گفتن

گفتن

λεγειν

این‌که یک عدّه بیایند از بینِ صحبت‌های منِ ره‌برِ یک حکومت یا جامعه دوتا کلمه یا جمله را بولد کنند و شعارش، خودش به تنهایی کارِ نمادین و سَبُکی بیش نیست، چه برسد به این‌که پارادایم عوض شود و من کم‌کم از پسِ سال‌ها پیامِ تبریکِ عید گفتن، دیگر از روی قصد و عمد طوری حرف بزنم که از دلش شعار و اسمِ سال دربیاید یا مستقیم بیایم و اسمی را بگویم. این دیگر به‌نظرم هجو اندر هجو است. خصوصاً وقتی این اسم از حالتِ شعاری دربیاید و یک حالتِ دستوری یا رجائی به خود بگیرد. «حماسه‌» اساساً دستوری یا پیش‌بینی‌پذیر نیست که بخواهیم شعارِ سال را بگذاریم «حماسه‌ی سیاسی» و ایضاً اقتصادی. بله، مردم دارند له می‌شوند، تحمّل باید بکنند، تحمّل می‌کنند، چه چاره‌ای جز تحمّل دارند یک عدّه؟، این‌ها قبول. طبیعتاً ما مشغولِ تحمّل و جهاد و مرارت و کلّاً اقتصادیم. امّا «حماسه‌ی اقتصادی» دیگر چه صیغه‌ایست؟ مملکت‌داری که «شعر» نیست آخر که اگر من بزکش کنم خوب بشود. حالا ما تحریم هستیم، تحتِ فشاریم، سیاست‌های اقتصادیِ دولت در دو دوره آتش به ذخائرِ ارزی‌مان زده، این‌ها همه واقعیّت است و شاید بخشیش هم حقّاً هیچ ربطی به ره‌بر و تصمیماتش نداشته باشد که معتقدم ندارد. مثلاً بی‌سیاستیِ تبدیلِ بی‌اندازه‌ی ارز به ریال و افزایشِ نقدینه‌گیِ غیرِمولّد در دست و بالِ مردم ربطی به ره‌بر ندارد. احمدی‌نژاد تلقّی‌اش از «عدالت» گداپروری یا وام‌خورکردنِ اقشارِ کم‌درآمد بوده. امّا چه کاری‌ست که شعارِ سال را بکنیم حماسه‌ی سیاسی و اقتصادی؟ مثلاً چون انتخابات در پیش است و «حضور» و «شرکتِ مردم» را مثلِ همیشه گنده‌اش می‌کنیم، باید اسمِ سال را بگذاریم حماسه‌ی سیاسی؟ خب از کجا معلوم حماسه بشود اصلاً؟ این‌جوری که خودمان را داریم متّهم می‌کنیم به نتیجه‌ی از پیش معلوم که؟ بالاخره انتخابات است و ممکن است درصدِ حضور بالا و پایین شود. این با قطعیّت نظردادن خودش یک ایرادِ محاسباتی دارد به نظرِ من. اگر هم شعار باشد و پیش‌بینی نباشد، به لحاظِ معنا و ذاتِ «حماسه» به‌نظرم پارادوکسیکال است. در موردِ اقتصاد هم این‌جور است از جهاتِ دیگری. سالِ دهن‌سرویسیِ اقتصادی، سالِ فلاکت، سالِ گرانی، سالِ رکودِ تجارتِ خارجی و... را چه‌را اسم می‌گذاریم حماسه‌ی اقتصادی؟ انگار نمی‌دانیم حماسه چیست یا اقتصاد!

من که کلّاً خیلی صفا نمی‌کنم با این برای سال اسم و شعار انتخاب‌کردن، امّا اگر قرار بود شعاری انتخاب شود، به‌نظرم به‌تر بود و هست که شعارمان کمی رنگ و بوی تشویق و ترغیب داشته باشد نه از روی قطعیّت صحبت کردن. بگوییم آقا مدارا کنیم، تأمّل کنیم، قانون‌مدار باشیم، فکر کنیم، تحمّل کنیم شرایطی اقتصادی را و سعی کنیم بفهمیم داریم هزینه‌ی چه چیزهایی را متحمّل می‌شویم و از این جنس حرف‌های ریش‌سپیدانه‌ی ره‌برانه. این خیلی به‌تر است. جُک هم نمی‌توانند بسازند خیلی از رویش.

من اسمِ سالِ گذشته را می‌گذارم سالِ تحریم، گرانی و رفتارهای فراقانونیِ مسئولینِ ارشدِ مملکت. خدا کند سالِ جدید، سالِ قانون‌مندی و تدبیر و دیپلماسیِ هوش‌مندانه در سطحِ جهان و رفاهِ اقتصادی باشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من نه رفتارشناسم، نه جامعه‌شناس، نه روان‌شناس و نه فیلسوف؛ امّا به عنوانِ یک فرد و عضو از افراد و اعضای جامعه، براساسِ دریافت‌های حسّی و غیرِحسّی‌ام، گمان می‌کنم و به نظرم می‌رسد که بینِ ما متولّدینِ دهه‌ی شصت و متولّدینِ دهه‌ی هفتاد، «فاصله» بیش‌تر از یک دهه یا به تعبیرِ عامّش «نسل» است. یعنی فاصله‌ای که من بینِ خودمان با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد می‌بینم و حس می‌کنم، خیلی زیاد است. حتّا با این وجود که من متولّدِ اواخرِ دهه‌ی شصت هستم، باز هم این فاصله آن‌قدر هست که به‌نظرم بیاید.

این فاصله‌ای که منظورم است، یک‌چیزی‌ست در مایه‌های «دنیا»؛ یعنی دنیاهای‌مان فرق دارد انگار. جهان و به تبعِ آن جهان‌بینی‌مان بدجوری متفاوت است. خیلی به پسر و دختر و خوب و بد و حزب‌اللهی و غیرش بودن هم ربطی ندارد. در تربیتِ ما بچّه‌های شصتی (و نه الزاماً خودمان) چیزی بود به اسمِ «ملاحظه»، «احترام به سنّت»، «احترام به بزرگ و بزرگ‌تر»، «توجّه به احساسات و عواطف و احوالِ آدم‌ها» و... که من گاهی در تربیتِ بعضی از بچّه‌های خوش، یله و رهای متولّدِ دهه‌ی هفتاد نظیر یا مشابهش را نمی‌بینم. نه این‌که بخواهم بگویم ما خوبیم و آن‌ها بد، نه، اصلاً هم‌چه منظوری ندارم. آن‌ها هم ظرائف و دقائقی و «نو»ییّتی دارد تربیت‌ و ادب و فهم‌شان که ما نداشته و نداریم. قصدم ممیّزِ ارزشی قائل‌شدن نیست به هیچ وجه. از یک تفاوتِ بینِ جهانی صحبت می‌کنم. دهه‌ی ما مهم‌ترین و بزرگ‌ترین ویژه‌گی‌اش «جنگ» بود. حالا یا درکِ متنِ جنگ یا هم‌سن‌های من که بچّه‌های قطع‌نامه‌ایم، بالاخره عنصری به اسمِ جنگ در شناس‌نامه‌ی تربیتی‌مان وجود داشت. تبعاتِ جنگ باعث شد ما خواه‌ناخواه با چیزهایی آشنا بشویم و چیزهایی در ما به‌وجود بیاید. شاید یکیش «طاقت» باشد، دیگرش «توجّه به غیر». این‌ها در بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، در خوب‌های‌شان هم حتّا، خیلی نمودِ بیش‌تر از اقتضاءِ انسان‌بودن ندارد. یعنی منظورم این است که آن حدّاقلی که طبیعتاً ما حسبِ انسان‌بودن می‌باید که بعضی چیزها را داشته باشیم را دارند. آن بخشِ اضافه‌تری که شاید در ما قهراً شکل گرفت را ندارند. خیلی یله، رها، آزاد و گاهی کم‌توجّهِ به غیر هستند.

گاهی احساس می‌کنم فاصله‌ای که بینِ ما (شصتی‌ها) با بچّه‌های دهه‌ی هفتاد هست، بینِ دهه‌پنجاهی‌ها با ما نیست. هنوز که هنوز است به‌ترین دوستانِ من بچّه‌های (بزرگِ) دهه‌ی پنجاه‌اند. برادرانم اوّلین‌شان. حاج‌آقای وحیدی، حاج‌حمید، محسن، حاج‌مهدی، علی و خیلی‌های دیگر هم. یادم هست در اوّلین گعده‌ام با آقارضا امیرخانی سرِ جلدِ نفحات، هم‌این موضوع پیش کشیده شد و مشابهِ هم‌این حرف را به ایشان زدم. البته من تعریفی از بچّه‌های دهه‌ی پنجاه کردم و ایشان عللِ محتملی را ذکر کردند که تقریباً هم‌این چیزی بود که من درباره‌ی دهه‌ی خودمان گفتم، به‌اضافه‌ی این‌که بچّه‌های دهه‌ی پنجاه «انقلاب» را هم دیده‌اند. سال‌ها و اتّفاقات و ماجراها و آدم‌ها و رفاقت‌های انقلاب را.

زنده‌گی در هر شرایطِ سختی، معرفتی را نصیبِ آدم‌های آن شرایط می‌کند. معرفتی خاصِّ آن شرایط که از جنسِ حکمت و تجربه‌ی زنده‌گی‌ست. حتماً چیزی‌ست که به دردِ آدم می‌خورد. مثلاً آدم‌های اسیر (از هر گونه‌اش) معرفتی از سال‌های حصر و بند و سلّول می‌آموزند. آدم‌های در حالِ مبارزه، معرفتی، زنده‌گی در خواب‌گاه و روزهای سربازی معرفتی و... . خوب یا بد، «انقلاب» و «جنگ» معرفت‌هایی نصیبِ بچّه‌های دهه‌های پنجاه و شصت کرد که علاوه بر ایجادِ قرابت بینِ متولّدینِ این دودهه، چیزهایی نیز علاوه بر همه‌ی آن‌چه که همیشه «طبیعت» به هر نسل و دهه‌ای می‌دهد، به آن‌ها افزود. چه‌گونه می‌شود معرفتِ شرایط را تسرّی و انتقال داد؟ چه‌طور «مزه» و «ادویه»ی سال‌های انقلاب و جنگ را می‌شود با تربیت انتقال داد به بچّه‌های دهه‌ی هفتاد و بعدتر، هشتاد؟

من هیچ‌وقت از «اپل» و «گوگل» و تراکم و انفجارِ پلت‌فورم‌ها و گجت‌ها و سرعتِ سرسام‌آور و گیج‌کننده‌ی تولیدِ ابزارهای الکترونیک و عمدتاً ارتباطاتی نترسیده‌ام. معتقدم اگر علم پیش‌رفتی می‌کند و به چیزی دست‌ می‌یابد، این به کارِ همه‌ی نسل‌های بشر خواهد آمد. از مادربزرگِ هشتادوهشت-نُه‌ساله‌ی من بگیر تا فرزندِ در راهِ پسرعمّه‌ام. اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارها می‌آیند تا امورِ زنده‌گیِ ما را تسهیل کنند، به سن و دهه‌ی ما هم کاری ندارند. امّا از یک چیزی خیلی می‌ترسم و آن عمیق‌شدن یا زیادشدنِ بیش از حدِّ طبیعیِ فاصله‌ی بینِ متولّدینِ دهه‌های مجاور است. تُنُک‌‌ و نازک‌شدنِ نخِ ارتباطی و کم‌شدنِ زبانِ مشترک. این‌ها خطرناکند از نظرِ من. این‌که من نتوانم دغدغه‌های از نظرِ من بی‌خیالانه‌ی رفیقِ دهه‌هفتادی‌ام را بفهمم و در ناخودآگاهم شماتتش کنم و او نگرانی‌ها و ملاحظات و ترس‌های مرا نفهمد و در ذهنش سرزنشم کند، این بد است. این‌روزها گاهی به این فکر می‌کنم و به این‌که فاصله‌ی هر نسل با نسلِ قبل و بعدش باید از منطقی پیروی کند. منطقی که حداقل و حداکثرها را بفهمد و رعایت کند. کارکِردِ این منطق این است که نگذارد حرفِ مشترکِ نسل‌ها کم‌تر از حداقل شود مثلاً. گاهی شرایطی، منطقِ فاصله‌های نسلی را به‌هم می‌ریزند. در این مورد شاید انقلاب و جنگ باعثش شد. بچّه‌های دهه‌ی هفتاد، مثلِ انرژی‌های آزادشده‌ی یک فنرِ تحتِ فشار قرار گرفته، بعد از رهایی‌اند. شتابِ عبورِ آن‌ها از کنارِ بعضی چیزها شاید شتابِ لحظه‌ایِ بیرون از منطقِ فاصله‌ها باشد. امیدوارم اتّفاقِ دیگری نیفتد تا «زمان» بتواند به تعادل برساندش.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام؛
لازم دیدم  مختصراً چند کلام با شما در میان بگذارم؛

به نظرم شما یک تفکّر انقلابی دارید که پسندیده‏است. امّا متأسفانه گاهی نسبت به موضع یورش، علم کافی ندارید. یعنی شجاعت و طغیان شما بر آگاهی‏تان می‏چربد.
به هیچ وجه احمق نیستید امّا تهوّر پسندید. و گاه به خاطر تهوّر حاضرید به حماقت باج دهید. 
طغیان در برابر حق را به برّه‏وار پذیرفتن حق ترجیح می‏دهید.
این منش، هم در برخوردهایتان و هم تا حدودی به شکل کلان‏تر در موضع‏گیری‏های دیگرتان هست.
عدم خضوع در برابر نقد ختم مردانه‏گی نیست. میل به طغیان و تمرّد نباید سدّ راه حقیقت باشد. 
مرد باید بتواند برای پذیرفتن حق، روی غرورش هم پا بگذارد وگرنه سر از عناد و لجبازی در می‏آورد که این نهایت جهل و گمراهی‏ست.
مرد اگر برای حق، روی خودش پا نگذارد، یک‏باره چشم باز می‏کند، شگفتا که به بی‏غیرتی هم باج داده‏است!
اشتباه شما از نظر من در یک نقطه است، آن هم هنگامی که تعقّل را مساوی با تهوّر و تمرّد قرار می‏دهید. حق به خاطر حق بودنش است که قابل دفاع است. نه به خاطر طغیان‏گر یا رام بودنش!

نهج البلاغه خطبه 96 

اما وَ الَّذى نَفْسى بِیَدِهِ لَیَظْهَرَنَّ هؤُلاءِ الْقَوْمُ عَلَیْکُمْ، لَیْسَ لاَِنَّهُمْ اَوْلى بِالْحَقِّ مِنْکُمْ، وَلکِنْ لاِِسْراعِهِمْ اِلى باطِلِ صاحِبِهِمْ، وَ اِبْطائِکُمْ عَنْ حَقِّى
بدانید به خدایى که جانم در دست قدرت اوست که ارتش معاویه بر شما پیروز خواهند شد، نه به خاطر اینکه از شما به حق شایسته ترند، بلکه بدان خاطر که آنان در حرکت به سوى باطل زمامدارشان شتابانند و شما در برابر حق من سست و کند هستید.

آنچه من از این سطور می‏فهمم این است که جهل در هر دو سپاه وجود دارد امّا تهوّر یاران معاویه، قادر است پشت حقیقت را به زمین بکوبد! 

اما مطلب دوم: 

خطبه 56
او شما را به ناسزا گفتن به من و بیزارى از من فرمان مى‏دهد. در صورت اجبار بدگویى کنید، زیرا که مایه پاکى و علوّ درجه من و نجات شما خواهد بود. ولى از من بیزارى نجویید، زیرا من بر فطرت الهى به دنیا آمده ام

تا به حال در این سطور تعمّق کرده‏اید؟!  چرا می‏توان به حضرت ناسزا گفت اما برائت نجست؟! در حالی که به دشمنان نمی‏باید فحش داد ولی اظهار برائت کرد؟!
 من فکر می‏کنم شما عملا عکس این دستور رفتار می‏کنید.
یعنی در برخورد با احساسات غلط، جسورید اما در برائت جستن، اهل مسامحه.
نمی‏دانم شاید به "حربٌ لمن حاربکم" اعتراف ندارید! شاید ترجیح می‏دهید زیارت عاشورا نخوانید!
 شما به کسانی که در برخوردهای موضعی دچار اشتباه شده‏اند یا که از روی احساسات حرفی زده‏اند بیشتر می‏تازید و در برائت از آن‏ها که بی‏ابا خطا می‏روند گاهاً مسامحه می‏کنید.

اما...

خطبه 59 
پس از من خوارج را نکشید، چون کسى که حق را بجوید و اشتباه کند مانند کسى نیست که باطل را بخواهد و آن را بیابـد.

در نهایت امیدوارم کلماتم سبب خیر واقع شده
و از خداوند طلب هدایت دارم

والسلام علی من اتّبع الهدی
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ره‌گذر

آهنگ‌ساز: محسن حسینی
خواننده: وحید تاج
دست‌گاه: آوازِ بیاتِ اصفهان
شاعر: بیژن ارژن
شیوه‌ی اجرا: ارکستر
فرم: تصنیف (باکلام)
ناشر: آرشیو معاونتِ سیما(ی جمهوریِ اسلامیِ ایران)

♪ ♫ ♩
|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

دلِ من ره‌گذرِ دیارِ تو | گلِ من منتظرِ بهارِ تو
چه شود ببیند این جانِ حزین | من و دل در سفری کنارِ تو...

آه از آن جانِ جهان که این‌چنین | می‌رود بی‌خبر از نگاهِ من
آن‌که شد ماهِ من و راحتِ جان | شوقِ من، امیدِ من، پناهِ من

کِی شود که طی شود به هز نظر | دوری و خسته‌گیِ راهِ سفر
نورِ تو، عبورِ تو، حضورِ تو | پُر کند فاصله‌های پُشتِ سر

نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

المیزانِ فارسی
نهج‌البلاغه(ی ترجمه‌ی دکتر افتخارزاده)
صحیفه‌ی سجّادیه‌
زبده‌ای از مفاتیح‌
آژانسِ شیشه‌ای
بیوتن
اشعارِ فاضل نظری
ابزاری برای نوشتن
دست‌مال‌ کاغذی
پتو
چای
آخرین سلکشنِ موسیقی‌ام
عینکم
و مدادنوکی‌ام

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعد از «تهدید علیهِ بشریّت» خواندنِ «اسرائیل» توسّطِ اردوغان، مقام‌های ارشدِ امریکا، اسرائیل، انگلیس و سازمانِ ملل نسبت به این صحبتِ نخست‌وزیرِ ترکیه واکنشِ منفی نشان دادند و به آن ایراد گرفتند. حتّا سناریوی تهدیدِ ترکیه را هم در پیش گرفتند. مثلاً مطرح کردند که ممکن است این صحبت‌های اردوغان به ضررِ ترکیه تمام شود و باعث شود روابطِ بین‌المللیِ ترکیه، خصوصاً روابطش با اتّحادیه‌ی اروپا و کشورهای اروپایی دچارِ خدشه شود.

شبکه‌ی «بی‌بی‌سی» که مهم‌ترین رسانه‌ی خاندانِ سلطنتیِ انگلیس و به تبعِ آن ام.آی.سیکس و وزارتِ دفاعِ انگلیس است هم از این قافله عقب نماند و به تهدید و ارعابِ نامحسوسِ ترکیه دامن زد. ذیلِ هم‌این رویّه، بی‌بی‌سیِ فارسی گزارشِ آرشیوی‌ای پخش کرد از «نفیسه کوه‌نورد» (کارمندِ ایرانی-تُرک‌اش) درباره‌ی «مادرانِ شنبه». مادرانِ مفقودالأثرهای حکومتِ ترکیه که بعد از کودتایی در سال‌ها پیش، از فرزندان‌شان خبری نیست هنوز. گزارش پیرامونِ «ننه‌برفو» پیرترینِ این مادرها بود که حالا دیگر مُرده است. گزارش جان می‌داد برای منزجر و متنفّرشدن از حکومتِ ترکیه.

با خودم فکر می‌کردم «نادر» و «ناجیه» (مجری‌های خبرِ بی‌بی‌سی) که لب‌خندی به لب‌ دارند و مجریِ چنین خبر و شبکه‌ای هستند، چه‌ فکری می‌کنند؟ آخر رابطه‌ی انگلیس و ترکیه در این دوسالِ اخیر خیلی صمیمی شده بود. سالِ ٢٠١١ برادریِ فرهنگی امضاء کردند و باید می‌دیدید که به عنوانِ نمونه هم‌این بی‌بی‌سیِ فارسی چه‌ها که نکرد برای ترکیه. تقریباً روزی نبود در این دوسال که بی‌بی‌سیِ فارسی به بهانه‌ای، چیزی در منقبتِ ترکیه پخش نکند. یا موسیقی‌ و خواننده‌گان و ساحل و کافه‌هایش را تبلیغ می‌کرد، یا غذاهایش را و طبیعتش را. به هر نحوی خلاصه دستِ انگلیس از طریقِ بی‌بی‌سی می‌رفت دورِ گردنِ ترکیه. خیلی محسوس و مشخّص. بعد من با خودم فکر کردم که اعتبارِ چنین برادری و دوستی‌ای چه‌قدر کم و شیشه‌ای و شکننده بوده که با یک موضع‌گیریِ رسانه‌ایِ یک نخست‌وزیرِ اسلام‌گرای لائیک‌طورِ سکولارمسلک، برهم خورده است و از بین رفته. چه‌قدر بی‌عمق و سطحی بوده آن‌همه تبلیغ و دست دورِ گردن اندازی و از ترکیه بهشت ساختنِ بی‌بی‌سی. یا به این فکر کردم که چه‌قدر ضعیف و حرف‌گوش‌کن‌اند این کشورهای پُرادّعای خود صاحبِ جهان بدان در مقابلِ یک رژیمِ نصفه‌نیمه‌ی کوچک، و «پول» و ماأدریک پول!

این‌جور حرکت‌های ناشیانه‌ی رسانه‌های انگلیسی و امریکایی خوب نشان می‌دهد که منبعِ مالیِ اصلیِ فعّالیت‌های این رسانه‌ها کجاست و کیست. سرِ انتخاباتِ اسرائیل هم این هُل‌بازی را درآورد بی‌بی‌سی. «فرناز» را فرستادند خطِّ مقدّم و هرروز و هردقیقه گزارش می‌دادند انتخاباتِ آن یک وجب ادّعا را. اضلاعِ این مثلّثِ صهیونی بدجوری نامتساوی‌ست. یک اسرائیل هست که رأسِ مالیِ این مثلّث است و بقیه‌ی رئوس و اضلاع، برده‌ی پول و ثروتِ آنند. اسرائیل پول دارد و رسانه ندارد، پول دارد و «نفر» ندارد، پول دارد و ابزار و امکانات ندارد. درواقع اسرائیل با پولش رسانه‌های امریکا و انگلیس و چه بسا ره‌برانِ امریکا و انگلیس را اجیر و اجاره می‌کند.

از بحثِ اصلی خارج نشوم؛ داشتم به این فکر می‌کردم که بالاخره این «نادر» و «ناجیه» یک‌ذرّه هم اگر بخواهند «انسان» باشند، سخت باید بگذرد بهشان این‌همه تلوّنِ مزاجِ ماکیاولیکِ محلِّ کارشان. خدای نکرده قرار است با پولِ حقوق‌شان نان بخورند، همبرگر و پیتزا بخورند. آدم چه‌طور از گلویش پایین می‌رود هم‌چه پولِ کثیفِ بی‌معرفتی؟

بعد باز که بیش‌تر فکر کردم، این سؤالِ کلّی‌تر برایم به‌وجود آمد که چه‌ می‌شود که بی‌اخلاقی در شرایطی برای آدم «بی‌اخلاقی» نیست دیگر؟ چه می‌شود که آدم می‌تواند تحمّل و مدارا کند بی‌اخلاقی را؟ اگر «نفهمیدن» باشد، بالاخره حدِّ یقف دارد. آدم یک‌روزی خلاصه متوجّه می‌شود حقیقتِ ماجرا را. پس بی‌اطّلاعی و نفهمیدن و ندانستن منتفی‌ست. تقریباً دو-سه گزینه‌ی دیگر می‌ماند فقط. یکی «اجبار» که باز این هم تقریباً در عصر و روزگارِ ما بعید است. کسی این مجری‌ها را اسیر نکرده. طبیعتاً با «میل» مشغولِ کارشان هستند. البتّه اجبارِ مالی می‌تواند باشد. یکی دیگر هم کینه‌‌ی شتری و حماقتِ فکری‌ست که به بی‌اخلاقی تبدیل می‌شود. چه‌را راهِ دور برویم؟ کم ندیده‌ایم شبیه به این نوع از بی‌اخلاقی را در هم‌این مملکت هم. از چپ و راست و اصولی و بی‌اصول، از ولایی و سبز، داشته‌ایم و داریم همیشه آدم‌های تندرو و افراطی‌ای را که فکر می‌کنند چون به چیزی معتقدند و باوری دارند، باید بزنند طرفِ مقابل را با خاک یک‌سال کنند و حتماً خوبی‌های او را انکار کنند و کتمان. یا این‌که به فحش و فضیحت بکشند طرف را، چون که شبیه‌شان نیست. یا هرچیزی که دمِ دستِ دهان‌شان بود را نسبت بدهند بهش. خیلی راحت تهمت بزنند و حرف‌های بی‌پایه و اساس را درباره‌ی او بپذیرند و منتشر کنند.

بله، این‌جوری می‌شود که بی‌اخلاقی دیگر «بی‌اخلاقی» نیست. غیر خدا در قرآن که متواتر آیه‌های با این مضمون بیان کرده است (مثلِ لا یجرمنّکم شنئان قوم...)، حضرتِ علی (قربانش شوم) هم هزاروخُرده‌ای سالِ پیش گفته‌اند حبِّ شیء انسان را کور و کر می‌کند یا محبِّ مُفرِط و گوینده‌ی مُبغِض را از اهلِ هلاک دانسته‌اند. خب این‌ها را برای ما گفته‌اند دیگر. از روی هوا و خیال هم نگفته‌اند، از روی «واقعیّت» گفته‌اند. یعنی تجربه کرده‌اند، دیده‌اند، فکر کرده‌اند و بعد یک چنین جمله‌ی بی‌زمانِ هزاروخُرده‌ای سال بعد هنوز مصداق‌داری را مطرح کرده‌اند. حالا یک‌عدّه مثلِ نادر و ناجیه و فرناز و بعضی دیگر که اساساً خیلی تمایلی به حضرتِ علی و قرآن و مثلِ این ندارند و خیلی اهلِ بهشت و جهنّم و عقوبت و نار و جنّت هم ممکن است نباشند را کاری نداریم. امّا ما که می‌خواهیم بهشتی بشویم، ما که به قیامت و معاد باور داریم، ما که در مراثیِ امامان‌مان سوگ‌واری می‌کنیم و در موالیدشان شادی، آیا ما هم نباید به سخنان‌شان حسّاس باشیم؟ آیا ما نباید فکر کنیم به این جملات‌شان؟ چه‌طور احادیثِ گل‌وبلبلی و غیرِگل‌وبلبلیِ دیگرشان را می‌خوانیم و منتشر می‌کنیم و فکر می‌کنیم بهشان، این‌ها سخنِ ایشان نیست؟ این‌ها به دردِ ما نمی‌خورد؟ نباید به این‌ها عمل کرد؟ حالا من طرف‌دارِ ایکسم، آیا این به من مجوّز می‌دهد که به ایگرگ و زِد توهین کنم یا چیزی را بهشان نسبت بدهم که شنیده‌ی ضعیف و سستی‌ست؟ آیا به صِرفِ این‌که من مخالفِ کسی هستم و موافقِ کسی، می‌توانم نسبت به سند و منبع و مدرک و اتقانِ اخبارِ پیرامون‌شان هم مسامحه کنم؟ (له و علیه هم فرقی نمی‌کند انصافاً). آیا نباید طبقِ گفته‌ی امیرالمؤمنین «خبر» را مثلِ انسان‌های اهلِ رعایت ابتدا «عقل» کنم؟ آیا نباید سعی کنم شبیه نباشم به انسان‌هایی که اهلِ رعایت نیستند، بل‌که اهلِ روایت‌اند؟ آیا باید بشنوم و قبول کنم؟ بشنوم و بپذیرم؟ بشنوم و نقل کنم؟ بشنوم و حکم صادر کنم؟ به ناجیه و نادر و فرناز و سیاوش و پونه نمی‌شود این‌ها را گفت، به خودمان که می‌توانیم، می‌شود. نه؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

[خوانِ] روزی‌ات برای کسی که نافرمانی‌ات کند گسترده است،
شیوه‌ی [پروردگاریِ] تو نیکی‌کردن به بدکاران است.

|رِزقُکَ مَبسوطٌ لِمَن عصاک، عادَتُک‌الإحسانُ إلی‌المُسیئین./ دعای چهل‌وششمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عذابِ تو [عینِ] عدالت است.

|عُقوبَتُکَ عدل./ دعای چهل‌وپنجمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توفیق‌مان ده با آن‌که بر ما ستم نموده
از مقتضای انصاف درنگذریم.

|وَفِّقنا أن نُنْصِفَ مَن ظَلَمَنا./ دعای چهل‌وچهارمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گِلِ بدبو و آبی پَست را حسبِ حکمتی و امتحانی تشرّف بخشیده‌اند. اصلاً نه، کودکِ زبان‌بسته‌ی نِق‌نقوی بی‌سوادِ ضعیفِ شیرخواره‌ی آویزان به مادری، با تربیت و شب‌بیداریِ پدرومادر و هزار سرد و گرم را از سر گذراندن و مدرسه و کلاس رفتن، شده آقای مهندس، خانمِ دکتر، جناب آقای منتقد، سرکارخانمِ نویسنده. هزار اتّفاق در عالَم افتاده تا منِ مثلاً منتقدِ فیلم، منِ دارای نظرِ احتمالاً صائب در سینما بشوم «من». هزار اتّفاقِ ریز و درشت و غلط و درست. مخلوط و ممزوجی از سعی و اقبال و حادثه و تصادف و دمِ این را دیدن و سبیلِ آن را چرب کردن. هم‌این‌جور هزاراتّفاق در عالَم افتاده تا مثلاً بتن روی بتن و آجر روی آجر برود و برجِ میلاد ساخته بشود و روزگاری بشود محلّ برگزاری جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر. شش‌هفت‌هزار کارتِ شناسایی صادر شده برای ورود به آن برج و برای دیدنِ فیلم‌ها در ایّامِ جشن‌واره. یعنی «من» یک‌-شش‌هزارمِ حاضرینِ بالقوّه‌ی هم‌چه‌جایی هستم. یک‌-هزارمِ قلم‌به‌دست‌های سینمایی این مُلک. حالا من، هم‌این منی که شرحش رفت، با چه پشت‌وانه و دل‌گرمی و اعتمادبه‌نفسی‌ست که وقتی دوربینِ تله‌ویزیون می‌آید سمتم، وقتی گزارش‌گرِ برنامه‌ی سینماییِ تله‌ویزیون نظرم را درباره‌ی فیلمی که دیده‌ام ازم می‌پرسد، اخم به ابرو می‌اندازم و باد به غبغب و تمسخر به لحنم و می‌گویم: فیلم نبود، اَه، پوف و تعابیری نظیرِ این؟

اگر قبول کرده‌ام که منتقدِ سینمای این کشور باشم، اگر آی‌. دی. کارت گرفته‌ام، اگر رفته‌ام برجِ میلاد، حق ندارم راجع‌به فیلم‌ها نظراتِ گتره‌ای و اَه و پوفی بدهم. بدترن فیلمِ عالَم را هم که دیده باشم، موظّفم «نقد»ش کنم. نه کم و نه بیش. در نقد آزادم که نظرم را ابراز کنم، امّا حق ندارم اَه کنم.

بعضی‌های‌مان را «هوا» برداشته. فکر می‌کنیم این‌که دری به تخته‌ای خورده‌ است و من شده‌ام «من»، حق دارم هرجوری و هرمدلی که هورمون‌هایم اقتضاء کرد، هر شکلی و جوری که «دلم» خواست، با دیگران رفتار کنم. میلم اگر کشید نازِ ایکس را بکشم و حال اگر نکردم، ایگرگ را با خاک یک‌سان کنم. رزومه‌ی زِد اگر چرب بود احترامش کنم و جوری جوابش را بدهم، شناس‌نامه‌ی ایکس‌پرایم اگر انرژیِ مثبت بهم نداد، جوری.

لوسیم آقا، لوس. عقده کرده‌ایم انگار این‌که «من» شده‌ایم را. تلافی‌اش را سرِ آدم‌هایی که سراغ‌مان می‌آیند و کارشان به ما افتاده است درمی‌آوریم. نه احترامی، نه متانتی، نه تواضعی، نه وظیفه‌شناسی‌ای.

هنر نیست این‌که با چهارتا رفیقِ گرمابه و گلستان و کافه و کوه‌مان فقط گرم باشیم و با باقیِ آدم‌های این کره‌‌ی خاکی سگِ درِ جهنّم. هنر نیست این‌که فقط با هم‌سو و هم‌جهت و هم‌پیک و پیاله‌مان «تکلّم» کنیم و با بقیه‌ی آدم‌ها صحبتِ زورکیِ استبرائی. آقا منّتِ چه چیزی را داری سرِ چه کسی می‌گذاری؟ حواست هست؟ منّتِ حرف‌زدن با آدم‌ها را سرِ آدم‌ها؟ منّتِ گفت‌وگو را سر مواجهینت؟ منّتِ جسم و جانِ عاریه‌ی شصت‌هفتادساله‌ات را سرِ کسانی شبیه به خودت؟ بگو «به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟» اگر نویسنده‌ای، منتقدی، قلم‌به‌دستی، کسی هستی، قبلش «آدم» باش. بعدش هم آدم باش. منتقدِ کتاب و سینما و سیاست و کذا و کذا بودن که آدم‌بودن نیست. آدم‌بودن به چیزِ دیگری‌ست. به «رفتار» است، به «ادب» است، به «تواضع»ست. اصلاً تواضع می‌دانی چیست؟ دیده‌ای تا حالا؟ بلدی از رویش بنویسی؟ فکر کرده‌ای می‌‌شود متواضع هم بود؟

با کسی نیستم، با خودمم. هرکس فکر می‌کند شبیه است، می‌توانم با او هم باشم. لوسیم. خیلی لوس. آدم یک‌وجب باشد، ولی جنم داشته باشد، مرام و معرفت و تواضع بفهمد، آدم باشد. این چه بی‌اخلاقی‌ایست که نسلِ ما آلوده‌اش شده و حواسش نیست؟ هوشنگ گل‌مکانی کهنه‌سوارِ عرصه‌ی سینماست، والله ندیده‌ام ازش هیچ مشابهِ این ژست‌هایی که در این چندروزه‌ی جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دیده و شنیده‌ و خوانده‌ام از این نومنتقدهای اغلب زیرِ سی‌سال را تابه‌حال.

یارو همه‌ی کلاس‌ها و کارگاه‌ها و کافه‌ها و دست‌بوسی‌ها و دم‌دیدن‌های ممکن و موجود را رفته، بعد یک کتابِ کم از صدصفحه‌ی مجموعه‌داستان را از طریقِ هم‌آن اساتیدِ کذا منتشر کرده و در بعضی از هم‌آن خانه‌ها و کافه‌ها تقدیر شده، بعد جوری قیافه می‌آید که انگار سلینجر و همینگوی و استاندال کفش‌جفت‌کنِ خانه‌اش بوده‌اند. چهارتا قطعه ترانه گفته، یکی-دو ترک آهنگ خوانده، دوتا تله‌فیلمِ کنداکتورپُرکن بازی کرده، جوری چشم و ابرو می‌آید برای ملّت که انگار خواننده و بیننده و شنونده‌ی کارش کسانِ دیگری از کهکشان‌های دیگرند. پرویزِ پرستویی هم که باشی، سرِ سفره‌ی تماشا و تشویقِ هم‌این مردم مرزوقی و زیرِ منّتِ لطفِ هم‌این آدم‌هایی، چه برسد که تو مهدی سلوکی هم نیستی که لااقل ادّعا نمی‌کند براد پیت است و منّتی سرِ مردم نمی‌گذارد.

هوا برمان داشته آقا. وگرنه هم‌آن گِلِ بدبو و آبِ پستی هستیم که بوده‌ایم، هم‌آن نق‌نقوی ضعیفِ بی‌زبانِ کهنه‌پوشی که بادِ گلویش را هم نمی‌توانست خودش بزند. والّا

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«چیزهایی هست که نمی‌دانی» فیلمِ آرام و جمع‌وجوری‌ست که شعار نمی‌دهد، امّا می‌خواهد تلنگری و تذکّری باشد -هرچند کوچک- به آن‌هایی که از زنده‌گی انتظارِ معجزه دارند. این فیلم قصّه‌ی مردِ سرخورده‌ی سی‌وچندساله‌ای را روایت می‌کند که دچارِ نوعی انزوای خودخواسته است. علی (با بازیِ علی مصفّا) که در دانش‌گاه مهندسی خوانده، با ماشینِ قدیمی‌اش راننده‌گیِ آژانس می‌کند و در یک اتاقِ قدیمیِ رو به جنگل (یا پارک) مستأجرِ پیرِزنی تنهاست. با کسی حرف نمی‌زند، جوابِ سؤال‌ها را به ندرت می‌دهد، زیاد اهلِ توجّه به اطراف نیست، به‌جز آدم‌های تنهایی که احساس کند واقعاً احتیاج به کمک دارند برای کسی دل‌ نمی‌سوزاند، اهلِ دردِسر نیست، بیش‌تر گوش می‌کند و توضیح نمی‌دهد، سیگارش را ترک کرده، قهوه‌ی تلخ می‌خورد، به گربه‌اش شیر می‌دهد، نذریِ پیرِزنِ صاحب‌خانه را هفته‌ای یک‌بار می‌برد امام‌زاده‌صالح، موبایل ندارد و تلفنش هم پیغام‌گیر ندارد، وقت‌شناس است، سرد و گرمایی‌ست (در زمستان اغلب زیرِ کتش تی‌شرت می‌پوشد و وقتی واردِ خانه می‌شود اوّل پنجره را باز می‌کند) و گاهی که مجبور باشد حرف بزند اغلب با «باشه»، «درست می‌شه»، «رهاش کن بره» و کلمات و جملاتی شبیه به این حرف می‌زند.

در ابتدای فیلم می‌بینیم که در حاشیه‌ی جادّه ماشینی در حالِ سوختن است و چند مَرد در حالِ نزاع هستند. دوربین که در ماشینِ علی قرار دارد، با بی‌اعتنایی از کنارِ این اتّفاق می‌گذرد تا ما با شخصیّتِ بی‌تفاوت و دردِسرگریزِ علی آشنا شویم.
در گذشته‌ی علی زنی به اسمِ سیما (با بازیِ مهتاب کرامتی) وجود داشته که از هم‌دانش‌گاهی‌های او بوده؛ ظاهراً قبلاً بینِ این دو نفر علاقه‌ای بوده است. این را وقتی می‌فهمیم که سیما در ماشینِ علی نشسته است و دارد با او صحبت می‌کند. از زنده‌گی‌اش و مردی که تازه با آن آشنا شده است می‌گوید. سیما حرف می‌زند و سعی دارد احساسی را در علی احیاء کند یا بیابد، امّا علی سرد و بی‌تفاوت و درون‌گراست. سیما تازه از خارج برگشته و دوست دارد بتواند نظرِ علی را دوباره جلب کند. از گذشته و خاطرات و عادت‌ها و کافه‌ای که می‌رفتند می‌گوید و علی در مقابل از او می‌خواهد که دعوتش کند تا با مردِ جدیدِ زنده‌گی‌اش آشنا شود و سیما می‌گوید: «برات خوب نیست.». سیما ما را با گذشته‌ی علی آشنا می‌کند؛ او می‌گوید علی روزی می‌خواسته جهان را زیرورو کند، امّا حالا رفته در غارِ تنهایی. هرچند که از نظرِ سیما، «کسی که می‌خواد بره تو غار که راننده‌‌آژانس نمی‌شه.».
در یکی از سرویس‌ها علی راننده‌ی خانم‌دکتری (با بازیِ لیلا حاتمی) می‌شود که تأکیدِ زیادی روی مطمئن‌ و سرِوقت‌بودنِ راننده دارد. ممّد که قبل از علی راننده‌ی خانم‌دکتر بوده، ضمنِ این‌که به علی می‌گوید او خانم‌دکتر نیست، مسیر را روی نقشه به او یاد می‌دهد. خانم‌دکتر یک‌شنبه‌، سه‌شنبه و پنج‌شنبه‌ی هرهفته ساعتِ ٨ شب از فرمانیه می‌رود لواسان و ۶صبح هم برمی‌گردد.

شبِ اوّلی که قرار است علی برود دنبالِ خانم‌دکتر، مسافرِ قبلی که واقعاً خانمِ یک پزشک است، کمی مسیر را طولانی می‌کند و علی برای این‌که بدقولی نکرده باشد، با موبایلِ او زنگ می‌زند آژانس و می‌گوید من امشب نمی‌رسم، کسِ دیگری را بفرستید. تلفن‌چیِ آژانس قبول نمی‌کند و علی می‌گوید پس زنگ بزنید اطّلاع دهید دیرتر می‌رسم. باران می‌گیرد و برف‌پاک‌کنِ ماشین بازی درمی‌آورد و علی دیر به درِ خانه‌ی خانم‌دکتر می‌رسد و ظاهراً آژانس هم به خانم‌دکتر اطّلاع نداده است و او زیرِ باران مانده. علی از ناحیه‌ی خانم‌دکتر موردِ شماتت قرار می‌گیرد، امّا از خودش هیچ دفاعی نمی‌کند. خانم‌دکتر برعکسِ علی زیاد حرف می‌زند و به اطرافش توجّه می‌کند و مقابلِ سکوت‌های علی کوتاه نمی‌آید. مثلاً یک‌بار می‌گوید: «به آدم جواب نمی‌دین آدم بهش برمی‌خوره.». علی هم در جواب می‌گوید: «نه، من منظوری نداشتم، نمی‌دونم چی باید بگم.»

علی شخصیِّتی خاکستری دارد. نه سیاه است، نه سفید. در یکی از صحنه‌های فیلم، وقتی علی با بی‌تفاوتی‌اش سیما را خسته، ناامید و مجبور به ترکِ کافه می‌کند، دنیس (پیرِمردِ ارمنیِ صاحبِ کافه) روبه‌روی علی می‌نشیند و به او می‌گوید: «به قولِ اِدیک آدم هست خوب، آدم هست بد؛ تو اصلاً آدم نیستی.». بله، علی نه خوب است، نه بد. خوب نیست چون کسی که نسبت به دیگران بی‌تفاوت و سرد باشد نمی‌تواند آدمِ خوبی باشد و بد نیست چون آزاری به کسی نمی‌رساند و کاری به کارِ کسی ندارد. تنهاکسانی که علی به آن‌ها توجّه می‌کند (علاوه بر گربه‌اش) انسان‌های تنها هستند. علی جوابِ خانمِ جمالی (پیرِزنِ صاحب‌خانه) را می‌دهد و نذری‌اش را می‌برد امام‌زاده، خبرِ مادرِ سیما را همیشه می‌گیرد، از کودکِ فال‌فروشِ حیاطِ منزلِ اسمال فال می‌خرد و یک‌بار هم تعارف می‌کند ساراخانم (زنکِ پرستارِ پدربزرگِ خانم‌دکتر که از تاریکیِ منزلِ پدربزرگ ترسیده و دمِ در نشسته و به خانم‌دکتر غُر می‌زند) را برساند منزلش.
یکی از اطّلاعاتی که فیلم از ابتدا به ما می‌دهد این‌ است که قرار است چندروزِ دیگر زلزله بیاید و بعضی از مردم به تکاپو افتاده‌اند. یکی از خانم‌های مسافرِ ماشینِ علی، یک زنگوله‌ی بالای در خریده به عنوانِ زلزله‌سنج که به‌نظرش نامناسب می‌آید و می‌خواهد یکی دیگر بخرد و آن زنگوله‌ی نامناسبِ اوّلی را روی صندلیِ ماشینِ علی جا می‌گذارد. علی آن را به خانه‌اش می‌برد و به چراغِ بالای میزش آویزان می‌کند.

علی بعد از شبی که برقِ خانه‌ی پدربزرگِ خانم‌دکتر اتّصالی کرده بود و او آن را کمی تعمیر کرد و صبحش خانم‌دکتر را با خودش بُرد کافه‌ی دنیس برای صرفِ صبحانه، کم‌کم تغییراتی می‌کند. ماشینش را کارواش می‌برد و چراغِ داخلِ ماشین را درست می‌کند. خانم‌دکتر هم حالا دیگر جلو می‌نشیند و به علی توجّهِ بیش‌تری می‌کند و یک‌بار سلمانی‌رفتنِ علی را به رویش می‌آورد که فهمیده است.
امّا با همه‌ی این حرف‌ها انگار خانم‌دکتر از این اتّفاق راضی نیست. او که مچِ دستِ راستش باندپیچی‌شده است و احتمالاً نشانه‌ایست بر یک خودکشیِ ناموفّق، زنگ می‌زند آژانس و می‌خواهد که راننده‌اش را عوض کنند. علی ناراحت می‌شود. آن‌روز وقتی می‌رود خانه تلفنِ پیغام‌گیرداری که سیما به عنوانِ سوغاتی برایش آورده بود را راه می‌اندازد و برخلافِ همیشه برای گربه شیر نمی‌گذارد و هم‌این بی‌توجّهی باعث می‌شود گربه گم‌وگور شود. امّا حرفِ اصلیِ فیلم و نقطه‌ی تحوّلِ علی زمانی‌ست که خسرو (راننده‌ی پیرِ آژانس) حینِ بررسیِ علّتِ خرابیِ برف‌پاک‌کنِ ماشینِ علی، جملاتی را بر زبان می‌آورد:

خسرو: حالِت چه‌را انقد خرابه حالا؟
علی: از اون‌تو فهمیدی؟
خسرو: قیافه‌ت نِک و نال‌ه. از بیست‌فرسخی پیداس برزخی. اصلاً همه‌تون انگار برزخید. همه‌تون منتظرید یه‌ چیزی بشه زنده‌گیتونو از این‌رو به اون‌رو بکنه. انگار زلزله‌ست. همه ناراضی‌ان. همه هم نشستن منتظرِ معجزه. هرکی رو می‌بینی داره غُر می‌زنه. بسّه دیگه بابا. از وضع‌ت ناراضی‌ای، یه تکونی به خودت بده. عوضش کن. نمی‌تونی، می‌ترسی، ولش کن. معجزه نمی‌شه.
در هم‌این لحظات از لای علف‌های حاشیه‌ی خیابان صدای گربه می‌آید. علی به خسرو می‌گوید به دفتر بگوید که شب نمی‌رود آژانس. می‌رود خانه، شیرِ قبلیِ گربه که دست‌نخورده مانده را عوض می‌کند و یکی از لنگه‌های پنجره‌اش که گیر کرده بود را با فشارِ دست باز می‌کند و تلفنش را برمی‌دارد و به منزلِ خانم‌دکتر زنگ می‌زند و پیغام می‌گذارد. می‌گوید: «چندبار اومدم، چراغا خاموش بود. زنگ زدم بگم دارم میام دنبالت.».

در سکانسِ بعد ما خانم‌دکتر را می‌بینیم که با علی به بامِ تهران آمده و دارد با تکّه‌سنگِ کوچکی به میخِ پاشنه‌ی بوتش ضربه می‌زند. علی از پُشتِ سر می‌رسد و لیوانِ قهوه را می‌دهد دستش.

خانم‌دکتر: مرسی
علی: چی شده؟
خانم‌دکتر: نمی‌ره تو. هر کفشِ دیگه‌ای بود، تا حالا انداخته بودمش بیرون. این یکیو دلم نمیاد.
علی: رهاش کن بره رئیس!
خانم‌دکتر: ینی چی؟
علی: هیچی؛ یه رفیق داشتم همیشه وقتی یه چیزی اذیتت می‌کرد، می‌گفت: «رهاش کن بره، شرّش کم می‌شه.» چرت می‌گفت البتّه.
خانم‌دکتر: مخصوصاً در موردِ میخِ کفش. بدتر می‌ره تو پای آدم.
علی: ازینایی بود که تو زندان هیپتوتیزم و این‌جورچیزا یاد گرفته بود. یه‌دفه... منو با سیما رو بُرد کافه‌ی دنیس.
خانم‌دکتر: سیما کی بود؟!
علی: سیــــمااا... یکی از بچّه‌های دانش‌گاه...
خانم‌دکتر: دوسش داشتی؟
علی: مثلاً. خیلی شبیهِ مینا بود، هم‌اون دختردائیم که از تاریکی می‌ترسید.
خانم‌دکتر: اون چی؟ اونم تورو دوست داشت؟
علی: نمی‌دونم. من هیچ‌وقت هیچّی بهش نگفتم. من این‌جوری‌ام، همیشه هروقت باید یه کاری بکنم، یه‌دفه اصن هیچ‌کاری نمی‌کنم.

در ادامه علی خاطره‌ی هیپنوتیزمش را تعریف می‌کند که چیزی نگفته و دوستانش و سیما را خسته کرده است و بیدارش کرده‌اند. بعد از آن عدمِ اعتراف به این‌که کسی را دوست دارد یا حتّا آن‌قدری که سیما را می‌توانست دل‌خوش کند (یعنی گفتنِ این‌که چیزایی هست که نمی‌دونید) بوده که سیما با محمود ازدواج کرده است و از ایران رفته. خانم‌دکتر به علی می‌گوید من اگر بودم مستقیم می‌گفتم. علی می‌گوید نمی‌شده. خانم‌دکتر می‌گوید می‌شد، لااقل تلفنی می‌شد. بعد تلفنش را درمی‌آورد و برای اثباتِ این‌که می‌شده شماره‌ای را می‌گیرد و پُشتِ تلفن بعد از کمی مِن و مِن می‌گوید می‌خواستم چیزی بگم که اون‌شب نشد. «یه چیزایی هست که نمی‌دونی». این آخرین دیدارِ علی و خانم‌دکتر است. خانم‌دکتر فردایش می‌خواهد از ایران برای همیشه برود. این‌طور می‌گوید به علی.

فردایش که علی می‌رود خانه و پیغام‌گیرش را پلی می‌کند، صدای خانم‌دکتر را می‌شنود. آن شماره‌ای که خانم‌دکتر گرفته بوده، شماره‌ی خانه‌ی علی بود. علی سراسیمه می‌رود فرودگاه و شماره‌ی پروازی که موقعِ صحبتِ تلفنیِ خانم‌دکتر شنیده بود را به اطّلاعات می‌دهد. امّا آن شماره‌ی پرواز «خروجی» نیست. بل‌که متعلّق است به یک پروازِ ورودی که ساعتی پیش نشسته است. علی ناامید دارد سوارِ ماشینش می‌شود که خانم‌دکتر را می‌بیند که دخترکی را در آغوش کشیده است و مردی هم هم‌راه‌شان است. خانم‌دکتر که چشمش به علی می‌افتد، بعد از مکثی بی‌رحمانه رو به مرد می‌گوید: «می‌خوای با اون قُراضه‌هه بریم». در راه می‌فهمیم که ظاهراً خانم‌دکتر از شوهرش جُدا زنده‌گی می‌کند و شوهر فقط برای این‌که دخترک تنها نیاید ایران با او آمده است. علی وقتی مقصد را می‌پُرسد خانم‌دکتر می‌گوید: «دوجا می‌ریم» و این بارقه‌ی امیدی را در دلِ علی زنده می‌کند.
تصویرِ آخرِ فیلم خانه‌ی علی‌ست. گربه می‌آید شیر را می‌خورد و وزشِ نسیمْ نرمه‌صدایی از زنگوله درمی‌آورد که قطعاً «زلزله» نیست، امّا نشانه‌ایست بر یک تغییر. تغییری در علی که شاید هم‌آن معجزه باشد و عشق آن معجزه‌ست.
چیزهایی هست که نمی‌دانی فیلمِ ساده، خوش‌ساخت و آرامی‌ست که سکوت و اراده را ستایش می‌کند. مهم‌ترین ویژه‌گیِ فیلم «شخصیت‌پردازی»های خوبِ آن است. شخصیّتِ علی با بازیِ بی‌نقصِ علی مصفّا و خودِ خانم‌دکتر با بازیِ عالیِ لیلا حاتمی پرداختِ خیلی خوبی دارند. فیلم به شعورِ مخاطب احترام می‌گذارد و همه‌چیز را واو به واو به او نمی‌گوید و می‌گذارد مخاطب کمی هم فکر کند. فیلم‌برداریِ فیلم که «هومن بهمنش» آن را برعهده داشته هم یکی دیگر از نقاطِ قوّتِ فیلم است. البته ایرادهایی هم دارد مثلِ حواشیِ غیرِلازم. آن مردی که خودکشی کرده و علی او و زنش را می‌برد بیمارستان پیام‌شان ابتر است تقریباً یا آن آقای دکتری که زنش مسافرِ علی بود شخصیّتِ پارادوکسیکالی داشت به لحاظِ شخصیّت‌پردازی. آن مردِ مترجمی که اختلالِ اضطرابِ اجتماعی داشت و آن حرف‌هایی که در ماشین به علی زد خیلی در پیکره‌ی کلّیِ فیلم مؤثّر و معلوم نبودند. درواقع فیلم با همه‌ی خوبی‌هایش اضافاتی داشت که می‌توانستند یا نباشند، یا پرداختِ منطقی‌تری داشته باشند. روی هم رفته «چیزهایی هست که نمی‌دانی» فیلمِ خوبی‌ست که ارزشِ دیدن دارد.

نوشته شده در دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سمندِ زرد
راه می‌دهم به نفرِ بعدی‌ام که زودتر از من سوار شود. علّتِ ریایی‌اش خانمی‌ست که منتهی‌إلیهِ سمتِ چپِ صندلیِ عقب نشسته‌ است و علّتِ استکباری‌اش فرار از وسط قرارگرفتنم با این لِنگ‌های دراز! راننده دنده‌‌ را چاق می‌کند و راه می‌افتیم. خانمِ صندلیِ عقب از آقای راننده خواهش می‌کند پیچِ صدای رادیو را بگرداند و زیادش کند. زنِ سبدبه‌بغلِ صندلیِ جلو نگاهی به دستِ راننده و پیچِ رادیو می‌اندازد و بعد خیره می‌شود به جلو. خسته به نظر می‌رسد، هم خودش، هم لباس‌هایش و هم خیره‌شدنش به جلو.
مَردِ کناری‌ام کیفش را می‌جورد و ام.پی.تری. را در می‌آورد. یادِ «محسن‌حسامِ مظاهری» می‌افتم و فکر می‌کنم شاید خبرنگار باشد و می‌خواهد صدای‌مان را ضبط کند. تکانی به خودم می‌دهم و آماده‌ی نطق می‌شوم برای تاکسی‌نوشتِ بالقوّه‌ی مردِ کناری که درِ جاباتری را می‌دهد بالا، خالی‌ست. باز کیفش را می‌جورد و این‌بار یکی-دو باتریِ تری‌اِیِ غیرِریشارژبل را می‌یابد و بعد زیرِلب چیزی می‌گوید که مفهوم نیست. عادت ندارم در تاکسی با کسی هم‌کلام شوم، ولی موهای زرد و سرووضعِ نه‌چندان متعارفِ مرد قلقلکم می‌دهد و با لحنِ آدمی که مخاطبِ حرفی بوده و آن را نشنیده است، می‌پرسم: «چی شده؟!» می‌گوید: «هندزفریمو پیدا نکردم؛ بی‌خیهال.» (ام‌پی‌تری را می‌سُراند در جیبِ کیف. از "بیخیهالش" و رنگِ موهایش حدس می‌زنم ارمنی باشد.)
حواسم می‌رود به رادیو. خانم‌دکترِ مذهبی‌ای که استثنائاً «فرهمندپور» نیست، دارد با اعتمادبه‌نفس و لحنِ «این‌کاره‌ای» در موردِ اشتغالِ زنان و تغییرِ نگرش‌های دختران و نسبتِ منطقی‌ترِ خانم‌های نسلِ جوانِ امروز با مقوله‌ی اشتغال و ایجادِ تعادل بینِ وظیفه‌ی مادری و اشتغال و تحصیلاتِ تکمیلی و... صحبت می‌کند. لحظه‌ای فکر می‌کنم به این‌که خانمِ صندلیِ پُشتی با ظاهرِ نه‌چندان‌سفتش احتمالاً موضعِ مخالف دارد نسبت به صحبت‌های خانم‌دکتر و بعد نهیبی به خودم می‌زنم و حواسم را می‌دهم به صحبت‌ها. مجری خوب دارد شبهاتِ ممکنِ بحث را مطرح می‌کند و یک حالتِ چالشیِ خوبی گرفته گفت‌وگو. خانم‌دکتر وسطِ صحبت‌هایش به مجری می‌گوید: «می‌تونم از شما سؤالی بپرسم؟». مجری که انگار در موضعی مخالفِ او قرار دارد می‌گوید: «می‌تونم جواب ندم؟». خانم‌دکتر با لحنِ تیزی جواب می‌دهد: «ببخشید، ولی فکر می‌کنم پرسیدنِ سؤالِ بی‌جواب احمقانه باشه!». در دل غُری می‌زنم و می‌گویم آبِ‌رو نمی‌گذارند... مجری فضا را آرام می‌کند و می‌گوید: «اگر جوابش رو بدونم، جواب می‌دم، بفرمایید».
خانمِ صندلیِ جلویی هنوز چشم‌دوخته‌ی روبه‌روست. خانم‌دکتر دارد پرت می‌گوید. صدا برایم ضعیف می‌شود. کرایه‌ها را می‌دهیم. موقعِ پیاده‌شدن در را برای نفرِ بعدی نگه می‌دارم. خانمِ صندلیِ عقب بعد از او بی‌هوا خیز برمی‌دارد سمتِ در و نزدیک است که در با شتاب به صورتش بخورد که ارمنی و من می‌پریم سمتِ در و ارمنی در را برایش نگه می‌دارد و عذرخواهی می‌کند. خانمِ صندلیِ جلویی دور می‌شود. کوله را محکم می‌کنم و می‌روم سمتی.

پرایدِ زرد
خانمی دارد با راننده‌های خطّیِ ایست‌گاه صحبت می‌کند، انگار که مسافرِ خطِّ دیگری باشد. درِ جلو را باز می‌کنم و جاگیر می‌شوم روی صندلی. یکی-دو مرد هم بعد از من عقب می‌نشینند. هم‌آن خانم می‌آید کنارِ پنجره‌ام و می‌گوید: «می‌شه شما عقب بشینید؟». «بله»ای می‌گویم و سریع می‌روم پُشت. راننده اعصاب ندارد انگار. یک‌جا اوّل‌های راه مسیرش را سرِ دوراهی عوض می‌کند به سمتِ فرعی و از کوچه‌پس‌کوچه می‌رود. جای باندهای ماشین خالی‌ست و از صندوقِ عقب صدای تلق‌تولوق می‌آید. عصبی و هیجانی راننده‌گی می‌کند و شاید اعتیاد هم داشته باشد. آن‌قدر فرعی می‌رود که احساس می‌کنم دیگر شرق و غرب را گم کرده‌ام. عطرمشهدیِ تُندِ مردِ بغلی می‌خورد به دماغم. قیافه‌ی بربر دارد، افغانی یا مشهدیِ غلیظ باشد شاید. لحظه‌ای از این‌که بی‌مکث جایم را با آن خانم عوض کردم احساسِ رضایت می‌کنم. بعد به خودم نهیب می‌زنم: «نژادپرستِ ظاهربینِ پَست!». از خودم بدم می‌آید. راننده قاتی‌ست. چپ و راستش را گم کرده، سبقت و ترمز و لایی و راننده‌گیِ افتضاح. خودم را می‌گذارم جای آن خانم. فضا جورِ ناخوش‌آیندی مردانه‌ست. اگر بودم، سوار نمی‌شدم. در مکثِ پشتِ یک چراغ، راننده‌ی جوانی از سمتِ راست شاکی می‌شود و از پنجره‌ی سمتِ زن به راننده‌ی ما می‌گوید: «چته؟ حالت خوب نیست؟ چه‌را این‌جوری راننده‌گی می‌کنی؟». راننده اوّل خودش را به نشنیدن می‌زند، بعد با لحنِ قهوه‌خانه‌ایِ نامفهومی آهنگِ چندفحش را با دهنش درمی‌آورد. از آن‌ها «زززن باااااته، بروووو باززی‌تو کن» را می‌فهمم. عوضِ خانمِ صندلیِ جلو سختم می‌شود. نگرانم یک‌وقت حرفِ ناجوری زده شود که نشود جمعش کرد وسطِ مسیری. چراغ به دادمان می‌رسد و پسر پوزخندی می‌زند و می‌رویم. بعد از پیاده‌شدن، سه‌نفرِ عقبی هم‌زمان غُری می‌زنیم و نفرِ سمتِ چپی به خانمِ جلویی می‌گوید: «خانم کاش سوارِ این ماشین نمی‌شدید، سوار نشید وقتی راننده‌ متعادل به نظر نمی‌رسه.». من و بغلی تأیید می‌کنیم و زن می‌گوید: «نمی‌دونستم، نباید سوار می‌شدم.»

پژوی نقره‌ایِ شیشه‌دودی
از بس خم شدم و مقصد را گفتم و با حرکتِ سر «نه» شنیدم، باورم نمی‌شود تأییدِ راننده را. در را که باز می‌کنم محضِ محکم‌کاری مقصد را دوباره به صورتِ کامل می‌گویم که یک‌وقت مثلِ آن‌دفعه سر از بزرگ‌راهِ بیرونِ شهر درنیاورم. تمیزیِ ماشین و سرولباسِ راننده حالم را خوش می‌کند. ماشینش به مسافرکِش نمی‌ماند. شیشه‌ها دودی‌ست و داش‌بوردش یک‌ذرّه غبار هم ندارد. حتّا اگر دقیق شوی ردِّ دستمالی که ساعتی پیش رویش کشیده شده را هم می‌شود دید. شرف‌الشّمسِ دستِ راننده عیشم را تکمیل می‌کند. حس می‌کنم ماشینِ خوبی سوار شده‌ام. یکی-دو ترمز می‌زند امّا کسی از آدم‌های کنارِ خیابان هم‌مسیرِ ما نیست انگار. محضِ این‌که حرفی زده باشم به راننده می‌گویم: «فکر نمی‌کنن تاکسی باشید. شیشه‌هاتون دودیه. من عجله ندارم، مسافر بگیرید.» حرفم باعث می‌شود شیشه‌ی سمتِ مرا کمی پایین بدهد. بعد از گفتنِ جمله‌ی فکرنشده‌ام، سنگینیِ حضور و نگاهِ کسی را روی گردنم حس می‌کنم. لحظه‌ای برمی‌گردم عقب و می‌بینم خانمی پشتِ سرم نشسته و از حرفم خیط می‌شوم. مسافرِ دیگری گیرِ راننده نمی‌آید و می‌رویم. در راه دختری را سوار و پیاده می‌کند و بعد هم دو مرد را. خانمِ صندلیِ پُشتی که پیاده می‌شود پیچِ ضبط را می‌گرداند و یکی-دو تِرَک عقب و جلو می‌کند و روی یک آهنگِ شاد صدا را بلند می‌کند. نگاهم می‌افتد روی انگشترش. یکی از مردها را پیاده می‌کند. از آهنگی که پخش می‌شود خوشم می‌آید: «داری دل می‌زنی، دل می‌کَنی تو کم‌کم/ من بهت حق می‌دم، من حالتو می‌فهمم». روی نمایش‌گرِ ضبط نوشته: «Morteza». یکی-دو مصرع از ترانه و «مرتضی» و «دانلود» را در گوشی‌ درفت می‌کنم که از دستش ندهم. نمی‌دانم راننده چه می‌گوید که سرِ حرف را باز می‌کنم و از تمیزیِ ماشینش و سلیقه حرف می‌زنیم و سالِ تولیدِ ماشین و آخرهای مسیر قشنگیِ آهنگ را به رویش می‌آورم و صدا را کمی بلند می‌کند و می‌"پرسم: «کیه؟». کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «فک کنم مرتضی سرمدی باشه، آره، خوب می‌خونه.». چندروزِ بعد حینِ وارسیِ گوشی، چشمم به پیش‌نویسِ مذکور می‌افتد و گوگل می‌کنم و آلبومِ ««یکی هستِ» «مرتضی پاشایی» را داون‌لود می‌کنم. راضی‌ام خیلی و خوشم می‌آید از حسّ و حال و موسیقی و نوعِ خواندنش. روی ملودی خواندنش یادِ «یرّاحی» می‌اندازدم و صدا و نوعِ خواندنش یادِ «یگانه». با این تفاوت که خیلی به‌تر است از یگانه. خصوصاً مضامینِ ترانه‌هایش. سه‌تا از آهنگ‌هایش را الآن بیش‌تر از بیست‌بار است که دارم ریپیت می‌کنم. بهانه‌ای می‌شود برای به‌یادماندنِ راننده‌ی خوش‌سلیقه‌ی شرف‌الشّمس‌به‌دستی که در حضورِ خانم‌ها صدای پخشش را بلند نمی‌کرد.

 

نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |