گفتن

گفتن

λεγειν

حوائجت را با معشوقت در میان بگذار. بگو چه می‌خواهی و چه نمی‌خواهی. پسند و ناپسندهایت را به زبان بیاور. «عشق» رودخانه‌ای‌ست که هر سدّی می‌تواند تبدیلش کند به جزعشق. متوقّعانه امّا نه؛ صادقانه و خالصانه و عُلقه‌مند. بگو برآورده‌نشدنِ این حاجت، این میل، این طلب یا این خواسته اصلاً موجبِ ناراحتی‌ات نمی‌شود. بگو بودنش یا شدنش امّا خرسندت می‌کند. بگو خوشَت می‌شود اگر این خواسته‌ات محقّق شود، امّا اگر نشد هم اتّفاقی نمی‌افتد. نشده است دیگر، همین.

صداقت یعنی بیانِ آن‌چه می‌خواهی در وقتش و آنش، نه کتمانِ سیاست‌مدارانه‌ی خوش‌آیندها و پسندها، جوری که به عمرِ زمینی و وجبیِ عشق بیافزاید. عشق اساساً یک مراوده‌ی زمینی نیست که بخواهد یک هم‌چه قاعده‌‌های مدیریتی‌ای را بپذیرد. «عشق» سر در ابرها می‌ساید و باختنی بلامنازع است که به هزاران بُرد می‌ارزد. عشق بی‌صداقت و صراحت و تُنُکیِ دل «چشمک» است. عشق سناریو نیست که «بازی» بخواهد، عشق دل می‌خواهد. پس دلت را سرِ دست بگیر و بی‌واهمه‌ی قاعده‌ها آن‌چه به نظرِ دلت صلاح است را بگو و بخواه و بیان کن. عشق با گفت‌وگو زنده می‌ماند. بگو و بخواه که بگوید.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بخوان، امّا انتخاب‌گرانه، اندیش‌مندانه و تأمّل‌مدارانه. تأثیر بپذیر، امّا آرام و بی‌هیجان. فکر کن به معانیِ کلمات، جمله‌ها، خاطرات، داستان‌ها، حکایت‌ها و قصّه‌ها و تجربه‌های زنده‌گی‌های آدم‌ها. شکلِ آن‌چه می‌خوانی نشو، آن‌چه می‌خوانی را در شکلِ بزرگ‌تری که خودِ کوچکت هستی، هضم کن. عمیق باش و حاوی و محیط، چون دریاها. بگذار معناها در تو غرق باشند، نه تو در معناها. در بی‌آرامی بیاندیش و تصمیم نگیر. هر تصمیمت را وقتِ اتّخاذ مزیّن کن به معیاری محکم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دست از صداقتت برندار. تو عاشقی، پس بر طریقِ «وفا»یی و وفاداری اقتضائش حرکت در یک جهت و راه‌ندادنِ تردید به دل است. خسته نشو، ناامید نشو، نایست، به عقب نگاه نکن، نگذار گمان‌ها به تو راه پیدا کنند، استواری کن بر نهجی که هستی و حُسنِ نیّت داشته باش. محاسبه‌ای اضافه‌تر از آن‌چه بر عهده و گرده‌ات هست، نداشته باش. کارِ خودت را انجام بده، بادْ موافق بوزد یا مخالف فرقی نکند برایت. «عشق» سلوکی‌ست که آگاهانه انتخابش کرده‌ای و سالک وظیفه‌مدار است، نه معادله‌گر.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اشتباهی را در یکی از خبرهای مندرج در بخشِ «فرهنگ و ادبِ» خبرگزاریِ مهر دیدم و خواستم که درستش را بهشان اطّلاع بدهم. رفتم در قسمتِ «تماس با ما» و ئی‌میلِ بخشِ مربوطه، یعنی culture@mehrnews.com را کپی کردم و ئی‌میل را فرستادم. به طرفة‌العینی با ریپلایِ «میلِر-دیمِن» و ارورِ دلیوری مواجه شدم که معنی‌اش درست‌نبودنِ آدرسِ مقصد یا سرورِ آدرسِ مقصد است. ناامید نشدم و دوباره به سایتِ خبرگزاریِ مِهر برگشتم و از منوی سایت «برگه‌ی نظرخواهی» را انتخاب کردم تا این‌بار در فیلدِ تعبیه‌شده‌ی سایت بنویسم پیغامم را. نوشتم و باز هم با پیغامِ خطا مواجه شدم.

خیلی (نا)جالب است که یک خبرگزاری (که اساسش بر کارِ اینترنتی‌ست) این‌جور راه‌های ارتباطی‌اش با مخاطبْ مسدود، مخروب یا مجعول باشد. یعنی چه که ئی‌میلِ نوشته‌شده در سایت درست نیست؟! چه‌طور هم‌چه چیزی را برای خودشان توجیه کرده‌اند؟ خیلی مضحک است واقعاً؛ در تمپلیتِ سایت امکانِ «کامنت» که درج نشده برای هر خبر، برگه‌ی نظرخواهی‌ که الکی‌ست، ئی‌میل هم که این‌جور. واقعاً نوبرند این سازمان‌تبلیغاتی‌ها!

* مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان (از سعدی)

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من به خاطرِ حادثه‌ی آتش‌سوزی در مدرسه‌ی روستای شین‌آبادِ پیران‌شهر، جاری‌شدنِ سیل و طغیانِ آبِ رودخانه‌ در بهشهر، تصادفِ اتوبوسِ حاملِ دخترانِ بروجنی در بازگشت از اردوی راهیانِ نور و زلزله‌ی اهر و ورزقان که هرکدام چندین کشته و زخمی هم داشته، هیچ مسئولی را مقصّر و مجرم نمی‌دانم. چه‌را که دوست ندارم آخرتِ خودم را برای دنیای دیگران بفروشم.

وقتی شاهدِ عینیِ سانحه و حادثه‌ای نبوده‌ام، وقتی پدر و مادر و مسئولینِ اردو مصاحبه‌هایی کرده‌اند که نشان می‌دهد نه اجبار و طمعِ نُمره وجود داشته برای سفرِ راهیانِ نور و نه اهمال و قصوری در معاینه‌ی فنّیِ ماشین یا برگزاریِ اردو و ساعتِ حرکت و...، وقتی بخش‌نامه‌های وزارتِ آموزش و پرورش حاکی از این است که بخاریِ کلاسِ آن مدرسه استاندارد و مجاز بوده و هیچ خبری و مقاله‌ای و اعتراضی مبنی بر خلافِ قانون عمل شدن در آن کلاسِ درس و آن مدرسه در جراید نبوده تا پیش از آن حادثه، وقتی می‌دانم سیلْ یک بلای طبیعی‌ست و بعضی از مردم خودشان در قطع و قاچاقِ درختان شرکت داشته‌ و دارند و بعضی از خودِ مردم فواصلِ حریمِ قانونیِ درّه و رود را رعایت نکرده‌اند در ساخت‌وساز و خاک‌برداریِ غیرِمجازِ کوره‌های آجرپزیِ خودِ بعضی از مردمی که خانه‌‌های‌شان در سیل از بین رفت را به چشم دیده‌ام و می‌دانم که باران از آسمان می‌بارد و زلزله دلائلی درون‌زمینی، اقلیمی و فصلی دارد؛ می‌فهمم که نباید به آخرتِ خودم به هم‌این ساده‌گی‌ها چوبِ حراج بزنم و بفروشمش. آن هم اگر قرار باشد بفروشمش برای دنیای اعتراض‌ها و نقلِ قول‌ها و یک‌کلاغ چهل‌کلاغ‌های آدم‌هایی که نه می‌شناسم‌شان و نه به صداقت‌شان اعتماد دارم و نه لااقل مسئولند. به طریقِ اولی آخرتم را نمی‌فروشم به دنیای چندسایت و شبکه‌ی معلوم‌الحال که نه دنیای‌شان معلوم است و نه آخرت‌شان، نه دل‌شان به حالِ کشته‌گان و آسیب‌دیده‌گانِ این حوادث و وقایع سوخته و نه کاری به مجرمین و مقصّرینِ مصداقیِ یک حادثه دارند و صِرفاً به هر دلیلی زیرِ سؤال بردنِ مسئولینِ یک کشور برای‌شان ملاک و مایز است.

بله، متأسّفانه من این‌قدرها کارنامه‌ی دنیاییِ درخشان، خوب و قابلِ دفاع (در محضرِ إلهی‌ای) ندارم که بخواهم جرم و سیّئه‌ی دیگری از این لون و سنخ هم به آن بیفزایم و عوضِ هر اعتراض و مطالبه‌گریِ با مدلِ «شنیدم، می‌گویمِ»ی، سعی می‌کنم به این سخنِ مولی علی بیاندیشم که «إعقلواالخبر إذا سمعتموه، عقلَ رعایةٍ لا عقل روایة؛ فإنَّ رُواة‌العلمِ کثیر و رُعاتِه قلیل». بله، سعی می‌کنم هم‌سنگِ اقلیّتِ عاقلانِ اهلِ رعایت اخبار را بشنوم و درک کنم، نه چون اکثریّتِ کم‌تأمّلی که برای گفتنْ حجّتی و معیاری جز این‌که «شنیدم» یا «خواندم» ندارند.

قصوری اگر هست و جرمی و جریره‌ای در جایی (که حتماً هست)، آن مسئولِ مجرم و مقصّر و مجرور، یا آن بخش از سازمان و نهاد و ارگانْ که کاستی دارد و اهمالْ را باید گزارش کنیم (همه‌مان) و اعتراض و برخورد. اگر وجودِ بخاریِ نفتی در کلاسِ درس، جرم است و خلافِ قانون، همه‌ی کلاس‌های درسی را که در کشور می‌شناسیم بخاریِ نفتی دارند، معرّفی کنیم و بگوییم طبقِ این بند از فلان قانون، دارد آن‌جا کم‌کاری می‌شود یا جرمی هست و قصوری.

اگر اردوی راهیانِ نور (به فرض) اجباری‌ست و اگر بچه‌ها نروند، نمره‌ی درسِ آماده‌گیِ دفاعی‌شان کم می‌شود، به دَرَکَ! به عنوانِ والدینِ آن‌ها نگذاریم بروند و اصلاً تجدید شوند و مشروط (از مرگ و زنده‌گی که مهم‌تر نیست). بالاخره مدرسه دادگاه که نیست بیایند با دست‌بند و غُل و زنجیرْ بچّه‌ها‌ی‌مان را از خانه ببرند بیرون. همه‌ی پدرومادرها متّحد شویم علیهِ این قانونِ غلط و اعتراض کنیم.

اگر در شهرهای‌مان قصوری و فسادی رخ داده از ناحیه‌ی مسئولی که می‌تواند عواقبِ بدی داشته باشد، بسم‌الله، طومار بنویسیم و استشهاد جمع کنیم و آن فساد را گزارش کنیم. یا لااقل در سایت و وب‌لاگ‌های‌مان بنویسیم و به چهارتا خبرگزاری بدهیم که آقا طبقِ این مستندات، فلان‌جا فلان‌فساد دارد انجام می‌شود. حداقلّش این است که اگر در آن ناحیه و موضع اتفاقی افتاد، یک سند وجود خواهد داشت مبنی بر این‌که ما اعتراض‌مان را کرده بودیم قبلش.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را پدرومادرهای دخترانِ بروجنی با هیچ سایتی مصاحبه نمی‌کنند و نمی‌گویند مثلاً رضایت‌نامه را امضاء نکرده‌اند و سفر اجباری بوده است یا اگر اجباری هم نبوده اغوائی بوده یا جوری بوده که در نهایت و نتیجه به اجبار می‌انجامیده؟! چه‌را وب‌لاگ‌نویسِ بهشهری‌ای در وب‌لاگش راجع‌به تخریبی که منجر به سیل بشود، یا تخلّفی که بتواند سیل بیافریند ننوشته بوده است قبل از وقوعِ سیل؟

چه‌را هیچ مهندسِ (لااقل) اپوزوسیونِ تبریزی و اهری و ورزقانی‌ای در هیچ مصاحبه‌ای با هیچ رسانه‌ی مخالفِ نظامی، قبل از زلزله نگفته بوده که مثلاً خانه‌های اهر و ورزقان این استانداردها را ندارند و در این امر مثلاً شهرداریِ اهر مقصّر است، یا طبقِ فلان قانون، وزارتِ مسکن اهمال‌کاری دارد مثلاً؟ چه‌را هم‌این حالا هیچ مهندس و دکتر و آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهر و ورزقانی‌ای یک مقاله‌ی مستدلّی با اسناد و مدارک و عکس نمی‌نویسد برای خبرگزاری‌ها که مثلاً فلان جرم یا فلان کم‌کاری دارد می‌شود در اهر و ورزقان؟

چه‌را حمید عجمیِ معلّی‌نویس از دَرّوسِ تهران فقط غصّه‌ی اهری‌ها را می‌خورد؟ یعنی دل‌سوزتر و انسان‌تر و نگران‌تر از حمیدِ عجمی در خودِ آذربایجان و اهر و ورزقان و تبریز و آن اکناف و اطراف یافت می‌نشود واقعاً؟! آیا فقط فیس‌بوک است که اجازه می‌دهد ما علیهِ نظام و در حمایت از زلزله‌زده‌ها بنویسیم درش؟ مثلاً اگر یک مهندس یا استادِ دانش‌گاهِ تبریزی بخواهد مقاله بنویسد راجع‌به کم‌کاریِ مسئولین یا فلان اشتباهِ مدیریتی یا استراتژیکی در اهر و ورزقان، خبرآن‌لاین و تاب‌ناک و فردانیوز و الف و کمثلهم منتشر نمی‌کنند؟ اصلاً یک مقاله بنویسد در وب‌لاگش، مستند و مستدل.

ولی چه‌را نیست؟ چه‌را ما برای اهر و ورزقان شعر می‌نویسیم، مقاله امّا نه؟ چه‌را بی‌بی‌سی خبرِ سوخته‌شدنِ یک پیرزنِ ٩٠ساله در آتش‌سوزیِ یک چادر در ورزقان را گزارش می‌دهد، امّا مثلاً هیچ پزشکِ ورزقانی‌ای تا حالا در وبلاگش ننوشته که مثلاً وضعیتِ چادرها این ایراد را دارد، این هم مدرکش و باعثش هم طبقِ فلان تعهّدِ جهانی یا بهمان قانونِ داخلی، این نهاد و آن ارگان است.

چه‌را برای دخترهای بروجنی روضه بلدیم بخوانیم، امّا هیچ بروجنی‌ای مثلاً یک دی‌وی‌کم یا دوربین‌دیجیتال یا حتّا گوشیِ موبایلش را برنداشته برود درِ تک‌تکِ خانه‌ی بچّه‌ها را بزند و از پدرومادرها فیلم بگیرد که مثلاً ما رضایت‌نامه را امضاء نکرده بودیم یا مجبور شدیم امضاء کنیم و بعد این فیلم را بگذارد روی وب‌لاگش یا یوتیوب؟

مثلاً من الآن می‌گویم و می‌نویسم در وب‌لاگم که جوِّ تمامِ ترمینال‌های مسافربریِ اتوبوسیِ کشور (حداقل چنداستان و شهری که من به چشم دیده‌ام و آن‌قدری بوده‌اند که تعمیمش بدهم به کلِّ کشور) مفسدانه و مبتنیِ بر تزویر و دروغ و حق‌خوری و جرم است و مملو است از کثافت‌کاری و کثافت‌ها!

من در وب‌لاگم می‌نویسم که بازرسانِ وزارتِ راه قطعاً فاسد و رشوه‌بگیرند که این‌همه جرم و دروغ و کثافتْ در روزِ روشن دارد اتّفاق می‌افتد و کسی جواب‌گو نیست.

من در وب‌لاگم می‌نویسم که سازمانِ تعزیراتِ حکومتیِ ما قطعاً در نظارتِ سطحِ شهرستان (سوپرمارکت‌ها و دیگرجاها) اهمال و فساد دارد و مأمورینش فاسدند و شریکِ دزد و رشوه‌بگیر.

من تأکید می‌کنم که «هر» اتّفاقِ بزرگ و عجیب و فسادانگیزی اگر در بخشِ حمل و نقل در این کشور بیفتد، برای من تعجّب‌برانگیز و غیرِقابلِ پیش‌بینی نبوده و نیست و نخواهد بود، مادامی که وضعِ نظارت و بازرسی این‌گونه باشد. مادامی که یک مشت معتاد و سیگاری و چشم‌چران و دخترباز و بی‌ناموس و بی‌غیرت راننده‌ و شاگرد‌راننده و بلیط‌فروش و تعاونی‌دارِ این مملکتند.

من تأکید می‌کنم که دزدی‌ای اگر در سطحِ مغازه‌داری در این کشور رخ بدهد، برای من امرِ جدید و غیرِقابلِ باور و غیرِقابلِ پیش‌بینی‌ای نبوده و نیست، چه‌را که به وضوح فسادِ دست‌گاهِ ناظرِ بر آن را دارم می‌بینم. به روشنی شریکِ فساد بودنِ مأمورانِ تعزیرات و ضعیف‌بودنِ امرِ نظارت و بازرسی را دارم می‌بینم.

با نوشتنِ این دوبند و این اذعانات، حجّت را تمام کرده‌ام بر خودم و چیزی بر گردنم نیست. اگر خلافِ واقع و «حق» و حقیقت گفته باشم، که خب گناهش پای خودم است و آن دنیا قطعاً در مؤاخذه‌ای که صورت می‌گیرد باید پاسخ‌گو باشم. امّا اگر درست و حق گفته و نوشته باشم، لااقلّش این است که اگر فرداروزی هر اتّفاقی مرتبط با این پیش‌بینی‌های من بیفتد، من از محق‌های اعتراض هستم و اجازه دارم مقصّرین را مؤاخذه کنم به نوبه‌ی خودم.

از خواننده‌گانِ این سطور هم می‌خواهم که به حرف‌هایم فکر کنند و سعی کنند و سعیکنیم این‌گونه باشیم و عمل کنیم. إن‌شاءالله که از رست‌گارانِ دنیا و آخرت باشیم.

نمونه‌ی یک اعتراضِ غیرِهیجانی: بچّه‌های شین‌آباد؛ کامران نجف‌زاده

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوانِ این جنگ واقعیّت دارد!‏
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نونِ نوشتن/ محمود دولت‌آبادی:
مجموعه‌یادداشت‌های پراکنده‌ی آقای دولت‌آبادی در طیِ چندین‌سال (۵٩تا٧۴) پیرامونِ موضوعاتِ مختلفی نظیرِ فلسفه‌ی وجود، آسیب‌شناسیِ جامعه، مصائبِ نویسنده‌گی (اعم از مضائقِ مالی، سانسور، دزدیِ اثر، سندروم‌ و دردهای فیزیکی و...)، زبان‌شناسی، مسائلِ خانواده‌گی، توفیقات، شور و شوق‌ها و ناامیدی‌ها و غیره. درواقع این کتاب ملغمه‌ای‌ست از خاطراتِ پراکنده‌ی آقای دولت‌آبادی. ظاهراً ایشان دفتری داشته‌اند که در آن بی‌نیّتِ انتشار، خاطراتی را ثبت و ضبط می‌کرده‌اند و در این سنین و سالیان تصمیم گرفته‌اند بخشی از آن را منتشر کنند که شده نونِ نوشتن. این اثر را نشرِ «چشمه» منتشر کرده و جلد و ظاهر و چاپِ خوبی هم دارد. شخصاً البته انتشارِ چنین کتاب‌هایی را به این صورت حرفه‌ای و مفید نمی‌دانم و به ضررِ نویسنده‌ی در قیدِ حیات تلقّی‌اش می‌کنم. امّا به‌هرحال آقای دولت‌آبادی حسبِ سابقه‌ی نویسنده‌گی‌شان و آثارشان محترمند. یک ایرادی که من به این کتاب‌ها دارم این است که نقدشدنی نیستند. یعنی نمی‌توانی واقعیاتِ زنده‌گیِ یک آدم را نقد کنی که چه‌را چنان است و چنین نیست. برای هم‌این یک استبدادِ تلویحی‌ای دارند این سنخ کتب که خوش‌مزّه‌ام نیست.
---

باید رفت/ محمّدرضا زائری:
مجموعه‌مقالاتِ جنابِ زائری پیرامونِ مدیریتِ جامعه‌‌ی اسلامی و هم‌این‌طور انقلاب، با نگاهی آسیب‌شناسانه. برخی از مقالاتِ این کتاب خیلی خوب بودند به‌نظرم و برخی‌شان هم خیلی ضعیف و بد. همه‌ی مقالاتْ انتقادی بودند، به‌جز یک مقاله که آن یکی هم تألیفِ جنابِ زائری نبود، بل‌که ترجمه‌ای بود توسّطِ ایشان از بُرشی از کتابی نوشته‌ی «محمّد حسنین هیکل» پیرامونِ امام‌‌خمینی.
یکی از خصوصیّاتِ رفتارِ مقاله‌نویسیِ جنابِ زائری که نمی‌پسندمش، این است که در عمده‌ی مقالات‌شان (چه در این کتاب و چه در کتاب‌های دیگری که ازشان خوانده‌ام)، یک گروهِ افراطی از جناحِ خودی (یعنی انقلابی‌ها یا حزب‌اللهی‌ها) را فرض می‌کنند برای خودشان و بعد شروع می‌کنند به انتقادکردن از آن‌ها؛ بی‌که نقدی و نظری راجع‌به جناحِ مقابل یا لااقل تفریطی‌های جناحِ مقابل داشته باشند. یک‌جورهایی ضعیف‌کُشی می‌کنند یا چه‌طور بگویم، می‌زنند تو سرِ یک عدّه افراطی‌ای که مدِّنظر گرفته‌اند. حال این‌که همه‌ی جبهه‌ی حزب‌الله را این افراطی‌ها تشکیل نمی‌دهند. نقدِ دوّمم به مقالاتِ ایشان این است که یک مجیزگویی و تملّقِ منافقانه در قلمِ ایشان نسبت به ره‌بر وجود دارد یا اگر خیلی نخواهم تعبیرِ تُندی به‌کار ببرم، باید بگویم یک‌جور رندی یا شگرد و ترفند است برای بیانِ حرف‌هایی که می‌تواند انتقاداتِ جدّی‌ای از ناحیه‌ی مسئولین بر آن‌ها وارد باشد. درواقع ایشان از این طریق می‌خواهند بتوانند حرف‌های‌شان را بزنند احتمالاً یا شاید هم اعتقادشان باشد واقعاً. در هر صورت من این را نمی‌پسندم که ما به همه‌چیز و همه‌کس انتقاد کنیم، بعد ذکرِ ترجیع‌بندگونه‌ی «آقا فرموده‌اند» یا «هم‌آن‌جور که ره‌بر فرموده بودند» بگیریم در نوشته‌ها یا گفته‌های‌مان. خصوصاً این برای یک طلبه یا روحانی که ادعای رجلیّت هم دارد خیلی زیبا و پسندیده نیست به نظرِ من. این کتاب را نشرِ «آرما» منتشر کرده است.
---

دیباچه بر حکمتِ متعالیه (فلسفه‌ی وجودیه‌ی) مُلّآصدرا/ سیّدجعفر سجّادی:
یک کتابِ پژوهشیِ خیلی خوب و تقریباًکامل پیرامونِ آراءِ مُلّاصدرا در بابِ فلسفه‌ی وجود و مسائلِ مرتبط با آن، با تمرکز بر رساله‌ی «الحکمة‌المتعالیه فی‌الأسفارالأربعه». شیوه‌ی بررسی و مداقّه‌ی دکترسجّادی به زعمِ من بس‌یار خوب و اصولی و مبتنیِ بر درک و فهم بوده در این کتاب، نه ارجاعِ صِرف و گیومه‌گذاری و این ویژه‌گی، این کتاب را خیلی دل‌نشین کرده به نظرِ من. به لحاظِ جنسْ شاید بتوان آن را یک کتابِ کلامی محسوب کرد و هم تاحدّی فلسفی. خواننده باید ابتدا با زبانِ کتاب آشنا شود تا بتواند نبضِ کتاب را در دست بگیرد و تا انتها خوب بخواند و بفهمدش. تنهاایرادِ کتاب از نظرِ من فقدانِ ترجمه‌ی فارسیِ عربی‌هایی‌ست که لابه‌لای متنِ کتاب آمده‌اند که به اقتضای موضوعِ کتابْ کم هم نیستند. این کتاب را انتشاراتِ «طهوری» منتشر کرده است.
---

جامعه‌ی مدنی چیست؟/ مدوّن و منتظِم: مریم پیرنظر:
این کتابْ هم‌آن‌جور که در سرشناسه‌اش هم آمده، یک‌جور راه‌نما یا جزوه‌ای‌ست پیرامونِ سازمان‌های جامعه‌ی مدنی و سازوکارهای مرتبط با آن. کتابی یا جزوه‌ای برای آنان که می‌خواهند سازمان‌های غیرِدولتی یا مردم‌نهاد راه بیاندازند یا حداقل با آن‌ آشنایی پیدا کنند یا حتّا برای آنان که در پیِ راه‌اندازیِ کسب‌وکارهای کوچکند. خصوصاً اگر در پیِ آشنایی با سازوکارهای مؤسّساتِ غیرِاانتفاعی در دیگرکشورها هم باشند، این کتاب مفید به‌نظرم می‌رسد. برای دانش‌جویانِ رشته‌های مرتبط هم در سطحِ اوّلیه به‌دردبخور است. کتاب‌نامه‌ی قوی‌، قابلِ استفاده و پُروپیمانی دارد و البته ویراستاریِ ضعیفی! مدوّنِ این کتاب فرزندِ «ثمینه باغ‌چه‌بان» (مؤلّفِ کتبِ درسیِ دبستان در پیش از انقلاب و از اوّلین‌های آموزشِ استثنائی در ایران) و «هوشنگ پیرنظر» (مترجم) است و نوه‌ی «جبّار باغ‌چه‌بان» (پدرِ آموزشِ پیش‌دبستانی و مدارسِ ناشنوایانِ ایران و مؤلّفِ کتبِ کودکان). این کتاب را نشروپژوهشِ «فرزانِ روز» منتشر کرده است.
---

دیوانِ سومنات/ ابوتراب خسروی:
اوّلین‌کتابی‌ست که از جنابِ خسروی خواندم. قطعاتِ این کتاب را نمی‌توان «داستان» نامید، بل‌که گونه‌ای از نثرِ ادبی‌اند که صِرفاً قواره و صورتی مشابهِ داستانِ کوتاه دارند. از نظرِ فنّی اغلبِ قطعاتِ کتابْ -هرکدام به نوعی- بازیِ ادبی‌اند و یک‌جور «درباره‌ی نوشتن» یا «درباره‌ی داستان». درواقع جنابِ خسروی در این کتابْ شکلی از شالوده‌شکنی را تجربه کرده‌ و فنّی‌نویسی کرده است. شخصاً خیلی این روی‌کرد را برای یک کتاب در حوزه‌ی داستان نمی‌پسندم. شاید در حدِّ یک داستان از یک مجموعه‌داستان بپسندمش، امّا این‌که همه‌ی کتاب چنین صورتی داشته باشد را نه. قطعه‌ی آخر (یعنی خودِ دیوانِ سومنات) که کمی سروتهِ بیش‌تری هم داشت را بیش‌تر پسندیدم و خوب هم بود واقعاً. نشرِ «مرکز» آن را منتشر کرده است.
---

اسفارِ کاتبان/ ابوتراب خسروی:
در این کتاب ما با سه‌ یا ١+٢ روایت مواجه هستیم. یک روایتِ اصلی و دو روایت که در حقیقت در بطنِ روایتِ اصلی‌اند، امّا در واقع به موازاتِ آن پیش می‌روند. نثرِ کتاب یا شیوه‌ی نگارش و بیانِ نویسنده یا مدلِ نوشتاریِ کتابْ متوهّمانه است. یعنی چیزی‌ست مابینِ واقعیّت و خیال که قطعاً واقعیّت نیست، امّا مشخّص هم نیست که چه‌ مقدارش خیال است. یک‌جورهایی شاید بتوان به آن داستانِ «فُرم» هم گفت. از ویژه‌گی‌های این کتاب یکی این است که نقشِ «زن» در آن عمیقاً حسّیک و اروتیستی‌ست و کُلّاً خودِ کتاب را هم شاید بتوان معلّقِ بر دریای اروتیزم دانست به یک تعبیر؛ هرچند که نویسنده با زیرکی از به ورطه‌ی عریانی کشیده‌شدنِ روایتِ اصلی پرهیز می‌کند. نثرِ خسروی در این کتاب و هم کتاب‌های دیگرش سرشار است از دانایی و لغاتِ قدیم و واژه‌گان و تعابیر و ترکیب‌های قُدَمایی و توصیفاتِ دیوانی و متونِ کُهَنی. کتابی که من خواندم چاپِ سالِ ٧٩بود و نشرهای «آگاه» و «قصّه» باهم منتشرش کرده بودند. امّا ظاهراً چاپِ جدیدِ آن را (احتمالاً با ممیّزی) نشرِ «ثالث» در سالِ ٨٨ روانه‌ی بازار کرده است.
---

هاویه/ ابوتراب خسروی:
حالا دیگر بعد از خواندنِ سه‌کتاب می‌توانم بگویم کتابی خاصِّ ابوترابِ خسروی! قطعاتی که نه داستانند و نه داستان نیستند. با نثری غنی و پُرلغت، نثری وام‌دار و بهره‌بُرده از متونِ کهن و اشعارِ قُدَمایی و نشانه‌های جغرافیاییِ استانِ فارس و تجربیاتِ زیسته‌ی یک آدمِ اهلِ شیراز. از بینِ قطعاتِ کتابْ «تصویری از یک عشق» را دوست‌تر داشتم. این را هم «مرکز» منتشر کرده.
---

جیرجیرک/ احمد غلامی:
رمانِ خیلی‌خاصّی بود به لحاظِ فُرم و تا حدِّ زیادی نو و بدیع. چند خطِّ سیر داشت این داستان که باهم جلو می‌رفتند (بی‌شباهت نیست از این نظر به اسفارِ کاتبان). یکی اصلی و سه‌تا فرعی تقریباً. به این صورت که نویسنده با آوردنِ جملاتِ مشترکی بینِ آن‌ها سوییچ می‌کرد و پیوند برقرار می‌کرد. موضوعِ داستان هم تقریباً بیش‌تر سیاسی بود و کمی هم اجتماعی. تجربه‌ی جالبی بود برای خواندن. این رمانِ کم‌قُطر را نشرِ چشمه منتشر کرده است.
---

بیروت، عشق، باران/ نزار قبانی، ترجمه‌ی رضا عامری:
شعرهای نِزار در این مجموعه که به گواهِ سرشناسه ترجمه‌ای‌ست از «البیروت، عشق والمطر» (که من اصلاً کتابی با این عنوان را نتوانستم در اینترنت پیدا کنم!) آشِ شلم‌شوربایی‌ست از تغزّل و اروتیزم. مرزِ میانِ جسم و روح، پوسته و معنا، شهوت و عشقْ چندان محرز و معلوم نیست در این اشعار. عاشقانه‌های غیرِجسمانی و تعبیرهای تغزّلیِ غیرِاروتیکی‌اش را دوست داشتم؛ هرچند که می‌شود حس کرد شاید غلظت و گرمای آن تغزّل‌ها هم احتمالاً مقدّماتی اروتیکی داشته در منظرِ شاعر، امّا به هر حال صادقانه‌اند و زیبا. این کتاب را نشرِ «نگیما» منتشر کرده است.
---

سوءِتفاهم/ علی داوودی:
این کتاب را مدّت‌ها بود که در کتاب‌خانه‌ام داشتم، امّا هیچ‌گاه رغبت پیدا نکرده بودم برای خواندنش. چون هربار که تفأل زده بودم به آن به قصدِ خواندنِ شعری معمولی و احیاناً عاشقانه، چیزهایی مبهم و بی‌ربط نصیبم شده بود و کتاب را بلافاصله بسته بودم. یعنی یک نگاه و انتظارِ «گروسی‌»ای داشتم ازش که هردفعه می‌خورد توی ذوقم. به تبعِ این ماجرا و حس، نسبت به خودِ جنابِ داوودی هم رفته‌رفته یک‌جور احساسِ انزجارِ خُرد و زیرِپوستی پیدا کرده بودم و مثلاً خبرِ رئیسِ آفرینشِ حوزه‌هنری‌ شدنش هم ناراحتم کرد حتّا! حالا امّا که کتابش را بالاخره از ابتدا تا انتها خواندم، حالا که کیف کرده‌ام از شعرهای غیور و حلال و قشنگش، همه‌ی آن تصویر و تصوّرها برعکس شده‌اند. ازش خوشم می‌آید. خبرِ ریاستش خوش‌حالم می‌کند و... نشرِ «هزاره‌ی ققنوس» این را منتشر کرده.
---

پیام‌بری از کنارِ خانه‌ی ما رد شد/ عرفان نظرآهاری:
اگر توانایی‌اش را داشتم، حتماً بعضی از قطعاتِ این کتاب را واردِ متونِ کتبِ درسیِ مدارس می‌کردم. عالی! هم‌این، فقط عالی! از نشرِ «صابرین».
---

من هشتمینِ آن هفت‌نفرم/ عرفان نظرآهاری:
کتابی‌ست شاملِ قطعاتی از نثرِ ادبی با محتوای معنویت؛ معنویتِ آمیخته به زنده‌گی یا نوعی از عرفانِ اجتماعیِ مبتنی بر لطافتِ طبع و زیبایی‌شناسی. به تعبیرِ من در نوشتنِ این قطعات اکثراً از تکنیکِ آشنایی‌زداییِ معنایی استفاده شده. یعنی اسلوبِ «این‌‌که می‌بینی "این" نیست و یک چیزِ دیگر است». قطعه‌ای که درنیامده باشد هم البته در آن هست، مانندِ قطعه‌ی «زلیخا برگرد». از آن‌طرف قطعه‌ی خیلی‌خوب هم در آن وجود دارد، مثلِ «حوّا مادرِ من است». این را هم صابرین منتشر کرده است.
---

دوروز مانده به پایانِ جهان/ عرفان نظرآهاری:
اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم باید بگویم کتابِ سبزِ ایمان. از به‌ترین کتاب‌های نظرآهاری‌ست به‌نظرم؛ با نثرهایی بس‌یار خاطره‌انگیز (برای من) که بعضی‌شان را سال‌ها پیش‌ در مجلّه‌ی «چلچراغ» یا سایتِ «نورونار» خوانده بودم. بس‌یار خوش‌مفهوم و زیبا هستند این قطعات. نشرِ «نورونار» منتشرش کرده است.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیا «تعارف‌»کردن کارِ بدی‌ست؟

به‌نظرم این سؤال را باید با سؤال پاسخ داد یا این‌که با یک جوابِ کوتاه و توضیحی در ادامه پاسخش را داد. تعارف‌ بماهو تعارف نه می‌تواند چیزِ بدی باشد، نه چیزِ خوبی. باید تعارف را تقسیم‌بندی کرد. تعارف اگر در حدِّ یک «بفرمایید» باشد پیرامونِ ماحضر و موجود، ایرادی و عیبی ندارد. اگر صادقانه باشد و از صمیمِ قلب باشد، عیبی ندارد. امّا اگر صادقانه نباشد، یا اگر به‌ هر دلیلی موجبِ تعذّب و تأذّیِ میهمان و مخاطب گردد، مذموم است و خوب نیست و بد است. تعارف اگر بخواهد میهمان را محدود و مجبور کند، بد است. تعارف اگر موصلِ این معنا باشد که منِ میزبان نگاهِ فاکتوری به آن‌چه که شمای میهمان میل می‌کنید دارم، مذموم است. حتّا اگر نیّتْ مثبت باشد و صادقانه. تعارف باید صدقیّت داشته باشد و به هر دلیلی موجبِ اذیّتِ تعارف‌شونده نگردد و کِنِسی و خسّتِ میزبان را نشان ندهد، بل‌که تعارفِ سالم آن است که باعثِ راحتی و آرامشِ میهمان بشود و نشانه‌ی سفره‌داری و سخاوت و کریمیِ میزبان باشد. مثلاً خاطرم هست در کتابِ «آداب‌المضیفین و زادالآکلین» که شرحِ مفصّل و مستوفای ریزِ آدابِ میهمان‌داری و میزبانی‌ست (از نشرِ میراثِ مکتوب)، خوانده بودم که به‌تر این است میزبان از میهمان سؤال نکند «می‌خوری یا نه؟» بل‌که در صورتِ توان (اگر گزینه‌ی دیگری هم هست) مخیّرش کند بینِ دو یا چندچیز و اگر گزینه‌ی دیگری نیست، بی‌که بپرسد می‌خوری یا نه هم‌آن را بیاورد جلو.

تعارف اگر بخواهد انجام پذیرد، باید یک هنری درش باشد لااقل. هنرِ صادقانه‌ی کریمانه‌ی از ناحیه‌ی سخاوت، نه هنر به معنای فنّ و ترفند و دهاء. خلاصه این‌که تعارف از آن محلِّ مناقشه‌های عجیب و غریب است در فرهنگِ ما ایرانی‌جماعت که خیلی هم سعی نداریم حلّش کنیم یا تغییری در آن ایجاد کنیم. به ذهنم رسید چیزکی راجع‌ به آن بنویسم، شاید بهانه‌ای بشود برای خودم و خواننده‌گانِ این بلاگ در جهتِ بیش‌تر اندیشیدن به این عادت و خصلت و زدودنِ بدی‌ها از آن و افزودنِ نیکی‌ها به آن.

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نظرِ من Conceptual Art (هنر مفهومی، درکی، دریافتی یا به تعبیرِ من تأمّلی) مقابلِAmusement Arts (هنرهای [مبتنی بر] سرگرمی و لذّت) قرار دارد. تأثیرِ هنرِ تأمّلیْ لحظه‌ای و گذرا نیست، امّا تأثیرِ اصلی و اصلِ تأثیرِ هنرِ مبتنی بر لذّتْ در لحظه، گذر، کِیف، هیجان و فراموشی‌ست.
شعاری به‌اشتباه وجود دارد که می‌گویند «Art is fun»؛ اشتباه است چون «فان» یکی از تأثیرات یا شقوقِ «آرت» است نه همه‌ی آرت. مثلاً عمده‌ی تأثیرِ کانسپت روی آدم بعد از تماشا شروع می‌شود و تا مدّت‌ها روحِ و فکرِ آدم را درگیرِ خودش می‌کند که این در تناقض است با معنای فان. اساساً کانسپت نمی‌تواند هیجانی باشد و به هم‌این نسبت هنرِ لذّت هم نمی‌تواند عمقیّت داشته باشد.
حالا اگر «هنر» را یک کلمه‌ی عام در نظر بگیریم که شاملِ ادبیات هم بشود، این نسبت، این تقسیم، این معادله و تعاریفْ در گونه‌های هنری‌ترِ ادبیات (مثلِ شعر و داستان) هم وجود خواهد داشت. شعرِ مبتنی بر لذّت و شعرِ تأمّلی، داستانِ مفهوم‌دار و داستانِ مبتنی بر سرگرمی، نثرِ زیباشناختی یا حسّی و نثرِ ادراکی و...
«غزل» در لغت معنایی قریب به «محادثة‌النّساء» (گفت‌وگوی با زنان) دارد. ام‌روزی‌ترش می‌شود مخاطبه با معشوق، گفت‌وگوی با معشوق یا عاشقانه‌سُرایی. عشق هم یک مقطع نیست، بل‌که یک فرآیند یا مسیر است و در عشق احوالِ مختلفی بر عاشق مترتّب است و هم البته بر معشوق. از این رو گفت‌وگوی با معشوق یا گفت‌وگوی عاشقانه (غزل) می‌تواند شاملِ بیانِ این احوال یا مراحل باشد. عاشق می‌تواند از وصل بنویسد یا جدایی، از شوق یا اندوه، از امید و ناامیدی، از رنج یا لذّت، از باهمی و بی‌همی و... پس غزل (در زبانِ فارسی) فرای قالبِ ظاهریِ مبتنی بر قواعدِ افاعیلِ عَروضی و قافیه و ردیفش، شیوه‌ای‌ست شاعرانه و هنرمندانه برای بیانِ احوالاتی که در عشق محصول می‌شود.
این شیوه‌ی شاعرانه و هنرمندانه می‌تواند مانندِ همه‌ی هنرهای دیگر تأمّلی یا حسّی باشد، مبتنیِ بر سرگرمی و لذّت باشد یا درکی و دریافتنی. باز هم فراتر از این، می‌تواند پای‌بندِ به نزاکتی و ادبی در کلام باشد و یا این‌که نباشد. می‌تواند صریح و عریان و بی‌شرم و پرده باشد، یا حیاءمدار و بی‌عریانی و اخلاق‌مند و حلال. این‌ها بسته‌گی دارد به شاعر یا خالقِ این اثرِ هنری. اگر شاعرِ غزل‌سُرا اهلِ حیاء و پرده‌پوشی باشد (در عینِ این‌که دارد غزل می‌گوید، یعنی محادثه‌ی با معشوق دارد)، شعرش شعرِ حیائی و غزلش غزلِ اخلاقی می‌شود و اگر نباشد، غیر از این خواهد شد.
عارفان و واصلان و ره‌نَوَردهای طریقِ إلهی معشوق را خداوند می‌بینند و این محادثه در آنان رنگ و بویی دیگر می‌گیرد. پس شاعرِ غزل‌سُرای اهلِ عرفان و طریقت می‌تواند حسبِ اندیشه و نگاهِ خودش با معشوقی از لونی دیگر گفت‌وگو کند. شعرِ او شعرِ خداوندانه می‌شود. قالب (چه به لحاظِ زبانی و چه به لحاظِ معنایی) غزل است و نقضِ معنای غزل (محادثه‌ی با معشوق) هم رخ نمی‌دهد. تنها تفاوتِ این دست شاعران با شاعرانِ دیگر در تفاوتِ نگاهِ آنان به مقوله‌ی عشق و معشوق است.
«شهید» یک نمونه‌ی بارزِ عارفی‌ست که معشوق و محبوب را خداوند می‌بیند و حاضر می‌شود از محبوب‌های دیگری مثلِ مال، جان و سر و هم‌سر بگذرد برای معشوقِ بزرگ‌ترش. غزلی که برای شهید گفته می‌شود یا از زبانِ شهید، مثالی‌ست از غزلِ اهلِ عرفان. باز هم نقضِ «غزل» رخ نداده. حال فرض کنید امام‌حسین به عنوانِ سیّدالشّهداء و عاشورایش به عنوانِ نمادی از کارزارِ عاشقانه‌ی جهادِ فی سبیل‌الله می‌شود موضوعِ غزل‌سراییِ یک شاعرِ غزل‌سرا. خب باز هم نقضِ غزل رخ نداده، فقط نگاهِ شاعر به مقوله‌ی عشق و به معشوق متفاوت است از آن شاعری که برای معشوقِ زمینی می‌سُراید. از این منظر من با ساختن و پرداختنِ گونه‌های جدیدی با عنوانِ «غزلِ آئینی» و «غزلِ عاشورایی» مخالفم. هر شاعری تصوّری از عشق و معشوق دارد. چه آن‌که هنرش مبتنیِ بر لذّت و سرگرمی‌ست و محادثه‌اش رنگ و بوی جسم و عریانی دارد، نهایتاً اگر این قالب را انتخاب کند دارد غزل می‌گوید، چه آن‌که با معشوقِ زمینی‌اش گفت‌وگوی در پرده و حیاءمدار می‌کند و چه آن‌هایی که معشوق را خداوند می‌دانند و می‌بینند هم.
در شعرِ سپید هم این تقسیم‌بندی‌ها غلط است. اوّلاً نگاهِ شاعرِ شعرِ سپید به هنر می‌تواند درکی و تأمّلی یا گذری و حسّی و یا حتّا شهوانی باشد. در ثانی نگاهِ او به مقولاتْ می‌تواند الهی یا غیرِالهی باشد یا بانزاکت و بی‌نزاکت یا حلال و غیرِحلال یا حیاءمدار و بی‌حیاء و... پس شعرِ سپید هم مانندِ غزل تابعی‌ست از تفکّر و مرام و نگاهِ راقمش. با این تفاوت که در غزل یک محدودیتِ قالبی و تعریفی هم وجود دارد که در شعرِ سپید یا آزاد از وزن، این محدودیت هم وجود ندارد.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در بازدیدی که از مناطقِ زلزله‌زده‌ داشتم، یک گروهِ جوان با ظاهر و لهجه‌ای غریب توجّهم را جلب کردند. رفتم نزدیکِ تیم‌شان که مشغولِ کمک‌رسانی و ساخت‌وساز بودند و با چندنفر از آن‌ها هم‌کلام شدم. متوجّه شدم عرب‌زبان هستند و اهلِ خوزستان. کمی تعجّب کردم؛ چون در آن ساعاتْ هنوز حتّا بچّه‌های خودِ استان‌ و شهرهای اطراف هم نتوانسته بودند به صورتِ گسترده خودشان را برسانند به مناطقِ زلزله‌زده‌ی اهر و ورزقان. داشتم از آن‌ها می‌پرسیدم که شما چه‌طور این‌قدر زود خودتان را رساندید و چه‌را آمدید و... که چندنفر که از بقیّه جسورتر بودند، سینه ستبر کردند و با فارسیِ محکمی که به عربی می‌زد، گفتند: «٣٢سالِ پیش، وقتی که دشتِ آزاده‌گان سقوط کرد و سوسنگرد و بستان و حمیدیه افتاد دستِ عراق، یه عدّه مَرد از جاهای مختلف اومدن و از ناموسِ ما دفاع کردن و شهرهای مارو آزاد کردن. اون‌روز کسی از اون‌ها نپرسید چه‌طور اومدید و چه‌را اومدید. اون‌روز حسن شفیع‌زاده‌ها و علی تَجَلّایی‌ها به خودشون نگفتن که مای آذربایجانی رو چه به دشتِ آزاده‌گان. ما اون‌روز و اون مَردها رو ندیدیم، امّا خواستیم کارِ بزرگِ اون‌‌ها رو ام‌روز تو مقیاسِ کوچیکِ خودمون تقلید کنیم...»

|به نقل از «سردارعلی‌اکبر پورجمشیدیان» (فرمانده‌ی سپاهِ عاشورای آذربایجانِ‌شرقی)|

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیت‌الله خامنه‌ای، آقای خامنه‌ای، آقا، ره‌بر و ره‌بری؛ این‌ها مناسب‌ترین تعبیراتی‌ست که برای خطاب‌کردن یا توصیفِ ایشان (آقای خامنه‌ای) می‌شود به‌کار بُرد (به نظرِ من). با هر تعبیرِ دیگری نظیرِ «حضرتِ آیة‌الله...»، «آیة‌الله‌العظمی...»، «امام‌خامنه‌ای»، «مقامِ معظّمِ ره‌بری»، «معظّمٌ‌له»، «نائبِ بر حقِّ امامِ زمان»، «ولیِّ امرِ مسلمینِ جهان» و... مخالفم. به‌نظرم این تعبیراتِ داخلِ گیومه اغراق‌آمیزند و غلوشده‌گی دارند و حق، صواب وَ دقیق نیستند.

مدّتی‌ست (شاید کم‌تر از ۵سال) که تعبیرهای اغراق‌آمیزِ فوق‌الذّکرْ بیش‌تر باب شده‌اند و برخی‌شان توسّطِ نهادهایی مثلِ سپاه رسمیّت هم یافته‌اند و شده‌اند اسامیِ مراکزِ عمومی و خصوصی‌ای که متولّی‌شان سپاه است. مثلِ عناوینِ شهرک‌ها، نواحی و مراکزِ نظامی، مراکزِ درمانی و خدماتی و...

به نظرِ من برای ره‌بر ابداً سخت نیست دانستنِ این مسئله که عدّه‌ای و نهادهایی (مثلِ سپاه) در کشور چنین نگاهی دارند و مشغولِ ترویجش هم هستند. یعنی اصلاً راه ندارد که کسی ادّعا کند ایشان نمی‌داند این مسئله را و اگر هم نداند البته، قصورِ محضِ ایشان است و به‌نظرم به عنوانِ یک «مسلمان» موظّفند که بدانند. حتّا به عنوانِ یک «مسئول» هم موظّفند که بدانند. با توجّه به این فروضْ سکوت و عدمِ مخالفتِ مؤثّرِ ایشان نسبت به این رویّه -در نتیجه- مساوی‌ست با راضی‌تلقّی‌کردنِ ایشان نسبت به این امر در فرضِ عاملینش و به نوعی تکثیر و تقویّتِ این رویّه و نگاه (چیزی که عملاً هم اتّفاق افتاده است).

این نقد به نظرِ من به ایشان کاملاً وارد است که نسبت به محبّینِ افراطی‌شان (اعم از افراد و سازمان‌ها) موضعِ صریح و مبتنیِ بر شجاعت و تقوا ندارند و روی‌کردشان حقیقتاً امیرالمؤمنینی نیست. چه‌را که حضرتْ محبِّ مُفرِط و اهلِ غلو را درست مانندِ گوینده‌ی مبغضْ هلاک‌شدنی می‌دانستند و صراحتاً در سیره‌ی‌شان می‌شود نمونه‌های ایستاده‌گی مقابلِ چنین افرادی یا رویّه‌هایی را دید و مطالعه کرد (مثلِ آن پیرمردی که در حاشیه‌ی جنگِ صفین بلند شد و مجیزی گفت و حضرت عتابش کرد و سرِجایش نشاندش!)

به‌هررو این انتقادِ بس‌یار جدّی را به ایشان علی‌رغمِ همه‌ی تعهّد و هم‌دلی‌ام نسبت به این نظام و حکومتِ اسلامی وارد می‌دانم و دارم. امّا از طرفی برای ایشان به عنوانِ یک روحانی، یک عالِمِ دین، یک اهلِ اندیشه، یک واعظِ متبحّر، یک اهلِ ادب و فرهنگ و فرای این‌ها ره‌برِ سیاسی و هادیِ حکومتْ احترام قائلم و در بس‌یاری از مقاطع و ساحات معتقدم که اگر هدایت و راه‌بریِ ایشان نبود، ما (مردم) خیلی اشتباه می‌کردیم و می‌رفتیم و حضورشان را مغتنم می‌دانم در صدرِ مسئولینِ این کشور و برای‌شان استدعای سلامتی و صحّتِ به همه‌ی معناهای کلمه دارم. البته این انتقادی که دارم یک نقدِ کاملاً جدّی‌ست و نتایجِ غفلت از آن به شدّت آسیب‌زا و جبران‌ناپذیر است. امّا این‌جور نیستم که به صِرفِ داشتنِ این نقدِ جدّی، از ایشان بدم بیاید و مخالفتِ تمام‌قامت داشته باشم با ایشان و نقدم را تعمیم بدهم به همه‌ی سطوح و خَلطِ مبحث کنم و با بی‌انصافی قدرِ ویژه‌گی‌های مثبتِ ایشان را ندانم. به ایشان این نقد را دارم، امّا معنایش این نیست که بی‌بی‌سی و من‌وتو و وی‌اُ‌اِی و مواضع‌شان و تحلیل‌های‌شان و اساس‌شان را قبول داشته باشم و تَره‌ای برای‌شان خُرد کنم. به ایشان این نقد را دارم امّا جنبشِ سبزی و میرحسینی نیستم و مؤمنِ به گزاره‌ی «اسلام، همه‌ی اسلام!» هستم و مخالفِ اسلامِ گزینشی و غیرِجهادی و منفعل و ویترینی هستم. به ایشان این نقدِ جدّی را دارم و با هرکسی که ایشان را با امام، معظّم‌ٌ‌له، مقامِ معظّم و (تعابیرِ مشابهی در این ردیفِ معنایی) خطاب می‌کند مختلف‌النّظرم در این زمینه و اگر موافقینِ این تعابیر بخواهند سرسختی داشته باشند روی تعبیرهای‌شان، مصداقِ بارز و قطعیِ «محبٌّ غالِ» موردِ نظرِ امیرالمؤمنین می‌دانم‌شان و هلاک می‌پندارم‌شان و به‌واسطه‌ی این افراط‌شان از اهلِ جهل می‌دانم‌شان و یا شاید هم منافق و اهلِ نفع (بسته‌گی دارد به دلیلِ این افراط‌شان؛ این‌که از روی باور باشد یا ظاهرفریبی).

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باتوجّه به شرایطِ سیاسیِ فعلی و «تقویم»، گمان می‌کنم علّتِ تعطیلی‌ِ اخیرِ تهرانْ فقط معضلِ آلوده‌گیِ هوا و کنترل و تعدیلِ آن نیست؛ بل‌که به حداقل‌ رساندنِ جمعیتِ دانش‌جوییِ تهران در آستانه‌ی ١۶ آذر (روزِ دانش‌جو) و پیش‌گیری و به حداقل رساندنِ صدماتِ سیاسیِ تجمعاتِ احتمالی در آن‌روز از نگاهِ تصمیم‌گیرانِ امنیتی‌ست. اگر این فرضیه یا تحلیل صحّت داشته باشد، به نظرم می‌رسد که یک‌جور روحیه‌ی ماکیاولی و توجیهِ وسیله (این‌که حکومت به مردم راست بگوید یا دروغ، یا این‌که آیا همه‌ی راست را بگوییم یا نه؟) به خاطرِ هدف (کنترلِ فضای سیاسیِ جامعه) در آن است.

حکومت اگر ماکیاولی رفتار کند، مردم هم رفتارِ ماکیاولی‌گونه خواهند داشت و این به نوعی نقضِ غرضِ اصلی و اصلِ غرضِ هم‌آن مسئولینِ امنیتی‌ست احتمالاً (اگر بخواهند بدانند). با رواج و تکثیرِ روحیه‌ی عدمِ صداقت نمی‌شود انتظارِ هم‌دلی از مردم داشت. رفتارِ بالادستیِ حاکمیت به سرعت در رفتارِ مردم بازتولید می‌شود و دیگر نمی‌شود امیدِ هیچ‌گونه مدیریت و کنترلی را هم داشت.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امریکا و هم‌‌مسالکش بدانند، همه‌ی دنیا بدانند، دوستان و آشنایان و آن‌هایی که می‌شناسندم و خواننده‌گانِ این سطور و این بلاگ بدانند: امریکای فعلی به علّتِ همه‌ی شرارت‌ها، ظلم‌ها، جنایت‌ها و ستم‌گری‌هایش و زورگویی‌های علنی و غیرِعلنی‌اش، دشمنِ حتمی و قطعیِ من است و هیچ‌وقت (مادامی که لکّه‌ی این جنایت‌ها و ظلم‌ها بر دامنش باقی باشد و اداره‌کننده‌گانش بر این منهجِ فعلی باشند و مردمش راضی به این زیست و این کردار) از ذیلِ این عنوان خارج نمی‌شود.

من با همه‌ی قوّه و توانم، با همه‌ی وجودم و خونِ در رگ‌هایم، تا آخرین تاب و توان مقابلِ امریکا و امریکایی‌زیستن، امریکایی‌دیدن و امریکاباوری و امریکاسالاری خواهم ایستاد و خواهم جنگید. با ظرفیتی بیش‌تر از آن‌چه که تصوّرش می‌رود و با نیروی غیرتم و إن‌شاءالله ایمانی که خداوند ارزانی بدارد.

هربار دشمن جنگ‌آوری کرد، کارون به اروند زنجیر می‌شد
سنگر به سنگر، هم‌بسته‌گی‌مان، بُرّنده مثلِ شمشیر می‌شد
ما چون درختیم، پُربرگ و باریم، با تکیه بر خاک، ما استواریم
در قلبِ تاریخ تا زنده هستیم، از هر تبرزن ترسی نداریم!‏
(افشین مقدّم)

پُست‌های مرتبطم: +،+،+،+،+،+
نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

[سایزِ بزرگ‌تر]

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای یکی از مطالبِ بلاگِ «همشهری‌داستان» (در آستانه) کامنت گذاشتم، کامنتِ انتقادی. تازه آن‌هم با لحنِ لیّن و خیلی محافظه‌کارانه و محترمانه که آقا/ خانم وقتی سرمقاله می‌نویسید در حبِّ عزاداری و عاشورا و به قولِ خودتان تراژدی؛ به‌تر است، صواب است، پسندیده است که از افعالِ «فرد» استفاده کنید، نه افعالِ «جمع». عُلقه و نظرتان را تعمیم ندهید به همه.

کامنتم را تأیید که نکردند هیچ، کامنتِ کسی که تمجید کرده بود را تأیید کردند 24ساعت بعد از کامنتِ من! (یعنی امکان ندارد آن کامنت را ندیده باشند و توجیهاتی مثلِ این). این اوّلین‌بار نیست البته که در این بلاگ‌ هم‌چه ماجرایی را می‌بینم (قبلاً هم پیش آمده بود).

نشریه‌ را که مدّت‌هاست نمی‌خریدم، این بلاگ را سابس‌کرایپ کرده بودم در گوگل‌ریدر و گه‌گاه می‌خواندم که مِن‌بعد این را هم آن‌سابس می‌کنم و انگار می‌کنم که داستان با رفتنِ قنواتی مُرد!‏ انصافاً هم مُرد! این‌همه پُزِ روشن‌فکری و دبدبه و کبکبه راه بیندازد آدم با پولِ بیت‌المال از حسابِ شهرداری و بعد طاقتِ یک کامنتِ انتقادیِ نرم و ملایم را هم نداشته باشد؟ نوبر است والا! خودتان را قاب کنید بزنید تنگِ دیوار یا روی جلدِ مجلّه‌تان!‏

گفتم این‌جا بنویسم شرحِ این واقعه را که حتماً ضدِّتبلیغ بشود. حیفِ پولی که آدم بخواهد بدهد بالای مجلّه‌ای که سردبیرش (یا هرکَسَش که کامنت‌های آن بلاگ را مدیریت می‌:کند) از یک نظرِ انتقادیِ کوچک واهمه دارد و سانسورش می‌کند. داستانی‌های مملکت که این باشند، وای به حالِ سیاسی‌های‌مان!!!

گل گفت پورمحمّدیِ رئیسِ سابقِ شبکه‌ی سه در موردِ فضای حاکم بر صداوسیما که کار به جایی رسیده که مسئولِ حراستِ فلان فروش‌گاهِ شهرِری موردِ وثوق‌تر است نزدِ مدیران از مدیرِ کارکشته‌ی سال‌ها برای فرهنگ و رسانه زحمت کشیده! هم‌این است! متأسّفانه قالیباف هم‌این است و مملکت هم‌این. یک مُشت آدمِ تُنُک‌فکرِ هم‌شهری‌بازِ رانت‌خوارِ چاپ‌لوسِ متزوّرِ کم‌بضاعت گرفته‌اند سرتاپای مناصبِ این کشور را. دلم نمی‌سوخت اگر صِرفاً جای‌گاه‌های سیاسی و اجرایی را اشغال کرده بودند. دلم نمی‌سوخت اگر مدیرِ کل بودند. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تا فیهاخالدونِ تصمیم‌گیری‌های فرهنگی و هنری رسوخ کرده‌اند این جنس آدم‌ها. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم کم‌تر از کفِ روی آب‌هایی مثلِ خسروی و جوادزاده می‌تازند با پولِ بیت‌المال در تلویزیون و شهیدی‌فردها منفک شده‌اند بالکل از رسانه. دلم می‌سوزد وقتی می‌بینم تیمِ سردارانِ ماکیاولیزم -آشنا و دهباشی- راست‌راست مستندِ دهائیِ مکّارانه‌ی بر محملی از دروغ می‌سازند و با چندتا آگهیِ کودکانه‌ی فحشِ به احمدی‌نژاد جا باز می‌کنند بینِ بازی‌گرهای ساده‌لوح و اکثراً سبز تا پوششی باشد برای کارهای‌شان و از آن‌طرف پروژه می‌گیرند پشتِ پروژه و دروغ‌دروغ سریالِ «راستش را بگو» می‌سازند با پولِ سازمانیِ ضرغامی. دلم می‌سوزد از این‌همه شارلاتانیزمِ امنیتی‌چی‌های‌ بعد از 88 قدرت‌مندترشده‌ی عمدتاً کوته‌فکری که رشته‌های این انقلابِ 30ساله را 3ساله پنبه کردند. دلم می‌سوزد از این غربتِ عجیب، از این‌که نه ماکیاولیِ انقلابی بخواهی باشی و نه تیشه‌به‌دستِ خودروشن‌فکرپندارِ ریشه‌ی انقلاب را هدف گرفته!

دلم می‌سوزد از این‌که هم گروهِ خونم و دینم و اسلامم با این امنیتی‌چی‌های ماکیاولیستی‌اندیشه یکی نیست و هم با «من‌وتو»ببین‌های بهانه‌گیرِ دشمنِ هرچه که رنگی از انقلاب و اسلام و دین و نظام و مذهب دارد.

دلم می‌سوزد از این‌که قزوه و مؤدب این‌جور آئینی‌چیِ غلیظِ مناسبتی‌بگو شده‌اند و شمسِ لنگرودی با بی‌بی‌سی مصاحبه می‌کند و قه‌قاه می‌زند به «دینِ» پدرِ آیت‌اللهش و نداندا می‌کند. دلم می‌سوزد از این‌که عجمی و نظرآهاری سبزند! از این‌که روزبه بمانی ترانه‌گوی گوگوش شده و عبدالجبّارِ کاکایی چندسالی‌ست که مثلِ دختربچّه‌های نُنُر نقِ سیاسی می‌زند و ترانه‌ی پولی می‌گوید. دلم می‌سوزد از جلسه‌ی ره‌بر با شاعرهای آئینی و از این‌که برقعی شده گنده‌ی گونه‌ی من‌درآوردی‌ای از شعر به اسمِ شعرِ آئینی و عاشورایی.

دلم می‌سوزد از این‌همه آدم‌های سیاه‌وسفید و باینری و الّاکلنگی و کنتراستی که دوره‌ی‌مان کرده‌اند. از این‌که شجریان عوضِ چه‌چه غُرغُر می‌کند و حاج‌منصور عوضِ مناجات کُری می‌خواند.

ضمناً: الان باز راه نیفتند اهالیِ این دودسته کامنت بگذارند برایم و نظرِ مخالف‌شان را اعلام کنند. من این پُست را برای آن‌هایی نوشته‌ام که دقیقاً مثلِ خودم فکر می‌کنند و دقیقاً دل‌شان از هم‌این موارد دارد می‌سوزد. کاری به بقیه ندارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نظرِ من آقای «علی‌رضا پناهیان» روی منبر وعظ یا سخنرانی نمی‌کند، بل‌که «بازی‌گری» می‌کند. او مفاهیم، لغات، عبارات، تعاریف و مهم‌تر از همه «دین» را به استخدامِ اهدافِ ازپیش‌تعیین‌شده‌اش درمی‌آورد و جوری این‌ها را مانندِ خمیر در کلامش ورز می‌دهد که الزاماً به آن‌چه که می‌خواسته است، برسد. این‌‌که اهدافش چه هستند و چه نیستند جای بررسی و تحلیلِ مصداقی دارد و در حیطه‌ی عِلم و اطّلاعِ بنده از منابرِ ایشان نیست؛ ولی هم‌این‌قدر را می‌فهمم که ایشان نگاهش به دین ابزاری‌ست. یعنی دین را ابزار و وسیله‌ی بیانِ اهدافش قرار می‌دهد، در صورتی که این روند و این مکانیزم باید عکسِ این شکل باشد. یعنی باید مفاهیم و اهداف و لغات و تعاریف و کلامْ در خدمت و ابزارِ دین یا معرفت یا امرِ حق قرار بگیرند.

او قصد دارد رادیکالیزمِ متصّل و هم‌آهنگ با برخی از ارگان و نهادهایش را در قالب و شکلی از سخنرانی و وعظ گسترش دهد بینِ آن‌ها که مستعدِّ این نوع افراطی‌گری هستند. این‌جور که من می‌فهمم او موفقیت را در افراطی‌گری و غلظت می‌بیند و به شدّت هم از حمایتِ برخی نهادها دل‌گرم است. دورادور از برخی سفرها و بودجه‌هایی که در اختیار دارد هم آگاهم. دوباره تکرار می‌کنم: جنابِ آقای علی‌رضا پناهیان به زعمِ بنده روی منبر بازی‌گری می‌کند. به هم‌این دلیل دوستان، آشنایان و مردم را از منبرِ او به شدّت برحذر می‌دارم. هرکس نگرانِ ایمان و تقوا و فطرتش است را بیم می‌دهم از منبرِ هم‌چه کسی. باشد که رستگار باشیم.

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزگاری بود که اینترنت در این مُلک «فیلتر» نداشت. اواخرِ دهه‌ی ٧٠ و اوایلِ دهه‌ی ٨٠بود. عمده‌ی استفاده‌ام از اینترنت محدود می‌شد به بلاگ‌نویسیِ فوقِ‌ مبتدیانه و گشت و گذار در سایت‌های بازی‌های «سگا» و بعدتر «پلی‌استیشن» و ئی‌میل. کمی که گذشت «اورکات» آمد و بازارِ کامیونیتی و این‌ها گرم شد و مدّتی حسابی مشغولِ این پدیده‌ی عجیب و جدید بودم. فیلتر را اوّل‌بار حینِ اورکات مزمزه کردم. اورکات جزءِ اوّلین مواردِ فیلترینگ در طولِ تاریخِ اینترنتِ ایران است. فیلترِ اورکات برای ماها مساوی بود با مرگِ اورکات. چون اینترنتِ دایل‌آپ خودش سرعتِ مورچه‌ای داشت، با پورت و پراکسی که دیگر تبدیل می‌شد به مورچه به توانِ دو. خلاصه این فیلترینگ جوری پرید وسطِ اورکاتیدنِ ما که کلّاً هوای اورکات از سرمان افتاد و شرکتِ ارائه‌دهنده‌ی اورکات هم بعدها ورشکست شد و گوگل خریدش. (بعد از اورکات گزگ و یاهو٣۶٠ و های‌فایو و نسخه‌ی ایرانیزه‌ی نهادهای امنیتی -کلوب- به وجود آمدند که هیچ‌کدام آن‌چنان که باید نگرفتند جای اورکات را تا بعدتر که گوگل‌ریدر و فیس‌بوک آمدند.)


تا چندسالِ پیش عمده‌ترین راهِ دورزدنِ فیلترینگ هم‌آن پراکسی بود و نهایتاً سایت‌های واسطِ پراکسی و گاهی «دی.ان.اس.» و «روتر» هم. امّا با آمدنِ اینترنتِ پهن‌باند کم‌کم سروکلّه‌ی «وی.پی.ان.»ها پیدا شد و پراکسی‌ها و سایت‌های ارائه‌دهنده‌‌ی‌شان از رونق افتادند و فیلترشکن‌های نرم‌افزاری هم توسّطِ کشورهای مختلف نوشته و منتشر شدند در محیطِ اینترنت. آلتراسورف، فری‌گیت، یور-فریدِم، تور-بروزر، هات‌اسپات‌شیلد، پاف، اِی.اُ.اِل.، پرواز، جی‌پَس، آلترا-وی.اُ.اِی.، جی-تونل، فری-نِت، آپرا و...

مشکلِ اصلیِ استفاده از نرم‌افزارهای رایگانِ فیلترشکن این است که اوّلاً همیشه درست کار نمی‌کنند و معمولاً در آپ‌دیت مشکل دارند و یا این‌که شناسایی می‌شوند و از کارایی می‌افتند. وی‌پی‌ان هم که از سالِ ٨٨ رونق و عمومیتِ بیش‌تری در ایران پیدا کرده است، یک مشکلِ بزرگ دارد. وی‌پی‌ان به دلیلِ اتصالِ مجازی‌اش یک راهِ عبور از فیلترِ «ناامن» محسوب می‌شود (یا به عبارتِ دقیق‌تر به شدّت استعدادِ محلِّ سوءاستفاده قرارگرفتن دارد). احتمالِ سوءاستفاده‌های مانیتوری و کنترلی از طریقِ وی‌پی‌ان برای نهادهای امنیتیِ داخلی و خارجی و هم‌چنین سوءاستفاده‌کننده‌های مالی و متجاوزینِ به حریم‌های خصوصی کاملاً وجود دارد. بحرانِ استفاده از وی‌پی‌ان یک بحرانِ کاملاً جدّی‌ست برای مردمِ عادّی. چون از یک‌طرف نه می‌توانند از آن‌ استفاده نکنند (به عنوانِ سریع‌ترین و تضمینی‌ترین راهِ عبور از فیلتر) و از طرفی هم نمی‌دانند این وی‌پی‌انی که استفاده می‌کنند آیا حقیقتاً یک «کالا»ی ارائه‌شده از سوی یک شرکتِ کامپیوتریِ صِرف است، یا ابزارِ سوءِاستفاده‌ی نهادهای امنیتی و ضدّامنیتی و یا ابزارِ سوءاستفاده‌ی متجاوزینِ به حریم‌های خصوصی و دزدها! مثلاً خودِ من حدودِ دوسال است که از وی‌پی‌انی استفاده می‌کنم. عمدتاً اکانت‌های یک‌ماهه یا سه‌ماهه از این شرکت می‌خریدم. آخرین‌بار اکانتم یک‌روز زودتر از موعد منقضی شد و این را با ئی‌میل گزارش دادم به ارائه‌دهنده‌اش. پاسخی که دریافت کردم این بود:

«واقعا براتون متاسفم. فکر میکنید ما نشستیم پشت سیستم یکی یکی اکانت ها رو چک میکنیم؟ نه دوست عزیز سیستم خودکار این کار رو انجام میده. شما هم بهتره دفعه بعد از ما خرید نکنید. روز خوش»

که با این پاسخ اگر تا قبلش فقط کمی احتمال می‌دادم ممکن است این شرکت از اطلاعاتم سوءاستفاده کند، الآن مطمئن هستم که استفاده کرده و یک آب هم رویش خورده! یک‌بار هم یادم است که در یک بازه‌ی زمانی وقتی با کارت‌های شتاب خریدِ اینترنتی یا پرداختِ اینترنتی داشتم (در حالِ اتّصال به وی‌پی‌ان)، علی‌رغمِ این‌که موقعِ تایپِ رمزها از صفحه‌کلیدِ سایت استفاده کردم، هر سه کارتم بلاک شد (به علّتِ ورودِ بیش از سه‌بارِ رمز) و مجبور شدم رمزهای‌شان را از طریقِ اِی.تی.اِم. تغییر دهم. تازه این کفِ سوءِاستفاده‌های احتمالی از طریقِ وی‌پی‌ان است. تجاوز به حریمِ خصوصی سطحِ بعدی‌ست و سوءِاستفاده‌ی امنیتی یا ضدِّامنیتیِ سرویس‌های داخلی و خارجی سطحِ بعد. این است بحرانِ فیلترینگ و عبور از فیلترینگ در ایران و برای مردمِ ایران. این حرف را یک آدمی دارد می‌زند که به نظام معتقد است و روحیه‌ی کاملاً ضدِّاستکباری دارد و فعالیتِ سیاسیِ علیهِ مصالحِ کشور ندارد و قرار هم نیست که داشته باشد. فیلترینگ برای منِ بچه‌مذهبی‌ هم هزینه‌بردار است، چه رسد به کسانی که هم‌سوی با من و ما نیستند و البته که شهروندِ این کشورند و حقوقِ شهروندیِ در حیطه‌ی قانون و براساسِ قانون دارند و حقِّ استفاده از اینترنتِ امن و آزاد و آزادیِ بیانِ در حدودِ قانونِ اساسی و انسانی نیز دارند. این که همه را به یک چوب برانیم و از موضعِ «دور» برخوردِ عام کنیم با امرِ استفاده از اینترنت به‌نظرم جالب و صواب و درست نیست. الآن جان و ناموس و اطلاعاتِ حریمی و مالیِ مردم در خطرِ سوء‌استفاده قرار دارد، اگر به فرضِ مثال قرار بوده با اینترنتِ بی‌فیلتر مصالحِ نظام و اشخاص به خطر بیفتد. الآن دانش‌جوها، پژوهش‌گرها و اهلِ عِلم و هنر و فرهنگ برای استفاده از بعضی پای‌گاه‌های علمی و تخصصی و یا دایرة‌المعارف‌های مرتبط به حوزه‌ی تخصصی‌شان مجبورند علاوه بر هزینه‌ی اشتراکِ اینترنت و مالیاتِ بر ارزشِ افزوده و عوارضِ شهرداری، یک هزینه‌ی اضافه‌تری هم برای فیلترشکن بپردازند و این عادلانه نیست. کاش این حرف‌ها به گوشِ یک مسئولِ واقعی برسد. یک مسئولی که «امنیت» را فقط با قرائتِ خاصِّ خودش نبیند و فراتر از آن عِلم و فرهنگ و هنر را هم با مؤلفه‌های صِرفاً امنیتی تحلیل نکند.

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هیچ‌وقت کوه‌نوردِ خوش‌پایی نبوده‌ام. شاید به این برگردد که بیش‌تر اهلِ رسیدنم تا پیمودن. اهلِ تصوّر و خیال، نه اهلِ رفتن و تلاش. من حتّا هم‌این مسافرت‌های معمولیِ بینِ شهری و در حدِّ واجب را هم اغلب دوست‌ داشته‌ام دکمه‌ای می‌بود که می‌زدم و می‌رسیدم به مقصد. حوصله‌ی «مسیر» را ندارم، دوست دارم همیشه سرِ اصلِ مطلب پیاده شوم و باشم.

اوایلِ دهه‌ی هشتاد بود اگر اشتباه نکنم که برادرم درسش تمام شده بود و تازه افتاده بود به سفر و کوه‌نوردی. عضوِ یک گروهِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای شده بود و هربار که می‌آمد خانه چیزهای جذّابی از وسایلِ کوه‌نوردیِ حرفه‌ای هم‌راهش بود؛ از کوله و کیسه‌خواب بگیر تا عصا و پوتین‌های مخصوص و دست‌کشِ پنج‌انگشتی، یومار، باتوم، کلنگ و جوراب‌های پشمی و یخ‌شکن‌های مخصوصِ پوتین و گاه پوستری از یک قلّه‌ی هفت‌هشت‌هزارمتری و تب‌خال‌ها و خشکی‌های دورِ لب‌ و... چه پروژه‌ای داشتیم هربار قبل از صعودش سرِ آب‌کردنِ پیهِ گوسفند برای درزهای پوتین که لای برف‌ها نفوذناپذیر شوند! یادش به‌خیر...

یادم هست که یکی از تابستان‌های هم‌آن سال‌ها مرا هم‌پای خودش کرده بود در تمرینِ هرروزه‌اش قبل از صعود به دماوند روی سینه‌کِشِ ۴۵دقیقه‌ایِ فَکِستِلِ بهشهر. تصوّر کن منِ بچّه‌سال با آن جُثّه‌ی ١٣ساله‌ام و کفش‌های کتانیِ معمولی‌ام هرروز گُلِ گرما و شرجیِ بهشهر آن مسیرِ ۴۵دقیقه‌ایِ ٧٠درجه را یک‌نَفَس هم‌راهش می‌رفتم بالا. روزی نبود که تهوّع نگیرم و پشیمان نشوم از این حماقتم. منتها آدمی‌زاد است دیگر. فردایش دوباره روز از نو، روزی از نو، حماقت از نو! می‌رفتم دوباره آن جهنّم را بالا!

این‌سال‌ها هم هنوز هم‌این‌جورم. هیچ‌وقت کوه‌پیمای خوبی نبوده و نیستم، امّا اگر گروهی یا دوستانی کوهی را بهم تعارف کنند، اوّل دودل می‌شوم و بعد می‌روم. در طولِ مسیر کأنّه کنیزِ کف‌گیرخورده‌ی مُلّاباقر غُر هم زیاد می‌زنم البته، ولی خب هرجور شده می‌روم تا تهش را. تابه‌حال کوهِ بالای ٣٢٠٠متر هم نرفته‌ام. اغلب هم‌این پایین‌ها سیر کرده‌ام. یک هم‌چین ناکوه‌نوردی هستم.


امّا هستند کسانی در هم‌این مملکت که سال‌شان تحویل نمی‌شود اگر قلّه‌ی بالای هفت و هشت‌هزار نزنند، روزشان شب نمی‌شود اگر در دل آرزوی کِی‌توو و اِوِرِست نداشته باشند و در سر فکرِ صعودِ جدید نپرورانند. «مهدی عمیدیِ‌آهنگ» یکی از آن‌هاست. مهدی تنها صعودکننده‌ی بی‌اکسیژنِ ایرانی به اِوِرِست (بلندترین قلّه‌ی جهان با ارتفاعِ ٨٨۴٨متر) است. تنها صعودکننده‌ی بی‌ کپسولِ اکسیژن به اِوِرِست در جهان در سالِ ٢٠١١ و یکی از تنها ۶٠نفر صعودکننده‌ی بی‌اکسیژن به اِوِرِست در همه‌ی جهان. (از این ۶٠نفر، ٢٠نفر جان‌شان را از دست داده‌اند و ٢٠نفر هم نقصِ عضوِ دائم پیدا کرده‌اند امّا مهدی به سلامت این کار را انجام داد). او هم‌چنین در کارنامه‌اش صعود به لوتسه (چهارمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨۴١۶متر)، پوبدا (سخت‌ترین قلّه‌ی پامیر با ٧۴٣٩متر)، دائولوگیری (هفتمین کوهِ جهان با ارتفاعِ ٨١۶٧متر)، اسپانتیک، خانتنگری، منگلیک‌سار، نوشاخ، موستاق‌اتا، لنین، ماناسلو، ایلندپیک و... (همه بالای ۶ و ٧هزارمتر) را دارد.


مهدی عمیدی در آخرین صعودش به مون‌بلانِ فرانسه مفقود شده است و گروه‌های تجسّسِ منطقه از پیداکردنش ناامید شده‌ و اعلامِ توقّفِ عملیّاتِ جست‌وجو کرده‌اند. این چندهزاره‌نوردِ جسورِ مشهدی که اغلبِ صعودهایش را به‌تنهایی انجام می‌داده، حالا یک جایی میانِ برف‌ها آرام گرفته احتمالاً و همه‌ی فعل‌های فوق درباره‌ی او را باید از «است» به «بود» تغییر داد. به هم‌این ساده‌گی!

اغلبِ چندهزاره‌نوردهای جهان عاقبت در یکی از مقصدهای چندهزارمتری‌شان آرام می‌گیرند. گویی این یک رسمِ نانوشته باشد میانِ آن‌ها؛ آن‌قدر می‌روند تا بالاخره جایی میانِ برف و بهمن برای ابد پاگیر شوند. یادِ همه‌ی بلندنوردانِ جهان و ایران، خصوصاً مهدی عمیدیِ‌آهنگِ مشهدی گرامی. هرچند که هنوز در دل امیدوارم خبرِ برگشتن و پیداشدنش را از فیدِ بلاگ‌های دوستانش بخوانم... هرکجا هست خدایا...

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |