گفتن

گفتن

λεγειν

بازگشت به خانه/ هارولد پینتر (با ترجمه‌ی فتّاح محمّدی):
در صفحه‌ی صفرِ کتاب نوشتم: «معمولی، مزخرف، افتضاح». توضیحش این‌که نه ادبیّت داشت و نه موضوعِ زیبایی. نه ایده‌ی جالبی داشت و نه اجرای خوبی. دوستی می‌گفت از نمایش‌نامه نباید انتظارِ ادبیّتِ یک رمان یا داستان را داشته باشی. امّا من فکر نمی‌کنم در هیچ صورتی بتوانم از هم‌چه قصّه‌ی ضدِّ‌اخلاقی، غیرِواقعی و متوهّمانه‌ای خوشم بیاید. حتّا اگر انتظاراتم را بسیار هم حدّاقلّی کنم. ناشر: هزاره‌ی سوّم.
---

برای خاطرِ آیه‌ها/ مریم روستا:
کتابِ خوبی بود. مایه‌ی دل‌گرمیِ وب‌لاگستانِ فارسی که یکی از اهالی‌اش چنین کارِ خوبی را به زیورِ طبع آراست. این سنخ کارها در فضای ادبیاتِ دینی کم‌اند خیلی. کارهایی که یک‌جور روی‌کردِ ادبی-حسّی دارد، در عینِ این‌که متن، هم‌آن متنِ دین است. برای هدیه‌ و عیدی دادن گزینه‌ی خوبی‌ست برای جماعتِ مذهبی. خصوصاً که با این‌کار از یک اثرِ قابل هم حمایت کرده‌اند. نشرِ معارف درش آورده که در قم و تهران (چهارراهِ کالج) فروش‌گاه دارد و گوگل هم اگر کنید سایتش را خواهید یافت. با پیک و تلفن هم به گمانم خریدنی باشد.
---

در آب‌ها دری باز شد/ غلام‌رضا بروسان:
کارها روحِ شاعرانه داشتند و می‌توان گفت حقیقتاً شعر بودند. بالنّسبه موردِ پسندم بود. با جلد و چاپّی خوب از نشرِ مروارید.
---

مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است/ غلام‌رضا بروسان:
متأسّفانه کتابم را پیدا نکردم تا از روی یادداشتم در اوّلش، بنویسم. چیزی که در خاطرم مانده این است که کتابِ خوبی بود و شعرهای قابلِ توجّهی داشت. یک‌جور مرگ‌آگاهی هم در بعضی از شعرها بود که باتوجّه به سرگذشتِ شاعر، غم‌انگیز می‌نمود. این هم از مروارید.
---

دفترِ بزرگ/ آگوتا کریستُف (با ترجمه‌ی اصغر نوری):
متفاوت‌ترین رمانی‌ست که تابه‌حال خوانده‌ام. با طنزی گزنده و پایانی محشر، دهن‌کجیِ هنرمندانه‌ای بود به جنگ و تجاوز و خشونت. مصاحبه‌ی انتهاب کتاب را هم نباید از دست داد؛ درست به اندازه‌ی خودِ رمان خواندنی‌ست. خصوصاً قسمتِ دروغِ مترجم به مؤلّف، محشر بود کارش! ناشر: مروارید.
---

روزِ هشتم/ گزیده‌ی شعرِ سپیدِ رضوی (با گردآوریِ مجید سعدآبادی):
کارِ خوبی بود. از این کتاب‌های ««ایست‌گاهِ مطالعه»ی نهادِ کتاب‌خانه‌ها بود. یکی‌دو مقدّمه‌ی خوب و چند شعرِ آزادِ جان‌دار خواندم در این کتاب.
---

کتابِ نیست/ علی‌رضا روشن:
نمره‌ی قبولی می‌دهم در مجموع به این کتاب. کارها بارِ عاطفیِ زیادی داشتند و حسّیک نوشته شده بودند. هم‌این البتّه بعضی از شعرها را تا مرزِ ابتذالِ احساساتی‌گری پیش بُرده بود. یعنی جاهایی بارِ عاطفی و منظورِ حسّیِ «منِ» مؤلّف بر ادبیّت و تکنیکِ کارها غلبه داشت. نشرِ آموت و نشرِ نون مشترکاً منتشرش کرده‌اند.
---

لب‌خندِ مسیح/ سارا عرفانی:
به‌نظرم موضوع، مضمون یا به عبارتِ دقیق‌تر آن طرزِ تلقّی و زاویه‌ی دید را به‌تر از این نمی‌شد نوشت. و دقیقاً علّتِ نقدِ من به این نوع آثارِ هنری (به معنای عام) هم‌این است که در یک ضدّیّتِ کاذبِ پارادوکسیکال نسبت به دیدگاه یا از نظرِ من الزامِ «هنر برای هنر» قرار گرفته‌اند و این باعث می‌شود اوج نگیرند و کاری در سطح باقی بمانند. رمانِ خیلی متوسّطی بود از سوره‌ی مِهر.
---

لُک‌نت/ امیرحسین یزدان‌بُد:
به‌نظرم بخشِ مهمّی از یک اثرِ هنری (بماهو هنری)، مربوط و متعلّق به قسمتِ «پروازِ کورِ» آن است. یعنی آن بخش‌هایی که مؤلّف یا پدیدآورنده با قریحه و حال و احساسِ صِرفِ خودش آن را به‌وجود آورده باشد. و تکنیک نقشِ تکاملی ایفا کرده باشد در آن. در عینِ این‌که تکنیک و ادبیّت همان‌جور که پیش‌تر گفتم یک‌جور الزام است برای نوشتن. لک‌نت از نظرِ من بلندکردنِ چند بارِ سنگین با یک دست بود. بلندکردنی که اتّفاق هم نیفتاد. لک‌نت به‌نوعی سفارشِ نویسنده به خودش بود برای نوشتن و گفتنِ بعضی‌چیزها در قالبِ داستان. آن هم داستانی که پیوندی میستریک با کتابِ قبلیِ هم‌این نویسنده داشت. از دیگر نقدهایم به این رمان این است که ضمائمِ کار می‌بایست جوری در کار هضم می‌بودند که خواننده خودش را ملزم و مجبور به خواندن و دانستنِ آن‌ها می‌دانست. امّا این‌طور نبود و این به ضررِ کار تمام شد. زبانِ کار هم جاهایی خیلی از ریتم و روانی می‌افتاد و من نفهمیدم پس «ویراستار» چه نقشی در این کتاب ایفا کرده بود؟ آن هم ویراستاری که خود دستی به قلم دارد. فونتِ کار و فاصله‌ی حروف در یک کلمه هم با استانداردِ آن‌چه که ما در نشرِ فارسی می‌بینیم متفاوت بود و فاصله‌ی کمِ حروف در یک کلمه باعث می‌شد گاهی کلمات گم شوند حینِ خوانش. روی هم رفته، علی‌رغمِ همه‌ی ارادتم به امیرحسین یزدان‌بُد و «پرتره‌ی مردِ ناتمام»، باید بگویم که از نظرِ من لک‌نت درنیامده و کاری نیست که بشود تبلیغش کرد و در موردش خیلی صحبت کرد.‏ بازیِ لُک‌نَت و لاک‌نوت هم جالب بود و مثلِ پانوشت‌های یکی از بخش‌های کتاب مرا یادِ بیوتن انداخت. از افق.
---

مهمانیِ خداحافظی/ میلان کوندرا (با ترجمه‌ی فروغ پوریاوری):
رُمانی فوق‌العاده خوب. شخصیت‌پردازی‌هایش که همه‌گی برآمده از پرداخت‌های روان‌شناختی بودند، بسیار خوب و جالب بودند. می‌توانم بگویم از «بارِ هستی» که پیش‌تر از کوندرا خوانده‌ام، خیلی درونی‌تر، پیچیده‌تر و هم البتّه روان‌تر بود. (علی‌رغمِ این‌که گمان می‌کنم ترجمه‌ی بارِ هستی‌ای که خوانده‌ام به‌تر از این بود.) چالشی که در مهمانیِ خداحافظی با آن روبه‌رو بودیم، خیلی‌ فلسفی‌تر از بارِ هستی بود. چهارستاره از پنج دادم بهش. انتشاراتِ روشن‌گران و مطالعاتِ زنان چاپّش کرده.
---

هزاره‌ی اوّلِ خاک/ گزیده‌اشعارِ علی معلّمِ‌دامغانی (به انتخابِ امید مهدی‌نژاد):
هیچ‌وقت نتوانسته‌ام با زبان و ادبیّات و به تبعِ آن شعرِ معلّمِ دامغانی ارتباط برقرار کنم. انگار مربوط به زمانه‌ی ما نیست زبانش. حسّی که تقریباً به بیدل هم دارم. به قولِ دکترشفیعی‌کدکنی تجربه‌ی بیدل و ارتباطی که فارسی‌زبانانِ ایران با آن نگرفتند، باید تجربه‌ی خوبی پیشِ روی آن‌هایی بگذارد که علاقه دارند شعرِ مغلق بگویند. این کتاب را هم نهادِ کتاب‌خانه‌ها برای ایست‌گاه‌های مطالعه منتشر کرده است.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر در نقدِ ظاهربینیِ ما ایرانی‌ها مطلبی در غم‌خاک نوشته‌ام. حالا نیز می‌خواهم در ادامه‌ی هم‌آن‌ حرف‌ها، چندجمله‌ای دیگر بنویسم.

هرچه که با خود فکر می‌کنم و با همه‌ی دفعِ دخلِ مقدّرها و ضدِّشبهاتی که به خودم می‌زنم، باز هم می‌بینم که یک‌جای کارمان می‌لنگد و آن‌چیزی که بشود به آن «فرهنگِ عمومی» اطلاق کرد، وضع و حالِ خوبی ندارد در ایران. بگذارید از خودم شروع کنم و صادقانه به این درد بپردازم. دقایقی پیش مراسمِ اختتامیه‌ی ٣٢اُمین جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر به پایان رسید. حدودِ شش‌‌هفتِ غروب بود که یکی‌دوتا از رفقا پیغام و اطّلاع دادند که شبکه‌ی نمایش را ببینم. به این دلیل که اجرای مراسمِ اختتامیه بر عهده‌ی محمّدرضای شهیدی‌فرد بود و آن‌ها این سابقه را در ذهن‌شان داشتند که در من نسبت به اجرای او تعلّقِ خاطری هست. البتّه پیش از پیامِ دوستان، من خودم مشغولِ دیدنِ مراسم شده بودم و البتّه نه به خاطرِ اجرای شهیدی‌فرد که اتّفاقاً خوش‌تر داشتم اگر او اجرا نمی‌کرد، بلکه به خاطرِ خودِ مراسم و کنج‌کاوی‌ام نسبت به جذّابیت‌هایش و شاید حضورِ فیلمِ ابراهیم حاتمی‌کیا. (به این دلیل خوش‌تر داشتم شهیدی اجرا نمی‌کرد که قرار بوده اجرای مراسم توسّطِ مجریِ شایسته‌تری چون حسین پاک‌دل انجام شود و به دلیلِ اعلامِ صداوسیما مبنی بر ممنوع‌الکار یا تصویر بودنِ آقای پاک‌دل، شهیدی‌فرد پیش‌نهاد شده است و انتخاب. در این انتخابِ بدلی، علی‌رغمِ همه‌ی ارادتم به شهیدی، دو ناخواهی برایم وجود داشت. یکی این‌که حسین پاک‌دل از نظرِ من برای اجرای هم‌چه مراسمی نسبت به شهیدی استحقاقِ بیش‌تری داشت و دودیگر این‌که دوست نداشتم مجریِ جای‌گزینِ مجریِ منع‌شده‌ی ضرغامی، کسی باشد که خودش هم روزگاری از طرفِ ضرغامی و معاونین و دم و دست‌گاهش زخم خورده و فاتحه‌اش خوانده شده.)
راستش را بخواهید، هرجور که برای خودم توجیه می‌کنم مسئله‌ی تماشای اختتامیه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر را، باز می‌بینم که نمی‌بایست اهمیتش برایم بیش‌تر از حضورِ یک تیمِ فوقِ تخصّصیِ جرّاحیِ پلاستیک (وابسته به دانش‌گاهِ علوم‌پزشکیِ شهیدبهشتی) در بوشهر و ویزیت و اعمالِ جرّاحیِ رایگان‌شان روی بیمارانِ محروم و کم‌بضاعت می‌بود. نه این‌که «چ»ی حاتمی‌کیا ارزشش را نداشته باشد، نه! اصلاً مسئله ساختنِ یک دوگانی از سینما-پزشکی یا بازی‌گر-جرّاح نیست. مسئله این است که من، منِ نوعی، به اندازه‌ای که وقتم را صَرفِ دانستنِ اخبارِ هنر، ورزش یا حتّا ادبیات می‌کنم، آیا صَرفِ دانستنِ اخبارِ حوزه‌ی سلامت هم می‌کنم؟ آیا آن‌قدری که گزارشِ تصویریِ حضورِ بازی‌گران در کاخِ جشن‌واره در خروجیِ خبرگزاری‌ها کلیک می‌شود، تیترِ خبرِ سفرِ یک تیمِ پزشکی به مناطقِ محروم هم کلیک می‌شود؟ من با دوگانیِ‌هایی نظیرِ «فوت‌بال مهم‌تر است یا پزشکی؟» مخالفم. به قولِ دبیرِ شوخِ فیزیک‌ِ پیش‌دانش‌گاهی‌ام: «اگر روزی ازتان پرسیدند علم به‌تر است یا ثروت؟ بگویید هم اسب خوب است، هم الاغ!». بالاخره هم‌آن‌قدر که جامعه به حضورِ آن پزشک احتیاج دارد، به فیلمِ آن کارگردان و به دریبلِ آن فوت‌بالیست هم احتیاج دارد. امّا این اسف‌ناک است که ما مردم، در توجّه و پردازشِ اخبار، متعادل و بلکه عادلانه عمل نمی‌کنیم. و این عادلانه‌ توجّه نکردن خود زمینه‌ای می‌شود برای شکل‌گیریِ یک فرهنگِ مخدوش و منفی که در آن آدم‌ها کم‌تر مسئولیت‌پذیر و قدردان‌اند و در مواقع و مواضعِ تصمیم‌گیری، غالباً درگیر و بلکه دچارِ اشتباه.
ما ایرانی‌ها انگار سِرْ شده‌ایم، طلسم شده‌ایم، حواس‌مان نیست چه چیزی از چه چیزی مهم‌تر است. عادت کرده‌ایم به این‌که هرچیزی که سروصدا و جلوه‌ی بیش‌تری داشت، به آن توجّه کنیم و آن را مهم‌تر بدانیم. در حالی‌ که در اغلبِ مواقع آن‌هایی که سروصدای کم‌تری دارند، نقشِ مؤثّرتر و کاراییِ بیش‌تر دارند. نزدیک به ٧٠٠٠ویزیت و حدودِ ۶٠٠ عملِ مهم و فوقِ تخصّصیِ جرّاحیِ پلاستیک در طیِ ١١ سفرِ خیریه توسّطِ نخبه‌ترین و دانش‌مندترین پزشکانِ این کشور به سرپرستیِ دکتر کلانترِهرمزی یا فعّالیتِ مشابهِ تیمِ بنیادِ خیریه‌ی نوآورانِ سلامت به سرپرستیِ وزیرِ محترمِ بهداشت آقای دکترهاشمی و صدها نمونه‌ی مشابه که توسّطِ بسیج، هلالِ احمر و انواع و اقسامِ بنیادها و سازمان‌های مردم‌نهاد انجام می‌شود در کجای توجّه و خاطرِ ما قرار دارند؟
وقتی ما درست توجّه کردن و درست‌ دیدن را بلد نباشیم، درست قدردانی کردن و درست تصمیم گرفتن و درست قضاوت کردن را هم یاد نخواهیم گرفت. این‌همه استاد و دانش‌مند و عالِم و خیّر و زحمت‌کش دارند مشکلاتِ گوشه و کنارِ این کشورِ پُرایراد را با کم‌ترین حمایت‌های دولتی و حکومتی به شیوه‌های خودشان حل و فصل می‌کنند، امّا همه‌ی توجّه و دغدغه‌ی ما این است که آندرانیک تیموریان در استقلال خواهد ماند؟ یا شهرآوردِ این فصل مساوی می‌شود یا خیر؟ کاش نصفِ آن میزانی که اخبارِ ورزشی و هنری و سیاسی برای‌مان اهمیت داشت، یا اصلاً بگذار جورِ دیگری بگویم؛ کاش یک‌دهمِ آن میزانی که غیبت‌کردن و آبِ‌روبُردن و زیستِ پوپولیستی و خاله‌زنکی و هیجانی برای‌مان مهم است، توجّه‌کردن به مؤسّساتِ خیریه، دارالأیتام‌ها، و -به عنوانِ کم‌ترین کاری که می‌شود کرد- قدردانی از زحمت‌کشان و رافعینِ مشکلات و مصائبِ این کشور هم برای‌مان مهم بود و بخشی از دغدغه‌‌هایمان را شامل می‌شد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سهراب اسکندری

بعد از «آن سی‌جیِ لعنتیِ فالش!» که مرکبِ مرگِ عماد کرامتی (هم‌گروهِ سرودِ سال‌های دبیرستان) شد، حالا باید درباره‌ی قطاری بنویسم که در ریلِ خودش حرکت می‌کرده و درباره‌ی معلّمی که هیچ‌گاه در ریلِ متعارفِ کارمندیِ آموزش‌وپرورش حرکت نمی‌کرده و معلّمی‌اش رهاتر و باصفاتر از معلّمی‌های معمول بوده است. باید درباره‌ی آقای اسکندری بنویسم؛ آهنگ‌ساز و مربّیِ جوان‌مردِ گروهِ سرودمان.
سال‌های دبیرستان در مدرسه‌ی شاهد، سال‌های آسانی نبود. سه‌روز در هفته باید بیش‌تر از ساعاتِ معمولِ همه‌ی مدارسِ شهر در مدرسه می‌ماندیم و پای درس‌های رخوت‌انگیز و تدریسِ معلّم‌های خسته‌تر از خودمان می‌نشستیم تا مثلاً رَنکِ دبیرستان‌مان بینِ باقیِ مدارس به‌تر باشد در آزمون‌ها و کنکور و الخ. با این‌همه، بودند مجانینی مثلِ من که در کارهای جنبیِ زمان‌برِ دیگری نظیرِ انجمن و بسیج و کتاب‌خانه و آزمایش‌گاه هم شرکت می‌کردند. یکی از آن جنبیّات، گروهِ سرود بود. از دوّمِ راه‌نمایی در گروهِ سرودِ مدرسه بودم تا سوّمِ دبیرستان. البتّه در دو مدرسه‌ی مختلف. اواسطِ سالِ اوّلِ دبیرستان برای تشکیلِ گروهِ سرود فراخوان دادند و تعدادی ثبتِ نام کردیم و یک‌روز بعد از پایانِ ساعاتِ درس، آقای اسکندری آمد و ازمان تستِ صدا گرفت. گفت هرچه که دوست داریم بخوانیم، این‌وری و آن‌ورِ آبی و زن و مردش هم فرقی ندارد. اگر درست در خاطرم مانده باشد «زیرِ آسمانِ شهرِ» امیر تاجیک را خواندم. هفته‌ی بعد اعضای گروه مشخّص شده بودیم و آقای اسکندری صداسازی را شروع کرد و توصیه‌ها و پرهیز و إنذارهای آوازخوانی را گوش‌زد کرد و باتوجّه به دو فاکتورِ قدّ و وسعتِ صدا منظّم‌مان کرد. در طولِ سه‌سال، آقای اسکندری روی دو ترانه‌ی مازنی و دو شعرِ فارسی برای‌مان آهنگ ساخت و عینِ آن سه‌سال را هفته‌ای یک و گاهی دو جلسه در نمازخانه‌ی مدرسه بعدازظهرها ماندیم و آواز خواندیم و بعدتر هم چند اجرا و مسابقه و... .
پیش می‌آمد که به‌خاطرِ ناپرهیزی و گاهی مریضی، صداهای‌مان را از دست می‌دادیم و فالش می‌خواندیم. امّا با این‌که تعدادمان زیاد بود و سرودها عمدتاً تک‌خوان لازم نداشت، آقای اسکندری هیچ‌وقت کسی را کنار نگذاشت. هروقت کسی نمی‌توانست خوب بخواند، آن را مسئولِ گروه می‌کرد. مسئولِ موسیقی و نظم و نسق و این‌ها. و حتّا برای اجرای کشوری هم وقتی چنین مشکلی پیش آمد، آن فرد را از گروه جدا نکرد و با خود به مسابقات برد و خودش در تماشاچی‌ها نشست و مدیریتِ گروه و اجرا را سپرد به آن فرد. رفتاری جوان‌مردانه که هیچ‌گاه از خاطراتم پاک نخواهد شد. حتّا اگر ماشینِ سهرابِ اسکندری، معلّم، آهنگ‌ساز و مربّیِ آواز روی ریل با قطار تصادف کرده باشد و مرگ، نُتِ حیاتش را از حافظه‌ی زمین رُفته باشد. شاید حالا روزهای عماد کرامتی رنگ و صدای به‌تری بگیرد... یادت مانا مربّیِ موسیقی‌های شاد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزی با استادی راجع‌به تاریخِ تطوّرِ اروپا و تحوّلاتِ بعد از رنسانس صحبت می‌کردیم و این‌که ما کجای تاریخِ خودمان هستیم و نظرِ من این بود که ما هنوز در قرونِ وُسطای ساختاریِ خودمان قرار دادیم و «عصرِ جدید» وقتی درباره‌ی‌مان محقّق می‌شود که ارتقائی در سطحِ اندیشه‌ورزی‌مان رخ دهد و جامعه به یک‌نوع اضطرارِ عقلانیِ نیاز به اصلاح و رفورم در ساختارها برسد. (و نقشِ تقدّمی قائل‌ بودن برای ارتقاءِ اندیشه‌ورزی و در یک کلمه افزایشِ «آگاهی‌»های عمومی، از آن چیزهایی‌ست که بینِ معتدلیّونِ اصلاحات از بهنود گرفته تا فراست‌خواه و ملکیان مشترک است؛ یعنی یک فصلِ کاملاً مشترک در ایده‌ی رفورمیست‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی.) در خلالِ این مباحث، استاد که چندین‌سال در غرب زنده‌گی و تحصیل و تدریس کرده بود، منظره‌ی خوبی را در چشم‌دیدِ من قرار داد. او گفت یکی از خصوصیاتِ نهادینه‌شده‌ی خوبِ غربی‌ها فرهنگِ مکتوبی‌ست که دارند. استاد می‌گفت در آن‌جا حتّا آدم‌های معمولی هم وقتی به سنِّ پیری می‌رسند، خاطراتِ زنده‌گی‌شان را می‌نویسند و در اختیارِ خانواده‌شان قرار می‌دهند. نظرِ استاد این بود که نوشتن و مکتوب‌کردنِ تجربیات و افکار و حتّا خاطراتِ شخصی، فرصتِ تصحیح و بازنگری و اصلاح و ارتقاء را به نسل‌های بعدی می‌دهد و ما این خصلت را کم‌تر در خودمان داریم. ایرانی بیش‌تر شفاهی‌ست تا مکتوب. به گمانِ من هم این حرفِ استاد خیلی دقیق و راه‌گشاست.

با خودم فکر می‌کردم که نوشتنِ حتّا خاطراتِ شخصی از ناحیه‌ی ما آدم‌های معمولی هم چه‌قدر در بستری از زمان فایده می‌تواند داشته باشد، چه برسد به نوشتنِ نظریات و افکار از ناحیه‌ی نظریه‌پردازان و متفکّرین. معمولی‌ترین امور و مواجهات و حوادثِ زنده‌گیِ ما، با گذشتِ زمان می‌توانند تبدیل به مهم‌ترین اسنادِ بینانسلیِ یک جامعه‌ی مترقّی بشوند. حتّا کوچک‌ترین خُلقیّاتِ شخصی، شغلی و اجتماعیِ ما، چندنسل که بگذرد، می‌تواند راه‌گشای ابقیای ما باشد در خودشناسی و اِشرافِ به ظرفیت‌ و استعدادها و به تبعِ آن‌ها در فرآیندهای تصمیم‌گیری‌شان. حتّا فراتر از این، چه‌قدر در شکل‌گیریِ روابطِ صحیح و بهینه‌ی انسانی در اجتماع هم می‌تواند مفیدِ فایده باشد. مثلاً اگر من امروز کارمندی هستم دقیق و اهلِ نظم و نسق، این سابقه «شاید» بتواند به پنج نسل بعد از من کمک بکند در یک دوراهیِ تصمیم‌گیری، یا به نام‌زدِ او در انتخابِ هم‌راهِ زنده‌گی.

به‌نظرِ من هرکسی مقداری حکّاکیِ ژنتیکی از اجدادش بر دیواره‌های غارِ شخصیتش دارد. امّا صِرفِ وجودِ حکّاکیِ ژنتیکی بر دیواره‌های غارِ شخصیت، نمی‌تواند ما را به یک نتیجه‌گیریِ منطقی و روشن درباره‌ی ویژه‌گی‌ها و استعدادهای‌مان ره‌نمون سازد. انگار کن مثلِ غاری با خطوطی مبهم که هیچ باستان‌شناسی سوادِ فهمش را نداشته باشد. خاطرات و تواریخِ مکتوب امّا سوادِ خوانش و فهمِ خطوطِ تاریخیِ بینانسلی‌اند. مفاتیحِ راه‌گشایی که می‌توانند واضح‌ترین تعریف و تحلیل از شخصیتِ تاریخیِ افراد را به آن‌ها بدهند. و این ابداً معنایش دگماتیزمِ در شکلِ زنده‌گی و اجبار به طیِ روندهای از پیش معلوم‌شده و زنده‌گیِ ملوک‌الطّوایفی و خانواده‌شغلی نیست. فرهنگِ مکتوبِ نسلی به ما «آگاهی» می‌دهد برای شناختِ بیش‌ترِ خودمان و شناختِ بیش‌ترِ دیگرانی که با آن‌ها در مواضعِ مختلفی از زنده‌گی سروکار داریم. و آگاهی از ملزوماتِ تردیدناپذیرِ تصمیم‌گیری‌ست و هرچه از نظرِ کیفی دقیق‌تر و کامل‌تر باشد، به کیفیتِ تصمیمی که گرفته می‌شود بیش‌تر کمک می‌کند. بیایید هرکدام‌مان در ایجادِ فرهنگِ مکتوبِ نسلی، لااقل به‌ اندازه‌ی یک‌نفر سهیم باشیم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در فیلمِ مؤثّر و اثیریِ Patch Adams (ساخته‌ی تام شادیاک، ١٩٩٨)، رابین ویلیامز (در نقشِ پچ) به دوستش ترومن (با بازیِ دنیل لاندن) جمله‌‎ای طلایی را می‌گوید؛ او می‌گوید:

".In all of God's creations, only human beings kill their own species"
(بینِ همه‌ی مخلوقاتِ خدا، فقط انسانه که هم‌نوعانِ خودشو می‌کُشه.)

با خودم فکر می‌کردم که صدقیّتِ این جمله در رابطه با انسان را می‌شود به اکثرِ انواعِ کشتن تعمیم داد. مثلاً می‌شود گفت در بینِ مخلوقاتِ خدا، فقط انسان است که روح و قلبِ هم‌نوعِ خودش را می‌کُشد. یا احساسش را. بله، فقط این ما هستیم که در کشتنِ هم‌دیگر متبحّر و تواناییم. جز انسان چه موجودی را می‌شود سراغ گرفت که بتواند غرور، احساس، عواطف، عزّت و شخصیّتِ هم‌نوعش را موردِ تخاصم و تقاتل قرار دهد؟
و کشتنِ روح، احساس، علاقه، غرور و عزّتِ دیگری، حتّا از کشتنِ جسمِ او هم مهیب‌تر و فجیع‌تر می‌تواند باشد. فقط متأسّفانه چون خونی از قلب و جگرِ انسان به بیرون تراوش نمی‌کند، هیچ دادگاهی هم برای قاتلینِ روح و احساس وجود ندارد. و چون برای رنج و اندوهِ بشر هیچ واحدِ اندازه‌گیری‌ای و سنجه‌ای وجود ندارد، کسی نمی‌تواند رنجِ خود را به‌درستی بازگو کند یا اندوهِ دیگری را آن‌گونه که باید، درک.
فلذاست که «بینِ همه‌ی مخلوقاتِ خدا، فقط انسان است که هم‌نوعانِ خودش را می‌کُشد.»

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واقعاً دوست‌ دارم روزی از ضرغامی بپرسم چه‌طور به این حدِّ از بلاهت در رسانه‌داری رسیده‌ است که هر آشغالی را به خوردِ ملّت می‌دهد؟ سریال‌های دوزاریِ سیما که هر نوباوه‌ای می‌تواند تشخیص بدهد چه‌قدر از نظرِ متن و کارگردانی ضعیف و پیش‌کیفیّت هستند، در لابه‌لای موضوعاتِ تخیّلی و مستهلک و بنجل‌شان، مدّتی‌ست که اشاراتی به مافیا و مفاسدِ اقتصادی می‌کنند. در همه‌ی موارد هم این مافیای اقتصادی، آدم‌های بد و بی‌دین و ایمان و لائیکِ قصّه‌ها هستند. حال این‌که یک ایرانیِ با ضریبِ هوشیِ بالای نود، در این سال‌ها به خوبی دریافته که عمده‌ی مفاسدِ اقتصادیِ اخیر در ایران، ذیلِ مفاسدِ سیاسی تعریف می‌شوند و اگر نگوییم صدی‌نود محصولِ سوءاستفاده‌های آدم‌های امنیّتی‌ یا مرتبط به نهادهای امنیّتی‌اند، لااقل می‌توانیم بگوییم سویه‌ای مسئولینی و رانت‌جویانه دارند.
وُکَلایی‌تر اگر بخواهم توضیح بدهم، با یک تحلیلِ دبستانی می‌شود گفت این سریال‌ها و این جریانِ رسانه‌ای که اصرار دارد تفکّرِ «مافیای قدرت و ثروت» را هم‌چنان در جامعه زنده نگه دارد، یا دارد دستِ پیش را می‌گیرد پس نیفتد، و یا این‌که می‌خواهد سرنخ‌های اصلی را گم کند و آماده‌گی‌ِ ذهنیِ جامعه در پذیرشِ مفسدِ اقتصادی بودنِ جریان‌های آلترناتیو و کاذب را بالا ببرد تا نسبت به جریانِ اصلیِ متخلّف، عدمِ پذیرش به‌وجود بیاید. وگرنه در این سال‌ها آن‌قدر نهادهای غیرِخصوصی به فضای بیمارِ اقتصادِ محتضرِ ما ورودِ میلیون‌دلاری کرده‌اند که بشود به ضرسِ قاطع گفت هیچ فعّالِ مافیاییِ اقتصادی در بخشِ خصوصی وجود ندارد به آن معنای متعارفِ جهانی‌اش و هرچه هست، بینِ خودی‌هاست. حال این‌که چه‌قدر از این ماجرا گیرِ یک رسانه می‌آید، چیزی‌ست که ارگان‌های قضایی و حقوقیِ ما باید بررسی‌اش کنند.
موردِ دیگری که اخیراً در فضای رسانه‌ای سروصدایی به‌پا کرد، مصاحبه‌ی مجعولی بود که هفته‌نامه‌ی پنجره منتشر کرد برای زدنِ دولت. هم‌آن روزِ اوّلی که این مصاحبه درآمد و فرازهایی از آن را خواندم، خیلی سریع به یکی از دوستان گفتم که مصاحبه جعلی‌ست و هدفش نه امنیّتِ ملّی‌ست و نه تضعیفِ اسکارِ فرهادی و خدشه وارد کردن به خودِ فرهادی. یک فکرِ امنیّتیِ پیر این‌جور تحلیل کرده که استفاده‌ی ابزاری از کسی مثلِ فرهادی، برای جدّی جلوه‌دادنِ ماجرا خوب است و پای او را به مصاحبه‌ی جعلی باز کرده‌اند. ولی همه‌ی قصّه زدنِ بازوی فرهنگیِ دولتِ روحانی‌ست. و این فقط از یک فکرِ امنیّتیِ پیر و ماکیاولیک برمی‌آید. و من کسی جز حسن عبّاسی را در این زمینه‌ی خاص متبحّر نمی‌دانم. سریال‌های خارجی حوزه‌ی تخصّصیِ حسن عبّاسی و دکترین‌های شخمنینالِ اوست. درواقع بعد از انتشارِ این مصاحبه‌ی مجعول، باید گفت: زاکانی، عبّاسی، پیوندتان مبارک!
من حیث المجموع، به نظرم می‌رسد دولت و قوّه‌ی قضائیه در قبالِ مردم و اذهانِ عمومی مسئول و موظّف‌اند به روشن‌گری و اکتشافِ کذب و صدق‌بودنِ این‌جور حرکات و اگر کذب‌بودنِ آن‌ها مشخّص شد (که در فقره‌ اخیر شده است)، باید متخلّفین و مشوّشینِ اذهانِ عمومی مطابقِ قانون به سزا و جزای عمل‌شان برسند تا این‌گونه حرکات در فضای رسانه‌ای و فرهنگیِ کشور تکرار نشود.

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |