گفتن

گفتن

λεγειν

پیش‌تر در یکی از مطالبِ سریِ «از فرامینِ در تنهایی» نوشته بودم: «در عشقْ عاشق باش!». بی‎‌هیچ توضیحِ اضافه‌ای. حالا می‌خواهم به بهانه‌ی نوشته‌ای دیگر، آن جمله را هم شرح بدهم. شاید کمی عجیب باشد این‌که به‌ صورتِ کلّی گفته شده در عشقْ عاشق باش. یعنی به همه، چه مردها و چه زن‌ها. ممکن است سؤال پیش بیاید که اگر شخصی معشوق بود، معشوقه بود، چه‌گونه عاشق باشد؟ اصلاً چه‌را عاشق باشد؟ برای شرحِ این مسئله به‌نظرم باید تعریفی از عشق داشت. تعریفی دقیق و شفّاف. به نظرِ من «عشق» دوست‌داشتن و محبّتِ صادقانه، بی‌دریغ و بی‌شائبه‌ای‌ست که در آن «خواستن» رنگ‌وبویی خیرخواهانه داشته باشد. این کوتاه‌ترین تعریفی‌ست که می‌توانم از عشق بیان کنم.
براساسِ این تعریف، در چنین احوال و ماجرایی، آن کسی که عاشق باشد، کارِ مهم‌تری را مرتکب می‌شود. اساساً فاعلِ عشق، عاشق است و اگر ما عشق را یک ماجرای مستحبّ و صواب بپنداریم، اگر عشق را یک «خوبی» ببینیم، طبیعی‌ست که فاعلِ این ماجرا بودن ارزش‌مندتر است. ارزش‌مندتر است نه در قیاسِ با معشوق(بودن) که او خود به صِرفِ معشوق‌بودن بالاست و بالاترین (از نگاهِ عاشق). عاشق‌بودن امّا در عالَم یک کارِ باارزش است و چه خوش و زیباست اگر بشود، اگر بتوانیم عاشق باشیم.
از این منظر، معشوق هم می‌تواند عاشق باشد یا به عبارتِ دقیق‌تر عاشقانه دوست بدارد. من برای اثباتِ این مدعا از خداوند و نسبتش با بنده‌گان مثال می‌آورم. در بزرگی و منتهای هر خصلتی بودنِ خداوند و این‌که او صاحب و خالقِ ماست و هم مقصود و معبود و معشوق‌مان شکّی نیست. امّا هم‌این خداوند، با همه‌ی جلال و عظمتش عاشقانه به بنده‌گانش می‌نگرد. عاشقانه دوست‌شان می‌دارد و حتا اگر خشمی و غضبی و عذابی هم داشته باشد، اوّلاً مقدّمِ بر آن خشم و غضب، رحمت داشته و هم در عینِ حال بس‌یار توبه‌پذیر و غافر است و هم اگر عذاب کند، باز نگاهِ تربیتی و حکمتی دارد. جز عشق می‌تواند باشد دلیلِ این روحیاتِ او؟ این‌که مثلاً بنده‌گانِ توبه‌کارش را دوست می‌دارد۱. یا این‌که فرموده با ذکرش قلوب آرام می‌شود۲ و نظائرِ این که فراوانند در قرآن. پس می‌شود معشوق بود، آن هم در منتهای معشوقه‌گی و در عینِ حال، عاشق هم. یعنی عاشقانه دوست داشت و عشق ورزید.
در روابطِ عاشقانه‌ی بینِ انسان‌ها هم این اتفاق خواه‌ناخواه می‌افتد که عاشق و معشوق هردو مقام‌های یک‌دیگر را تجربه می‌کنند. یعنی در مواقعی عاشق هم از طرفِ معشوقش عاشقانه دوست داشته می‌شود و این نه این‌که قاعده باشد یا فرض و انتظار، ولی اتفاقی‌ست که می‌افتد و چیزِ بدی هم نیست. به این دلیل که عاشق‌بودن کارِ ارزش‌مندی‌ست و درواقع فعلی‌ست خداوندانه. از معشوق، انتظارِ عاشق‌بودن نباید داشت، امّا معشوق حسبِ رحیم‌بودن و رقیق‌بودن و خوب‌بودنش، عاشقی هم می‌کند. کمااین‌که خداوندِ متعال هم عاشقی می‌کند. منتها، اگر عاشقْ عاشقی می‌کند، این وظیفه‌ی اوست و انتظار از او این است و جز این اگر بخواهد مرتکب شود خلافِ قاعده عمل کرده و بی‌راه رفته و معشوق اگر عاشقانه دوست می‌دارد یا عاشقی می‌کند، این از لطفِ اوست؛ چه‌را که در عینِ استغنا و بی‌احتیاجی‌ست که دارد این مهم را مرتکب می‌شود (سخن در احتیاجِ ما و استغنای معشوق است۳). گفت: «سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟/ ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود»۴ یا «خوش است گاهْ به عشّاقِ خویش دل‌دادن/ نمی‌توان همه‌ی عمر دل‌ربایی کرد»۵. یعنی عاشق‌بودن حسبِ احتیاجی که عاشق به معشوق دارد، برای عاشق یک وظیفه‌ست، بل‌که کفِ وظیفه است. امّا اگر معشوق این لطف را مرتکب می‌شود، از بزرگی و شوق و مرحمتش است در حقِ عاشق. قاعده‌ی عشق، عاشق‌بودنِ عاشق است و معشوقه‌گیِ معشوق. امّا خلافِ قاعده در عشق، اگر «عشق» را نقض نکند، نه‌تنها عیب نیست که حالتی‌ست ایده‌آل و برتر. «نقضِ عشق» هم یعنی این‌که جای عاشق و معشوق کاملاً عوض شود و عاشق فراموش کند که وظیفه‌اش چیست و معشوق نیز، که این شاید شعبه‌ای از بی‌عدالتی هم باشد. چه‌را که عدل را گفته‌اند «یضعُ‌الأمور فی مواضعها»۶ و هرچیزی که بخواهد سرِ جایِ خودش نباشد، عدل را منتفی می‌کند.
یک مفهومی وجود دارد در عشق با عنوانِ «کافی‌بودنِ معشوق برای عاشق» که از آیه‌ی ۳۶ سوره‌ی زمر برش داشته‌ام. خداوند در آن آیه با یک استفهامِ تقریری می‌فرماید: «ألیسَ‌اللهُ بِکافٍ عَبدَه؟» (آیا خدا برای [امورِ] بنده‌اش کافی نیست؟). استفهامِ تقریری یا تأکیدی یعنی سؤالی با ظاهری منفی که پاسخی طبیعتاً و قطعاً مثبت دارد. یعنی در این آیه تأکید شده که خدا برای بنده‌اش کافی‌ست. سؤالی که پیش می‌آید این است که چه‌را و یعنی چه که خدا برای ما (بنده‌گان) کافی‌ست؟ شاید آیه‌ی ۳ از سوره‌ی أحزاب هم به‌نوعی مکمّلِ این معنی باشد. می‌فرماید: «و تَوَکَّل علی‌اللهِ و کفی باللهِ وکیلا» (و بر خدا توکّل کن، که خدا برای توکّل [و اعتماد] کافی‌ست) و البته در تقریباً ۱۰جای دیگر هم خداوند مشابهِ این مفهوم را فرموده است در قرآن. به خداوند باید توکّل و اعتماد کرد، چون کامل است و گرهِ همه‌ی مشکلات به دستِ او باز می‌شود و اول و آخر و ظاهر و باطن اوست و معبود و معشوقِ بنده‌اش نیز هم. یعنی او آن کسی‌ست که هیچ بالاتر و به‌تری از او نیست برای دوست‌داشتن و عشق‌ورزیدن و تقرّب و کفایتِ امور. گفت: «إلهی هَب‌لی قلباً یُدنیهِ مِنکَ شَوقُه»۷ (معبودم به من دلی بخش که مشتاقِ قربِ تو شود). باید به او توکّل کرد چون أعلم است و وقتی که او سرپرست و یاورِ انسان باشد۸، هیچ دشمن و بدخواهی نمی‌تواند بر انسان تسلّط و ترفیع پیدا کند. پس خداوند به عنوانِ معشوقْ عاشقش را کافی‌ست. دلیلِ این کفایت هم مشخّص است. امّا آیا در عشق‌های بینِ انسان‌ها هم معشوقْ عاشق را کافی‌ست؟ در پاسخ باید گفت بله! در عشق‌های بینِ انسان‌ها هم معشوق یک «انتخاب» است (یعنی باید باشد) و وقتی که معشوق یک «انتخاب» باشد، از نظرِ عاشق کامل‌ترین و به‌ترینِ انسان‌هاست. حالا نه این‌که یک‌هفت‌میلیاردُم باشد و تافته‌ی جدابافته؛ امّا هم‌این‌که بینِ آدم‌های موردِ مواجهه‌ی عاشق، به چشمِ او آمده و برجسته شده و فرآیندِ شناخت و انتخاب و دل‌بستن طی شده یعنی خاص بوده که این اتفاق افتاده و این خاص‌بودن یعنی هم‌آن به‌ترین‌بودن. به‌ترینِ آن عاشق. نه به‌ترین انسانِ روی زمین در قیاس با هفت‌میلیارد آدم.
معشوقْ برای عاشق کافی‌ست. این جمله‌ای‌ست که باید ملکه‌ی ذهن و خاطرِ عاشق باشد. این فرض را هی باید تکرار و تأکید کرد. هم‌آن‌جور که خداوند هم در قرآنش بارها و بارها این جمله را تأکید کرده. حتا برای کسی مثلِ رسول‌الله۹. به‌هرحال انسان فراموش‌کار است و بعضی چیزها را اگر مرور نکند، آرام‌آرام ممکن است به دستِ فراموشی بسپارد و فراموش‌کردنِ این مسئله اوّلینِ قدمِ دورشدنِ عاشق است از معشوق و خدای نکرده می‌تواند مقدّمه‌ی بی‌وفایی یا زبانم لال خیانت بشود که گفت: «از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَنْد چیست؟»۱۰.
مرورِ این فرض و پیشانی‌نوشت‌کردنش بر عهده‌ی عاشق است به‌تمامه. این وظیفه‌ی اوست که این اصل را فراموش نکند. امّا، در عشق‌های بینِ انسان‌ها، حسبِ هم‌آن توضیحاتِ بالا که معشوق هم خواه‌ناخواه در مقامِ عاشقی قرار می‌گیرد و عاشقی می‌کند، او (یعنی معشوق) هم به‌تر است که دو مسئله را در دوساحت و شأن فراموش نکند. یکی تلاش برای کفایتِ عاشق در شأنِ معشوقی‌ست و دیگری این‌که اگر در مقامِ عاشقی قرار گرفت یا به عبارتِ دقیق‌تر وقتی که عاشقانه عاشقش را دوست داشت، او هم فرض کند که عاشق برای او کافی‌ست. این دو مورد به‌علاوه‌ی آن فرض و وظیفه‌ی عاشق، به‌نظرم خیلی مسائلِ بااهمیتی هستند. خاصّه در روزگاری که به‌سر می‌بریم. زمانه‌ی رنگ‌ها و هیجانات و شلوغی‌ها. منِ عاشق باید فرضم این باشد که معشوقِ من کامل‌ترین و به‌ترین انسانِ روی زمین است برای من. باید هی تأکید کنم برای خودم که معشوقم مرا کافی‌ست، معشوقم مرا بس است. تا عاشقی را فراموش نکنم و در امنیتِ عشق باقی بمانم. حتا اگر معشوق دل کَنْد یا سرد بود یا خدای نکرده بی‌وفایی کرد و زبانم لال خیانت هم نباید از این فرض دست بکشم و ایمانِ آخرتیِ عاشقانه‌ام را به جهنّمِ دنیاییِ یک خیانت ببازم. از آن‌طرف معشوق هم اگر پذیرفت که معشوقِ من باشد، باید نیم‌نگاهی به این مسئله داشته باشد که یکی از الطافِ او در حقِّ منِ عاشق می‌تواند این باشد که کمی تلاش کند برای نقشش. کمی، فقط کمی تلاش کند برای این کسوتِ «کافی‌بودن». البته این لطفِ اوست، نه وظیفه‌اش. هم‌آن‌جور که لطفِ خداوند است، نه وظیفه‌اش و البته که خداوند چه خوب این لطف را وظیفه‌وار در حقِ بنده‌گانش تمام کرده و می‌کند. و باز معشوق در مقامِ عاشقانه‌ محبّت‌ورزیدنش پسندیده است اگر فرض کند عاشقش برای او کافی‌ست؛ حتا اگر در واقعِ امر این‌گونه نباشد هم اگر ماجرای عشق یک فرآیندِ «انتخابی» بوده باشد پسندیده‌ است، بل‌که درست‌تر است که فرض‌ها چنین حال و حالتی داشته باشند.
به‌نظرم چاره‌ و درمانِ برخی دردهای روزگارِ ما هم‌این است. هم‌این موضوعِ بااهمیّتِ ساده. هم‌این ساده‌ی سخت. هم‌این سختِ ساده. ما آدم‌ها گاهی زود گولِ نسخه‌های مجعول و کاذبِ عالَم را می‌خوریم. دنیازده‌گی و فاصله از ادبیاتِ خداوند خُلق و خوی ما را تغییر داده. شک می‌کنیم، تردید می‌کنیم، بعضی دروغ‌ها را زود باور می‌کنیم. برای‌مان نسخه‌ی مزاجِ سرد و گرمِ زن و مرد و علّتِ مشروع و معقولِ جداشدن‌ بودنِ این مسئله‌ی کوچک را می‌پیچند و ما ساده‌لوحانه و بعضاً مذبوحانه باورش می‌کنیم. برای‌مان کتاب می‌نویسند راجع‌به تفاوت‌های رفتاری و فیزیولوژیکِ زن و مرد؛ یک‌سری واقعیت و غیرِواقعیت و درست و نادرست را تنگِ هم چاپ می‌کنند می‌دهند دست‌مان، فکر می‌کنیم واقعیت یعنی حقیقت. فکر می‌کنیم «بودن» یعنی «درست‌بودن». فکر می‌کنیم تفاوت یعنی علّتِ مشروعِ دورشدن و جداشدن و بی‌وفایی و خیانت. فکر می‌کنیم همه‌ی زنده‌گی، همه‌ی عشق، همه‌ی دوست‌داشتن یعنی طبعِ گرم و سرد در رخت‌خواب!
قصّه‌ی بس‌یاری از بی‌وفایی‌های روزگارِ ما قصّه‌ی دوری از گفتمانِ خداست. گفتمانِ خدا هم گفتمانِ پیچیده و عجیب و غریبی نیست. گفتمانِ خدا، گفتمانِ محبّتِ محض و دوست‌داشتنِ بی‌شائبه و پاک و صادقانه‌ست. منتها ما آدم‌ها (خودم را می‌گویم بیش‌تر) صداقت را جرم می‌پنداریم و ضدِّارزش. آینه را حسبِ آینه‌گی‌اش با سنگ هدف می‌گیریم و اساساً با آینه‌‌هایی خوش‌تریم که خیلی راست‌گو هم نباشند۱۱. بس که عشق را کوچک فرض کرده‌ایم و این ماجرای جدّی را شوخی گرفته‌ایم. قصّه‌ی بی‌وفایی‌های روزگارِ ما، قصّه‌ی باورکردنِ پلشتی و زشتی، در زرورقی از «آزادی» عوضِ «صداقت» و «پاکی»ست که به علّتِ ذاتِ حقیقی و زلال‌شان هیچ‌گاه زرورق‌پیچ نمی‌شوند. قصّه‌ی بی‌وفایی‌های ما، قصّه‌ی زودتسلیم‌شدن و عدمِ پای‌مردی روی انتخاب است و تبعاً زودسردشدن و زود دل‌باختن.
ما آدم‌ها عاشقی را باید از درخت‌ها یاد بگیریم. کِی، کجا کسی دیده که درخت‌ها درختی‌شان را در تغییراتِ سرد و گرمِ فصول از دست بدهند و استعفا بدهند از درخت‌بودن که ما آدم‌ها با کم‌ترین سردی و گرمی استعفا می‌دهیم از عاشقی و عشق؟ درخت، همه‌ی برگ‌ها و سبزی‌اش را گاه در یک سرمای زمستانی و پاییزی از دست می‌دهد، عریانِ عریان می‌شود، امّا نمی‌گوید نمی‌خواهم درخت باشم. حتا اگر بشکند و بخشکد و بمیرد هم «درخت» می‌میرد. ما آدم‌ها امّا گاه با یک نسیمِ خنکِ بهاره هم احساسِ سرما می‌کنیم و این سرما را باور می‌کنیم و با سوزِ زمستان اشتباهش می‌گیریم و فرض‌مان این است که سوزِ زمستان یعنی پایانِ عشق و همه‌چیز تمام. غصّه‌ی قصّه‌ی بی‌وفاییِ روزگارِ ما این است که عشق را یک قراردادِ تجاریِ فسخ‌شدنی پنداشته‌ایم، در صورتی که اولین و آخرین آیه‌ی قرآنِ عشق «عاشق شو و در عشق بمیر» است از نظرِ من.
امیدوارم عمقِ باور و ایمانِ ما به عشق‌های‌مان و به تبعِ آن عمرِ عشق‌های‌مان زیاد باشد و طولانی. جهانِ عشق‌های تاابد، جهانِ صلح و صفا و مداراست. جهانِ پاکی و امنیت است. عجیب نیست این‌که به عدمِ پاکی و عدمِ امنیتِ این‌روزهای جهان خرده می‌گیریم امّا تلاشی در جهتِ تداومِ عشق‌ها نمی‌کنیم؟ بل‌که بعضی‌مان تیشه برمی‌داریم و می‌افتیم به جانِ ریشه‌ی درختِ عشق؟ این تیشه می‌تواند دوخط شعر باشد، یا یک غزل، یک سریال، سکانسی از یک فیلم، تصویری، رفتاری یا حرفی و کلامی و خوشا مؤمنانِ عشق. آنان‌که باوری دارند خداوندانه و جان هم اگر بدهند، ایمان‌شان را نمی‌بازند.

۱. إن‌اللهَ یَحِبُّ‌التّوابین (بخشی از آیه‌ی ۲۲۲ سوره‌ی بقره).
۲. بِذِکرِاللهِ تطمَئِنّ‌القلوب (بخشی از آیه‌ی ۲۸ سوره‌ی رعد).
۳. حافظ.
۴. حافظ.
۵. صائب.
۶. العدل یضع‌الأمور فی مواضعها (سخنی از حضرتِ علی).
۷. مناجاتِ شعبانیه.
۸. واللهُ أعلَمُ بِأعدائکم و کفی باللهِ ولیّاً و کفی باللهِ نصیرا (آیه‌ی ۴۵ سوره‌ی نساء)
۹. یا أیّهالنّبیُّ! حَسبُکَ‌الله (بخشی از آیه‌ی ۶۴ سوره‌ی أنفال)
۱۰. فاضل نظری.
۱۱. آئینه خیلی هم نباید راست‌گو باشد/ من مایه‌ی رنجِ تو هستم، راست می‌گویی؛ (فاضل نظری)

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با تمامِ وجودم به تو روی آورده‌ام...

|أَقبَلتُ بِکُلّی علیک.../ دعای بیست‌وهشتمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پروژه‌ی مسجدِ روستای مالحه

گاهی‌‌اوقات خاطراتْ خودشان را به تو می‌چشمانند! این‌گونه که: به دلیلی داری آرشیوِ عکس‌هایت را می‌گردی و خیلی هم عجله داری برای انجامِ کارت. ناگهان یک‌ عکس یا یک پوشه از عکس‌ها متوقّفت می‌کنند. قبل از هرچیز تهِ دلت خالی می‌شود و یک‌جور تداعیِ درلحظه رُخ می‌دهد برایت. پرت می‌شوی به آن زمان و فضا و احساس می‌کنی چه‌ دور و چه نزدیک است به تو، یا تو چه‌ دور و نزدیکی به آن زمان و فضا و حال. بعدْ سرعتت کُند می‌شود و کارَتْ می‌ماند و اصلاً فراموش می‌کنی برای چه کاری آمده بودی سراغِ این پوشه و عکس‌ها. زمان بی‌رحمانه و به سرعت از تو فاصله می‌گیرد و تو هم در جهتِ مخالف فاصله‌ای مشابه را تا گذشته، تا تاریخِ آن عکس، تا آن فضا و احوال طی می‌کنی.

می‌روی هویزه، می‌روی بستان، می‌روی سوسنگرد، طویبه، مالحه... حیاطِ مدرسه‌ی «انقلابِ اسلامی» را رد می‌کنی و می‌روی کنجِ آن کلاسِ 20متریِ پتوپوشْ کِز می‌کنی برای خودت. هنوز هیچ‌کدام‌تان درس را تمام نکرده‌اید. نه در نخِ ازدواجید و نه اشتغال. غنیمت نمی‌خواهید از غنای کشورتان. نه آن‌قدر بی‌کارید که به سیاست کار داشته باشید و نه آن‌چنان دوخته‌ شده‌اید به روزمرّه‌گی که طلب‌کار باشید از زمین و زمان. سرشارید از حس‌های خوبِ نوع‌دوستانه. (حتا جعلی‌ و ریاکارانه‌اش هم که مثلاً در توست، باز مثبت است). مثبت است چون نه گزارشِ کار قرار است تحویلِ کسی دهید، نه امضاء کرده‌اید و قرارداد بسته‌اید و تعهد داده‌اید و نه اصلاً کسی آن‌جا هست که خوشش بیاید یا نیاید از کارکردن‌تان یا کارنکردن‌تان.

خودتی و کودکانِ برهنه‌پای روستای لبِ مرزِ بی‌هیچچیِ آفتاب‌سوخته‌ی انگار در دست‌گاهِ عدالتِ خدا فراموش‌شده‌ی محرومی که پیشِ چشمانت است. بخواهی هم نمی‌توانی نیّتِ درب و داغان داشته باشی. ریا امکان‌پذیری‌اش به صفر میل می‌کند در آن شرایط. والله این را بلوف نمی‌زنم. من تهِ ریاکارهای عالَمم. خودم و خدا خوب می‌دانیم. من تهِ منافقین و ظاهرفریب‌های جهانم. امّا هم‌این منِ مخدوشِ لاابالیِ عاصی هم در جوِّ درست‌کاری و «کار» بودم آن‌جا.

یک عکس، یک خاطره‌ی چفت‌شده به یک عکس، یک لب‌خند، یک مسواک و خمیردندانی که در دست‌های نوباوه‌ی طفلکی‌ست و انگار جهان را داده‌اند بهش، این حالتِ «جواد مصطفی‌لو» و لاغری‌اش حتا و شکمش که از فرطِ لاغری دارد از کمرش می‌زند بیرون و چفیه‌ی کارگری‌بسته‌اش و حالتِ دست‌هایش و این‌که در پرس‌پکتیو دستش حائل شده روی سرِ دخترک و سوی نگاه‌هاشان و جهاتِ مختلفِ حرکت‌شان، همه‌ و همه فارغ از هنرِ عکّاسش که محمّدحسین بود، کافی‌ست تا خرابت کند، تا چندبار بمیری پیشِ خودت از این‌همه فاصله‌ای که گرفته‌ای از آن فضا.

برادرِ گرامی‌ام آقارضا امیرخانی چندسالِ پیش در هم‌چه شب‌هایی در یک مصاحبه‌ی تله‌ویزیونی، ضمنِ تعریف‌هایشان از مأجوربودنِ کارهای جهادیِ صِرف، حالتِ متعالی در کارهای جهادی را استفاده از تخصص دانسته بود و دورنشدن از فضای تخصصی را به‌تر دانسته بود. ضمنِ احترام به این فرمایش و اقرار به این‌که شأنِ صدور و صدقِ این گفته را می‌فهمم، حسبِ تجربه‌ام می‌خواهم بگویم نَفْسِ کارِ «یدی» و بیل و کلنگی موضوعیت دارد برای نسلِ ما. نسلِ ما شهرستانی‌اش هم «شهری» بار آمده و چه بخواهی، چه نخواهی آدمِ کارهای بدنی نیست. (البته بچه‌های روستا را سوا می‌کنم، آن‌ها اهلشند اتفاقاً). به‌جز این، بعضی از روستاهای ما مثلِ هم‌این مالحه هیچی ندارند. کجا بنشینی و چه بگویی برای روستاییانی که فقط به نانِ لواش زنده‌اند و تخمِ مرغ و نمک و خرما؟ آموزشِ چه؟ همه که مهندسِ معمار و عمران نیستند که در جهتِ تخصص‌شان کارِ جهادی کنند. عرضه و تقاضا و ریاضی هم انصافاً به کارِ معادنِ سنگِ خوزستان نمی‌آید که سنگ‌های‌شان از فرطِ درشتی به صخره می‌مانند. باید بیفتی به جانِ پِیِ ساختمانی که معلوم نیست نقشه‌اش را کدام رودباری یا بمی‌زاده‌ای کشیده که این‌همه پی‌اش را محکم گرفته در آن بیابانِ برهوت و بیش‌تر از آن به جانِ خودت که مجبور کنی خودت را به واندادن و نبُریدن و ماندن پای کار. باید دست ببری به بیل و کلنگ و پتک و فرغون. دوروزِ اول فقط گایدنسِ تعویضِ خُلق و خوی پوستِ دستت است و بعدش اگر خیلی اهل باشی سعی می‌کنی مایه بگذاری و کار را سرسری انجام ندهی. بااحترام به آن نظرِ دل‌سوزانه و درست، احساس می‌کنم «بنّایی» موضوعیت دارد در کارِ جهادی در روستاهای محروم. البته ضمنِ بنّایی، اعتمادسازی بینِ شما و روستاییان -خصوصاً در ابتدا بچه‌های روستا و جوان‌ترها- اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم وقتی صدقِ نیّتت را باور کردند راهت می‌دهند به حریم‌شان. دلِ مردمِ روستا، خصوصاً روستاهای جنوب، مثلِ سفره‌هاشان یک‌رنگ و ساده و شفّاف و صادق است. آن‌وقت می‌شود کم‌کم نگاه و فکر را هم آپ‌گرید کرد. چه در ابتدا مالِ خودت را و چه اگر لازم بود مالِ طرفِ مقابلت را. تغییر می‌کنی و تغییر می‌دهد به خواستِ خودش و با دستِ تو که وسیله‌ی کوچکِ اویی. خلاصه جوادجان عکست تا کجاها که نبُردم. به قولِ شهابِ حسینی* این بود انشای من. (ربطِ بینِ ستاره‌ها را یوتوب می‌داند...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرا از کسانی قرار ده که در آسوده‌گی مخلصانه می‌خوانندت،
چونان بی‌چاره‌گانت هنگامه‌ی درمانده‌گی.

|إجعلنی مِمَّن یَدعوکَ مُخلِصاً فی‌الرَّخاءِ دُعاءَ‌المُخلِصینَ‌المُضطَرّینَ لَکَ فی‌الدُّعاء./ دعای بیست‌ودومِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا اگر رشته‌ی پیوندت را از من بگسلی،
باز هم برای رسیدن به هریک از آرزوهایم راهی جز تو نمی‌یابم.

|أللهم إنّک إِنْ‌قَطَعتَ‌عنّی سَبَبَک، لم‌أجِدِ‌السَّبیلَ إلی شیءٍ مِن أملی غَیرَک./ دعای بیست‌ویکم صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه بس‌یار عیب‌ها که از من پوشیده‌ای و رسوایم نکرده‌ای،
و چه بس‌یار گناهانِ مرا که نهان داشته‌ای و بدان‌ها شهرتم نداده‌ای،
و چه بس‌یار آلوده‌گی‌ها که بدان‌ها آلوده گشته‌ام و تو از آن‌ها پرده برنگرفته‌ای
و نشانِ بدنامی بر گردنم نیفکنده‌ای؛
پس ای معبودِ من، ستایش برای توست.

|کَم مِن عائِبَةٍ سترتها‌علیَّ فَلَم‌تَفضَحنی، و کم مِن ذَنبٍ غَطَّیتَهُ‌علیَّ فلم‌تَشهَرنی، و کم مِن شائِبَةٍ أَلمَمتُ‌بها فلم‌تَهتِک‌عَنّی سِترَها و لَم‌تُقَلِّدنی مَکروهَ شَنارِها؛ یا إلهی، فلک‌الحمد./ دعای شانزدهمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آیا انسان‌ها (آن‌ها که به خداوند معتقدند و به‌طورِ اخص اهالیِ دین) باید رفتارهای خداوند یا خصوصیاتِ او را در زمین بازتولید کنند؟ یعنی آیا لازم است انسان‌ها صفاتِ خداوندی را در خودشان پرورش دهند و سعی‌شان در آن جهت باشد؟ اگر بله تا چه اندازه و اگر خیر به چه دلیل؟

نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از تو ناامید نخواهم شد،
زیرا درِ بازگشت به سوی خود را به رویم گشوده‌ای.

|لاأَیْأَسُ مِنکَ و قَد فَتَحتَ‌‌لی بابَ‌التَّوبَةِ إلیک./ دعای دوازدهمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهادت می‌دهم که جز «الله» خدایی نیست و «محمّد» فرستاده‌ی (برگزیده‌ی) اوست و «علی» ولیّ‌اش. من ام‌روز دوباره و از نو تسلیمِ اسلامِ محمّدی‌ می‌شوم. ام‌روز صحیفه‌ی سجّادِ این خاندان مسلمانم کرده دوباره. بس که همه‌چیز در این مناجات درست نشسته سرِ جای خودش. هم عقل است، هم عشق. وَه که چه زیباست. چه‌قدر ژرف است بحرِ این عبارات. ببینید چه‌قدر «جان» است:

«خدایا، سه‌چیز مرا باز می‌دارد از این‌که خواسته‌ی خود را با تو در میان گذارم؛ و یک‌چیز مرا بر آن وا می‌دارد:
فرمانی که داده‌ای و من در عمل به آن کُندی کرده‌ام، کاری که مرا از آن بازداشته‌ای و من به انجام‌دادنِ آن شتاب ورزیده‌ام، نعمتی که به من ارزانی داشته‌ای و من در سپاسِ آن کوتاهی نموده‌ام، سه‌چیزی هستند که مرا باز می‌دارند.
اما بخشش و نیکیِ بس‌یارِ تو به کسی‌که رویْ به درگاهت آورده و با خوش‌بینی به سوی تو آید، مرا به گفتنِ خواسته‌ام بر می‌انگیزد؛ چه‌را که هر احسانِ تو بخششِ بس‌یار است، و هر نعمتِ تو نعمتی بی‌سابقه.»

خودمانیِ این فراز یعنی دلایلِ شرم‌کردن و به تو پناه‌نیاوردنِ من بیش‌ترند از دلایلِ به تو پناه‌آوردن. امّا، آن‌قدر مهربانی، آن‌قدر خوب و بزرگ‌واری و آن یک دلیل امیدوارم می‌کند که باز هم با همه‌ی این تفاسیر و با همه‌ی ناسپاسی‌هایم از تو به تو پناه می‌آورم. تو مستغنیِ از منی، من محتاجِ توام. جز تو کسی را ندارم. جز تو مأوایی و کهفی ندارم تا التجاء بَرَم و امانم باشد. فقط تویی، فقط تو را دارم. بدِ بدم و تو خوبِ خوب، امّا باز هم می‌آیم سراغِ خودت، می‌افتم به پای خودت. أشهد أن‌ لاإله إلّاالله...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

[تنها] تویی که به هرکس بخواندت مهر می‌ورزی
و هرکه را که ندایت دهد جواب می‌گویی.

|إنَّکَ رحیمٌ بِمَن دعاک و مُستجیبٌ لِمَن ناداک./ دعای یازدهمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من از همه به تو محتاج‌ترم...

|أنا أَفقَرُ‌الفُقَراءِ إلیک.../ دعای دهمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا اگر اراده کنی که ما را بیامرزی، این از فضلِ توست؛
و اگر اراده‌ات بر کیفردادن‌مان باشد، [این نیز] از عدلِ توست.

|أللَّهمَّ إِنْ تَشَأْ تَعفُ‌عَنّا فَبِفَضلِک، و إنْ تَشَأْ تَعَذِّبنا، فَبِعَدلِک./ دعای دهمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای پروردگارِ من، از آن‌چه بر سَرَم آمده [دل‌تنگ و] بی‌طاقتم؛
و [جانم] پُر شده از اندوهی که بر من وارد آمده است،
و [تنها] تو توانایی بر زدودنِ این اندوه و دفعِ آن‌چه بدان گرفتار شده‌ام؛
پس با من چنین کن، اگرچه که شایسته‌ی آن نباشم
ای صاحبِ عرشِ عظیم!

|فقد ضِقْتُ لِمانزل‌بی یا ربِّ ذَرْعاً!* وامْتَلَأْتُ بِحَمْلِ ماحَدَثَ عَلَیَّ هَمّاً، وَ أَنْتَ‌الْقَادِرُ على کَشْفِ مامُنیتُ‌بِهِ، وَ دَفْعِ ماوَقَعْتُ‌فیه، فَافْعَلْ‌بِی ذَلِکَ و إِنْ‌ لَمْ‌أَسْتَوْجِبْهُ مِنْک، یَا ذَا‌الْعَرْشِ‌الْعَظیم./ دعای هفتمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

* «ذرع» به معنای مقایسه و تقدیرِ طولِ اشیاءست. از «ذراع» گرفته شده که دست را گویند از نوکِ انگشتان تا آرنج و قدیم مقیاسِ اندازه‌گیریِ خیّاطان بوده و معادلِ مترِ ام‌روزی. «ضاق [بالأمرِ/ به] ذرعا» امّا یک عبارتِ کنایی‌ست در عربی به معنای بی‌چاره‌گی و بی‌مَخلَصی. مانندِ خیّاطی که به هرچه متر و ذرع که دارد پارچه‌ای را اندازه می‌گیرد، امّا پارچه به قامتِ موردِ نظر اصطلاحاً درنمی‌آید. عرب به آن استیصال، عجز، بی‌تدبیری، اضطراب و به آن حالتِ بن‌بست که طاقتِ آدم ضعیف و تمام می‌شود، می‌گوید ذرعا. و چه زیباست این اعتراف بر بی‌طاقتی و عجز نزدِ کسی که منتهای توانایی‌ست و اول و آخر و رحیم و رحمان...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو از هر مهربانی، مهربان‌تری...

|أَنتَ أرحَمُ مِن کُلِّ رحیم.../ دعای ششمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا تو را گواه می‌گیرم
و گواهیِ تو مرا بس است...

|أللَّهمَّ إِنّی أُشهِدُکَ و کَفی بِکَ شهیدا.../ دعای ششمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خسته و بی‌رمغ عرضِ خیابان را رد می‌کنم. تشنه و گرسنه و آفتاب‌زده. آن‌طرفِ 4راه شلوغ است. اول گمان می‌کنم شاید تصادفی شده باشد مثلِ همه‌ی تصادف‌های معمولیِ در ترافیک. امّا انگار دعواست. شاید دعوای بعد از تصادف. ویرم می‌گیرد بروم نزدیک‌تر ببینم چه خبر است روزِ اولِ ماهِ مبارکی!

این‌جور که به‌نظر می‌رسد از تصادف خبری نیست. راننده‌ی پژوی شخصیِ مسافرکش و دوجوان با لباسِ نظام (که لباسِ سربازیِ غیرِوظیفه‌ی ارتش است به‌گمانم) مشاجره‌ی شدیدِ لفظی دارند و از جمله‌های بُریده‌ی یکی از دوجوان متوجه می‌شوم دعوا بر سرِ کرایه‌‌ای‌ست که انگار راننده بیش‌تر طلب‌ کرده و جوان دارد می‌گوید من همیشه این مسیر را فلان‌قدر می‌روم. راننده آرام‌تر است و یکی از دوجوان به شدت پرخاش‌جو به‌نظر می‌رسد و معترض. کار بالا می‌گیرد و آن جوانِ عصبانی زیپِ دهانش را می‌گشاید و شروع می‌کند به فحّاشی. آن هم از بدترینِ انواعش! خلاصه جوان که می‌بیند دور و برش شلوغ‌تر هم شده صدا را می‌برد بالا و فحّاشی را رکیک‌تر و مشمئزکننده‌تر ادامه می‌دهد. راننده با این‌که هیکلش دوبرابرِ جوان است آرام‌ است و میلی به زدوخورد و فحّاشی ندارد. حتا یک فحش هم از او نمی‌شنوم. تعدادی بچه‌مدرسه‌ای با گوشی‌های‌شان یواشکی فیلم‌برداری می‌کنند و می‌خندند و «ایول‌ایول» می‌گویند. باقیِ مردم یا بی‌خیال‌ند یا دارند جوانِ فحّاش را آرام و دور می‌کنند. حواسِ کسی به راننده نیست. جوری با آن جوانِ فحّاش برخورد می‌کنند که انگار صاحب‌مجلس است و داغ‌دیده. دوش و بالش را می‌مالند. با رفتارشان به او حق می‌دهند و کاری می‌کنند که او با اقتدارِ بیش‌تری فحّاشی کند. با حمایت‌شان از او برای فحش‌هایش حاشیه‌ی امن می‌سازند. می‌روم جلوتر. نگاهم می‌افتد به درونِ ماشین. می‌بینم یک دخترخانمی آرام روی صندلیِ عقبِ ماشین نشسته است و سرش را انداخته پایین. چندلحظه خیره می‌شوم به زمین. یک نَفَسِ عمیق می‌کشم. از آن‌ها که قفسه‌ی سینه باد می‌شود و بازدمش داغ است. کوله را آرام از روی دوشم درمی‌آورم و می‌گذارم کنارِ پیاده‌رو. چیزی در من دارد شکل می‌گیرد. جوانِ پرخاش‌گر دارد به درِ سمتِ راننده‌ی ماشین لگد می‌زند و تهدید می‌کند که اگر بماند فلان می‌کند و همه‌ی این‌ها با رکیک‌ترین الفاظِ ممکن دارند بیان می‌شوند و تحقیرکننده‌اند و فجیع. راننده از بس تحقیر شده سعی می‌کند حمله کند به جوان که مردمِ دورِ جوان نمی‌گذارند و با حمایت‌شان از جوان کمک می‌کنند که او باز هم به فحّاشیِ رکیکش ادامه بدهد از دور. از کوله فاصله می‌گیرم و با ردکردنِ جمعیت می‌روم سمتِ جوان. جوری که سینه‌به‌سینه می‌شوم باهاش. مثلِ خودم لاغر است امّا چندسانتی کوتاه‌تر است ازم. به من نگاه نمی‌کند. فکر می‌کند جزءِ هم‌آن مردمِ دل‌داری‌ده‌ هستم که آمده‌ام تسلّایش بدهم. یک لحظه که می‌رود بینِ فحّاشی‌اش نَفَس بگیرد دست می‌اندازم دورِ یقه‌ی لباسِ فُرمش و صدایم را تا آن حدّی که می‌شود فریاد می‌کنم و می‌گویم ساکت شو! دهنتو ببند! ساکت باش! چیه این‌قدر فحش می‌دی؟ عُرضه داری بزن تو گوشش. فحش نده. ناموس می‌فهمی یعنی چی عوضی؟ ببند دهنتو. ببند دهنتو. ببندش...

جوان وا می‌رود. نه از این‌که ترسیده باشد که شاید هم واقعاً ترسیده، امّا احساس می‌کنم بیش‌تر از این‌که انتظارش را نداشته یکی آن‌وسط به او گیر بدهد، وارفته. آدم‌های دوروبرش با تعجب نگاهم می‌کنند. ساکت‌ند. بعد از چندثانیه یکی‌یکی حرفِ مرا تکرار می‌کنند. آن‌قدر شلوغ می‌شود که جوان می‌ترسد حتا کلمه‌ای دیگر به زبان بیاورد و مثلاً جوابِ مرا بدهد. مردُم هلش می‌دهند سمتِ خیابان. جوانِ فحّاش راه را می‌گیرد و با دوستش می‌روند. سربرمی‌گردانم راننده را ببینم. می‌بینم او هم دنده را چاق کرده و دارد حرکت می‌کند. کوله را برمی‌دارم. گرسنه و تشنه و آفتاب‌زده به راهم ادامه می‌دهم. تعدادی بچه‌مدرسه‌ای دارند از ویدئویی که چه‌قدر بگیر می‌شود اگر برود روی یوتوب حرف می‌زنند و می‌خندند...

نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |