گفتن

گفتن

λεγειν

چندوقتِ پیش با تعدادی از مردهای فامیل رفته بودیم به یک منطقه‌ی ییلاقیِ مرتفع برای کوه‌نوردی و تفریح. محلِّ استقرارمان جای آرام و باصفایی بود و بساطِ خور و خواب و گعده هم حسابی فراهم. بعد از سال‌ها یک جمعِ درست و حسابیِ فامیلی شده بودیم و برای این مهم، تدارکِ خوبی هم دیده بودند مسئولینِ تفریح. متأسّفانه خانواده‌ی فامیلیِ ما هم مثلِ خیلی از خانواده‌های دیگر، با گسترش‌یافتنِ تعداد و تغییرِ نسل‌ها، دچارِ نوعی از «هم‌گریزی» و دوری شده. در زمانِ بچّه‌گیِ من، ما آن‌قدر در گردش و تفریح خوش‌تعداد بودیم که با مینی‌بوس می‌رفتیم این‌طرف و آن‌طرف و عکس‌هایی از آن‌زمان‌ها باقی‌ست که نظائرش حتّا با گسترشِ کمّیِ فامیل، ثبت و ایجاد نشده است تابه‌حال. این آفتی‌ست که گریبان‌گیرِ خیلی از خانواده‌ها شده و ابداً موافق نیستم که یک چیزِ طبیعی و در عینِ حال «درست» است. چون خیلی‌چیزها هستند که بروزشان طبیعی‌ست، امّا الزاماً درست نیستند و ما باید تلاش کنیم در جهتِ ترمیمِ آن‌ها. ولی کسری از ما آدم‌ها طبیعی‌بودنِ وجودِ یک آسیب را مساوی با پذیرشِ آن آسیب می‌دانیم و پذیرش هم مقدّمه‌ی کاری‌نکردن می‌شود در اغلبِ موارد.

خلاصه ما مَردهای فامیل همّت کردیم و بعد از سال‌ها یک تعدادِ تقریباً قابلِ‌ توجّهی (البته با سنجه‌ی این‌روزگار) رفتیم به یک سفرِ تفریحیِ چندروزه. ترکیبِ سِنّی‌مان هم این‌طور بود که ۴نفر بزرگ‌تر بودند (پدرهای خانواده‌ها)، ۵نفر ایستاده بر آستانه‌ی جوانی (یعنی بینِ ۳۵‌سال تا ۴۵ساله) و یک‌نفر هم کوچک (یعنی من).

از نظرِ شغلی-تحصیلی در جمع‌مان یک روحانیِ (قریبِ به اجتهاد که بس‌یار خوش‌فکر، خوش‌فهم و منطقی‌ست)، دو-سه‌نفر بازنشسته‌ی فرهنگی و کارمند، دونفر مهندس (شاغل در مشاغلی غیرِمرتبط با حوزه‌ی تخصص)، یک وکیل، یک تحصیل‌کرده‌ی تاریخ (که البته بیش‌تر در کارِ جغرافیاست و کارهای تجاری و ساختمانی انجام می‌دهد)، یک پاس‌دارِ (شاغل در جهادوخودکفایی) و من بودیم (که کم‌سوادترینِ جمع محسوب می‌شدم.)

بعد از استقرار و گرم‌ و عادّی‌شدنِ فضا برای جمع، بساطِ گعده و شوخیِ آن ۴-۵نفرِ ایستاده بر آستانه‌ی جوانی شروع شد و انصافاً هم یکی از لذائذِ مغتنمِ فامیلِ ما و این سفر، هم‌این گرمیِ روابطِ آن‌هاست که علی‌رغمِ گذرِ زمان و تغییر و تحلیلِ همه‌ی آن لذّت‌های قدیمی، این یکی هنوز دست‌نخورده باقی مانده و بماند هم به لطفِ خدا. نسلی که خوب بلدند هم شوخی کنند و به سروکلّه‌ی هم بزنند و در عینِ حال «رفیق» بمانند و چیزی به رفاقت‌شان خدشه وارد نکند.

بااین‌حال، ما «منظِّمِ باد»ی هم داشتیم در جمع‌مان که با رعایتِ ادب و متانت و با زیرکی می‌‌توانست اوّلا نبضِ فضا و احوالِ جمع را بشناسد و در دست بگیرد و ثانیاً هرجا لازم شد در آن تغییری ایجاد کند و این منظِّمِ باد کسی نبود جز آن تحصیل‌کرده‌ی تاریخ که روزگاری معلّم هم بوده و مدیرِ دبیرستان و انسانی مقیّد و محکم (به لحاظِ معتقداتِ شخصی) و هم کمی بزرگ‌تر از آن ایستاده بر آستانه‌ی جوانی‌ها و البته کوچک‌تر از بزرگ‌ترها. درواقع یک کاراکترِ خیلی مناسب برای هم‌آن روی‌کردی که خودش هم داشت. پُلِ ارتباطیِ جمعْ بودن.

یکی از کارهای خوبی که او در این سفرِ تفریحی پایه‌گذاری کرد، دعاکردنِ بعد از خوردنِ غذا بود. این‌گونه که هرکس با صدای بلند یک دعایی بخواند و بقیه هم دعا کنند برای استجابتِ آن دعا. روزِ اوّل بعد از صَرفِ غذا و رفتنِ زیرِ کرسی، دوباره بابِ گعده و شوخی باز شد و فضا جوانانه شد! کمی که این شوخی‌ها غلیظ شد و به تکرار رسید، دوباره آن معلّمِ سابق و منظِّم فعلی، با زیرکی و آرامی و بی‌که به کسی بی‌احترامی کند فضا را تغییر داد. چه‌گونه؟ با پرسیدنِ یک سؤالِ اندیشه‌ای-اعتقادی از روحانیِ جمع. جوری هم پرسید که بقیه در صورتِ تمایل بتوانند در بحث شرکت کنند. (خودش بعدها می‌گفت تعمدّاً رفتم در دورترین نقطه‌ی ممکن نسبت به حاج‌آقا نشستم تا برای پرسیدن مجبور شوم سؤالم را با صدای بلند بپرسم و این‌گونه همه در فضا قرار بگیرند.) سؤالش (اگر درست در خاطرم مانده باشد) این بود: آیا «عصمت» خدادادی‌ست و ائمّه معصوم به دنیا می‌آیند؟

او سؤالش را با آرامش و وقارِ خاصّی قدم‌به‌قدم تکمیل می‌کرد و تقریباً قانع هم نمی‌شد! علاوه بر روحانیِ جمع، من و برادرم هم واردِ بحث شده بودیم و هرکدام باتوجه به دانسته‌های خودمان پاسخی می‌دادیم به سؤال‌های مقدارمقدارِ او. یک ویژه‌گیِ مثبتِ او در پرسیدن این بود که مشخّصاً سعی در نپذیرفتن، عناد و بدسگالی نداشت و اگر هم اغراضِ سیاسی در منتهای نظرش وجود داشت (که بعدتر خودش گفت داشت)، سؤالش حقیقتاً سؤال بود و اگر حرفِ منطقی‌ای می‌شنید، پذیرشِ نسبی را داشت لااقل. روحانیِ محترم و عالِمِ جمعِ ما هم آرام و منطقی آن‌چه می‌دانست بیان کرد و برادرم هم از زعم و زبانِ خودش و شاید مبتنیِ بر آن‌چه در سال‌های بعد از دانش‌گاه از دروسِ حوزه خوانده بود، توضیحاتی داد. من هم با سوادِ نداشته‌ام، سؤال را در ذهنِ خودم شبیه‌سازی کردم به دانسته‌های پراکنده‌ و کمم. سؤالِ تکمیل‌شده‌ی معلّم این بود که اگر عصمتِ ائمه خدادادی‌ست و معصوم به دنیا آمده‌اند، چه فضیلت و هنری بر آن‌هاست معصوم‌بودن‌شان؟

پیش‌تر از پاسخِ من، روحانیِ جمعْ مسئله‌ی جالبی را مطرح کرده بود درباره‌ی تفاوتِ «فضیلت» و «سرمایه» که از نظرِ من منطقی بود امّا معلّم را قانع نکرده بود خیلی. من یادِ یکی از صحبت‌های «رضا امیرخانی» افتادم در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی. مجری بعد از معرّفیِ امیرخانی برای بیننده‌گان و خواندنِ رزومه‌اش، گفته بود: «فکر می‌کنم شما نمونه‌ی یک نخبه هستید.» امیرخانی در جواب گفته بود: «این لغت به نظرِ من جزءِ لغاتی‌ست که دیگر معنای تحت‌اللفظی‌اش جواب نمی‌دهد. زیاد کار کشیده‌ایم از لغتِ نخبه و من خودم هم دیگر نمی‌دانم نخبه یعنی چه؟ اگر نخبه آن معانی‌ای را داراست که در آئین‌نامه‌ها به آن اطلاق می‌کنند، شاید باشیم، شاید هم نباشیم! ولی به گمانم می‌رسد که با این لغت ما خیلی زیاد بازی کرده‌ایم و متأسّفانه با کسانی که این عنوان را داشته‌اند هم زیاد بازی کرده‌ایم. ام‌روز ما همه می‌دانیم که نخبه‌گی یک جریانِ رسانه‌ای‌ست. چیزی‌ست که یک‌سالی طرف را درگیر می‌کند و این‌روزها شنیده‌ام که وضع به‌تر هم شده، یک حقوقی هم به آن‌ها می‌دهیم!» مجری پرسید: «حقوق می‌دهند به نخبه‌ها؟!» امیرخانی ادامه داد: «بله، من هم شنیده‌ام در جاهایی یادِ بچه‌ها می‌دهیم که به عوضِ موفقیّتی که حالا در یک مسابقه داشته‌اید، می‌توانید بدونِ این‌که کار بکنید، پولی را از سهمِ نفتِ مردم بگیرید، که نتیجه‌ی آن هم بی‌ارج‌شدنِ کار است...» و مهم‌ترین قسمتِ صحبتِ امیرخانی که من در پاسخ به معلّم از آن استفاده کردم این‌جا بود که: «تعریفِ نخبه به‌نظرم می‌رسد باید تعریفی باشد که در زنده‌گی جواب بدهد. تعریفِ نخبه یک تعریفِ اثباتی نیست، بل‌که یک تعریفِ ثبوتی‌ست. تعریفی‌ست که باید در طولِ زمان خودش را نشان بدهد. نمی‌شود بگوییم در این لحظه این آدم نخبه شد. نخبه‌شدن چیزی‌ست که در طولِ زمان، طبقِ یک آزمونِ دائم و مستمر می‌شود درباره‌ی آن حرف زد.»

من هم به معلّم گفتم طبقِ این مثال (یعنی سؤالِ مجری و صحبتِ امیرخانی)، من عصمت‌داشتنِ ائمه (علیهم‌السّلام) را تشبیه می‌کنم در بعضی از ویژه‌گی‌هایش به نخبه‌گی. عصمت‌  از ناحیه‌ی خداوند به آن‌ها داده شده، امّا این‌جور نیست که سِمَت و منصب باشد برای ایشان که در یک زمانی داده شده و از آن به بعد آن‌ها معصوم شده‌اند. معصومیت یک آزمونِ مستمر است. ما در صحیفه‌ی سجّادیه می‌خوانیم که «أللهم و إنّهٌ لاوَفاء‌لی بالتّوبةِ إلّا بِعِصمَتِک و لااستمساکَ‌بی عن‌الخطایا إلّا عن قوَّتِک؛ فَقَوِّنی بقوّةِ کافیة و تولَّنی بعصمةِ مانعه!» یعنی: «خدایا، بازگشتِ من از گناهْ پای‌دار نخواهد ماند مگر این‌که تو مرا نگاه داری؛ و از خطاها باز نتوانم ایستاد، مگر این‌که تو مرا نیرو دهی. پس با نیرویی کفایت‌کننده مرا توانایی دِه، و با عصمتی بازدارنده از گناه، یاری‌ام فرما.» خب این دعا مأثورِ از ناحیه‌ی معصوم (علیه‌السّلام) است (یعنی در عینِ عصمت این دعا را عرضه داشته‌اند به خداوند). پس عصمت، در عینِ این‌که موهبتی‌ست از ناحیه‌ی خداوند به بنده‌گانِ برگزیده‌اش یعنی ائمه (ع)، یک سِمَت نیست و این‌طور نیست که به‌واسطه‌ی عصمت مصونِ از گناه مانده باشند. بل‌که آن‌ها هم دائماً در معرضِ آزمون‌ها و ابتلائات قرار داشته‌اند و چه‌قدر دقیق بود صحبتِ روحانیِ جمع‌مان مبنی بر تفاوتِ سرمایه و فضیلت که گفته بود عصمت مانندِ استعدادِ تحصیلی و هوش، قطعاً یک سرمایه می‌تواند باشد برای دارنده‌اش، ولی یک فضیلت نه. در ادامه من یک مثالِ دیگر هم از انتصاباتِ مدیریتی زدم. به معلّم گفتم شما رئیسِ یک شرکتِ معظم هستید. یکی از سِمَت‌های مدیریتیِ زیرمجموعه‌ی شما یک‌سالی هست که «مدیر» ندارد و درعوض کسی سرپرستِ آن کرسی است. شما بعد از یک‌سال، آن سرپرست را مدیرِ هم‌آن سِمَت می‌کنید. مدیرشدن در عینِ این‌که یک مقامِ داده‌شده از ناحیه‌ی شما به اوست، امّا این‌جور نیست که یک بی‌لیاقت را از صِفر، واجدِ لیاقتِ مدیریتی کرده باشد. آن سرپرست، در آن یک‌سال لیاقتِ خودش را در سرپرستیِ آن منصب نشان داده و شما حَسَبِ آن لیاقتِ قدیم و مستمر است که این سِمَت را به او می‌دهید.

بعدتر معلّم پرسید آیا پرونده‌ی عصمت با ائمه (ع) بسته شده و آیا می‌شود کسی الآن ادعای عصمت کند و...؟ (که خودش چون پرهیز داشت از این‌که بحث به سیاست کشیده شود، فیصله‌اش داد و نشستیم به خوردنِ خربزه و چای و شیرینی. همه‌ی۱۰-۱۱نفرمان.)

---

تجربه‌ی خیلی مثبتی بود برایم این سفر و حضور در جمعِ اقوامِ نَسَبی و سببی‌ای که حالا بعد از سال‌ها گوشت و خون‌مان با هم یکی شده است. در این جمع، پدر وَ ما سه‌برادر از خانواده‌ی ما بودیم، یک عمو، دوشوهرعمّه، یک پسرعمّه و دو دامادِ عمّه هم. انصافاً سفرِ خوبی بود و چیزهای فراوانی در آن برای یادگرفتنِ کسی مثلِ من وجود داشت. در آخرِ سفر، معلّم یا منظِّم که دامادِ عمّه‌‌ام است، مرا کشید کنار و گفت: «باید ببخشی مرا، در این جمع به خاطرِ این‌که سنِّ شما از بقیه کم‌تر بود، راحت‌تر و بیش‌تر از شما کار کشیدیم...» و با این حرف متانت و ادب و فهمش را یک‌بارِ دیگر هم ثابت کرد. چه‌را که خودِ او بود که اتفاقاً بیش‌تر از هرکسِ دیگری در این سفر زحمت کشید و کار کرد.

در این سفر، علاوه بر خور و خواب و گعده و شوخی و هم‌نشینی، ما یک پیاده‌رویِ طولانی و حسابی، زیارتِ یک امام‌زاده و صعود به یکی از کوه‌های دامنه‌ی شمالیِ البرز (۴برار) را هم داشتیم (که البته به پیش‌نهادِ معلّمِ تاریخْ دست بُردیم به جغرافیای منطقه و تبدیلش کردیم به ۵برار!)

تصاویری از این سفر:

* «عنوان» بخشی‌ست از مصرعِ یکی از ابیاتِ «محمّدسعید میرزایی».‏

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجّه: زبانِ این مطلبْ محاوره‌ است.

محلّه‌ی کودکی‌هام مرکزِ شهر بود و پشتِ بازارِ اصلیِ شهر. 3-4تا از قنّادی‌های اصلی هم تو اون منطقه قرار داشتند. حتّا دقیق‌تر اگر بخوام بگم، خونه‌ی یکی-دوتا از قنّادها که کارگاهِ شیرینی‌پزی‌شون هم بود، تو کوچه‌ی ما بود. یک گاری‌های مخصوصی داشتند با طبقاتِ فلزّی که شیرینی‌های داغ رو با سینیِ فر می‌ذاشتند توی اون و می‌بُردند فروش‌گاه. ما طبقه‌ی دوّم بودیم و به‌ کوچک‌ترین نسیمی بوی شیرینی‌های گرم می‌اومد سراغ‌مون. از هم‌اون‌وقت من عاشقِ بوی شیرینی شدم.
تو اون زمان‌ها مثلِ الآن شیرینی‌خریدن یک امرِ رایجِ دمِ‌دستیِ عصرونه‌ای نبود. حداقل توی خونواده‌ی ما نبود. مادرها مستقل‌تر عمل می‌کردند. فِرِ شیرینی‌پزی رونقِ بیش‌تری داشت و نون‌‌ْقندی‌های خونه‌گی شیرینیِ همیشه‌ی ما بود. اگر هم گاهی شیرینیِ بیرونی می‌[خوردیم، محدود بود به زبون و کیک‌یزدی. شاید به‌ هم‌این دلیل بود که وقتی بزرگ‌تر شدیم، خودمون رو با کیک‌یزدی خفه می‌کردیم. عقده‌ها یا ولع‌های پاسخ‌داده‌نشده‌ی بچّه‌گی‌هامون باعثش بود.
این‌روزها که دست‌رسیِ راحت‌تری به شیرینی دارم و تقریباً فاصله‌ی بینِ خواستن و تونستن برداشته شده و به محضِ اراده می‌شه شیرینی خورد، باز هم امّا بوی شیرینی رو بیش‌تر از خودش دوست دارم. شیرینی -دانمارکی هم که باشه- نهایتاً 5تاش سیر و دل‌زده‌م می‌کنه، امّا بوش هیچ‌وقت باعثِ دل‌زده‌گی و سیریم نمی‌شه. بوی شیرینی برای من مساویه با گاری‌های کارگاهِ شیرینی‌پزیِ منصور و جعفری و خاک‌پور.
نسبت به کتاب‌خوندن هم ولع و حسّ‌وحالِ مشابهی دارم. گاهی میلِ شدیدم به کتاب‌خونی باعث می‌شه توی خیالم یه برنامه‌ریزیِ حسااابی بکنم برای خوندنِ پُشتِ همِ چندتا کتاب. مثلاً می‌گم الآن فلان‌کتابِ ابوتراب‌ِ خسروی رو تموم می‌کنم، پُشتش چندتا غزلِ صائب و بعدش یکی-دوتا رمان و چندتا کتاب درباره‌ی ادبیات و... امّا در عمل باتوجّه به وقتی که خوندنِ هرکتاب می‌گیره، هم‌اون هبوطِ بعد از شیرینیِ پنجم اتّفاق می‌افته. هرچند که میلِ به کتاب‌خونی درست مثلِ بوی شیرینی هیچ‌وقت دل‌زده‌م نمی‌کنه و موتورِ محرّکه‌ی کتاب‌های بعدی می‌شه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فیلمِ «انتهای خیابانِ هشتم» را دیدم. داستانِ یک‌خطّیِ فیلم قصّه‌ی برادری‌ست که برای دفاع از خواهر و دوستِ خواهرش در یک مزاحمتِ خیابانی مرتکبِ قتلِ عمد شده و محکوم به قصاص است. خواهر، نام‌زدِ خواهر و دوستانِ آن‌ها در تلاشند تا به هر قیمت و طریقی که شده دیه‌ی مقتول یا به تعبیری نرخی که خانواده‌ی مقتول برای «رضایت» تعیین کرده‌اند را بپردازند. آن‌ها علاوه بر فروشِ اموال و قرض، همه‌گی به‌نوعی دست به «خلاف» می‌زنند تا پول را تهیه کنند. یکی مبارزه‌ی آزاد و غیرِقانونیِ خیابانی انجام می‌دهد و فرزندش را می‌فروشد، یکی قمار می‌کند و خواهرِ محکوم به قصاص هم قصد دارد در ابتدا کلّیه‌اش و بعدتر خودش را بفروشد!!

فیلم تلویحاً می‌خواهد مجازاتِ قصاص را نقد کند و با زبانِ بی‌زبانی بگوید که یک هم‌چه مجازاتی باعثِ چه خلاف‌های دیگری ممکن است بشود. امّا عملاً مزخرفی بیش نیست. مزخرف است، چون «قتل» را کوچک می‌بیند و «قصاص» را بزرگ. چون قتل را حق می‌داند و «قصاص» را ناحق. انگار آن آدمی که کشته شده «سگ» بوده مثلاً و این آدمِ قاتلی که نتوانسته عصبانیتش را کنترل کند و زده روزِ روشن یک‌نفر را -ولو مزاحمِ ناموس- کُشته خیلی انسان است. آن‌قدر انسان است که یک پدری حاضر می‌شود دختربچه‌اش را به یک زنِ بدکاره بفروشد و یک خانمِ جوان خودش را به بدکارهای دیگری از جنسِ مذکّر!

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون «پدرِ» دختری که قرار است خودش را برای آزادیِ برادرش بفروشد یک حضورِ دکوری و منفعل دارد و مجنونِ لالی‌ست که فقط با آزادشدنِ پسرش بلد است بخندد و هیچ حسّی نسبت به دخترش ندارد.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون یک آدمِ «معتقد» در این فیلم نیست که به این آدم‌ها بگوید در «قصاص» حیات و خیر و برکتِ بیش‌تری هست از «به هر قیمتی آزادکردنِ کسی که قتلِ عمد مرتکب شده».

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون به دینِ ماکیاولی نوشته و ساخته شده و هدف، وسیله را در آن توجیه می‌کند و «حق» یک مفهومِ مستحیل و مشکّکی‌ست در آن و هرکس برای خودش یک‌جور می‌بیند حق را.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است چون بر مبنایی از فمنیزم ساخته شده. یک دخترِ جوان برای خودش تصمیم می‌گیرد، می‌بُرد، می‌دوزد، می‌فروشد و مردانِ پیرامونِ او یا لال و احمق و مریض و تعطیلند و یا هم اگر غیرت دارند، غیرت‌شان خرکی‌ست و باز خودِ آن غیرت بر مبنایی از باطل استوار است و نوش‌داروی بعد از مرگِ سهراب است.

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون نماینده‌ی ذهنِ بیمار و سیاه‌بینِ کارگردان و نویسنده‌ی آن است که تهران‌زده‌گی در آن موج می‌زند. آن هم نه همه‌ی تهران، بل‌که یک بخشِ کوچکی از سیاهی‌های تهران. طبیعی‌ست، بخشِ عظیمی از جامعه‌ی بازی‌گری و سینمای ما مسائلِ مبتلابهِ خودشان را بلدند فقط تصویر کنند که عمدتاً از این چند موضوع خارج نیست: طلاق، خیانت، عشق‌های مثلثی، دروغ، بی‌دینی، بی‌دینی، بی‌دینی...

انتهای خیابانِ هشتم مزخرف است چون «ایمان» هیچ جایی در آن ندارد. انگار که این فیلم در یک جامعه‌ی کاملاً لائیک ساخته شده. انتهای خیابانِ هشتم مزخرف‌ترین فیلمی‌ست که اخیراً دیده‌ام. فیلمِ آدم‌های بی‌بندوبار و بی‌تأمّل و اصالت.

انتهای خیابانِ هشتم مسئله‌ی یک قشرِ خیلی‌خیلی‌کوچکی از بخشی از جامعه‌ست. انتهای خیابانِ هشتم‌ها امّا همه‌ی سینمای ایران را دارند اشغال می‌کنند و این بزرگ‌ترین خیانتی‌ست که نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران می‌تواند در حقِّ دین و انقلاب و انسانیت و نهادِ خانواده مرتکب شود. مادامی که قرائتِ سطحی و رادیکالیِ از دین حاکم باشد بر نهادها و ارگان‌های ما، خروجی‌ها یا افراطی خواهند بود (مانندِ اخراجی‌ها، خصوصی و...) یا تفریطی (مانندِ هم‌این انتهای خیابانِ هشتم و سعادت‌آباد و کمثلهم). مادامی که رئیسِ صداوسیمای این مملکت آدمِ کم‌تأمّل و رادیکالی چون ضرغامی باشد، خروجیِ این تلویزیون یا اجرای سال‌تحویلِ نام‌داری-علی‌خانی و حسنی-بختیاری خواهد بود، یا بخش‌نامه‌ی تفکیکِ جنسیتیِ مجریان و تعطیلیِ پارکِ ملّت و رشدِ سرطانیِ منافق‌های باشگاهِ خبرنگارانِ جوان!

مسئولِ هدمِ اعتدال‌گرایی در این مملکت کسی و کسانی نیستند جز آن‌هایی که تسامح می‌کنند در انتخابِ مسئولین و مدیران برای مساند. این آدم‌های امنیّتیِ سیاست‌زده‌ی دین‌نشناسِ متحجّر، دقیقاً یکی از عللِ اصلیِ وجودِ چنین نگاه‌های تفریطی‌ هستند در این کشور. آقای جمهوریِ اسلامیِ ایران چه‌را درست نمی‌شوی؟ چه‌را نمی‌فهمی؟ چه‌را نمی‌خواهی بفهمی؟ مگر قرآنِ شما با قرآنِ ما فرق دارد؟ مگر قرآنِ شما غلبه‌ی فئه‌ی قلیل بر فئه‌ی کثیر به اذنِ خدا را ندارد؟ والله علی هم اگر می‌خواست دل به افراطیونِ کثیر ببندد و آن‌ها کارگزارانش باشند، ابن‌عبّاس‌ها و مالک و مقدادها مهجور و منزوی می‌شدند و جایی در حکومتش نداشتند و حکومتش طولانی می‌شد و همه‌چیز گل‌وبلبل می‌بود و شهید هم نمی‌شد در محرابِ نمازش! والله حفظِ حکومتِ اسلامی از هر طریق عینِ قرائتِ معاویه و یزید است از اسلام. این‌ها را منِ بی‌سواد که نباید به شما بگویم آقای جمهوریِ اسلامی؛ این‌ها را ما پای صحبت‌های خودِ شماها یاد گرفته‌ایم.

انتهای خیابانِ هشتم مزحرف است و مزخرفیّات تمام نمی‌شوند، مادامی که اسلامِ خوارج بخواهد دینِ رسمیِ مسئولینِ این کشور باشد و اعتدال‌گرایی منفورترین و مذبوح‌ترین شقِّ از تأمّل نزدِ طرفینِ این دعوای زرگری و متقارن. این جهل، این جهلِ عمیق کِی می‌خواهد تمام شود؟ این افراط و تفریط کِی می‌میرد؟ آقای امنیّت، آقای سیاست، لطفاً از فرهنگ و هنر و دین بِکِش بیرون. تا شما باشید تفریطی‌ها هم خواهند بود، بس‌یار پُربسامد و پُررنگ هم خواهند بود. هوووفف...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«قلّاده‌های طلا» را دیدم. فیلمی که در تبلیغاتش «سیاسی‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران» معرّفی شد. فیلمی که زمزمه‌هایی مبنی بر پُرفروش‌بودنش وجود داشت و کارگردانش ادّعا می‌کرد آن را فارغ از دعواهای سیاسی و به عنوانِ «سربازِ ولایت» ساخته است.

موضوعِ فیلمْ مناقشاتِ خیابانیِ بعد از انتخاباتِ ۱۳۸۸ است و به تقابلِ نیروهای حافظِ امنیّتِ ملّیِ ایران و یک گروهِ جاسوسی-تروریستیِ وابسته به انگلیس می‌پردازد. این فیلم درواقع می‌خواهد یک‌نوع مستندنگاری باشد از وقایعِ بعد از انتخابات؛ امّا مستندنگاری‌ای که ادّعایی دارد و براساسِ آن ادّعا ساخته شده است. ادّعایی که مدّعای کارگردانِ فیلم است. نه تابه‌حال در عالَمِ واقع چنین چیزی بیان و اثبات شده از ناحیه‌ی نهادهای امنیّتی و نه در ابتدا و انتهای خودِ فیلم هم اشاره‌ای شده به این‌که این فیلم براساسِ واقعیات و اسناد ساخته شده یا نه. یعنی بیش‌تر از آن‌که مستندنگاری باشد، تحلیلِ کارگردان از یک واقعه‌ی مستند است.

فیلم و فیلم‌نامه از نظرِ فنّی و ساختاری ضعف‌های بزرگی دارند. مثلِ حواشیِ زائدِ غیرِلازم در خطِّ سیرِ داستان، پُردیالوگی، واضح‌نبودنِ بعضی از دیالوگ‌ها، ارائه‌ی ویُوی روستایی از ابرشهری مثلِ تهران، کوچک‌دیدنِ مسائل و مواجهاتِ امنیّتیِ نیروهای جاسوسی و ضدِّجاسوسی، موسیقی‌متنِ (احتمالاً) دزدی، سعیِ عامدانه‌ و مصرّانه‌ برای گم‌راه‌کردنِ مخاطب از آن‌چه که در نهایتِ فیلم قرار است برملا شود و هزاران گاف و ضعفِ فنّیِ دیگر که نشان از عدمِ‌تبحّرِ کارگردان در فیلم‌سازی‌ست و هم نابلدیِ او در امرِ فیلم‌نامه‌نویسی.

امّا از ویژه‌گی‌های مثبتِ فیلم می‌شود به جسارتِ کارگردان در انتخابِ موضوع، اقتدارگرابودنِ نگاهِ کارگردان در یک مسئله‌ی ملّی و عدمِ ضعف در مقابلِ غرب و اتّفاقاً نگاهِ تهاجمی به غرب در یک مسئله‌ی شبهِ‌نظامی (یا امنیّتی) اشاره کرد که به هم‌این دلیل من این فیلم را بیش‌تر از این‌که سیاسی یا به تعبیرِ عواملِ فیلم سیاسی‌ترین بخواهم بدانم، «هالیوودی‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران» می‌دانم. از این‌ جهت که نگاهِ کارگردان در این فیلم بس‌یار شبیه است به نگاهِ کارگردان‌های هالیوودی‌ای که در جهتِ منافعِ ملّیِ امریکا فیلم می‌سازند. کارگردان‌هایی نظیرِ «کاترین بیگلو» و «آلن کولتر» با فیلم‌هایی نظیر The Hurt Locker و Remember Me (که اوّلی اقتباسی‌ بوده از کتابِ War is a Force that Gives Us Meaning نوشته‌ی کریستوفر هجز و در پیِ زیباسازیِ زشتیِ جنایاتِ امریکا در عراق بوده و اسکارِ ۲۰۱۰ را ناباورانه و در نزاعِ با اَوِتارِ سه‌بُعدی بُرده و دوّمی درامِ تأثیرگذاری‌ست راجع‌به واقعه‌ی ۱۱ سپتمبر).

قلّاده‌های طلا نزدیک‌ترین فیلمِ ایرانی به نمونه‌های ذکرشده‌ است از این نظر و این از ویژه‌گی‌های مثبتِ فیلم است به نظرِ من (که البته احتمالاً به مذاقِ کارگردان و طرف‌دارانِ دوآتشه‌ی فیلم خوش نمی‌آید این حرف). به نظرِ من سینمای ایران به این سنخ فیلم‌ها قهراً و طبعاً احتیاج دارد و ما چاره‌ای نداریم جز تجربه‌ی ساختِ فیلم در چنین ژانرهایی، در این فضای تبلیغاتیِ سنگینی که غرب -یک‌سویه- علیهِ ما ایجاد کرده است. قلّاده‌های طلا از جهتِ معناساختی حتماً فیلمی‌ست در ردیفِ فیلم‌های سفارشیِ هالیوود.

البته از جهتِ دوّمی هم من این فیلم را یک فیلمِ هالیوودی یا غربی می‌دانم و آن «زبانِ» فیلم است. منظورم از زبان، لهجه یا زاویه‌ی دیدِ کارگردان در بیانِ یک واقعه‌ی سیاسی‌ست. ابوالقاسمِ طالبی علی‌رغمِ سوابقش که یک آدمِ رادیکال و خیلی‌تندرویی بوده در عرصه‌ی سیاست و هم مصاحبه‌های بعد از اکرانِ فیلمش که گفته سربازِ ولایت است و چه و چه، این فیلم را سعی کرده از نگاهِ «بی‌طرفانه» بسازد. او در این فیلم سراغِ یک ماجرای واقعی رفته و ناگزیر بوده که دست به قضاوت بزند. ماجرایی که پرونده‌ی آن هنوز باز است و پُر از سؤال و ابهام هم هست. او امّا با زیرکیِ (از نظرِ من) مذمومی سعی می‌کند قضاوتش راجع‌به وقایعِ بعد از انتخابات یک قضاوتِ سیاسی نباشد. او از نگاهی کاملاً امنیّتی گزاره‌ی «سوءِ‌استفاده‌ی سرویس‌های جاسوسیِ غربی از فضای به‌وجودآمده» را مطرح می‌کند. نه در موردِ مردُم قضاوتی می‌کند، نه ره‌برانِ سیاسی را موردِ سؤال قرار می‌دهد و نه درباره‌ی رفتارِ نظام چیزی می‌گوید. تنها قضاوتی که او در فیلمش انجام می‌دهد کنایه‌های بعضاً توهین‌آمیز و بزرگی‌ست که به آیت‌الله هاشمیِ‌رفسنجانی و خانواده‌اش بیان می‌کند و هم یکی-دوجا اشاره‌ای به این‌که احمدی‌نژاد با حرف‌هایش در مناظره مملکت را به‌هم ریخت (که موافق نیستم با آن) و این‌که سبزها به‌زور می‌خواستند نظرشان را القاء کنند. امّا این‌ها به‌هیچ‌وجه موضعِ اصلیِ فیلم نیست؛ موضعِ اصلیِ فیلم این است که انگلیس و مجاهدینِ خَلق و سلطنت‌طلب‌ها و بهایی‌ها و هم‌جنس‌بازها و اراذل، از فضای به‌وجود‌آمده‌ی بعد از انتخابات سوء‌استفاده کردند و شد آن‌چه شد.


در عینِ این‌که شاید این نظر، نظرِ غلطی نباشد و مستند هم باشد، امّا همه‌ی آن‌چه که اتّفاق افتاد نبوده است به‌هیچ‌وجه و این غائله مقصّرانی هم داشت و مقصّرِ اصلی‌ای هم داشت که خودِ جنابِ «میرحسین موسوی» بود (به نظرِ من) و آقای طالبی در عینِ رادیکال‌بودنش در عالَمِ واقع، در فیلمش تلویحاً او را تبرئه کرده. فی‌الواقع از هولِ هلیمِ این‌که شاید کسی فیلمش را تماشا نکند، افتاده در دیگِ بی‌طرفیِ شبهِ‌روشن‌فکریِ نزدیک به قرائتِ کسانی چون مشائی و مطهری. بنابراین من این فیلم را از جهتِ بیان و زبان نیز یک فیلمْ با گفتمانِ غربی می‌دانم. البته این می‌تواند موضعِ اسپانسرِ محتواییِ فیلم هم باشد، که اگر باشد فاتحه‌ی خیلی چیزها را باید خواند در این مملکت...

از دیگرویژه‌گی‌های (مثبتِ) فیلم شجاعتِ ورودِ کارگردان به ساختمانِ وزارت‌خانه‌ای‌ست که مردُمِ ایران اکثراً (یا لااقل آن‌هایی که در آن‌جا و یا مرتبطِ با آن‌جا کار نمی‌کنند!) از آن واهمه دارند و سعی می‌کنند اگر کلاه‌شان هم اطرافِ درِ آن وزارت‌خانه افتاد، برای برداشتنِ کلاهْ نروند آن اطراف. وزارت‌خانه‌ی پُراهمّیّت و پُرکاری که در ایران مهجور و منزوی‌ست و این البته تا حدِّ زیادی خواستِ مسئولینِ خودِ آن وزارت‌خانه است. «ابوالقاسم طالبی» امّا (چه خودش هم اطّلاعاتی باشد یا نباشد) این شجاعت را داشته که درباره‌ی یک‌جای مگو و مخفی و شاید به تعبیرِ بعضی‌ها مخوفْ فیلم بسازد. این نگاه و این شجاعت حتماً جای تقدیر دارد. هرچند که پیش از او «ابراهیم حاتمی‌کیا» در ۳فیلمش به صورتِ مستقیم و غیرِمستقیم به این ارگان پرداخته بود. یعنی در «آژانسِ شیشه‌ای»، «به رنگِ ارغوان» و «گزارشِ یک جشن». امّا شاید به این دلیل که نگاهِ حاتمی‌کیا در هرسه‌فیلم انتقادی بوده است به این وزارت‌خانه، کارش به نوعی متفاوت از کارِ طالبی بوده باشد. طالبی از نگاهِ درون‌سازمانی‌تری به وزارتِ اطّلاعات پرداخته در فیلمش و این تقریباً اوّلین‌باری‌ست که در سینمای ایران اتّفاق می‌افتد و احتمالاً از این به بعد بیش‌تر هم بیفتد و این چیزِ خوبی‌ست. هم برای سینما و مردُم و هم برای وجهه‌ی خودِ اطّلاعات. ما باید زودتر از این‌ها می‌رفتیم سراغِ این فضا. هالیوود با آن دبدبه و کبکبه‌اش جوری‌ست که سخت می‌شود کارگردانی را در آن پیدا کرد که به اندازه‌ی زکاتِ کارش هم که شده فیلم نساخته باشد در جهتِ منافعِ سی.آی.اِی. و امنیّتِ ملّیِ امریکا.

یکی از معدود اوج‌های فیلم (و شاید به تعبیری تنها اوجِ سالمِ فیلم به لحاظِ معناشناختی) صحنه‌ی درگیری بر سرِ تصاحبِ پای‌گاهِ مقاومتِ بسیجِ مقداد است. تنهاقسمتِ این فیلم که چشمانم را می‌رفت گرم کند برای جاری‌شدنِ اشک که البته کارگردانیِ ضعیفِ فیلم نتوانست «درش بیاورد» و اشکِ ما هم سرازیر نشد! امّا هم‌این اوجِ نصفه‌نیمه یک دیالوگِ دل‌چسب داشت و آن این بود که یکی از بسیجی‌ها وقتی پای‌گاهْ زیرِ آتشِ کوکتل‌مولوتُف و پرتابِ سنگ قرار گرفته بود، می‌آید کنارِ فرمانده و خواهش‌ و تمنّا می‌کند که تیرِ واقعی بگیرد. امّا فرمانده زیرِ بار نمی‌رود و می‌گوید برگرد سرِ پُستت. بعد درگیری بالا می‌گیرد و خودِ فرمانده و یکی‌-دونفرِ دیگر مجبور می‌شوند با تیرهای واقعی مردُم را موردِ هدف قرار دهند. در هم‌این گیرودار، بسیجی سراسیمه می‌آید پیشِ فرمانده و می‌گوید: «آخرین خطِّ تلفنم قطع شد؛ فکر کنم کابلِ مخابراتو از بیخ کندند!» فرمانده در پاسخ می‌گوید: «پای‌گاهِ نینوا اگه آب هم قطع بشه تازه معنا پیدا می‌کنه؛ برو سرِ پُستت». این صحنه، این عدمِ تمایلِ نیروهای بسیجی برای مقابله با مردُمِ حتّا مسلّحی که قصدِ تصرّفِ یک پای‌گاهِ نظامی را دارند و در نهایت این ولایت‌پذیریِ بسیجی از فرمانده‌اش نیم‌چه اوجی ایجاد کرده و دل‌چسب است.

منتها یکی از نکاتِ گنگ در هم‌این سکانس هم بازیِ آقای «داودآبادی» (نویسنده و مستندسازِ جنگ) است به عنوانِ یکی از بسیجی‌هایی که تیرِ واقعی دارد و ظاهراً معاونِ فرمانده است. استفاده از یک نابازی‌گر در یک فیلمِ سینمایی نمی‌دانم چه توجیهی دارد. نابازی‌گری که خیلی فصاحت و بلاغت هم ندارد و دیالوگ‌هایش مفهوم نیست چندان.

سکانسِ پایانیِ فیلم هم کاملاً مشابهِ به رنگِ ارغوان و گزارشِ یک جشن است از نظرِ مفهومی و حتا ساخت، وَ تقلیدی به‌نظر می‌رسد یا لااقل اگر هم تقلیدی نیست، این شائبه کاملاً وجود دارد و کارگردان وظیفه داشته که درنظر بگیرد این مسئله را.

در نهایت قلّاده‌های طلا را فیلمی متوسّط دیدم که نمی‌توانم دیدنش را به کسی توصیه کنم. امّا با ساخت و وجودِ چنین فیلم‌هایی موافقم. در عینِ حالی که با جنابِ طالبی، قرائتش در این فیلم و موضعش در روایتِ واقعه‌ی مستندِ مذکور، اختلافِ نظرِ اساسی دارم تقریباً.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دیوانِ صائبِ تبریزی/ میرزا محمّدعلی صائب تبریزی:
علاوه بر ویژه‌گی‌های ساختاری، فنّی و ظاهریِ شعرِ صائب که غزل است و درون‌مایه‌ی هندی دارد و پی‌روِ اسلوبِ «مدّعا-مثل» است، می‌توانم صائب را اعجوبه‌ی مثال‌سازی بنامم. او واقعاً بی‌نظیر است در این مورد. ویژه‌گیِ دیگرِ اشعارِ صائبْ مسئله‌ی ربط‌ها یا تناسب‌ها یا در برخی موارد ترکیب‌های اضافی‌ست. او هم‌واره برخی پدیده‌ها، مفاهیم یا کلمات را در تناظرِ با هم به‌کار بُرده؛ تا جایی که گویی این یک قاعده‌ی تخطّی‌ناپذیر شده است در شعرهای او. به‌طورِ مثال کلمات یا تصاویر و مفاهیمی نظیرِ: «شب‌نم و آفتاب»، «افسانه و خواب»، «گَردِ یتیمی و بیابان»، «خارِ سرِ دیوار، خار و پا، خار و گُل»، «شرابِ تلخ»، «چاهِ ذقن»، «زلف و پریشانی، سرِ زلف»، «مجنون و کودکان یا مجنون و سنگِ کودکان»، «مجنون و چشم و آهو»، «شرم و تماشا، دام و تماشا»، «یوسف و یعقوب، یوسف و زلیخا، یوسف و چاه، یوسف و اخوان، یوسف و کنعان»، «نخل و ثمر»، «سرو و آزاده‌گی»، «سرو و استاده‌گی» و مواردِ متعدّدِ دیگر. از این جهت دیوانِ اشعارِ صائب منبعِ بس‌یار گران‌بهایی‌ست برای شاعرانْ تا نسبتِ عناصرِ شعری را به صورتِ متقن و بااصالت دریابند. از شاعرانِ معاصر سه‌‌جوان را بهره‌بُرده از این بحر می‌بینم: «فاضل نظری»، «محمّدمهدی سیّار» و «محمّدسعید میرزائی». دیوانِ من نسخه‌ای‌ست متعلّق به «علّامه‌ محمّد شبلیِ‌نعمانی» با مقدّمه‌ای از «دکترپرویز ناتل‌خانلری»، به اهتمامِ «جهانگیر منصور» که «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ نگاه» در دوجلد منتشرش کرده است.
---

ما نباید بمیریم؛ رؤیاها بی‌مادر می‌شوند/ سیّدعلی صالحی:
اگر این کتاب را به ۴ قسمت تقسیم کنم، شعرهای یک‌چهارمِ ابتدایی و انتهایی به‌ترند از شعرهای دوچهارمِ میانی‌اش و باز هم اگر بخواهم دقیق‌تر گفته باشم باید بگویم این کتاب شروعِ خیلی خوبی دارد. حتّا به لحاظِ مضمون و محتوا هم اشعارِ ابتداییِ کتاب به‌نظرم استخوان‌دارتر و قوّت‌دارترند از اشعارِ میانه‌ی کتاب به بعد. «صالحی» (این‌جور که من از شعرهای این کتاب می‌فهمم) شاعرِ پُرگو و راجع‌به‌هر‌موضوع‌ْگویی‌ست و این خیلی امرِ پسندیده‌ای شاید نباشد برای یک شاعر. درون‌مایه‌ی اکثرِ شعرهای او اجتماعی‌ست. «عشق» تقریباً در شعرِ او جای‌گاهِ پُررنگ و حضورِ جدّی ندارد. گاه در قامتِ «مریم» یا «زن بماهو زن» تبلور می‌یابد امّا به‌هیچ‌وجه از توصیف‌های رومانتیک در شعرِ او خبری نیست. این کتاب را هم نشرِ نگاه منتشر کرده است.
---

جوان‌‌مردْ نامِ دیگرِ تو/ عرفان نظرآهاری:
هیچ‌چیز جز «عالی» نباید گفت در وصفِ هم‌چه کتابی. حقیقتاً کاری‌ست ستودنی، اخلاق‌مند و تأمّل‌برانگیز. سرتاسرش حکمت است. (یکی-دو روایت را البته إن‌قلت دارم که دربرابرِ سی‌واندی روایتِ دیگر چیزی نیست). این کتاب براساسِ گفته‌ها و زنده‌گیِ «شیخ‌ابوالحسن خرقانی» نوشته شده است. «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ صابرین» آن را منتشر کرده و تصویرگرش «سیّدمیثم موسوی»ست و گرافیکش را هم «شاپور حاتمی» انجام داده.
---

مَردِ سوّم/ نوشته‌ی گراهام گرین و ترجمه‌ی محسن آزرم:
این کتاب ترجمه‌ی روان و نسبتاً خوبی دارد. موضوعِ داستان هم پُرکشش و جذّاب است. هرچند فیلم‌نامه‌خوان نیستم و علاقه‌ای هم چندان به این حیطه ندارم امّا سَبکِ خاصِّ روایت‌گریِ این داستان که به نوعیِ «دانای کلِّ» (درگیر در ماجرا) بود، به دلم نشست و هرچه قصّه بیش‌تر پیش رفت، بیش‌تر علاقه‌مند شدم به خواندنش. پایانش را هم تقریباً پسندیدم. در ترجمه به‌نظرم به‌تر بود اگر ابتدای گیومه‌ها (یعنی نقلِ قول‌ها) اسامیِ گوینده‌ها و «دونقطه» می‌آمد (لااقل در فصولِ ابتدایی). یک‌ذرّه حسابِ کار از دستِ آدم در می‌رفت اوایلِ کتاب که کی دارد حرف می‌زند. مقدّماتِ کتاب و مؤخّره‌ی مترجم حسابی دل‌چسب و کامل بودند و نکته‌ی جالب در موردِ این کتابْ شاید این باشد که زنده‌گیِ حرفه‌ایِ مترجم (یعنی محسن آزرم) بی‌شباهت نیست به بخشی از زنده‌گیِ حرفه‌ای مؤلّف. در موردِ ویراستاریِ این کتاب هم در عینِ به‌روز و خوب‌بودنش یک ایراد به چشمم آمد و آن استفاده‌ی بیش از حد از «ویرگول» بود. به گمانم اصّح این باشد که بینِ نهاد و گزاره ویرگول نیاید، امّا در این کتاب ویرگول‌ها همه‌جا آمده بودند! نشرِ «چشمه» این ترجمه‌ی خوب را منتشر کرده است.
---

آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند/ کامران محمّدی:
اگر بخواهم این کتاب را از نظرِ موضوع ذیلِ عنوانی جای دهم، باید بگویم کتابی‌ست در مذمّتِ جنگ. کتابی در بیانِ تبعاتِ ویران‌کننده و بعضاً ابدیِ جنگ. به‌طورِ مصداقی امّا این داستان راجع‌به تبعاتِ ناشی از حمله‌ی شیمیاییِ عراق علیهِ مواضعِ ایران در حلبچه‌ست. از نظرِ فنّی جزءِ روایاتی‌ست که راویِ آن نویسنده‌ست، یعنی دانای کل. از نظرِ ساختاری-زبانی عمده‌ترین ویژه‌گیِ این کتاب را می‌توان توصیف‌گرایی‌اش دانست که تقریباً هم خوب از آب درآمده و طبیعی‌ و به‌قاعده؛ یعنی توصیف‌ها افراطی و اغراق‌آمیز نیستند (مثلِ «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوندِ» حامدحبیبی که از نظرِ عنوان هم بی‌شباهت نیستند این دو کتاب به‌هم). موضوعِ تک‌کلمه‌ایِ داستان امّا «خیانت» است که بر محملی از تبعات و مصائبِ جنگ در زنده‌گیِ جنگ‌زده‌گانِ کُرد استوار شده است. یکی از ایرادهای این کتاب به‌نظرم کلاسه و کارگاهی‌بودنش است. خصوصاً در «پایان» که تعلیقِ ایجادشده طبیعی نیست و به‌فرموده به‌نظر می‌رسد. یعنی روندِ داستان آن تعلیق را نمی‌طلبد، بل‌که آن تعلیق دستوری‌ست صادرشده از ناحیه‌ی نویسنده (از نظرِ من).
---

آذریِ غریب/ صادق زیباکلام:
یک کتابِ عالی برای ناامیدشدن! شوخی کردم؛ این کتاب خیلی حرف‌ها دارد و زشتی و زیبایی را توأمان نشان می‌دهد. وجودِ اساتیدِ مسئولیت‌پذیر، روشن و دل‌سوزی چون دکترزیباکلام زیباست و تلخی‌هایی که لابه‌لای سطورِ این کتابِ (داستان‌مانند) توسّطِ خودِ ایشان به آن‌ها اشاره شده، زشت. از طرفی ۱۰۰درصدِ انتقادات و گلایه‌های دکتر را قبول ندارم، امّا ظاهراً ویژه‌گیِ نثرِ ایشان این است که با قطعیّت و غلظت انتقاد می‌کنند. (چیزی که خودم هم گرفتارم به آن). ضمناً صقحاتِ پایانیِ کتابْ حسابی حزن‌انگیز و بغض‌آورند. کتابِ خوبی بود. راستی این کتاب داستانِ زنده‌گیِ دانش‌گاهیِ جوانِ معلولی‌ست از توابعِ آذربایجان که با مرگی تلخ (یک تصادف) کمی قبل از دفاعیه‌ی فوقِ‌لیسانسش پایان می‌پذیرد. نشرِ «بیدگل» به اهتمامِ «نصیر عبادپور» (از شاگردانِ دکترزیباکلام و هم‌کلاسیِ دانش‌جوی مرحوم) این کتاب را به‌نوعی بازنشر کرده است. چون ظاهراً ویراستِ اوّلِ این داستان در مقدّمه‌ی یکی از کتاب‌های جنابِ زیباکلام پیش‌تر منتشر شده است.
---

رسم‌کردنِ دست‌های تو/ محمّد شمسِ‌لنگرودی:
«شعر»های شمسِ‌لنگرودی را دوست دارم. شعر را گذاشتم در گیومه تا تأکید کرده باشم بر این مسئله که سپیدهای او حقیقتاً شعرند. حتا اگر برخی‌شان را نفهمم یا نپسندم و این به‌نظرم کافی‌ست برای خواندنِ کتاب‌هایی از او. «مؤسّسه‌ی انتشاراتیِ آهنگِ دیگر» ناشرِ این کتاب است.
---

پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه/ محمّد شمسِ‌لنگرودی:
گمان می‌کنم اشعارِ این کتاب در چند بُرهه‌ی زمانیِ مختلف سروده شده‌اند؛ از این جهت که زبانِ اشعار بعضاً با هم متفاوت است. مضمونِ اشعار هم‌آن‌جوری که از عنوانِ کتاب هم پیداست اغلب عاشقانه‌ست. روی هم رفته متوسّطِ خواندنی می‌دانم این کتاب را و از «رسم‌کردنِ دست‌های تو» (دیگرکتابِ این شاعر توسّطِ هم‌این نشر) به‌تر نمی‌دانمش. ضمناً اشعارِ ابتداییِ کتاب را بیش‌تر پسندیدم.
---

ترنّمِ داوودیِ سکوت/ قربان ولیئی:
راستش من اساساً با سَبکِ غزل‌های این کتاب و این شاعر مشکل دارم. اوّلاً به لحاظِ مضمون و محتوا درویش‌مسلکانه و تاحدّی لوسند شعرهای جنابِ ولیئی (به نظرِ بنده) و ثانیاً به لحاظِ ساختاری، فنّی و شعری هم فُرم‌زده، آوایی و چرک‌نویسی‌اند! یعنی این‌که شاعرِ محترم غزلِ ۳بیتی و ۴بیتی مرتکب شده‌اند بارها و من غزلِ ۳بیتی را چیزی جز هجوِ غزل و انتشارِ چرک‌نویسیِ شعر نمی‌دانم. از نظرِ «قافیه» هم ایشان فوق‌العاده محدود و در تکرار عمل کرده‌اند. ناشرِ این کتابِ ناخوب «نیستان» است.
---

گزینه‌اشعارِ مهدی اخوانِ‌ثالث/ مهدی اخوانِ‌ثالث:
اخوانِ‌ثالث قطعاً شاعرِ ساختارشکن و خسته از زمانه‌ای بوده در روزگارِ خودش. مضمونِ اشعارش و هم حالِ «قلب»ی که در شعرهای اوست به خوبی این مسئله را نشان می‌دهند. او سخت شعر می‌گفته و از سختی‌ها (مصائب) هم شعر می‌گفته و می‌سروده است. به گمانِ من و براساسِ آن‌چه که از محتوای شعرهای او فهم می‌کنم، مقداری از تلخی‌هایی که او می‌دیده و در شعرش بازتاب‌شان می‌داده، مربوط به احوالاتِ شخصیّه‌ی خودِ اوست، نه الزاماً حقیقتِ اطراف و اکنافش و دنیا. او در برخی اشعار کاملاً دم‌دمی‌مزاج و پریشان‌خاطر نشان می‌دهد. خیلی نمی‌شود فهمید اخوان در طولِ عمرِ شعرگویی‌اش دنبالِ چه بوده. شعرِ او چندان شعرِ معناگرا و هدف‌داری نبوده، بل‌که بیش‌تر اجتماعیّات بوده و بیانِ احوالات. در ساخت‌شکنی، نوگرایی و جسارتِ در امرِ غزل‌گویی امّا بس‌یار خوب عمل کرده و کارهایی که او با قوافی انجام داده نشان از تبحّرِ او در شعرگویی‌ست. نشرِ «مروارید» این گزینه را چاپ کرده.
---

گزینه‌اشعارِ عمران صلاحی/ عمران صلاحی:
در مجموع اشعارِ قدیمی‌ترِ شاعر را بیش‌تر پسندیدم و هرچه شاعرِ این اشعار سنّش بیش‌تر شده، شعرها آب رفته‌اند به لحاظِ کیفیّت. انگار که به بن‌بست رسیده باشد شاعر. این کتاب را هم مروارید منتشر کرده است.
---

مُرده‌ای به کشتنِ ما می‌آید/ رسولِ یونان:
عنوانِ فرعیِ این کتاب «گزیده‌شعرهای رسولِ یونان به انتخابِ احمدِ پوری»ست. هم شعرهای خیلی‌عالی و خوش‌معنا و مضمون در این مجموعه (یا گزیده) هست و هم شعرهای خیلی‌بد و بی‌معنی و مفهوم (از نظرِ من). بعضی از شعرها را که می‌خواندم، از فرطِ بی‌هوده‌گی‌شان دلم می‌خواست نتیجه بگیرم که یونان اصلاً شاعر نیست و برخی دیگر از شعرها (مثلِ «کایابای...») را که می‌خواندم، به این نتیجه می‌رسیدم که یونان قطعاً «شاعر» است. مقدّمه‌ی در نوعِ خود جالبی هم نوشته جنابِ پوری بر این مجموعه. نشرِ «افکار» این کتاب را منتشر کرده است. راستی یونان حتماً «شاعر» است، مگر خودش اصرار داشته باشد که نباشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی عرصه‌ی رقابتِ انسان‌ها با یک‌دیگر نیست. هر انسانی خلقتی و به تبعِ آن تولّدی و مرگی مختصِّ به خود دارد. زنده‌گیِ یک فرد، فرصتی‌ست که او در اختیار دارد برای گذراندن. «مرگ» یک مسئله‌ی ناگزیر و حتمی‌ست و قطعاً اتفاق می‌افتد. انسان‌ها به دلیلِ خلقت‌ها، تولّدها، مرگ‌ها و فرصت‌های متفاوت‌شان از هم، زیست‌های متفاوتی هم دارند. هیچ دو انسانی در زمین با هم برابر نیستند در تولّد، مرگ، فرصتِ حیات و خلقت. یعنی این‌گونه نیست که همه‌ی این‌ها در دوانسانِ متفاوت بر هم منطبق شود. اگر مثلاً تولّدها منطبق باشند، مرگ‌ها منطبق نیستند، اگر مرگ‌ها منطبق باشند، تولّدها و اگر این دو منطبق باشند، فرصت و اگر بر فرضِ محال هرسه امرِ تولّد، فرصتِ حیات و مرگ منطبق باشند، خلقت‌ها منطبق نیست. هر انسانی می‌آید و کارِ خودش را می‌کند و تأثیرِ فرضیِ خودش را بر زمین و در عالَم می‌گذارد و می‌رود.

انسان‌ مادامی که خودش را در رقابتِ با دیگری و دیگران ببیند، نمی‌تواند کارِ مختصِّ به خودش را درست انجام دهد. «فضای رقابت» امکانِ خلّاقیّت را از فرد می‌گیرد و عمده‌ی انرژیِ او را صرفِ پیروزی در رقابتی کاذب می‌کند. در رقابت‌های ورزشی نبرد بر سرِ ثانیه‌هاست و زمان ارزشِ زیادی دارد، حتا گاه بیش‌تر از توانایی‌ها و مهارت‌های ورزش‌کار. امّا زنده‌گی یک رقابتِ ورزشی نیست. یک انسان در طولِ زنده‌گی‌اش در رقابتِ با دیگری نیست. تنها رقابتی که شاید بتوان برای یک انسان فرض کرد -با ارفاق- رقابتِ او با خودش می‌تواند باشد.

وقتی ما خودمان را در فضاهای رقابتی با دیگران فرض (یا به تعبیرِ من اسیر) می‌کنیم، خواه‌ناخواه یک احوالِ هیجانی و مبتنیِ بر سرعت بر ما غالب می‌شود و «سرعت» عمدتاً با دقّت نسبتِ عکس دارد. جدای از این، ممکن است در اثرِ شکست‌های کاذب دچارِ یأس و ناامیدی و انفعال شویم و درواقع بی‌حرکت بمانیم. یا این‌که خودمان را ببازیم و سعی کنیم رفتارهای دیگران را تقلید کنیم. در همه‌ی این حالات ما از آن چیزی که فرضِ وجودی و خلقت‌مان بوده است فاصله گرفته‌ایم و نتیجتاً نمی‌توانیم آن کارِ کارستان را در عالَم انجام دهیم. کارِ کارستان یعنی بازکردنِ گرهی ناگشوده به دستِ خودمان. گرهی که هیچ‌کسِ دیگری در عالَم سراغِ آن نرفته و بازش نکرده. برخی به جای گره از «سؤال» استفاده کرده‌اند و فعلِ انسان را به «یافتنِ پاسخ» تعبیر کرده‌اند و آن جوابی که در این مسیر ایجاد می‌شود را هم‌آن کارِ کارستان نامیده‌اند.

در این جهانِ ۷میلیاردنفری طبیعی‌ست که به‌تر و بالاتر از من، من‌های دیگری وجود دارد. با این حساب اگر من بخواهم خودم را در رقابتِ با عالَم فرض کنم، اگر ۲۰۰۰نفر را هم پشتِ سر بگذارم و اگر ۵۰۰نفر باعث شوند من خودم را بالا بکشم، قطعاً ۱۰۰۰نفر هم خواهند بود که با توانایی‌های از من به‌ترشان مرا ناامید، مأیوس و سرخورده کنند. این مسئله در درازمدّت «رضایتِ درونی» را در من کم می‌کند و رفته‌رفته به صفر میلش می‌دهد. تاحدّی که من خودباوری‌ام را از دست می‌دهم و می‌شوم یک انسانِ تماماً مأیوس یا تماماً تقلید. بنابراین هرچه انسان خودش را کم‌تر در فضاهای رقابتی اسیر کند، رضایتِ درونی‌اش دست‌نخورده‌تر و سالم‌تر باقی می‌ماند.

من اگر خودم را بخواهم مثال بزنم شاید مسئله را بتوانم شفّاف‌تر توضیح بدهم. من می‌توانستم از نظرِ تحصیلی در دانش‌گاهِ صنعتیِ شریف مهندسیِ برق بخوانم، از نظرِ شغلی در فلان سازمان استخدامِ رسمی باشم، از نظرِ اقتصادی در یک وضعیتِ به‌تری باشم، به عنوانِ یک علاقه‌مندِ به ادبیات و شعر می‌توانستم فلان شاعرِ برجسته و نویسنده‌ی نامی باشم و الی آخر. هزاران می‌توانستمِ خیلی‌خوب برای کسی در شرایطِ من وجود دارد. امّا متأسفانه یا (از نظرِ من خوش‌‌بختانه) در عینِ این‌که من همه‌ی آن خوبی‌ها را می‌فهمم و اذعان دارم به خوب‌تر بودن‌شان و سعی می‌کنم با تمرین من هم خوبی در نوعِ خودم و متنافرِ از آن‌ها باشم، در خودم هیچ احساسِ رقابتی ندارم نسبت به آن‌ شرایطِ مفروض. البته معنای این حرف این نیست که من تنبلی و کم‌همّتی‌ام را بخواهم توجیه کنم و بیاندازم گردنِ این ماجرا. بحث سرِ فرض‌ است و فکر. من در فکرم، در درونم احساسِ رقابتی با آن‌هایی که به‌تر و بالاتر از من هستند ندارم. به این دلیل که اوّلاً خودم را «تنها» می‌بینم در عالَم. نه این‌که تنها «خودم» را ببینم، بل‌که خودم را تنها فرض می‌کنم در زمینِ خدا و زنده‌گی‌ام را مسیری می‌بینم که فقط خودم در آن مشغولِ رفتن هستم. گاه سینه‌خیزم در این مسیر، گاه آهسته‌رو و گاهی در حالِ دویدن. ضمنِ این‌که خودم را در بندِ قیوداتِ زمانی هم اسیر نمی‌بینم. احساس نمی‌کنم دارد دیر می‌شود. زمان را محیطِ بر خودم نمی‌بینم، بل‌که خودم را محیطِ بر زمان می‌بینم و زمان یک چیزِ تحتِ مدیریتِ من است نه بالعکس. این نوعِ نگاه به من اجازه می‌دهد که رضایتِ درونیِ مطلوب و بالایی داشته باشم و بالابودنِ رضایتِ درونی کمک می‌کند تا خلّاقیّتم پرورش پیدا کند و بتوانم بروم سراغِ حل‌کردنِ معمّای هستی‌ام و برای پرسشی پاسخ باشم که کسِ دیگری جز من پاسخِ آن پرسش نیست. البته این‌که چه‌قدر در این مسئله و در این مسیر موفق باشم بسته به همّت و اراده‌ی خودم و مهم‌تر از آن و پیش‌تر از آن فضلِ خداوند است. یعنی این‌طور نیست که رضایتِ درونی الزاماً ما را به جوابی که باید برساند، ولی قطعاً جوابِ پرسشِ هستیِ انسان جز از مسیرِ تقویتِ رضایتِ درونی محقق نمی‌شود.

به‌نظرم یکی از معضلاتِ زنده‌گی‌های ما علاوه بر کم‌تأمّلی که به‌نظرم بزرگ‌ترین بیماریِ زمانه‌ی ماست، کم‌بودِ رضایتِ درونی و تبعاتش است. مثلاً یک تهیه‌کننده-مجریِ تله‌ویزیونی، به فرضِ مثال «خسروی» را در نظر بگیرید که می‌آید و به تقلید از «شهیدی‌فرد» برنامه‌ای می‌سازد برای شبکه‌ی دو تحتِ عنوانِ «زنده‌باد زنده‌گی». اوّلین کاری که او در برنامه‌اش می‌کند ول‌خرجی‌ست؛ برای این‌که فکر می‌کند «پارکِ ملّتِ» شهیدی‌فرد را پول بود که پارکِ ملّت کرد. در صورتی که پول یک ابزار برای برنامه‌سازی‌ست. بعد می‌آید دکوری می‌سازد مشابهِ دکورِ پارکِ ملّت (باز هم با هزینه‌ای بالاتر) و آیتم به آیتم پارکِ ملّت را تکرار و تقلید می‌کند. حتا زمانِ پخشِ برنامه را هم عینِ پارکِ ملّت ۱۱ونیمِ شب به بعد قرار می‌دهد و درست مثلِ ان برنامه تا ۴شنبه‌ هم فقط پخشش می‌کند. امّا زنده‌باد زنده‌گی پارکِ ملّت نمی‌شود. می‌دانید چه‌را؟ چون خسروی، شهیدی‌فرد نیست. به هم‌این ساده‌گی.

پارکِ ملّت یا «مردمِ ایران سلام» یا هر برنامه‌ی دیگری که اگر در آینده محمّدرضای شهیدی‌فرد برای سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران بسازد، پاسخ‌های شخصِ او برای سؤال‌هایی‌ست که در عالَم برای او و مختصِّ به او وجود دارد. پس اصلاً قرار نیست هیچ مجریِ دیگری عینِ او باشد و هیچ برنامه‌ی دیگری مثلِ برنامه‌ی او دربیاید. این اشتباه را مدیرانِ صداوسیما در موردِ «فرزاد حسنی» هم چندین‌بار مرتکب شدند. بعد از مصاحبه با «سردار رادان»، «امیرحسین مدرّس» را گذاشتند جای فرزادحسنی در «کوله‌پشتی» و کوله‌پشتی به سرعت مخاطبینش را از دست داد. برنامه‌ی زنده‌ی دمِ افطارِ شبکه‌سه را بعد از یک‌بار اجرا، از حسنی گرفتند و دادند به «علیخانی»؛ او هم سعی کرد ادای حسنی را دربیاورد، امّا مثلِ مدرّس موفق نبود و نشد و نگرفت. چندسال علیخانی را هی گنده کردند و آوردند در این برنامه و آن برنامه تقدیر کردند ازش تا مثلاً جای حسنی را بگیرد و خلأ او را پُر کند. تا این‌که با یک مسئله‌ی حراستی مجبور شدند علیخانی را بالکل کنار بگذارند! بعد از او پروژه‌ی «ضیاء» را شروع کردند که بس‌یار ضعیف‌تر و بدتر از هردوی علیخانی و مدرّس هم هست، چه رسد به حسنی! طبیعتاً سرنوشتی بدتر از مجریانِ سَلَف برای او نیز تکرار خواهد شد.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ صداوسیمای مستهلک و مضمحلِ «ضرغامی» هم‌این گاف‌های تشخیصی-مدیریتی‌ست. انگار یک مشت آدم‌آهنی و رباتِ بی‌مغزْ مدیر و معاونِ این صداوسیما هستند که از خودشان هیچ فکر و تأمّلی ندارند و همه‌چیز را باید با آزمون و خطا (آن هم هزاربار) تست کنند تا بفهمند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. تازه در اغلبِ موارد هم خودشان به نتیجه نمی‌رسند، بل‌که مراجعِ بالاتر به نتیجه می‌رسانندشان! و جالب این‌جاست که یکی نیست بپرسد که اگر «فرزاد حسنی» بد است، چه‌را مجریانِ جای‌گزینش را می‌سعیانید که مثلِ او و شبیه به او باشند؟ اگر شهیدی‌فرد و برنامه‌هایش بد است، چه‌را فوراً کپی می‌کنیدش؟ با خودتان صادق باشید. اگر یک مجری را می‌اندازید بیرون، مدلش را تکرار نکنید لااقل. 

این مثال‌ها را زدم که بگویم آن مجریان و برنامه‌سازانی که راضی می‌شوند بروند جای هم‌کارانِ مؤلّف‌ و ایده‌پردازشان برنامه اجرا کنند، آدم‌هایی هستند با رضایتِ درونی‌هایی به شدّت پایین. یعنی مدرّس اگر رضایتِ درونیِ پایینی نداشت، هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد برود جای حسنی در کوله‌پشتی. یا اگر علیخانی احساسِ ضعف و کم‌بود نمی‌کرد، نمی‌رفت «ماه‌عسل» و «جزرومد» را اجرا کند. هم‌این‌طور جنابِ خسروی هم با این موی سفید، اگر رضایتِ درونیِ مطلوبی داشت، این‌قدر سعی نمی‌کرد کپی برابرِ اصلِ پارکِ ملّت باشد!

امّا جالب این‌جاست که در عالَم هرکسی سرِجای خودش است و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و اغلبِ آدم‌ها در حدِّ خودشان توانایی‌ دارند و کارهایی بلدند. منتها توانایی‌ها در انسان‌ها به صورتِ بالقوّه قرار دارند و وقتی به فعلیت می‌رسند که انسان در موضعِ خلقتیِ خودش قرار داشته باشد. یعنی امیرحسین مدرّس توانا است، اگر و فقط اگر در جای خودش باشد. امّا هم‌این او اگر در جای فرزاد حسنی قرار بگیرد، دیگر استعدادهای بالقوّه‌اش تمام و کمال به فعلیت نمی‌رسند، چون او در جای کسِ دیگری قرار گرفته. این قانونِ لایتغیّر و سنّتِ محکم و نقض‌ناشدنیِ طبیعت است.

بنابراین اگر بخواهم نتیجه‌گیری‌ام را به صورتِ خلاصه از این بحث بیان کنم باید بگویم کههر انسانی یک خلقتِ جداست در عالَم و حسبِ این خلقتِ مجزّا، مسیرِ رشد و تعالیِ مجزّایی هم دارد و هیچ‌کس جای کسِ دیگر را نگرفته و نمی‌گیردتلاشِ ما باید در جهتِ به فعلیت رساندنِ توانایی‌های منحصربه‌فردمان در مسیرِ منحصربه‌فردمان باشد. تنها در این صورت است که بازده به حداکثر می‌رسد. رضایتِ درونی یک مسئله‌ی مهمّی‌ست که حالتِ تلقینی و روانی دارد. انسان نباید خودش را در ورطه‌های رقابتی و هیجانی اسیر کند، چون در این‌ صورت عمده‌ی انرژی‌اش صرفِ رقابت و سرعت می‌شود و دقت و کیفیتش را از دست می‌دهد و از کارِ اصلی‌اش بازمی‌ماند. به قولِ «حجة‌الإسلام سعید رجحان» زمان طلا نیست، بل‌که این انسان است که طلاست. این را نباید فراموش کرد. تلقین و تکرارِ این اصل کمک می‌کند تا انسان کم‌تر اسیرِ سرعت و هیجان شود.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |