گفتن

گفتن

λεγειν

از نظرِ من رأی‌نیاوردنِ «سعید جلیلی» در انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ پیشِ‌رو بسیار مهم‌تر است از رأی‌آوردنِ آقای «هاشمیِ‌رفسنجانی». سعید جلیلی ادامه‌ی شتاب‌دارِ روندِ نزولی و روبه‌سقوطِ نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران است از نظرِ مدیریتی، اقتصادی و دیپلماتیک (یا سیاسی). جلیلی نماینده‌ی فهمِ اشتباه از انقلابی‌گری‌ست. جلیلی یک مُهره‌ی سیاسیِ خام و کارنابلد است. جلیلی کلیدِ قطعِ دیالوگِ ایران با جهان است. جلیلی یک عرصه‌نشناسِ سیاسی‌ست. یکی کسی که حسبِ هرچیزی جز صلاحیّت در یک موضعِ دیپلماتیکِ حسّاس قرار گرفته است و تصوّرِ درستی از مختصّاتِ موقعیّتش ندارد و متوجّهِ اهمّیّتِ جای‌گاهش و کارهایش نیست. یک چنین شخصی ابداً برای ریاست‌جمهوری گزینه‌ی حتّا قابلِ تأمّلی هم نیست، چه رسد به «مناسب».

از طرفی شخصاً هیچ‌وقت نظرِ مثبتی نسبت به آقای هاشمی نداشته‌ام. نه این‌که نظرِ خیلی منفی‌ای داشته باشم مثلِ آن نظری که راجع‌به جلیلی دارم، امّا متفاوت دیده‌ام همیشه پسندهای خودم را با منهج و رفتار و جهانِ ایشان. آقای هاشمی هیچ‌وقت یک سیاست‌مدارِ آرمانیِ من نیست، آن‌گونه که مثلاً «دکترعلی لاریجانی» با نسبت و درصدِ قابلِ توجّهی بینِ سیاست‌مدارانِ فعلیِ کشور، هست. روی هم‌این حساب‌ها، خیلی سعی نکرده‌ام دقیق شوم روی ایشان و رفتارهای سیاسی‌شان را مطالعه کنم و جزء شوم در افعال‌شان. امّا چیزی که برایم مسلّم است، این است که به ایشان بی‌اعتماد نیستم. می‌دانم که ایشان اهلِ خیانتِ حتّا ناآگاهانه هم به انقلاب و کشور نیست. آقای هاشمی به انقلاب و نظام احتیاجی ندارد و با همه‌ی ناروایی‌هایی که در حقِّ خود و خانواده‌اش شده است، مانده است و صحنه‌ی سیاسی را ترک نکرده است. بلد هم نیستم مثلِ آن فحّاشِ ریشوی ری‌، این‌قدر بابصیرت باشم که مکّاریّت و دهاءِ ایشان را ببینم و به ناموس و حریمش تعدّیِ کلامی و رفتاری و حتّا فکری بکنم.

از طرفی‌تر، با این‌که نظرم به آقای «قالیباف» منفی‌ست و او را هم به نوعی یک «پایانِ مدیریت» تلقّی می‌کنم و دولتش را یک دولتِ گفتمانِ‌بین‌المللی‌باخته می‌دانم و شک ندارم که هیچ توفیقی در عرصه‌ی جهانی نخواهد داشت و اساساً خیلی آدمِ فکورِ دارای ذهنِ منسجم نمی‌دانمش، باز هم سَبُک و سنگین که می‌کنم، می‌بینم اگر قالیباف هم ۴سال رئیس‌جمهور بشود، باز ترجیح دارد بر جلیلی.

مِن‌حیث‌المجموع (به نظرِ من) رئیس‌جمهوری که می‌توانست به صورتِ متعادلی حالِ ایران را به‌تر کند (چه در عرصه‌ی داخلی و چه خصوصاً در عرصه‌ی بین‌المللی)، به‌طورِ قطع کسی نبود جز آقای لاریجانی که متأسّفانه شرکت نکرد در انتخابات. در فقدانِ او خیلی گزینه‌ی جامع‌الأطراف و قابلِ اعتمادی نمی‌بینم بینِ این سی-چهل‌ رجلِ سیاسی. آقای ولایتی خوب است، امّا در «مدیریت» امتحان‌پس‌داده نیست. آقای هاشمی خوب است، امّا «امّا و اگر» پیرامونِ ایشان زیاد خواهد بود. «سن» حقیقتاً یک مسئله‌ی مهم است، «اطرافیانِ ایشان» یک مسئله‌ی مهم است و... . قالیباف هم ضعف‌های عظیمی دارد در عینِ این‌که مدیرِ اجراییِ خوش‌فکر، فعّال، خلّاق، جسور و خوبی‌ست. قالیباف فکور نیست. ذهنِ متعلّق به خود یا به عبارتِ دقیق‌تر شخصیّتِ فردیِ مستقل ندارد. در عرصه‌ی بین‌المللی رسماً دستش خالی‌ست و چیزی برای ارائه ندارد. گفت‌وگو بینِ دولتِ او و کشورهای منطقه نمی‌تواند بیش‌تر از عُرف‌های دیپلماتیک شکل بگیرد. یک ایرادِ بسیاربزرگِ او که شِبهِ‌فساد است، انتصاب‌های او و قرائتِ او از شایسته‌سالاری‌ست. او یک ناسیونالیستِ افراطیِ آشناگراست. یعنی رسماً کابینه‌ی او، خراسانی خواهند بود! ولی فقط و فقط به دلیلِ این‌که کارفرما و مدیرِ اجراییِ خوبی‌ست، ضررش کم‌تر است از کسی مثلِ جلیلی.

مشکلِ جلیلی این است که فهمش اشتباه‌ست از دین تقریباً به یک معنا. جلیلی عالِم‌ندیده‌ست. مثلِ خیلی از افراطیّونِ مذهبیِ تحصیل‌کرده‌ی دیگر. بنای فکری-مذهبیِ جلیلی و امثالش در یک فضا و بسترِ سیاسی شکل گرفته است و این بزرگ‌ترین علّتِ افراط‌شان است. وگرنه انسان‌های بد و منفی و فاسدی نیستند. امّا رفتارشان و تصمیم‌های‌شان به «فساد» منجر می‌شود. جلیلی‌ها نمی‌توانند دیالوگ داشته باشند با مثلاً یک حکومتِ سکولار. باز البتّه صدرحمت به «وحید». فضاهای ژورنالیستی و دست‌به‌قلم‌بودن باعث شده ورژنِ اصلاح‌شده‌تری باشد از برادرش. جلیلی نماینده و نمادِ اسلامِ به بن‌بست‌رسیده‌ی راه‌کارندارِ بازنده در رقابتِ مجعولِ سنّت و مدرنیته‌ست. جلیلی به دردِ دنیای امروز نمی‌خورد. جلیلی‌ها به دردِ دنیای امروز نمی‌خورند و دلیلِ این مسئله به نظرِ من بااغماض هم‌آن بی‌عِلمیِ به معنای عالِم‌ندیده‌گی‌ست. مثلاً شاخص و معیار و دلیلِ من برای این ادّعا می‌تواند آقای «رحیم‌پورِ ازغدی» باشد. هیچ‌کس نیست که بگوید وحید و سعید جلیلی یا امثالِ ایشان از آقای رحیم‌پور بابصیرت‌تر، انقلابی‌تر، انقلاب و دین‌شناس‌تر و عاشورایی و حسینی‌تر هستند. امّا چه شده که آقای رحیم‌پورِ ازغدی (علی‌رغمِ نزدیکیِ بسیارزیادِ طیفِ جلیلی به او)، متفاوت است با آن‌ها و این تفاوت روشن هم هست؟ پاسخِ من این است که حسن رحیم‌پور یک فردِ عالِمِ عالِمِ واقعی دیده‌ است. آقای رحیم‌پور علمِ دینی‌اش را در یک فضای سیاسی و بل سیاست‌زده به دست نیاورده است. او در یک فضای آرام و صالح و منطقیِ دینی (حوزه)، علمِ اسلام را خوانده است. علمِ حقیقی مانع از جهالت و افراط و تفریطِ انسان می‌شود به تعبیرِ امیرالمؤمنین. یک دلیلِ این‌که اهلِ مصباح در این مملکت هیچ‌وقت روی اعتدال را نخواهند دید، این است که از بدنه‌ی آرام و منطقی و بااصالتِ حوزه‌ی علمیّه با آن سابقه‌ی عظیم کنده و جُدا شده‌اند و رفته‌اند در یک مؤسّسه‌ی بسته به لحاظِ سیاسی. فضاهای سیاسی و بسته و بی‌تاریخ، همیشه اذهانِ محصّل‌های‌شان را بسته تربیت می‌کنند.

به هر صورت تأکید می‌کنم که رأی‌نیاوردنِ آقای جلیلی از اهمّیّتِ بیش‌تری برخوردار است تا رأی‌آوردنِ آقای هاشمی یا حتّا قالیباف. گمان هم نمی‌کنم اگر فِتَنی در کار نباشد، «مردم» این‌بار هم بخواهند یک احمدی‌نژادِ دیگر را آزمایش و مزمزه کنند. احمدی‌نژادی که خیلی محدودتر و قشری‌تر و بسته‌تر و وابسته‌تر و کم‌توانایی‌تر هم هست.

در موردِ آقای هاشمی هم یک علامت‌سؤالِ بزرگ دارم برای بعد از رأی‌آوردنش که مانع از این می‌شود که بخواهم به او رأی بدهم. البتّه حتماً مطالعه می‌کنم در این مدّت سابقه و برنامه‌های ایشان را.

فعلاً اگر بینِ گزینه‌های حاضر و احتمالی بخواهم یک رأیِ ایجابی داشته باشم، او آقای ولایتی‌ست. کسی که در عینِ این‌که توانایی‌های چندانی در کارِ اجرایی ندارد، حتم دارم و تقریباً مطمئنّم که اشتباهاتِ بزرگ و منجر به فساد هم نداشته و ندارد و نخواهد داشت. فعلاً هم‌این.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی چیزها که شاید ذاتاً زیبا نباشند،‌ می‌توانند در شرایطی خاص، خاصیّتی دیگر پیدا کنند و شکلی و ظاهری و هم معنایی دیگر. «مرگ» از آن‌دسته چیزهایی‌ست که هنوز برای من زیبایی(هایش) کم‌تر از زشتی(هایش) است. امّا هم‌این مرگ، هم‌این مرگِ مذمومِ زشت را تحتِ شرایطی خاصْ می‌پسندم و زیبا می‌انگارم. مرگِ آگاهانه‌ی انتخابی، مرگی که داوطلبانه باشد و علّتش ازخودگذشته‌گی، ایثار، فداکاری، دفاع از ارزش و عزّت و نام و ناموس و خاک و خانه و وطن باشد، مرگِ عزیز و شریفی‌ست به نظرِ من. مرگی که از پسِ مسئولیّتی باشد، مرگی که «عاشقانه» باشد، این‌ها مرگ‌هایی زیبایند به نظرم.

مطلّع شدم «امید عبّاسی» فرمانده‌ی جوانِ ایست‌گاهِ ۶٨ آتش‌نشانیِ تهران و یکی از هم‌کارانش، بعد از نجاتِ مادرودختری از مهلکه‌ی آتش‌سوزیِ ساختمانی در شهرکِ شهید باقری، دچارِ دودزده‌گی و آسیب‌های بر اثرِ حرارتِ شدید شدند و فرمانده‌ی جوان بعد از مدّتِ کوتاهی مقاومت، دچارِ مرگِ مغزی شد و جانش را از دست داد. این‌که روضه‌های اینترنتیِ ماجرا چه‌قدر دقیق است و آیا علّتِ اصلیِ دودزده‌گیِ عبّاسی، دادنِ ماسک به دخترک بوده یا نه را نمی‌دانم. (هرچند که باتوجّه به طبقه‌ی دهم بودنِ واحدِ آتش‌گرفته و این‌که تعدادِ محروقینِ حادثه دونفر بوده‌ و فرمانده و هم‌کارش دچارِ دودزده‌گی‌ شده‌اند، می‌شود حدس زد که ماجرا هم‌این بوده و آن‌ها ماسک‌های‌شان را در اختیارِ مادر و دختر قرار داده‌اند). امّا مرگِ عاشقانه‌ی فرمانده‌ی جوان زیباتر شد با این‌که کلّیه‌ها و کبدش (تنها اعضاءِ سالِم باقی مانده‌ی بدنش) را طبقِ خواسته‌ی خودش و رضایتِ خانواده‌اش پیوند زدند به بیمارانی. این مرگ، مرگی عاشقانه و زیبا بود. این‌که حسبِ وظیفه و مسئولیّتت، کم نگذاری و تا پای جان کارَت را انجام بدهی و بسوزی و بمیری، این‌که با همه‌ی وجود بسوزی و آن مقدارِ باقی‌مانده را هم بگسلند و بدهند به انسان‌هایی دیگر. این‌که نه‌تنها نَفَسَت و جانت را فدای انسان‌هایی دیگر کرده باشی که اجزاءِ بدنت را هم بدهی برود یا بدهی و بروی.

آری، مرگِ عاشقانه زیباست و چه خوش گفت «صائب» که:

حریفِ داغِ عزیزان نمی‌شود جگرت
تلاشِ مرگْ در ایّامِ زنده‌گانی کن
چو جان ز جسمِ تو بی‌اختیار خواهد رفت
به اختیار چو پروانه جان‌فشانی کن

نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مگذار گُمَت کنم
مگذار یادت را بادهای اندوه با خود ببرند
مگذار و مخواه غُبارِ غم، غمِ امروز و فردایی که می‌گذرد،
بنشیند بر دلم.

آری، تو «جبرانِ همه‌ی نداشتن‌ها»* هستی
تسکینِ هر درد و درمانْ هم.

شعرْ شُبهه‌ی توست
آن‌گاه که عاشقانه باشد و عمیق.

گلْ لب‌خندِ توست
عکسش افتاده بر خاک.

چه‌قدر مهربانیِ تو خوب است
درختان همه شکوفه کرده‌اند.

حتّا در آتشِ ابراهیم هم
تصوّرِ تو گلستان است.

نامت آوازِ پرنده‌گان است ای بلند!

معشوقِ مشتاق!
معبودِ عاشق!
بی‌کرانه‌ی هست!

دوستت دارم
به زبانِ قطره‌های باران‌های ناگهان...

کمیل‌خوانیِ مناجاتیِ حجّة‌الإسلام ارجمندی: داون‌لود یا داو‌ن‌لود

* برگرفته از «آن‌سوی دل‌تنگی‌ها خدایی‌ست که داشتنش جُبرانِ همه‌ی نداشتن‌هاست»؛ از مرحوم دکتر علی شریعتی.
نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کتابِ «ضد» بی‌شک شُسته‌رُفته‌ترین و منسجم‌ترین کتابِ «فاضل نظری»ست. غزل‌های نظری در این کتاب همه از وحدتِ معنیْ حولِ محورِ موضوعِ «عشق» برخوردارند. اسلوبِ معادله‌ و کشفِ مضمون یا به عبارتِ خلاصه‌تر «سَبکِ هندی» استخوان‌بندیِ شعرها را شکل داده و تعابیرِ بیدلانه‌ای مثلِ «آیینه» و «آه» هم بسیار پُربسامد و تکرار هستند در آن؛ گاه حتّا در یک غزل چندبار. از نظرِ «معناداری» و «جهان‌بینی» ضدْ بنیه‌ی قوی‌تر و مستدل‌تر و متّحدتری از حتّا «گریه‌‌های امپراطور» که پُرتیراژترین کتابِ نظری بوده است، دارد. ما در ضد با یک جهانِ سرشار از معانی‌ای نظیرِ «عشق» و «وفاداری» روبه‌روایم. نظری در ضد خودش را کم‌تر «نقض» کرده و شاید فقط یک مورد باشد که مضمون‌گرایی بر معنی‌گرایی غلبه کرده است و نظری دست از عشق برداشته و بی‌معشوقی را می‌ستاید. از طرفی ضد چند غزلِ غیرِمغازله‌ای هم دارد. سه‌مورد شاید درباره‌ی ائمّه (بی‌هیچ اشاره‌ی مستقیمی) و دو-سه مورد هم در گفت‌وگو با خدا یا با زبانِ مناجات.

نظری به زعمِ من با کتابِ ضد جای‌گاهِ خودش را به عنوانِ خوش‌غزل‌ترین یا به‌ترین غزل‌سرای این حدّاقل ٣۵ساله‌ی حدوداً بعد از انقلاب تثبیت کرده است. یعنی اگر با کتاب‌های قبلی‌اش خودش را به عنوانِ یکی از مهم‌ترین غزل‌سراها معرّفی کرده بود، حالا با ضد این جای‌گاه را منحصراً متعلّق به خود کرده است. کیلومترها فاصله‌ بینِ غزل‌های تروتمیز و بی‌عیب و ایراد و فهمیدنی و خوش‌معنی و زیبا و مثبتِ نظری با اشعارِ بقیه‌ی غزل‌سراهای حتّا مطرحِ بعد از انقلاب وجود دارد. نظری بابِ جدیدی را به روی غزلِ معاصرِ فارسی گشوده است و این ابداً یک نظرِ آمیخته با حّب و از روی احساسِ بی‌استدلال یا متأثّر از سلیقه‌ای و پسندی غیرِمنصف نیست. این را به عنوانِ یک خواننده‌ی زمان‌صرف‌کرده‌ی شعر لااقل می‌گویم که نظری نظیری میانِ اقرانِ خودش ندارد و یکّه‌تازِ عرصه‌ی غزلِ فارسی‌ست.

تحلیلِ من از علّتِ توفیقِ نظری علاوه بر استعداد و فنّ و طرزِ غزل‌سرایی‌اش که لازمه‌ی کار بوده است، داشتنِ یک جهان‌بینیِ عمیق و بااصالت در زمینه‌ی عشق و عقبه‌ی مطالعاتیِ متمرکز بر سَبکِ هندی و هوش‌مندی در استفاده از تعابیر و تناسب‌های جهانِ شعریِ شاعری مثلِ «صائب» و صبر و صبر و صبرش است. صبر در ارائه‌ی غزل‌هایش به عنوانِ یک کارِ تمام‌شده. نظری یک شاعرِ ویرایش‌گرِ حلیم است. او شعرهایش را به محضِ سرودن منتشر نمی‌کند و این یک مزیّتِ اوست نسبت به خیلی از شاعرانِ دیگر. کارِ آسانی هم نیست البته صبوریِ بر «اثر».

در کنارِ شعرهای خوبِ نظری، بی‌ذوقی‌ست اگر از هنر و خلاّقیّت و زبانِ نوی طرّاحیِ گرافیکِ «مجید زارع» حرف نزنیم. مجید یکی از مهندس‌ترین گرافیست‌های حالِ حاضرِ ایران است که در زمینه‌ی صفحه‌آرایی و طرّاحیِ جلدِ کتاب آثارِ متفاوت و خوبی در این سال‌ها ارائه کرده است. هارمونیِ معنایی و منطقیِ جلد و صفحاتِ «ضد» یقیناً به به‌تردیده‌شدن و خوانده‌ترشدنِ غزل‌های نظری کمک کرده است. هم‌آن‌طور که به فروشِ چندبرابرِ گریه‌ها و «اقلیّت» هم بعد از یک چاپِ تقریباً ناموفّقِ اوّلیه در نشری غیر از «سوره‌ی مِهر» کمک کرد. درواقع می‌توان گفت که نظری و زارع یک تیمِ موفّق در ارائه‌ی کتاب بوده و هستند و هرکدام به نوبه‌ی خود کارشان را به به‌ترین نحوِ ممکن سعی کرده‌اند ارائه کنند و انصافاً هم این اتّفاق تا حدودِ بسیارزیادی افتاده است.

«ضد» اگر یک کتابِ معمولیِ غیرِخاص با چاپ و نشری معمولی بود هم قیمتِ٨هزارتومان در سالِ ٩٢ برایش زیاد نبود، چه رسد به این‌که هم‌چه طرّاحی و گرافیک و چاپّی دارد و چنان محتوایی هم. بنابراین برای آن‌که ارزشِ واقعیِ آن را می‌فهمد، کمی ارزان هم هست! این را گفتم چون در غرفه‌ی سوره‌ی مِهر در نمایش‌گاهِ کتابْ زمزمه‌هایی می‌شنیدم مبنی بر این‌که «این کتاب برای خودش بازاری درست کرده است» و «این شاعر کاسبی راه انداخته» و «سوره دارد سوءاستفاده می‌کند» و... . همه‌ی این زمزمه‌ها هم از سوی کسانی مطرح می‌شد که صِرفاً و صِرفاً به‌خاطرِ شلوغیِ قفسه‌ای که ضد روی آن قرار داشت به آن سمت «هجوم» بُرده بودند و اگر جای «ضد» هرکتابِ دیگری و حتّا هر شیءِ دیگری هم اگر بود، دست می‌بُردند تا ببینند چیست و چند است و چه‌را اطرافش شلوغ است. خریدارهای هیجانی، سم است برای‌شان این کتابِ معقول و منطقی و آرام و نظیفِ ضدِّ آقای فاضل نظری. ضد را باید دل‌آرامانه خواند و مزه کرد و آه کِشید و قدر دانست. غزلی از کتاب را انتخاب کرده و می‌نویسم:

خانه‌ی قلبم خراب از یکّه‌تازی‌های توست
عشق‌بازی کن که وقتِ عشق‌بازی‌های توست
چشمِ خون، حالِ پریشان، قلبِ غم‌گین، جانِ مست
کودکم! دستم پُر از اسباب‌بازی‌های توست
تا دلِ مشتاقِ من محتاجِ عاشق‌بودن است
دل‌بری‌کردن یکی از بی‌نیازی‌های توست
قصّه‌ی شیرینْ نیفتاده‌ست هرگز اتّفاق
هرچه هست ای عشقْ از افسانه‌سازی‌های توست
میهمانِ خسته‌ای داری، در آغوشش بگیر
امشب ای آتشْ شبِ مهمان‌نوازی‌های توست
نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ هیچ‌کس

آهنگ‌ساز و خواننده: احسان خواجه‌امیری
ترانه‌سُرا: افشین یداللهی
نامِ آلبوم: ندارد؛ تیتراژِ پایانیِ سریالِ «مثلِ هیچ‌کس» بوده.‏
ناشر: طبعاً تهیّه‌کننده‌ی سریال یا صداوسیما

♪ ♫ ♩
|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

همه دنیا بخواد و «تو» بگی نه، نخواد و «تو» بگی آره، تمومه
هم‌این‌که اوّل و آخر تو هستی، به محتاجِ تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی امّا، این منم که از تو دورم
من که بی‌خورشیدِ چشمات، مثل ماهِ سوت‌و‌کورم *

نمی‌خوام وقتی تو هستی، آدمِ آدمکا شم
چه‌را «عادت»م تو باشی؟ می‌خوام «عاشقِ» تو باشم

تازه فهمیدم به‌جز تو، حرفِ هیچ‌کی خوندنی نیست
آدما میان و می‌رن، هیچ‌کی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستَه‌ْم از این عقلِ خسته، من می‌خوام جنون بگیرم

* این بیت اگر تأکیدش روی «چشم» نبود، این ترانه برای مناجات‌بودن چیزی کم نداشت.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فیلمِ «روزهای زندگی» را دیدم. در یک جمله: فیلمِ زیرِمتوسّطی بود. بزرگ‌ترین ضعفِ این فیلمِ داستانِ چندانی نداشتن و بعد از آن شخصیّت‌پردازی‌های ضعیف بود. شخصیّتِ اصلی و محوریِ فیلم (یعنی دکتر امیرعلی علوی) که رئیسِ بیمارستانِ صحرایی‌ست و هم‌سرش هم پزشکِ دیگری‌ست در ‌هم‌آن بیمارستان، حتّا در یک سکانس هم نرم و عاشقانه با هم‌سرش گفت‌وگو نمی‌کند. حتّا وقتی که زنش مجروح می‌شود هم. این در حالی‌ست که هم‌سرش در چند صحنه با او مهربانانه مواجهه می‌کند و اقتضاءِ جریانِ فیلم هم این بود که دکتر در چندجایی با هم‌سرش مهربان‌تر باشد. این (به زعمِ من) از ضعفِ شخصیّت‌پردازی‌ست، نه نقطه‌ی قوّتِ فیلم در نشان‌دادنِ چهره‌ای جدّی از یک پزشکِ کاربلدی که با ایمانی قوی دارد بیمارستانِ صحراییِ جنگ را اداره می‌کند.

سیما برای عشقی که ندیده‌ایم شکل بگیرد بینِ او و دکترسامان، در اواخرِ فیلمْ به صورتی مست و لاتعقل خودش را به کشتن می‌دهد؛ آن هم بعد از آن‌همه مقاومت برای نَمُردن در سرتاسرِ فیلم!

حاجیِ ریشویی که مسئولِ جمع‌کردنِ اسلحه‌ها بعد از تصویبِ قطع‌نامه بود، به علّتِ سکته یا ازحال‌رفتن به بیمارستان منتقل شد، امّا در صحنه‌های آخرِ فیلم که خوب می‌شود و می‌رود به کمکِ هم‌سرِ دکتر، پایش از بالا تا پایین در گچ است.

کیانوش (پرستاری که زمین‌شناسی خوانده بود و از خون می‌ترسید)، بلد است گلنگدنِ کلاش را بِکِشد، امّا نمی‌فهمد که نباید خودش را به کشتن بدهد تا یک‌نفر را بکشد. این از ضعفِ ساختارِ فیلم و شخصیّت‌پردازی‌ست که مرگ‌ها در آن احمقانه به‌نظر می‌رسند، نه مستندگونه‌گیِ فیلم.

تعدادِ مجروحانِ بیمارستانْ علی‌رغمِ این‌که چندتای‌شان می‌میرند، در آخرِ فیلم آن‌قدر زیاد می‌شود که وقتی حاجی با نفربرش تعدادی از آن‌ها را می‌برد، باز هم در صحنه‌ی انتهاییِ فیلم پنج-شش‌تایی هستند هنوز. یعنی کارگردان در صداقتِ فیلمش دست می‌برد برای رسیدن به مقاصدش!

رفتارِ اسرای عراقی یک‌جورِ گنگ و متناقض‌نمایی‌ست که نمی‌فهمیم خوبند؟ بدند؟ نقشه‌ی شوم دارند؟ تأدیب شده‌اند؟ دل‌سوزند یا چه؟

استفاده از کلیشه‌های شخصیّتی یکی دیگر از ضعف‌های این فیلم است. همیشه یکی هست که ترسوست و جایی شجاع می‌شود، همیشه یک‌نفر تازه‌وارد عاشقِ یک‌نفرِ قدیمی می‌شود. همیشه یک‌نفر (در این فیلم حاجی) هست که به کمک بیاید. بعد من نمی‌دانم هزاران‌نفر در این فیلم تیر خوردند و مُردند، هیچ صدایی ازشان درنیامد، لیلا که تیر خورد چه‌را صدای زنِ در حالِ وضعِ حمل از خودش درآورد و کارگردانِ فیلم افکت و اکو هم گذاشت روی صدایش؟ مثلاً ناله‌ی او قرار بود وجدانِ عراقی‌ها را درد بیاورد یا فریادی علیهِ «جنگ» باشد یا فیگورِ تیرخوردنِ یک سوپراستار؟!

اسمِ فیلم هم چندان ربطی به خودِ فیلم ندارد. یعنی یک رازِ برملایی نیست در فیلم. انگار که رمانی بنویسی و عنوانش را از بیرونِ کتاب انتخاب کرده باشی. در فیلم عبارتِ «روزهای زندگی» یا صحنه‌ای و دیالوگی که این عنوان را به ذهن متبادر کند نمی‌بینیم یا نمی‌شنویم. عنوان برای اثباتِ حقّانیّتش باید با ذهنِ ما کلّی بحث و جدل کند تا شاید با ارفاق بپذیریمش.

حواشیِ زائد هم در فیلم هست. این‌که چه‌را دکتر به رزمنده‌ها اجازه نمی‌دهد از رودخانه ماهی بگیرند یا این‌که چه‌را روی زمین‌شناسی‌بودنِ رشته‌ی کیانوش تأکید می‌شود یا اساساً کاراکترِ دکترسامان.

از نقاطِ مثبتِ فیلم می‌توانم به گریم‌های ‌خیلی‌خوب و خوب‌درآوردنِ صحنه‌های بیمارستانی اشاره کنم. شاید مثلاً جلوه‌های ویژه‌ی میدانی (یعنی هم‌آن صحنه‌های زدوخوردِ زمینی و هوایی) هم خوب بود.

گمان می‌کنم موضوعِ «جنگِ عراق و ایران» از نظرِ فیلم‌سازی به اشباع رسیده است دیگر. مخالفم با این‌ها که می‌گویند هنوز هم هزاران‌سوژه در دلِ این موضوع وجود دارد که ساخته نشده است. سینمای جنگ از نظرِ من با «آژانس شیشه‌ای» تمام شد (به هردو معنای کلمه!).

فاصله‌ای که از جنگ گرفته‌ایم، فیلم‌ و سریال‌های بی‌شماری که در این زمینه ساخته شده‌اند، کم‌بودِ تجهیزاتِ شبیه به تجهیزاتِ زمانِ جنگ و بی‌قصّه‌گی از مهم‌ترین عواملِ اشباعِ سینمای جنگ‌اند. مگر چندقصّه می‌شود داشت؟ اگر بخواهیم «جبهه» را روایت کنیم، به‌غایت این‌کار را کرده‌اند. تقریباً همه‌ی حالات و فضاهای جبهه روایت شده است در این سال‌ها. اگر بخواهیم پشتِ جبهه را روایت کنیم، مگر چندقصّه می‌شود از دلِ پشتِ جبهه درآورد. از خانواده‌گی تا عاشقانه تا سیاسی تا جاسوسی و... از هرکدام چندنمونه داریم. حتّا در زمینه‌ی «بعد از جنگ» هم باز تعدادِ زیادی فیلم ساخته شده است که نمونه‌های موفّقی هم درشان هست. مثلِ آژانس، پاداشِ سکوت، به نامِ پدر و...

رسماً از بعدِ دیدنِ فیلمِ «چ» (به کارگردانیِ آقای حاتمی‌کیا) هیچِ فیلمِ مربوط به جنگِ ایران و عراقِ دیگری که ساخته بشود را نخواهم دید! حتّا اگر حاتمی‌کیا کارگردانش باشد!

به‌نظرم کارگردان‌های ما باید بگذرند از این موضوع و گذشتن از این موضوع، به‌هیچ‌وجه معنایش گذشتن از سینمایی که ذیلِ مفاهیمِ دینی، معنوی یا ملّی فیلم می‌سازد نیست. مثلاً رمانِ «بیوتن» را درنظر بگیرید. هیچ ربطِ زمانی و مکانی و محوری‌ و داستانی به جنگ ندارد. امّا شخصیّتِ اصلیِ فیلم کسی‌ست که جنگ را تجربه کرده. حالا دیگر شبهات و قصّه‌ها و چالش‌های دیگری به‌وجود آمده‌اند که یک سینماگرِ مذهبی می‌تواند برود سراغِ آن‌ها. هم‌آن‌جور که بیوتن چالش‌های دین‌داری در دنیای مدرن را روایت می‌کند، فیلم‌سازهای ما هم می‌توانند بروند سراغِ نشان‌دادنِ چالش‌های دین‌داری در جامعه‌ی امروز. بروند سراغِ موضوعاتِ جوانان، دانش‌گاه‌ها، عشق‌ها، اندوه‌‌ها، وفاداری‌ها و در یک جمله مشکلاتِ دین‌داری در عینِ زنده‌گی برای مردمِ امروز. حتّا موضوعاتِ اخلاقی، سیاسی و اجتماعی به‌نظرم ارجح‌اند به فیلمِ جنگ.

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فیلمِ «روزهای زندگی» را دیدم. در یک جمله: فیلمِ زیرِمتوسّطی بود. بزرگ‌ترین ضعفِ این فیلمِ داستانِ چندانی نداشتن و بعد از آن شخصیّت‌پردازی‌های ضعیف بود. شخصیّتِ اصلی و محوریِ فیلم (یعنی دکتر امیرعلی علوی) که رئیسِ بیمارستانِ صحرایی‌ست و هم‌سرش هم پزشکِ دیگری‌ست در ‌هم‌آن بیمارستان، حتّا در یک سکانس هم نرم و عاشقانه با هم‌سرش گفت‌وگو نمی‌کند. حتّا وقتی که زنش مجروح می‌شود هم. این در حالی‌ست که هم‌سرش در چند صحنه با او مهربانانه مواجهه می‌کند و اقتضاءِ جریانِ فیلم هم این بود که دکتر در چندجایی با هم‌سرش مهربان‌تر باشد. این (به زعمِ من) از ضعفِ شخصیّت‌پردازی‌ست، نه نقطه‌ی قوّتِ فیلم در نشان‌دادنِ چهره‌ای جدّی از یک پزشکِ کاربلدی که با ایمانی قوی دارد بیمارستانِ صحراییِ جنگ را اداره می‌کند.

سیما برای عشقی که ندیده‌ایم شکل بگیرد بینِ او و دکترسامان، در اواخرِ فیلمْ به صورتی مست و لاتعقل خودش را به کشتن می‌دهد؛ آن هم بعد از آن‌همه مقاومت برای نَمُردن در سرتاسرِ فیلم!

حاجیِ ریشویی که مسئولِ جمع‌کردنِ اسلحه‌ها بعد از تصویبِ قطع‌نامه بود، به علّتِ سکته یا ازحال‌رفتن به بیمارستان منتقل شد، امّا در صحنه‌های آخرِ فیلم که خوب می‌شود و می‌رود به کمکِ هم‌سرِ دکتر، پایش از بالا تا پایین در گچ است.

کیانوش (پرستاری که زمین‌شناسی خوانده بود و از خون می‌ترسید)، بلد است گلنگدنِ کلاش را بِکِشد، امّا نمی‌فهمد که نباید خودش را به کشتن بدهد تا یک‌نفر را بکشد. این از ضعفِ ساختارِ فیلم و شخصیّت‌پردازی‌ست که مرگ‌ها در آن احمقانه به‌نظر می‌رسند، نه مستندگونه‌گیِ فیلم.

تعدادِ مجروحانِ بیمارستانْ علی‌رغمِ این‌که چندتای‌شان می‌میرند، در آخرِ فیلم آن‌قدر زیاد می‌شود که وقتی حاجی با نفربرش تعدادی از آن‌ها را می‌برد، باز هم در صحنه‌ی انتهاییِ فیلم پنج-شش‌تایی هستند هنوز. یعنی کارگردان در صداقتِ فیلمش دست می‌برد برای رسیدن به مقاصدش!

رفتارِ اسرای عراقی یک‌جورِ گنگ و متناقض‌نمایی‌ست که نمی‌فهمیم خوبند؟ بدند؟ نقشه‌ی شوم دارند؟ تأدیب شده‌اند؟ دل‌سوزند یا چه؟

استفاده از کلیشه‌های شخصیّتی یکی دیگر از ضعف‌های این فیلم است. همیشه یکی هست که ترسوست و جایی شجاع می‌شود، همیشه یک‌نفر تازه‌وارد عاشقِ یک‌نفرِ قدیمی می‌شود. همیشه یک‌نفر (در این فیلم حاجی) هست که به کمک بیاید. بعد من نمی‌دانم هزاران‌نفر در این فیلم تیر خوردند و مُردند، هیچ صدایی ازشان درنیامد، لیلا که تیر خورد چه‌را صدای زنِ در حالِ وضعِ حمل از خودش درآورد و کارگردانِ فیلم افکت و اکو هم گذاشت روی صدایش؟ مثلاً ناله‌ی او قرار بود وجدانِ عراقی‌ها را درد بیاورد یا فریادی علیهِ «جنگ» باشد یا فیگورِ تیرخوردنِ یک سوپراستار؟!

اسمِ فیلم هم چندان ربطی به خودِ فیلم ندارد. یعنی یک رازِ برملایی نیست در فیلم. انگار که رمانی بنویسی و عنوانش را از بیرونِ کتاب انتخاب کرده باشی. در فیلم عبارتِ «روزهای زندگی» یا صحنه‌ای و دیالوگی که این عنوان را به ذهن متبادر کند نمی‌بینیم یا نمی‌شنویم. عنوان برای اثباتِ حقّانیّتش باید با ذهنِ ما کلّی بحث و جدل کند تا شاید با ارفاق بپذیریمش.

حواشیِ زائد هم در فیلم هست. این‌که چه‌را دکتر به رزمنده‌ها اجازه نمی‌دهد از رودخانه ماهی بگیرند یا این‌که چه‌را روی زمین‌شناسی‌بودنِ رشته‌ی کیانوش تأکید می‌شود یا اساساً کاراکترِ دکترسامان.

از نقاطِ مثبتِ فیلم می‌توانم به گریم‌های ‌خیلی‌خوب و خوب‌درآوردنِ صحنه‌های بیمارستانی اشاره کنم. شاید مثلاً جلوه‌های ویژه‌ی میدانی (یعنی هم‌آن صحنه‌های زدوخوردِ زمینی و هوایی) هم خوب بود.

گمان می‌کنم موضوعِ «جنگِ عراق و ایران» از نظرِ فیلم‌سازی به اشباع رسیده است دیگر. مخالفم با این‌ها که می‌گویند هنوز هم هزاران‌سوژه در دلِ این موضوع وجود دارد که ساخته نشده است. سینمای جنگ از نظرِ من با «آژانس شیشه‌ای» تمام شد (به هردو معنای کلمه!).

فاصله‌ای که از جنگ گرفته‌ایم، فیلم‌ و سریال‌های بی‌شماری که در این زمینه ساخته شده‌اند، کم‌بودِ تجهیزاتِ شبیه به تجهیزاتِ زمانِ جنگ و بی‌قصّه‌گی از مهم‌ترین عواملِ اشباعِ سینمای جنگ‌اند. مگر چندقصّه می‌شود داشت؟ اگر بخواهیم «جبهه» را روایت کنیم، به‌غایت این‌کار را کرده‌اند. تقریباً همه‌ی حالات و فضاهای جبهه روایت شده است در این سال‌ها. اگر بخواهیم پشتِ جبهه را روایت کنیم، مگر چندقصّه می‌شود از دلِ پشتِ جبهه درآورد. از خانواده‌گی تا عاشقانه تا سیاسی تا جاسوسی و... از هرکدام چندنمونه داریم. حتّا در زمینه‌ی «بعد از جنگ» هم باز تعدادِ زیادی فیلم ساخته شده است که نمونه‌های موفّقی هم درشان هست. مثلِ آژانس، پاداشِ سکوت، به نامِ پدر و...

رسماً از بعدِ دیدنِ فیلمِ «چ» (به کارگردانیِ آقای حاتمی‌کیا) هیچِ فیلمِ مربوط به جنگِ ایران و عراقِ دیگری که ساخته بشود را نخواهم دید! حتّا اگر حاتمی‌کیا کارگردانش باشد!

به‌نظرم کارگردان‌های ما باید بگذرند از این موضوع و گذشتن از این موضوع، به‌هیچ‌وجه معنایش گذشتن از سینمایی که ذیلِ مفاهیمِ دینی، معنوی یا ملّی فیلم می‌سازد نیست. مثلاً رمانِ «بیوتن» را درنظر بگیرید. هیچ ربطِ زمانی و مکانی و محوری‌ و داستانی به جنگ ندارد. امّا شخصیّتِ اصلیِ فیلم کسی‌ست که جنگ را تجربه کرده. حالا دیگر شبهات و قصّه‌ها و چالش‌های دیگری به‌وجود آمده‌اند که یک سینماگرِ مذهبی می‌تواند برود سراغِ آن‌ها. هم‌آن‌جور که بیوتن چالش‌های دین‌داری در دنیای مدرن را روایت می‌کند، فیلم‌سازهای ما هم می‌توانند بروند سراغِ نشان‌دادنِ چالش‌های دین‌داری در جامعه‌ی امروز. بروند سراغِ موضوعاتِ جوانان، دانش‌گاه‌ها، عشق‌ها، اندوه‌‌ها، وفاداری‌ها و در یک جمله مشکلاتِ دین‌داری در عینِ زنده‌گی برای مردمِ امروز. حتّا موضوعاتِ اخلاقی، سیاسی و اجتماعی به‌نظرم ارجح‌اند به فیلمِ جنگ.

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از جدلی‌ترین و مهم‌ترین بحث‌هایی که در این چندساله زیاد مرتکبش شده‌ام، بحث پیرامونِ فقدِ نگاهِ سیستمی به اخلاقیّات در ایران است. به زعمِ من، اخلاق، فرهنگ، ارزش‌های اجتماعی و مدنی و هر آن‌چه که «خوب» است را ما نمی‌توانیم در جامعه تبدیل به یک «عمومیّت» یا خُلق و متعارف کنیم، مگر این‌که به آن ارزش و جامعه نگاهِ سیستمی داشته باشیم و برای آن برنامه‌ریزی کنیم. به عبارتِ دیگر نمی‌شود بی‌ورودی و سازوکار و ساختارداشتن، انتظارِ خروجیِ مطبوع و موردِ انتظار را داشت.

در نگاهِ من، با توصیه‌ و امرِ بر اخلاقی‌شدن، جامعه هیچ‌گاه اخلاقی نخواهد شد و نشده است هم در عمل در این سی‌وچندساله. قائلم به این‌که فرضِ قانون‌گذار باید بر گرایشِ بیش‌ترشونده‌ و هرجاییِ افراد به ارتکابِ تخلّف و جُرم باشد، و براساسِ این فرض، بیش‌ترین بازدارنده‌های اجتماعی را با وضعِ قانون و جریمه‌های جدّی تعبیه کند در سیستم و فقط در این صورت است که مدینه‌ی فاضله محقّق می‌تواند بشود.

این‌که حضرتِ حجّت (عج) اگر ظهور کنند اخوّتی ایجاد می‌شود که آدم‌ها دست در جیبِ هم می‌کنند و این‌ها، از نظرِ من بدفهمی در تحلیلِ فریم‌هایی از مدینه‌ی فاضله‌ایست که توسّطِ عاقل‌ترینِ افراد قرار است مدیریت شود. بله، هم‌الآن هم در کشورهای شمالِ‌غربِ اروپا دزدی نیست. یعنی در حدّاقلِّ نرخِ جهانی‌ست. به این دلیل که رفاهِ اجتماعی بالاست. یا این‌که بعضی‌ها گمان می‌کنند ولنگاریسمِ فعلیِ جامعه محصولِ بی‌تقواییِ فردفردِ آحاد است را هم حرفِ صوابی نمی‌دانم. ما آن‌چه را برداشت می‌کنیم که کاشته‌ایم. فردفردِ آحادِ جامعه نیستند مگر آن‌چه که ما خواسته‌ایم باشند. ما یعنی سیستم. در این سی‌وچندساله با فرضِ این‌که اخلاق یک ارزشِ اجتماعیِ توصیه‌شونده است و تقوا یک دعوتِ به خوبی‌، در مقاطعی غفلت کرده‌ایم از تعبیه‌ی سازوکارها و ساختارهای بازدارنده‌ی رفتارهای اجتماعیِ منافیِ اخلاق و ارزش و تقوا. فرهنگ، گلی نیست که به صورتِ طبیعی در هر هرزه‌زمینی خودبه‌خود بِرویَد. فرهنگ را باید کاشت، مراقبت کرد و بعد برداشت.

بیش‌ترین مثالی که همیشه از آن استفاده می‌کنم در این بحث، کمربندِ ایمنی‌ست. ما چندسالی روی‌کردمان به مقوله‌ی بستنِ کمربند «فرهنگی» به معنای هم‌آن امرِ بر ارزش در حدِّ توصیه‌ی به یک خوبی بود. خیلی تیزرها ساخته شد و طرح‌ها بر بیلبوردها نصب شد، امّا جز قلیلی نبستند. آن قلیل هم آدم‌های سیستم‌سرخودی هستند که هرکجا باشند، یک‌جور قانون‌‌مندیِ ذهنی دارند. امّا از وقتی که نگاهِ متولّیِ امر (یعنی نیروی انتظامی و راه‌نمایی و راننده‌گی) به مقوله‌ی بستنِ کمربند و هم دیگر جرائمِ راننده‌گی عوض شد و نگاهِ جریمه‌محور جای نگاهِ توصیه‌محور را گرفت، دیگر همه‌مان بستیم. همه از خودِ پارکینگ هم بستیم. از آن راننده‌‌ی معتادِ در خماریِ مواد بگیر تا شوفرِ اتوبوس و آقای دکتر و وزیر و وکیل. به جایی رسیده‌ایم که تصویرِ عمومیِ بستنِ کمربرند در کشور الآن یک شِبه‌ِ‌فرهنگ است. یعنی اگر کسی از بیرون بیاید، شاید فکر کند مردم چه‌قدر در این زمینه بافرهنگ هستند. واقعیّت امّا این است که پسِ این ظاهرِ متمدّن و بافرهنگ (در این زمینه‌ی خاص)، یک سازوکارِ مبتنی بر جریمه‌ وجود دارد. این تقریباً به‌ترین و ملموس‌ترین مثالی‌ست که می‌شود از آن بهره بُرد در این مباحث. یک‌عدّه اروپادیده‌های توریست هم وقتی که می‌نشینند و از تجربیّاتِ سفرهای چندروزه‌‌شان در جمع‌ها تعریف می‌کنند، می‌گویند آن‌جا خیلی «فرهنگ» هست و مردمِ آن‌جا خیلی اخلاقی و بافرهنگ هستند. حقیقتِ امر امّا این است که بافرهنگ‌بودن یک تصویرِ عمومیِ ظاهری‌ست در آن جوامع هم. یعنی بله، با فرهنگ هستند در جامعه، امّا پسِ آن فرهنگ، یک سازوکارِ قوی و جدّیِ مبتنی بر جریمه نهفته است. یعنی هم‌آن‌جور که اگر جریمه‌ی نبستنِ کمربند و بقیه‌ی جرائمِ راه‌نمایی و راننده‌گی از امروز برداشته شود در ایران، در مدّتِ کوتاهی دوباره هم‌آن وندالیسمِ ماشینیِ چندسالِ پیش سر بلند می‌کند، در کشورهای اروپایی هم اگر قانون‌ها و جریمه‌های قانونی برداشته شوند، وندالیسمِ اجتماعی موج خواهد زد در آن‌جا هم.

برخی‌ها در مباحثِ اخلاقِ اجتماعی، در فقره‌ی به‌خصوصِ «مرد و زن» می‌گویند در اروپا مردها چشم‌چران و هو‌س‌باز (آن‌جوری که در ایران و کشورهای جهانِ سوّم هستند) نیستند. و بعد تعبیر می‌کنند (خصوصاً خانم‌ها) این را به «به‌تر» و «اخلاقی‌تر» و «سالم‌تر» بودنِ مردهای کشورهای اروپایی به نسبتِ مردهای ایران و کشورهای جهانِ سوّم. اشتباهِ بزرگی‌ست. این «اخلاق» یا «به‌تربودن» یا «هوس‌بازنبودن» نیست که نرخِ چشم‌چرانی و مزاحمت‌ِ خیابانی و اجتماعی را در آن‌جاها کاهش داده. بل‌که قوانینِ سخت و محکم و جدّی و هزینه‌زای مزاحمت است که مانعِ این پدیده شده است. مضافاً این‌که آن قانون‌گذاری که نگاهِ سیستمی دارد به افرادِ جامعه‌اش، این‌جور نیست که مثلِ من و شما وجودِ میلِ جنسی بماهو میلِ جنسی را جُرم تلّقی کند در انسان. چه مرد و چه زن و حالا بیش‌ترک مرد، تمایلاتی دارند و حوائجی. اگر نداشته باشند که بیمارند. امّا وقتی نیازی هست، آن هم یک نیازِ طبیعی و فطری، باید سازوکاری برای پاسخ‌گفتن به آن نیاز هم وجود داشته باشد در دست‌رسِ آن نیازمند. نیازمندِ عمومیِ جنسی در ایران اگر دنبالِ راهِ آبِ‌رومند و اخلاقیِ پاسخ به نیاز باشد، تنهاراهِ پیشِ رویش «ازدواج» است. وقتی شرایطِ ازدواج سخت باشد، نیازمند یا باید نیازش را سرکوب کند، یا خودارضائی، یا برود سمتِ روابطِ بیرون از دایره‌ی ازدواج به هر شکلش. روابطِ بیرون از ازدواج به هرشکلش در جامعه‌ی ایران «قانونی» نیست. بنابراین ارزش نیست و ضدِّارزش است. چه شکلِ شرعی‌اش برای قائلینِ به شرع و چه شکلِ غیرِشرعی‌اش برای غیرِقائلینِ به شرع، هردو جُرمِ قانونی یا جُرمِ عرفی‌ست در ایران. البته یکی از نقاطِ روشنِ کاریِ مجلس در این سال‌های اخیر، برداشتنِ قانونِ ارائه‌ی سندِ محضری برای اثباتِ ازدواجِ موقّت بوده است بلاشک. چه‌را که این قانون اساساً هجوِ معنای ازدواجِ موقّت و یک قانونِ مغایر با اصلِ دستورِ اسلام بوده است. از طرفی، آن‌ها که به اسلام و قوانینش به هر دلیلی قائل نیستند و نمی‌خواهند باشند هم در جامعه‌ی ما آرامشِ پاسخ به نیازهای فطری و طبیعی‌شان را ندارند. همیشه گفته‌ام که با معمول‌شدنِ ازدواجِ موقّتِ اسلامی در جامعه هم مشکلِ جنسیِ جامعه‌ی ما به‌طورِ کلّی حل نمی‌شود. چه‌را که خیلی‌ها هستند که نمی‌خواهند اصلاً به شکلِ اسلامی پاسخ بگویند به نیازهای‌شان. آن‌ها هم شهروندِ جامعه‌اند و حقوقی دارند و قانون‌گذار طبقِ نگاهِ سیستمی‌اش باید برای آن‌ها هم راه و سازوکار و ساختار تعبیه کند. منتها مشکلِ جامعه‌ی ما این نیست که روی جزئیاتِ این مسائل فکر کنیم و به‌ترهایش را برگزینیم. مشکل این‌جاست که اساساً نگاهِ سیستمی وجود ندارد که بخواهیم حالا به شکلِ اجرا فکر کنیم و به حالت‌‌های به‌تر و شبهات و مسائلِ مستحدثه.

کیست که بتواند ادّعا و اثبات کند در کشورهای اروپایی سازوکارهای ارضاء نیازهای جسمی برای زن و مرد وجود ندارد و در دست‌رس نیست. کدام مردِ اروپایی و زنِ اروپایی‌ست که اگر بخواهد به نیازهایش پاسخ بدهد، این امکان برای او فراهم نباشد؟ کیست که بتواند کاباره‌ها و مشروب‌خانه‌ها و ردلایت‌دستریکت‌های آن کشورها را انکار کند؟ کیست که بتواند بگوید دختر و پسرِ اروپایی در داشتنِ روابطِ عاشقانه منع و محدودیّت و مزاحمت و سالبِ آسایش دارند؟ این‌ها را ننوشتم که بگویم آن نسخه، نسخه‌ی آرمانیِ ما هم هست. نه، این‌ها پاسخِ آن قضاوت‌های ظاهری‌ و قیاسِ ناصحیحی‌ست که بینِ مردمانِ اروپا و مردمِ ما می‌شود. خواستم بگویم این‌که آن‌جا مزاحمت نیست، چشم‌چرانی نیست، هوسِ وسطِ خیابان و در محلِّ کار و نسبت به هر زنی که دیدند نیست، از فرطِ خوب و اخلاقی‌تر بودن‌شان نیست. پُرواضح است که زودپزِ سوپاپ‌دار نخواهد ترکید! پُرواضح است که سرکوبِ جنسی، بیماریِ جنسی می‌آورد و بیماریِ جنسی، بیماریِ روانی و بیماریِ روانی، مشکلاتِ اجتماعی. چشم‌چرانیِ مرد مثلِ فحش‌دادنِ آدمِ ضعیف است. کسی فحش می‌دهد که زورش نمی‌رسد حالا یا با منطق یا با بازو کاری از پیش ببرد. بنابراین آخرین سلاح یا به تعبیرِ مرحوم نادر ابراهیمی زبانِ استیصال، فحش است. زبانِ استیصالِ جنسی هم چشم‌چرانی‌ست برای مرد. کدام مردِ اروپایی می‌تواند این تیپ‌های دخترهای ما را در خیابان ببیند و راهی برای پاسخ‌دادنِ به نیازهای جنسی‌اش وجود نداشته باشد و چشم‌چران نشود؟! والله مردها و پسرهای ما، هنوز هم شریف‌ترین مردها و پسرهای جهان‌اند. هنوز این زودپز دارد پِس‌پِس می‌کند و نترکیده است. خیلی صبورند پسرانِ سرزمینم که حاضرند آخرتِ خودشان را بفروشند و دنیای نوامیسِ مردم را به حراج نگذارند. دیگر بیش‌تر از این باز نمی‌کنم این مسئله را. آن‌ها که پسرند خود می‌فهمند منظورم را.

بله، این هم مثالی بود از فقدِ نگاهِ سیستمی در ایران و وجودِ این نگاه و توفیقاتِ وجودِ این نگاه در کشورهای دیگر.

مثالِ دیگر مفاسدِ اقتصادی‌ست. همیشه گفته‌ام که مسئله‌ی «نظارت» و «بازرسی» در کشورِ ما یک مسئله‌ی کم‌رنگ و غیرِجدّی‌ست. تعزیراتِ حکومتی و سازمانِ بازرسی هم دچارِ این فقدِ نگاهِ سیستمی هستند تاحدّی. وگرنه که ممکن نبود سوپرمارکتی وجود داشته باشد که بتواند در روزِ روشن یا حتّا شبِ تیره کالایی را گران‌تر از آن‌چه که رویش درج شده بفروشد. اگر بازرسیِ جدّی وجود داشته باشد که اصلاً امکان ندارد یک کارمند بتواند رفتارِ مناسبی با مراجعه‌کننده نداشته باشد. البته نکته‌ی مهمّی را پسردایی‌ام یک‌باری گفت در این زمینه. کارمند است؛ می‌گفت همیشه هم ما مقصّر نیستیم. خیلی‌وقت‌ها مردم و انتظارات‌شان و برخورد‌های‌شان است که پکرمان می‌کند یا اعصاب‌مان را به‌هم می‌ریزد. حرفِ درستی‌ست، واقعیّت است، موافقم. امّا این هم در فقدِ نگاهِ سیستمی‌ست که به‌وجود می‌آید. اگر نگاهِ سیستمی وجود داشته باشد و وظایف و حقوق و تکالیف مشخّص باشند در آن و نسبتِ آدم‌ها در مشاغل و اجتماع معلوم باشد، و اگر کم‌تر و بیش‌ترِ آن، نفع و ضررش به خودِ آن اشخاص برسد و قانون‌گذار ناظرِ محکمی باشد بر این روابط، دیگر نه منِ مردم می‌توانم کارمندِ یک اداره را خسته و اذیّت و ناراحت کنم، نه کارمندِ یک اداره جرأت می‌کند که اخمش را بیاورد سرِکار یا کاری را که می‌تواند، نرسد. وقتی ضابطه به‌تمامه بنشیند جای رابطه، دیگر هیچ‌کس از هیچ‌کسِ دیگر ناراحت نمی‌شود. اگر تخلّفی انجام بشود، قانون زودتر از هر تکدّرِ خاطری از سوی هریک از طرفین، جریمه می‌کند خاطی را. این‌جاست که معتقدم عدالتِ اجتماعی هم محقّق نمی‌شود مگر در شرایطی که بپذیریم راهِ برون‌رفت‌مان از مشکلاتِ فعلی، تقویّتِ نگاهِ سیستمی و تدوینِ قوانینِ سخت با جریمه‌های جدّی به تبعِ آن است. نمونه‌ی امامی‌اش هم جامعه‌ی امیرالمؤمنین (ع) است. او برای کارگزارانش که کسانی جز مالک و مقدادها نبودند، بازرس گذاشته بود و برای بازرسینش هم جاسوس. این یعنی ایشان نگاهِ سیستمی داشت و قائل بود که ضابطه باید جای رابطه حکم کند. امّا ما در این سی‌وچندساله گاهی خیلی غفلت کرده‌ایم از حتّا سیره‌ی امیرالمؤمنین هم. اصلاً معتقدم همه‌ی ناراحتی‌ها در نبودِ نسبت‌های قانونی و ضابطه‌مند است که به وجود می‌آید در سطحِ اجتماع.

و در آخر این سؤال که آیا «جامعه‌»ای که تا نزدیکِ صددرصد مقنّن و جریمه‌مند شده باشد «اخلاقی» و «ارزش‌مدار» است؟ پاسخِ من به این سؤال «آری»ست. بله، اخلاق هیچ‌وقت از جنسِ باید و نباید نیست. هیچ‌کدام از خطباتِ امیرالمؤمنین با «مجبورتان می‌کنم به تقوا» آغاز نشده است. همیشه فرموده‌اند «اوصیکم عباداللهِ بتقوی‌الله» و در کنارش، آن زمانی که مسئولیت داشته‌اند، تا نهایتِ امر سازوکار تعبیه کرده‌اند برای تقلیلِ تخلّف و جرم در اجتماعِ زمانِ خودشان. این نشان می‌دهد حضرت کاملاً به این مسئله آگاه بوده‌اند که با توصیه‌ی به اخلاق و تقوی نمی‌شود جامعه‌ی اخلاقی داشت. با دعوتِ به تقوی جامعه‌، مدینه‌ی فاضله نخواهد شد. امّا آیا فردفردِ افرادِ جامعه‌ای که تا نزدیکِ صددرصد امکانِ تخلّف در آن وجود نداشته باشد، «اخلاقی»‌اند یا متّقی؟ پاسخ «خیر» است. قانون انسان‌ها را اخلاقی نمی‌کند، امّا تصویرِ عمومیِ جامعه و هوای عمومیِ کشور را شِبهِ‌اخلاقی می‌کند. شبهِ‌اخلاقیِ واقعی، نه این‌که منظورم این باشد که سطحی‌ست. اخلاقی‌بودنِ فردفردِ آحادِ جامعه ارزش هست، امّا اگر سیستم اخلاقی نباشد، افراد در صورتِ اخلاقی‌بودنِ فردی هم متخلّف می‌شوند در بلندمدّت و اگر سیستم اخلاقی باشد، افراد حتّا اگر در منتهای بی‌اخلاقی هم قرار داشته باشند، مادامی که در سیستم باشند، مجبورند به اخلاقی‌بودن. و من این دوّمی را می‌پسندم. برای اخلاقی‌شدنِ فردی باید برویم پای منبر بنشینیم. باید کمیل بخوانیم و صحیفه. آن یک فضیلتِ اضافه‌ایست برای هرکس که می‌خواهدش. جامعه امّا با صحیفه‌ی سجّادیه اخلاقی نمی‌شود، بل‌که با قانون اخلاقی می‌شود. امّا فردفردِ انسان‌ها اگر بخواهند، می‌توانند با صحیفه‌خواندن اخلاقی بشوند. البته تضمینی وجود ندارد که آن آدمِ اخلاقی‌شده، در جامعه هم اخلاقی باقی بماند یا نه.

نوشته شده در شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فردا

آهنگ‌ساز: محمّدرضا چراغ‌علی
خواننده: امیر کریمی
ترانه‌سرا: (متأسّفانه) نمی‌دانم
شیوه‌ی اجرا: چه‌ می‌دانم؟!
نامِ آلبوم: غریبه
ناشر: سروش

♪ ♫ ♩
|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

گُلای خُشکِ قالی، پنجره‌های خالی
-خسته در انتظارِ مسافری خیالی
غم‌گینه حوضِ بی‌آب، پریده رنگِ مه‌تاب
خونه دلش گرفته، سرده نگاهِ آفتاب

بیا طلسمِ قهرو با «آشتی» باطل کنیم
پس بزنیم ابرارو، خورشیدو کامل کنیم
«حیفه» ترانه‌هامون، رنگِ عزا بگیرن
حیفه تو اوجِ پرواز، کبوترا بمیرن

وقتی‌ که باتوبودن، یه خاطره‌س تو یک قاب
وقتی‌ که «این جُدایی، دریا رو کرده مُرداب»
-آیینه‌ها شکسته‌ن، دَرای خونه بسته‌ن
-کلاغا جای گنجشک رو شاخه‌ها نشسته‌ن

بیا طلسمِ قهرو با آشتی باطل کنیم
پس بزنیم ابرارو، خورشیدو کامل کنیم
حیفه ترانه‌هامون، رنگِ عزا بگیرن
حیفه تو اوجِ پرواز، کبوترا بمیرن

بیا! بیا! دوباره باز، بخون! بخون! ترانه‌ای
ببین! ببین! گرفته دل بهونه‌ی تو!
بیا! بیا! دوباره باز، بخون! بخون! ترانه‌ای
ببین! ببین! «شکسته بُغضِ خونه بی‌تو»!

بیا تا باز دوباره، «بهار»و پیدا کنیم
بیا تا یک شاخه گل نثارِ فردا کنیم

حیفه ترانه‌هامون، رنگِ عزا بگیرن
حیفه تو اوجِ پرواز، کبوترا بمیرن

بچّه‌مدرسه‌ای بودم که امیرِ کریمی با آلبومِ «غریبه»اش واردِ عرصه‌ی موسیقیِ حرفه‌ایِ پاپ شد. آن‌روزها تبلیغِ آلبومش را در تله‌ویزیون دیدم به‌گمانم. نمی‌دانم چه شد که به دلم افتاد بروم کاستش را بخرم. اهلِ این‌جورکارها نبودم خیلی. رفتم و خریدم و کارم شده بود گوشش دادن وقت و بی‌وقت. اصلاً آن‌زمان‌ها مرا به امیرِ کریمی می‌شناختند دوروبری‌ها. از آن آلبوم، آهنگِ «تهران» و «فردا»یش را بیش‌تر گوش می‌دادم. خلاصه با هم‌آن یک کاست طرف‌دارش شدم. جنس و رنگ و طنین و حالِ صدایش را دوست داشتم. مردانه‌گی و در عینِ حال دقّت و عدالتِ صدایش در استفاده از تحریر برایم زیبا بود. یک‌جورهایی «اِبیِ» این‌ورِ آبی بود. بعدتر «امیر تاجیک» هم که ورود کرد به موسیقی، هم‌این علاقه را یک‌خورده کم‌تر به صدای او هم پیدا کردم. انصافاً صداهای آبِ‌رومند و مَرد و جسور و گوش‌نوازی دارند. ابروی صدای‌شان برداشته نیست. کامپیوتریزه نیست حلق‌شان.

خلاصه این آهنگِ فردا را زیاد گوش می‌دادم در این چندساله. از آن آهنگ‌هایی هم هست که رادیوها خیلی علاقه‌مندند صبح‌ها پخشش کنند. رادیوجوان و رادیوپیام زیاد می‌گذارندش. با این‌همه که این آهنگ این‌همه‌سالِ ورِ گوشم بودم و هم‌راهم و همیشه در لیستِ به‌ترین‌ها و موردِ علاقه‌ترین‌هایم، و با‌ این‌همه‌تر که یک پی‌گیرِ جدّیِ شعر و ترانه و ادبیّاتم در موسیقیِ باکلام، هیچ‌وقت توجّهی که امروز پیدا کردم به ترانه‌ی این آهنگ را پیدا نکرده بود. شاید یکی از دلایلش ریتمِ تُند و شادش هم باشد که نتوانستم رسوخ کنم خیلی به دل و معنا و جگرِ کلمه‌ها و جملاتش. امروز امّا پرده افتاد و توجّه پیدا کردم به کُنه و عمق و معنای ترانه‌اش. دیدم وَه که چه زیباست، چه می‌پسندم این مضمون را. چه‌قدر تصویرسازی‌های خوب و دقیق و موجزی دارد. آن کلمات و جملاتی که در گیومه‌ گذاشته‌ام را ببینید؛ گیومه‌ها را برای برجسته‌کردن‌شان گذاشته‌ام. در دوبیتِ اوّل یک تصویرسازیِ خیلی‌خوبی دارد از نبودنِ «او». بعد در دوبیتِ بعدی شروع می‌کند به خواستن، به تشویق، به مطالبه. یک تضادِ خیلی‌زیبایی هم بینِ دوبیتِ اوّل و دوبیتِ دوّم هست، هم بینِ واژه‌گانِ دوبیتِ دوّم. «بیا طلسمِ قهرو با آشتی باطل کنیم». دارد دعوت می‌کند به آشتی. به این‌که طلسمِ قهر شکسته شود به آشتی. بعد هم که صحبت از ابر و خورشید می‌شود. در مصرعِ دوّمِ بیتِ پنجم خیلی توصیفِ زیبا و دقیق و خیال‌انگیزی می‌کند از «جُدایی». «این جُدایی دریا رو کرده مُرداب». شاعرانه‌تر و زیباتر از این می‌شود حالِ خرابِ عاشقی که از معشوقش جُدا مانده است را بیان کرد؟ بعد در بیتِ شکسته بُغضِ خونه بی‌تو هم به هم‌این ترتیب. در بیتِ ماقبلِ آخر هم که باز دعوت می‌کند به «بهار» و آشتی. «بیا تا باز دوباره بهارو پیدا کنیم». بهارِ دوستی و ارتباط و عشق را. بهارِ مراوده را. بهارِ گفت‌وگو و تعامل و سخن‌گفتن و هم‌کناری و باهمی را. چه‌قدر زیباست این‌که باهمی را به بهار تعبیر کرده است. به‌نظرم این ترانه چیزی برای کامل‌بودن کم ندارد.

از بچّه‌گی انگار عاشقِ این مضمون بوده‌ام. هنوز در بُهتِ این هم هستم. این ترانه خودِ «از فرامینِ در تنهایی»های غم‌خاک است به‌نوعی و زبانی و لهجه‌ای دیگر.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعضی‌شب‌ها مثلِ امشب، بدجوری حسّاسیّتِ بهاره‌ام عود می‌کند. نَفَسَم در حدِّ خفه‌گی گرفته است. انگار سنگ گذاشته باشند روی قفسه‌ی سینه‌ام. حالا شاید بدخوراکی هم کرده‌ باشم، نمی‌دانم. دو استکان چایِ «یاس» خوردم، این‌طور شدم. غرضم از نوشتنِ این چندخط امّا گزارشِ وضعیّتم نبود. من عاشقِ بهارم، این را چندباری در غم‌خاک هم نوشته‌ام. به‌طورِ کلّی از باران و برف و سرما و مثلهم بیزارم و دوست‌دارِ فصولِ گرمِ خدا. تابستان که جای خودش را دارد، مُرداد عزیزکرده‌ام هست و آن جای خودش، امّا بهار برای من معنیِ دیگری دارد. نمی‌دانم شاید «اعتدال»ش است که مرا عاشقش کرده. این نه‌‌گرم، نه‌سرد بودنش. بهار را با عالَمی عوض نمی‌کنم. داشتم به این فکر می‌کردم که می‌ارزد به نَفَس‌تنگی‌اش؟ می‌ارزد واقعاً به این گاهی بدخوابیِ شب‌هایش؟ هم‌این‌جور داشتم برای خودم «می‌ارزد‌؟»های وجدان‌آزارده ردیف می‌کردم که یک صدای صریح و رسا و یقینی‌ای از درونم گفت: بله که می‌ارزد، خوب هم می‌ارزد. تو عاشقِ بهاری، حالا اگر بمیری هم نباید فرقی بکند برایت. وقتی پای عشق در میان است، دیگر این معادلات و سنجه‌ها و حساب و کتاب‌های دو-دوتا چهارتایی می‌روند کنار - باید بروند کنار.

و بله، من عاشقِ بهارم به هزارویک علّت. مدلّل، و نه از روی احساسِ صِرف یا جوزده‌گی‌های مرسوم. پس، نَفَس‌تنگی‌اش را هم به جان می‌خرم. هر بلای دیگری هم که بخواهد سرم بیاورد، باز هم عزّتش دست نمی‌خورد در خاطرم.

این‌طورها.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از اوّلِ راه‌نمایی تا اوّلِ دبیرستان هم‌کلاس بودیم؛ دوّم را به گمانم رفت تجربی، ولی هم‌مدرسه‌ بودیم هم‌چنان و «پیش‌» را هم باز در یک مدرسه. به صورتِ کلاسیکی پُر شَروشور بود. یعنی در عینِ ناآرامیِ ذاتی‌اش مشخّص بود عرضیّاتِ تربیتیِ درستی دارد. مؤدّب بود و تُند حرف می‌زد و صبح‌ها اغلب سرِ صبح‌گاه چیزی می‌خواند از این شعار و دعاها. لب‌خند را داشت همیشه. خوشش می‌آمد تکّه‌ای، کنایه‌ای، چیزی با لب‌خند بپّراند بهت و رد شود از کنارت. قدِّ کوتاهی داشت و مشتریِ ثابتِ کفش‌های بی‌مرگِ «ملّی» بود، از آن قهوه‌ای آج‌دارهای نیم‌بوت‌مانند. خودش هم مثلِ کفش‌هایش محکم بود. موقعِ فوت‌بال شلوار را می‌زد توی ساقِ جوراب و کارش تکل بود به انحاء مختلف. از این قدکوتاه‌محکم‌ها بود. پدرِ آرام و زحمت‌کشی هم داشت. خیلی‌وقت‌ها نشسته بودم در تاکسیِ نارنجی‌اش. وعظ می‌کرد ما را به سیر و سلوک خیلی. یک کتابی هم یک‌بار داده بود بهم پدرش.

این‌ها مشخّصاتی‌ست که از مرتضی به صورتِ ظاهری در خاطرم هست. دور شدیم بعدِ «پیش» از هم. اغلب‌مان. حالا دوروزی‌ست که متوجّه شده‌ام با جنگده‌ی فانتومِ اف-پنج خورده است به کوه. بعد از عماد و آرمان و احسان، حالا مرتضی هم دیگر نیست. کم‌کم تعدادِ مانده‌های‌مان دارد کم‌تر از رفته‌ها می‌شود. روحت شاد مرتضای پورحبیب. میهمانِ مراحمِ خاصّه‌ی خداوندی باشی إن‌شاءالله. خدا به خانواده‌ات، صبر و سکینه بدهد فراوان.

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |