گفتن

گفتن

λεγειν

پرواز

آهنگ‌ساز، تنظیم‌کننده و ره‌بر: مجید انتظامی
خواننده: حمید حامی
ترانه‌سرا: (مرحوم) مسعود هوش‌مند
شیوه‌ی اجرا: ارکسترال
شماره‌ی موومان: دوّم
نامِ سمفونی: ایثار

♪ ♫ ♩
|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

ای وطن! به تن تا جان دارم، پُر از شُکوهِ ایثارم
بگو در این دنیا، بدونِ تو، کجا سر بگذارم؟

اینک به شیوه‌ی باران | ببار به تربتِ یاران | ایثار، فروغِ ایمان

ای ایران، تویی همه‌ی ایمانم | صفای تو را من می‌دانم | گویم نامت ایرانم!

ای انسان، تو با ایثارت ارزنده بمان!
یا دل را از قیدِ حسرت بِرَهان

تا باشی با دلی سرشار از مِهر و ایمان، هم از اهریمن بیزار
جان را در راهِ جانان بگذار، دل را بر مِهرِ یاران بسپار، با عشق و ایثار

نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کمک!

چندوقتِ پیش از یک سایتِ فروشِ وی.پی.ان. نرم‌افزارِ «پراکسی‌فایر» داون‌لود کردم و نصب. یک‌روزی با وی‌پی‌انه کار کرد و بعدش از کار افتاد. بی‌خیالش شدم و ری‌مووَش کردم. اینترنتم هم به تبعش ری‌موو شد! یعنی دست‌رسی‌ام از دست رفت. الآن فقط اگر فری‌گیت ران باشد می‌توانم از اینترنت استفاده کنم. فری‌گیت هم بدی‌اش (علاوه بر این‌که سرعت را می‌خورد) این است که چندوقتی‌ست اکثرِ سایت‌های ایرانی را باز نمی‌کند. از خبرگزاری‌ها بگیر تا هرجایی که آدم کار داشته باشد و... .

طبیعتاً همه‌ی آن‌چه که در این ده-پانزده‌ساله از اینترنت‌ستینگ و تنظیماتِ پراکسی و آی‌پی و غیره بلد بودم را چک و ری‌ست به پیش‌فرض کردم. فراتر از این، سرچ هم کردم کلّی. فیکسِرِ مایکروسافت و آپتیمایزرهای مختلف و برنامه‌های تعمیرِ رجیستری را هم آزمایش کردم و حتّا به صورتِ دستی هم پراکسی‌سرور را از رجیستری دیزیبل کردم؛ امّا نشد که نشد. هلپِ آن شرکته که ازش داون‌لود کرده بودم پراکسی‌فایر را هم می‌خواست از طریقِ ری‌موت و این بازی‌ها حلّش کند برام که راضی نشدم و قیدش را زدم. خلاصه بدجوری گیر کرده‌ام. گمان کنم یک‌چیزی را در رجیستری تغییر داده نامرد.

هاردمم نیم‌سوزطور است و بدسکتور دارد و نمی‌خواهم که فعلاً ویندوزم را هم تعویض کنم. اگر کسی واقعاً می‌داند که گیرِ کار کجاست و از چه راهی می‌شود حلّش کرد، بسم‌الله. فقط این را در نظر بگیرید که رفتن به اینترنت‌ و لن‌ستینگ و تنظیماتِ اَدوِنس و این‌ها توضیحِ واضحات است. اگر کسی وارد باشد، می‌شود با تحلیلِ این‌که مشکل با ران‌بودنِ فری‌گیت رفع می‌شود، به این رسید شاید که خرابی کجاست. آدرس و پورتِ فری‌گیت این‌هاست: 127.0.0.1 و 8580. ویندوزم هم سِوِن است.

مطلبِ مرتبط: +

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دیشب یکی از بچّه‌های قدیمیِ دفترِ تحکیم یک جُک پیامک کرد در موردِ مذاکراتِ هسته‌ایِ ایران که به نوعی شاید به سعید جلیلی برمی‌گشت. یعنی در عینِ این‌که جلیلی را به سخره نگرفته بود، موضوعِ اصلی جُکْ جلیلی بود. صبح، دبیرِ اسبقِ یکی از مهم‌ترین تشکّل‌های دانش‌جوییِ اصول‌گرا در این چندساله‌ی اخیر پیامکِ دیگری فرستاد با این مضمون که هرکس برای تبلیغاتِ جلیلی داوطلب است، اعلامِ آماده‌گی کند. به فاصله‌ی شاید شش‌ساعت.

علّتِ این کنتراست، نه دموکرات‌بودنِ من است و نه پلورال‌بودنِ فضای سیاسی؛ علّتش مافیایی‌بودنِ سیاستِ این‌روزهای این مملکت است و دست‌های پُشتِ پرده‌‌ی آگاه به اتّفاقاتِ صبحِ فردا.

دوستانی دارم در ستادِ آقای قالیباف که از سالِ ٨۴ گرایش داشته‌اند به او و در ٨٨کاندیدایی برای خود انتخاب کرده‌اند و حالا دوباره رفته‌اند در ستادِ جنابِ قالیباف. یکی‌شان سالِ ٨٨ در ستادِ دانش‌جوییِ آقای موسوی بود ابتدا و بعدتر که خیلی تنورِ فتنه داغ شد، کشید کنار و مواضعِ «آقا»یی گرفت. جالب این‌جا بود که از ٨٨ عمده‌ی انرژی‌اش و انرژی‌شان را صرف کردند برای بی‌بصیرت و ساکتِ فتنه و مفسدِ سیاسی و اقتصادی جلوه‌دادنِ آقای لاریجانی. کم‌کم که بحثِ جریانِ انحرافی بولد شد و اعلامِ برائت کردن از احمدی‌نژاد به رسایی و زاکانی و کمثلهم هم کشیده شد، از هر سه طعنه‌ای که به لاریجانی می‌زدند، یکی به احمدی‌نژاد هم می‌زدند. یعنی شما دقّت کنید، یکی که٨۴ قالیبافی بوده و ٨٨ ابتدا میرحسینی شده و بعد فاصله گرفته و آقایی شده، آن‌قدر آقایی شده که علی لاریجانی از دایره‌ی بصیرتش افتاده بیرون.

از یک‌طرفِ دیگر، طیفِ اصلاح‌طلب‌ها (تندروترهاشان) هم کینه‌ی لاریجانی را بدجوری به دل دارند سرِ کنفرانسِ برلین و آن برنامه‌ی زمانِ ریاستِ صداوسیمایش علیهِ اصلاحات. خارجی‌ها هم به خاطرِ مواضعِ صریح و روشنِ ضدِّاستکباریِ لاریجانی هیچ‌جوره رویش حساب نمی‌کنند. یعنی حتّا آن‌قدری که گاه روی احمد توکّلی مانور می‌دهند سرِ انتقاد از دولت، هیچ‌وقت نسبت به لاریجانی این‌جور نبوده‌اند. بعد از بگومگوی یک‌شنبه‌ی مجلس هم اگر مجبور به مخابره‌ی اخبار نبودند، شاید خیلی روی لاریجانی مانور نمی‌دادند. می‌دانند آخر آبی از او گرم نمی‌شود برای‌شان و لاریجانی آدمِ ساده و سهلی نیست که بشود هر سرمایه‌گذاری‌ای رویش کرد. لااقل این تحلیلِ من است.

سؤالی که از آن دوستِ قالیبافی‌ام دارم این است که تو چه‌طور علی لاریجانی را بی‌بصیرت و ساکت و زاویه‌دار با خطِّ امام و انقلاب و ره‌بر تلقّی می‌کنی، امّا حامیِ قالیبافی هستی که یک‌سوّمِ رأی‌دهنده‌گانِ به موسوی الآن مردّداند روی او و خیلی از هم‌آن راه‌پیمانانِ بعد از انتخاباتِ تهران که «وِر ایز ما وُت» از دهان‌شان نمی‌افتاد، الآن رویش حسابِ ویژه‌ باز کرده‌اند. واقعاً چه‌طور و با چه سنجه‌ی معقول و معیارداری‌ست که مشاور و هم‌راهِ بی‌دریغِ این ده‌ساله‌ی ره‌بر در تحلیل‌های سیاسی و ناجی و واسطه‌ی ایران در مسائلِ سیاستِ خارجی و منطقه‌ی خاورِمیانه می‌شود بی‌بصیرت، و خلبانِ بعضی از پروازهای ره‌بر می‌شود گزینه‌ی اصلح؟! واقعاً چه معیاری برای این حمایت‌ها و برائت‌ها وجود دارد؟ این‌همه فحش و فضیحت و جار و جنجال و دوستِ ما را گرفته‌اید و علی لاریجانی خطِّ قرمزِ نظام است و کذا و کذا راه انداخته‌اید در کشور با یک چنین سابقه‌ی توزردی که درونش معاشرتِ با ستادِ موسوی است؟! من نمی‌گویم حامیِ موسوی‌بودن بد و جُرم است یا چه و چه، امّا لااقل وقتی یک چنین سابقه‌ای دارید، دم از «بصیرت» نزنید!

از یک طرفِ دیگر، مؤسّسه‌ی امام‌خمینی (مؤسسه‌ی تحتِ مدیریتِ آقای مصباح) با تمامِ قوا در این چندساله در هر چیزی که می‌شد افراط کرد، فعّالیّت داشت، مِن‌جمله هم‌این تخریبِ آقای لاریجانی و آقای هاشمی و بقیه‌ی معقول‌های نظام. می‌گویم معقول‌های نظام چون دقیقاً علّتِ این تخریب‌ها هم‌این «عقل» و «عقلانیّت» است. بارها گفته‌ام که مؤسّسه‌ی مصباح با «عقلانیّتِ دینی» مشکل دارد، نه حتّا با علی لاریجانی و درواقع با علی لاریجانی‌ها مشکل دارد، چون مروّج و مدافعِ عقلانیّتِ دینی و افعالِ فاخرِ سیاسی، ذیلِ موازین و اصولِ انقلابی‌اند.

خلاصه بدجوری غریب افتاده است آقای لاریجانیِ ما. البته این غربت، غربتِ عقل است و هزینه‌های داشتنِ استقلال و عقلانیّت. هرکس که اهلِ معیار باشد و تفقّهِ عقلانیِ امور، اغلب تنها می‌افتد، چون اکثراً آدم‌ها اهلِ محاسبه‌ی سره و ناسره‌ی اخبار و امور و اهلِ تمییزهای عقلانی نیستند در مسائلِ اجتماعی و سیاسی.

امیدوار هستم هنوز هم به حضورِ آقای لاریجانی یا کسی از جنسِ او در عرصه‌ی رقابتِ انتخاباتیِ آینده. مملکتِ ما با کسانی چون آقایانِ جلیلی و قالیباف مشکلاتش حل نمی‌شود. حالا اگر از آن ائتلافِ سه‌نفره آقای ولایتی بیاید بیرون شاید یک‌مقداری مناسب‌تر باشد از آن دونفرِ دیگر. ولی قالیباف اصلاً. آقای جلیلی هم که اساساً این‌کاره نیستند. بقیه هم که خُرده‌کاندیدا هستند. تا ببینیم چه می‌شود.

نوشته شده در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رُموزِ عکّاسیِ طبیعت/ داوود وکیل‌زاده:
کتابی دیدنی و خواندنی و آموختنی. وکیل‌زاده‌ی عکّاس تجربیّاتش از عکّاسیِ طبیعت را بدونِ خسّت به اشتراک گذاشته با خواننده در این کتاب. کتابی که ظاهراً به هزینه‌ی شخصی و بدونِ ناشر هم منتشر شده است. مقدّمه‌ی کتاب را دکتر اکبر عالَمی نوشته‌اند. کیفیّتِ چاپِ عکس‌ها هم کاملاً قابلِ قبول است.
---

ترس و لرز/ سورن کیرکگور؛ ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان:
درباره‌ی ایمان. بازخوانیِ تأویلیِ ماجرای حضرتِ ابراهیم (یعنی به مذبح بُردنِ فرزندنش) برای اثباتِ سِتُرگیِ فعلِ شه‌سوارِ ایمان. شاید تقدیسِ ایمان هم. یک‌نوع اثباتِ هم‌راه با جهت‌داری و پیش‌ذهنیّتِ ایمان. از نشرِ «نی».
---

درباره‌ی نگریستن/ جان بِرجِر؛ ترجمه‌ی فیروزه مهاجر:
بس‌یار خواندنی و بس‌یارتر عمیق. یک کتابِ نقدِ واقعی. از زمره‌ی ئی‌سِی. با ترجمه‌ای نادر و فاخر و کم‌نظیر. لحنِ و شیوه‌ی مقالات مرا یادِ نریشن‌های برنامه‌ی «تماشا»ی «بی‌بی‌سی‌فارسی» می‌انداخت که البتّه بی‌راه هم نبود. بِرجِر خودش در بی‌بی‌سی یک‌ هم‌چه برنامه‌ای داشته و اصلاً هم‌آن برنامه بوده که شده این کتاب و چه بسا که این شیوه‌ی نگریستنِ او باشد که هنوز هم در برنامه‌های بی‌بی‌سی رواج دارد. باید یاد بگیریم این‌شکل‌ِ از نقدکردن را واقعاً. از نشرِ «آگه».
---

بِخُشکی شانس!/ رسول یونان:
روی جلدش اضافه‌تر نوشته که «مینی‌مال‌های رسول یونان»؛ واقعیّت این است که کتابِ بس‌یار ضعیفی‌ست. به‌نظرم اهانت‌واره‌ایست به تعریفِ مینی‌مال. مثلاً طنزبودنِ اکثرِ قطعات هیچ توجیهِ منطقی‌ای نداشت. از «چندتایی»های نشرِ «مشکی».
---

بخور و نمیر/ پل استر؛ ترجمه‌ی مهسا مَلِک‌مرزبان:
خیلی کتابِ خوبی بود و هم‌ذات‌پنداری‌ام را برانگیخت. شاید هم‌ذات‌پنداریِ خیلی‌ها را هم برانگیزاند؛ به‌هرحال تجربه‌ی «شکست» یک تجربه‌ی جهانی‌ایست (زنده‌گی‌نامه‌ی خودنوشتِ استر است با محوریّتِ شکست‌های شغلی‌اش). پایانش امّا به‌نظرم خوب نبود و یک رِندیِ عجیبی هم داشت آن جمله‌ی پایانی‌اش که به نوعی خواننده را دست می‌انداخت. انگار که بهت بگویند ناخواسته در بازی‌ای شرکت کرد‌ه‌ای که نفعش عایدِ دیگری می‌شود. ترجمه‌اش هم خیلی خوب بود مثلِ اکثرِ کارهای این مترجم. از نشرِ «افق».
---

دریارونده‌گانِ جزیره‌ی آبی‌تر/ عبّاس معروفی:
این اوّلین کتابی‌ست که از معروفی خواندم. به‌راستی داستان‌نویس است و این کار را می‌شناسد. سانتی‌مانتالیسمِ بی‌خودی و پُست‌مدرنیسمِ بولد در داستان‌هایش نبود. به عنوانِ یک «مَرد» تن به ابتذال  یا تصنّعِ روایت از زبانِ «زن» نداده بود. داستان‌هایش جمله‌محور نبوده و بیش‌تر معنامحور بودند. یک فصلِ کتاب قروقاتی بود در نسخه‌ی من از نظرِ چاپّی. از انتشاراتِ «ققنوس».
---

چهل نامه‌ی کوتاه به هم‌سرم/ نادر ابراهیمی:
کتاب و کارِ خوبی‌ست. بس‌یار به‌تر از این نسخه‌های شبهِ‌فمنیستیِ زنده‌گی‌تخریب‌کنِ آن‌چه اجناسِ مختلف از هم باید بدانند و مرّیخی و ونوسی و کذا و کذا. یک‌جاهایی مضمون امّا بر معنا می‌چربید و می‌شد تناقض‌هایی را هم دید. نامه‌ی آخر هم که حسابی دل‌سوزان بود... . از نشرِ «روزبهان».
---

بارِ دیگر، شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی:
(این ویرگولی که گذاشتم، روی جلد آمده؛ وگرنه در سایتِ کتاب‌خانه‌ملّی بی‌ویرگولْ فیپا گرفته است.) کتابِ بدی نبود، امّا به اندازه‌ی شهرتش سرِ زبان‌ها خوب نبود به‌نظرم. رسماً می‌توان گفت که «داستان» نبود، بل‌که قطعات و نثرهایی بود ادبی و دنباله‌دار. یک‌جور خطابه یا گفتِ بی‌گو(ش‌دادن). کمی رنگ و بوی فلسفی هم داشت مثلِ اکثرِ نوشته‌جاتِ مرحوم‌ابراهیمی. این هم از روزبهان.
---

غزل‌داستان‌های سالِ بَد/ نادر ابراهیمی:
در نسبت با دیگرکتاب‌های مؤلّف، بس‌یار ضعیف. احتمالاً از نخستین تجربه‌های نویسنده‌گیِ مرحوم ابراهیمی باشد. با فضایی متأثّر از مبارزه‌ و سال‌های استبدادِ شاهنشاهی یا غیرش. خیلی معلوم نبود کی به کیست. روزبهان.
---

می‌خانه‌ی بی‌خواب/ مهدی فرجی:
فرجی در بینِ غزل‌سراهای موجودِ امروز، شاعرِ متوسّط به بالایی‌ست از نظرِ من. شعرهایش گاهی بدعت‌های تغزّلی یا حتّی کلامیِ خوش‌آیند و دل‌نشینی دارند. اشعارش گاهی بیت‌محورند و گاهی داستان‌محور، یعنی ارتباطِ عمودی دار. خیلی اهلِ چکّش‌کاری و ویرایش و تلاش برای پیراستنِ شعر از اضافات و زوائد نیست امّا و این بزرگ‌ترین ضعیفِ اوست. انگارکن استعدادی را در جانی خسته از تلاش برای به‌ترین را خَلق کردن ودیعه نهاده باشند. از انتشاراتِ «فصلِ پنجم».
---

هر لبت یک کبوترِ سرخ است/ غلام‌رضا طریقی:
کتابی با غزل‌هایی نه‌چندان شُسته‌رُفته؛ غزل‌هایی که می‌توانستند و لازم بود که پاک‌نویس‌شده‌تر باشند. باز هم تصوّر کن شاعری خسته از سخت‌گیری و ویرایش و پیرایش، ورژن‌های نخستِ سروده‌هایش را منتشر کرده باشد. فارغ از این موردِ فنّی، به لحاظِ مضمونی هم یک تشتّت و گاهی تناقض‌مانندی به چشمِ آدم می‌آمد در شعرها. آهنگ و وزنِ برخی از اشعار خوب و دهن‌گیر بود. این تنهاویژه‌گیِ قابلِ تأمّلِ کتاب است از نظرِ من. از «سوره‌ی مِهر».
---

عاشقانه‌های بعد از گرگ/ سیّدعلی صالحی:
مزخرف. استفراغات و اصواتِ حینِ دفعِ یک‌نفر شاعر مثلاً. خاک بر سرِ ناشری که چنین فضیحتی را چاپ کرده است. آن هم «مُروارید»!
---

توفانی‌ پنهان‌شده در نسیم/ شمس لنگرودی:
البته «گزینه‌ی هشت‌ دفترِ شمس لنگرودی به انتخابِ بهاءالدّین مرشدی». کتابِ متوسّطی‌ست مِن‌حیث‌المجموع. انتخابِ شعرها در مواردی خوب است و در مواردی شاید نه‌چندان خوب. به لحاظِ سیاسی و اعتقادی با بعضی از اشعار موافق نبودم. مقدّمه‌ی کتاب هم افتضاح بود و متأسّفم کرد برای جنابِ لنگرودی که چه‌را اجازه داده هم‌چه مقدّمه‌ای بر کتابش نوشته شود. یعنی رسماً از موضعِ تل‌آویو نوشته شده است! مردک جوری راجع‌به جنگ و سال‌های دفاع و شاعرهای شعرهای سال‌های دفاع نوشته و اعلامِ برائت و بیزاری کرده ازشان که انگار خودش اهلِ کجای این جهان هست. جنگ را «دولتی» تلقّی کرده و شمس را شاعرِ مجزّا از این فضاهای قهری دانسته که جنگ به ذوق و قریحه‌اش ضرر و زیان وارد کرده است. خیلی بدم آمد. بله، فقط شمسِ لنگرودی شاعر است و قیصرِ امین‌پور و حسنِ حسینی و نظیرهم عمله‌اکره‌ی دولتِ استبداد و جور و ظلم بوده‌اند لابد. یعنی این مقدّمه، نقطه‌ی مقابل مقدّمه‌ی «با سرودخوانِ جنگِ» نادر ابراهیمی بود. آن مردِ وطن‌پرستِ روشنِ منصف، چه‌طور سال‌های دفاع و ماجراهایش را توصیف کرده بود و این مقدّمه‌نویسِ ناشی چه‌طور.
موضعم نسبت به شعرِ شمس مشخّص است، من شمس را شاعرِ خوبی می‌دانم، یعنی شعر را خوب بلد است بگوید و واقعاً شاعر است. بعد از گروس، قطعاً جزءِ پنج‌تا سپیدسُرای قابلِ تأمّل‌مان می‌دانمش. امّا این مواضعِ سیاسیِ نخ‌نمایش را خوشم نمی‌آید. با این سنّش می‌آید راجع‌به «ندا» شعر می‌خواند در بی‌بی‌سی و مقدّمه‌ی کتابش هم که این. دوره‌ی مواضعِ فاشیستی نسبت به معنویات و دین گذشته است دیگر. این‌جور تُندروی‌ها دودش فقط به چشمِ خودِ گوینده یا نویسنده‌اش خواهد رفت. از نشرِ «چشمه».
---

عاشقانه‌های ژاپنی/ برگرداننده: عبّاس مُخبِر:
خوب نبود، ضعیف بود. فقط و فقط یک موردش قابلِ تأمّل بود که آن هم ایرادِ معنایی داشت. «چه "ماه"یست؟» و آن‌وقت در پاسخش اسمِ «فصل» بُرده شده. این هم از چندتایی‌های نشرِ مشکی‌ بود.
---

دوستت دارم/ یارتا یاران:
اضافه‌تر روی جلد نوشته که «هزارسال دوستت دارم در شعرِ ایران». به‌نظرم کتابِ نسبتاً خوب و کارِ باارزشی‌ست. عکس‌هایش عالی بودند و شعرها هم تقریباً زیبا. از نشرِ «دوران».

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نهایتِ کمال و غایتِ سعادت از برای هر شخصی، اتّصافِ اوست به صفتِ عدالت و میانه‌رَوی در جمیعِ صفات و افعالِ ظاهره و باطنه، خواه از اموری باشد که مخصوصِ ذاتِ او و متعلّقِ به خودِ او باشد، یا امری باشد که میانِ او و دیگری بوده باشد. و نجات در دنیا و آخرتْ حاصل نمی‌شود، مگر به استقامت بر وسط و ثبات بر مرکز.

|از بابِ چهارمِ کتابِ «معراج‌السّعادة»؛ نوشته‌ی «(مُلّا)احمد نراقی» از نشرِ «آدینه‌ی سبز»|
نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تصویرِ عمومیِ پوششِ خانم‌ها در سطحِ شهرها (غیر از فضاها، شهرها و محلّه‌های خاص و مذهبی یا اماکنِ زیارتی)، یک تصویرِ شبیه به فشنی شده است در این سال‌ها. اگر از دیدِ صِرفِ مردانه‌ام بخواهم توصیف کنم، باید بگویم به لحاظِ بصری زیبا و جذّاب است خیلی. اگر از دیدِ اعتقادی بخواهم توصیف کنم، می‌گویم تقریباً نسبتی با معتقداتِ دینی ندارد جز هم‌آن شال و روسری‌ای که حدّاقلِ قانونی‌ست در کشورِ ما و اگر از دیدِ جامعه‌شناختی و فرهنگی بخواهم توصیف کنم، می‌گویم این شکلِ از پوششِ خانم‌ها در کشوری با پیشینه و عُرف و تعریف‌های ما، حاکی از یک «بی‌گفت‌وگویی» و «بی‌تفاهمیِ خانواده‌گی‌»ست.

یک‌جایی نشسته بودم که مُشرِف بود به یک مرکزِ تجاری در یک شهرستانِ کوچکِ مذهبی. تردّد زیاد بود در آن مرکزِ تجاری. خانواده‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، دخترها، پسرها و زن‌وشوهرها و غیره. پوششِ خانم‌ها تقریباً شبیه بود به‌هم. یعنی اگر تفاوتِ رنگی و تفاوتِ کوچکی در دوخت و طرحِ مانتو و شال و شلوار را اگر حذف می‌کردیم، باقیِ مؤلّفه‌های پوششی‌ یکی بود. کفش‌های پاشنه‌بلندِ روباز یا بوت و نیم‌بوت. شلوارهای پاچه‌تنگ یا کلّاً تنگ یا جوراب‌شلواری و استرج و این بازی‌ها و مانتوهایی که اکثراً کمرشان تَنگ‌تر بود یا کمربند داشتند رسماً و خلاصه تیپ، کاملاً شبیه بود به مدل‌های فشن‌های خارج. خیلی جذّاب و وسوسه‌برانگیز از دیدِ صِرفِ مردانه. با خودم گفتم خدایا فارغ از دین و مذهب و آن بخشی از غیرت و تعصّب که به دین برمی‌گردد، آیا آن مرد، آن شوهر یا آن برادر و پدری که هم‌راهِ این دخترها و زن‌ها هست، بدش نمی‌آید از این‌که زنش دارد نقشِ یک مدل را در خیابان ایفاء می‌کند؟ ناراحت نمی‌شود از این‌که ظاهرِ زنش یا ناموسش یا دخترش یا مادرش جذّاب و وسوسه‌برانگیز است برای مردان و پسرانِ دیگر؟ اصلاً دین و مذهب به کنار، بالاخره «نر»بودن هم یک اقتضائاتی دارد که گمان می‌کنم «غیر»ناپذیری یکی‌اش باشد. فکر می‌کنم حیوانات هم این را دارند در وجودشان (غیر از برخی گونه‌های استثنائی‌شان).

کمی که بیش‌تر فکر کردم، با خودم گفتم آیا این از روشن‌فکری و متمدّن‌بودنِ بیش از حدِّ مردهای آن زن‌هاست؟ یعنی آن‌ها از فرطِ تفاهم و تمدّن است که با پوششِ خانم‌های‌شان مشکلی ندارند؟ جوابِ جامعه‌شناسانه‌ام به این پرسش این بود که نه، این اتّفاقاً از فرطِ بی‌تفاهمی‌ست. یعنی فارغ از استثنائات، این اتّفاق نشانه‌ی کم‌شدنِ دیالوگ و گفت‌وگو و مفاهمه‌ بینِ زن و مردهای جامعه‌ست. وگرنه طبیعی‌ست که منِ مرد راجع‌به پوششِ ناموسم (چه مادرم باشد، چه دخترم، چه زنم و چه خواهرم) نظر داشته باشم و ناموسم راجع‌به رفتار و پوششِ من متقابلاً نظر داشته باشد. طبیعی‌ست که ما شکل‌هایی از پوشش و رفتارِ هم را بپسندیم و شکل‌هایی را هم نپسندیم. من که می‌فهمم یک مَرد حسبِ صِرفِ مَردبودنش هم که حساب کنیم بالاخره یک غیرت و تعصّبی دارد که نمی‌پذیرد مانکن‌بودنِ زنش را در سطحِ خیابان و کوچه و بازار. امّا این‌که دوشادوشِ ناموسم با این شکل و ظاهر راه می‌روم در خیابان و انگار که برایم مشکلی ندارد نگاه‌کردنِ مردهای غریبه به او حسبِ پوششش، یعنی من آن‌قدر به بی‌دیالوگی و بی‌تفاهمی رسیده‌ام با او که می‌دانم و می‌داند که حرفِ مشترکی نداریم در این زمینه و تصمیم گرفته‌ایم به کارِ هم کار نداشته باشیم. تصمیم گرفته‌ایم او هرجور دلش می‌خواهد بگردد و بپوشد و من هر رفتاری که دلم خواست را علناً یا در خفا داشته باشم. یعنی ما فاصله گرفته‌ایم از هم. این فرهنگ و تمدّن و روشن‌فکری نیست، خسته‌گی و بی‌حوصله‌گی و بی‌حرفی‌ست. و این اتّفاق در جامعه‌ی ما افتاده است. اگر جامعه‌ی ما جامعه‌ی سالمی بود به لحاظِ گفت‌وگو، وضعِ پوششِ زنان‌مان در سطحِ شهرها اینی که الآن هست نبود. نمی‌خواهم بگویم زورکی مثلاً پدری دخترش را مجبور می‌کرد به پوششِ پوشیده‌تر و شوهری زنش را به عفیف‌تربودن؛ بل‌که منظورم این است که اگر دیالوگی برقرار بود بینِ منِ نوعی و هم‌سرم در این زمینه، خب طبیعتاً من نظرم را می‌گفتم و او لحاظ می‌کرد نظرِ مرا در پوشش و ظاهرش. طبیعتاً من هم در رفتارم لحاظ می‌کرد انتظارات و خواسته‌های او را. قطعاً اگر این ماجرا می‌بود، ما ولنگاریِ پوششی که الآن داریم را نداشتیم دیگر.

همیشه می‌گویم که جامعه‌ی ما یک مدّتِ مدیدی در طولِ تاریخش مردسالار بود. زن در اوجِ مظلومیّت قرار داشت و مرد انصافاً زور می‌گفت. بعد در یک فرآیندِ اجتماعی تغییری رخ داد و جامعه از یک فضای افراطیِ یک‌سویه، میل کرد به سمتِ یک فضای تفریطیِ یک‌سویه‌ی دیگر. ما از یک جامعه‌ی مردسالارِ غلیظ، گذار کردیم به یک جامعه‌ی زن‌سالارِ بدلی و ظاهری. در حقیقت و بطنِ امر هیچ چیزی از مظلومیّتِ زن کم نشد، امّا ظاهرِ جامعه زن‌سالار شد. درواقع یک زن‌سالاریِ بدلی جای مردسالاری را گرفت. زن‌سالاری‌ای که شاید تعبیرِ دقیق‌ترش زن‌ابزاری باشد. زن‌ابزاری‌ای که غرب آن را دارد، منتها در فرهنگِ خاصِّ خودش با توجیهاتِ لااقل منطقی طبقِ عرفیّاتِ خودش. زن، سالار هست، امّا در هم‌این سالاریّت در حدِّ یک برده‌ی جنسی هم گاه تنزّل پیدا می‌کند. زن مهم و ارزش‌مند است، امّا روی بیلبورد و بر روی جلدِ مجلّه‌ها. درواقع نگاهِ زیباشناسانه‌ی صِرف که مبنائی اروتیستی دارد، جای نگاهِ سنّتی و ناقصِ جامعه‌ی ما به زن را گرفت. پُرواضح است که نه آن خوب بود و نه به طریقِ اولی این! این‌که زن آزاد باشد امّا در آزادی ابزار و برده باشد چه فایده‌ای دارد؟ آیا فرهنگی که زن را یک جسمِ زیبای صِرف تلقّی می‌کند، می‌تواند جامعه‌ی آرمانیِ زنان باشد؟ آیا در چنین جامعه‌ای زن «فهمیده» شده است؟ آیا زن در چنین جامعه‌ای به حقوقِ انسانی‌اش می‌رسد؟

خلاصه خیلی نگرانم برای آینده‌ی این روند و این تغییرِ اجتماعیِ. برای منِ مَرد، قدم‌زدن در خیابان «سخت» است انصافاً. سخت است مثلِ دیدنِ خوردنی‌های دور از دست‌رس برای یک کودک. جامعه‌ی ما به لحاظِ زیرساخت‌های قانونی، فرهنگی و عُرفی، اصلاً پاسخی برای نیازهای مشروع و فطری و به اقتضاءِ جنسیّتِ انسان‌ها جز «ازدواج» یا روابطِ «مخفیانه» ندارد. در چنین جامعه‌ای که هرنوع ارتباطِ مشروع یا غیرِمشروعِ جز از مسیرِ ازدواج، در آن یا جُرمِ قانونی‌ست یا جُرمِ عُرفی، دیدنِ مدل‌های شبکه‌های فشن در خیابان چیزی جز شکنجه و عذاب و آزارِ روانی و بصریِ مردها و پسرها نیست. از طرفی این پوشش به مرور برای زنانِ ما تبدیل به یک عادتِ اجتماعی و پارادایم می‌شود و دیگر نمی‌شود برش گرداند به قبل. دختری که یک‌عمر شاداب‌ترین سال‌های عمرش را با جوراب‌شلواری و کفشِ پاشنه‌بلند و تیپ‌های اروتیک گشته است، قطعاً مریمِ باکره و آسیه و حضرتِ زهرا نمی‌تواند تربیت کند. قطعاً پسرِ یک مَردی که غیرتش را سرکوب کرده یا قهراً و عمداً چشم چرانده، همّت و چمران و باکری نمی‌شود. و این‌ها خیلی نگران‌کننده‌ست. باید کاری کرد...

نوشته شده در چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی بٍغض‌هایی هست در گلوی آدم که هیچ‌کارش نمی‌شود کرد. نه کُنجی هست در دست‌رست که بباری و اشکت مستورِ دیوارهایش باشد و نه هم‌دلی نزدیکت است که بگویی و بشنود و بفهمد. هم‌این‌جور ابرِ بی‌قرارِ بارانِ بیخِ گلویت را باید با خودت حمل کنی و حمل کنی و حمل کنی و هی نشتی‌هایش را با دست‌مال پاک کنی، تا شاید نهایتاً «زمان» این دریای بی‌آرام را از موج و تشویش بیندازد و قرار بگیری. گاهی باید بغضت را گم کنی. باید صدایش را نشنوی و نبینی‌اش.

من آدمِ نوشتنِ خصوصیّاتم برای عموم نیستم. کم‌تر می‌شود که دردها و غصّه‌ها و بغض‌هایم را علنی کنم. یا لااقل خیلی «رو» و فهمیدنیْ سرِ دست بگیرم‌شان و فریادشان بزنم. خیلی که بخواهم افشای سِرْ کنم، تئوریکش می‌کنم و در قالبِ یک نظر و نقد و موضوع و متنی فکرشدنی، مطرحش می‌کنم مثلاً در وب‌لاگ. آدمِ کددادن‌های بی‌مورد و به‌اشتراک‌گذاریِ بلاوجهِ درشت و ریزِ زنده‌گی‌ام با دیگران نیستم. همیشه‌ی خدا هم نقد می‌کنم این‌‌ را که بعضی‌ها مسائلِ خصوصیِ زنده‌گی‌‌ و درد و مصائب و گرفتاری‌های‌شان را این‌همه لو می‌دهند. به‌نظرم می‌رسد که لزومی ندارد ما عینِ مصائب‌مان را مطرح کنیم به صورتِ عمومی. وقتی پای مصادیق به نِک و ناله‌های‌مان باز می‌شود، وقتی درد و غم و ألم‌های موقّتی و زودگذرمان را بیان می‌کنیم، می‌مانند در ذهنِ مردم. بعد روزی می‌رسد که دیگر آن ألم نیست، امّا آن ذهنیّت باقی مانده است. حالا توضیحِ این ماجرا خودش طولانی‌ست، حرفِ من چیزِ دیگری‌ست و برای هم‌این به قولِ جلال «رها می‌کنم».

بغضی داشتم و دارم از جنسِ هم‌این توضیحاتِ بندِ اوّل. شرایطم هم جوری‌ست که مجالِ رهاکردنِ بغض را ندارم. هی این اشک و آب‌ریزشِ بینیِ نالوطی نشت می‌کند و من آثارش را محو می‌کنم. هی خودم را می‌زنم به فراموشی و موسیقی (تنها چیزی که در دست‌رسم هست فعلاً)، امّا باز دست‌مال‌لازم و چهاردیواری‌لازم می‌شوم. خلاصه بدوضعی‌ست. گفتم بنویسمش در وب‌لاگ که هم شاید کمی آرام شوم و هم ثبت شود تا شاید فرداروزی یادم بیندازد امشب را و غمم را بغضم را. ای داد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر قرار باشد برای هر مسلکی و روشیْ منتهایی وجود داشته باشد یا انتهایی را برای هر منش و روشِ (مثلاً) سیاسی تصوّر کرد و اگر «بداخلاقی» و «بی‌اخلاقی» را بشود منش و روش و مسلک برشمرد، انتهای بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی از نظرِ من هدمِ سیاسیِ قائلِ به این منش و روش است. یعنی آخرین پلّه‌ی نردبامِ بداخلاقی و بی‌اخلاقیِ سیاسی، نابودیِ سیاسیِ بالارونده‌ی از این نردِبام است.

بی‌دقّتی، سهل‌انگاری و لاقیدیِ اخلاقی در امرِ سیاست یا تحلیل‌های سیاسی، شکلی از بد یا بی‌اخلاقیِ سیاسی‌ست. بی‌توجّهی به رعایتِ اخلاقیّات و دقّت‌های اخلاقی در سیاست، عایده و فایده‌ای جز نابودیِ «اخلاق» (اوّلاً در خودمان و ثانیاً) در جامعه ندارد. این‌که در مقابلِ مخالف و غیرِ هم‌نظرمان از مقتضای انصاف بگذریم و خیلی اهلِ رعایت‌های اخلاقی نخواهیم که باشیم، یک‌جور بی‌اخلاقی‌ست. بی‌اخلاقی‌ای که شاید در کوتاه‌مدّت به نفع‌مان باشد و گریبانِ مخالف‌مان را بگیرد و مواضعِ ما را تقویّت کند، امّا در نهایت و در بلندمدّت حتماً دودِ آتشش به چشمِ خودمان خواهد رفت و سازوکارهای طبیعت آن را طیِ یک چرخه‌ی کاملاً منطقی علیهِ خودمان به‌کار خواهند بُرد.

وقتی من به صِرفِ این‌که نظرِ سیاسیِ کسی یا منش و روش و منهج و اصلاً حزب و اساسِ سیاسیِ کسی را قبول ندارم، «هر» شنیده و گفته و نوشته و رسیده‌ و شُبهه‌ای را پیرامونِ او می‌پذیرم و منتشر می‌کنم، من واردِ یک ماجرای غیرِاخلاقی شده‌ام. من یک فعلِ بی‌اخلاقانه مرتکب شده‌ام. این‌جا دیگر آن شخص و موضعش یا من و موضعم اهمّیّت نداریم؛ یعنی فارغ از سیاق و مصداق، این اخلاق است که دارد زیرِ پای اختلافِ سلیقه و عقیده‌ی من لِه می‌شود و فراموش. اخلاق یک احوالِ عمومی‌ست در من. اخلاق مثلِ اسم و فامیلی و شناس‌نامه است. وقتی من بی‌اخلاقی کنم در یک ماجرای سیاسی، وقتی من یک فعلِ بداخلاقانه‌ی سیاسی مرتکب بشوم، در محاسباتِ عالَم من یک آدمِ کم‌اخلاق یا بداخلاق محسوب می‌شوم.

وقتی من به صِرفِ این‌که فلان نظرِ سیاسیِ فلان شخص را قبول ندارم یا به صِرفِ این‌که از فلان سیاست‌مدار خوشم نمی‌آید، هرچیزی را راجع‌به او بپذریم، حتّا هر چیزِ غیرِمرتبط به حوزه‌ی سیاست و کارِ او را هم بپذیرم، یعنی هر تهمتِ غیرِسیاسی را هم بپذیرم در موردش، قطعاً فردایی خواهد بود که کسانی مشابهِ هم‌این رفتار را با من یا با شخصیّت‌های موردِ حبِّ من خواهند کرد. چه‌را؟ چون من با رفتارم پایه‌ی این کار را گذاشته‌ام و درواقع تأییدش کرده‌ام و ترویجش. من کمک کرده‌ام به تکثیرِ بی‌اخلاقی.

دوستی عزیز که در عرصه‌ی اخلاقِ فردی اتّفاقاً آدمِ تقریباً مقیّدِ به اخلاقیّاتی‌ست و معروف است به خوش‌خُلقیِ اجتماعی، می‌گفت من از ایکس شنیده‌ام که ایگرگ، حرفی را به زِد زده است. بعد من گفتم ویدئویی دارم از سخنرانیِ ایگرگ که در آن به صراحت در موردِ این گفته موضع‌گیری می‌کند و می‌گوید این درست نیست و به او نسبت داده‌اندش و خلافِ واقع است. بعد گفت من اگر ایگرگ جلوی رویم هم هزاربار قسم بخورد که یک چنین چیزی نبوده، باز حرفِ ایکس را قبول دارم. گفتم رفیق! اگر ایگرگ این‌قدر برایت بی‌اهمّیّت است و حقیر که قسمش را هم نمی‌پذیری مقابلِ ادّعای ایکس، پس اصلاً چه‌ اهمّیّتی دارد فعل و رفتارِ ایگرگ برایت در عالَمِ سیاست؟ بالاخره او برایت مهم است یا غیرِمهم؟ گفت شخصِ ایگرگ برای من مهم نیست، جای‌گاهِ حقوقیِ او برایم مهم است. این‌که رئیسِ فلان قوّه است و فلان حرف را زده اهمّیّت دارد برایم. گفتم رفیق! اگر فرضاً ایگرگ آن حرف را در یک مکالمه‌ی تلفنی به زِد زده باشد، آیا این اوی حقوقی بوده که آن حرف را زده یا اوی حقیقی؟ گفت حقوقی! گفت من اگر ایگرگ را در حالِ یک خلافِ شرع در خیابان ببینم، این اوی حقوقی‌ست که دارد آن خلافِ شرع را انجام می‌دهد نه اوی حقیقی. چیزی دیگر بهش نگفتم، ولی با خودم گفتم عجب شکافی هست بینِ تفکّرات‌مان. تو به صِرفِ شغلِ ایگرگ، داری شخصیّتِ حقیقیِ او را از بیخ و بُن نفی می‌کنی. یعنی اگر کسی شد رئیسِ یک قوّه، اصلاً شخصیّتِ حقیقی ندارد و هر فعلش در اجتماع از ناحیه‌ی جای‌گاهِ حقوقیِ اوست؟ این نگاه منصفانه و روشن‌بینانه و درست است؟

واقعاً ما به چه چیزی معتقد هستیم؟ بالاخره یک دینی، مسلکی، روشی چیزی باید داشته باشیم دیگر. خطِّ قرمزمان کجاست؟ چه‌طور ما از آزادی و برابری و رفاه و حقوقِ مظلومان و چنین چیزهایی صحبت می‌کنیم، در حالی که دچارِ یک چنین بداخلاقی یا بی‌اخلاقیِ عمیقی هستیم؟ چه‌طور می‌شود کسی از ظلم بدش بیاید، در حالی که خودش دارد به حق و حقیقت و انسانیّت و حقوقِ انسان‌هایی ظلم می‌کند؟ چه‌طور می‌شود انسان با نادرستی از درستی دم بزند؟

تا وقتی یاد نگیریم نقدداشتن با فحش‌دادن فرق می‌کند و به خاطرِ اختلافِ سلیقه و عقیده و نظر، لازم نیست هر شبهه‌ای را نسبت به طرفِ مقابل‌مان بپذیریم، ما انسانِ متمدّن، اخلاقی و روشن‌بین و روشن‌اندیشی نخواهیم بود. ما یک ساهلِ اخلاقی، یک لاقیدِ اخلاقی و یک بداخلاق خواهیم بود.

انتهای بداخلاقیِ سیاسی، نابودیِ بداخلاقِ سیاسی‌ست. هر لاقیدی‌ای که ما نسبت به اخلاقیّات در فضاهای سیاسی از خودمان بروز بدهیم، انگار که یک قدم در راستای تخریب و نابودیِ خودمان برداشته باشیم.

سعی کنیم فارغ از سلیقه و عقیده و نظرمان، در نقدکردنِ نظرات یا انسان‌ها، دچارِ بی‌انصافی و بداخلاقی نشویم. سعی کنیم از اهلِ دقّت باشیم و حسّاسیّت‌های‌ انسانی‌مان را کنار نگذاشته باشیم.

نوشته شده در جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |