گفتن

گفتن

λεγειν

خشک شد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت
مُرد! بر طبقِ مذاقِ روزگار امّا نرفت

زنده‌گی یک‌عمر تلخی کرد و با دل جنگ داشت
زنده‌گی یک‌لحظه هم بی‌یادِ یار امّا نرفت

گرچه در تقدیرمان تحمیل شد رنجِ هبوط
ماهیِ دریا به سمتِ جوی‌بار امّا نرفت

بارها آئینه‌های خانه را نو کرده‌ام
هیچ از تصویرِ غم‌گینم غبار امّا نرفت

ماهْ کامل بود و ابری هم در اطرافش نبود
شرم از چشمِ گنه‌کارم کنار امّا نرفت

گرچه دنیا «دوست» را دستِ فراموشی سپرد
از ورای سال و ماهم «انتظار» امّا نرفت

هرچه هرکس در مذمّت گفت از اندوهِ عشق
-لمس کرد، از خاطرِ آن گل بهار امّا نرفت

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی نمی‌نوشد کسی پیمانه‌ات را
تعطیل کن مهمانیِ میخانه‌ات را

تا شمعْ خاموش است و گرمایی ندارد
از پیله‌اش دورش نکن پروانه‌ات را

چون سنگ خواهد خورد -مجنون- هرکه باشد
پنهان کن از مردم دلِ دیوانه‌ات را

آبادیِ غصبی ندارد وقف و بخشش
تا می‌توانی حفظ کن ویرانه‌ات را!

ایمانِ تو جُرمِ تو را افزوده کرده
خالی کن از زهد و ریا بت‌خانه‌ات را

تو باغ‌بان و قلبِ تو چون دانه‌ی توست
از خاکْ گُل باید بگیری دانه‌ات را...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«روشن‌فکری» در جامعه‌ی ما تقریباً بارِ مفهومی-معناییِ اصلی و اولیه‌اش را از دست داده و به تعبیری از آن چیزی که در حقیقتِ امر بوده و می‌بایست که باشد، فاصله گرفته است. روشن‌فکری به مفهومِ انبیائیِ کلمه -که اصلی‌ترین معنای آن هم هست- یعنی نوری از جنسِ اندیشه بر تاریکیِ فکریِ یک جامعه تاباندن یا آن‌گونه که دکترعمادِ افروغ گفته‌اند: «زبانِ بی‌زبان‌ها» و «مدافعِ حقوقِ حقیقیِ مردُم»‌ بودن.

ما مسلمانان به عنوانِ یکی از جمعیاتِ خداپرست و الهی‌گرای عالَم معتقدیم که قاطبه‌ی انبیاءِ الهی حتماً کاری روشن‌فکرانه انجام داده‌اند و برترین روشن‌فکرِ از جمعیتِ انبیاءِ الهی هم پیام‌برِ عزیزِ اسلام -حضرتِ محمّدِ مصطفی (ص)- بوده‌اند. پس روشن‌فکری -آن‌گونه که من فکر می‌کنم- کسوتی‌ست بر قامتِ جهان‌بینیِ یک اهلِ اندیشه که با به قولِ دکترافروغ «خدازُدایی» در تناقضِ ذاتی‌ست. روشن‌فکر نمی‌تواند خداگرا نباشد، چون روشن‌فکری بی‌خداگرایی چیزی جز انکارِ حقیقت نیست و انکارِ حقیقت اصلی‌ترین دشمنِ روشن‌فکری‌ست و منکرِ حقیقت در مقابلِ روشن‌فکر قرار دارد.

کسی که خداگرا باشد نمی‌تواند در قضاوت‌ها در پیِ انصاف و عدالت نباشد و گوش‌هایی شنوا و چشمانی بینا در مقابلِ حرف‌های بیان‌نشده و مسائلِ جدید نداشته باشد. به این دلیل که ممکن است او در تشخیص دچارِ اشتباه شده باشد و سخنی که بر او وارد می‌شود حقیقتِ جدیدی را نشان بدهد و او را از اشتباه برهاند. پس روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- هم می‌گوید و هم می‌شنود. روشن‌فکر کسی‌ست که با حقیقت و صداقت و آرامش و انصاف در ستیزه نیست. او مهربانانه به عالَم می‌نگرد تا متصفِ به صفاتِ خداوندیِ خویش باشد، نه شقاوت‌مندانه و ددمنشانه -آن‌گونه که شیطان- نماد و نماینده‌ی آن است.

ملموس‌‌تر اگر بخواهم این مفهوم را تشریح کنم باید بگویم روشن‌فکر در یک فضای ذهنیِ «چالشی-انتقادی» قرار دارد نسبت به خرافات، هنجارها و سنت‌های غلط؛ به این دلیلِ اصلی که او تشنه‌ی حقیقت است و در پیِ دست‌یابی به حقایقِ امور. از این رو روشن‌فکر با ظلمت‌ها ستیزه می‌کند تا به نورِ بیش‌تری دست پیدا کند و تا گره‌های کور را بتواند باز کند. روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- اهلِ ایجادِ گره‌های کور نیست و سعی می‌کند باعثِ تخفیفِ نور و به تبعِ آن تقویتِ ظُلَم نباشد.

فیفا در قواعدِ داوری (در مبحثِ خطاها) انواعِ گوناگونی از خطا یا بازیِ خطرناک را برمی‌شمرد که کفِ آن بعضی از انواعِ چلنج است و سقفِ آن شاید «میکینگ آن‌اسپورتینگ جسچر». از این مثال می‌خواهم استفاده کنم و بگویم کارِ روشن‌فکر نوعی از چلنج است که نه تنها به خطا نمی‌انجامد، بل‌که به «نتیجه‌ی به‌تر» می‌انجامد. یعنی «چالش» هدفِ روشن‌فکر نیست، بل‌که ابزارِ اوست برای نیلِ به حقیقت. از این رو روشن‌‌فکر نمی‌تواند دچارِ ماکیاولیسمِ اندیشه هم باشد. یعنی حتا اهدافِ خداگرایانه و نیک‌اندیشانه‌ی او، باعثِ این نمی‌شوند که بخواهد از «هر» طریق و وسیله‌ای به اهدافش برسد. روشن‌فکر در انتخابِ مسیرِ رسیدن به حقیقت، اهلِ وسواس و دقت و خداگونه‌گی‌ست و آن‌گونه که امیرالمؤمنین فرموده‌اند «دین» و «تقوا» موانعِ او برای استفاده از «دهاء» و «حیله»اند.

امّا «روشن‌فکر» معصوم هم نیست. یعنی اشتباه می‌کند و اساساً وجودِ اشتباه در یک کارِ تشخیصی امرِ‌ی‌ست پذیرفته‌شده و بدیهی. روشن‌فکر -به معنای حقیقیِ کلمه- خودش هم می‌داند که ممکن است اشتباه کند و از این جهت دگم نیست. روشن‌فکر حتماً اندیشه‌ای استوار دارد؛ چون معتقدات، اصول و گزاره‌هایش را از فیلترهای بس‌یار سخت‌گیرانه‌ای گذرانده و با «اندیشه» به اصولش رسیده؛ امّا این استواریِ اندیشه باعثِ این نیست که اگر سخنِ درست‌تری بشنود نپذیرد و به انکارِ حقیقت یا اضلِّ از آن «منازعه»‌ بپردازد.

حسبِ این‌که «روشن‌فکر معصوم نیست» ما هم باید با نظریاتِ او در این قالب مواجهه کنیم. نه این‌که انتظار داشته باشیم او مثلِ یک امامِ معصوم یا پیام‌برِ الهی «هرچه» می‌گوید و می‌نویسد درست باشد و منطبق بر حق و حقیقت. البته باید از او انتظارِ حقیقت‌گویی داشت امّا اگر خلافِ آن اتفاق افتاد، نباید بگوییم او مرتد است یا به قهقرا رفته و به این وسیله به تخریبِ وجهه‌ی روشن‌فکریِ او بپردازیم. در چنین حالتی ما یا خودمان هم اهلِ اندیشه و روشن‌فکری هستیم و نظرمان را در ردِّ نظرِ او بیان می‌کنیم و یا این‌که روشن‌فکر نیستیم و از نظریاتِ روشن‌فکرِ دیگری در ردِّ نظرِ او استفاده می‌کنیم. یعنی به‌ترین برخورد با نظرِ اشتباهِ یک روشن‌فکر، برخوردِ روشن‌فکرانه‌ست. برخوردِ روشن‌فکرانه هم یعنی در هم‌آن فضای روشن‌فکری‌ پاسخِ یک نظرِ غلط را دادن یا با یک نظرِ درست هم‌سو شدن. برخوردِ روشن‌فکری قهری و سلبی نیست، بل‌که عالمانه و موجبانه‌ست.

امّا روشن‌فکریِ غلطی که در جامعه‌ی ما -خاصّه در این سال‌ها- رواج و رونق پیدا کرده بیش‌تر یک‌جور ماکیاولیسم و روحیه‌ی اعتراض است. درواقع در این گونه‌ی مجعول و مغلوطِ روشن‌فکری، هدفِ «روشن‌فکرِ جاعل» هم‌واره وسیله‌ها هستند. یعنی او «برای اعتراض» است که اعتراض می‌کند نه برای رسیدن به حقیقت. اگر مناقشه، چالش یا مخالفتی با یک مسئله‌ای می‌کند لزوماً در پیِ بازشدنِ گره‌ها نیست، بل‌که حتا در بس‌یاری از موارد او دنبالِ ایجادِ گره‌های کور هم هست و چه بسا «مناقشه بماهو مناقشه» برای او موضوعیت داشته باشد.

در جهانی که خداپرستی و معنویت مسئله‌ی اصلیِ انسان‌ها نیست، خدازُدایانه روشن‌فکری کردن هم می‌شود «روشن‌فکری». یعنی مسیحیانِ عالَم مادامی که دین را ابزاری برای اداء و انجامِ تشریفاتِ تدفین و تزویج بدانند و تمسّک‌شان به کتابِ الهی‌شان یک‌شنبه به یک‌شنبه و پیش از غذاخوردن فقط بخواهد باشد، امیدی نمی‌توان به روشن‌فکری‌شان داشت. مگر استثنائاتی که گاهی ظهور می‌کنند. البته این بیم برای ما مسلمانان هم هست. یعنی ما هم مادامی که دین را محدودِ به ماه‌های محرّم و رمضان، مسجد و اعیاد و مناسکِ اسلامی بدانیم و رجوع‌مان به قرآن و نهج‌البلاغه رجوعی عالمانه و اندیش‌مندانه نباشد، گرفتارِ هم‌این بلایا خواهیم بود. خداگرایی یک امرِ پرورشی، تربیتی و تمرینی‌ست. یعنی انسان هرچه کم‌تر در فضای خداگرایانه تنفّس کند، احتمالِ این‌که خداگرایی هم از یادش برود بیش‌تر است. مخصوصاً که الآن ارتباطاتِ جهانی هم بس‌یار سهل شده‌اند و «سرعت» جایش را به دقت داده و جهانِ جدید انسان‌ها را نه تنها وادارِ به تعمق و دقتِ در امورِ نمی‌کند، بل‌که از آن‌ها می‌خواهد سطحی و گذرا با مسائلِ پیرامون‌شان موجهه کنند. گویی آرامش‌داشتن و تحلیلِ مسائل امرِ مذمومی باشد و برعکس، تحلیل‌نکردن و سطحی‌نگری صواب.

جهانِ نیچه‌ای (به عنوانِ یکی از مظاهرِ برجسته‌ی روشن‌فکریِ خدازدایانه) انسان را به سمتِ برنتابیدنِ حقیقت سوق می‌دهد و از او می‌خواهد الهیات را فراموش کند و جهان را خاکستری ببیند و برای آن برنامه‌ریزی کند. ثروت و قدرتِ جهان هم به کمکِ مبلغانِ این دیدگاه می‌آیند و چون خداگرا نیستند، به راحتی می‌توانند «از هر روشی» دینِ خدافراموشانه‌شان را ترویج کنند در جهان. فیلم‌ها، کتاب‌ها، تصویرها و جوایزِ هنری و غیرِهنری به راحتی تحتِ سلطه‌ی این دیدگاه قرار می‌گیرند و انسانِ تربیت‌نشده‌ی آماده‌ی پذیرشِ هر امرِ جدید را، جذبِ خودشان می‌کنند. کم‌کم روشن‌فکرهای مجعول زیاد می‌شوند و روشن‌فکری می‌شود امری دمِ دستی و در سطحِ نازل که از هر بازی‌گر و بقّالی هم برمی‌آید. قصدِ بنده البته توهین به مشاغلِ محترمِ «بازی‌گری» و «بقّالی» نیست، بل‌که از تفاوتِ روشن‌فکری با این مشاغل صحبت می‌کنم.

اخیراً در صفحه‌ی گوگلِ یک بازی‌گرِ خودروشن‌فکرپندارِ ایرانی، خبری راجع‌به سلام‌رساندنِ شخصیتِ اصلیِ فیلمِ «دیکتاتور» به آقای احمدی‌نژاد خواندم+. با کمی جست‌وجو متوجه شدم اخیراً فیلمی انگلیسی با عنوانِ «دیکتاتور» ساخته شده که ظاهراً علیهِ معمر قذافی‌ست امّا در لفافه می‌خواهد به زعمِ خودش دیکتاتورهای بزرگِ جهان را هم به سخره بگیرد. از جمله کارهای تبلیغاتیِ این فیلم سایتِ هفت‌زبانه‌ی آن است و این‌که یکی از زبان‌های سایت فارسی‌ست و هم بخشِ لینک‌های سایت که به سایتِ رئیس‌جمهورِ ایران لینک داده و مسائلی از این دست که چون فیلم را ندیده‌ام اطلاعاتِ بیش‌تری هم راجع‌به آن ندارم.

امّا فارغ از خودِ فیلم، برایم خیلی جالب است که یک بازی‌گرِ خودروشن‌فکرپندارِ ایرانی که ادعای تسلط به چندزبانِ زنده‌ی دنیا را دارد و خودش را خیلی «جدید» می‌پندارد و در جشن‌واره‌های خارجی (در قامتِ شرکت‌کننده یا داور) شرکت می‌کند و حرف‌های بعضاً سیاسی هم می‌زند، چه‌طور به این حدِّ از سیاه‌اندیشی می‌رسد که رئیس‌جمهورِ کشورش و به یک معنا کشورش را دیکتاتور می‌داند و خودش را روشن‌فکر و در مقابل نسبت به امریکا خاضع و خاشع است و عاشقِ بی‌حجابی و در عینِ حال فرت و فرت در ایران فیلم بازی می‌کند و پول به جیب می‌زند. صدرحمت به شهره آغداشلوها که اصلاً این‌جا نیستند و ادعایی هم ندارند در این زمینه و ظاهر و باطن‌شان یکی‌ست!

تکلیفِ قذافی هم روشن است. او یک آدمِ هوس‌بازِ متوهّمِ اتفاقاً دوستِ غرب بود که هیچ ربطی به اسلام هم نداشت. قذافی نماینده‌ی اسلام نبود؛ بل‌که دقیقاً مثلِ القاعده و بن‌لادن ابزارِ دستِ غرب برای نشان‌دادنِ چهره‌ای بنیادگرا و تروریست از «مسلمان» در جهان بود. امریکا و صهیونیزم -دقیقاً به این دلیل که- در یک فضای روشن‌فکریِ حقیقی و مناظره‌گونه حرفی مقابلِ تفکرِ اسلامی و متفکرانِ مسلمان نداشته و ندارند و نخواهند داشت، شروع کردند به تخریبِ چهره و وجهه‌ی اسلام در جهان از طریقِ بولدساختنِ دست‌ساخته‌های‌شان یا تمرکز روی بعضی مواردِ تبلیغاتی که می‌توانست در جهان چهره‌ی اسلام را مخدوش جلوه بدهد.+

متأسفانه باید اذعان داشت که در این زمینه موفق هم بوده‌اند تا حدودِ زیادی. یعنی از دو وجه به نتایجِ موردِ نظرشان رسیده‌اند. یکی این‌که توانسته‌اند از طریقِ سلطه‌ی رسانه‌ای‌شان جهان را در الکلِ یک «غفلتِ مدرن» نگه دارند و دوم هم این‌که توانسته‌اند تا حدودِ زیادی جهان‌بینیِ خدازدایانه‌‌ی ماکیاولیستی‌شان را هم ترویج کنند در جهان. امریکا و صهیونیزم و به معنای عام‌تر «غرب»، از طرقِ مختلفی از جمله سوءاستفاده از قدرتِ نظامی و ایجادِ رعب در کشورهای کم‌قوت و تهدیدِ آن‌ها به اتحاد و به تبعِ آن بزرگ‌ترکردنِ دامنه‌ی قدرت‌شان، پیش‌رفت‌های تکنولوژیک و صدورِ فرهنگ‌شان از طریقِ صادراتِ محصولاتِ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری، تبلیغاتِ رسانه‌ای از طریقِ شبکه‌های ماه‌واره‌ای، فیلم‌ها، ویدئوموسیقی‌ها و اینترنت و تحتِ تحریم و انزوا قراردادنِ تفکراتِ مخالف‌ و هم ترویجِ فحشاء توانسته‌اند جهان‌بینی‌ِ کورشان را در جهان منتشر کنند. تا جایی که این‌روزها هر بچه‌ی پشت لب سبزشده و نابالغی هم به معنویات و خداگرایی نقد دارد و هر بی‌اندیشه‌ای به راحتی به خودش اجازه می‌دهد راجع‌به مسائلِ اندیشه‌ایِ اسلامی و الهی نظر بدهد.

درواقع کاری که امریکا و صهیونیزم خیلی برای تحققِ آن تلاش کردند و تاحدودی موفق هم بوده‌اند، «بی‌اصالت‌کردنِ اصول» و «اصالت‌بخشیدن به فروع و حواشی» بوده است. هرگوشه‌ی این جهان و جهان‌بینی را که نگاه کنید می‌بینید این دو اتفاق رُخ داده و برای آن تلاش شده. مثلاً ترویجِ «هم‌جنس‌گرایی» که در این چندساله خیلی روی آن مانور داده‌اند کشورهای غربی را ببینید. «اصل» این بوده و هست که انسان‌ها باید از جنسیت‌های متفاوت به‌هم سکینه و آرامش پیدا کنند، آن هم از راهِ سالم و درستش. امّا غرب می‌آید روی چیزی جز از آن سرمایه‌گذاری می‌کند و یکی پس از دیگری خطوطِ قرمز را درمی‌نوردد و هتّاکی‌اش را تبدیل به قانون و قاعده می‌کند. پارسال شبکه‌ی تلویزیونیِ «بی‌.بی‌.سی. فارسی» اخبارش را برای چنددقیقه قطع کرد تا سخنرانیِ اوباما –رئیس‌جمهورِ امریکا- راجع‌به برداشته‌شدنِ منعِ ازدواجِ هم‌جنس‌گرایان در ارتشِ امریکا را به صورتِ زنده پخش و ترجمه‌ی هم‌زمان کند. یا هم‌این رئیس‌جمهورِ امریکا -که خیلی‌ از خودروشن‌فکرپندارهای جهان و حتا کشورمان او را نمادِ پرستیژ و روشن‌فکری و صلح و حقوقِ بشر می‌دانند- اخیراً برای تبلیغاتِ دوره‌ی دومِ ریاست‌جمهوری‌اش باز از حقوقِ هم‌جنس‌گراها صحبت کرده؛ تا جایی که یک نشریه‌ی معروفِ امریکایی او را «اولین رئیس‌جمهورِ هم‌جنس‌بازِ تاریخِ امریکا» خواند!

در ذیلِ هم‌این دیدگاه «فشن» می‌آید و می‌نشیند جای «لباس» به معنای پوششِ کلمه تا مزون‌ها و کمپانی‌ها که اغلب صاحبانی مشترک و محدود هم دارند تأمین شوند و هم روحیه‌ی مصرف‌گرایی یا مصرف‌زده‌گی تبدیل به یک خُلق یا عادت شود برای مردمِ جهان. «برند» و «مارک» هم به هم‌این ترتیب می‌آیند و «فست‌فود» هم بدل از «طعام» و نوشیدنی‌های گازدار و طعم‌دار و اثردار(!) هم می‌آیند. به هرکدامِ از این‌ها که با دقت نگاه کنید می‌بینید که در اکثرِ آن‌ها «نیازِ اصلی» و درواقع «رفعِ احتیاج» جایش را به تنوع‌طلبی و زیاده‌خواهی و مصرف‌زده‌گی داده است. یعنی یک امرِ اصلی، فرعی شده و یک فرعْ تبدیلِ به اصل شده.

پی‌روِ هم‌این دیدگاه امریکا با همه‌ی شرارت‌هایش در جهان و همه‌ی استکباری که در لشکرکشی‌های فراوانش و کُشت و کشتارش در گوشه‌گوشه‌ی جهان انجام داده است، می‌شود مهدِ دموکراسی و آزادی و حقوق‌ِ بشر و صلح. از آن سو کشوری مثلِ ایران که زیرِ بارِ این‌همه تحریم‌ها و تهدیدها توانسته مقاومت کند و به فضلِ خدا و به برکتِ خونِ شهدایش و غیرتِ مردمش ایستاده است می‌شود «محورِ شرارت» و «دولتِ سرکش» و حامیِ تروریزم و خزعبلاتی از این سنخ.

امریکا هواپیمای مسافربریِ ایران را با ناوِ جنگی‌اش در روزِ روشن با خاک یک‌سان می‌کند و آن‌وقت ایران می‌شود حامیِ ترور! امریکا به بهانه‌ی دست‌گیریِ صدام و کشفِ سلاح‌های خطرناکِ او که روزی خود یا هم‌پیمانانِ او به صدام فروخته‌اند، لشکرش را گسیل می‌کند به عراق و تا می‌تواند غارت می‌کند و امنیتِ منطقه را به‌هم می‌زند و انواع و اقسامِ تجاوز و تعرضات را انجام می‌دهد، امّا اوباما جایزه‌ی صلحِ نوبل می‌گیرد!

امریکا نیروهایش را می‌برد افغانستان و آن‌جا هم تا می‌تواند به بهانه‌ی مقابله با القاعده و یافتنِ بن‌لادن هر جنایتی که دلش می‌خواهد مرتکب می‌شود و در نهایت جوری وانمود می‌کند که انگار فرشته‌ی نجاتِ افغانستان بوده. انگار کسی نمی‌داند که تروریست‌های بین‌المللی از کجا فرمان می‌گیرند و بن‌لادن بازی‌گرِ شماره‌ی چندِ امریکا بوده!

این است قصّه‌ی پُرغصه‌ و از جهتی مضحکِ جهانِ ما. هرچه بیش‌تر دچارِ ظلمتِ فکری باشی، روشن‌فکرتری و هرچه بیش‌تر بتوانی اصلیات را فرعی و فرعیات را اصلی کنی، به‌روزتر و آزاداندیش‌تری! گویی انسان‌ها یادشان رفته که آسمانی هم هست و مشروعیت‌شان را از آن باید بگیرند نه از زمینِ زیرِ پای‌شان! درست طبقِ فرمایشاتِ ائمه‌ی این دین یعنی نیچه و ماکیاولی!

مطالبِ مرتبطم: +،+،+،+

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دوستت دارم و از دل‌تنگی گریزی نیست؛
به کسی که -بی‌چتر- زیرِ باران ایستاده باشد،
نمی‌توان گفت: «خیس نشو». ♪ ♫ ♩

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

میانِ هم‌همه‌ی آهوانِ چشمانت،
غریب‌تر ز من آیا کلاغِ زاری هست؟
دلِ نزاری هست؟
فتاده‌باری هست؟
مگو که «آری، هست»

که غم‌گساری تو
که رازداری تو
که مقصدِ همه‌ی رودهای جاری، تو!

که ملجئی به‌جز از دامنت ندارم من
که بی‌تومانده‌ترین رودِ بی‌قرارم من
فتاده‌بارم من
دلِ نزارم من
کلاغِ زارم من...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نگاهی از سرِ رحمت به مجنونت بیفکن گاه
به عزّت می‌رسد پُرسد چو احوالِ گدا را شاه

مرنج از من اگر قلبم همیشه بی‌قرارِ توست
که آرامش ندارد مرغِ بسمل بعدِ بسم‌الله

مگو این‌بار هم یک عکس در دریاچه افتاده
به هرجا می‌رود ماهی، از آن‌جا می‌گریزد ماه

دلیلِ غصّه‌های ما خودِ ماییم و این دنیا
که عشق اندوهِ بس‌یار است و راهِ چاره‌اش هم «آه»

نصیبی بدتر از غربت برای نسلِ آدم نیست
«برادرها» می‌اندازند یوسف را درونِ چاه

مسافرهای چشمت را مخواه افتند از چشمت
که زائرهای عاشق را به مقصد می‌رساند راه...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قطعه‌ی «به‌ سوی او» از آلبومِ «آژانسِ شیشه‌ای»/ ساخته‌ی مجید انتظامی ♪ ♫ ♩

قرآن و دعا و عکس و چشمانی تر
آورده دوباره بر مزاری دیگر
زوّارش: لاله‌های گم‌نامِ بهشت
فرزندش: یک شهیدِ مفقود‌الأثر...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قصّه‌ی پروازِ پرستوها از اولش هم غم‌گین است؛
چه‌گونه از «خود»ت گذشتی و به «خدا» سپردی‌شان؟
مادرِ شهیدهای گریه‌های پنج‌شنبه‌های دل‌تنگی‌های تا ابد!

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه لالایی‌هایی برایش خوانده‌بود مادرش؟
که صدای آر.پی.جی. گوش‌های نوجوانش را درد نیاورده بود؟
دوستِ برادرِ شهیدِ «صادق» -مسلم*- را می‌گویم؛
هم‌آن‌ که مسلم به صادق گفته بود آن‌روز از گوش‌هایش خون جاری شده بود بس که شلّیک کرده بود.
هم‌آن که بعدها شهید شد...

* شهیدمسلم (سیاوش) اسدیِ‌رازی (جانشینِ گردانِ علی‌اکبرِ لشکرِ سیّدالشّهداء)

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باغ‌چه گُل
ابر باران
خورشید نور

تو شهید!

شهید گُل
شهید باران
شهید نور؛

تأثیرِ تو از همه‌ بیش‌تر بوده مادر.

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عزّت و استقلالِ وطنم را حفظ کرده‌است، مادر
غیرتِ شهیدِ سفره‌ی تو؛
چه‌قدر بزرگی تو...

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فرقی نمی‌کند
مسلم
ایمان
مصطفی؛

فرقی نمی‌کند
اروند
هویزه
گل‌نبی؛

تو مادرِ همه‌ی شهیدهای عالَمی.

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تقدیر چنین است که رسوای تو باشم
مدهوشِ تو، مستِ تو و شیدای تو باشم

کابوسِ مرا -هرشب- می‌بینی و ای کاش
یک‌بار هم از حادثه «رؤیای» تو باشم

بر رودِ خروشانِ نگاهت مُژه سدّ است
ماهی شده‌ام غرقِ تماشای تو باشم

چون جلوه‌ی روحانیِ تو لحظه‌ی وصل است
غم نیست که قربانیِ موسای تو باشم*

ای مژده‌ی آزادیِ «من» از قفسِ شرم
بگذار در این قصّه زلیخای تو باشم

نگذار به جُرمِ دلِ دیوانه‌ی مستم
محکومِ «ابد»خورده‌ی تنهای تو باشم

بگذار که در خیلِ غزالانِ تو من هم
مجنونِ تو، آواره‌ی صحرای تو باشم

* قالَ لن‌ترانی ولکن‌انظُر إلی‌الجبلِ فإنِ‌استقرَّ مکانه فسوفَ ترانی فلمّا تجلَّی ربّه للجبلِ جعله دَکّاً و خرَّ موسی صَعِقاً فلمّا أفاق... (آیه‌ی 143 از سوره‌ی أعراف)

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه:

پیش‌تر راجع‌به برنامه‌ی تلویزیونیِ «پارکِ ملّت» مطالبی را نوشته‌ام. (+،+،+) این برنامه یکی از برنامه‌های به اصطلاح ترکیبیِ تلویزیون بوده که در گروهِ اجتماعیِ شبکه‌ی اوّلِ سیما به مدتِ 8ماه در سالِ 90 پخش ‌می‌شده است. تهیه‌کننده و مجریِ این برنامه‌ی شبانه، جنابِ محمّدرضا شهیدی‌فرد بوده‌اند. ایشان فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی کارگردانی از دانش‌گاهِ تهران است. او پیش‌تر از پارکِ ملّت، سابقه‌ی اجرا و برنامه‌سازی در صداوسیمای مرکزِ خراسان، رادیوهای مختلفِ سراسری و تلویزیون را داشته است. برنامه‌های او اغلب موفق به معنای واقعیِ کلمه بوده‌اند. یعنی مخاطبانِ اصلیِ برنامه‌های او که مردم هستند، در اکثرِ موارد با او و برنامه‌اش ایاغ شده‌اند و زلف گره زده‌اند و او همیشه جزءِ برنامه‌سازانِ خوش‌مخاطبِ این سال‌های تلویزیون بوده. علاوه بر این‌ها، او و گروه‌ش همیشه نوآوری‌ها و فتوحاتی هم در زمینه‌های فنّی و محتوایی داشته‌اند. در زمینه‌ی ساختِ فتوکلیپ، ویدئوگرافیک، مستندسازی، شکل و شیوه‌ی اجرا و غیره، او همیشه پیش‌تاز و نوآور بوده و باقیِ برنامه‌سازان معمولاً بعد از او به سراغِ تجربه‌شده‌های او رفته‌اند.

بیانِ مسئله:

برنامه‌ی پارکِ ملّت که آخرین برنامه‌ی تلویزیونیِ این تهیه‌کننده-مجری بوده است، به دلایلی که هیچ‌گاه از سوی مسئولین به صورتِ قطعی برای مخاطبان روشن نشده، قبل از این‌که به سرانجام برسد قطع و درواقع تعطیل شد. یعنی یکی از شب‌های اسفندماهِ سالِ 90، آقای شهیدی‌فرد بعد از بسم‌الله و سلام و احوالِ اولِ برنامه اعلام کردند که این آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت است؛ درحالی‌که در برنامه‌ی شبِ قبل او نویدِ تغییراتی در برنامه -به سمتِ به‌ترشدن- را در سالِ جدید (91) به مخاطبانش داده بود و حرفی از تعطیلی و این‌ها نبود. این یعنی ایشان -که خود استخدامِ رسمیِ صداوسیماست- و بیش‌ از 20 سال است که با این سازمان هم‌کاری دارد و علاوه بر اجرا، تهیه‌کننده‌گیِ این برنامه را هم به عهده داشته، تا یک‌شب قبل از تعطیلی اطلاعی از این تصمیم نداشته و این دستور در فاصله‌ی کم‌تر از 24ساعت صادر و اجرا شده!

این مقدّمه و شرحِ همه‌ی آن‌چیزی بوده که ما (مخاطبان) به صورتِ قطعی و علنی مشاهده کرده‌ و می‌دانیم. این‌که عللِ اتخاذِ این تصمیم چه بوده و نبوده را ما نمی‌دانیم، چون کسی از مسئولین تابه‌حال به صورتِ رسمی اعلام نکرده است. خودِ ایشان هم اهلِ مصاحبه نیستند زیاد و صحبتی در این مورد تابه‌حال نکرده‌اند. حدس و گمان‌های در این زمینه را هم در مطالبِ قبلی‌ام به‌طورِ مفصّل نوشته‌ام. امّا حالا آن چیزی که مسئله‌ی «اهم» تلقّی می‌شود برایم، چه‌راییِ این تعطیلی و علت‌‌های آن نیست، بل‌که برای بنده به عنوانِ یک مخاطب، مدافع و مبلّغِ جدّیِ این برنامه، مهم‌ترین چیز فقدانِ این برنامه و برنامه‌سازِ خوش‌کارنامه در بینِ برنامه‌ها و برنامه‌سازهای سیما و احساسِ کم‌بودی‌ست که می‌کنم. در راستای این احساسِ فقدان و البته نیاز، می‌خواهم تمامِ تلاشم را بکنم که این برنامه و برنامه‌ساز دوباره به صفحه‌ی تلویزیون برگردند. برای این تلاش هم حجج و ادلّه‌ای دارم که در ادامه عرض خواهم کرد.

علّت‌های ایجابی:

یک) پارکِ ملّت از معدود برنامه‌های پیش‌تولیددارِ سیما بوده و مستندهای فراوانی از طریقِ آن پخش می‌شده. درواقع آقای شهیدی‌فرد در قامتِ یک تهیه‌کننده یا برنامه‌ساز، یک‌جور کارآفرینی در برنامه‌اش مرتکب شده بود. او با بعضی از مستندسازان قرارهایی داشت و حسبِ آن قرار یا قراردادها به آن‌ها سفارشِ ساختِ مستندهایی برای برنامه می‌داد. در عینِ حال او قراردادِ دیگری با صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران هم داشته و طبقِ آن قرارداد عوضِ محتوایی که تولید می‌کرده است مبالغی را مثلِ همه‌ی برنامه‌سازها دریافت می‌کرده. از قِبَلِ آن مبالغ حق‌الزّحمه‌ی مستندسازان را به آن‌ها پرداخت می‌کرده و درواقع با این‌گردشِ مالی او یک واسطه‌ی اقتصادی محسوب می‌شده و پارکِ ملت به نوعی یک بنگاهِ اقتصادیِ فرهنگی-هنری هم بوده است. نکته‌ی مهم در این مورد این است که دیگربرنامه‌سازانِ برنامه‌های ترکیبیِ تلویزیون هم قراردادِ مشابهی با رسانه‌ی ملّی امضاء کرده و می‌کنند امّا خودشان کم‌تر قرارداد می‌بندند. خاصّه با مستندسازان. یعنی کم‌تر و در بعضی موارد اصلاً پیش‌تولید ندارند و خیلی اوقات در حینِ پخشِ برنامه هم چیزِ تولیدیِ قابلِ توجهی ندارند و آن پول عمدتاً صرفِ هزینه‌های جاریِ برنامه‌سازی‌شان می‌شود. شهیدی‌فرد با این‌کار سه حُسن مرتکب می‌شده. یکی تولیدِ محتوا و درواقع تألیفِ فرهنگی-هنری، دودیگر جریان‌بخشیدن به چرخه‌ی اقتصادی و سه استفاده از پتانسیل‌ها و استعدادهای موجود امّا بلااستفاده‌ی جامعه‌ی هنری. در واقع کارِ او به نوعی ایجادِ شغل هم بوده.

دو) پارکِ ملّت از ابتدا نگاهی امیدوار، اخلاق‌گرا و آسیب‌شناسانه به مسائلِ اجتماعی را پی گرفت و عمده‌ی قسمت‌هایش به این مسائل معطوف شد. پارکِ ملّت آسیب‌ها را فقط شناسایی و مطرح نمی‌کرد، بل‌که راه‌کار هم ارائه می‌داد و درواقع اگر دردی را احساس و بیان می‌کرد، بلافاصله درباره‌ی راه و روشِ درمانِ آن درد هم مباحثی را مطرح می‌کرد. برنامه‌ی پارکِ ملت تلاشِ بس‌یاری برای احیاءِ فضای تلائم، آرامش، برادری و هم‌دلی در جامعه داشت. این برنامه حتا برای شادی‌های مردم -از هر سنّ و سالی- هم فکر کرده بود و هم‌واره مبلّغِ روحیّاتِ شاد، امیدوار، باطراوت و البته فکور و منطقی و اخلاقی بود. این برای جامعه‌ی ایران که مشقّات و مشکلاتِ فراوانِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را لمس و تجربه می‌کند خیلی مفید و بااهمیت و مغتنم است. از این نظر هم وجودِ پارکِ ملت موجبِ فایده و نفع بود.

سه) پارکِ ملّت با کیفیتِ بالای محتوایش و هم‌این نگره‌های اخلاقی‌ای که در موردِ دوم عرض شد، توانسته بود بس‌یاری از مخاطبانِ قهرکرده با تلویزیون را دوباره به رسانه‌ی ملّی برگرداند و درواقع یک‌جور محفلِ آشتی‌کنان محسوب می‌شد برای صداوسیما.

چهار) پارکِ ملّت به علتِ ایجادِ فضای محترم، متشخص، منطقی، غیرِبه‌فرموده و اخلاقی‌ در گفت‌وگوهایش (از ناحیه‌ی مجری‌اش) موردِ اقبالِ خواص قرار گرفت و باعث شد بس‌یاری از اساتید، کارشناسان، متخصصین و هنرمندانی که در این چندساله‌ی اخیر به دلائلی با صداوسیما و برنامه‌هایش قهر کرده بودند دوباره به این رسانه اعتماد کنند و بیایند در آنتنِ زنده‌ی رسانه‌ی ملّی با مردم صحبتِ چهره‌به‌چهره کنند. این اتفاقِ مبارک خود زمینه‌سازِ اعتماد و حضورِ بس‌یاری دیگر از هنرمندان و اهالیِ فرهنگ در این برنامه شد و هم این‌که این برنامه را در بینِ عامّه‌ی مردم عزیزتر و قابلِ توجه‌تر کرد و درواقع مخاطبِ تلویزیون و شبکه‌ی اولِ سیما را افزایش داد.

دلایلِ سلبی:

یک) واقعیتِ امر این است که ما در جهان و جامعه‌ای زنده‌گی می‌کنیم که مشکلاتِ فراوانِ فرهنگی گریبان‌گیرِ ما و مردمِ ماست. بعضی از این مشکلات ناشی از وضعِ معایش و اقتصادِ ماست، بعضی دیگر ناشی از جمعیتِ زیاد و بعضی دیگر ناشی از گسل‌های اعتقادی و قومی و مقدارِ فراوانی هم ناشی از تبلیغاتِ سوء و هجمه و هزینه‌های دشمنانِ این کشور و انقلاب و نظام. در این موردِ آخری سرمایه‌گذاری‌های فراوانی در جهان شده و رسانه‌های کشورهای مخالفِ عزت و استقلالِ جمهوریِ اسلامیِ ایران، تلاشِ بس‌یاری می‌کنند برای جذبِ مخاطب به هر نحو و قیمتی و هم‌آن‌جوری که امیرالمؤمنین فرموده‌اند وقتی که تقوا نباشد خیلی کارها می‌شود کرد و در کانتکست و قواره‌ی دنیایی موفق هم بود. شبکه‌هایی نظیرِ «بی.بی.سی. فارسی»، «من‌وتو» و «فارسی‌وان» که اغلب توسطِ انگلیس حمایت می‌شوند به شدت علیهِ فرهنگ، اخلاقیات، دین و تمامیتِ سیاسیِ ایران فعّال‌ند از این جمله‌اند.

بی‌.بی.سی. فارسی یک شبکه‌ی بی‌تبلیغِ بازرگانی‌ست که از طرفِ بی.بی.سی. جهانی ساپورتِ فنّی و از طرفِ دولتِ انگلیس ساپورتِ مالی می‌شود. اهمِّ فعالیتِ این شبکه پیرامون اخبار و تحلیل‌های سیاسی‌ای‌ست که در ایران کم‌تر به آن‌ها پرداخته می‌شود. در کنارِ این‌ها برنامه‌هایی هم در زمینه‌های فنّاوری، موسیقی، فرهنگ، اقتصاد و مسائلی از این دست دارد که بعضی‌شان برای ایجادِ اعتماد و دل‌بسته‌گی پخش می‌شوند و بعضی دیگر با نگاهِ نقد یا بعضاً تخریب و گاه حتا تغییرِ پارادایم‌های فرهنگی و اعتقادیِ مردم.

من‌وتو یک شبکه‌ی عام‌تر است (به لحاظِ محتوا) نسبت به بی‌.بی.سی. و نوعاً برنامه‌هایش جوری‌ست که بتواند مخاطبِ غیرِفرهیخته را جذبِ خودش بکند. هرچند که گاهی مخاطبانِ فرهیخته را هم توانسته جذبِ خودش و برنامه‌هایش بکند. به لحاظِ محتوا احتیاطِ کم‌تری نسبت به بی.بی.سی. در من‌وتو هست. یعنی برنامه‌های آن کمی عریان‌تر و غربی‌ترند و مستقیم‌تر فرهنگِ غربی را تبلیغ می‌کند.

فارسی‌وان هم یک شبکه‌ی صهیونیستیِ تمام‌عیار است که دقیقاً طبقِ پروتکل‌های یهود ساخته شده و جالب این است که صاحبِ اصلیِ این شبکه هم یک صهیونیستِ مشهورِ استرالیایی‌ست. فارسی‌وان تماماً سریال و فیلمِ دوبله‌شده پخش می‌کند و جامعه‌ی هدف‌ش بیش‌تر زنان، دختران و خانواده‌هاست. فارسی‌وان تمام‌قد تبلیغِ «روابط» است. آن هم روابطِ لاقید و متعدّیِ خطوطِ قرمز. فارسی‌وان یک‌جور پورنوی لفظی‌-محتوایی‌ست که فقط ظاهری بالنسبه موجّه دارد.

با این توضیحات وظیفه، اهمیت و نقشِ صداوسیما به عنوانِ تنها تلویزیونِ موجود در کشور کاملاً مشخص است. رسانه‌ی ملّی حالا نه‌تنها باید با خودِ ایده‌آل‌ش برای جذبِ مخاطب بجنگد که باید با حداقل سه‌شبکه‌ی فول‌امکاناتِ پُرمحتوای انگلیس و صهیونیزمِ جهانی که مخاطبانِ خاصِ خودشان را هم دارند بجنگد برای پس‌گرفتنِ مخاطبان‌ش. در چنین شرایطی است که پارکِ ملت می‌آید و اقشارِ فرهیخته و حتا عامّه‌ی مردم را جذبِ خودش می‌کند. آن هم نه با زلم‌زیمبوها و جینگیل‌مستون‌های مرسوم و نخ‌نمای بعضی از برنامه‌های سطحی‌ِ تلویزیون که از راهِ اعتمادسازی، فهم، منطق، استدلال، اخلاق و دین. پارکِ ملت گاهی کاملاً مستقیم در نقشِ یک عالِمِ رسانه‌ایِ دین‌محور مخاطبان‌ش را نصیحت می‌کرد، به وقت‌ش اگر لازم بود تشر می‌زد و انتقاد می‌کرد و در نهایت مثل و مقلّدِ از همه‌ی علمای بزرگ‌وارِ دین که احترام‌شان بر همه‌ی ما واجب است، راه‌نمایی می‌کرد و راه‌کار ارائه می‌داد. پارکِ ملّت توانسته بود مخاطبِ «پرگارِ» بی.بی.سی. که یکی از خاص‌ترین برنامه‌های آن شبکه‌ به لحاظِ محتواست را کم‌کم جذبِ مباحثِ خودش بکند. پارکِ ملت مغتنم‌ترین فرصتِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران برای سربلندکردنِ دوباره بینِ رقبای خارجی‌اش بود درجذبِ آن دسته از مخاطبانی که مدت‌هاست از آن روی برگردانده‌اند. از طرفی یک‌جور بیمه و ضمان هم محسوب می‌شد. یعنی باعثِ تقویتِ پی‌وندِ مخاطبانِ سست‌پی‌وندترِ با رسانه‌ی ملّی بود و بیمِ این‌که این عدّه ریزش کنند به سمتِ هات‌برد و یوتل‌ست و نایل‌ست را کاهش می‌داد.

دو) پارکِ ملّت به این دلیل که نگاهی صریح، صادق و انتقادی داشت به اشتباهاتِ دولت و مسئولین، معضلاتِ اجتماعی و هم به این دلیل که توانسته بود مشاهیر، اساتید و فرهیخته‌گانِ فرهنگی-هنریِ مطرودِ صداوسیما را به این رسانه بیاورد، یک‌جور نقشِ تسکینی هم داشت برای عدّه‌ای. به‌هرحال ما در این کشور اختلاف‎های سیاسی هم داریم و در دو-سه‌سالِ گذشته این اختلافات نمودِ بیش‌تری هم پیدا کرده‌اند. پارکِ ملّت با مطرح‌کردنِ بی‌سانسورِ واقعیات و عدمِ مصلحت‌سنجی‌های افراطی و اگزجره‌ی معمولِ صداوسیما توانسته بود نقشی سوپاپ‌گونه ایفاء کند و صدای اعتراضِ آن دسته از مردم که از بعضی مسائل ناراحت و ناراضی بودند و هستند هم باشد (که این علاوه‌ی بر انقلابی و آرمان‌گرابودن‌ش بوده است). این کارکرد یعنی ایجادِ آرامش در جامعه. بله، پارکِ ملّت گامِ بلندی بود در راستای وحدتِ ملّیِ نظامِ جمهوریِ اسلامیِ ایران. زحمت‌کشانِ فرهنگِ این کشور آمدند در این برنامه و بی‌پیرایه و پرده دردِدل‌های‌شان را مطرح کردند و مجریِ محترمِ برنامه به قولِ خودش گاه عقب نشست و گاه کمی آمد جلو و هرجا موافق بود تعظیم و تواضع کرد و هرجا که جای مخالفت بود عوضِ 80میلیون ایرانی مخالفت‌ش را مطرح کرد و یک مناظره‌ی منطقیِ بااخلاقِ اسلامی را ارائه داد. پارکِ ملت خیلی در این زمینه موفق و عادل بود. آمدنِ کسانی چون سیّدمهدی شجاعی، هوشنگ مرادیِ‌کرمانی، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا امیرخانی، سیّدرضا میرکریمی، حسین معززی‌نیا، علی مطهری، عماد افروغ، دکترلاریجانی، دکترمسعود پزشکیان و مصطفی کواکبیان در کنارِ کسانی چون دکترغلام‌علی حدادعادل، مرتضی آقاتهرانی، زاکانی، حسین شریعت‌مداری (2بار)، مسعود ده‌نمکی، ابوالقاسم طالبی (2بار)، مهرداد بذرپاش، پرویزِ شیخ‌طادی (2بار) و جوادِ شمقدری در این برنامه گواهِ این اعتدال است.

نتیجه‌گیری:

به نظرِ من پارکِ ملت تحقیقاً به این دلایلی که عرض کردم (و هر آدمِ عاقلی هم می‌فهمد که چه‌قدر بااهمیت‌ند) باید دوباره به تلویزیون برگردد. تجربه نشان داده محمّدرضا شهیدی‌فرد یک شخصیتِ منحصر‌به‌فرد و متمایزی در برنامه‌سازی و اجراست و این تصورِ غلطی‌ست اگر مدیرانِ سازمانِ صداوسیما گمان کنند می‌توانند او را کپی، تقلید و تکرار کنند. ما باید بفهمیم که «فهم» و مهم‌تر از آن «خوش‌فهمی» یک مسئله‌ی مسری‌ای نیست که بتوان از او گرفت و به دیگری سرایت و انتقال داد. بزرگ‌ترین خصیصه‌ی جنابِ شهیدی‌فرد هم‌این فهم و خوش‌فهمیِ اوست و البته توانایی‌های بس‌یارِ فنّی و تخصصیِ‌اش که در خلالِ سال‌ها تجربه و تلاش به دست آمده‌اند.

هیچ حجتی بالاتر از تقویتِ روحیه‌ی وحدتِ ملی و احیاءِ اخلاقیات و جذبِ مخاطب برای مدیرانِ صداوسیما نباید وجود داشته باشد. این‌که آقای افروغ آمد در یک برنامه انتقادهایی کرد یا این‌که جنابِ شهیدی یک انتقادهای درون‌سازمانی‌ای در فلان جلسه مطرح کرد و از محملِ انتقادهای او انتقادهای احیاناً درست و غلطی هم مطرح شد، نمی‌تواند دلیلی برای به تعطیلی‌کشاندنِ این برنامه‌ی بس‌یار مفید باشد. اگر دکترافروغ یک‌بار آمد و انتقادات‌ش را گفت، آقای شریعت‌مداری هم دوبار آمد و نظریات‌ش را گفت. اگر حاتمی‌کیا و میرکریمی آمدند، ده‌نمکی و طالبی و شیخ‌طادی و نظیرهم نیز آمدند. نباید از انصاف و حق گذشت. تلویزیون متعلقِ به 80میلیون ایرانی‌ست. نمی‌شود فقط برای 40میلیون برنامه‌ ساخت و کارشناس آورد که!

یک پیش‌نهاد هم به دوست‌دارانِ پارکِ ملت و کسانی که وسع‌شان می‌رسد دارم:

سروش‌سیما مرکزِ عرضه‌ی برنامه‌های پخش‌شده از شبکه‌های صداوسیماست. اگر تاریخِ پخشِ برنامه‌ای را به آن بدهید، با صرفِ هزینه‌ی نه‌چندان زیادی تلفنی هم می‌توانید برنامه‌ی موردِ نظرتان را دریافت کنید. از هرکسی که دوست‌دارِ این برنامه‌ست و بیننده‌ی آن بوده یا هرکسی که تعلقاتی فرهنگی دارد و اهلِ کیف‌کردن‌های فرهنگی‌ست تقاضا می‌کنم مراجعه‌ی حضوری، تلفنی یا سایتی داشته باشد به مرکزِ سروش‌سیما و بخواهد که برنامه‌ی پارکِ ملت را برایش رایت کنند روی دی‌وی‌دی. بازه‌ی زمانی‌ای که پارکِ ملت پخش می‌شده از دهمِ مردادماهِ 1390 هست تا اواخرِ اسفندماهِ 90. پارکِ ملت به‌جز ایّامِ تعطیل، دهه‌ی اولِ محرّم و لیالیِ قدر، همه‌ی یک‌شنبه‌ تا چهارشنبه‌های این بازه پخش شده است.

از همه‌ی مخاطبانِ خاموش و روشنِ وب‌لاگم، از همه‌ی دوستان و اقوام و آشنایانم، از همه‌ی آن‌هایی که از منِ روسیاه یا قلمِ روسیاه‌ترم متنفر و منزجرند و هرکسی که به نوعی و طریقی ممکن است این مطلب را بخواند خواهش می‌کنم به هر طریقی که می‌تواند به برگشتنِ پارکِ ملت کمک کند. اگر از دست‌تان برمی‌آید و مسئولی را در گوشه‌ای از این مملکت یا در صداوسیما می‌شناسید بسم‌الله. این مطلب را پرینت یا ای‌میل کنید برای‌شان. اگر سایتی و وبلاگی و خبرگزاری‌ای دارید در بازنشرِ این مطلب کمک کنید یا خودتان به خواهشِ بنده مطلبی در این زمینه بنویسید و نظرتان را منعکس کنید (که قطعاً یک دست صدا ندارد). اگر حتا نظرتان مخالفِ بنده‌ست هم باز خوش‌حال می‌شوم بنویسید و با هم مباحثه‌ای داشته باشیم. اگر وسع‌تان می‌رسد و امکانش برای‌تان فراهم هست لطفاً در خریدنِ آرشیوِ پارکِ ملت از سروش‌سیما دریغ نفرمایید. سروش‌سیما وابسته به صداوسیماست و قطعاً میزانِ درخواست‌ها را انعکاس می‌دهد به مدیرانِ سازمان و من هم از این طرف سعی می‌کنم به گوشِ مسئولین برسانم که یک چنین فضایی را ایجاد کرده‌ایم و پیام‌ و خواسته‌مان چیست. اگر آقای شهیدی‌فرد را از نزدیک‌تر می‌شناسید و به او دست‌رسی دارید صدای خواهشِ مرا به او برسانید و بخواهید که او هم اگر صلاح است تلاشی کند برای این‌که دوباره هم‌سایه‌ی تلویزیونیِ ما بشود. خلاصه هرجور که می‌شود کمک کنید. البته اگر با حرف‌های بنده موافقید.

گفت: «بزرگ» اوست که بر خاکْ هم‌چو سایه‌ی ابر/ چنان رود که دلِ مور را نیازارد/ تو برخلافِ بَدان تخمِ نیک‌نامی کار/ که هرکس آن دِرُوَد در جهان که «می‌کارد» (صائب). شهیدی‌فرد بی‌شک یک تولیدکننده‌ی فرهنگی‌ست. در سالِ حمایت از کار و سرمایه و تولیدِ ملّی حیف است او را در تلویزیون‌مان نداشته باشیم. وظیفه‌ی ما مردم هم در قبالِ او و صداقت‌ش این است که بخواهیم او برای‌مان برنامه بسازد. تلویزیون متعلقِ به مخاطبان‌ش است نه مدیران‌ش.

---

مشخصاتِ ارتباطیِ مرکزِ سروش‌سیما:

تهران، خیابانِ شهیدناطقِ‌نوری، بینِ خیابان‌های پاسداران و قبا، مجمعِ بوستانِ کتاب، واحدِ سروش‌سیما. تلفن: 22881860 (ده‌خط یعنی احتمالاً الی 70) | ای‌میل: info@soroush-media.tv | سایت: www.soroush-media.tv یا www.iransima.ir

---

نوتِ نویسنده‌ی مطرحِ انقلاب -رضا امیرخانی- بر مطلبی که در سوگِ تعطیلیِ پارکِ ملّت نوشته شد.

بازتابِ حضورِ رضا امیرخانی در برنامه‌ی پارکِ ملت در فضای اینترنت.

داون‌لودِ ویدئوی آخرین سلامِ شهیدی‌فرد در آخرین برنامه‌ی پارکِ ملت که تلخی‌اش را با شیرینی پاسخ داد!

تماشای هم‌این ویدئو در یوتوب.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بدترین قسمتِ یک رابطه آن‌جایی‌ست که در حضورِ هم، بی‌حضورِ هم‌ایم. می‌شود و می‌توانیم، امّا نمی‌خواهیم. هستیم، امّا انگار نیستیم. آن‌جایی که سرِ رشته‌ی گفت‌وگو را گم کرده‌ایم و سکوت را ترجیح می‌دهیم به گفتن و شنیدن. بدترین قسمتِ یک رابطه روزهای غریبه‌شدن، روزهای بی‌همی، روزهای به هر کاری جز آن کارِ اصلی پرداختن و از دور، از دور، از دورتر لب‌خندزدن است.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم به رسمِ مکدّرانِ این روزگار، نه «بسم‌الله» داشته باشد نامه‌ام نه «سلام»؛ امّا با خودم گفتم این هم دور از شعورِ مسلمانی‌ست و هم دونِ شأنِ انسانی. پس: بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم، سلام...

چهارسالِ پیش بود؛ کارتُن «شکارچیانِ اژدها» [ِDragon Hunters] از شبکه‌ی دو پخش می‌شد. اتفاقا بهار بود و در بعدازظهرِ یکی از روزها تصادفاً شبکه‌ی دو را ‌می‌دیدم و محتوای دیالوگ‌های آن کارتُن توجه‌م را به خودش جلب کرده بود. وحید یامین‌پور یادم داده بود که در این‌جور مواقع (که چیزِ مشکوک یا عجیبی می‌بینم) قبل از هرچیز تاریخ و ساعت و شبکه را یادداشت کنم تا بشود از آرشیوِ سازمان یا سروش‌‌سیما آن برنامه را به عنوانِ مدرک تهیه کرد. 5 خردادِ 87 دیالوگ‌های کارتُنِ صهیونیستیِ زرسالارانه‌ی شکارچیانِ اژدها را دیدم و کم از یک هفته بعد دی‌وی‌دیِ برنامه‌کودکِ آن روز را از سروش تهیه کردم و دوروزِ بعدش من و مصطفی حوالیِ پاستور داشتیم دنبالِ ساختمانِ «شورای نظارت بر صداوسیما» می‌گشتیم و یک عالَم دردِدل بُرده بودیم تا بشنوند شاید. هم‌آن روزها بودند دوستانی که می‌گفتند تلاش‌تان بی‌هوده‌ست و این صداوسیما را دیگر نمی‌شود کاری کرد و صهیونیزم تا مغزِ استخوان‌ش رسوخ کرده و دل‌تان خوش است و... امّا سفارشِ اسلام چیزِ دیگری بود. ما از بزرگ‌ترهای‌مان یاد گرفته بودیم از دور قضاوت نکنیم. ما پُر از امید بودیم.

گفت‌وگوی آن‌روزمان با یکی از کارشناسانِ آن شورا خیلی گرم نشد. نکات‌مان را شنیده-نشنیده جواب‌های آماده‌اش را تحویل‌مان داد و گفت بررسی می‌کنند و برای تکمیلِ دل‌سر‌دی اشاره کرد به کوهی از تخلّفاتِ صداوسیما که بارها تذکر داده‌اند امّا عمل نشده. مثلاً راجع‌به قانونِ منعِ تبلیغِ اجناسِ خارجی با ما صحبت کرد و پُشتِ گوش اندازی‌های فراوانِ صداوسیما در این مسئله و مواردی دیگر از این دست.

هرچند که بخشی از امیدمان را آن‌روز از دست دادیم امّا باز هم ناامید نبودیم آن‌گونه که بعضی از دوستان‌مان بودند. گمان‌مان این بود که در چنان سازمانِ عریض و طویل و مُعظمی، حتماً یک چنین تخلفاتی رُخ می‌دهد و این را نباید به حسابِ همه‌ی مجموعه گذاشت. فکر می‌کردیم آن کارشناسِ شورای نظارت حسبِ شغل‌ش فقط کمی مأیوس بوده و نباید یأسِ شغلیِ یک‌نفر را به حسابِ یک سازمان نوشت و هم‌چنان امید داشتیم این تذکراتِ کوچک و بعضاً بزرگ‌مان شنیده شود.

این مقدّمه را نوشتم تا بگویم جنابِ آقای مهندس ضرغامی، ریاستِ محترمِ سازمانِ صداوسیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران، اگر این بنده ام‌روز نامه‌ی سرگشوده می‌خواهد بنویسد خدمت‌تان، از سال‌ها پیش نامه‌ها و نکته‌ها و تذکر و اعتراض‌های سربسته‌اش را به هرجایی که از دست‌ش برمی‌آمده بُرده. اول از همه هم نزدِ خودتان و هم‌کاران‌تان.


محمّدرضا شهیدی‌فرد را پیش از «مردمِ ایران سلام» با برنامه‌هایی نظیرِ «تا هشت و نیم» می‌شناختم. مردمِ ایران سلام باعث شد که خیلی ملموس‌تر و بیش‌تر با او و نگاه و دأب‌ش آشنا شوم. طولی نکشید که برنامه‌ی اولِ صبح‌ش فضای برنامه‌های صبحانه‌ی سیما را تغییر داد. مردمِ ایران سلام چیزی از جنسِ «صبح به‌خیر ایران» و حرکاتِ موزونِ شبکه‌ی سه -که نمی‌دانم اسم‌ش چیست- نبود. شهیدی‌فرد با برنامه‌اش به‌طورِ خیلی‌ملموسی برای مخاطب ارزش قائل بود. چیزی که در اکثرِ قریب به اتفاقِ برنامه‌های آن‌زمانِ لااقل «سیما» وجود نداشت. شهیدی بلدِ کار بود. یعنی زیبایی‌شناسی می‌دانست، اقتضائاتِ اولِ صبحی را رعایت می‌کرد. یک فهمِ پویایی در بخش‌های مختلفِ برنامه و اجرای او بود که مخاطب را جذبِ تلویزیون می‌کرد.

دیری نپایید که برنامه‌سازانِ گروه‌های اجتماعیِ شبکه‌های مختلف شروع کردند به دست‌بُردن در دکورهای برنامه‌شان و کم‌کم کلیپ‌های شبیهِ «مردمِ ایران سلام» ساختند و بعد هم کنداکتور را شبیه‌ش کردند. چیزی که باعث شد شهیدی احساس کند به تکرار رسیده است و باید برنامه‌اش را تعطیل کند و دوسال برود در محاقِ رادیوگفت‌وگو و دفترش در حوالیِ سعادت‌آباد. شهیدی رفت و خسروی آمد، شهیدی رفت و ابراهیم‌پور آمد، شهیدی رفت و جوادزاده آمد، شهیدی رفت و محمّدی و شهرامِ شکیبا آمدند، امّا شبکه‌ی دو، شبکه‌دوی مردمِ ایران نشد که نشد. و جالب یا ناجالب این‌جاست که نفهمیدند دوستان‌تان که رازِ شهیدی در دکور و کنداکتور و فتوکلیپ‌هایش نبود؛ رازِ شهیدی در شیوه‌ی تهیه‌کننده‌گی‌اش نبود، رازِ شهیدی در اجرایش نبود، رازِ شهیدی در قیافه و گفتمان‌ش نبود، رازِ شهیدی «خود»ش بود. ما این «خود» را خیلی وقت‌ها با ظواهر اشتباه می‌گیریم. شهیدی مثلِ هر آدمِ عاقل، خوب و باتخصصِ دیگری خودش رازِ خودش بود. مثلِ بهشتی، چمران، باقری و خیلی از دیگران که رفتند یا هستند و شاید روزی دیگر نباشند...


بی‌شهیدی‌بودنِ سیما و ما دوسالی طول کشید. یک‌هو در یک تابستانِ عزیز از سالِ 90 او برگشت. این‌بار آخرِ شب و با «پارکِ ملت». برنامه‌ای که شروع‌ش خیلی ژله‌وار بود به لحاظِ فُرم، دکور و اجرا، امّا کُلّی پیش‌تولید و مستند داشت. مستندهایی که شهیدی و دوستان‌ش در هم‌این یکی‌-دوساله برای‌مان ضبط کرده بودند که بدانیم آن محاق، چندان هم محاق نبوده و سیمرغ را اگر یک سر بُرند، هزار سرِ دیگر در آستین دارد.


به‌هررو پارکِ ملت دلیلِ آشتیِ من و خیلی‌های دیگر با تلویزیون شد. دوباره در دقایقِ نزدیک به شروعِ برنامه دل‌دل می‌کردم و روزهای تعطیل غصّه می‌خوردم و شب‌هایی که فرصتِ دیدن‌ش را نداشتم گویی یک چیزی را از دست داده بودم. رازِ شهیدی این بود. چیزی را به مخاطب می‌داد که هیچ‌جای دیگری نمی‌توانست به دست‌ش بیاورد. ذائقه‌شناسِ متبحّری‌ بود این آقای شهیدی‌فرد.

از هم‌آن روزهای اول که پارکِ ملت شروع شد شهیدی مخاطب را درگیرِ برنامه‌اش کرد. اولاً استدیو و دکورش جادار بود و هرازچندی یک عده از مردم را به بهانه‌ای می‌آورد تنگِ بوم و دوربین‌ها و می‌نشست به گفت‌وگو با آن‌ها. ثانیاً از مردم خواسته بود با هر دوربینی که دمِ دست‌شان هست ویدئو ضبط کنند و برای‌شان بفرستند. هرچند که استقبالِ ماها از این ایده‌ی نو خیلی جدّی نشد امّا خیلی تر و تازه و جدید بود این کار. خودم دوبار انتقادهایم را عوضِ اس.ام.اس. و ای‌میل ری‌کورد کردم و فرستادم برای‌شان.


شهیدی خواسته و صدای مخاطب را می‌شنید. وقتی از مردم تقاضای پیامک می‌کرد، پُز نمی‌داد که چندتا پیامک برای‌شان آمده و از چیِ‌شان تعریف کرده‌اند؛ بل‌که می‌ایستاد خیلی مؤدب و چشم در چشمِ مردم انتقادهای‌شان را می‌خواند و اگر وارد بود متواضعانه اعلامِ پذیرش می‌کرد و یا اگر هم غیرِمنصفانه بود با صداقت توضیح می‌داد یا گاه پیامکی در تضادِ با آن می‌خواند برای تنظیمِ بادِ مخاطبانِ افراطی و تفریطی. رازِ شهیدی خودش بود. نه حتا شیوه‌ی پیامک‌خواندنش!


خیلی‌ها آمدند «پارکِ ملّت»؛ مثلا سیّدمهدیِ شجاعی و دغدغه‌هایش و موهای یک‌دست سپیدش؛ آقای قصّه‌های مجید -هوشنگِ مُرادی‌ِ‌کرمانی- آمد و صداقت‌ش و لهجه‌اش؛ ابراهیم، ابراهیمِ حاتمی‌کیا آمد و بغض‌هایش، غصّه‌هایش، کرخه و یوسف و آژانس‌ش؛ سیّدرضای میرکریمی آمد و دردِدل‌هایش، رضا امیرخانی آمد و کتاب‌هایش و خیلی‌های دیگری هم آمدند. هرهفته حجة‌الإسلام شهابِ مُرادی می‌‌آمد و آدابِ اخلاقی‌زنده‌گی‌کردنِ خانواده‌‌گی را یادمان می‌داد، دکتر یزدانی می‌آمد و دریای معلوماتِ اجتماعی و اقتصادی‌اش را قُلُپ‌قُلُپ به خوردمان می‌داد. این میان دکترعمادِ افروغ هم آمد و یک‌سومِ انتقادهای همیشه‌گی‌اش -که ابایی هم ندارد از بیان‌شان در برنامه‌های تلویزیونی- را گفت. خوب یادم هست که چندروز قبل از برنامه‌ی شهیدی، هم‌آن انتقادها را ضرب‌در سه و شاید به توانِ سه در «زاویه»ی شبکه‌ی چهار هم گفته بود و به هیچ‌کس هم برنخورده بود!

یک‌جوری برخورد شد با آن برنامه و آن حرف‌ها که انگار دکترافروغ از مریخ آمده‌اند و اصولِ دین را برده‌اند زیرِ سوال. حال این‌که کتاب‌های ایشان را سوره‌ی مهرِ حوزه‌هنریِ سازمان‌تبلیغاتی که رئیس‌ش را ره‌بر انتخاب می‌کند منتشر کرده و چندسالِ قبل‌ش رئیسِ کمیسیونِ فرهنگیِ مجلسِ اصول‌گرا بوده و دکترایش را هم از دانش‌گاهِ تربیت‌مدرسِ خودمان اخذ کرده بوده و هم‌آن‌جاها هم تدریس می‌کرده. یک آدمِ محرمی آمد انتقادهایی از درونِ خانواده در شبکه‌ی اولِ سیمای جمهوریِ اسلامیِ ایران و نه در بی.بی.سی.‌فارسی بیان کرد. انقلاب زیرِ سوال رفت؟ نظام تغییرِ ماهیت داد؟ چه شد؟ چه شد که موجِ اهانت و پیامک گسیل شد به سمتِ پارکِ ملت؟ این جریانی که از قم شروع شد مطمئنید که صلاح و صوابِ نظام را می‌خواست؟ شک دارم آقای ضرغامی، شک دارم...

بهانه‌ی دومی که دلیلِ موجّهِ مسئولینِ صداوسیما برای به تعطیلی‌کشاندنِ پارکِ ملت بعد از کُلّی مهمان‌های به‌فرموده‌ی سیاسی در ایامِ انتخابات شد، صحبت‌های جنابِ شهیدی‌فرد در جلسه‌ی مجریان با معاونتِ سیما بود. صحبت‌هایی که شهیدی نمی‌‌خواست بگوید و دیر آمد که نگوید وبه اصرار خواستند برود پشتِ تریبون و بگوید. صحبت‌هایی که هم‌راه شد با گوشه و کنایه و حمایتِ فرزاد حسنی (که ادبیات‌ش را همه می‌شناسیم و چیزِ عجیبی نیست) و یکی دو مجری و برنامه‌سازِ درجه‌دوی تلویزیون. واقعاً به‌نظرتان محمّدرضای شهیدی‌فرد سناریو نوشته بود برای آن اتفاق و آیا در دینِ شما اگر دیگرانی از بسترِ حرف‌های به اجبار و با بی‌میلی زده‌شده‌ی یک‌نفر استفاده یا سوءاستفاده کنند و انتقادهای غیرِمنصفانه‌شان را بیان کنند، آن شخص مقصّر است؟ این‌جا نباید گفت بأیّ ذنبٍ قتلت؟!


آقای ضرغامی، دلِ ما برای پارکِ ملت تنگ شده. برای شهیدی‌‌فرد تنگ شده، برای خودِ خودِ خودِ شهیدی‌فرد که رازش «خود»ش است تنگ شده. اگر واقعاً دل‌سوزِ نظام‌ید و می‌خواهید مردم بی.بی.سی. نبینند شهیدی‌فرد را با دل‌جویی برگردانید به صداوسیما. هیچ‌کس جای او را نخواهد گرفت. هیچ برنامه‌ای برنامه‌ی او نخواهد شد. باور کنید.

والسّلام

محمّدِ مهدوی‌اشرف/ کوچک‌ترینِ مردمِ ایران

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سکوتی مملو از فریاد بودی
طلوعی در شبِ بی‌داد بودی
شهیدِ جبهه‌های علم و ایمان
تو در تدریسِ عشق استاد بودی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یادت قفسه‌ی شعرِ کتاب‌خانه‌ی من است.
به تو که فکر می‌کنم قرن‌ها، قالب‌ها گم می‌شوند؛
حافظ
صائب
قیصر
گاهی گروس
گاهی فاضل
یادت هم‌این شعرهایی‌ست که می‌خوانم
یادت هم‌این حرف‌هایی‌ست که می‌نویسم
که ای کاش تو باشی و این حرف‌ها
این غصّه‌ها
غم‌ها
اندوه‌ها
نباشد...

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ دریا برای نهنگ‌ها
-وقتِ عاشقی-
کم است دوشِ زمین برای گریه‌های دل‌تنگی،
کم است. ♪ ♫ ♩

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«خوب» باش؛ خوب‌بودن مختصاتِ عجیب و غریب و ویژه‌گی‌های پیچیده‌ای ندارد. خوب‌بودن «هزارویک» تعریف ندارد! به ذهنت اجازه نده این‌قدر مسائل را نسبی ببیند. مبادا برای خوب‌نبودن پیِ توجیه بگردی و اسمِ توجیه‌تراشی‌ات را «تعریفِ من از خوبی» بگذاری و زود بروی در لاکِ «هرکسی یک تعریفی دارد».

بی‌پیرایه و دریغ خوب باش. به فکرت، چشمت، دلت و روحت «محبّت» بیاموز. سرِ صلح داشته باش با عالَم؛ خاصّه با آنان که دوست‌ یا دوست‌ترشان داری. دست‌یافتنی و خوش‌ظرفیت باش و اجازه‌ی گفت‌وگو راجع‌به قواعدِ دنیایت (یعنی آن‌چه که هستی) را به دیگران -خاصّه آنان که دوست یا دوست‌ترشان داری- بده. «لاإکراه فی‌الدّین» را هی مرور کن و تعمیم‌ش بده به قواعدِ عقلی و منطقی‌ات. بگذار بزنند زیرِ بساطِ چهارچوب‌های استدلالی‌ات؛ چه باک؟ از چه می‌ترسی؟ از این‌که اعتقاداتت بید باشد و با باد بلرزد؟ اگر بید است، بگذار بلرزد تا نلغزی!

اگر ترس از گفت‌وگو راجع‌به آن‌چه هستی در مخاطبین و مواجهینت باشد، مطمئن باش روابطت با آنان به سطحی‌گرایی و شقّی از نفاق خواهد انجامید. چیزی کریه‌تر از لب‌خندِ از روی دوری و غریبه‌گی بینِ آدم‌های ظاهراً نزدیک به‌هم، نیست. اصلاً از دوستانت خواهش کن زیرِ سوالت ببرند. فضا را باز بگذار برای گفت‌وگوهای انتقادی. این تو و منِ لعنتی را بریز دور. سختش نکن این بازی را. دنیا دوروز است. حیف نیست؟

تواضع زیباست. زیباترین خُلق و ژستِ عالَم. متواضع باش. تواضع برایت ارزش باشد. نمی‌میری اگر از خودت تعریف نکنی. اصلاً بگذار فکر کنند کم‌تری؛ چه می‌شود تو «بیش‌تر» باشی؟ به آسمانِ بالای سرت نگاه کن. ببین چه وسیع و زیباست. سینه‌ی آدم هم مثلِ آسمان است. اگر گرفته و تنگ باشد زیبا نیست. گاهی هم اگر گرفتی و تنگ شدی، ببار. درست مثلِ آسمان.

اخلاقی باش، خوب باش، آرام باش، رو باش، ملموس باش، صادق باش، حُسنِ نیّت داشته باش. شوخی کن، بخند. اگر دوستی دستِ کلامش را گذاشت روی دوشِ ظرفیتت، دستش را پرت نکن پایین. ظرفیتت را ببر بالا. خودت را بکوب گاهی. این باعث می‌شود بقیه هم یاد بگیرند بکوبندت. یادت باشد بیمِ زلزله را آن‌هایی دارند که ساختمان‌های‌شان سُست‌تر است. محکم باشی، محکم‌تر می‌شوی. سُست باشی می‌ریزی و دوباره می‌سازی. صریح باش با خودت. هم‌این. 

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از تو نمی‌رنجم، تو با من فرق داری
معشوقه‌ای! در عشق کم‌تر بی‌قراری

هم ماه، هم برکه، هم اقیانوس و رودی
هم قطره‌های پاکِ بارانِ بهاری

آئینه‌ای و یک جهان در خاطرِ توست
آئینه‌ای و من کم از ذرّه‌غباری

وقتی که دل‌تنگی نصیبم کرده از تو
اندوه و آه و حسرت و چشم‌انتظاری

دیگر فراموشت نخواهم کرد ای دوست
چون با تمامِ لحظه‌هایم جنگ داری

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |