم قرار میگیرند، چه اتفاقى دارد مى‌افتد؟ کشور را لب یک چنین پرتگاهى بردند؛ خداوند نگذاشت، ملت هم بصیرت به‌خرج دادند. در قضایاى سال ۸۸، این مسئله‌ى اصلى است؛ این را چرا فراموش میکنید؟»
(از صحبت‌های آیت‌الله خامنه‌ای در جمعِ دانش‌جویان، دیروز)

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من از ضرغامی متنفّرم! یعنی از فعلش و قولش، از فکرِ کم‌داشته‌اش، از تحجّرش، از سطحی‌گری و پوپولیزمش، از تُنُکیِ اندیشه‌اش، از فقر و کم‌بضاعتیِ فرهنگی‌اش، از روستامَنِشی‌اش در مدیریت، از اکثرِ سریال‌ها و فیلم‌هایی که در زمانه‌ی مدیریتِ او ساخته شده، از همه‌ی بخش‌نامه و تصمیم‌های دورانِ مدیریتش، از معاونینش و از قول و فعلِ معاونینش، از ممنوع‌الکار و تصویر کردن‌های سلیقه‌ای و از کاردادن‌ها و پروژه‌بخشی‌های باند و حزبی‌اش. من از ضرغامی به اندازه‌ی تمامِ فریم‌های سریال‌های شبکه‌ی جِم و همه‌ی ادوارِ آکادمیِ گوگوش و تمام مستندها و وعده‌های خبریِ بی‌بی‌سیِ فارسی متنفّرم. از ضرغامی متنفّرم به اندازه‌ی همه‌ی شب‌هایی که شهیدی‌فرد می‌توانست مجری باشد و نبود. متنفّرم از ضرغامی به اندازه‌ی سهمِ تله‌ویزیونِ ایرانِ قبض‌های برقِ همه‌ی شهروندانِ کشور. از ضرغامی به اندازه‌ی ارتفاعِ ساختمانِ باشگاهِ خبرنگارانِ جوان ضرب‌در تمامِ دروغ‌ها، فریب‌ها، ریاکاری‌ها و نفاق‌های آدم‌های داخلِ آن ساختمان متنفّرم. متنفّرم و متنفّر می‌مانم از او تا آخرین لحظه‌ی عمرم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |