گفتن

گفتن

λεγειν

بچّه‌ها را نباید با حبّ و بغض بزرگ کرد و پرورش داد و تربیت کرد. نمی‌گویم با حبّ و بغض به دنیا نیاوریم چون نمی‌شود، بالاخره پدر و مادر مواردِ محبوب و مغضوبی دارند، نمی‌شود انسان از جمعیّتِ حبّ و بغض‌هایش به‌تمامه فاصله بگیرد و تَرک‌ِشان کند. پس با آن مقداری که در حوزه‌ی ژنتیک و وراثت تعریف می‌شود، کاری ندارم. امّا از دقیقه‌ی اوّلِ تولّد تا حدودِ سنِّ تشخیص و تمییز؛ نباید بچّه‌ها را پیش‌تر از این‌که چیزی را بفهمند، نسبت به آن چیز دچارِ حب یا بغض کرد. در فیلمِ «زنده‌گیِ پای» (علی‌رغمِ این‌که ابداً فیلمِ خوش‌ساختی نبود و فیلم‌نامه‌اش هم ضعف‌های بسیاری داشت) یک صحنه و گفت‌وگوی طلایی وجود دارد میانِ پدر، مادر و دو فرزندشان. مادر و پسرِ کوچک‌تر تعلّقاتِ مذهبی دارند و پسرک در سنِ ده-دوازده‌ساله‌گی چنددینِ مختلف را می‌گرود تا به دینِ به‌تر برسد. پدرِ خانواده لائیک است، امّا منطقی‌ست و خیرخواه. بعد از چندجمله‌ای که میان‌شان ردّوبدل می‌شود، پدر به پسرک می‌گوید:

I'd much rather have you believe in something I don't agree with rather than have you accept everything blindly. And that begins with thinking rationally.

(بیش‌تر ترجیح می‌دم به چیزی اعتقاد داشته باشی که من باهاش مخالفم، تا این‌که یه چیزی رو کورکورانه انتخاب کنی. و [برای این‌کار] باید عاقلانه فکر کنی.)

این درست است. این‌که پدرومادر درباره‌ی مسیر و ریشه‌ها و اصول با فرزندان‌شان گفت‌وگو کنند و شیوه‌ی انتخابِ صحیح و پیدایشِ حبّ و بغض را برای آن‌ها توضیح بدهند، نه این‌که بچّه‌ی پشتِ لب سبز نشده را نسبت به چیزی که خودشان در طولِ زنده‌گی -با هزار فراز و نشیب و آزمون و خطا و تجربه- به آن رسیده‌اند، دچارِ نفرت و محبّت کنند. این از کم‌صبری و آینده‌نگرنبودنِ پدر و مادرهاست که گمان می‌کنند اگر چیزی را که خودشان به آن رسیده‌اند، حتماً و به هر قیمتی به فرزندان‌شان منتقل نکنند، فرزندان از کف خواهند رفت و سرنوشت‌شان قهقهرا خواهد بود. قهقرا و ضلال، اتّفاقاً این است که فرزندان‌مان را نسبت به مسائلی که هنوز فهم و درک و تجربه‌ی منحصربه‌فردِ شناختی‌ای از آن‌ها ندارند، دچارِ موضع و حب و بغض کنیم.

در کشورِ ما در زمینه‌ی مسائلِ مرتبط به اعتقادات و عکسِ آن، زیاد این تربیت‌های هیجانی، نابُردبارانه و کوته‌اندیشانه به چشم می‌خورد. ما یک سردارِ شجاع و کاربلدی در فامیلِ دورمان داریم که در حوزه‌ی کارِ خودش موفّق محسوب می‌شود و شاید جزءِ چندنفر انگشت‌شمار نیروهایی باشد که نظام دارد از آن‌ها در حوزه‌ی مرتبط به تخصّصش بهره می‌برد. پسری دارد این سردار که ما در زمانِ نوجوانی رفیق بودیم و فوت‌بال‌ بازی می‌کردیم باهم. پسرِ خیلی مؤدّب و دوست‌داشتنی‌ا‌ی بود، امّا شر. از آن‌ها که از دیوارِ راست بالا می‌رفتند. هرچه بزرگ‌تر شدیم شرارتش بیش‌تر نمایان شد. مثلاً ماشینِ پدرش را برمی‌داشت و با سرعتِ مهیبی در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرِ کوچکِ ما ویراژ می‌داد و ترمزهای گوش‌خراش می‌کِشید و از این کارهای آدرنالین‌ترشّح‌کن. بزرگ‌تر که شد، فضای بسیج و هیئت و جبهه و جنگ و جنوب، با قرائتِ «شور» برش غالب شد. ایرادی هم نداشت این فضا اگر مزاحمتی برای کسی ایجاد نمی‌شد و تخلّفی انجام نمی‌گرفت. یکی از این چراغ‌های گردانِ پلیس تهیّه کرده بود و گاهی که لازم می‌شد (به تشخیصِ خودش!) می‌گذاشت بالاسرِ ماشین و خدا می‌داند که با آن چندنفر را ترساند یا چه کارهایی که نکرد. خلاصه یعنی فضاهای بسیجی‌گری‌اش گاهی‌وقت‌ها حقیقتاً مخلِّ امنیّتِ مردم بود و باعثِ اذیّت و آزار می‌شد و تخلّفاتِ از قانون را به هم‌راه داشت. خب این نمونه‌ایست از یک تربیتِ حبّ و بغض‌آمیزِ مذهبی. این بچّه‌ای که دوروز در جبهه نجنگیده و در عمرش با شهیدی فالوده نخورده و با هیچ دشمنِ واقعی‌ای مبارزه نکرده، چه‌را باید جوری رفتار کند که انگار یک سردارِ پنجاه‌ساله‌ی شیمیاییِ جنگ است؟ (یادم هست گاهی بینِ شوخی و جدّی -آن‌روزهایی که خادمِ مناطقِ راهیانِ نور شده بود-ادای شیمیایی‌ها را هم در می‌آورد و من در چشمانش برقِ حسرتِ این‌که چه‌را یک راویِ حقیقیِ جنگ نیست را می‌دیدم.) آفت و آسیبِ این تربیت این است که بچّه‌بسیجی‌های با این مدل تربیت‌شده‌ی ما در جایی که فضا هیجانی بشود و احتیاج به تشخیصِ منطقی باشد، خودشان را همّت و خرّازی تلقّی می‌کنند و مثلاً آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی را صدّام، و گمان می‌کنند این آن‌ها بوده‌اند که انقلاب کرده‌اند و جنگیده‌اند و جنگ را مدیریت کرده‌اند و اگر نبودند چه بلایی که سرِ نظام و انقلاب نمی‌آمد و مثلاً شخصیّتی مثلِ آیت‌الله هاشمی یک عنصرِ نفوذیِ انگلیس است در بدنه‌ی انقلاب که از روی بی‌بصیرتیِ مردم دودوره رئیس‌جمهور بوده و حسبِ تصادف در شورای انقلاب بوده و دستِ چپ یا راستِ امام.

بله، یکی از اصلی‌ترین دلایلِ هیجانی‌بودنِ بخشی از نسلِ جوانِ انقلاب، متأسّفانه بی‌دقّتیِ والدین‌شان است در تربیتِ صحیحِ به‌دور از حبّ و بغض. پدرومادرها دین را با حبّ و بغض اشتباه گرفتند و گمان کردند خط و مشی داشتن یعنی حب و بغض داشتن. بصیرت داشتن یعنی قربان و صدقه‌ی چشم و ابرو و ریش و چهره‌ی آیت‌الله خامنه‌ای رفتن. وگرنه جوانکِ ٢٠ساله‌ی ترمِ چهارِ دانش‌گاه که ده‌دقیقه هم با آقا مراوده‌ی فکری-کلامی نداشته و خاطره و رفاقتی با او ندارد که نباید مثلِ طوطی تا عکسِ ره‌برش را دید زیرش کامنت بگذارد: جمالِ چهره‌ی تو حجّتِ موجّهِ ماست!

بنده‌ی خدا اگر معنای «جمال» و «چهره» و «حجّت» و «موجّه» را هرکدام به تنهایی بدانی، هیچ‌وقت چنین چیزی را نمی‌نویسی و نمی‌گویی. جمالِ چهره‌ی کسی، وقتی حجّتِ موجّهِ کسِ دیگری می‌شود که چیزی بینِ آن دو باشد که آن چیز هیچ‌وقت با خواندنِ چهارتا سایت و مقاله و نشستن پای منبرِ پناهیان و نقلِ خاطره‌های ساخته‌گی و مسموم از آقایان حسن‌زاده و بهاءالدّینی و امثالهم به دست نمی‌آید. اگر آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی می‌گویند: «ایشان پیشوا هستند و من پیرو» این علاوه بر این‌که تواضع و فهم و سیاست‌مداری و دل‌سوزی و هوشِ آقای هاشمی را می‌رساند، عمقی به قدمتِ همه‌ی خاطراتِ مشترکِ بینِ این دو شخصیّت دارد. برای من، این جمله‌ی آیت‌الله هاشمیِ رفسنجانی (هزاری هم که بگویند فتنه‌گردان است و فلان و بهمان و ردِّ صلاحیّتش کنند)، بسیارواقعی‌تر است از ارادت‌های مصنوعی و اشک و شعریِ جوان‌هایی که شانه‌های مغرور و زانوانِ جسورشان یک‌روز هم تحمّلِ وزنِ مشکلاتِ یک نظام را ندارد و از حکومت و ولیّ و فقیه، فقط حبِّ به مولایش را دارند و فحشِ به معاندش را.

عکسِ این ماجرا هم هست؛ یعنی در بی‌اعتقادی و فضاهای ضدِّمذهبی و ضدِّانقلابی هم پدرومادرهای متعلّق به آن دسته‌های فکری، متأسّفانه عینِ هم‌این تربیت را دارند گاهی. نسبت‌ها هم تقریباً برابر است، یعنی به میزانی که افراطیِ در این سمت داریم، افراطیِ در آن سمت هم داریم. دختر یا پسری که هنوز به سنِّ بلوغ نرسیده را جوری نسبت به دین، خدا، پیغمبر، نماز، روزه، انقلاب، عالِمِ دین، ره‌برِ نظام، مسئولین و هرچه که بوی معنویّت و الوهیّت و -حتّا پایین‌تر انقلاب- دارد، دچارِ موضع و تنفّر می‌کنند که آن بچّه مسیری جز شکلِ پدرومادرش شدن برایش متصوّر نیست. معنویّات و مذهب و نظامِ اسلامی و ریشو و چادری و حزب‌اللهی و مؤمن و نمازخوان و روزه‌دار می‌شوند ضدِّ ارزش و جائز‌الإهانه، مشروب و پارتی و عریانی و بی‌عفّتی و بی‌حیایی و ولنگاریزم و فحشاء و ارتباطاتِ نامشروع می‌شوند ارزش و تمدّن و انسانیّت! وگرنه چه‌را نسبت به کسی که هیچ شناختی از او ندارند، جز یک ظاهرِ اهلِ شریعت و مذهب، تنّفر دارند و به خودشان اجازه می‌دهند به بادِ ناسزا بگیرند این افراد را و اصلاً فراتر از این، وقتی هم که شناختند و فهمیدند ایمانی دارد و دینی، چه‌را باید به او و اعتقاداتش اهانت کنند؟ این چیزی جز هم‌آن تربیتِ حبّ و بغض‌آلودِ پدرومادر نیست. بچّه‌ها را پیش از این‌که خودشان تجربه‌ای کسب کنند و به شناختی برسند، موضع‌دار کرده‌اند و از چیزهایی برحذر داشته‌اند و به چیزهای دیگری سوق داده‌اند.

از نظرِ من این‌ها خطاست؛ این‌که حبّ و بغض‌های‌مان را به بچّه‌های‌مان منتقل کنیم، عوضِ این‌که با آن‌ها درباره‌ی مسیر و منهج و راه و روش، مثلِ یک پدیده‌ی علمی گفت‌وگو کنیم و اجازه بدهیم که خودشان انتخاب کنند به کدام سمت بروند و چه گرایشی داشته باشند. مگر ما خودمان در زنده‌گی تغییر نکرده و نمی‌کنیم؟ مگر از اشتباهات‌مان پند نگرفته و نمی‌گیریم؟ امیرالمؤمنین می‌فرمایند: «عقلْ به خاطرِ سپردنِ تجربه‌هاست». خب آن بچّه هم حقِّ انتخاب و اشتباه دارد و چه بسا آن چیزی که خودش با پند و آزمون و خطا بیاموزد، خیلی بیش‌تر به کارش بیاید تا آن‌چه که در شرایطِ ایزوله‌ی خانه به او دیکته و تزریق شده است. باید اجازه بدهیم فرزندان‌مان خودشان تجاربِ مخصوص به خودشان را کسب کنند و براساسِ آن تجربه‌ها، تشخیص‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و حّب و بغض‌های مخصوص به خودشان را هم. بگذاریم اگر قرار است کسی به دین علاقه‌مند باشد و به نظام و انقلاب، این علاقه‌مندی از مسیرِ منطق و آرامش و فهم و درک و استدلال و روشن‌بینی در او آرام‌آرام پدید بیاید، نه از طریقِ یک نصیحتِ چهارساعته‌ی بعدازظهرِ جمعه و یک جلسه پای منبرِ فلان طلبه نشستن و غلیظ شدن. بگذاریم اگر قرار است فرزندِ ما (به فرضِ آن‌ها که مثلاً چنین باورهایی دارند و فرضِ من با آن‌ها یکی نیست،) روشن‌فکر و آزاداندیش باشد و متحجّر نباشد، خودش به این دیدگاه برسد و با قشری‌گری و انزوای از جامعه و تجربه‌ی مراوده با قشرِ عظیمی از مردم را نداشتن، به آن حدِّ از روشن‌فکری نرسد! آخر روشن‌فکری‌ای که از دلِ پارتی و شبکه‌های ماه‌واره‌ای و مجالسِ خانواده‌گی بیرون بیاید که روشن‌فکری نیست. روشن‌فکرِ حقیقی آن است که معیارش حقیقت باشد و حق‌ترین را از طریقِ تجربه و درک و مشاهده‌ی بقیّه‌ی حق‌های مدّعی و مفروض برگزیده باشد. روشن‌فکر اویی‌ست که بدونِ اهانتِ به اعتقادِ دیگری، به اعتقادِ به زعمِ خودش درست‌ترِ خودش صِرفاً می‌بالد و عمل می‌کند و اگر هم نقدی نسبت به دیگراعتقادات دارد، بدونِ اهانتِ به آن‌ها و اعتقادات‌شان و متّکیِ به استدلال و منطق، از اعتقادِ خودش دفاع کند و ایرادِ اعتقادِ مقابل را بگیرد. وگرنه که از این روشن‌فکرهای قلّابی در ایران حدودِ هفتادمیلیون‌نفر داریم!

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پاراگرافِ زیر بخشی از سخنرانیِ «امام‌موسی صدر» است به مناسبتِ عیدِ غدیر در حدودِ چهل-پنجاه سالِ پیش، یعنی دهه‌ی هفتادِ قرنِ نوزدهِ میلادی؛ از کتابِ «انسانِ آسمان؛ جُستارهایی درباره‌ی امیرالمؤمنین ع» به ترجمه‌ی «احمد ناظم» از نشرِ مؤسّسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام‌موسی صدر.

وقتی این سطور را می‌خواندم، ذهنم خودبه‌خود متوجّهِ آقای دکتر «احمد توکّلی» شد. شخصیّتی که به زعمِ من مصداقِ بارزِ منتقدِ خیرخواه یا منتقدِ مؤمن است در نظامِ سیاسیِ ما. سلامت باشد سال‌های سال.

«وقتی حاکم از امورِ کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزدِ او راه می‌یابند و به ستایشِ او می‌پردازند و می‌گویند: حکومتِ تو صالح و کارآمد است و مردم در آسایش به‌سر می‌برند و مشکلی ندارند. امّا خیرخواهانْ سختی‌هایی را که بر ملّت می‌گذرد، برای حاکم بازگو می‌کنند. وجودِ چاپلوسان و اطمینان‌دادنِ آنان به حاکم و هم‌چنین دوربودنِ حاکم از مردم سبب می‌شود که او سخنِ خیرخواهان و خردمندان را به سختی بپذیرد و به دروغ‌های چاپلوسان تمایل نشان دهد و آنان را به خود نزدیک کند و خیرخواهانِ دل‌سوز را از خود دور کند، زیرا آنان از او انتقاد می‌کنند و او انتقاد را برنمی‌تابد. ستایش و چرب‌زبانیِ فراوان، حاکم را به این خیال می‌اندازد که او واقعاً فرستاده‌ای از جانبِ خدا و صاحبِ رسالت و عنصری متمایز از دیگران است که برای نجاتِ ملّت آمده است. وقتی این غرور در او پدید آمد، دیگر به هیچ وجه انتقاد را نمی‌پذیرد. چنین حاکمی امور را به دوستانش می‌سپارد، زیرا معیارِ حق و باطل برای او میزانِ محبّت‌ورزیدنِ انسان‌ها به اوست، نه شایسته‌گی و توان‌مندیِ آنان. کسی که او را دوست داشته باشد، عهده‌دارِ امور می‌شود و کسی که او را دوست نداشته باشد، از اداره‌ی امور دور نگه داشته می‌شود. و بدین‌ ترتیب مناصب از دستِ شایسته‌گان بیرون می‌آید و به دستِ چرب‌زبانان و چاپلوسان می‌افتد و در نتیجه جامعه ویران می‌شود.»

* عکس از khamenei.ir

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مطلبی در معرّفیِ کتابِ «درخته سوخته در باران» نوشته‌ام با عنوانِ لطیف‌ترین شکلِ خواهش؛
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از شمارِ فروتنانِ به درگاهت قرارم دِه.

|إجْعَلْنی لکَ مِن‌الخاشعین./ دعای ابوحمزه‌ی ثُمالی|
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از تو چیزی می‌خواهم که سزاوارش نیستم، امّا تو اهلِ آمرزشی؛ ببخشم...

|إسْئَلُکَ مالاأسْتَحِقْ، و أنتَ أهلُ‌المَغْفِرَه؛ فَاْغْفِر.../ دعای ابوحمزه‌ی ثُمالی|
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به بی‌تابی‌ام از رحمتت بازم مدار...

|لاتَمْنَعْنی لِقِلَّةِ صَبری.../ دعای ابوحمزه‌ی ثُمالی|
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به تو مایلم و از تو هراسان و به درگاهت آرزومند...

|إلیکَ رَغبَتی و إلیکَ رَهبَتی و إلیکَ تأمیلی.../ دعای ابوحمزه‌ی ثُمالی|
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یاری‌ام دِه بر زاریِ بر خویش که عمرم را به تأخیرِ در توبه و آرزوهای گذران سپری کردم، و اینک به جای‌گاهِ نومیدانِ از خیر فروآمده‌ام. پس پریشان‌تر از من کیست؟ اینک اگر بر این حال [زار]م به گور شوم، [افسوسا که] آن را برای آرمیدنم آماده نکرده‌ام و فرشی از کِردارِ نیک برای غنودنم نگسترده‌ام؛ و چه‌را نگِریَم؟ حالا که نمی‌دانم به کدامین بازگشت‌گاه می‌کوچم...

|أعِنّی بِالبُکاءِ علی نَفْسی. فقد أفنَیْتُ بِالتَّسْویفِ والآمالِ عُمری؛ وقدنَزَلْتَ مَنزِلَةَ‌الآیِسینَ مِن خَیری. فمن یکونُ أسْوَءَ حالاً مِنّی؟ إنْ إنا نُقِلْتُ علی مِثلِ حالی إلی قَبری، لَمْ أُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتی؛ ولَمْ أفرُشْهُ بِالعملِ‌الصّالِحِ لِضَجْعَتی؛ ومالی لاأبکی؟ ولاأدری إلی مایکونُ مصیری.../ دعای ابوحمزه‌ی ثُمالی|
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فِعْلْ نباید مقدّمِ بر فکر باشد و عمل نباید از عقل و عقلانیّت پیشی بگیرد. تصمیم‌گیری یک فرآیند است که قدمِ اوّلِ آن شناخت و فهم است، بنابراین خطاست این‌که انسان با فهمِ ناقص و کامل‌نشده‌اش در موضوعی تصمیم‌گیری کند.

القاءِ این مسئله که «هرچیزی آنی دارد و اگر انسان مراقبِ آنات نباشد و زمان را درنیابد و با محافظه‌کاری و این‌دست و آن‌دست کردن زمانِ انجامِ آن کار را از دست بدهد بد است»، یک‌جور سیاه‌وسفیدنگری و خَلطِ مبحث است. چه‌را که اساساً درکِ آناتِ مسائل، ربطی و یا به عبارتِ دقیق‌تر تنافی‌ای و تعارضی با فهمِ آن مسئله که پیش‌نیازِ لازمِ اتّخاذِ تصمیمِ درست در آن مسئله و موضوع و زمینه است، ندارد. از طرفی قرار هم نیست بُردباری در پروسه‌ی فهمیدن مساوی با محافظه‌کاری باشد. بله، انسان باید با فراستش حتماً درکِ درستی از زمانِ هرچیزی داشته باشد تا بتواند بهینه‌تر رفتار کند، امّا آیا زمان‌مندی باید منجر به تصمیمْ براساسِ شناختِ ناقص بشود یا اگر بشود خوب است؟ قطعاً این‌طور نیست و به زعمِ من آنانی که این‌طور القاء می‌کنند که زنده‌گی یک مسابقه‌ی زمان‌مندی‌ست که اگر به سرعت درنیابی‌اش باخته‌ای، اصلاً زنده‌گی را درست نفهمیده‌اند و تصوّرشان از زنده‌گی خطاست. زنده‌گی یک مسابقه‌ی سرعت نیست. لااقل زنده‌گیِ اندیش‌مندانه و معقول و معنوی این‌گونه نیست. زنده‌گی نزاع بر سرِ برتری‌جوییِ کمّی نیست. زنده‌گی حرکتِ رو به تکامل و پیش‌رفتِ بشر در جهتِ رشدِ اندیشه، فکر، ایمان و دانش است. این حرکت -علی‌رغمِ این‌که می‌تواند خیلی سریع باشد- آرام است. نَزَعی و رقابت‌آمیز و استعلاجویانه نیست. یک‌لحظه مدلّل و اندیش‌مندبودن، گاه می‌ارزد به هزاران‌سالِ زنده‌گیِ مبتنی بر فعلِ صِرف. تلاش باید در این جهت باشد که انسان مسیرش را از بی‌راهه‌ها بشناسد و بِزُدایدش از علف‌های هرزِ گم‌راهی و با حفظِ آرامشِ مبتنی بر فهم، و با استعانتِ از عقل و دانش و آموزه‌های الهی و توکّلِ بر خداوند، سیرِ تکاملیِ مختصِّ به خودش را طی کند. و «انسان جز سعی نیست».

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عرب به چیزی، امری یا کسی که خارج از طبیعت و قاعده و بیرون از مألوف و عُرف باشد، می‌گوید «شاذ». در نحوْ به آن‌چه که بیرون از ابواب قرار بگیرد می‌گویند شاذ. شاذ یعنی نادر، کم‌یاب، منفرد، خارج از جماعت، مخالفِ مشهور، نه‌مثلِ بقیّه. در درایه به حدیثی که متن و محتوای آن -علی‌رغمِ ثقه‌بودنِ راوی یا راویانش- با متن و محتوای حدیثِ مشهور یا عملِ فقها در تعارض باشد، شاذ می‌گویند. پس شاذ می‌تواند صحیحی باشد که مقابلِ أصح قرار گرفته است، درستی که درست‌تر از آن وجود دارد.

شاید اگر بخواهیم با خط‌کشِ این تعاریفْ اهلِ سیاستِ روزگارِ خویش را اندازه کنیم، بشود به موردِ آقای «علی مطهّری» گفت موردِ شاذ. علّتِ اصلی‌اش هم شاید این باشد که ایشان هیچ‌وقت یک سیاست‌مدار به معنای حقیقیِ کلمه‌اش نیست. در نظراتِ مختلفی که از ایشان منتشر می‌شود، یک‌جور عدمِ یک‌پارچه‌گی یا (اگر نخواهیم بگوییم تناقض و دوگویی) شاذگویی دیده می‌شود. علی مطهّریِ عرصه‌ی سیاست، گاه تا حدّی از بدنه‌ی اصول‌گراییِ حتّا اعتدال‌گرا هم فاصله می‌گیرد که نظراتش از خیلی اصلاح‌طلبان هم اصلاح‌طلبانه‌تر و بازتر و اعتراضی‌تر می‌شود و گاه تلقّیّاتش در امورِ فرهنگی، اجتماعی و مدیریتی به اندازه‌ای بسته، به‌روزنشده و آکواریومی‌ست که کنارِ تُندترین و خُشک‌ترینِ افرادِ نزدیک به جبهه‌ی پای‌داری هم که بگذاری‌اش، باز شاید یک سروگردن تُندتر باشد از نظراتِ آن‌ها!

فراموش نکرده‌ایم که عمده‌ترین اعتراضِ علی مطهّری به شخصِ آقای احمدی‌نژاد -هم‌واره- لیبرال و بازبودنِ نگاهِ او و دولتش در امرِ فرهنگ و مسئله‌ی اشتغالِ زنان و حجاب و عفاف بود و اگر هم بعد از ٨٨ اعتراضی از لونی دیگر داشت، این اعتراض به نظام بود در محاسبه‌ی عادلانه‌ نکردنِ تقصیراتِ طرفین، نه اعتراض به احمدی‌نژاد برای چیزی دیگر.

علی مطهّری را نمی‌شود بگویی که قبول دارم یا ندارم؛ به این دلیل که رفتارِ شاذمنشانه‌ی او و غیرِقابلِ پیش‌بینی بودنش این احتمال را ممکن می‌سازد که هرلحظه صحبتی کند و چیزی بگوید که موافقش باشی یا مخالفش. مثلاً ممکن است روزی احساس کنی به‌درستی و به‌حق نسبت به صحبت‌های ناشیانه‌ی فلان مسئولِ با جای‌گاهِ استراتژیک، واکنشِ منفی نشان داده و در این مورد، شاذبودنش عینِ حق‌بودن است و فرداروزی که از قضای روزگار یک گزینه‌ی احتمالیِ وزیرِ ارشاد شدن هم هست، بیاید و چیزی بگوید در تقبیحِ عدمِ ممیّزیِ صداوسیما روی تصاویرِ تماشاگرانِ والی‌بال و فوت‌بال. کأنّه مردمِ ما تنهاراهِ دیدنِ شکیرا برای‌شان این است که نوددقیقه زل بزنند به ساق‌های پیرلو و ای‌نی‌یستا و شکیرا هم قرار است در آن تک‌فریم‌های کم‌ از ثانیه در جای‌گاهِ وی‌آی‌پی برای‌‌شان She Wolf و Beautiful Liar اجرا کند! آخر برادرِ من، اگر آن‌قدر اکستریم و طالبان هستیم که با دیدنِ چهارتا دانش‌جوی دخترِ تی‌شرتِ We Love IRAN پوشیده‌ که دارند غیرت‌مندانه بچّه‌های ما را در غربت تشویق می‌کنند چیزی‌مان بشود (که قائل نیستم می‌شود)، باید به حالِ خودمان گریه کنیم و برویم ببینیم کجای کار اشتباه کرده‌ایم که این‌جور سست‌عنانیم و بوالهوس. مثلِ این‌که شما حواست نیست که برای دیدنِ تصاویرِ از نظرِ شما مبتذل و مستهجن، هزار راهِ آسان‌تر از نشستن پای والی‌بال و فوت‌بال وجود دارد امروزه‌روز و کسی مغزِ خر نخورده بنشیند اسپک‌زدنِ زایتسِف و دفاعِ موسوی و دریافتِ ظریف را ببیند تا شاید آن‌وسط‌ها مقداری هم تماشاگر بتواند صید کند!

آقا دوره‌ی «زن باید بنشیند در خانه» و (آن‌گونه که یکی از نام‌زدهای از لحاظِ سیاسی مختلف از شما، امّا از لحاظِ فرهنگی منطبق بر شما گفت) «از ظرفیّتِ ٢۴ساعته‌ی مادری‌اش استفاده بشود» گذشته است دیگر. خوب به خاطر دارم که شما در مناظره‌ای تله‌ویزیونی با آقای وحید جلیلی بعد از اتّفاقاتِ ٨٨، در مقامِ نقدِ احمدی‌نژاد اشاره کردید به این‌که زنانِ شاغل در ادارات زیادند و لزومی ندارد این‌قدر زن در ادارات و مناصب و مشاغل وجود داشته باشد. خب این‌که شد تقوای ضعف و فرار و انزوا، این‌که هنر نیست زن را بگوییم بنشین منزل تا جامعه یا خودش عفیف بماند. طالبان مگر چه می‌گفت؟ شما که نماینده‌ی مجلس هستید، بد نیست آمارِ مفاسدِ زیرزمینی در شهرستان‌ها و شهرهای کوچکی که فضاهای بسته و قومی و قبیله‌ای و متعصّب دارند را استعلام کنید از مراجعِ مربوط. یا نگاه کنید به نمودارهایی که نسبتِ نرخِ بیکاری و مفاسدِ اخلاقی را در شهرها نشان می‌دهند تا بدانید علّتِ اصلیِ فحشاء یا مفاسدِ اخلاقی، فقر  وبیکاری و تحجّر و عمل‌نکردن به «اسلام، همه‌ی اسلام» است، نه اشتغالِ زنان یا پخشِ تصاویرِ لحظه‌ایِ شکیرا از تله‌ویزیون. با عقده‌ای کردنِ جوان و ایزوله‌کردنِ قاهرانه‌ی محیط و فضا و جامعه و رسانه که نمی‌شود عفاف ایجاد کرد. بد نیست نگاهی به کتبِ اخلاقیِ معتبرِ حوزه‌ بیندازید و نظرِ اسلام را در بابِ مسائلِ مربوط به قوّه‌ی شهوت ببینید و تعریفی که اسلام از تقوا و اخلاق می‌دهد را هم. اسلام تقوای استیصال و ضعف و ناتوانی و فرار و غارنشینی و انزوا را هنر نمی‌داند، اسلام تقوا را جایی واجدِ معنا تلقّی می‌کند که اساساً امکانِ بی‌تقوایی وجود داشته باشد و رند آن است که بداند «تقوا» اتّفاقاً امتناع از ابتلا به معصیت علی‌رغمِ دست‌رسی به گناه است.

در شرایطی که هیچ‌کس انتقادش به احمدی‌نژاد و دولتش بازبودنِ تفکّراتِ او و لیبرال‌بودنش نیست، چه لطفی دارد که شما این انتقاد را به او می‌کنید و در شرایطی که نابخردی و اختناقِ ناشی از بنیادگراییِ تنهارسانه‌ی صوتی و تصویریِ کشور (که حتّا تابِ تحمّلِ پخشِ پارکِ ملّتِ محمّدرضای شهیدی‌فرد را هم ندارد)، مردمِ ما را -افسوس‌مندانه- سوق داده است به سمتِ Gem و Manoto1 و MBC و PMC و خودِ من را در بازیِ دوّمِ والی‌بال (از بس که صحنه‌های آهسته ناشیانه تکرار شد و سردرد گرفتم) -ناچار- به Rai Sport، شما از پخشِ چهارفریم تصویرِ تماشاگر و بی‌وقعیِ تله‌ویزیون نسبت به مسئله‌ی عفاف و حجاب دم می‌زنید؟ واقعاً چه انتظاری دارید که این‌ها از طرفِ مردمِ ما پذیرفته بشود؟ واقعاً چه‌طور می‌توانید این‌گونه به مسئله‌ی فرهنگ نگاه کنید؟ از شما دوستانه و برادرانه می‌خواهم یک بازنگری‌ای نسبت به تفکّرات‌تان (خصوصاً در مسائلِ اجتماعی و فرهنگی) داشته باشید و کمی در زمینه‌ی «انسانِ زمانه‌ی خویش بودن» که هیچ تناقضی هم به زعمِ من با «مثلِ اکثریّتِ ناحق نبودن» ندارد، مطالعه و فکر کنید. در آخر، یکی از غزل‌هایم را که چندان هم بی‌ربطِ به موضوعِ این سیاهه نیست، دوستانه تقدیم می‌کنم به شما:

زاهدی خشکم که ایمانم مرا گم کرده است
ابرم امّا ذوقِ بارانم مرا گم کرده است

ذهنم از آیاتِ خوف و بیم و نار و «بد» پُر است
آیه‌های خوبِ قرآنم مرا گم کرده است

سال‌ها در فصلِ پاییز و زمستان مانده‌ام
لحظه‌های نوبهارانم مرا گم کرده است

روزگاری دشتِ سبزی بوده‌ام، حالا ولی
های‌وهویِ جوی‌بارانم مرا گم کرده است

چون سبویی خالی از می، گوشه‌ای افتاده‌ام
خاطراتِ می‌گسارانم مرا گم کرده است

می‌رمند از من چو آهوها که از شیرانِ دشت
آه، جمعِ دوست‌دارانم مرا گم کرده است...

١٢ تیر ٩٢
محمّد مهدوی‌اشرف

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عکس از: curt Jones

ظلِّ آفتاب با دو پلاستیک میوه و تره‌بار که سنگین به‌نظر می‌رسیدند و عصای سفیدرنگی که زیرِ بغل زده بود، داشت می‌رفت. عصا، عصای کورها نبود، رگه‌هایی از قرمز داشت، ولی شبیهِ عصاهای پیری هم نبود. قدِّ کوتاه و شانه‌های درشتی داشت و پیر بود. دلم سوخت، به پلاستیکِ سبُکی که دستم بود نگاه کردم و خجالت کشیدم. خودم را گذاشتم جای پیرِمرد و یادم آمد چه‌قدر سخت است بارِ سنگین را با پلاستیک زیرِ آفتاب حمل کردن. ترحّم کردم و خواستم جای او باشم، حتّا دودل شدم که بروم بگویم تا یک مسیری کمکش کنم، بعد دیدم نزدیکِ خانه هستم و معلوم نیست راه‌مان یکی باشد و بی‌خودی تعارفی نکنم که کارِ خودم را سخت کند و پشیمان شوم.

(مدّتی‌ست دیدنِ وضعیّتِ پیری و ناتوانیِ آدم‌ها متأثّرم می‌کند؛ چندوقتِ پیش در سوپریِ محل پیرِمردی آمده بود و داشت با مغازه‌دار کل‌کل می‌کرد سرِ این‌که انگار پولی بیش‌تر داده بود و حالا برگشته بود که این را بگوید. خلاصه مغازه‌دار با اعتمادبه‌نفس و یقینِ بالایی برایش گفت که نه، زیاد نداده و بعد هم چاشنیِ جمله‌هایش به‌شوخی گفت آقای فلانی! پیری و هزار درد (یا دردِسر، خوب یادم نمانده). پیرِمرد هم در جواب، مکثی کرد و با حالتِ شکست‌خورده‌ای زیرِلب گفت من حواسم جمع‌ه... .

بعد از این‌که پیرِمرد رفت، رو به علی (مغازه‌دار) گفتم «این چه حرفی بود زدی؟ دُرُس نبود.» علی گفت «شوخی کردم باش». گفتم «بعضی‌چیزا چون واقعیّتن، شوخی‌‌شونم خوب نیس علی. تو اگه به من بگی پیر، ناراحت نمی‌شم، چون پیر نیستم واقعن. ولی وقتی به کسی می‌گی که واقعن پیره و در معرضِ انواع و اقسامِ ناتوانیا و ابتلائاتِ پیریه، خب طبعن ناراحت می‌شه، دلش میشکنه». علی گفت «راس می‌گی».)

اغماض کردم و سرعتم را بُردم بالا که حالا که قرار نیست کمکش کنم، لااقل نبینمش. ازش پیش افتادم و رسیدم به عرضِ خیابان. خواستم بروم آن‌طرف که دیدم صدا می‌کند که «وایسااا، وااااایسا باهم بریم». اوّل و در کسری از ثانیه نگرفتم منظورش را و بعد دوباره رنگِ عصایش در نظرم جان گرفت و متوجّه شدم ترسِ ردشدن دارد. موقعِ ردشدن گفت «من چشام نمی‌بینه»، چندبار هم گفت. شانه‌به‌شانه‌ی من واردِ کوچه شد، داشتم با خودم محاسبه می‌کردم که اگر نابینا باشد که نمی‌تواند مسیر را تشخیص بدهد، گفتم «کم‌بینائید، آره؟». گفت «آره، آدم که پیر بشه این‌جوری می‌شه». جمله‌ی کلیشه‌ایِ صدقه‌ی با منّت‌‌طوری دارم در این‌ مواقع که می‌گویم، گفتم «حالا باز نسلِ شماها که خیلی سلامت زنده‌گی و تغذیه کردید، معلوم نیس ماها چی بشیم». جمله‌ام تمام نشده بود که گفت «متولّدِ بیستم. ٧٢سالمه، قهرمانِ کشورم هستم». گفتم «چه رشته‌ای؟». گفت «کُشتی». مثلِ ابله‌ها نگاهی به گوشِ پُر و کول و شانه‌های پت و پهنش انداختم و گفتم «آره، معلومه راستی». گفت «اگه ورزش نبود که افتاده بودم». رسیدم به در خانه، موقعِ جُداشدن چندبار گفت «توی ماه‌رمضون می‌خوان برام مراسم بگیرن». منظورش مراسمِ تجلیل و این‌ها بود. گفتم «اِ؟ فامیلیِ شریف‌تون چیه؟». گفت «جبرئیلم».

ترحّم کرده بودم به پیرِمردی که -هرچند کم‌بینا- امّا ورزش‌کار بود. هیکلِ ٧٢ساله‌گی‌اش -هرچند پیر- امّا از الآنِ ٢۵ساله‌ی من هم ستبرتر بود.

و گاهی محمّدبودن خیلی سخت است، وقتی که خدا هنوز هم جبرئیل‌هایی می‌فرستد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با اجازه‌ی خدا

آهنگ‌ساز: نمی‌دانم
خواننده: رضا صادقی
ترانه‌سُرا: نمی‌دانم*
ناشر: سفارشِ برنامه‌ی «ماه‌عسلِ» شبکه‌ی سه بوده که پخش نشده

♪ ♫ ♩
|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

 
 
زنده‌گی دیکته گفت و ما همه‌ش غلط پُشتِ غلط
عشقو نوشتیم با الف، نقطه گذاشتیم تهِ خط
منو از اوّل همه‌جا نشوندن آخرِ کلاس
حالا می‌گن یه کاری کن، می‌گن حسابت با خداس
خدا اجازه! من دلم بسته به زنجیرِ غمت
نگا نکن به جُرمِ من، نگا بکن به کَرَمِت
خونه‌ی بی‌چراغِ من، از «تو» همیشه روشنه
بخششِ چندمِ توئه، توبه‌ی چندمِ منه؟
تو به‌ترین رفیقمی، نمی‌شه از تو دل جُدا
گمم نکن تو تاریکی، دستمو ول نکن خدا

* با توجّه به فقدانِ ایرادِ وزنی در ترانه، استبعادِ این‌که خودِ صادقی گفته باشدش زیاد است. از طرفی چون خیلی هم قوی نیست و ارتباطِ عمودیِ ضعیفی دارد و جز بیتِ ماقبلِ آخر خیلی قابلِ توجّه نیست، بعید است ایمان، کاکایی، یداللهی، بمانی و این طیف ترانه‌سراهای قَدَر گفته باشندش. می‌خورد که فرزاد حسنی‌ای کسی گفته باشدش شاید.

نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |