گفتن

گفتن

λεγειν

دوست‌داشتن و دل‌بسته‌گی و در معنای غاییِ آنْ «عشق» مثلِ ریشه‌دواندنِ درختان است. یک درخت در ابتدا -چه دانه باشد و چه نهال- در اوجِ بی‌ربطی و استقلالِ از خاک قرار دارد. امّا وقتی آن دانه یا نهال در مجاورتِ خاک، خاکِ مستعد و مرطوب و پذیرا قرار می‌گیرد، تدریجاً ریشه می‌دواند و ربط و بستش را بیش‌تر و بیش‌تر می‌کند. اگر دانه باشد سر می‌زند از خاک و کم‌کم ساقه‌ای و برگی و باری و اگر نهال باشد هم یواش‌یواش جان می‌گیرد و ساقه‌اش را محکم می‌کند روی ریشه‌اش. آن‌هایی که نهال‌ کاشته‌اند می‌دانند که تا مدت‌ها نهال را به چوبی محکم و منوط می‌کنند تا کج نشود و نشکند. بعد که نهالْ ریشه دواند و با محیطِ جدیدش سازگاری پیدا کرد، آن چوب اعرابش را از دست می‌دهد و نهال می‌تواند روی پای خودش بایستد.

عشق ریشه‌ای‌ست که آدم‌ها در هم می‌دوانند. هرروزی که در هوای عشق شب می‌شود، یک‌روز به عمرِ درختِ عشق می‌افزاید و تاری به تارهای ریشه‌های دوانده‌‌شده در خاک. عشق هرروز ریشه می‌دواند و ریشه می‌دواند. آن‌قدر که ساقه محکم شود و نهالْ درخت و درخت، پُربار و برگ و استوار و عظیم.

درختِ عشق مراقبت می‌خواهد و صبر. اساساً هر درختی در عالَم مراقبت می‌خواهد. خاصّه درخت‌های غیرِهرز و محصول‌دار. آن‌ها که درخت‌کاری را تجربه کرده‌اند می‌دانند که این حرف یعنی چه. مثلاً یک نهالِ پرتقال -که از زودمحصول‌ده‌ترین درخت‌هاست- هم لااقل چهارپنج‌سال صبر و مراقبت می‌خواهد تا به محصول و میوه بنشیند. ضمنِ این‌که درخت، در همه‌ی آن سال‌های ابتدایی هم درخت است، امّا آن‌چیزی که بعد از سال‌های ابتدایی می‌شود، چیزِ دیگری‌ست. درختِ عشق، بعد از مراقبت‌هایی ابتدایی، درختِ جان‌گرفته‌ی به‌محصول‌نشسته‌ی مستقلّی می‌‌شود که دیگر گزندها و بادها نمی‌توانند به راحتی سستش کنند و بشکنندش. درختْ تن‌مند که شود، سینه‌اش ستبر می‌شود مقابلِ طوفان‌ها و وقایع و جالب این‌جاست که از آن پس، هر امتحان و ابتلایی می‌تواند سربلندتر و محکم‌ترش کند. چه‌را که تجربه‌دار شده و یاد گرفته که از خودش مراقبت کند. این رازِ هستی‌ست و گمان می‌کنم عشق این‌گونه ماجرایی‌است.

امّا خارق‌العاده‌ترین و دردناک‌ترین قسمتِ ماجرا قطعِ درخت است. در هیچ کجای عالَم، هیچ نجّار و چوب‌فروشی سعی نمی‌کند درخت را از ریشه درآورد. برای این‌که نمی‌تواند! درآوردنِ یک درخت از ریشه از سخت‌ترین کارهای عالَم است، چون آن‌قدر این درخت گره‌به‌گره ریشه دوانده و تاریده است در دلِ خاک که هیچ بازویی را یارای درآوردنِ آن نیست. مگر تقدیرِ خدا سیلی بفرستد و رانشی و چه شود که درختی از ریشه دربیاید. انسان‌ها امّا برای قطعِ درخت سراغِ ریشه نمی‌روند و از بُن ارّه‌اش می‌کنند و چه تلخ و دردناک است این صحنه. هرکس قطعِ یک درخت را دیده باشد تصدیق می‌کند که صحنه‌ی دردناکی‌ست. آن صدای ناله‌واری که از جانِ چوبینِ درخت درمی‌آید، اکراه و استصعابی دارد که قلبِ آدم را به درد می‌آورد. عشقْ یک هم‌چه وضعیتی دارد. وقتی بخواهی یا بخواهد یا بخواهند که قطعش کنند، درد دارد و این درد می‌پیچد به همه‌ی جانت. درآوردنِ درخت از ریشه ممکن نیست و قطعِ درخت از بن اتفاقِ دردناکی‌ست که خاطره‌ها و ریشه‌ها را باقی می‌گذارد در آدم‌ها و ریشه‌ی بی‌ساقه تلخ است. هم‌آن‌جور که ساقه‌ی بی‌ریشه هم.

گاهی گل‌دانی را از پای پنجره برمی‌داریم و می‌گذاریم جایی دیگر، این جابه‎جاییِ یک گل‌دان است. گاهی نهالی را در خاکی غیرِمستعد می‌کاریم و چشم‌برهم‌زدنی خشک می‌شود، این خشک‌شدنِ نهالی سُست در خاکی خشک و غیرِمستعد است. گاهی باد و طوفان‌های اول کارِ نهال را می‌سازند و می‌شکنندش، این بی‌مراقبتی‌های ابتدایی‌ست. امّا اگر نهال جان بگیرد و ریشه بدواند در خاک و ساقه‌اش سفت شود و تن‌مند و جسیم و عظیم، دیگر نمی‌شود بی‌درد و جان‌کندن و مُردن، آن درخت را از خاک، از ریشه‌اش، از حتا بُنه‌اش جدا کرد. عشق هم‌چه سازوکاری دارد و طرفین چنین وضعیتی. با بیتِ «عشق بر شانه‌ی هم چیدنِ چندین سنگ است/ گاه می‌ماند و ناگاه به‌هم می‌ریزد»۱ مخالفم. نه این‌که غلط باشد، امّا این حرف متعلق است به روز و ماه و سال‌های ابتداییِ درختِ عشق که مراقبت می‌خواهد و نگاه‌بانی و چوب‌حمائل‌کردن و رسیده‌گی. جان که بگیرد عشق، ریشه‌ها کارشان آغاز می‌شود و از اصلی‌ترین کارهای ریشه‌ها نگه‌داریِ ساقه است. در این مقطع عشق دیگر چند سنگِ روی هم چیده‌شده یا ظرفِ بلورینِ روی میزی با پایه‌های نامتوازن بر بستری از گسلِ فعّال۲ نیست. عشق از یک جایی به بعد ثبات است. البته که هیچ درختِ محصول‌دِهی نیست در عالَم که آب و آفتاب و مراقبت نخواهد. باران‌ها آبش می‌دهند به فضلِ خدا و خورشید نورش آن عشقی که پا گرفته باشد را. وظیفه‌ی ما آدم‌ها در قبالِ عشق و در ماجرای عشق این است که به ریشه‌ها فکر کنیم و با غرّشِ طوفان‌ها دل نبازیم و گمان مبریم که عشق یک اشتباهِ یک‌شبه‌ اتفاق‌افتاده‌ی در مسیری رو به زوال و محتوم به شکست است و چون تقدیر بر جدایی‌ست، پس نسبت به آن منفعل باشیم و اهلِ مسامحه و به نوعی فصل‌پذیر و تسلیم در مقابلِ بی‌همی و جدایی. عشق را باید ایستاده‌گی کرد و مقاومت و صبر. بی‌پای‌مردی و خواستن و حرارت که نمی‌شود درخت ماند در این روزگارِ رنگارنگِ هیجان‌زده‌ی عجولِ ایمان‌مُرده‌ی بی‌غیرت. باید برگردیم به ریشه‌ها. زمینْ بی‌درخت عاقبتی جز فنا و نابودی نخواهد داشت. پس خوشا عشق و خوشا عاشقانی که پای‌مردند و پی‌گیر و ریشه‌دار و وصل‌خواه.

۱. بیتی از «فاضل نظری».
۲. مضمونِ جمله‌ای از فاضل نظریِ عزیز و ارج‌مند که در برنامه‌ای تلویزیونی شنیدم.
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تصاویری از فیلمِ پرسه در مه

یکّه و تنها در یک غروبِ نم‌ناک و روبه‌بهار از اسفندِ ۸۹ رفته‌ای نشسته‌ای کنجِ سالنِ شهرِ فرنگِ پردیسِ سینماییِ آزادی و چشم دوخته‌ای به فیلمی که با نریشن/ منولوگ آغاز می‌شود و یادت می‌آید که چه‌قدر دوست داشته‌ای همیشه فیلمی را ببینی که با نریشن/ منولوگ آغاز می‌شود و شهاب حسینی سولیلوگ است و یادت می‌آید که چه‌قدر صدایش را دوست داشته‌ای همیشه و یادِ فکری می‌افتی که بعد از مصاحبه با حسین مهکام به ذهنت رسیده و برای این‌که چیزِ بیش‌تری از جمله‌های ظاهراًفلسفیِ ابتدای فیلم را از دست ندهی، افکارت را رها می‌کنی و گوش می‌سپاری به حرف‌های حسینی.

ذرّه‌ذرّه‌ی فیلم دارد می‌نشیند به جانت. پیانو را همیشه دوست‌تر داشته‌ای از هر سازِ دیگری و مناسب‌ترش دانسته‌ای برای موسیقی‌ِ متنِ فیلم و حالا داری فیلمی با این مختصات می‌بینی. سینمای دیالوگ و منولوگ را از سینمای فُرم‌گرا بیش‌تر می‌پسندیده‌ای و این فیلم انگار یک چنین فضایی دارد. شهاب حسینی را که دیگر هیچ، آن‌قدر دوستش داری که اگر «حوالیِ اتوبان» و «آناهیتا» هم بازی کند، می‌روی و باز داغ‌داغ روی پرده می‌بینی هبوطش را! جمله‌های فلسفیِ فیلم سرِ شوقت می‌آورند. خضوعیِ‌ابیانه ساختارشکنی می‌کند در فیلم‌برداری و از ریتمِ فیلم هم که نگو و نپرس و واقعاً «ما أدریک ما ریتمِ فیلم؟» که آن‌قدر خوب پیش می‌رود که نَفَسَت را در سینه حبس کرده و هیچ از جایت تکان نمی‌خوری. پیانوی حامد ثابت می‌بَرَدَت به کارهای یان تی‌یرسن و فیلم‌برداریِ خاصِّ ابیانه هم یادِ ویدئوهای تورهای او و گروهش می‌اندازدت و حتا مدلِ موی حسینی هم و برای یک کشته‌ی اَمیلی و مُرده‌ی تی‌یرسن چه اتفاقی به‌تر از این که دارد یک فیلم به زبانِ مادری‌اش در آن فضاها می‌بیند؟

در هم‌این لذائذ مغروقی که کم‌کم شباهت‌هایی بینِ شخصیتِ «امین» و خودت پیدا می‌کنی و هرچه که فیلم جلوتر می‌رود این احساس بیش‌تر می‌شود و اواخرِ فیلم هم انگار آینده‌ی نیامده‌ی توست و چه‌قدر که همه‌ی این فیلم را دوست داری و از آن بیش‌تر پایانش را هم.

حالا چنددقیقه‌ای‌ست که فیلم تمام شده و سالن تقریباً خالی‌ست و چراغ‌ها روشنند و نگاه‌های مأمورینِ سالن روی تو سنگینی می‌کند. بندِ کوله را یک‌وری می‌اندازی و قوّتت را جمع می‌کنی در نوکِ پاهایت و از ردیف و سالن و بعدتر سینما می‌زنی بیرون. دوباره از درِ جلوییِ پردیس وارد می‌شوی تا برای سانسِ بعدی هم بلیط بگیری و این‌بار بنشینی و فقط فیلم را ببینی و به لذت‌هایت فکر نکنی که متصدّیِ بلیط می‌گوید ام‌روز دیگر سانس ندارد و تو یک «اِااا»ی بلند می‌گویی و سُست می‌شوی و ناامید. گوشی را از جیبت درمی‌آوری و پیامکی می‌زنی به حسینی و از بازی‌اش و کُلاً فیلم تعریف می‌کنی و برعکسِ اغلبِ مواقع، فوری دلیورش می‌آید و او هم سرضرب تواضع می‌کند و تشکری می‌پراند و اظهارِ خوش‌حالی می‌کند.

پیش‌تر قرارت این بود که با حسینی درباره‌ی بازی‌گریِ سینمای دفاعِ مقدّس گپی بزنی برای مجلّه و او به‌هردلیل مایل به این مصاحبه نبود و راضی نشد. تصمیم می‌گیری برای «پرسه در مه» پرونده کار کنی تا شاید از قِبَلِ این پرونده بتوانی آن مصاحبه‌ی کذایی را هم بگیری! فیلمْ ساختِ ۸۸ است و در جشن‌واره‌ی هم‌آن سال اکران و تقدیر شده و اکرانِ عمومی‌اش را انداخته‌اند آخرِ سالِ بعد و خیلی احتمال دارد که بعدِ عید واردِ شبکه‌ی خانه‌گی شود. با خودت کمی فکر می‌کنی و می‌گویی صبر می‌کنم تا واردِ شبکه‌ی خانه‌گی شود و بعد پرونده را کار می‌کنیم و مصاحبه‌ها را می‌گیرم. در این فرصت سرچ می‌کنی و هرچه نقد و نظر درباره‌ی فیلم در سایت‌ها و وب‌لاگ‌ها نوشته شده را می‌خوانی و فیش برمی‌داری و نوت می‌نویسی. هرچه عکس هم از پشت و جلوی صحنه در اینترنت هست ذخیره می‌کنی در فایلِ «پرسه در مه». رئوسِ کلّیِ آن‌چه که فکر می‌کنی باید بنویسی را هم یادداشت می‌کنی و همه‌چیز مهیّاست تا بعد از آمدنِ دی.وی.دی. پرونده را بروید.

عید تمام می‌شود و پُشتش فروردین و بهار. تابستان و پاییز و زمستان هم. سالِ بعدش هم می‌آید و می‌رود و توکلی «این‌جا بدونِ من» می‌سازد و سالِ ۹۱ هم می‌آید. فیلمِ بعدیِ کارگردان واردِ شبکه‌ی خانه‌گی شده امّا هنوز از اکرانِ خانه‌گیِ فیلمِ قبلی‌اش خبری نیست و تو دیگر با مجله کار نمی‌کنی و مدت‌هاست که هوای فیلم‌نویسی از سرت افتاده و حالا در تابستانِ ۹۱، در ناامیدیِ محض بالاخره این فیلم واردِ شبکه‌ی خانه‌گی می‌شود. فیلمی که جزء به‌ترین‌های این دهه بوده بی‌شک و چه‌قدر شخصاً می‌پسندیدی‌اش و چه برنامه‌ها که برای پرونده‌اش نداشتی!

آن‌قدر دمغی که دوست نداری برای بارِ دوم ببینی‌اش. هنوز خاطره‌ی آن سانسِ تمام‌شده در ذهنت است و هنوز پوشه‌ی «پرسه در مه» را در فایلِ «دسک‌تاپ-اسفند» در درایوِ جیِ کامپیوترت داری و نوت‌های کاغذیِ گیره‌خورده را هم در جعبه‌ی مدارکت و چه‌قدر سوز دارد دیدنِ همه‌‌ی این‌ها وقتی که دیگر نه دل و انگیزه‌ای برای نوشتن داری و نه فضا و بستری برای انتشارش...

آقای بهرام‌خانِ توکلیِ کاربلد! همه‌ی هرسه‌ فیلمت را دوست دارم، قبول؛ اهلِ سینمای اقتباسی هستی، قبول؛ منشِ جوان‌مردانه‌ات را در قبالِ هم‌صنف‌هایت دیده‌ام، قبول؛ امّا آیا درست است این‌همه منتظرگذاشتنِ مخاطب؟ ۳ســــــال! چه‌طور توانستی کارگردان؟!

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تخلّصِ برخی از مشاهیرِ شُعَرای قدیم -خاصّه شاعرانِ قرن‌های نه و ده- همیشه قلقلک‌دهنده و جالب بوده برایم. شاعرانی نظیرِ رسمی (فغفور)، وحشی، عالی، منصف، حزین، شوقی، تأثیر، اثر، عالی، مفتون، اخوی و غیره. حالا این قلقلک کارِ خودش را کرده و می‌خواهم به تگِ «شوخیِ» این‌جا مطلبی اضافه کنم. از این جهت توجه‌تان را به یک‌سری تخلّصِ پیش‌نهادی (از طرفِ خودم) برای برخی از شُعَرای بی‌تخلّص و اسم و رسمِ ام‌روزگار جلب می‌کنم:

استرسِ کاشانی
مفلوکِ بوشهری
استیصالِ ارومیّه‌ای
غم‌گینِ کرجی
مستهلکِ تنکابنی
تفاوتِ طهرانی
رنجِ مشهدی
خوش‌حالِ رامسری
وسیعِ شیرازی
لوسِ سمنانی
اضمحلالِ زنجانی
تخریبِ کرمانی
کبابِ کاشمری
عربده‌ی قائمشهری
محتضرِ میبدی
مشمئزِ بیرجندی
حیفِ اصفهانی
قتیلِ قمی
اشتباهِ تبریزی
و...
نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا، هرکه را تو یاری کرده‌ باشی،
یاری‌نکردنِ دیگران زیانش ندهد.*

|أللَّهمَّ إِنَّک مَنْ والَیْتَ، لَمْ‌یَضْرُرْهُ خِذْلَانُ‌الْخَاذِلین./ دعای پنجمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

* «خاذلین» را اگر می‌خواستم تحت‌اللفظی ترجمه کنم باید عبارتی در این ردیفِ معنایی‌ می‌آوردم: خوارفروگذاران، یاری‌نکننده‌گان، خوارکننده‌‌گان و...؛ باتوجه به غریب‌بودنِ این‌چنین عبارتی در فارسیِ متداول، حسبِ ترجمه‌ی آزاد، به «دیگران» رسیدم. امیدوارم دور نباشد آن‌چنان از نصّش.

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

احادیث و روایات و تعابیرِ مختلفی از تناسبِ «باران» و امرِ «رحمتِ إلهی» شنیده و خوانده‌ایم. یا حتا فارغ از این وجه، زیاد اتفاق افتاده که حین و بعد از بارشِ باران احساسِ لطافت و سَبُکی کرده‌ایم. این احساس، حتماً حسِّ درست و صادقانه‌ای‌ست و الزاماً منحصر به آدم‌های معتقدِ به دین و احادیث هم نیست. به‌هرحال «آب» پاک و زلال است و باریدنِ آن از آسمان که خودش مظهرِ پاکی‌‌ست، می‌تواند حسِّ پاک‌شدن و زلال‌شدن به آدم بدهد. شاید بشود احساسِ بعد از استحمام را از جهتی به آن شبیه دانست.

حضرت سجّاد (ع) در دعای سوّمِ «صحیفه» تعبیری دارند که به دلم نشسته و می‌خواهم این دل‌نشینی را با شما شریک شوم. در این دعا ایشان به تفکیکِ وظیفه و احوال، فرشته‌گانِ إلهی را نام می‌برند و از خداوند می‌خواهند که بر آنان درود فرستد. یک‌دسته از فرشته‌گانی که ایشان نام می‌برند «الهَابِطینَ مَعَ قَطْرالْمَطَرِ إِذَا نَزَل»ند. یعنی «آنان‌که با دانه‌های باران به زمین می‌آیند»؛ و چه رؤیایی و زیباست این فرض و این تصوّر که هنگامه‌ی ریزشِ باران عدّه‌ای فرشته‌ از آسمان بر زمین هبوط می‌کنند و بی‌جهت نیست که لطافت و سَبُکی زمین و اهلِ آن را فرامی‌گیرد وقتِ باران. با این تعبیر به‌نوعی «بازشدنِ درِ رحمتِ إلهی در وقتِ باران» هم تفسیر و توجیه می‌شود.

به‌هر‌روی بارانِ بعدی التماسِ دعا!

* بخشی از این ترانه.

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«دنیای این روزای من»۱ اینه:
با خاطراتت اشک می‌ریزم
«غم‌گین چو پاییزم»۲ می‌خونم تا
یادم نره «شعری غم‌انگیز»م

من با تمومِ بادها قهرم
عطرِ نَفَس‌هاتو نمی‌آرن
ابرای شهرت رو نمی‌بخشم
رو شهرِ من چون‌که نمی‌بارن

این‌ قصّه‌ی تلخیّه‌ که انگار
از یادِ تو رفته‌م به آسونی
بی‌تو نمی‌تونم بمونم من
بی‌من ولی تو خوب می‌تونی...

هرروز چندتا ذکر می‌خونم
تا حافظت باشه خدا بازم
نفرین تو قلبِ داغ‌دارم نیست
حتا اگه غم‌گینه آوازم...

تو بورس‌بازیای این‌روزا
هرکی منو می‌بینه می‌خنده
چون نرخِ ارزا رو نمی‌دونم
از من نمی‌پرسن دلت چنده؟

از مردمِ این‌روزها خسته‌م
تو زنده‌گی‌شون عاشقی مُرده
هرروز چشماشون پیِ اینه
که تو چه کاری سود کی بُرده!

«دنیای این روزای من» اینه:
با خاطراتت اشک می‌ریزم
«غم‌گین چو پاییزم» می‌خونم تا
یادم نره «شعری غم‌انگیز»م...  ♪ ♫ ♩

۱. بخشی از ترانه‌ای سروده‌ی «روزبه بمانی».
۲. بخشی از ترانه‌ای سروده‌ی «تورج نگهبان». 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بارخدایا به [درگاهِ] تو عذر می‌خواهم
از ظلمی که در حضورِ من به مظلومی رفته و او را یاری نکرده‌ام.

|أللهمَّ إنّی أعتَذِرُ إلیکَ مِن مظلومٍ ظُلِمَ بِحَضرَتی فَلَم‌أَنْصُره./ دعای سی‌وهشتمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ کویری که به باران دل می‌بندد
دوست‌داشتنت رنجِ خودخواسته‌ای‌ست
که تا ابد به دوش می‌کشم؛
تنهایی در ذاتِ این عشق وجود دارد
و من
نبودن‌هایت را
به حسابِ تقدیرم گذاشته‌ام.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آن‌قدر نداشتنم را دوست داری
که به «نداشتنم» حسادت می‌کنم...

* «عنوان» از ترانه‌ای‌ست غریب که سراینده‌اش را نمی‌شناسم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دقیقه‌ها
  ساعت‌ها
           روزها
              ماه‌ها
                سال‌ها
       -بی‌تو-
       ثانیه‌ها به «خونِ دل» می‌گذرند!
       وَ جهنّم است «تنهایی»!
       وَ سقوط کشنده‌تر است از هبوط!
                                افتاده‌ام از چشمت...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سالِ تحصیلیِ ۸۳-۸۴ بود که حنجره‌های ۱۶-۱۷ساله‌ی‌مان را سوارِ مینی‌بوسِ زهواردرررفته‌ی کرایه‌ایِ دبیرستانِ شاهد کرده بودیم و هِلِکّ‌وهِلِک می‌رفتیم سمتِ اردوگاهِ فرهنگی-تفریحیِ بادله برای شرکت در مرحله‌ی کشوریِ مسابقاتِ سرود. ۱۰نفری بودیم به‌گمانم. مهدی و حسن و سیداحمد و مَمّد و پویا و من و عماد و بقیه‌ای که در خاطرم نمانده اسم‌شان. رفتیم و سرودمان را اجرا کردیم و بعدش رهای‌مان کردند در فضای اردوگاه تا آدمِ خودمان باشیم. سومین سرگرمیِ دسته‌جمعیِ همه‌ی پسرهای عالَم بعد از فوت‌بال و والی‌بال قطعاً «زو» بود آن‌‌زمان‌ها و آن‌جا نیز نه توپِ فوت‌بالی بود و نه تورِ والی‌بال و ما هم هیچ قصد نداشتیم قطعیت‌ها را نقض کنیم!

دستِ دوّمِ زو بود که عماد پنجه انداخت و پیرهنِ سبزِ چارخانه‌ام که نخی بود و خوش‌اتو و خنک را درید. از زیرِ دکمه‌ی دوّم تا بالای دکمه‌ی آخر اُریب پاره شد. شاید عمرش را کرده بود آن پیرهنِ خوش‌اتوی نخیِ دوست‌داشتنی‌ام و تقدیر بر این بود که کتابِ زنده‌گی‌اش بسته شود.

سالِ تحصیلیِ ۸۱-۸۲ بود که در فُرمِ گزینشِ دبیرستان کار در کتاب‌خانه را تیک زده بودم و آن اتاقِ زیرپلّه‌ی نمور و تاریک را سپرده بودند به ما. ما یعنی مرتضا و حدّاد که سال‌بالایی بودند و بعدتر من و حمید. پویا و عماد هم‌کلاسِ مرتضا و حدّاد بودند و همه‌ی زنگِ تفریح‌ها مهمانِ آن اتاق. در هم‌آن اتاقِ زیرپلّه‌ی نمور و تَنگ و کوچک بود که همه‌ی زنگ‌ِ تفریح‌های آن‌سال را بی‌استثناء عماد با رقص و سرمستی واردِ اتاق شده بود. کُلِّ خروجیِ ۳۰ساله‌ی بعدِ انقلابِ لس‌آنجلس را رقصیده بود عماد در آن اتاق و ما چه‌قدر که نخندیدیم بهش. حرفِ هرچیزی که می‌شد عماد یاد ترانه‌ای می‌افتاد و با رقصِ مسخره‌اش می‌خواندش. در هم‌آن اتاقِ موقّتِ زیرپله‌ی نمورِ تَنگ و تاریک و کوچک که من بودم و حمید و پویا و حدّاد و مرتضا.

سالِ ۸۴ بود که خبرِ مرگِ جوانکی موتورسوار را شنیدم. جوانکی که شنیدنِ اسمش در کنارِ سترگ‌واژه‌ای چون «مرگ» تَنگ و نمور و منقبض و معذّبم کرد. عماد، عمادِ کرامتیِ هم‌گروهِ سرودِ هم‌راهِ همه‌ی زنگِ تفریح‌های آن سالِ مدرسه‌ی شاهد و رقصنده‌ی یقه‌ی پیرهنِ سبزِ چارخانه‌ام را در زو دریده. هم‌او که می‌خنداندمان و حالا باید گریه می‌کردیم برایش.

چه نحس‌سالی بود آن سال. همه‌ی گریه‌های عالَم را پویا کرده بود در مجلسِ عماد و هرچه سوره و آیه که نازل شده بود را هم ممّد پشتِ میکروفن خواند و خواند و خواند و خواند. آن‌قدر که صدایش فالش شد و آقای اسکندری، مربّیِ سرود کشیدش کنار و به بقیه گفت ادامه دهند. و ام‌روز یادِ تو افتاده‌ام عمادِ کرامتی. رفیقِ آوازخوانِ سرمستم. هنوز آن پیرهنی که دریدی را دارم. هنوز می‌رقصد یادت در خاطراتم رفیق. رفیقِ در ۱۸ساله‌گی‌ مانده‌ام. شاید عمرت تمام شده بود و تقدیر بر این بود که کتابِ زنده‌گی‌ات بسته شود، شاید...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابرِ شهرِ ساحلی
               بغضِ رودخانه بود
مثلِ بی‌قرارها
               در پیِ بهانه بود

رفت و رفت و رفت و رفت
               تا به کوه‌ها رسید
                      کوه‌های سخت و سفت
                      کوه‌های پُرغرور
                      کوه‌های خشمِ محض و سنگْ در ازای دل

ابرِ شهرِ ساحلی
               بی‌قرار و خسته بود
بغضِ رودخانه بود
               شیشه‌ی شکسته بود

زود گریه‌اش گرفت...

(در نگاهِ مردُمانِ شهر، ابر
از وسیله‌های رحمتِ خداست
شاد می‌شوندْ از نزولِ قطره‌های اشک‌های گریه‌های ناگهان و بی‌امانِ او)

بعدِ گریه هرکسی که از صمیمِ دل بخواهد از خدا
                                                           روزهای رفته را،
با عنایتِ خدا و از طریقِ لطف و رحمتِ همیشه‌اش
                                                           آن‌که بود، می‌شود
ابرِ شهرِ ساحلی
           زودْ رود می‌شود...

نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آن‌قدر فراموشم کرده‌ای
که گاهی خودم را با خیال
اشتباه می‌گیرم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«تنهایی» بیداریِ عمیقی‌ست
که همیشه خواب‌هایم را ناتمام می‌گذارد؛
چه‌گونه می‌توانم مرگْ -این خوابِ بی‌پایان- را دوست نداشته باشم؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ مجاورینِ زیارت‌گاه‌ها
اشتیاق‌مُرده‌ی عادتند
حسادتم را برمی‌انگیزند
آنان‌که هرروز می‌بینندت

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشم‌هایت دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
                                 منتهای ایجاز و ناز
یادآورِ رنجِ چندین‌هزارساله‌ی حوّایی‌ات
                                 از هبوطی که هنوز
                                 روی شانه‌های تو سنگینی می‌کند؛

سیبی که تو را چید را فقط من می‌فهمم
                                     که عاشقِ توام و تو می‌دانی
که سیب و گندم‌های قعرِ جهنّم هم بخواهندت
                                     پابه‌پای تو هربار هبوط می‌کنم؛

چشم‌هایت دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
      و من همه‌ی آوازهایم را
      دشتی می‌بارم این شب‌ها؛
      سجّاده‌ام امّا انگار
                     خلوصش را مدّتی‌ست از دست داده
      دعاهایم در چشم‌های تو مستجاب نمی‌شوند
      اندوه از چشمانت نمی‌رود
                     چشمانی که دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
                     عاشق‌کُش و آدم‌کُش!

آه... ای کاش آدمِ به‌تری بودم
و دعاهایم شنیده‌تر می‌شدند
یا دستِ کم سجّاده‌ام رونق داشت هنوز...

چشم‌هایت دوبیتی‌هایی غم‌انگیزند
و من نمی‌دانم برای زدودنِ ابر از آسمان
کدام نمازم را باید از روی یقین بخوانم...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چو سایه
به هرکس که دل بستم
از من گذشت... ♪ ♫ ♩

* «تیتر» از ترانه‌ی «سرابِ ردِّپای تو»ی «روزبه بمانی» گرفته شده.

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من از روزی که از دور دوستت داشته باشم می‌ترسم؛
«عشق» آن‌گاه که نمی‌توانی ابرازش کنی،
مرگ‌بارترینِ سِلاح‌هاست...

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زیبایی‌های عالَم را مثال آورده خدا
تا چشمانِ تو
-این غزلِ سبکِ هندی- را
وجدان کنم.

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 نمی‌دانم می‌دانید چه‌قدر لذت دارد عزتِ دوست و چه کِیفی دارد وقتی یک رفیق، یک دوست، یک آشنای مهربان که زلفی با او گره زده‌اید، به توفیقی و ترفیعی می‌رسد یا نه؟ دوستِ خوبم آقامحمّدمهدی سیّار که آوازه‌ی شاعری‌اش -به فضلِ خدا- در بینِ اهلِ فرهنگ و اهالیِ ادب پیچیده و توفیق‌های ادبی و شعری را یکی بعد از دیگری کسب کرده و هم‌واره دارد کسب می‌کند، یکی از این دوست‌هاست. دوستِ خوبی که سابقه‌ی دوستی‌مان مثلِ ترشیِ سیر، حالا به شیرینیِ ۷ساله‌گی رسیده است. او شاعرِ کتاب‌های «بی‌خوابیِ عمیق» و «حق‌السّکوت» است و یکی از دومدوّنِ کتابِ «دادخواست» و هم‌چنین استادِ ادبیات و محصّلِ دکتریِ فلسفه و فضل‌هایی بس‌یارتر و دیگرتر هم دارد.

همه‌ی این‌ موفقیت‌ها باید خوش‌حالم کند که کرده و می‌کند. هربار اسمِ او را جایی می‌بینم و می‌شنوم و می‌خوانم ذوقی کودکانه باید بَرَم دارد و لب‌ریز شوم از شوق که شده‌ام و می‌شوم اغلب. هربار که جایزه‌ای و عنوانی را می‌برد یا کتابش درمی‌آید باید احساسِ غرور و تعلّق کنم و بگویم «دوستِ من است‌ها!» که همیشه در دل گفته‌ام و می‌گویم مِن‌بعد هم. امّا سِوای همه‌ی این ذوق‌ها و شوق‌ها، مسئله‌ای که چندوقتِ پیش خیلی خوش‌حالم کرد و انگار که دوبال روی دوش‌هایم درآورد، ترانه‌ای بود که با صدای حقیقتاً زیبای آقای «علی چراغی» و آهنگ‌سازی و تنظیمِ جنابِ «هادی آزرم» شنیدم. شعرِ این کار را محمّدمهدی سروده و به سفارشِ «دفترِ مطالعاتِ فرهنگیِ جبهه‌ی انقلابِ اسلامی» (نشریه‌ی راه) یا هم‌آن «وحیدجلیلی» ساخته شده است. قبل‌ترک هم البته تعدادی آهنگ با شعرهای مهدی و بعضی از شاعرانِ دیگر به سفارشِ این دفتر ساخته شده بود، امّا انصافاً به این زیبایی و تأثیرگذاری نبودند. آهنگِ «سلامِ خداوند» به مناسبتِ حلولِ بهارِ ۱۳۹۱ ساخته شده و کاملاً هدف‌دار و مضمون‌دار و مهم‌تر از آن زیباست. هربار که در خلوت گوشش می‌دهم کیفورتر می‌شوم از زیباییِ موسیقایی و معنای عزیز و عمیقش. حتم دارم مهدی از سرِ اخلاص این را سروده و باقیِ هم‌کارانش نیز این‌طورحالی داشته‌اند وقتِ خواندن و ساختنِ این موسیقی. وگرنه بعید می‌دانم می‌توانست چنین حسّی را لااقل به من یکی منتقل کند.

مهدیِ عزیز! نه به خاطرِ رفاقتِ ۷ساله‌مان که همه‌اش لطف و استادی بوده از ناحیه‌ی تو و آموختن و مزاحمت بوده از طرفِ من و نه به خاطرِ صفای زاهدشهری‌ات و دکتریِ فلسفه‌ات و این‌که پارسال به جرگه‌ی متأهّل‌ها پیوسته‌ای و نه به خاطرِ شاعرِ فصل و صاحبِ عنوانِ کتابِ سال بودنت و نه حتا به خاطرِ غزل‌های نابت که به خاطرِ هم‌این یک ترانه‌ی تأثیرگذار و خوش‌مضمونت دوستت دارم. قیصرِ مایی داداش! ♪ ♫ ♩

 سلام ای بهارانِ از ره رسیده

چه گل‌ها که در پیش‌وازت دمیده

سلام ای که باران و لب‌خند با توست
که عطرِ سلامِ خداوند با توست

بهارانِ من! چشمِ عید از تو روشن!
دلِ مادرانِ شهید از تو روشن!

چه گل‌های سرخی‌ست در آستینت
چه سروی‌ست هم‌سفره‌ی هفت‌سینت

نترسیده‌ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک‌به‌یک شاخه‌ها را

ببین باز کردیم مشتِ خزان را
رجزخوان شکستیم پشتِ خزان را

بهارا تمام است کارِ زمستان
نماندیم ما زیرِ بارِ زمستان
نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برنگردان زنده‌گی معشوق‌ِ از من برده را
عمرْ ارزان کرده این قالی‌چه‌ی پاخورده را

مرگْ تنهاچاره‌ی قلبِ پُراندوهِ من است
می‌برد دریا به ساحل ماهیانِ مُرده را

می‌شمارم زخم‌هایم را مبادا کم شود
غفلت آتش می‌زند هر ثروتِ نشمرده را!

بی‌وفایی کرده با من دوست، مدیونم به او
ایستاده‌مُردنِ یک مردِ خنجرخورده را

خاطراتِ روزهای تلخ را تازه نکن
برنگردان زنده‌گی معشوقِ از من برده را
نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |