گفتن

گفتن

λεγειν

از تو می‌خواهم رسیدنِ به «تو» را...

|مِنکَ أَطلُبُ‌الوصولَ إلیک.../ دعای عرفه|

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تویی پناهِ من آن‌گاه که راه‌های وسیع
[با همه‌ی وسعتِ خود خسته و] درمانده‌ام می‌کنند.*

|أنتَ کَهفی حینَ تُعیینی‌المذاهِبُ فی سَعَتِها./ دعای عرفه|

* از ترجمه‌ی پیش‌نهادیِ دقیق‌تر استقبال می‌کنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دارم از عاشقی دیوونه می‌شم
نمی‌دونی چه سخته بی‌قراری
نمی‌دونی و عیبی هم نداره
تو کوهِ صبری، تقصیری نداری

می‌گن وقتی داره بارون می‌باره
درِ رحمت به رومون باز می‌شه
دعا حتا اگه «فریاد» باشه
به گوشِ آسمون «آواز» می‌شه

دعا کردم اگه تقدیرم اینه
که از قربانیای «صبر» باشم
بمیرم، روحمو از من بگیرن
تو بارونای بعدی ابر باشم

ببارم غصّه‌هامو دونه‌دونه
رو سقفِ خونه‌ای که توش هستی
ندونی عاشقت چن‌‌وقته مُرده
بدونم پیشِ محبوبت نشستی

ندونی این‌که می‌باره یه‌عمری
برای تو دلش بی‌تاب بوده
مثِ مُرداب هر شب تو خیالاش
دلش دیوونه‌ی مه‌تاب بوده

من از دنیای بی‌چشمات خسته‌م
نمی‌خوام بی‌حضورت زنده باشم
دعا کردم تو این بارونِ رحمت
که ابر و بارونِ آینده باشم...
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به گناهانم رسوایم نساز...

|بِذنوبی فلاتَفضَحنی.../ دعای عرفه|

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«عیدِ تتمیمِ مکارمِ اخلاق مبارک!»‏

از غم پناه بر گل و شبنم می‌آورم
شعرِ سپید یا که غزل کم می‌آورم

دل می‌دهم به دامنِ محبوبه‌های شب
یک‌ سینه عطر و رایحه مرهم می‌آورم

یا از هوای عاشق و بارانیِ بهار
مضمونِ ناب و تازه فراهم می‌آورم

شک می‌کنم به منطقِ سیمانیِ دلم
از ابر و باد نفیِ مُسَلّم می‌آورم

کافر به دینِ مفتی و زندیق می‌شوم
ایمان به خُلقِ حضرتِ خاتم می‌آورم

-وَ در جوابِ هرکه مرا سرزنش کند
لب‌خند و چند شاخه‌ی مریم می‌آورم

-چون قول داده‌ام که پس از محنتِ هبوط
در روزِ سختِ واقعه «آدم» می‌آورم!

در آیه‌های رحمتِ تو غرق می‌شوم
شعرِ سپید یا که غزل کم می‌آورم
نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مگذار که برخلافِ دوستی‌ات رفتار کنم...

|لا بِالتَّعَرُّضِ لِخِلافِ مَحَبَّتِک.../ دعای مکارم‌الأخلاق|

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرا [از نظرِ روحی و اخلاقی] چنان استوار ساز
تا کسی را که با من به نیرنگ پرداخته با خیرخواهی پاسخ دهم.

|سَدِّدنی لِأن أُعارِضَ مَن غَشَّنی بِالنُّصْح./ دعای مکارم‌الأخلاق|

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تصویرِ جلدِ کتابِ قیدار؛ طرّاح: مجید کاشانی

مقدّمه:
کتابِ «قیدار» را خواندم. قیدار آخرین کتابِ برادرِ ارج‌مندم، نویسنده‌ی خوب و جوان و (از نظرِ من دوست‌داشتنیِ کشورْ) -رضا امیرخانی-ست. کتابی حدوداً ۳۰۰صفحه‌ای که نشرِ «افق» در بهارِ ۹۱ منتشرش کرده است. در ادامه می‌خواهم نظرم را راجع‌به ظاهر و باطنِ این کتاب (آن‌قدری که در چشم‌دیدِ منِ مخاطب آمده)، صریح و بی‌‌تعارف بنویسم.

درباره‌ی ظاهرِ کتاب:
طرحِ جلدِ این کتاب که اثرِ آقای «مجید کاشانی»ست را دوست داشتم. هم از نظرِ ریزه‌کاری‌های فنّی و گرافیکی می‌پسندمش و هم از نظرِ تطبیقش با محتوای کتاب. از آن جلدهایی‌ست که حقیقتاً «جور» است با مضمونِ کتاب و وقتی کتاب را می‌خوانی و دوباره نگاهش می‌کنی، گمان می‌کنی شاید به‌ترین ایده‌ای‌ست که می‌توانسته برای طرحِ جلد استفاده شود. چینشِ عنوان، اسمِ نویسنده، امضاءِ طرّاح و آرمِ ناشر (در روی جلد) خیلی عالی‌ست و عالی‌تر از آن ترکیبِ هم‌این‌هاست در عطفِ کتاب که به‌نظرم یکی از به‌ترین عطف‌هایی‌ست که در این سال‌های اخیر دیده‌ام از یک طرّاحِ جلد. عکسِ جلد که تصویرِ زنگِ نواخته‌شده‌ی زورخانه‌ است، کمی «فلو»ست. البته خیلی سخت است که چنین عکسی را یک عکّاس بتواند فوکوس کند و خوب دربیاورد، ولی روی هم رفته به‌تر می‌بود عکس فلو نباشد.
جنسِ کاغذِ جلد هم خیلی خوب نیست. یعنی اساساً این کاغذ، کاغذِ جلدِ کتاب نیست به‌نظرم. به این دلیل که خیلی زود پاره‌پوره و شکسته می‌شود و از بین می‌رود و هم این‌که به علّتِ بافتش به‌تر است که برای طرح‌های تیره (مثلِ طرحِ این کتاب) استفاده نشود، چون مشبک‌هایش باعث می‌شوند طرح کمی تیره‌تر از حالتِ عادّی دیده شود.

درباره‌ی عناوینِ فصولِ کتاب:
قیدار 9 فصل دارد که حسبِ موضوعش هرکدام اسمِ یک ماشین را دارند. البته دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم اسمِ 3تا از فصل‌ها از ماشین‌های سنگین گرفته شده، 4تا از فصل‌ها ماشینِ سواری‌اند و یکی هم اسمِ یک برندِ موتورسیکلت است و آخرین فصل هم اسمِ مرکبِ رسول‌الله (ص) -براق- را دارد. این عادت‌زُدایی یا نوآوری‌ای که امیرخانی در اغلبِ کتاب‌هایش در رابطه با اسم‌گذاری انجام می‌دهد خیلی کارِ مثبت و خوبی‌ست و هم باعث می‌شود که اشتیاقِ خواننده برای خواندنِ آن کتاب یا فصل بیش‌تر شود. درواقع این بدعت یک رمزگونه‌گی‌ای دارد که ایجادِ کشش می‌کند به‌نظرم.

درباره‌ی ظاهرِ باطنِ کتاب:
دوست ندارم داستانِ کتاب را خیلی لو بدهم. بنابراین به بیانِ نظرم راجع‌به کتاب بسنده می‌کنم. قیدار از نظرِ داستانی کتابِ قوی‌ای نیست از نظرِ من و خیلی هم راحت نمی‌توانم آن را «رُمان» بدانم. به این دلیل که در عینِ قصّه‌داشتن، فضای داستانیِ کتاب انگار فدای یک‌جور «وعظ» شده است. وعظی که وعظِ شخصیتِ اصلیِ داستان هم نیست، وعظِ کارگردان‌گونه‌ی ذهنِ نویسنده‌ست و این برای خواننده مسئله‌ی واضح و ملموسی‌ست هنگامِ خواندن. امیرخانی در این کتاب تقریباً از هرآن‌چه که می‌دانسته (و ما به عنوانِ مخاطبینِ او، پیش‌تر در کتاب‌های دیگرش و در مصاحبه‌ها و مقاله‌هایش خوانده‌، شنیده یا دیده‌ایم) چیزی آورده است در این کتاب. از «منِ او» در این کتاب نشانه و اثر هست تا «نشتِ نشا»، «بیوتن»، «نفحاتِ نفت»، «جانستانِ کابلستان»، «سرلوحه‌ها» و خیلی از حرف‌های او در مصاحبه‌هایش هم. این نشانه‌ها گاه فقط اصطلاحی و واژه‌ای و اسمی هستند و گاه مفهومی و استدلالی و کلامی.

چندمورد به عنوانِ نمونه:
«قیدار، هم‌آن‌جوری از داخلِ مرسدس، سرِ شاگرد داد می‌کشد که مراقبِ زنبورهایی باشد که حشراتِ له‌شده‌ی روی رادیاتور را می‌خورند» (این ماجرا در جانستانِ کابلستان نقل شده و حکمتی بوده که امیرخانی از یک شاگردرستورانی در سفرِ افغانستانش آموخته).
«خاک‌باد» (از زبانِ افغانی گرفته شده و در جانستان هم بوده است).
«گفتم اگر بچه‌ی لشتِ‌نشای گیلان بودم...» (که در نشتِ‌نشا اول‌بار اسمِ این شهر را خوانده‌ایم).
«بی‌گفتی کردم» (از زبانِ افغانی گرفته شده و در یک مصاحبه بعد از چاپِ جانستان خوانده‌امش).
«قیدار دستِ آقا را گرفته است و پیاده می‌روند به سمتِ مسجد. آقا در راه ذکر می‌گوید. از روبه‌رو دختری مینی‌ژوپ‌پوش نزدیک می‌شود...» (این را در سرلوحه‌ی آخرین تیرِ ترکشَ خداوند خوانده‌ام).
«آخرِ شب می‌روید و یک وانت کرا می‌کنید و...» (در جانستان بوده و از زبانِ افغانی گرفته شده).
«بر یزید و عسکرِ سیاهش لعنت» (واژه‌ی عسکر از زبانِ افغانی گرفته شده و در جانستان با آن آشنا شده‌ایم).
«دو-سه‌تا بچه هم پُشت‌خیزه می‌کنند و با لاستیکِ بوفالو قان‌قان می‌کنند» (پُشت‌خیزه را حدس می‌زنم از افغانی گرفته شده و قان‌قان را از لی‌جی در جانستان شنیده‌بودم پیش‌تر. البته شاید تلقّیِ آقای امیرخانی از صدای کودکیِ کودکان صوتی مانندِ قان‌قان باشد و این هیچ ‌ربطِ انحصاری‌ای به لی‌جی نداشته باشد و یا اگر داشته باشد هم تعمد داشته‌اند در دایره‌ی لغاتِ خودشان کتاب بنویسند).
«بعد هم خیرت‌قبولی روانه‌شان می‌کند» (حدس می‌زنم خیرت‌قبول هم اصطلاحی افغانی باشد).
یا شخصیتِ «علی فتّاح» که به‌هرحال یکی از شخصیت‌های «منِ او» بوده و این‌جا باز تکرار شده است. البته شاید ذکرِ این نکته لازم باشد که (به‌جز آن مواردِ اصطلاحاتِ افغانی) در باقیِ موارد شاید اشکالِ کار از من باشد که خواننده‌ی پروپاقرصِ امیرخانی هستم و هرجا هرچه گفته و نوشته را شنیده و دیده و خوانده‌ام!
علاوه بر این، یک تکه‌های اقتصادی‌ای هم دارد قیدار که می‌شود گفت ذیلِ نگاهِ نفحاتِ نفتیِ امیرخانی نوشته شده‌اند و ترکیبِ «زنانِ هاشم» هم به‌نظرم قطعه‌ای‌ست از پازلِ قیدار که امیرخانی آورده تا یک‌جورهایی اتحادِ اقوام در ایران را نشان دهد. خاصّه‌ آن‌جا که از غذاهای مختلفِ زنانِ هاشم می‌گوید خیلی شبیه می‌شود به بخش‌هایی از «داستانِ سیستان» و هم شاید «جانستانِ کابلستان».
به‌نظرم عیبی ندارد اگر یک نویسنده برای خودش زبانی و به تبعِ آن دایره‌ی واژه‌گانی‌ای منحصر به خود داشته باشد. امّا این از نظرِ من ایراد است که یک نویسنده بعضی اصطلاحاتِ خیلی خاص را که مالِ زبانِ متعارفِ ما (دَریِ میانه) نیستند را در یک کتابی که سفرنامه‌ی افغانستان نیست استفاده می‌کند! سوالِ من این است که آیا لوطی‌های دهه‌ی ۴۰ تهران با این ادبیات صحبت می‌کردند و الآن افغان‌ها دارند آن را ادامه می‌دهند و یا این‌که نویسنده از زبانِ افغانی این اصطلاحات را برداشت کرده‌ است برای لوطی‌های‌ کتابش؟ و اگر دومی‌ست چه‌را واقعاً؟!

درباره‌ی باطنِ باطنِ کتاب:
شخصیتِ اصلیِ این کتاب (یعنی قیدار) را دوست نداشتم. یک‌جور اصالت‌زده‌گی و تبخترِ بورژواگونه‌ی پیام‌برمانندِ در عینِ تواضع در او بود که باعث می‌شد دوستش نداشته باشم. بولتنی اگر بخواهم نگاه کنم (که می‌دانم نویسنده‌ی این کتاب این نگاه را دوست ندارند و من خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسمش امّا نتوانستم) باید بگویم امیرخانی «قیدار» را در اتمسفرِ زنده‌گیِ شخصی‌اش یا شاید به تعبیری حتا «سمپاد» (سازمانِ ملّیِ پرورشِ استعدادهای درخشان) نوشته است. توضیح می‌دهم حرفم را. ببینید، قیدار (مانندِ تقریباً همه‌ی شخصیت‌های اصلیِ دیگرداستان‌های امیرخانی) یک مردِ ثروت‌مندِ بااصالت یا به قولِ خودِ امیرخانی در این کتاب «اصل‌مندزاده‌ای»ست که تفاوتش با مثلاً ارمیای «ارمیا» و «بیوتن» در این است که شخصیتِ اقتصادیِ قیدار پُررنگ‌تر است از آن ارمیاها. قیدار یک آدمی‌ست که با دو فاکتورِ «هوش» و «تدبیر» ثروت‌مند شده و می‌شود. درواقع ثروت‌مندِ واقعی از نظرِ امیرخانی احتمالاً یک هم‌چه شخصی‌ست. کسی که از هوشش و تدبیرش به‌خوبی استفاده می‌کند و ثروتی به‌هم می‌زند امّا به‌هیچ‌وجه «خسیس» نیست و برعکس پول را راحت خرج می‌کند و یک‌جور «مناعتِ طبع» در او هست و از لحاظِ ویژه‌گی‌های شخصیتی تعلقاتِ مذهبی و ائمه‌ایِ شدید و غلیظی هم دارد و آدمِ باخدای مردم‌داری‌ست. دقیقاً به این دلیل ادعا کردم قیدار در فضای سمپاد یا اطرافِ امیرخانی نوشته شده که قیدار یک‌جورهایی فارغ‌التحصیلِ علامه‌حلّی به‌نظر می‌رسد! یکی از دوستان که در سمپادِ زمانِ آقای اژه‌ای تحصیل کرده بود می‌گفت: در زمانِ گزینش و بعد از آن به ما می‌گفتند از هر ۲۰۰۰نفر فقط یک‌نفر هوشش به سطحِ سمپاد می‌رسد یا می‌تواند واردِ سمپاد شود (در تهران لااقل) و هم این‌که در گزینشِ سمپاد «وضعیتِ اقتصادی» هم یکی از فاکتورهای گزینش بوده هم‌واره (البته این حرف خیلی مستند نیست و می‌تواند اصلاً درست هم نباشد یا فقط کمی درست باشد). خب سوالِ اصلی یا ایرادِ اصلیِ من به این قضیه این است که مگر چندنفر در عالَم «تیزهوش»ند و توانایی‌هایی مثلِ قیدار یا ارمیا دارند؟ ایرادی ندارد که نویسنده آن‌چه را که می‌داند، می‌فهمد، دیده است و تجربه‌ کرده‌ است را بنویسد؛ ولی آیا واقعاً این یک ضعف برای نویسنده محسوب نمی‌شود که در داستان‌های مختلفش یک آدم (یا یک تیپ از آدم‌ها) را تصویر ‌کند؟ و هم این‌که در عینِ این‌که ثروت‌مندِ قصّه‌های آقای امیرخانی اصل‌مندزاده‌ی مؤمنِ باتقوای جوان‌مردِ منیع‌الطبعِ عاقلِ باهوشِ رفیق‌بازِ خیلی بامرامی هستند، برای من الزاماً مهم‌تر یا باارزش‌تر از آن ۱۹۹۹نفر آدم‌های دیگر نیستند و وقتی در یک قصّه، داستان یا رمان چنین شخصیتی بولد می‌شود، (به‌نظرم) می‌توانم ادعا کنم که نویسنده در گفتمانِ مسئولینِ گزینشِ سمپاد و فرهنگ و کمثلهم کتاب نوشته است. گفتمانی که یک دوستی به‌درستی آن را «خاصّه‌پروری» نامیده بود. همه‌ی ما می‌دانیم که دوره‌ی «استعدادهای برتر» گذشته است و الآن قسمتِ اعظمِ آن‌چه آدم‌ها می‌شوند را سیستم‌های آموزشی و سطحِ اقتصادی خانواده‌‌ها معین می‌کند (لااقل در جوامعِ روبه‌توسعه و غیرِسوسیال). طبیعی‌ست که خروجیِ یک جایی مثلِ سمپاد با خروجیِ فلان دبیرستانِ دولتیِ حومه‌ی هویزه متفاوت باشد. نه، چه‌را راهِ دور بروم؟ طبیعی‌ست که خروجیِ سمپاد و فرهنگ و نظیرهم، با خروجیِ فلان دبیرستانِ دولتیِ تهران هم متفاوت باشد. من این نوعِ از آموزش و تلقّیِ از استعداد را «انسانی» و أقربِ به «عدالت» نمی‌دانم و داستانی که شخصیتِ اصلی‌اش ذیلِ این گفتمان باشد را هم فقط یک‌بار شاید بتوانم کیفور شوم با آن. وقتی این شخصیت چندبار تکرار شود دیگر نمی‌توانم بپذیرمش.
وجهِ دیگری از قیدار که شخصاً نپسندیدم، نوعِ تلقّیِ قیدار از بخشی از دین‌داری بود. قیدار «هیئتی» بود. از آن‌ها که به امام‌حسین(ع) می‌گویند «ارباب» و یک‌جورهایی از آن «کلّهم نورٌ واحد» امام‌حسین را «خورشید» می‌دانند و در توصیفات‌شان می‌برند به عرشِ اعلی و یک‌جورِ دیگر دوستش دارند و نگاه‌شان این است که «دست‌گاهِ امام‌حسین» یک دست‌گاهِ عجیب و غریبی‌ست و تلقّیاتی مانندِ این. البته من هم روایت‌هایی شنیده‌ام از دوستانِ طلبه‌ام مبنی بر این‌که خداوند در مکالمه‌هایش با مثلاً حضرتِ موسی چیزهایی در بابِ تفاوتِ امام‌حسین با بقیه‌ی انبیاء و اولیاء و ائمه و دلیلِ خلقت بودنِ ایشان یا در بعضِ دیگرِ روایات امیرالمؤمنین (ع) یا حضرتِ فاطمه (س) فرموده و...؛ امّا حقیقتاً به صحّتِ اسنادِ آن‌ها شک دارم و بیش‌تر از آن‌که آن‌ها را عمیق و مستدل بدانم، محصولِ تذوق و زاییده‌ی خیال و ارادتِ بعضی راویانِ حدیث می‌دانم‌ یا لااقل از آن‌چه منظورِ بعضی از آن روایات بوده دور می‌دانم‌شان و از اسلامِ فقهی و عُلمایی هم شاید تاحدّی دور. بگذارید یک مثال بزنم. بابی از ابوابِ علی‌الشرایعِ مرحومِ صدوق (ره) (در جلدِ اول) هست که راجع‌به قاسمِ نار و جنّت بودنِ امیرالمؤمنین (ع) در آن نوشته شده است. درباره‌ی علّتِ این ماجرا محمّدِ سنان از مفضل نقل می‌کند که مفضل می‌روند خدمتِ امام‌صادق (ع) و از ایشان علت‌جویی می‌کنند: «لم صار أمیرالمؤمنین –علی‌بن‌أبی‌طالب- قسیم‌الجنة والنّار؟ (حضرتِ صادق (ع) پاسخ می‌دهند:) لِأنَّ حُبُّهُ إیمان و بغضه کفر؛ و إنما خلقت‌الجنة لأهل‌الایمان، و خلقت‌النّار لأهل‌الکفر، فهو (علیه‌السلام) قسیم‌الجنة و النّار، لهذه‌العلة، فالجنة لایدخلها إلا أهل محبته، والنّار لایدخلها إلا أهل بغضه.» یادم هست مجتهدِ خوش‌فکری این روایت را این‌جور تفسیر می‌کردند که «دوست‌داشتنِ علی» دوست‌داشتنِ ولایت است، این ولایت باز خودش برمی‌گردد به ولایتِ خداوند بر زمینیان و درواقع نمادِ آن ولایت است. یعنی یک‌جوری هنرمندانه‌ و غیرِغلط (به‌نظرِ من) حبِّ امیرالمؤمنین را شیفت می‌داد به سمتِ خودِ خداوند تا مبادا کسی در حبِ ایشان دچارِ غلو شود که خودِ حضرتِ علی فرموده‌اند محبِ اهلِ غلو هلاک می‌شود! بنابراین من با این نوعِ از تلقّی حقیقتاً مشکل دارم که در محبتِ ائمه که انسان‌های خوب‌تری هستند صِرفاً یا خوب‌ترین انسان‌های روی زمین بوده‌اند در اعتقادِ شیعه، جوری ذوب و هضم شویم که به آن‌ها بگوییم ارباب. البته می‌دانم آن « ارباب»ی که قیدار می‌گوید با «ارباب»ی که آقای حدادیان می‌گوید شاید فرق داشته باشد و کیلومترها با «ارباب»ی که مثلاً مرحومِ «ذاکر» می‌گفته هم فرق داشته، امّا در نهایت در یک قالب و کالبد فهم می‌کنم‌شان. به نظرِ من امام‌حسین «ارباب» نیستند و امام‌رضا هم «سلطان» و امام‌زمان هم (آن‌جور که خیلی‌ها این‌سال‌ها می‌گویند) شاه! امامانِ ما ره‌بر و راه‌نمایند و واسطه. آدم‌هایی بوده‌اند که در طریقِ حق پیشوا شده‌اند تا کمک کنند باقیِ انسان‌ها هم در مسیرِ حق بیایند و بمانند در این مسیر تا در نهایت همه به بالاتری که خودِ خداوند است برسیم. گنده‌گویی‌ست، امّا من اصلاً این سبکِ از هیئتی‌بودن را نمی‌پسندم که در قیدار است. حتا در مقامِ وصف و گفتمان هم.
دیالوگ‌ها و اصطلاحاتِ اشخاصِ دیگرِ کتاب (غیر از شخصیتِ اصلی) را هم باز خیلی قوی نمی‌دانم. راننده‌های کامیونِ این کتاب گاهی یک حرف‌هایی می‌زنند که اصلاً در حالتِ عادی امکان ندارد بشنویم از یک راننده‌ی کامیون یا حتا آدمِ معمولیِ دیگر. گاهی شوخی‌ها خیلی «مکتوب» است و در عالَمِ واقع و در محاوره اصلاً آدم‌ها این‌جور باهم صحبت نمی‌کنند و من این‌ها را نقائصِ شخصیت‌پردازیِ این کتاب می‌دانم (که البته تاحدّی در دیگرکتاب‌های امیرخانی هم بوده بعضاً. این ویژه‌گی باعث می‌شود اقتباس از کتاب‌های امیرخانی برای فیلم‌نامه سخت بشود). از میانِ شخصیت‌های کتاب «صفدر» را خیلی پسندیدم. یعنی معتقدم خیلی خوب پرداخته شده بود و «درآمده» بود و دوستش هم داشتم شخصاً. البته شاید به خاطرِ علاقه‌ی صفدر به «یارب نظرِ تو برنگردد» هم بود مقداری از این حسّم. به این دلیل که من این مصراع را و مصرعِ بعدش (برگشتنِ روزگار سهل است) را خیلی دوست دارم.
از ویژه‌گی‌های مثبتِ کتاب، می‌توانم به بی‌سختی‌‌اش (در ردیفِ بی‌گفتی از خودم درآورده‌ام) اشاره کنم. قیدار ابداً کتابِ سخت و اذیت‌کننده‌ای نیست. خشن نیست. التهاب و اضطراب در آدم ایجاد نمی‌کند. صحنه‌های خشنش هم حتا «پایانِ بد» ندارند و پایانِ خودِ کتاب هم ملو و خوب است. اینش را خیلی دوست داشتم.

برداشت‌های تأویلی از کتاب:
قیدار نماینده‌ی افرادِ بخشِ خصوصی‌ست و یک فرد از افرادِ نظامِ بازار محسوب می‌شود. قیدار به عنوانِ یک «کارآفرین» آزادی‌های فردیِ گسترده‌ای دارد که این از ویژه‌گی‌های اصلیِ نظامِ بازار است. مثلاً آزاد است انرژیِ خودش را صَرفِ ساختنِ خانه‌ی قلهک کند. هم‌چنین «مالکیت» دارد. و مهم‌ترین ویژه‌گیِ اقتصادیِ قیدار این است که در کار، نه تهدید می‌کند، نه دست به سرقت می‌زند، نه به دولت متوسّل می‌شود تا برایش اِعمالِ قدرت کند و نه اهلِ اجبار است؛ بل‌که ذیلِ قاعده‌ی «این در عوضِ آن» (یا فایده‌رسانیِ مشروط) رفتار می‌کند و هم‌چنین طبعاً اهلِ معامله‌ی پایاپای می‌باشد. حتا در یک رفتارِ ظاهراً غیرِاقتصادی (مثلِ آن‌جا که می‌رود سه‌شب در حیاط می‌خوابد) هم معامله‌ی پایاپای می‌کند به‌نظرم.
خانه‌ی قلهک به نوعی آرمان‌شهرِ قیدار است. او وقتی تصمیم می‌گیرد آن‌جا را بسازد که هدفی مثلِ حمایت از «سیاه‌وسفیدها» (معتادین و بی‌خانمان‌ها) پیدا می‌کند. درواقع قیدار وقتی عمیقاً یک فسادِ اجتماعی را از نزدیک مشاهده می‌کند، درمی‌یابد که ریشه‌ی خیلی از مشکلات «فقر» است و «معیشت». حتا آن پیرزنِ جورکن هم نهایتاً علتِ کارش را «نداری» و «احتیاج» اظهار می‌کند. قیدار عوضِ درگیری با مصادیقِ فساد، می‌رود از پایه کاری ایجابی انجام می‌دهد برای رفع و تحلیلِ آن. در حیاطِ آرمان‌شهرش چاه حفر می‌کند و با دپوکردنِ زباله‌های تجزیه‌پذیر «کود» می‌سازد و با جداسازیِ تجزیه‌ناپذیرها (از تجزیه‌پذیرها) به «بازیافت» که یک رفتارِ کاملاً «مدرن» است می‌پردازد. برای امرِ ترکِ اعتیاد آستین بالا می‌زند و در این مسئله خیلی جدّی‌ست و باز هم مدرن رفتار می‌کند و برای معتادینی که از آن‌ها نگه‌داری می‌کند پزشک و کارشناس می‌آورد و.... با آدم‌ها –خاصّه آن‌ها که مشکلات دارند- سرِ صلح و سازش و مدارا دارد. حتا با آن کسانی که قصدِ زخم و لطم زدن به او دارند هم این‌گونه است. چه‌را که معتقد است ریشه‌ی بس‌یاری از بزه‌کاری‌ها و رفتارهای هنجارشکن مشکلاتِ اقتصادی‌ست. حتا به صورتِ خیلی نمادینی او در بعضی موارد با «سیر کردنِ» آدم‌ها عصیان و عصبانیتِ آن‌ها را نرم می‌کند و در کتاب بارها به این صفتِ ابراهیمی اشاره شده که سفره باید گسترده باشد برای مردم. (یادم هست در کتابی می‌خواندم که بعضی از حکما معتقد بوده‌اند که ابراهیم (ع) با این خصلت بوده که به مقامِ «خُلّت» رسیده‌ است.)
قیدار برای جامعه‌ی ام‌روز نوشته شده است و درآن به صورتِ نمادین از هر مشکلِ عمده‌ی جامعه‌ی ام‌روز نماینده‌ای حضور دارد. از طلاق و معضلاتِ روابطِ زناشویی و بینافردی بگیرید تا مشکلِ مسکن، شغل، تعاملِ بخشِ خصوصی و غیرِخصوصی و اخلاق و فرهنگ. بگذارید بولتنی نگاه کنم. من حتا آن‌شبی که مه‌پاره به حیاطِ لنگر می‌آید و بزمی برای سیاه‌وسفیدها برگزار می‌کند را هم کنایی و نمادین می‌دانم. کتابِ قیدار می‌خواهد به ما بگوید ارضاءِ هیجان و تفریح‌داشتن –خاصّه برای آن‌هایی که مشکلاتِ بیش‌تری را تحمّل می‌کنند و تفریحات‌شان به هم‌آن نسبت کم‌تر است- یک امرِ واجبی‌ست. درست مثلِ داشتنِ جاخواب و نانِ شب و ورزش‌کردن و زیرِ سیاهیِ هیئت اشک ریختن و پای صحبتِ آخوند نشستن و موعظه‌شدن. و بگذارید جلوتر هم بروم. در هم‌آن شب در اشکوبِ دومِ خانه‌ی قلهک، قیدار می‌رود پیشِ شهلا و یک رفتارِ زناشوییِ از روی محبت بینِ این زن و شوهر ردّ و بدل می‌شود. نویسنده در سطورِ بعدی (بی‌که در ظاهر نیاز باشد) به این‌که فردای آن‌شب «جمعه» بوده اشاره‌ کرده است. من این اشاره و بخش را هم کنایی و آموزشی می‌دانم! چه‌را که به یک رفتار یا توصیه‌ی دینی که بس‌یار هم منطبقِ با نیازهای واقعیِ زنده‌گی‌های متأهّلی‌ست اشاره شده است.
«قیدار» کتابِ «نیمه‌ی پُرِ لیوان» است و پُر است از راهِ حل‌. گویی نویسنده‌ی قیدار می‌خواسته جامعه‌ی آرام و خوب را تصویر کند و در پسِ هر حادثه‌ای یک حکمت برای «زنده‌گیِ به‌تر» مستور کرده است. پی‌گیریِ مشکلِ شهلا (یک امرِ غیرِواجب) باعث می‌شود صفدر رفاقتش را برای مدتی با قیدار به‌هم بزند؛ درعوض صفدر به هم‌سرش برمی‌گردد (که امرِ واجب‌تری‌ست از نظرِ شرع و اجتماع) و در نهایت صفدر چهره‌ی منفیِ داستان هم باقی نمی‌ماند و پایانش خوش می‌شود. از آن‌طرف «نعش» چشمانِ شهلا را از او می‌گیرد و پای قیدار را لنگ می‌کند، امّا در عوض اعتیادش ترک می‌شود و روزِ دیگری و جای دیگری جانِ طفلی را نجات می‌دهد و....
قیدار پُر است از این حکمت‌های تلویحی و نکاتِ ریز و جزئیاتِ اخلاقی. ولی سوالِ اصلی هم‌چنان باقی‌ست: آیا یک داستان اجازه، امکان یا ظرفیتِ این را دارد که پذیرای چنین فرمایشاتی باشد از ناحیه‌ی ذهنِ نویسنده؟ آیا «رُمانِ آموزشی» لقبِ خوبی‌ست برای «قیدار»؟

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نمره‌ی عینکم سوگند
                       دل‌تنگی قاتل است!
و من آن‌قدر یعقوبِ تو می‌مانم
                       که چشمانم را برگردانی.

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریا -حتا برای لحظه‌ای هم- فراموشم نکرد؛
از سقف
از دیوار
از پنجره
از هوای تمامِ کودکی‌هایم بوی شرجیِ شمال موج می‌زند.

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه شیرین است مزه‌ی [عشق و] دوستیِ تو!

|ماأَطیَبَ طَعمَ حُبِّک!/ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ دوازدهم، مناجاتِ عارفان|

نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از رنجی که می‌بریم/ جلال آلِ‌احمد:
این کتابِ داستانی که ۷ داستان را (که گاه با هم مرتبطند) شامل می‌شود، به خواننده‌اش چندان اطلاعاتِ تاریخی نمی‌دهد. یعنی در خودِ کتاب خیلی مشخص نیست این داستان‌های انگار از واقعیت‌های اجتماعیِ بخشی از تاریخِ معاصرِ ایران گرفته شده دقیقاً در چه تاریخی رُخ می‌دهند. امّا درعوض جغرافیای کار مشخّص است، چند شهر از استانِ مازندران. اتمسفرِ کار این را می‌فهماند که در یک دوره‌ی تاریخی، استبدادی از سمتِ حکومت بر کارگران و فضاهای کارگری می‌رفته است و این داستان‌ها مربوط به آن دوره‌ست. داستان‌های این کتاب اغلب بیان‌کننده‌ی آن حالاتِ در حصر و فشار و اذیت و به تعبیرِ مرحومِ آلِ‌احمد در رنج‌بودنِ کارگرانِ ان روزگار است. نثرِ کتاب «توصیفی‌»ست و این به‌نظرِ من یک‌ذره کار را تصنعی کرده. یک ویژه‌گیِ تقریباً ثابتی هم در هر قطعه هست و آن گیراتر و زیباترشدنِ نثرِ نویسنده در سطورِ پایانیِ هر داستان است. انگار نویسنده نقطه‌ی اوج را پایانِ هر داستان در نظر گرفته و تبحّرِ خودش را آن‌جاها بیش‌تر رو کرده. ناشرِ این نسخه‌ای که من مطالعه کرده‌ام «جامه‌دران» است.
---

پُلِ معلّق/ محمّدرضا بایرامی:
آن‌چه در صفحه‌ی «بسم‌اللهِ» این رُمان نوشته‌ام را عیناً می‌نویسم: «هم‌این اوّلِ نوشته‌ای موضع‌م را روشن کنم: سبکِ نوشتاریِ این کتاب که در کتاب‌های دیگرِ این نویسنده هم بعدتر تکرار شده (و می‌توان نتیجه گرفت سبکِ نوشتاریِ اوست) را نمی‌پسندم. توصیف‌های افراطی و بعضاً تصنّعی‌ای که به حالتی اغراق‌آمیز در جای‌جایِ کتاب به‌کار رفته‌اند، واقعاً اعصاب‌خوردکن‌ند (از نظرِ من). امّا فارغ از این اعتراض، داستان، موضوع، پایان‌بندی و تعلیقِ ایجاد‌شده را دوست داشتم.» ناشرِ کتاب «افق» است.
---

قِدّیس/ ابراهیم حَسَن‌بیگی:
داستانِ یک‌خطّیِ کتاب را از نظرِ داستان‌نویسی بس‌یار می‌پسندم و پُرکشش و جذّاب می‌دانم‌ش و معتقدم انتخابِ خیلی خوبی بوده است. فارغ از نگاهِ فنّی و ساختاری، موضوعِ کتاب هم جزءِ علاقه‌مندی‌هایم است. این کتاب به‌نوعی یک رمانِ بی‌هم‌تایی‌ست؛ از این جهت که احتمالاً اوّلین رُمانِ مرتبط یا مستحصلِ از نهج‌البلاغه‌ست. از دیگر ویژه‌گی‌های کتابْ پرهیز از مداهنه و تطویل را می‌توانم اشاره کنم. بعضی جاها کمی شعاری و آبکی شده بود امّا کلّیتِ داستان روند و پرداختِ خوبی داشت. ناشرِ کتاب «نیستان» است و متأسفانه کار، غلط‌گیری هم نشده (یا شده و مفت نمی‌ارزیده) و انگار باید نسخه‌ی مدادی‌شده‌ام را ببرم تقدیم کنم به هم‌کارانِ آقای شجاعی در نشرِ نیستان!
---

مناجات‌نامه‌ی امام‌خمینی(س)/ -:
کتابی‌ست بس‌یار ارزش‌مند و عالی (از نظرِ من و در نوعِ خودش). گزیده‌ی تحقیق‌ و تلخیص و مرتّب‌شده‌ای‌ست از مناجات و ادعیه‌ی امام‌خمینی که از دیگر‌ کتاب‌های او مانندِ «چهل‌حدیث»، «سِرّ‌الصّلوة»، «آداب‌الصّلوة» و «کشف‌الأسرار» و هم‌این‌طور بیانات و نامه‌های ایشان اخذ شده است. مناجاتِ امامْ عمیق، ادیبانه، عاشقانه و از سرِ علم و آگاهی‌ست و تا جایی که من به عقلِ کم‌سواد و معرفتم می‌فهمم، بس‌یار شباهت دارد به ادعیه‌ی مذکور و مروی از ائمه‌ی طاهرین علیهم‌السّلام. کتابِ کاربردی و مفیدی‌ست به‌نظرم (لااقل خودم که ازش یک استفاده‌ی کاری بُرده‌ام). مؤسسه‌ی تنظیم و نشرِ آثارِ امام این کتابِ کم‌قُطر را به مناسبتِ ۱۰۰مین‌سالِ تولدِ ایشان (در اواخرِ دهه‌ی هفتاد) منتشر کرده است.
---

طرحِ ژنومِ انسانی/ علّامه‌محمّدتقی جعفری:
این کتاب به لحاظِ این‌که نسبتِ یک عالِمِ مسلمان با مسائلِ علمیِ روز را نشان می‌دهد، فوق‌العاده‌ست و غرورآفرین برای ما مسلمانان و حتا ایرانیان. مقدّمه‌ی کتاب که زحمتِ بنیادِ ایشان است، باید خیلی‌خیلی به‌تر از این می‌بود و هم ضعفِ دیگرِ این کتاب مشخص و مرزبندی‌شده‌نبودنِ سخنانِ علامه و تدوینِ احتمالیِ مؤسسه‌ی ایشان می‌باشد. موضوعِ کتاب هم از عنوانش پیداست. نماینده‌گیِ یونسکو در ایران پی‌روِ طرحِ ژنومِ انسانی، از علامه‌جعفری سوالاتی را پرسیده‌اند و ایشان هم خیلی محکم و مستدل و فکورانه پاسخ‌هایی را داده‌اند به زبانی قابلِ فهم برای سوال‌کننده‌گان که هم ادب و ظرافت دارد و هم علمیّت.
---

آیت‌الله‌ شهید‌ دکتربهشتی/ -:
زنده‌گی‌نامه‌ی تقریباً مفصّلِ علمی-سیاسیِ شهیدبهشتی که ذیلِ طرحِ «تاریخِ شفاهی؛ زنده‌گانی و مبارزات» در «مرکزِ اسنادِ انقلابِ اسلامی» تدوین شده است. کتابی‌ست قطور و پُرارجاع که تصویرِ جامعی از فعالیت‌های مبارزاتیِ ایشان ارائه می‌دهد. زحمتِ تحقیق، تدوین و نگارشِ این کتاب را آقای دکترامام‌علی شعبانی از اساتیدِ تاریخِ دانش‌گاهِ آزادِ اراک کشیده‌اند. ضعف‌ها و نقائصی هم دارد که شاید بخشی از آن به دولتی‌بودنِ پروژه و ناشر برگردد و...
---

حجابْ بی‌حجاب/ محمّدرضا زائری:
موضوعِ کتاب را بس‌یار می‌پسندم و مهم‌تر از آن نگاهِ مؤلف را در این کتاب که یک نگاهِ ایجابیِ اصولیِ عاقلانه‌ست بس‌یار می‌ستایم. البته اختلافِ نظرهایی با ایشان -هم در بعضی مواردِ مطرح‌شده و هم در شیوه‌ی پرداخت و نگارشِ بعضی از مقالات- دارم که همه‌گی قابلِ بحث‌ند و جزئی. مقاله‌ی اول به لحاظِ نثر و اصولِ نویسنده‌گی خیلی متعارف نیست و به نوعی به موعظه‌ و بیانِ شفاهی نزدیک است. امّا کتاب هرچه به سمتِ آخر می‌رود، نثرِ قوی‌تری هم پیدا می‌کنند مقالاتش و درواقع انگار موتورِ مؤلف روشن می‌شود. درمجموع کاری‌ست بس‌یار نیک و پسندیده از نشرِ «آرما»ی اصفهان. راستی وجهِ تسمیه‌ی کتاب هم (که خودِ مؤلف در مقدمه توضیحش داده‌اند) جالب است خیلی. درواقع منظورِ مؤلف از این عنوان بی‌پرده و حجاب (یا صریح) از مسئله‌ی «حجاب» گفتن/ نوشتن بوده است.
---

آینه‌های ناگهان/ قیصر امین‌پور:
از شعرهای این دفتر که اشعارِ ابتدای بلوغِ شعریِ مرحوم امین‌پور محسوب می‌شوند (و مربوط به 5ساله‌ی دومِ دهه‌ی سوم و سه‌سالِ ابتداییِ دهه‌ی چهارمِ زنده‌گیِ اوست)، نیمایی‌ها و سپیدها را بیش‌تر پسندیدم. قیصر در غزل‌های این کتاب به نوعی تجربه‌گرا عمل کرده و به‌نظرم حربه‌اش یا نوآوری‌اش نگرفته و کار خوب از آب درنیامده است. در رباعی‌ها که اوضاع بدتر هم هست! (یعنی اگر غزلیاتِ این دفتر قدری قابلِ تأمل‌ند، رباعی‌هایش حقیقتاً «ضعیف»ند). ناشرِ کتاب افق است.
---

و تن فروشی نیست/ فریاد شیری:
بیش‌تر به هذیان می‌ماند تا کتابِ شعر! اصلاً نتوانستم ارتباطِ خوبی با نوشته‌های این کتاب پیدا کنم. قطعاتِ انتهاییِ کتاب قابلِ تحمل‌تر بودند ولی. «مؤسسه‌ی انتشاراتِ نگاه» ناشرِ این کتاب است.
---

فصلِ کاشتنِ کلمات/ آرش نصرت‌اللهی:
شعرهای این کتاب اغلب درون‌مایه‌ی روشن‌فکری (به معنای ام‌روزینِ کلمه) دارند و البته گاهی هم عاشقانه‌اند. نمی‌دانم چه باید بگویم راجع‌به سبکِ نگارشیِ شاعر امّا خیلی نپسندیدم که ایشان عوضِ ویرگول از Tab استفاده کرده‌ است را. بعضی از سطورِ بعضی از شعرها و اندکی از شعرها را دوست داشتم. (واقعاً وضعیتِ شعرِ «سپید» یا «آزاد» خیلی وضعیتِ خوبی نیست. هرکس هرچه دلش می‌خواهد می‌نویسد و خیلی هم انگار برای شاعران اهمیت ندارد این‌که مخاطبانِ حرفه‌ایِ اهلِ شعر کتاب‌شان را بپسندند یا نه. هرکس برای خودش یک‌مشت هوادار و سینه‌زن جمع کرده و هم‌این برایش کافی‌ست انگار. کجایند حسینی‌ها و قیصرها و عبدالملکیان‌ها (به هردو معنای جمع)؟ کجایند سهراب‌ها و فروغ‌ها؟)
---

صدسال شعرِ آلمانی‌زبان (پرنده‌گانِ دریایی دوصدایی می‌خوانند)/ گردآوری، انتخاب، ترجمه و مقدّمه‌ی علی عبداللهی:
وقتی این کتاب را خواندم، برخلافِ آن‌چه از عنوانش برمی‌آمد، این تصوّر،تلقّی یا اعتماد در من شکل نگرفت که یک مجموعه‌ی کامل و جامعی از شعرِ ۱۰۰سالِ اخیرِ آلمانی‌زبان را دارم مطالعه می‌کنم و به‌نظرم رسید که شاید «۱۰۰سال شعرِ آلمانی‌زبان به انتخابِ علی عبداللهی» شاید عنوانِ نزدیک‌تر به حقیقتی باشد برای این کتاب. با اشعارِ کتاب خیلی کیف نکردم، ولی از حق نباید گذشت که جنابِ عبداللهی انصافاً مجموعه‌ی شُسته‌رُفته و خوبی را منتشر کرده‌اند. اشعارِ کتاب اصلاً خسته‌کننده و تکراری نیستند و ترجمه‌ هم (آن‌قدری که من با سوادِ اندکم می‌فهمم) بالنّسبه خوب است. نَفْسِ انجام یا درآوردنِ چنین مجموعه‌هایی هم به‌نظرم خیلی خوب است. «شرکتِ انتشاراتِ علمی‌وفرهنگی» ناشرِ این کتابِ ۴۲۷صفحه‌ای‌ست.

نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پلک‌هایت را نبند!
ماه را از شب،
دریا را از ماهی،
آسمان را از پرنده،
          و قرار را از من نگیر...
پلک‌هایت را نبند
          که من در این سیاهی
-بی‌چراغِ چشم‌های تو-
                             گم می‌شوم؛
دنیا را و آخرت را از من نگیر
پلک‌هایت را نبند... ♪ ♫ ♩

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

معبودا ما را در شمارِ کسانی درآور که درختانِ شیفته‌گیِ تو در مَرغ‌زارِ سینه‌هاشان ریشه‌های بلند دوانده و سوزِ عشقت سراسرِ دل‌شان را فراگرفته است؛ از این‌رو در آشیان‌های اندیشه خزند و در بوستانِ قُرب و مکاشفه خرامند و از برکه‌های عشق به جامِ لُطفْ جُرعه‌ها درکِشند و به جوی‌بارانِ زلال درآیند، درحالی‌که حجاب از چشمِ آنان برداشته شود و تاریکیِ تردید از باورِ نهادشان زُدوده گردد و پریشانیِ «شک» از دل و درون‌شان رَخت بربندد و سینه‌هاشان با حصولِ معرفتِ (حق‌تعالی) گشاده گردد و برای پیشی‌جُستن در میدانِ سعادتِ زُهدمَنِشی همّتِ بلند دارند؛ و در چشمه‌ی گوارای کردارِ خوش نوشند و نهاد و سرّشان در مجلسِ اُنس، خوش و پاکیزه است و راه‌شان در جای‌گاه‌های پُربیم و مَخافتِ امن است؛ و جان‌هاشان در رجوعِ به پروردگارِ جهانیان مطمئن است و روان‌شان به رست‌گاری و فلاح، بر یقین است و دیده‌گان‌شان در نظر به محبوبِ خود روشن است و خاطرشان در رسیدن به مطلوبِ خویش و برآورده‌شدنِ آرزوشان آرام یافته است و در فروختنِ دنیا به آخرت، تجارتی سودمند کرده‌اند. [ترجمه از آقای کریم زمانی]/ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ دوازدهم، مناجاتِ عارفان

~ و ~

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندوهم جز به مهربانیِ تو نرود...

|کَربی لایُفَرِّجُهُ سِوی رحمتک.../ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ یازدهم، مناجاتِ نیازمندان|

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به تو مشتاقم و در [وادیِ] دوستیِ تو [سرگشته و] حیران؛
دل در هوای تو دارم و خشنودی‌ات مطلوبم است؛
دیدارِ تو نیازم است و جوارت خواسته‌ام
و نزدیکیِ به تو منتهای آرزویم؛
پس در تنهایی‌ام هم‌دمم باش...

|إلیکَ شَوقی و فی مَحَبَّتِکَ وَلَهی؛ إلی هَواکَ صَبابَتی و رضاکَ بُغیَتی؛ رُؤیَتُکَ حاجَتی و جِوارُکَ طَلَبی و قُربُکَ غایَةُ سُؤلی؛ فَکُن أنیسی فی وَحشَتی.../ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ هشتم، مناجاتِ مریدان|

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هیچ‌وقت -بنابر هیچ مصلحتی- جای «اصل» و «فرع» را عوض نکن. وقتی در جامعه‌ای جای اصلیات و فرعیات عوض شود، یکی از اولین و بیش‌ترین صدماتی که وارد می‌شود بی‌ارج و اعتبار شدنِ «اصالت» و معتبرشدنِ «بی‌اصالتی‌»ست. با فرعی را اصلی کردن، ارزش‌هایی را پدید می‌آوری که در بس‌یاری از موارد یا ضدِّارزش‌ند یا در آینده تبدیلِ به ضدِّارزش‌ می‌گردند.

این را حتماً باید در نظر بگیری که آدم‌ها -فارغ از ذاتِ انسانی-فطری‌ و امرِ خِلقَت‌شان- حتماً تفاوت‌هایی در اصل و ریشه دارند که در طولِ تاریخ و متبوعِ از هزاراتفاق و فرآیند به وجود آمده و به مسائلِ مختلفی مرتبط است. نمی‌خواهم از پرولِتاریا و بورژوازی دم بزنم امّا جوری هم نباید «طبیعتِ تاریخِ» مارکس را نقض کرد که اکثرِ صندلی‌های مهمِّ مدیریتی را بی‌اصالت‌ها بگیرند. «عدالت‌خواهی» ایضاع و استعمالِ اشیاء در غیرِ ماوُضِعَ‌له نیست، بل‌که کاملاً عکسِ آن است. چه‌طور می‌شود که به اسمِ عدالت‌خواهی یک شاگردچوپان می‌نشیند جای مدیرکلِ فلان سازمانِ مهم، استراتژیک و عظیم؟ جوابش ساده‌ست: با بی‌ارج و اعتبار کردنِ «اصالت» و اصالت‌بخشیِ کاذب به «بی‌اصالتی».

یادت باشد تو هم‌واره مسئولِ آن‌چه که انجام می‌دهی هستی. بخشی از آن‌چه که انجام می‌دهی وجودِ خودِ توست. جای‌گاهت و میزانِ اصالتِ واقعی‌ات را بشناس و مسِ وجودِ خودت را جای طلای آن دیگری جا نزن. مسئله‌ی «پس‌رفتِ اجتماعی» یک مسئله‌ی عام است. این‌طور نیست که گریبانِ تو یا من را نگیرد. حتا اگر نقشِ من یا تو در به‌وجودآمدنِ آن، بیش‌تر از آن دیگری یا دیگران باشد. وقتی سیل بیاید، در مسیرِ خودش «همه‌چیز» را نابود می‌کند. تیشه به ریشه‌ی اصالت‌ زدن ثمره‌ای جز هدمِ «آینده» نخواهد داشت. کدام عاقلی را دیده‌ای که در «وجین» محصولِ اصلی را از بین ببرد و علف‌های هرز را باقی بگذارد؟ وقتی جای اصالت را با بی‌اصالتی تعویض می‌کنیم، چنین غلطی مرتکب می‌شویم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ما را به درگاهت وسیله‌ای نیست جز خودت...

|لاوسیلَةَ لَنا إلیکَ إلّا أَنت.../ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ هفتم، مناجاتِ فرمان‌بُرداران|

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

معبودا نَفْسی را که عزّتِ توحید بخشیده‌ای،
چه‌گونه به خواریِ هجرانت دچارش [می‌]کنی؟

|إلهی نَفسٌ أَعزَزتَها بِتَوحیدِکَ، کیفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجرانک؟/ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ سوّم، مناجاتِ بیم‌ناکان|

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

معبودا به [درگاهِ] تو شِکْوِه آرم
از دلی که سخت شده...

|إلهی إلیکَ أشکو قلباً قاسیا.../ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ دوّم، مناجاتِ شِکوه‌کننده‌گان|

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به (حقِّ) دانایی‌ات بر احوالم،
با من به نرمی و مدارا رفتار کن.

|بِعِلمِکَ‌بی إِرفَق‌بی./ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ اوّل، مناجاتِ توبه‌کاران|

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای آن‌که گره‌های ناگواری‌ها به تو گشوده شود،
از پیش‌گاهت مهربانی و گشایشی دل‌خواه به من ارزانی کن.

|یا مَن تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ‌المکاره، هب‌لی مِن لَدُنکَ رَحمةً و فَرَجاً هنیئا./ دعای یا مَن تُحَلُّ (از صحیفه‌ی سجّادیه)|

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ستایش از آنِ خدایی‌ست که درِ رحمتش بسته نشود.

|ألحمدلله‌الذّی لایُغلَقُ بابُه./ دعای افتتاح|

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خداوندا همانا عفوت از گناهم،
و گذشتت از خطایم،
و چشم‌پوشی‌ات از ستم‌کاری‌ام،
و پرده‌پوشی‌ات بر زشتیِ کِردارم،
و بُردباری‌ات بر گناهِ بس‌یارم -که به خطا یا عمد مرتکب شده‌ام-
مرا به طمع انداخت تا از تو چیزی بخواهم که سزاوارِ آن نیستم!

 ~ [تنها گناهِ ما طمعِ بخششِ تو بود/ ما را کرامتِ تو گنه‌کار کرده است]|فاضل نظری|

|أللهمَّ إنَّ عَفوَکَ عَن ذنبی و تَجاوُزَکَ عَن خَطیئَتی و صفحَکَ عن ظُلمی و سِترَکَ علی قبیحِ عملی و حِلمَکَ عن کثیرِ جُرمی -عِندَ ماکانَ مِن خَطایَ و عَمدی- أطمَعَنی فی أن أَسئَلَکَ مالاأَستَوجِبُهُ مِنْک./ دعای افتتاح|

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با من آن‌گونه‌ای که [تو] سزاوارِ آنی رفتار کن،
[و] نه آن‌گونه که [من] سزاوارِ آنم.

|افعَل‌بی ما أنتَ أهلُه و لا تفعَل‌بی ما أنا أهلُه./ دعای سِمات|

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه

هیجان‌های‌مان را که کنار بگذاریم، راحت‌تر و واقعی‌تر می‌توانیم حرف‌ها و نظرات‌مان را -هرچه که هست، مثبت یا منفی- ابراز و اظهار کنیم. این نظرات می‌تواند خطاب به هم‌دیگر یا راجع‌به هم‌دیگر باشد و یا در موردِ مسائل و پدیده‌های مختلف. (انسان راجع‌به هرچه که می‌بیند، می‌شنود و می‌فهمد، می‌تواند «نظر» داشته باشد.)

هرجا، هروقت، درباره‌ی هر موضوع و مسئله‌ای اگر تُند شویم و افراط به‌خرج دهیم و نظرهای مطلق و بحث‌ناشدنی صادر کنیم و راهِ گفت‌وگو را ببندیم، حتماً دچارِ خطا و اشتباه شده‌ایم. به ذهنِ من این‌طور می‌رسد که هیچ امرِ منطقی‌ای در عالَم نیست که نشود درباره‌ی آن گفت‌وگو کرد. حتا تعبّدیات و یقینیّات را هم می‌شود گفت‌وگو کرد. گفت‌وگو به معنای رد یا نقد یا قبول یا معانیِ دیگری در این ردیف و از این قبیل نیست. گرچه که می‌تواند این‌ها را باعث شود.

یک سؤالِ اساسی از آن‌هایی که راهِ گفت‌وگو را در هر مسئله‌ای می‌بندند این است که اگر واقعاً شما به حاقِّ حقیقتِ آن مسئله یا معتقده‌ی ذهنی‌تان یا هرچه که هست، مطمئنّید، چه‌را نمی‌گذارید سؤال‌ها مطرح شوند، حرف‌ها زده شوند و گفت‌وگو شکل بگیرد و در نهایت شما با منطق و استدلال آن حقیقت را اثبات کنید و مگر غیرِ این است که ارج و ارزشِ آن پدیده، مورد یا مسئله (هرچه که هست) با از آب و امتحانِ سؤالات گذشتن بیش‌تر می‌شود؟!

دوستِ من، شما یک مسئله‌ای یا یک آدمی را قبول داری؛ بس‌یار خب، خیلی هم خوب. چه‌را در مقابلِ سوالی که نسبت به آن مسئله یا آن پدیده یا آن شخص مطرح می‌شود سد می‌گذاری و با گزاره‌های مطلق و تُندت جوری وانمود می‌کنی که هر سوالی در این زمینه مساویِ با جهلِ مطلق و مرکّب است و جاهل باید برود بمیرد؟ آیا دلیلِ این رفتارِ فرافکنانه چیزی جز از «ترس» است؟ ترسِ از برملاشدنِ حقیقت و افتادنِ تشتِ رسوایی یا کم‌اطلاعی و بی‌علمیِ خودت یا ضعیف و سطحی‌بودنِ اعتقادت یا وارد بودنِ نقص به معتقده‌ات و آن به فرضِ مثال شخص؟

یکی از تجربیاتِ شخصی‌ام در این موارد هم‌واره در مسائلِ سیاسی بوده است. یعنی در مستحدثاتِ سیاسی زیاد آدم‌ها را دچارِ افراط و تفریط دیده‌ام که البته واضح است که خودم هم مستثنای از «آدم‌ها» نیستم (هرچند که سعی کرده‌ام همیشه جانبِ احتیاط و اعتدال را نگه دارم و شاهدِ این مدعا کیفیتِ مخالفت‌هایی بوده که با نظریاتم شده از جناحین). مثلاً سالِ 88 هروقت جایی بحثی مرتبط به انتخاباتِ ریاست‌جمهوری می‌شده و اگر (قبل از انتخابات) سؤال می‌پرسیدند که رأی‌ت به کیست؟ به محضِ این‌که می‌گفتم «احمدی‌نژاد» (تُندهای ضدِّ او) سریع با عباراتی تحقیرآمیز و الحانی ناخوش‌آیند این رأی را مسخره می‌کردند و به تبع‌ش من را نیز. انگار جُذام دارم مثلاً. شاید باورتان نشود هم‌این چندروزِ پیش (سه‌سال بعد از برگزاریِ انتخابات!) یک‌نفر از رأی‌م پرسید و وقتی گفتم احمدی‌نژاد گفت «باورم نمی‌شه اصلاً کسی که به احمدی‌نژاد رأی داده باشه هم وجود داره». یا هم‌آن روزها کسی به من گفت «من از یه چوپون انتظار داشتم رأی‌ش این باشه ولی از تو نه». از آن‌طرف افراطی‌های احمدی‌نژادی -هرجا می‌دیدم‌شان- از بی‌دینی و بی‌غیرتی و به نوعی آدم‌نبودنِ موسوی‌چی‌ها صحبت می‌کردند و اگر مثلاً هم‌رأی‌‌شان نبودی، این انحرافِ بزرگ و بی‌بصیرتیِ عظیم را جوری ریشه‌یابی می‌کردند که آباء و اجدادت برسد به قابیل!

یا بعضی‌ها هستند که آقای خامنه‌ای را می‌پرستند. اصلاً این‌جور تربیت شده‌اند انگار. مثلاً برادرانِ شاغل در برخی ارگان‌های نظامی یا در این چندساله‌ی اخیر کارمندها و اداری‌ها و مدیر و معاون‌های سازمان‌های بزرگ یا دانش‌جوهای بسیجیِ سیاسی از این جنس‌‌ است نگاه‌شان. فکر می‌کنند ولایت یک‌جور تعلقِ غیرِعقلیِ فوت‌بالی‌ست و هرچه بیش‌تر هورا و فریاد بکشند و عشق و محبت‌شان را اظهار کنند، ولایت‌مدارترند و اساساً میانه‌ای با تعقل نمی‌خواهند داشته باشند انگار و در مواجهه‌ی با غیرِهم‌فکر هم به صورتِ اگزجره‌ای اشدّائی‌ند و دیگرستیز.

از آن‌طرف هم عدّه‌ای هستند که کُلّا با ناسزا و اهانت به ایشان روزگار می‌گذارنند و نظری جز «فحش» ندارند راجع‌به ایشان. یا فحش می‌دهند یا ساکت‌ند. دریغ از یک جمله نقد حتا! نسبت به احمدی‌نژاد هم این نوعِ نگاه را زیاد دیده‌ام البته. از اولی که رئیس‌جمهور شد به شکل و ظاهرش توهین کردند تا هم‌این ام‌روز. واقعاً دریغ از یک نیم‌خط نقد. البته به این دلیل که تعدادِ منتقدینِ جدّی و درستِ احمدی‌نژاد به علتِ اشتباهاتش رفته‌رفته زیاد شد، به هم‌این نسبت اهانتِ به او هم کم‌تر از قبل شد یا به عبارتِ دقیق‌تر اهاناتِ به او لابه‌لای انتقادهای فراوانِ کُلِ جامعه گم شد. اما نسبت به آقای خامنه‌ای هنوز این تفکرِ «همه و هیچ» وجود دارد تاحدودی به‌نظرم. البته ره‌بر یک مثال است فقط. هرچیزی که رنگ و بوی مذهبِ یک‌ذره فعّال‌تر و موضع‌دارتر و به یک معنا سیاسی‌تر داشته باشد مشمولِ هم‌این برخوردها می‌گردد.

به‌نظرم اگر هیجان‌های‌مان را کنار بگذاریم و درست عکسِ آن‌هایی که حزبِ بادند و مواضعِ باری‌‌به‌هرجهت دارند، اهلِ انتخاب‌های شخصی باشیم و مواضعِ شخصی و صریح و روشنی داشته باشیم و به قولِ دوستی عزیز مرز‌های فکری‌مان را -آن‌جوری که حقیقتاً هست- پیدا کنیم، حالتِ به‌تری پیش می‌آید. تفکّرِ قالبی هیچ‌وقت جواب نداده. پیش‌فرض‌داشتن و با پیش‌ذهنیّات به مواجهه‌ی امور رفتن در اغلبِ مواقع محکوم به فناست. ما باید سعی کنیم در هر مسئله و موردی یا راجع‌به هر پدیده و آدمی (اگر مسئول و معروف هست مثلاً) خودمان نظرِ واقعیِ تحلیلیِ مبتنی بر حقایقِ نقدگونه داشته باشیم، نه این‌که برچسبی و به قولِ آن دوستِ عزیز بولتنی رفتار کنیم.

چه خوب می‌شود اگر واقعاً این‌گونه‌تر باشیم. بی‌هیجان و افراط و تفریط نسبت به هر مسئله‌ای واقعاً بحث کنیم و ادله ارائه دهیم و فکر کنیم و فکرشده نظر بدهیم و اگر کسی نسبت به معتقدات‌مان حرفی زد و سوالی پرسید سرکوب و منکوبش نکنیم. حیف نیست کسی اعتقادت را زیرِ سوال ببرد و تو با همه‌ی وجودت و با علم و اطلاعت اعتقادت را اثبات کنی؟ واقعاً چه لذتی بالاتر از بحث پیرامونِ اعتقادات در عالَم وجود دارد؟ من یکی که عاشقِ یک چنین بحث‌هایی هستم.

متن

این مقدّمه را نوشتم که در نهایت یک فایل بگذارم این‌جا. فایلی موسیقایی و کلیپ‌مانند که از بخشی از صحبت‌های آیت‌الله خامنه‌ای (ره‌برمان) در مراسمِ سال‌گردِ امام‌خمینی درست کرده‌ام. کلیپِ «عزّت» به‌هیچ‌وجه حرفه‌ای نیست البته، امّا از یک کِیف و تصدیقِ قلبی ناشی شده است. من صحبت‌های ایشان راجع‌به عزت را خیلی پسندیدم و گمان می‌کنم حرف‌های من است. من نسبت به ایشان نه حالتِ تعبّد و تعشق دارم و نه دأبِ توهین و قهر و روی تُرش کردن و مثلِ این. به ایشان انتقادهای مختلفی داشته و دارم و خیلی اوقات هم از بعضی نظرات‌شان جوری بهره برده‌ام که احساس کرده‌ام از روحانیونِ در قیدِ حیات، جزء خوش‌فکرترین‌ها و خوش‌فهم‌ترین‌های‌شان هستند که حتماً هم هستند. از جنبه‌ی ره‌بری هم برایم محترم‌ند و اساساً آدمِ غیوری هستم نسبت به کشورم و هم به شدّت مخالفِ بی‌‌عزتِ نفسی و کرنش‌های الکی مقابلِ مستکبرینِ عالَم -هرکسانی که می‌خواهند باشند-. [داون‌لودِ کلیپِ عزت]

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ستایش از آنِ خداوندی‌ست که با من دوستی ورزد،
حال آن‌که بی‌نیاز است از من.

 ~ [سخن در احتیاجِ ما و استغنای معشوق است]|حافظ|

|الحمدُلله‌الّذی تَحَبَّبَ إلَیّ، و هوَ غنیٌّ عنّی./ دعای ابوحمزه‌ی ثمالی|

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرا در میانِ مردم به اندازه‌ای بالا مبر
مگر آن‌که به هم‌آن اندازه در پیشِ خودم پایین آوری.

|لاتَرفَعنی فی‌النّاسِ درجةً إلّا حَطَطتَنی عندَ نفسی مِثلَها./ دعای مکارم‌الأخلاق|

نوشته شده در شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه‌گونه بر دوری‌ات شکیبایی ورزم؟!

|فکیفَ أصبِرُ علی فراقِک؟/ دعای کمیل|

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از خشمِ تو به خشنودی‌ات گریزانم،
از تو، به تو...

|فارٌّ مِن سَخَطِکَ إلی رضاک؛ هاربٌ منکَ إلیک./ مناجاتِ خمسَ عشرة؛ فرازِ پنجم، مناجاتِ شیفته‌گان|

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اگر به درونِ (یا داخلِ) آتشم اندازی،
به اهلِ آن (یعنی دوزخیان،) می‌گویم (یا اعلام می‌کنم) دوست‌دارِ توام.

|إن أدخلتنی‌النّارَ أعلمتُ أهلها أنّی أُحِبُّک./ مناجاتِ شعبانیه|

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو پرنده‌ی سرگرمِ بال‌های خویشی،
برای ماندن نیامده‌ای!
من درختِ از ریشه دل‌تنگم،
سرشار از دل‌هره‌های هرلحظه رفتنت... ♪ ♫

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی که می‌دانی
                  -حتا نگفته- رازهایم را؛
وقتی که پیش از بودنم
بخشیده‌ای از بی‌کران دریای مهر و رحمتت،
                                             بیش از نیازم را؛
دیگر چه‌گونه، با چه رویی حرف‌هایم را،
اندوه‌ها و غصّه‌هایم را،
بُن‌بست‌ها و دردهایم را،
بی‌تابیِ این ماهیِ دل‌تنگِ افتاده به تورِ این جهانم را
-با تو بگویم؟ نه... نمی‌گویم
                                   -من با زبانِ قاصرم-
                                         مشروح‌تر ایجازهایم را!
امّا تو ای مِهرت قدیم و لطف‌هایت سابق و بی‌‌‌منتها!
آن‌گونه که شایسته‌ی شأنِ خداوندیِّ توست،
در روزگارِ دیگری که من نیازم دیگر است،
                   منظور کن در نامه‌ی اعمالِ من
                                  این گریه‌های بی‌صدای جانمازم را...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عیب از آبِ رودخانه نیست
اگر پُل‌ها فرومی‌ریزند؛

انگشتِ اشاره‌ات را بد گرفته‌ای،
ماه گم نشده!

عشق حقیقت دارد!

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

معبودا!
چه به من نزدیکی و من از تو دور...

|إلهی ماأقرَبَکَ مِنّی و أَبعَدَنی عنک!/ دعای عرفه|

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در عشق «عاشق» باش.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنبوری باش که بر گل‌ها می‌نشیند، عقابی که بر فرازِ ابرها پرواز می‌کند و انسانی که خدا را ناظر و حاضر می‌پندارد. زُلالی و پاکیِ چشمه‌سار را به سیاهی‌های لجن‌زار نفروش. سرگرمِ زشتی‌ها نباش. زشتی و پلشتی مسیرشان از زیبایی و پاکی جُداست. این‌ هردو اقیانوس‌ند و غرق و غوّاصِ هرکدام‌ که باشی، مثلِ آن‌ و از آن‌ و خودِ آن می‌شوی. چشمه‌های زلال را به برکه‌های راکد و گندآب‌گون نفروش. زنبورِ وجودت را به گل عادت بده، عقابِ دلت را به پرواز بر بلندی‌ها و انسانِ روحت را مأنوسِ خدا کن.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سربازِ افراط و تفریط نباش که جنودِ شیطان‌ند این‌دو. آرام باش و قانع و پرسش‌گر و سریع‌الرّضا و پی‌جوی صدق و صلح. به حق و حقیقت آرام بگیر و بخواه که اهلِ فهم و درک باشی. سعی کن جَوِّ جوامعِ کوچکی که به حسبِ موقعیات و شئونِ مختلفِ اجتماعی در آن‌ها قرار می‌گیری نگیردت و اصولِ خودت را همه‌جا داشته باشی. «اصولِ خود» نه یعنی اصولِ منیّت. یعنی گزاره به گزاره‌ی باورهایت را خودت یافته باشی و حفظ کنی و با محکِ آن‌ها دائم بسنجی اکناف و اطرافِ عالَم را. انسانِ معتقدی باش. حالا به هر اعتقادی که هست که البته چه به‌تر که اعتقاداتت صواب باشند و اصیل. امّا نفسِ معتقد‌بودن خودش در بس‌یاری از مواقع موضوعیت دارد. سینه‌زنِ تُندروها نباش -از هر گروهی که هستند-. نه خدا تُندرو می‌خواهد، نه دینش -آن‌گونه که از مراجع و مجتهدین شنیده‌ام- تُندروی ایجاد می‌کند. پس هرجا تُندروی دیدی مطمئن باش هدفی متفاوت دارند. آدمِ خودت باش و بنده‌ی خدایت، نه آدمِ حزب و گروه و بنده‌ی آرمان‌های من‌درآوردی.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من آدمِ بهارم! این را ام‌شب متوجه شدم. یعنی با بهار یا در بهار یا به‌واسطه‌ی بهار دچارِ نوعی از سرخوشی، مستانه‌گی و یک‌جور اکتیویزمِ تولیدگرایانه شده‌ام. (این «یا»هایی که قطار کرده‌ام را هم جدیداً از «محمّدرضا بایرامی» یاد گرفته‌ام. از کتاب‌هایش یعنی. مدلِ نوشتنِ اوست اگر اشتباه نکنم.)

از اردی‌بهشت موتورم روشن شد. شاید اگر نبود شلوغی‌های فروردین، از هم‌آن فردای سال‌تحویل هم روشن می‌شد. ولی به‌هررو اردی‌بهشت ماهِ خوبی بود برایم از نظرِ حجمِ فعالیتِ مثبت و انجامِ کارهایی که دوست‌شان داشته‌ام. هم‌چنین این حس و احوال تا خرداد هم ادامه پیدا کرده و به یک معنا به اوجِ خودش هم رسیده.

تا قبل از این، گمانم این بود که آدمِ تابستانم. یعنی به حسبِ ذاتِ سرمایی‌ام و هم ماهِ تولّدم که گلِ گرماست و ایّامِ خُرماپزان، تصوّر و تلقّی‌ام از خودم این بود که من یک تابستانیِ اصیل و به تمامِ معنایم. امّا این تصور ام‌سال و با این تحرّکی که در درونِ من رُخ داده و هی دارد می‌دهد (از نظرِ پرداختن به کارهایی که دوست‌شان دارم،) نقض شد.

فرضیه‌ی دومی هم البته هست که کمی غم‌گنانه‌ست و به ادبیاتِ من بیش‌تر می‌آید! گاهی خودم شوخی می‌کنم با خودم و می‌گویم از کجا می‌دانی؟ شاید تحرّکِ قبل از احتضار باشد. شاید داری می‌میری و خودت خبر نداری و طبیعت و جسمت خبردار شده‌اند. حالا البته این فرضیه صحّت داشته باشد یا نه فرقی در اصلِ این گزاره نمی‌کند که «مرگ» فاصله‌ای با زنده‌گی ندارد و بی‌خبر می‌آید و نمی‌دانیم کِی است. چندوقتِ پیش بلاگِ یک خانمِ کوه‌نوردی که در یک صعودِ جهانی سقوط کرده بود و مرحوم شده بود را می‌خواندم. آخرین پُستش شعرمانندی بود. کامنت‌های پُست تأیید نشده بودند و لینکِ اخبارِ کنارِ بلاگش هم آپ‌دیتِ هم‌آن تاریخ‌ها بود. یعنی ایشان مرحوم شده بود و آن بلاگ دیگر هیچ‌وقت به‌روز نشده بود بعد از آن حادثه، چون کسی طبعاً رمزش را نداشت و نخواسته بود که داشته باشد. خُلاصه غمِ عجیبی به دلم ریخت و هم شادی‌ای البته. غم از اصلِ ماجرا و شادی از این‌که چه خوب که محل و محملی داشته‌ام و در آن نوشته‌ام در سال‌هایی از زنده‌گی‌ام. حالا مرگ هروقت و ساعت و لحظه و آنی که سراغم بیاید و بگیرد این جانِ عاریتی را، این نوشته‌ها هستند و باقی خواهند بود به فضلِ خدا و البته سرورهای میزبانِ بلاگ. این حسْ برادرخوانده یا به عبارتِ دقیق‌تر نوه‌‌ی هم‌آن حسّی‌ست که احتمالاً نویسنده‌های کتاب‌چاپ‌کرده دارند. (نمی‌گویم هرکه در زنده‌گی‌اش کاری انجام می‌دهد و اثری از خودش باقی می‌گذارد این حس را دارد، چون همه‌ی کارها از جنسِ کلمه و کلام و اندیشه و صحبت نیستند. وقتی اندیشه‌ات را می‌نویسی یا به هر طریقی منتشر می‌کنی، تو با طبیعت و عالَم واردِ گفتمان شده‌ای و چیزی تولید کرده‌ای که شاید ارزشِ افزوده‌اش با همه‌ی اقرانش متفاوت باشد که هست). این اتفاق -هرجور که نگاهش می‌کنم- خوش‌مزّه‌ می‌آید به مذاقم.

بگذریم از غم و مرگ؛ من آدمِ بهارم. نه از آن‌ها که راه می‌افتند با شکوفه‌ها و گل و گیاهان صفا می‌کنند. نه، من صِرفاً آدمِ بهارم. درست مثلِ خودِ طبیعت. در اتاقم هم که هستم نوعی از شکوفایی در من اتفاق افتاده انگار. یعنی نوعِ لذتی که من از بهار دارم این فصل و ام‌سال تجربه می‌کنم، کارکِردی شبیه به خودِ طبیعت دارد. یعنی من هم مثلِ بهارنارنج‌ها احساسِ عطر و محصول و میوه می‌کنم در خودم. من هم مثلِ گل‌ها رنگ و طراوت دارم انگار. من از این سنخ آدمِ بهارم.

صائبِ عزیز در موردِ بهار تصویرِ ثابتی را بارها به زبان‌های مختلفی مثلِ این‌که «تا در ایّامِ خزان از زردرویی وارَهی/ در بهار از خود بیفشان برگ و بارِ خویش را»، سروده و تمثیل کرده. بارها گفته در بهار باید کار را یک‌سره کرد و این بهار است که تکلیفِ خزانِ آدم را مشخص می‌کند و چه‌قدر هم راست گفته حقیقتاً. چون حیات -هم‌اینی که ما علی‌رغمِ هبوط- در آن به‌سر می‌بریم، یک‌جور «بهار» است برای خودش. بهاری که در آن باید تکلیفِ خزانی یا بهاری‌بودنِ نهایی و غایی‌مان را مشخص و معلوم کنیم. بهاری که با سرعتِ هرچه‌ تمام‌تر در حالِ گذر و رفتن است. یک تصویری هم دارد فاضل نظری در یکی از شعرهایش که شاید موصلِ هم‌این معنا باشد به نحوی. پایانِ این مطلبم غزلِ فاضل باشد و این‌که الحمدلله لجمیعِ نعمه و از آن جمله هم‌این حیات و بهار و عُمر و فرصتی که هرچند کوتاه است و در گذار، امّا مغتنم است و مستوفی برای آن‌که بخواهد بهره‌اش را ببرد که «تو» بخواه از آن شمار باشم و باشیم...

تصوّر کن بهاری را که از دستِ تو خواهد رفت
خَمِ گیسوی یاری را که از دستِ تو خواهد رفت

شبی در پیچِ زلفِ موج در موجت تماشا کن
نسیمِ بی‌قراری را که از دستِ تو خواهد رفت

مزن تیرِ خطا، آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دستِ تو خواهد رفت

 همیشه رود با خود میوه‌ی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دستِ تو خواهد رفت!

به مرگی آسمانی فکر کن، محکم قدم بردار
به «حلق» آویز داری را که از دستِ تو خواهد رفت

|فاضل نظری|

نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روندِ طرّاحیِ جلدِ کتابِ «جانستانِ کابلستان» (از ابتدا تا انتها) به روایتِ تصویر.

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روندِ طرّاحیِ جلدِ کتابِ «عشق اَمّای کوچکی دارد» (از ابتدا تا انتها) به روایتِ تصویر. +
[معرّفیِ این کتاب توسطِ فرزاد حسنی] 


 

 

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روندِ طرّاحیِ جلدِ کتابِ «نفحاتِ نفت» (از ابتدا تا انتها) به روایتِ تصویر.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به تارهای صوتی‌ات سوگند؛
یک‌بار
-تنها یک‌بار- صدای تو کافی‌ست
تا بهار به شاخه‌هایم برگردد
و من
مغرورترین درختِ جهان بشوم
که هنوز بر شاخه‌هایم بال می‌بندی به ترنّم...
-
عکس را بهارِ 91 در «پارکِ ملّتِ» بهشهر گرفته‌ام.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عموی من
نسخه‌ی بیش‌تری‌ست از «انسان»
که هنوز زبانی برای فهمیدنش اختراع نشده؛

خنده‌هایش عیدِ فطر،
زبانش بارانِ بهار
-که گاهی هست و گاهی نیست-
و چشمانش،
محبتی که دشمنیِ ذاتی دارد با دریغ!

دوستش دارم و هم‌این.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قلبم از دل‌تنگی‌هایی که اظهارشان نمی‌کنم درد می‌کند؛
تو در دورترها
               -چون کِشتیِ وسطِ اقیانوس که از ساحل-
بی‌خبری از من.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به ساحلِ چشمانم قدم نهاده‌ای و من
ناتوانم از این‌که گریه‌ام را به استقبالت بیاورم؛
اقیانوسِ بزرگی که خزر را نمی‌خواهد تویی،
دریای کوچکی که به دلت راه ندارد، من...

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هنوز درگیرِ حس‌های خودت هستی؛
عاشقت شده‌ام!
چندساعتِ دیگر،
از من هویج و تعدادی دکمه باقی مانده
از تو خورشیدی که روزهای بعد هم خواهی بود.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه بر شهیدی حمایلم،
نه در هیچ مراسمی در اهتزاز؛
رنگ‌هایم معلوم نیست، سه‌دور پیچیده‌ام دورِ خودم، گیر کرده‌ام به دیواری
-که بقایای مدرسه‌ای‌ست ویران
چشم‌به‌راهِ بیل‌های طرحِ تخریبِ بافت‌های فرسوده.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در عشق
حتا لحظه‌ای هم پرنده‌ی درخت‌های دیگر نباش؛
عاشق حسود است
معشوق حسودتر
و «عشق» پروازْ با بال‌هایی بسته.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی دوری،
به اسکله‌ی متروکی می‌مانم،
که با هر موجْ قدری می‌میرد!

من از دقیانوسِ تنهایی به غارِ دوست‌داشتنت پناه آوردم؛
زمان
بی‌رحمانه سکّه‌هایم را از رونق انداخت.

رهایم کنی یتیم‌خانه می‌شوم،
فراموشم کنی سرای سال‌مندان.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |