گفتن

گفتن

λεγειν

سینمای ایران این‌روزها با مشکلاتی روبه‌روست. مشکلاتی که در وهله‌ی نخست مضائقی را برای سرمایه‌گذاران و سازنده‌گانِ فیلم به‌وجود آورده و رفته‌رفته نَفَسِ باقیِ واگن‌های این قطار را هم خواهد گرفت.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران در یک کلمه «اکران» است. امّا این حقیقتاً ظاهری‌ترین و سطحی‌ترین نگاهی‌ست که می‌توان به این مشکل داشت. قصّهْ این است که سالِ گذشته جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر یک جشن‌واره‌ی بیش‌تر کمّی بود و در آن تعدادِ زیادی فیلمِ زیرِمتوسّط به رقابتِ باهم پرداختند و کسری از فیلم‌ها هم شاید قابلِ تأمّل بودند. جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر درواقع بودجه‌ی سالِ آینده‌ی سینمای ایران است و کارگردان‌ها فیلم‌های‌شان را جوری می‌سازند که برسد به جشن‌واره و بعد از آن و با توجّه به احوالاتِ فیلم‌ها در جشن‌واره، کم‌کم اکرانِ جدید شروع می‌شود.

سینمای ایران یک سینمای نزدیک به «کاملاً دولتی‌»ست. سینما یعنی سازوکارهای ساخت، ممیّزی و مجوّز، اکران و پخشِ بعد از اکران. وزارتِ ارشاد بخشِ اهمِّ این فرآیند را برعهده دارد و در کنارِ آن حوزه‌هنریِ سازمانِ تبلیغاتِ اسلامی هم دستی در فیلم‌سازی و بیش‌تر از آن نمایشِ فیلم‌ها دارد. اکثرِ فیلم‌ها با سرمایه‌ی دولتی و تهیّه‌کننده‌ی اسمی ساخته می‌شوند و شاید بخشِ اندکی از فیلم‌ها هم سرمایه‌گذارِ خصوصی یا نیمه‌خصوصی داشته باشند.

مشکلِ فعلیِ سینمای ایران در یک چشم‌اندازِ کُلّی مشکلِ همه‌ی بخش‌های فرهنگی و هم حتا غیرِفرهنگیِ کشور در این سال‌های اخیر است. مشکلِ سینمای ایران «ترس» یا به تعبیرِ دوستی «جُبن» است. ترسی که با توفیقاتِ جهانیِ «جداییِ نادر از سیمین» (تنها فیلمِ ایرانی که جایزه‌ی اسکار را دریافت کرده) کلید خورد. درواقع مسئولینِ سینماییِ کشور، بعد از جوایزِ فیلمِ آقای فرهادی دچارِ یک‌جور رادیکالیزم یا افراط‌گرایی شدند. رادیکالیزمی مقابلِ شاید شیطنتِ خارجی‌ها و رسانه‌های‌ مخالفِ نظام. جداییِ نادر از سیمین فیلمی بوده که از وزارتِ ارشاد مجوّزِ ساخت و پروانه‌ی نمایش دریافت کرده و در جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر شرکت کرده و جایزه بُرده و بعد از آن بوده که توفیقاتِ جهانی به‌دست آورده. امّا جوری با این فیلم و توفیقاتش برخورد شد که انگار مجوّزی نداشته و از دستِ ممیّزینِ ارشاد در رفته است! (درحالی‌که واقعیّتِ امر این نیست و حتا در فرآیندِ ساخت، ممیّزیِ در ممیّزی هم شده و مدّتی هم ساختش متوقّف بوده و بعد دوباره مجوّزِ ادامه‌ی ساخت دریافت کرده است!)

توفیقاتِ جهانیِ «جدایی» باعث شد نورِ چراغ‌قوّه‌ی دست‌گاه‌های امنیّتی بیفتد به چهره‌ی سینما؛ گویی که تازه متوجّه شده باشند سینمایی هم هست و اهمیّتی هم دارد این مدیوم. از دست‌گاه‌های امنیّتی هم نمی‌شود انتظارِ «فهمِ فرهنگی» داشت. یعنی اگر قرار باشد آن‌ها فهمِ فرهنگی و هنری داشته باشند پس چه کسی در این مملکت فهمِ نظامی و امنیّتی داشته باشد؟ اتّفاقاً اگر یک آدمِ امنیّتی بخواهد نگاهِ فرهنگی داشته باشد باید تعجّب کرد و تاحدّی نگران شد. چون ممکن است از کارِ اصلی‌اش که بس‌یار هم پُراهمیّت و لازم و خطیر است، بازبماند.

علی‌أیّ‌حال جریانِ امنیّتی رسوخ و نفوذ و إعمالِ قدرتش در سینما با جشن‌واره‌ی فجرِ سالِ گذشته آغاز یا بیش‌تر و رسمی شد. دبیریِ جشن‌واره را سپردند به یک جوانِ ریش‌تیغیِ نزدیک به روایتِ فتح و احتمالاً از خانواده‌ی شهدا. در هیئتِ داوران قدرتِ قرائتِ حسنِ عبّاسیزم بیش‌تر از دوره‌های پیش شده بود و ابوالقاسم طالبی مانندِ دوره‌های پیش جزءِ هیئتِ داوران بود؛ ولی این‌بار احتمالاً با قدرتی بیش‌تر و با یک فیلم! تعدادِ فیلم‌های درِ پیتی که موضوعاتی مثلِ جنگ و بسیج و نظیرهم را تحتِ پوشش قرار داده بودند، زیاد بود و خبری از «فرمانده‌»ی سینمای جنگ یعنی «ابراهیم حاتمی‌کیا» هم نبود و این فیلم‌ها را کسانی چون سهیلی و شیخ‌طادی و کمثلهم ساخته بودند. کارگردانِ فیلمِ اوّلِ جشن‌واره طرّاحِ صحنه‌ی فیلم‌های حاتمی‌کیا بود؛ خودِ این مسئله یکی از فاکتورهایی‌ست که قواره‌ی جشن‌واره را نشان می‌دهد. (دفعِ دخلِ مقدّر: یک عدّه الآن فیگور می‌گیرند که مگر فرهادی دست‌یارِ نویسنده‌گی و نویسنده‌ی فیلم‌نامه‌ی حاتمی‌کیا نبود؟ در پاسخ باید بگویم بله که بود، امّا نویسنده‌ی فیلم‌نامه کجا و طرّاحِ صحنه کجا!)

به‌هررو دبیرِ ریش‌تیغیِ موردِ وثوقِ دست‌گاه‌های امنیّتی، هرروز در رسانه‌ها پُزِ نظم و تعدادِ فیلم‌های جشن‌واره‌ی پارسال را می‌داد و طبقِ معمولِ ادبیّاتِ دولتِ نهم و دهم از پسوندِ «ترین» تنگِ خیلی از مناسبات و ادّعاهایش استفاده می‌کرد. البته ناگفته نماند که جریانِ روشن‌فکری هم تعدادی فیلم در جشن‌واره داشت؛ منتها آن‌ها هم از جهتِ دیگری دچارِ آفتِ «جدایی» شده بودند. توفیقِ جدایی باعث شده بود «مَعادی» کارگردان شود و «مهرجویی» بزند به خطِّ «جدایی‌سازی» با رنگِ نارنجی و «مانی حقیقی» هم حس کند که شاید بتواند فیلمی بسازد به قصدِ جوایزِ خارجی و مسیری شبیه به مسیرِ فرهادی را طی کند. خصوصاً که فرهادی زبان هم بلد نبود و حقیقی بلد بود و اگر می‌رفت برلین و اسکار، کم نمی‌آورد پشتِ میکروفن. منتها بخت‌ یارش نبود و فقط توانست سری به هندوستان بزند. بگذریم.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران، اتّفاقاتِ دی‌روزش است. اتّفاقاتِ دی‌روز یعنی «حسّاس»شدنِ نهادهای امنیّتی و نظامی روی سینما و حسّاس‌شدنِ نهادهای امنیّتی روی هرچیز یعنی ورودِ آن‌ها به آن چیز یا به آن حوزه و تقریباً هیچ خطِّ قرمز و محدودیّتی هم برای نهادهای امنیّتی وجود ندارد برای رسیدن به اهداف‌شان؛ خصوصاً بعد از ماجرای «بعد از انتخابات» که نظام در تنگ‌نایی قرار گرفت و احساسِ خطر کرد. بعد از آن تقریباً نفوذِ اهالیِ امنیّت به همه‌جا چندبرابر و پُردامنه شد.

یک بخشِ کوچکی از مشکلاتِ ام‌روزِ سینمای ایران هم در «تزویر»، «نفاق» و «چاپ‌لوسیِ» مسئولینِ غیرِامنیّتیِ مساندِ فرهنگی‌ست. از سازمان‌تبلیغات و حوزه‌هنری بگیر تا شهرداری و غیره. مسئولانِ ترسوی دنبالِ منافعِ این روزگار، برای آن‌که خودی نشان دهند و خوش بیایند در چشمِ مسئولینِ رده‌ بالاتر و نزدیک به بیت و حتّا خودِ بیت، کارهایی می‌کنند که گمان می‌کنند موردِ تأیید و وثوق و خوش‌آیندِ آن‌هاست. از آن‌جایی که فعلاً رده‌های بالاتر را نگاه‌های امنیّتی اداره می‌کنند، چاپ‌لوسیِ مسئولینِ غیرِامنیّتی ناگزیر در جهتِ اهدافِ آن‌ها قرار می‌گیرد و اتّفاقی که برای اکرانِ برخی فیلم‌ها در سینماهای تحتِ مدیریتِ حوزه‌هنری دارد می‌افتد و افتاده از این جهت است. مشابهِ این اتّفاق مدّت‌هاست که در شهرداریِ تهران و نهادهای زیرمجموعه‌اش هم افتاده است. حالا البته آقای قالیباف لااقل شرفش بر مسئولینِ حوزه و سازمان‌تبلیغات این است که خودش ذاتاً نظامی‌ست و برگشته به اصلش!!

جریانِ کم‌سواد و هنر و تخصّصِ سینمای ایران که همانا جریانِ «شریفی‌نیا» باشد هم کمافی‌السّابق فیلم‌های اتوبوسی‌اش را می‌سازد. فیلم‌هایی که مستهجنِ محتوایی‌اند به لحاظِ متریال، ولی به‌خاطرِ چهارتا سکانسِ منافقانه و هم لابیِ سازنده‌گان‌شان با مسئولینِ امنیّتیِ فرهنگ، مجوّز می‌گیرند و ساخته می‌شوند و جیبِ سازنده‌گان‌شان را از پولِ بیت‌المال پُر می‌کنند. چندتایی هم هرسال فیلمِ روشن‌فکریِ واقعی ساخته می‌شود که می‌توانم به آن «سینمای خاص» یا سینمای «اقلیّت» اطلاق کنم. سینمایی که ذاتاً مقابلِ «سینمای یالطیف» قرار دارد. سینمای یالطیف هم تعبیری‌ست که شخصاً به سینمای کارگردان‌هایی نظیرِ ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی، کمال تبریزی، رضا میرکریمی و... اطلاق کرده‌ام (به این دلیلِ ساده که اکثرِ فیلم‌های این کارگردان‌ها با ذکرِ یالطیف آغاز می‌شود). کارگردان‌هایی که با ارزش‌های اعتقادی و مردمیِ این دیار عمیقاً زلف گره زده‌اند و دل‌سوزند و نسبتِ وثیقی دارند هنوز با اخلاق و فطرت و انسانیّت و دین. از این جهت اگر فضا برای هردوی این سینماها باز باشد برای ساختِ فیلم، هیچ ایرادی نیست در بودنِ این فیلم‌ها. منظورم فیلم‌های روشن‌فکری یا حتّا گاه اروتیک و غیرِاخلاق‌مدار است. منتها غصّه یا قصّه این‌جاست که کارگردان‌های سینمای یالطیف شرایطِ ساختِ فیلم‌هایی که دوست دارند و حرف‌هایی که دل‌شان می‌خواهد بزنند را ندارند چون آن نگاهِ امنیّتی نمی‌تواند دل‌سوزی‌شان را از لابه‌لای انتقادات‌شان درک کند (درست شبیه به آن عدمِ درکی که کاراکترِ سلحشور در فیلمِ آژانسِ شیشه‌ای نسبت به حاج‌کاظم دچارش بود). آن‌ها (کارگردان‌های سینمای یالطیف) هم اهلِ این‌که «هر» فیلمی بسازند نیستند؛ بنابراین کم‌کار می‌شوند و می‌روند در انزوا. بعد، این بالانس به‌هم می‌خورد و جریانِ روشن‌فکری که حالا بعد از سال‌ها قِلِقِ مجوّرگیری را هم یاد گرفته، فیلم‌هایش را می‌سازد؛ حتّا اگر شده زخمی و ذبح‌شده و زیرِ تیغِ سانسور رفته. بعد ناگهان دل‌سوزان و جامعه‌ی بی‌خبر از همه‌جا می‌بینند که چندفیلمِ در تضادِّ ذاتی با ارزش و اخلاق و خانواده روی پرده است. اعتراض‌ها شروع می‌شود و حوزه‌هنری و آن مسئولینِ چاپ‌لوس هم که کاسه‌ی داغ‌تر از آش، می‌زنند دخلِ اکران را درمی‌آورند و از قدرت‌شان سوء‌استفاده می‌کنند. این‌جوری می‌شود که هم ارزش‌ها و کارگردان‌های حقیقتاً ارزش‌گرا منزوی می‌شوند و هم حقوقِ جریانِ روشن‌فکری به‌ناحق تضییع می‌شود و مسئولینِ چاپ‌لوس آخرت‌شان را به دنیای چند تهیه‌کننده و فیلم‌سازی که علی‌الظّاهر صنمِ چندانی هم با معتقداتِ آخرتی ندارند می‌فروشند. خسرالدّنیاوالآخره که می‌گویند دقیقاً هم‌این وضع است.

مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران شاید در یک کلمه «اکران» باشد، امّا در حقیقتِ امر غمی‌ست که هرکجای این وطن را که ام‌روز دست می‌گذاری، به چشم می‌آید و لمس می‌شود. مشکلِ ام‌روزِ سینمای ایران و فرهنگِ ایران و تقریباً همه‌ی نهادهای دولتی و غیرِخصوصیِ ایران ورودِ با یدِ باسطه‌ی اهالیِ امنیّت (یعنی آدم‌های غیرِتخصّصی) در حوزه‌هایی‌ست که مسئولیّتِ در آن حوزه‌ها در اصل و ذات، سلسله‌مراتبی و تخصّصی و شایسته‌سالارانه است. سنجه‌های مدیریتیِ ام‌روز، از آن‌جا که غیرِتخصّصی هستند و فرعی، بس‌یاربس‌یار حُقّه‌پذیرند و چه لعبتی وسوسه‌انگیزتر از مدیریت و مسئولیت برای حُقّه‌بازها و اهالیِ مکر و دغل؟ ام‌روز ما رسیده‌ایم به جایی که با یک «مقامِ معظّمِ ره‌بری فرمودند» و لفظِ «فتنه» را با اشمئزاز بیان کردن و «امام‌خامنه‌ای»‌گفتن و «مرگ بر منتقدِ نظام»‌فکربودن می‌شود با مدرکِ «سیکل» فرمان‌دار شد و با «دیپلم» مدیرِکل و با «لیسانس» معاونِ وزیر و با فوقِ لیسانس، دکتر! غصّه و گرفتاریِ ام‌روزِ مملکتِ ما این است که اصغر فرهادی صهیونیست است و ابراهیم حاتمی‌کیا بی‌بصیرت و کمال تبریزی چپِ اصلاح‌طلبِ ضدِّنظامِ موسوی‌چی و ده‌نمکی رکورددارِ فروشِ سینمای بعد از انقلاب! گرفتاریِ ام‌روزِ ما این است که نشرِ «چشمه» تعلیق است و «سوره‌ی مِهر» ناشرِ اندیشه و هنرِ انقلاب! مشکلِ ام‌روزِ این کشور این است که «پرویز پرستویی» بی‌کار است و «امین حیایی»ها و شریفی‌نیاها می‌شوند سوگلیِ نهادهای امنیّتی! مشکلِ ام‌روزِ ما این است که «لوح» (ابتکارِ بی‌بدیلِ رضا امیرخانی) به فنا می‌رود و «محمّدرضا سرشار»ها مجلّه درمی‌آورند پُشتِ مجلّه. مشکلِ ام‌روزِ ما این است که «محمّدرضا عبدالملکیان» (پدرِ شعرِ سپیدِ ممتازِ معاصرِ ایران، گروس!) برای خیالاتِ در سرش هم باید در دادگاه و روزنامه پاسخ‌گو باشد و «علی‌محمّد مؤدب» (شاعرِ کتابِ دروغ‌های!) «شهرستانِ ادب» دایر کرده است. مشکلِ ام‌روزِ ما این است که رؤسای محترمِ قوای مقنّنه و قضائیه‌مان باید به جریانِ به‌راه‌افتاده توسّطِ نهادهای امنیّتی که پوسته‌ای از «تریبون» و «رسانه» دارد پاسخ‌گو باشند، مبادا هژمونیِ لاریجانی‌ها در این مملکت باعث شود «عقلانیّت» و «استحکامِ اندیشه» و «استقلالِ فکری» مُسری شود! مشکلِ ام‌روزِ ما این است که فرقِ بینِ «دل‌سوز» و «چاپ‌لوس» و «معاند» معلوم نیست و هرکه بخواهد «منافق» نباشد، لاجرم ضدّیتِ با ارزش‌ها دارد و مغضوب‌تر است حتا از آن ذاتا در ضدّیّت‌ها! مشکلِ ام‌روزِ ما منم که حرف می‌زنم و می‌نویسم و بلد نیستم بریزم توی خودم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک پیش‌نهادِ موسیقایی برای «زنگِ بیداریِ» تلفنِ هم‌راه. به گمانم اگر این آهنگ را به‌عنوانِ زنگِ بیداری تنظیم کنید، دیگر هیچ‌وقت خواب نمانید. ترانه‌ی آهنگِ «تصویرِ رؤیا» از آلبومِ «معجزه‌ی خاموش» -به خواننده‌گیِ «داریوش اقبالی»- را «روزبه بمانی» سروده است و «مهدی یراحی» آهنگش را ساخته و «به‌روز صفّاریان» آن را تنظیم کرده است.

|♪ ♫ ♩|

[لینکِ کمکیِ اوّل] [لینکِ کمکیِ دوّم]

شب از مه‌تاب سر می‌ره، تمامِ ماه تو آبه
شبیهِ عکسِ یک رؤیاست، تو خوابیدی، جهان خوابه

زمین دورِ تو می‌گرده، زمان دستِ تو افتاده
تماشا کن سکوتِ تو، عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از گل و مه‌تاب و لب‌خندی
شب از جایی شروع می‌شه که تو چشماتو می‌بندی
نوشته شده در جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در خطبه‌ی ۱۰۹ نهج‌البلاغه، ذیلِ عنوانِ «فی‌ زُهد‌النّبی» ویژه‌گی‌هایی از پیام‌بر بیان شده که خیلی جالب و مهم‌ّند از نظرِ من. امیرالمؤمنین بعد از ذکرِ خصوصیّات و ویژه‌گی‌های فردیِ پیام‌بر، سه‌ خصوصیتِ رفتاریِ ایشان در مواجهه‌ی با امّت را بیان می‌کنند: «نَصَحَ لأمَّتِهِ مُنذِراً، و دَعا إلی‌الجَنَّةِ مَبَشِّراً و خَوَّفَ مِن‌النّارِ مُحَذِّرا.» یعنی: «برای امّتش هُش‌دارانه دل سوزاند، و امیدمندانه به بهشت فراخواند و بیم‌مندانه از دوزخ ترساند.»

امّا چه‌را این سه‌ویژه‌گی پُراهمّیّت است؟

در موردِ اوّل مشخّص می‌شود که نصیحت یا دل‌سوزی هدف و اصلِ منظورِ پیام‌بر (ص) بوده در مواجهه با امّت و انذار یا هش‌دار، وسیله. چون «نَصَحَ» مقدّمِ بر «منذرا» آمده و عکسش نیست. یعنی امیرالمؤمنین نفرموده‌اند «دل‌سوزانه هش‌دار می‌داد». خب این خیلی مبحثِ مهمّی‌ست به‌نظرِ من. این‌که فهم کنیم هدایت و دل‌سوزی اصل است و هش‌دار وسیله و ابزار و در استخدامِ هدفِ بالاتر. ما گاهی جای این دو را عوض می‌کنیم. یعنی جای وسیله و هدف را. از طرفی برخی همیشه تصویری که از پیام‌بر می‌سازند این است که ایشان بشیرِ صِرف بوده‌اند و کوهی از محبّت و اخلاقِ بی‌انذار. برای این دسته هم این عبارت حرف‌هایی دارد. امیرالمؤمنین دل‌سوزیِ پیام‌بر را قرینِ هش‌دارِ ایشان توصیف کرده‌اند و از این‌جا مشخّص می‌شود تناقض و تنافی‌ای بینِ دل‌سوز و ناصح‌بودن و انذاردادن وجود ندارد؛ بل‌که این‌دو ملازمِ هم‌اند و مربوطِ به‌هم.

در جمله‌ی دوّم و سوّم هم باز نکاتِ ارزش‌مندی نهفته است. اوّلا خودِ این مسئله که امیرالمؤمنین در توصیفِ پیام‌بر امیددادنِ به بهشت را مقدّمِ بر بیم‌دادنِ از دوزخ آورده‌اند خودش درسِ بزرگی‌ست. این یعنی فرض و اصل و بنای پیام‌بر و هم امیرالمؤمنین بر دعوتِ به بهشت بوده و بیم‌دادنِ از دوزخ آخرین مرحله‌ است. از طرفی یک‌سوّمِ ویژه‌گیِ رفتاریِ پیام‌بر در مواجهه‌ی با امّت بیم‌دهیِ از دوزخ بوده. پس نباید این را فراموش کرد و دوشادوشِ هدایت و دل‌سوزی و دعوتِ به بهشت، قطعاً باید بیمِ از دوزخ هم وجود داشته باشد و این‌که بگوییم با محبّتِ صِرف و جمالی‌گری و عرفان و این‌جور چیزها می‌شود کسی را یا جامعه‌ای را هدایت کرد کشکِ محض است. دل‌سوزیِ هش‌دارانه، دعوتِ به بهشت و بیم‌دهیِ از دوزخ باید دوشادوشِ هم و با رعایتِ این ترتیب باشند. این ترتیب هم به‌هیچ‌وجه معنایش این نیست که یعنی باید از دوّمی در برابرِ اوّلی و از سوّمی دربرابرِ دوّمی صَرفِ‌نظر کنیم. این ترتیب، ظریفه‌ای‌ست که به ما گوش‌زد می‌کند حواس‌مان به هدف و وسیله باشد تا مبادا جای‌شان تعویض شود در دیدِ ما. اصل باید بر هدایت و دل‌سوزی و رحمت و حُسنِ نیّت و خیرخواهی باشد؛ در عینِ حال این خیرخواهی باید با انذار زینت شده باشد. بعد هم در هدایتِ انسان فرض این است که بهشتی هست و انسان میلِ به خوبی‌ها و نیکی‌ها و بهشت و نعمت دارد. امّا در کنارِ این دعوت و امید، حتماً باید از آتش و دوزخ و رنجِ جهنّم هم آگاه بود و بیمش را داشت و داد. این به‌نظرم مناسب‌ترین و کامل‌ترین الگوی امرِ به معروف و نهی از منکر است.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از سؤال‌های بس‌یار رایجِ انسان‌ها از یک‌دیگر این است که «چه‌را انصاف نداری؟» یا «انصافت کجاست؟» یا به‌هم می‌گوییم «بی‌انصاف» یا آرزو می‌کنیم طرفِ مقابل‌مان -هرچه هم اگر نداشت و هر عنادی هم که داشت- «منصف» باشد لااقل. خیلی‌اوقات هم ممکن است این سؤال‌ها را علنی نکنیم و بر زبان جاری نسازیم، امّا در دل و ذهن‌مان وجود داشته باشند.

حقیقتاً چه چیزی باعث می‌شود انسان راجع‌به موضوع و مسئله‌ای یا دربرابرِ کسی انصاف داشته باشد یا نداشته باشد. چه‌ چیزی ما را دچارِ بی‌انصافی یا باانصافی می‌کند؟ (که البته مثلِ بس‌یاری از مسائل، بی‌انصافی «وجود» ندارد و هرجا انصاف نباشد بی‌انصافی‌ست. منتها ما آدم‌ها در عُرف، خودمان تقسیم‌بندی‌ها را گسترش داده‌ایم و طیفی‌تر نگاه کرده‌ایم به مسئله و بینِ باانصافی و بی‌انصافی شئونِ دیگری را هم متصوّریم.)

به گمانِ من انصاف به دو شأنِ درونی و بیرونی تقسیم می‌شود. دو شأنی که در طول و ملازمِ هم‌اند و شاید دقیق‌ترش این باشد که انصافِ درونی در اغلبِ مواقع مقدّمِ بر انصافِ بیرونی‌ست و انصافِ بیرونی یا عدمِ انصافِ بیرونی نتیجه‌ی انصاف یا عدمِ انصافِ درونی‌ست.

انصاف نوعی از «تصدیق» است و تصدیق به تعبیرِ امیرالمؤمنین کمالِ معرفت است. یعنی انسان ابتدائاً باید معرفت پیدا کند، یعنی بشناسد و دریابد و بعد از این‌که شناخت، شناختش را به اوج برساند و اوجِ شناخت، تصدیق است و تصدیق یعنی باور. شاعرِ عزیز «فاضل نظری» (در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی) تعبیری داشت از نسبتِ صدق و تصدیق که جای دیگری ندیده یا نخوانده‌امش هنوز؛ ولی احتمالِ زیاد ریشه‌ی روایی داشته باشد. فاضل می‌گفت صدق از نشانه‌های عاشقی‌ست و تصدیق مقدّمه‌ی صدق و او بیانِ خوبی‌ها، زیبایی‌ها، ویژه‌گی‌ها (چه مثبت و چه منفی) را تصدیق می‌دانست.

با کنارِ هم‌ گذاشتنِ صحبت‌های فاضل و فرمایشِ امیرالمؤمنین می‌توان گفت که اعترافِ به حقایقِ موجود، تصدیق است و تصدیق لازمه‌ی صدق و شرطِ انصاف. مثلاً زیبایی‌شناسی یک اعترافِ صادقانه‌ به زیبایی‌های موجود است. عدم را نمی‌شود تصدیق کرد و اگر موجود را تصدیق نکنیم، یا ردّش کنیم، قطعاً باانصاف نبوده‌ایم. وجود یک امرِ نسبی و قراردادی نیست. ما موجود را با تأثیرش می‌شناسیم و حقیقت از جنسِ وجود است و به هم‌این دلیل نسبی نیست. واقعیّات امّا طبعاً متکثّرند و در بعضی از مواقع قراردادی و نسبی، امّا مغز و ذاتِ وجود نسبی و قراردادی نیست. (حالا این بحث خیلی جایش این‌جا نیست و مهم‌تر از آن در حیطه‌ی سوادِ من هم نیست.)

«آفتاب» انسان را گرم می‌کند و گرما باعثِ تعریق و انبساط می‌شود و انبساط باعثِ شُلیِ اجسام و اشیاء. ما اسمِ این حالت یا تأثیرِ آفتاب را گذاشته‌ایم «گرما». خودِ گرما وجود دارد چون اثراتش هست، امّا اسمِ گرما را قرارداد کرده‌ایم. کسی نمی‌تواند بگوید آفتاب باعثِ سرما می‌شود. این حرف «شاذ» نیست و سلیقه و نظرِ من هم نمی‌تواند باشد؛ این حرف «کذب» است و عدمِ صدق و صدق‌نداشتن بی‌انصافی‌ست. امّا برگردیم به آن دو شأنی که برای انصاف برشمردم. انصافِ درونی یعنی میزانِ صدق و تصدیقِ درونی و انصافِ بیرونی یعنی صدق و تصدیقِ بیرونی. تصدیقِ درون شرطِ لازمِ تصدیقِ بیرونی‌ست و بی‌صدقِ درون نمی‌شود صدقِ برون داشت.

به نظرِ من، با توجّه به این استدلالِ بالا، یکی از علّت‌های اساسی و ریشه‌ایِ ناخوش‌انصافیِ آدم‌ها(یی مثلِ من) در بی‌انصافیِ درونی‌ست و بی‌انصافیِ درونی نتیجه‌ی نقصِ در صدق و تصدیقِ درونی‌ست. من اگر درونِ منصفی داشته باشم، حتماً این درونِ منصف روی بیرونِ من هم تأثیر می‌گذارد و اگر تصدیقِ درونی نداشته باشم، چه‌گونه می‌خواهم بیرونِ صادقی داشته باشم؟

خیلی از مثلِ من‌ها، با خودمان، با حقایق، با جهانِ تنها و بی‌یار و کَسِ درونیِ خودمان هم صادق و سره نیستیم. بلد نیستیم صادقانه به مسائل نگاه کنیم و اگر چیزی را دریافتیم تصدیقش کنیم. من زیبایی را می‌بینم و انکارش می‌کنم، خوبی را می‌فهمم و روی برمی‌گردانم ازش. من وقتی با خودم تلخ و معذّب و کذب و سخت باشم، نمی‌توانم با عالَم راحت و صریح و صادق و صمیمی و آرام باشم. من وقتی از درون لج کرده باشم، چه‌گونه می‌توانم بیرونِ صالح و مطمئنّی داشته باشم؟ بس‌یاری از گرفتاری‌ها و معضلاتِ ما به جهان‌های درون‌مان برمی‌گردد. اگر با حقایقِ بیرونیِ عالَم غریبه شده‌ایم، دلیلش این است که اوّلاً با حقایقِ درون‌مان قهر و غریبه شده‌ایم. از بس در قعرِ چاهِ پلشتی‌ها و اباطیل خودم را گرفتار کرده‌ام، عطرِ خوشِ گلِ صدق و صفا و درستی و ایمان برایم مشمئزکننده و آزاردهنده شده. آن‌قدر به جنسِ تقلّبی‌ خریدن خو کرده‌ام که اگر کالای اصل را مقابلم قرار دهند، پس می‌زنم. پس چیزی در درونِ من تغییر کرده که بیرونم عوض شده، که بیرون‌های‌مان تغییر کرده، که باهمْ «دیگر» شده‌ایم و قهر و غریبه و ناجوان‌مرد.

امّا هیچ‌وقت برای تغییرِ این جهان، جهانِ بیرونیِ مؤثّر از جهان‌های درونی‌مان دیر نیست. هرلحظه‌ای که بخواهیم اوضاع را به‌تر کنیم آن لحظه فرصت، بل‌ به‌ترین فرصت و کافی‌ترین فرصتِ عالَم است برای این تغییر. من بَدَم، بی‌انصافم، بی‌صدق و تصدیقم، بس‌یار خُب؛ حالا چه؟ می‌خواهم هم‌این‌جور باقی بمانم یا نمی‌خواهم باقی بمانم؟ اگر بی‌انصافی بد است و باانصافی خوب، پس باید کاری انجام دهم. باید بروم سراغِ خودم. با خودم باید خلوت کنم. بنشینم فکر کنم و دریابم، معرفت پیدا کنم. هیچ هم عجله نکنم. معرفت که پیدا کردم، آرام‌آرام «صدق» را با «تصدیق» تمرین کنم. آرام‌آرام انصاف را، خوبی را، اخلاق را و جوان‌مردی را که گفت: «رفتن رسیدن است»...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌که چه‌را نرخِ برابریِ ارزهای خارجی با ریال، در حالِ افزایش است و ارزشِ ریال مداوماً کاهش پیدا می‌کند، علّت‌های مختلفی دارد و تبعاتِ مختلفی هم. آن‌چه که ما بیش‌تر می‌گوییم و می‌فهمیم امّا «گران‌شدنِ دلار» و «کاهشِ ارزشِ ریال» است.

اقتصادِ ایران به پُلی می‌ماند که از چندجهت با بحران و فشار روبه‌روست. در مهندسی و ساخت این پُل هم‌واره ایرادها و نقائصی وجود داشته و دارد، از طرفی نگه‌داریِ این پُل هم قواعدی داشته و اصولی که رعایت نشده و نگه‌دارنده‌گانِ موقّتی‌اش یک نگاهِ باثباتِ بلندمدّتِ واقع‌گرایانه‌ای نداشته‌اند (اغلب) به ظرفیّت‌‌ها و چالش‌های آن و در آخر هم این پُل موردِ حمله‌ و هجومِ دشمن قرار گرفته است. این غیرِاقتصادی‌ترین تصویری‌ست که می‌توانم از سابقه، سیر و وضعیّتِ فعلیِ اقتصادِ ایران ارائه دهم. اقتصادِ ایران در حالِ حاضر در وضعیتِ ماقبلِ بحرانِ نهایی قرار دارد. بحرانِ نهایی یعنی آن زمانی که تَرَک‌ها و پیچ‌ومُهره‌های شُل و اشتباهاتِ مهندسی خودشان را حسابی نشان می‌دهند و اوّلین موشک‌ها هم به سطحِ پُل اصابت می‌کنند. فعلاً ما در مرحله‌ی ریختنِ سنگ‌ریزه‌ها از گوشه و کنارِ پُل قرار داریم. بله، اگر واقعیّات را درنظر نگیریم و همه نخواهیم که با حفظِ موازین و اصول، پُل سقوط نکند، وضعیّت از این هم بدتر خواهد شد!

امّا چه‌را چنین شد؟

سیاست‌های اقتصادیِ کشورِ ما (خاصّه بانکِ مرکزی در فقره‌ی مذکور) هم‌واره با اشتباهاتی هم‌راه بوده است. به‌صورتِ مُخَلّص اگر بخواهم بگویم «عدمِ شفّافیّت و واقع‌گراییِ اقتصادی» در تقریباً همه‌ی ادوار، گریبان‌گیرِ سیاست‌های ارزیِ بانکِ مرکزی بوده است. پایین‌نگه‌داشتنِ کاذب و مصنوعیِ قیمتِ دلار (یعنی اتّخاذِ سیاست‌های تعادلی) از طریقِ تزریق یا عرضه‌ی دلارهای نفتی یکی از آن اشتباهاتی بوده که وضعیّتِ فعلی ناشی از آن است. ثباتِ بازارِ ارز به هر قیمت (که باتوجّه به واقعیّت‌های اقتصادِ ما در شرایطِ فعلی، یعنی عرضه‌ی دلارهای نفتی با قیمتِ پایین)، منجر به افزایشِ جهشیِ قیمتِ دلار می‌شود که شده. اگر نرخِ دلار به ریال را در یک‌سالِ گذشته بخواهیم روی نمودار ترسیم کنیم، خواهیم دید که هم‌واره افزایش داشته است؛ فقط در برهه‌هایی به‌صورتِ خیلی مقطعی ثبات یا کاهش داشته. آن ثبات و کاهش محصولِ تزریقِ دلارهای نفتی و سیاست‌های (به زعمِ من) غیرواقع‌گرایانه‌ی بانکِ مرکزی بوده، چه‌را که هربار بعد از آن ثبات یا بعضاً کاهشِ مقطعی، اندازه‌ی افزایش بیش‌تر شده و پرشِ نمودار جهشی شده است. این یعنی آن ثبات «واقعی» نبوده. وقتی ما تعادلِ کاذب در بازارِ ارز ایجاد کنیم، درواقع یک‌جور ثباتِ شکننده به‌جود آورده‌ایم. در این شرایطِ ثباتِ شکننده، عدّه‌ای اقدام به خرید و فروش یا سرمایه‌گذاری می‌کنند باتوجّه به آن شرایطِ ثبات. بعد که کنترلِ بازارِ ارز دوباره از دستِ ما خارج شود، التهابِ جامپی ایجاد می‌شود. یعنی برای بازارِ ارز، واقعیّت‌های قیمتی از گران‌بودنِ ارز هم اهمیّتِ بیش‌تری دارند. درست مثلِ هم‌آن پُل. ما مردم، تصمیم‌گیرانِ بازار و سیاست‌مداران -همه- مسئولِ شرایطِ فعلی هستیم، چون همه در حالِ ارتزاق و زنده‌گی در شرایطِ فعلی‌ایم. هم‌آن‌طور که نگه‌داران، محافظان و مردمِ عادّی از پُل استفاده می‌کنند. وقتی پُل ایرادی داشته باشد، مثلاً همه بدانیم که یکی از پایه‌های پُل وضعیتِ وخیم‌تری دارد، با تدبیر و هم‌یاری از آن سمتِ پُل عبور نمی‌کنیم. امّا اگر نگه‌داران و مطّلعینِ وضعیتِ پُل به مردم نگویند که آن پایه ضعیف است و با سیمان بخواهند پایه‌ی معیوب را به صورتِ غیرِمهندسی ترمیم کنند، طبیعی‌ست که مردم ندانسته باعثِ تخریبِ هرچه‌زودترِ پُل می‌شوند. پایین‌نگه‌داشتنِ قیمتِ دلار از طریقِ تزریقِ دلارهای نفتی، یک‌جور لاپوشانیِ اقتصادی‌ بوده در یک‌ساله‌ی اخیر.

یکی دیگر از علّت‌های رسیدن به شرایطِ فعلی که مختصِّ دولتِ احمدی‌نژاد است، افزایشِ نقدینه‌گی‌ست. دولت در سال‌های گذشته مقدارِ زیادی از درآمد‌های ارزیِ حاصل از محلِّ فروشِ نفت را به ریال تبدیل کرده است و مقدارِ زیادی از آن را هم به صورتِ وام در اختیارِ مردم قرار داده است. خصوصاً وام‌های خوداشتغالی با بهره‌های کم که بیش‌تر از این‌که ایجادِ «شغل» کرده باشد، به دردِ زخم‌های زنده‌گی‌های مردم خورده و پروسه‌ی بازپرداخت را بر عهده‌ی‌شان گذاشته و عملاً عرصه‌های کلانِ تولیدی را فلج کرده به سمتِ سرمایه‌های کوچکِ مصرفی. افزایشِ نقدینه‌گی در جامعه وقتی فرآیندِ خصوصی‌سازی درست انجام نشده باشد و عرصه‌های مولّد خالی مانده باشند و امکانِ بروز پیدا نکنند یعنی سمِّ مهلکِ اقتصاد. یعنی یک بیماری. اضافه کنید به این بیماری کامل‌اجرانشدنِ طرحِ حذفِ سوبسیدها را هم که بخشی از آن نیز حمایت از سرمایه‌ها و مشاغلِ مولّد بوده است.

یکی دیگر از علّت‌های به‌وجودآمدنِ شرایطِ فعلی قطعاً تحریم‌هاست. استحکامِ ایران بر مواضعِ سیاسی‌اش و پای‌فشاری بر برنامه‌ی هسته‌ای و از آن‌طرف فشارِ امریکا بر سازمانِ ملل در تصویبِ قطع‌نامه‌ها علیهِ ایران و فشار به کشورها، مؤسّسات و بانک‌ها در تحریمِ ایران، همه و همه باعث شدند تجارتِ خارجیِ ایران دچارِ بحرانِ شدید شود و عملاً تولید مختل شود. افزایشِ قیمتِ موادِّ اولیه و دست‌گاه‌های صنعتی باتوجّه به افزایشِ نرخِ برابریِ دلار به ریال و محدودشدنِ فروشِ نفت و... یک مشکلِ اساسی و بزرگ ایجاد کرده که البته کنترل‌ناشدنی و مدیریت‌ناشدنی نیست و پیش‌نهادهای خوبی در این زمینه از طرفِ اقتصاددانانِ خیرخواه و واقع‌بین مطرح شده است که دولت می‌تواند آن‌ها را موردِ بررسی قرار دهد.

امّا آخرین و از جهتی مهم‌ترین و ملموس‌ترین علّتِ افزایشِ چشم‌گیر و نوسانِ ملتهبِ بازارِ ارز، «انتظارِ افزایشِ نرخِ ارز» است. ما مردم و بعضاً فعّالانِ بازار و اقتصاد، باتوجّه به علّت‌های فوق و شرایطِ فعلی، انتظارمان از آینده‌ی بازار و اقتصاد، یک انتظارِ مأیوسانه و توأم با نگرانی‌ست. این انتظارِ توأم با تشویش و نگرانی باعث می‌شود سعی کنیم برای حفظِ سرمایه‌هامان در این شرایطِ بی‌ثباتیِ نرخِ برابری، آن‌ را تبدیل کنیم به ارزهای خارجی و این یعنی افزایشِ تقاضا و افزایشِ تقاضا منجر به التهابِ بیش‌تر و افزایشِ نرخِ برابریِ بیش‌تر می‌شود خودش.


تک‌تکِ ما مردمِ ایران (از مسئولین گرفته تا ما مردمِ عادّی) باید تکلیف‌مان با خودمان و موضع‌مان مشخّص باشد. این پُل، این اقتصاد این ایرادها و نقائص را دارد. بخشِ عظیمی از ایرادهای این پُل مسبوقِ به سوابق است و قدیمی‌ست و بخشی از آن هم در حیطه‌ی اختیارات و تصمیماتِ مسئولینِ فعلیِ بانکِ مرکزی و اقتصاد قرار دارد. ممکن است که نه، حتماً مسئولینِ فعلیِ اقتصاد یا نگه‌دارنده‌گانِ موقّتیِ این پُل، عدمِ صداقت‌هایی داشته‌اند و شفّاف نبوده‌اند در بعضی از مواقع. کارهایی بوده دانسته یا بعضاً ندانسته نباید مرتکب می‌شدند و شدند و می‌توانستند کارهایی را نیز انجام دهند برای مدیریتِ شرایط که ندادند. چیزی که همه‌ی‌مان می‌دانیم این است که فروریختنِ پُل آسیبی‌ست که زیانش گریبان‌گیرِ همه‌ی ما می‌شود. دودِ آتشِ بحرانِ نهاییِ اقتصاد قطعاً به چشمِ همه‌ی ما خواهد رفت. باید تصمیم بگیریم. می‌خواهیم پُل را حفظ کنیم، حفظِ واقعیِ بلندمدّت یا این‌که می‌خواهیم خودمان خراب‌ترش کنیم؟ تکلیف و موضع‌مان با اصول و معتقدات‌مان و مواضع‌مان نسبت به دشمنی که دشمنی‌اش برای همه‌ی اهلِ عبرت و بصیرت و ایمان و تقوا محرز و مشخّص است، روشن است یا هنوز درگیرِ جهلِ ابتدائیِ «شاید امریکا خیرِ ما را می‌خواهد» هستیم؟ اگر هنوز دچارِ این سؤال و از نظرِ من جهل هستیم که حرفی نیست، هرکه می‌خواهد هرکاری بکند، بکند؛ امّا برای تخریبِ این پُل باید از روی جسم و جسدِ کسانی مثلِ من رد شود قبل از هرچیزی. من مدافعِ عدمِ سقوط و تخریبِ پُل هستم، امّا نه از طریقِ تسلیمِ موقعیّت به دشمنم. من تا آخرین قطره‌ی خون، تا آخرین فشنگ، تا آخرین ریالِ تهِ جیب و تا آخرین توان از پُل دفاع می‌کنم. این پُل یک‌روز هم بیش‌تر پُل بماند، یک‌روز است. یک‌روز ایستاده‌گیِ بیش‌ترِ این پُل یعنی یک‌روز استفاده از مهمّات و توانِ تسلیحاتی/ اقتصادیِ دشمنِ من. از طرفی برای عدمِ تخریبِ پُل باید نگاهِ عالِمانه و بلندمدّت و شفّاف و صادقانه داشت و در این جهت هم تلاشم را می‌کنم. دادی اگر هست سرِ مسئولِ ناآگاه یا بدخواه می‌زنم و در عینِ حال حواسم هست که از آن سمتِ پُل که پایه‌ی لرزانی دارد هم رد نشوم. سعی می‌کنم اگر فعّالِ اقتصادی هستم در مصرفِ ارز صرفه‌جویی کنم و به‌شخصه تشویشِ بازارِ ارز را زیاد نکنم. مغضوب‌ترین و منفورترینِ انسان‌ها ار نظرِ من آن‌هایی هستند که از آبِ گِل‌آلودِ بحران و احتیاج‌ و نیاز ماهیِ سود می‌گیرند. من نمی‌خواهم از این سنخ و صنف باشم و در عینِ حال تلاش می‌کنم دوستانم، نزدیکانم، خویشان و عزیزانم هم از این قِسم و دسته نباشند. هرکه دارد سرِ هم‌راهیِ ما بسم‌الله!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+،+

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مبارزه‌کردن هم‌واره هزینه‌هایی در پی دارد و کسی که می‌خواهد با آسیب‌ها، اغلاط، انحرافات و کژی‌ها بجنگد، ناگزیر است از پذیرشِ هزینه‌های این مبارزه. «تغییر» اغلب اصطکاک ایجاد می‌کند و مقاومتِ منفی به‌وجود می‌آورد و این‌ها همه هزینه‌های مبارزه‌اند برای کسی که می‌خواهد بجنگد و چاره‌ی چندانی هم نیست؛ باید پیهِ این هزینه‌ها را به تن مالید. چه‌را که هدفِ بالاتری وجود دارد.

زنده‌گی بی‌مبارزه در راستای به‌ترشدنِ همه‌چیز، خیلی کم‌فایده خواهد بود. ارزشِ روزهای عمرِ انسان به مبارزه‌ای‌ست که در راستای به‌ترشدنِ عالَم می‌کند و طبیعی‌ست که بخشِ عظیمی از عالَمْ خودِ من، خودِ تو، خودِ ماییم. گاه برای تغییرِ خودت می‌جنگی، گاه برای تغییرِ دیگری و گاهی هم برای تغییرِ «ما» و شاید مهیب‌ترین مبارزه‌ی انسان در زنده‌گی، هم‌این مبارزه برای تغییرِ ما باشد. چون وقتی برای تنزیهِ خودت می‌جنگی، فقط خودت مقابلِ خودت می‌ایستی. وقتی برای به‌ترشدنِ دیگری تلاش می‌کنی، اوست که مقاومت می‌کند. امّا اگر بخواهی برای تغییرِ جامعه‌ی انسان‌ها بجنگی، جامعه‌ی انسان‌ها مقابلت می‌ایستند.

مبارزه مبنا و معیار می‌خواهد و حجّت و دلیل. هرچه این حجج و دلائل، این مایز و معیارها و مبنا و اصول، متقن‌تر و معقول‌تر و درست‌تر باشند، کارِ انسان از جهتی ساده‌تر است. یعنی حتماً ساده‌تر است؛ چون لااقل خیالت از این‌طرفِ ماجرا راحت است. می‌دانی که راهت درست است و هدفت صحیح. به قولِ دوستی اگر ایجاب کند می‌توانی بمیری در راهِ هدفت. امّا اگر معیار و مبنای انسان ناقص و کم و نه‌خیلی‌معقول باشد کارِ خودِ آدم سخت می‌شود. بگذریم. انسانِ بی‌مبنا، قطعاً انسانِ مبارزی نخواهد بود. کی کِی کجا دیده که باد گیر کند به چیزی. نهایتاً اگر سدّی و مانعی بر سرِ راهش باشد، راهش را کج می‌کند یا در مواردی مهار می‌شود تا از انرژی‌اش بهره ببرند. بادخو نباید بود. مبنا انسان را حسّاس می‌کند به خوش‌آیند و بدآیندهایش، به اطرافش و اکنافش، به زنده‌گی‌اش، دوروبرش، دنیایش. وقتی انسان در هر کاری و مسئله‌ای معیار بخواهد داشته باشد، قطعاً دچارِ چالش می‌شود با انسان‌های دیگر. چون خیلی‌ها هستند که بادخویی را ترجیح می‌دهند و بادخوبودن را مساوی می‌دانند با خوب بودن.

صبور باش؛ مبارزه صبر می‌خواهد. به خودم می‌گویم. (این دفعِ دخلِ مقدّرات را حتماً باید کرد؛ در این روزگار تا بخواهی حرفی بزنی، فوراً آن‌هایی که می‌شناسندت خودت را مجسّم می‌کنند و تو را با حرفت محک می‌زنند و خدا نکند که کسی مثلِ تو لنگ بزند کمیتش در عملش به آن‌چه که می‌گوید. البته حق هم دارند. بالاخره آدم باید عامل باشد به حرف‌هایش. من هم سعی‌ام را می‌کنم. ولی اگر حرف درست است، بپذیریدش چون به نفع‌تان است و اگر درست نیست نپذیریدش چون به نفع‌تان نیست. به هم‌این ساده‌گی!) وقتی می‌دانی تغییر و مبارزه اصطکاک ایجاد می‌کند و هزینه‌، پس نرنج از تنهایی‌ها و زخم‌هایی که می‌خوری. تو برای هدفت، برای مبارزه‌ات، برای جنگت حجّت و دلیل و معیار و مبنا داری. پس هر مصیبتی هم اگر ببینی باید بگویی «جز از زیبایی ندیدم» و انصافاً هم جز از زیبایی نیست چون برای یک هدفِ بالا و ارزش‌مندی‌ست که مبارزه کرده‌ای و هزینه داده‌ای. فایده‌ی بلندمدّتِ تغییر، قطعاً بیش‌تر از هزینه‌ی کوتاه‌مدّتِ صدماتی‌ست که می‌بینی. مقاومت کن. دست از مبارزه برندار. اگر اهلش هستی از خدا سینه‌ی گشاده و دلِ بزرگ و نیّتِ پاک و کِردارِ خوش و حلم بخواه. تغییرِ در خودت و در عالَم را در طولِ هم ببین و یک تعادلی بین‌شان ایجاد کن و آرام‌آرام پیش برو. هیجانت را معقول کن و عقلت را بانشاط و خلّاق. این‌گونه به هردوی‌ این نعمات چکّش زده‌ای و مقهورِ آفات‌شان هم نشده‌ای. توکّل کن و مأیوس نشو. فرض کن تنهایی در عالَم و هیچ‌کسی هم قرار نیست جز خداوند کمکت کند و این باری‌ست که حتماً باید به مقصد برسانی. ولو زیرِ این بار جان دهی. حرکت کن. یاعلی

نوشته شده در یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

♪ ♫ ♩ | [لینکِ کمکی] + [لینکِ کمکی]

احساساتِ درونِ آدمی این‌طور نیست که اتّفاقِ شگرف و عجیبی حتماً باید بیفتد که به سراغِ انسان بیایند. هرچند که هیچ حسّی در وجودِ انسان بی‌علّت و دلیل رسوخ نمی‌کند و ایجاد نمی‌شود. امّا فهمِ علل و دلائل همیشه در حیطه‌ی عِلم و اطّلاعِ انسان نیست؛ بنابراین هستند مواقعی که حس‌هایی -بی‌که بدانی چه‌را و از کجا- در تو به‌وجود می‌آید. گاه آن‌قدر حزین و اسف‌ناکند که منفعلت می‌کنند و بی‌توان و حرکت و گاهی نیز آن‌قدر شورانگیز و پُربهجتند که به حرکت درت‌می‌آورند و تاب و توانت را صدچندان می‌کنند.

آهنگِ «من خزونم»* بهانه‌ی این پُست و تصویر و حسِّ خوب و خوش‌آیندِ من است در صبحِ ابرآفتابیِ پاییزِ جمعه‌ی ام‌روز. آهنگی که نه نامِ خواننده‌اش را می‌دانم و نه نشانی از ترانه‌سرایش توانسته‌ام بیابم. راستش معنای خیلی عمیق و شعریّتِ خاصّی هم ندارد ترانه‌اش، امّا موسیقی و شعر خوب نشسته‌اند به‌هم و به صدای خواننده و این هم‌آهنگی به جانِ آدم رسوخ می‌کند. عکسِ فوق را هم قدیم‌ها گرفته بودم و این‌جا به دردم خورد. امیدوارم از این آهنگ مثلِ من لذّت ببرید.

* «عنوان» یکی از مصاریعِ ترانه‌ی آهنگِ فوق‌الذّکر است.

* به لطفِ یکی از دوستان مشخّصاتِ آهنگ را متوجّه شدم. آهنگِ «من خزونم»؛ با ترانه‌ی خانمِ «فلورا تاجیکی» توسّطِ جنابِ «حسین صفامنش» اجرا شده است.

نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |