گفتن

گفتن

λεγειν

من عاشقِ مغازه‌داری‌ام. عاشقِ فروشنده‌گی. عاشقِ فروشِ چیزهای خوردنی و مصرفی. خواروبار، شیرینی، آجیل‌، سوپرمارکت‌داری و شبیه به این. از بچّه‌گی که صبح‌های زود در راهِ مدرسه از جلوی عمده‌فروشی‌های خواروبار رد می‌شدم و بوی بیسکوییت و کیک و دست‌مال‌کاغذی و صابون و شکلات و همه‌ی چیزهای خوردنیِ خوش‌مزّه و غیرِخوردنیِ رنگ‌رنگ به دماغم می‌زد، عاشقِ مغازه‌داری بودم. یکی از فانتزی‌های همیشه‌ی من شاگردمغازه‌گی بوده و هست و خواهد بود. این‌که شاگردِ یک خواروبارفروشی یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم. دمِ عید باشد، مغازه‌ شلوغ شود، آدم‌ها غُل بخورند و بلولند و صدا به صدا نرسد. حاجیِ صاحبِ مغازه نشسته باشد آن بالا و کارها را سپرده باشد به ما شاگردها. من مسئولِ کشش باشم و یکی دیگر صندوق و آن دیگری بسته‌بندی و وه که چه صفایی دارد آن شلوغی و برو و بیا.

این‌که چه شد بعد از این‌همه سال ویرم گرفت درباره‌ی این حسرتِ همیشه‌ام بنویسم، شاید برگردد به خواندنِ داستانِ «عدلِ پدر و پسرِ» عبّاسِ معروفی از کتابِ «دریاروندگانِ جزیره‌ی آبی‌تر». فضای داستان این آرزو را در دلِ من زنده کرد و بارِ دیگر یادم آورد که چه‌قدر دوست داشته و دارم که شاگردِ مغازه‌ی خواروبار یا آجیل و شیرینی‌فروشی باشم.

نکته‌ی خنده‌دارش این‌جاست که من اساساً هیچ ربطی به فروشنده‌گی ندارم. یعنی ذرّه‌بین که بگیری روی ذاتم، هیچ نشانه‌ای مبنی بر حساب‌گری و آدمِ دودوتا چهارتا بودن و خرجِ متناسب با دخل داشتن و خرید و فروش و مثلهم به چشمت نخواهد خورد. نه من، که پدرم و پدرِ پدرم و احتمالاً پدرِ پدرِ پدرم هم اهلش نبوده‌اند. (به قولِ فاضل: پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند | من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم!) ولی خب آرزوست دیگر، کاری به واقع و شجره‌نامه و جنم و ماسبق ندارد. به قولِ مادربزرگ: «این کار، کارِ عشقه، ربطی به عقل نداره» (حالا شاید هم ورژنِ اصلی‌اش «ربطی به دین نداره» بوده باشد که توفیری نمی‌کند و من هم‌آن عقل را مُراد می‌کنم که بیش‌تر به کارم بیاید.)

من حتّا آن‌قدر اهلِ حساب و کتاب نیستم که وقتی کتابِ «بخور و نمیرِ» استر را خواندم، هم‌این‌جور هم‌ذات‌پنداری در من ایجاد می‌شد. (بخور و نمیر یا دست‌به‌دهان کتابِ اتوبیوگرافی‌مانندی‌ست که پل استر نوشته و در آن شکست‌های اقتصادی و شغلی‌اش در جوانی را شرح داده است.)

ولی خب، حقیقتِ امر این است که نه بخور و نمیرِ استر، نه دریارونده‌گانِ معروفی، هیچ‌کدام برآنم نداشتند که بیایم و پُستی بنویسم با این مضمون. چیزی که وسوسه‌ام کرد به نوشتنِ این پست، بیتی بود که از صائب خواندم و بدجوری به دلم نشست و حالم را خوش کرد. تصویر و تخیّلی که به تبعِ خواندنِ آن بیت برایم به وجود آمد، خیلی شیرین و لذیذ بود. دستانم را گره کردم زیرِ سرم و به سقفِ اتاقم چشم دوختم و خودم را در قامتِ یک مغازه‌دارِ متعهّدِ مردم‌دار تجسّم کردم و دلم خواست کاسبی باشم که همه به درستی می‌شناسندش و اهلِ زیروروکِشی نیست و جنسِ بد نمی‌دهد دستِ مردم. شرایطِ اقتصادیِ فعلی هم تسلیمِ دوز و کلک و غش نمی‌کندش و به هر سختی‌ای که شده سعی می‌کند رضایتِ مشتری را حفظ کند، تا رضایتِ خدا هم به تبعش جلب شود. صبح به صبح بسم‌الله‌گویان و بشّاش و سرزنده برود پشتِ دخل و جلوی مغازه را آبی بپاشد و لبِ تک‌و‌توک گل‌دان‌های مغازه‌‌اش را تر کند و پیچِ رادیو را بگرداند و جلوی مشتریِ اوّلش اقرار کند که دشتِ اوّل است و هم‌آن‌جا دعایی برای توسعه‌ی رزق به دل یا به زبانش براند و تا ٩ صبح لب‌خند از صورتش محو نشود و چشمش امانت‌دارِ نوامیسِ مردم باشد و با مردها گرم بگیرد و اگر مردی گرفته بود یا اخمی به ابرو داشت، حالی بپرسد و بخنداند و امین باشد و اهل و بامرام. اگر چندصباحی اوضاع جور بود و کارش رونقی و برکتی گرفت، با مردم غریبه نشود و رِندی نکند و اگر روزگار و شرایط بر وفقِ مُرادش پیش نرفت، رحم و انصاف و مروّت و صدق را کنار نگذارد و انسانیّتش را سرِ دست نگیرد و حراج نکند. دوست داشتم هم‌چه کاسبی باشم وقتی که خواندم: «هرچند تاجریم، فرومایه نیستیم | تا بر زیانِ خَلق گزینیم سودِ خویش».

راستی مگر جز این است که همه‌ی ما در هر کسوت و کاری که هستیم، به نوعی کاسبی می‌کنیم؟ چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم. می‌خریم و می‌فروشیم و متاعی هست میان‌مان و قولی و قراری. مگر جز این است که صبح‌به‌صبح کرکره‌ی دکانِ انسانیت‌مان را بالا می‌دهیم و می‌رویم پشتِ دخلِ رزق‌ و روزگار و مراودات‌‌مان باهم و به تبع‌اش ابتلائات‌مان آغاز می‌شوند؟

می‌شود جلوی مغازه‌ی شخصیّتِ اجتماعی‌مان آب بپاشیم و لبِ گل‌دان‌های مهربانی‌مان را تر کنیم و پیچِ رادیوی دل‌مان را بگردانیم و تنظیمش کنیم روی موجِ آسمان و لب‌خندِ گذشت و محبّت و اخلاق هدیه‌ی هم کنیم و امینِ نوامیسِ هم باشیم و منصف و مردم‌دار و اهلِ مروّت. می‌شود حینِ کارمندی و کارگری و استادی و راننده‌گی‌ و ریاست‌مان زیرورو نکِشیم و پای‌مردانه بر اصول و مرام‌های انسانی و الهی بمانیم و شرایط و مضائقِ اقتصادی به سجده‌ی بر مکر و دهاء و دغل واندارندمان و اعتقادمان این باشد که زنده‌گی دادوستدی‌ست هماره. دائم همه‌مان چیزی می‌دهیم و چیزی می‌ستانیم و از هر دستی که بدهیم، از هم‌آن دست خواهیم گرفت. از دستی که بالای دست‌هاست.

بی‌شک اگر خودمان را عادت ندهیم به این‌که «گاهی به آسمان نگاه کنـ»١یم، قطعاً «دیگر آسمان را [هم] نخواهیم دید»٢. نه آسمان را که خدای صاحبِ ارض و سماء را هم نخواهیم دید. چه‌را که راهِ آسمان همیشه از زمینِ پیشِ پای‌مان می‌گذرد. از هم‌این امتحان‌های کوچک‌ و هرروزه‌ای که گرفتارشان هستیم. مغازه‌دار باشی یا مدیرِکل چه فرق؟ وقتی اهلِ صدق و انصاف و رحم و مروّت باشی، «شغل» می‌شود پلّه‌ای به سمتِ آسمان. می‌توانی اهلِ راستی و درستی باشی و به عزّتِ أعلی برسی، یا نادرستی کنی و به حضّتِ سفلی. شغلْ فرصتی‌ و محلّی‌ست برای خرج‌کردنِ انسانیّت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و عوضش آهن‌پاره‌ی سودِ حرام گرفت. می‌شود طلای انسانیّت را داد و جنّت را خرید.

لازم نیست من جای تو بنشینم و تو جای من، لازم نیست ما جای آن مغازه‌دار بنشینیم و آن راننده و آن کاسب و مدیر و مسئول و رئیس و رئیس‌جمهور. هرکس در هرجایی که هست، من، تو، ما، همه‌مان در هر کار و شغل و کسوتی که قرار داریم، در هر شأنی از شئونِ اجتماع که هستیم، دائم در امتحانیم و ابتلاء. گاهی بد نیست عوضِ اعتراض به ناخوش‌انصافیِ هم، خوش‌انصافیِ خودمان را غبارروبی کنیم و گَردِ نشسته بر انسانیّتِ خودمان را بتکانیم. من لب‌خندی که سهم و وظیفه‌ی خودم هست را بزنم، اخمِ آن راننده هم إن‌شاءالله درست می‌شود. من نانِ سفره‌ی خودم را آلوده نکنم، نانِ سفره‌ی هم‌سایه‌ام هم إن‌شاءالله آلوده نخواهد بود. من تدریس خودم را خوب انجام بدهم، آن کارمندِ وزارتِ علوم و آن حراستی هم إن‌شاءالله کارشان را درست و خوب انجام خواهند داد. من پیچِ در و پنجره‌ی خانه‌های مردم را سفت ببندم، کفش‌شان را خوب واکس بزنم، میخم را کج نکوبم، إن‌شاءالله آن مکانیکِ ماشین هم حواسش به کارش خواهد بود و آن شاطر هم نانِ سوخته دستم نخواهد داد. من وقتِ مصاحبه، وقتِ پیاده‌کردنِ گفت‌وگو، پای هر کلیک و تیتر و درگ‌دراپ و کپی‌پیست‌ام خدا را و رضایتش را درنظر بگیرم، إن‌شاءالله آن پزشک هم به اندازه‌ی ویزیتش وقت خواهد گذاشت.

عجب خطابه‌ی شعاریِ پُرطمطراقِ بولدِ بی‌مزّه‌ای شد. به قولِ جلال: «رها کنم»...

١. «گاهی به آسمان نگاه کن» نامِ فیلمی‌ست از کمال تبریزی.
٢. «و دیگر آسمان را نخواهی دید» جمله‌ای‌ست که ترجیع‌بندوار در بیوتنِ رضا امیرخانی تکرار شده است.

نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زندگی؛ سیّدمحمّدحسین طباطبایی/ حبیبه جعفریان:
کتابِ تقریباً خوبی بود و شُسته‌رُفته هم بود و یک ویژنِ خوبی از زنده‌گیِ علّامه و سرفصل‌های اصلیِ عمرِ بابرکتِ این شخصیّتِ مؤثّرِ معاصر به خواننده می‌داد. کمی بی‌نظمی هم داشت البتّه. اواخرش را بیش‌تر دوست داشتم و تأثیرگذارتر هم بود انگار. «انتشاراتِ روایتِ فتح» منتشرش کرده است.
---

زندگی؛ سیّدمحمّد حسینیِ‌بهشتی/ افسانه وفا:
«بهشتی» روحِ بلند و عقلِ انقلاب بود. نو بود. هنوز هم نو است. کتابِ خوبی بود، ‌هم‌سریِ کتابِ قبلی و از هم‌آن ناشر.
---

شناختِ عرفانی/ سیّدمحمّد حسینیِ‌بهشتی:
بد نبود؛ امّا به‌نظرم یک‌مقدار احساسات غلبه داشت درش بر منطق. همه‌ی بحث را قبول نداشتم. کتاب‌چه‌ای‌ست پیاده‌شده از بخشی از درس‌گفتارهای شهیدبهشتی تحتِ عنوانِ «مواضعِ تفصیلیِ حزبِ جمهوریِ اسلامی» به سالِ ۶٠ که تهیّه و تنظیمش را «بنیادِ نشرِ آثار و اندیشه‌]های شهید آیت‌الله دکتربهشتی» برعهده داشته و «نشرِ بقعه» منتشرش کرده است.
---

صددقیقه تا بهشت/ مجید تولّایی:
صفحه‌آرایی و گرافیکِ کار واقعاً عالی‌ست و البته چاپْ هم خیلی خوب درآمده. هرچند که بعضی از عکس‌ها با نوشته‌ی متناظرشان قرابتی نداشتند. لحنِ محاوره‌ی بازنویسی خوب از آب درنیامده و خودِ بازنویس هم مردّد بوده که رسمی بنویسد یا محاوره. ایده‌ی کار عالی‌ست امّا. راستی یادم رفت خودِ کار را توضیح دهم. کتابی‌ست مربّع و در قطعِ خشتیِ کوچک با گرافیکِ خوب و چاپِ گلاسه و آبرومند که تصاویرِ شهیدبهشتی و نقلِ قول‌هایی از او را تنگِ هر صفحه و عکس به ما نشان می‌دهد. مثلِ کارِ قبلی که ترکیبی بود، این را هم بنیادِ نشرِ آثارِ ایشان هم‌راه با یک ناشرِ دیگر به اسمِ «مستند» منتشر کرده است.
---

صمیمانه با جوانانِ وطنم/ سیّدمهدی شجاعی:
نَفْسِ کار و نیّتِ مؤلّف (یعنی آقای شجاعی) ارزش‌مند و ستودنی‌ست؛ به‌هرحال قدمی‌ست در جهتِ اخلاق. امّا چندچیزش را خیلی نپسندیدم. یکی سطحی و کم‌استدلال‌ بودنِ نصایح را. دودیگر خودِ ذاتِ «نصیحت» را و درواقع این قالب را. به‌نظرم خیلی رو و نمادین است و جواب نمی‌دهد. سوّم هم این‌که آقای شجاعی یک نگاهِ سنّتیِ زیباشناسانه‌ی تقریباً کم‌عمقْ به دین و ائمّه و نظیرهم دارد و با یک چنین پیش‌زمینه‌‌ای می‌خواهد با الفاظِ زیبا طرفِ مقابل را دعوت کند به جبهه‌ی فکریِ موردِ نظر و مطلوبش. این را هم نمی‌پسندم. نشرِ «کتابِ نیستان» چاپّش کرده.
---

آثارِ فارسیِ شیخ شهاب‌الدّینِ سهروردی (شیخِ مقتول)ویرایش و پیش‌گفتار:فرشید اقبال:
مِن حیث‌المجموع -حتّا با این وجود که ابداً ویرایشِ خوبی نداشت- کتابِ خوب و خواندنی‌ای بود. مجموعه‌ای از رسالاتِ شیخ‌شهاب سهروردی پیرامونِ انسان، درونیّاتِ انسان و نسبتِ انسان با پروردگار و تا حدودی درباره‌ی معنای زنده‌گی، آفرینش و هم پیرامونِ تصوّف و این‌ها. واژه‌نامه‌ی کتاب چه به‌تر بود اگر می‌آمد در دلِ کار و پای هر صفحه معنای واژه‌گان و عباراتِ کهن‌نثری و مغلقش نوشته می‌شد. آمدنش در پایانِ کتاب به صورتِ دایرة‌المعارفی چه فایده‌ای دارد؟ مگر ما قرار است کتاب را دست بگیریم و روزی ده‌بار از روی واژه‌نامه‌اش بخوانیم تا حفظ شویم؟ از طرفی و فارغ از محتوای کتاب، خیلی منطقِ قطعِ «وزیری» را برای این کتاب نمی‌فهمم. کتبِ درسی و پژوهشی را در این قطع چاپ می‌کنند با این توجیه که مثلاً پانویس‌ها و توضیحات و اسامی و نمودارها که می‌آیند، جا برای متن هم باقی بماند. هم‌آن هم اشکال بهش وارد است البتّه، امّا کتابی مثلِ این دیگر چه‌را؟ کتابِ وزیری اصلاً کتابِ خوش‌دستی نیست. بزرگ است برای خواندن. هرچند که به قولِ جلال به‌تر است: «رها کنم»! ناشرِ این کتاب «سَبُکباران» است.
---

رمانتیسم/ لیلیان فورسْت، ویرایشِ جان جامپ و ترجمه‌ی مسعود جعفری:
تک‌نگاری‌ای در بابِ رمانتیسم و بیش‌تر از آن رمانتیک‌ها. کتابی که می‌توانست خیلی به‌تر از اینی که هست، باشد. کتابی که پیش‌نیازِ سترگی می‌طلبد، احاطه‌ی کامل به جریان‌های ادبیِ اروپا، خاصّه اروپای قرنِ ١٨ به بعد. مؤلّفْ نثری کاملاً جانب‌دارانه دارد نسبت به انگلستان و انگیسی‌ها و این از ارزش‌های عِلمیِ این کتاب که از اقتضائاتِ اصلی‌اش است، کم می‌کند. ترجمه‌ هم متوسّط بود. نشرِ «مرکز» کتاب را درآورده.
---

دیگر اسمت را عوض نکن/ مجید قیصری:
اگر گیر و گرفتِ موضوعیِ کتاب و عدمِ توجیهِ منطقیِ اهمّیّتِ «حمیرا» و مادرش برای سرهنگِ عراقی را نادیده بگیریم، می‌شود گفت کتابِ بدی نبود شاید. «چشمه» چاپّش کرده است.
---

زیرخاکی/ مجید قیصری:
بعضی از داستان‌ها خیلی ضعیف و سطحی بودند؛ این‌قدر که حس می‌کنم به اصل و مضمونِ موردِنظرِ نویسنده (یعنی برشماریِ تبعاتِ جنگ) ضربه وارد کرده است. دو-سه داستان امّا خوب بودند. خصوصاً «درختِ کلاغ» که به‌نظرم به‌ترین داستانِ مجموعه بود؛ هم به لحاظِ زبانی قوّه داشت، هم به لحاظِ طرح و پی‌رنگ و خطِّ سیر و پایان‌بندی. نثرِ قیصری عجیب سهل و روان است. کاش داستان‌نویسی‌اش هم مثلِ نثرش بود. «افق» منتشرش کرده.
---

مدیرِ مدرسه/ جلال آلِ‌احمد:
خیلی «صریح». این اندازه صراحت را برای یک کتاب نمی‌پسندم. ولی به‌هرحال محملِ خوبی انتخاب شده بود برای داستان‌گویی و خوب هم از پس‌اش برآمده بود نویسنده. شخصیّتِ اصلی که قصّه از زبانِ او روایت می‌شد (و بی‌شباهت نبود به خودِ جلال)، خیلی بی‌اعصاب و کم‌حوصله و خودبرتردان بود. «نشرِ جامه‌دران» منتشرش کرده است.
---

مشق‌های خط‌نخورده/ ابراهیم حقیقی:
بی‌نظیر است این کتاب. مدّت‌ها بود چنین محشری نخوانده بودم. ابراهیم حقیقی نباید گرافیست می‌شد، باید داستان‌نویس می‌شد. البتّه نمی‌دانم اگر قرار باشد جای خاطره، داستان بنویسد هم این‌قدر خوب درمی‌آید یا نه. هرچند که فکر می‌کنم، یعنی با این نثر و زبان و کاربلدی مطمئنّم درمی‌آید. انتهای کتابْ گریه‌ی هق‌هق و زارزار کردم. نشرِ مرکز این اثرِ عزیز و شریف و دوست‌داشتنی را منتشر کرده است.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر -وقتی اوّلین تحرّکاتِ (به زعمِ من) سازمان‌دهی‌شده علیهِ رئیسِ دست‌گاهِ قضا در فضای مطبوعاتی و رسانه‌ایِ کشور واقع می‌شد- پیش‌بینی کردم ره‌بر برای دورِ دوّمْ ایشان را ابقاء نمی‌کند در این سِمَت. با این دلیل که این جریانِ سازمان‌دهی‌شده‌‌ی نزدیک به بسیج و جبهه‌ی پای‌داری (یا مؤسسه‌ی مصباح)، فضای رسانه‌ای را جوری بر ره‌بر ضیق می‌کنند که او آخرالأمر قیدِ تشخیصِ شخصی، مصالحِ درنظر گرفته‌شده و وجوهِ مثبتی که احیاناً و احتمالاً در ایشان دیده است را خواهد زد و برای فیصله‌دادن به هجمه‌ی رسانه‌ایِ این طیف‌ها (که اتّفاقاً خیلی طیف‌های مهمّی هم هستند از نظرِ ره‌بر و به‌هیچ‌وجه دوست ندارد آن‌ها را از خودش برنجاند و معمولاً کم‌تر از آن‌ها انتقاد می‌کند و در نسبتِ با آن‌ها محافظه‌کاریِ بیش‌تری دارد)، سراغِ گزینه‌های دیگری خواهد رفت. چون به‌هرحال برادرِ بزرگ‌ترِ رئیس‌ِ قوّه‌ی قضائیه (یعنی دکترعلی لاریجانی) قدمتِ بیش‌تری در فضای سیاسیِ کشور دارد و خواه‌ناخواه حضورش چشم‌گیر و غیرِقابلِ انصراف و انقطاع است؛ بنابراین فقط با عدمِ ابقاء برادرِ کوچک‌تر و غیرِسیاسی‌ست که می‌شود فضای به‌وجود آورده‌شده توسّطِ گروه‌هایی که ذکرش رفت را خنثا و تعدیل کرد.

شخصاً با انتخابِ آیت‌الله صادق لاریجانی برای سِمَتِ ریاستِ قوّه‌ی قضائیه مخالف بودم. نه از این جهت که دوبرادر رئیسِ دوقوّه از سه‌قوّه‌ی کشور می‌شوند و حضورِ پُرقدرتِ سیاسیِ یک خانواده در نظامِ ایران اتّفاق می‌افتد و از این خزعبلاتِ پیشااندیشه‌ای که عمده‌ی افرادِ آن طیف‌ها درگیرش بوده و هستند. مخالف بودم چون ایشان را خوب می‌شناسم. آیت‌الله لاریجانی به شدّت باهوش، فاضل، به‌روز، متواضع، قابلِ اتّکاء به لحاظِ عِلمی و قابلِ اعتماد به لحاظِ روحانیّتی هستند. یعنی آن زیِّ طلبه‌گی و حالِ خداگونه‌ای که اقتضاءِ روحانیّت هست را هم دارند. امّا آیا برای ریاستِ قوّه‌ی قضائیه فقط این ویژه‌گی‌ها کافی‌ بود یا هست؟ از نظرِ من قطعاً خیر. در کشورِ ما قوّه‌ی قضائیه یکی از آن قوایی‌ست که به‌شدّت حاشیه‌خیز است و مستعدِّ طعمه‌ی فتنه‌ها شدن. یک عدّه در این کشور هستند که بای‌دیفالت رئیسِ قوّه‌ی قضائیه را -هرکسی که باشد- متّهم می‌کنند به «زمین‌خواری» و «بی‌عدالتی» و نظیرِ این. چه‌را؟ چون منافعِ خودشان یا منافعِ گرداننده‌گان و مدیران‌شان ایجاب می‌کند که هم‌چه تهمت‌هایی به این قوّه و مسئولانِ ارشدش بزنند. چه‌را؟ چون یکی از وظایفِ اصلیِ قوّه‌ی قضائیه دقیقاً در تنازع و تضاد با اصلی‌ترین فعّالیتِ آن‌ها یعنی مسئله‌ی «فسادِ مالی»ست. وقتی قوّه‌ای وظیفه‌ی اصلی‌اش مبارزه با تجارتِ بزرگ و البته غیرِقانونیِ عدّه‌ای باشد، طبیعی‌ست که بخواهند آن قوّه را با حربه‌هایی این‌چنین وادار به سکوت یا انصرافِ از خدمت کنند. از این جهت رئیسِ دست‌گاهِ قضا علاوه بر همه‌ی ویژه‌گی‌ها و وجوهِ عِلمی و فقهی و تزکیه‌ای، باید یک قدرتِ قدیم و ماقبلِ ریاست هم داشته باشد. به زبانِ ساده‌تر رئیسِ قوّه‌ی قضائیه‌ باید یک روحانیِ شبه‌ِ مرجع باشد. دفتری داشته باشد و دستکی و دبدبه‌ای و کبکبه‌ای. باید «طرف‌دار» داشته باشد و قدمت.

جوانی و بی‌طرف‌داریِ آقای شیخ‌صادق لاریجانی که اقتضاء سن و سال و احوالاتِ عِلمیِ ایشان است، مناسبِ ریاست بر چنین قوّه‌ی پُربدخواهی نیست در کشورِ ما. به‌نظرِ من ره‌بر در انتخابِ ایشان دچارِ یک‌نوع بی‌تدبیری یا رجل‌نابینی‌زده‌گی شدند. شاید هم خواستند این‌بار با انتصابِ یک «جوان» شرایط را بسنجند. به‌هرروی این انتخاب، به نظرِ من انتخابِ اصّحی نبود. من اگر جای ره‌بر بودم، آیت‌الله لاریجانی را رئیسِ دانش‌گاهِ تهران می‌کردم یا سِمتی در این ردیف و پایه و جهت به او می‌دادم.

امّا طیف‌های فوق‌الذّکر چه‌را علیهِ ایشان یا علیهِ ریاستِ دوبرادر بر دوقوّه جنجال راه می‌اندازند و فعّالیتِ سازمان‌دهی‌شده می‌کنند؟ پاسخِ من به این سؤال چندسطح یا لایه دارد. یکی از لایه‌های درونی و مستترِ پاسخی که برای این سؤال دارم، هم‌آن است که پیش‌تر گفته‌ام. یعنی مخالفت با رئیسِ قوّه‌ی قضائیه بماهو رئیسِ قوّه‌ی قضائیه. یک‌عدّه بی‌شک از این منظر و جهت علیهِ ایشان تبلیغاتِ منفی می‌کنند. این عدّه پیاده‌نظامِ رسانه‌ایِ زیادی در کشور ندارند، امّا پول‌های خیلی خوبی دارند و می‌توانند برای وصول به اهداف‌شان خیلی خوب مخفیانه خرج کنند. یک عدّه‌ی دیگری هم هستند که حساب و کتاب‌های سیاسی دارند با مثلاً دکترعلی لاریجانی. با شخصیّتِ مستقل و معقولِ او در بالاترین سطحِ سیاسیِ کشور و نزدیکیِ دکترلاریجانی به ره‌بر که قطعاً یکی از ده‌نفر مهم‌ترین افرادِ ره‌بر است در این ده‌ساله‌ی اخیر، برای‌شان سخت است و مانعِ پیش‌رفت‌شان. این عدّه حسبِ منویّات و اغراضِ سیاسی‌شان است که با بودنِ دوبرادر بر مساندِ دوقوّه از سه‌قوّه‌ی کشور مشکل دارند. امّا پُرنفرترین و پُرپیاده‌ترین گروهِ مخالفانِ برادرانِ لاریجانی، «ایرانی»های ایران‌اند. یعنی چه؟ یعنی عوام. یعنی عمومِ مردمِ کشورِ ما و عمومِ افکارِ کشورِ ما.

ذهنِ ایرانی یک ذهنِ عموماً اهلِ اندیشه‌ای نیست. فرهنگِ عمومیِ کشورِ ما از سالیانِ دور تابه‌حال یک فرهنگِ مبتنی بر فکر، اندیشه، تعمّق و سردیِ فکورانه نبوده است. گل‌درشت‌ترین ویژه‌گیِ ایرانی که ما را در تمامِ جهان متمایز می‌کند و عمده‌ی تفاخرِ ملّیّتیِ ما را هم به خودش اختصاص داده است، «گرما»ی ماست. ما همیشه گفته و می‌گوییم و گفته‌اند درباره‌ی‌مان که «ایرانی گرم است»، «ایرانی صمیمی‌ست»، «ایرانی مهمان‌نواز» است و الخ. تربیت‌های خانواده‌گیِ ما هم در همه‌ی سالیانِ گذشته برآیندش تربیت با یک چنین نگاه و نگرشی بوده است. ایرانی در تحلیلِ مسائلِ مختلف، عمدتاً یک احساسِ پیشاعقلی یا رمانتیسمِ ماقبلِ تعقّل دارد. ما یاد نگرفته‌ایم که در مواجهه‌ی با مسائلِ مختلف و گونه‌گون، خصوصاً در مواجهه با مسائل و اتّفاقاتِ جدید، اوّل و پیش از هر واکنشی «تأمّل» کنیم. قصدم بازکردنِ یک بحثِ جامعه‌شناختی نیست. این بحث خیلی مفصّل است و مطرح‌کردنش به صورتِ مشروح اقتضائاتِ دیگری می‌طلبد. امّا هم‌این‌قدری که با مطلبِ من ارتباط دارد باید بگویم که ما ریاستِ دوبرابر بر دوقوّه از سه‌قوّه‌ی سیاسی و مدیریتیِ کشور را از یک چنین منظری نگاه می‌کنیم. هم‌این‌که دوبرادر رئیسِ دوقوّه باشند برای ما کافی‌ست که «نپذیریم» این مسئله را و مشکل داشته باشیم با آن؛ بی‌که در یک فضای منطقی و متأمّلانه و آرام، فکت‌های موضوع را بررسی کنیم و با معیار و سنجه‌های درست و حقیقی در موردش اتّخاذِ موضع کنیم.

از نظرِ من نه دوبرادر در یک کشورِ هفتادوپنج‌میلیونی که اگر یک مقایسه‌ی سالم و درست و جامع صورت گرفته باشد و همه‌ی مؤلّفه‌های لازم برای ایفاء یک سِمَتِ سیاسی و اجرایی در نظر گرفته شده باشد، نُه‌برادر از ده‌فرزندِ یک خانواده در یک کشورِ هفت‌صدوپنجاه‌میلیونی هم می‌توانند اصلی‌ترین سِمَت‌های سیاسیِ یک نظام را برعهده داشته باشند و این ابداً معنایش حکومتِ خاندانی و ملوک‌الطّوایفی و الیگارشی و کمثلهم نیست. این معنایش دقیقاً شایسته‌سالاری‌ست و در یک فرآیندِ شایسته‌سالارانه قطعاً مهم‌ترین مؤلّفه، شایسته‌گی‌ و صلاحیّت است، نه چیزهای دیگری مثلِ نامِ خانواده‌گی و شکل و شمایل و جغرافیا و... (دفعِ دخلِ مقدّر: البته گرفتاریِ ما در کشور این نیست که مدیرانِ شایسته‌سالارنگری داریم و مردمِ عوام! گرفتاریِ ما این است که اتّفاقاً مدیرانِ عوام و تنبل و غیرِشایسته‌سالارنگری داریم که روی انتخاب‌های عمدتاً دوستانه، فامیلانه، سیاسی، هم‌شهری‌گرانه و الیگارشیک‌شان برچسبِ شایسته‌سالاری و انتخابِ از روی شناخت و اعتماد و «ما با هم کار کرده‌ایم» و... می‌گذارند.)

نتیجه این‌که شخصاً علی‌رغمِ علاقه‌‌ام به آیت‌الله لاریجانی به خاطرِ ویژه‌گی‌های فوق‌العاده کم‌یابِ عِلمی‌شان در این روزگار و در قشرِ روحانی، با انتخابِ ایشان برای ریاستِ قوّه‌ی قضائیه توسّطِ ره‌بر مخالف بودم. این‌جور قحط‌الرّجالی‌دیدنِ مملکت، عایده‌ای جز واردکردنِ صدمه و آسیب به مملکت و دست‌گاه‌ها ندارد. مشابهِ این نگاهِ قحط‌الرّجالیِ صدمه‌زننده را در ابقاءِ آقای ضرغامی هم دیده‌ایم. به این فکر نمی‌کنیم که با ابقاء یک مسئولِ نصفه‌نیمه و کوچک‌عیار در جایی مثلِ صداوسیما، بی‌خودی آن سِمَت را داریم بزرگ و مهم می‌کنیم و این تفکّر را القاء می‌کنیم برای آن شخص و در فضای کلّیِ مسئولینیِ کشور که «هیچ» آدمِ لایق و شایسته‌ای وجود ندارد. چشمِ دل باز کن که «جان» بینی! یعنی لایق‌تر از ضرغامی برای ریاستِ تنهارسانه‌ی ملّیِ این کشور در این مملکت وجود ندارد؟ یا آن‌قدر مصالح را بزرگ کرده‌ایم که هر گزینه‌ی متخصّص و شایسته‌ای دارد با انگی و برچسبی می‌رود کنار؟ این خوب است؟ این‌که گزینه‌های خوب را هرکدام به دلیلی غیرِاصلی حذف کنیم و یک گزینه‌ی أکلِ میته‌ای را به خاطرِ حرف‌شنوی و مثلاً موردِ وثوق بودن و امتحان‌پس‌داده‌گی بگذاریم در آن سِمَت؟

از طرفی خوب می‌دانم و می‌فهمم و می‌بینم که آن طیف‌های فوق‌الذّکر، خواسته‌ناخواسته دست به دستِ هم داده‌اند و در تخریبِ برادرانِ لاریجانی هم‌صدا و هم‌جهت و هم‌سو شده‌اند.

از «مردم» و «عوام» هیچ انتظاری نیست و سخت معتقدم که عوام نه‌یعنی شهرستانی‌ها و روستایی‌ها و بی‌مسئولیت‌ها و اجلاس و همایش‌ندیده‌ها و مثلِ این. عوام یعنی آن‌هایی که فکرِ عوامانه دارند. عوام می‌توانند ژورنالیست باشند، استادِ دانش‌گاه باشند، روحانی باشند، دانش‌جو باشند، رسانه و تریبون‌دار باشند و هرکسِ دیگری. عوام را از فکر و قوّه‌ی تأمّل و تحلیل باشد شناخت، نه از شکل و ظاهر و رزومه. بله، از عوام انتظاری نیست. ما نمی‌توانیم دانش‌جویی که سی‌سال تربیت شده که عوامانه فکر کند را تغییر بدهیم. او باید عوامی‌اش را با خودش حمل کند تا نسلِ بعد از خودش. شاید در نسلِ بعد اتّفاقی و تغییری رخ بدهد. امّا می‌شود برخی از خواص، برخی از مسئولین و مؤثّرین و مهم‌ها، عوام را هم‌سوی خودشان بکنند برای مقاطعی. به خواننده‌گانِ این مطلب پیش‌نهاد می‌کنم بعد از تأمّل در حرف‌های گفته‌شده در این مطلب، اگر مسئول و مؤثر و از خواص‌اند، سعی کنند برای آرام‌کردنِ فضای جامعه، نه در این مسئله و مورد که در همه‌ی مسائل و مواردِ دیگر هم حرف‌ بزنند با مردم، با دوروبری‌ها و با عوامی که می‌شناسند. سکوتِ اهلِ فهم، ادامه‌ی نافهمیِ غیرِ اهلِ فهم را هم‌راه خواهد داشت. تاریخ ما را قضاوت خواهد کرد و ما هم‌واره مسئولیم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا از تو پوزش می‌خواهم از [این‌که اگر]
عیبِ مؤمنی بر من آشکار گردیده و من آن را نپوشانده‌ام.

|أللهم إنّی أعتَذِرُ إلیکَ مِن عَیبِ مؤمِنٍ ظَهَرَلی فَلَم‌أَسْتُرْه./ دعای سی‌وهشتمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شیوه‌ی تو بخشیدن (یا عطاکردن) است، خوی‌ات احسان و آئینت آمرزش.

|سُنَّتَکَ‌الإفضال، عادَتَکَ‌الإحسان و سَبیلَکَ‌العفو./ دعای سی‌وهفتمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرا بازدار از این‌که انسانِ بی‌نوا را فرومایه پندارم،
یا گمان کنم که انسانِ توان‌گر فضل [و برتری] دارد؛
زیرا «شریف» کسی‌ست که فرمان‌بُرداریِ «تو» او را شرافت بخشیده باشد
و «عزیز» کسی‌ست که از بنده‌گیِ تو عزّت یافته باشد.

|اعْصِمنی مِن أن أظُنُّ بِذی عدمٍ خَساسه، أو أظُنُّ بِصاحِبِ ثَروَةٍ فَضلا؛ فَإنَّ‌الشَّریفَ مَن شَرَّفَتهُ طاعَتُک، والعزیزَ مَن أَعَزَّتهُ عِبادَتُک./ دعای سی‌وپنجمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرا به آن‌چه [که] به دیگران عطا کرده‌ای، میازمای
و آنان را به آن‌چه [که] از من بازداشته‌ای [به آفتِ سرکشی و تکبّر دچار مکن].

|لاتَفتِنّی بماأعطَیتَهُم ولاتَفتِنُهم بمامَنَعتَنی./ دعای سی‌وپنجمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ستایش برای توست که «می‌دانی» و می‌پوشانی...

|لک‌الحمدُ علی سِترِکَ بعد عِلمِک.../ دعای سی‌وچهارمِ صحیفه‌ی سجّادیه|

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از امروز شروع به نوشتنِ سلسله‌مطالبی با عنوانِ «تأمّلی در اوضاعِ مملکت» خواهم کرد. این مطالب تحلیل‌ و تأمّل‎هایی هستند پیرامونِ مهم‌ترین مسائلِ روزِ کشور از نگاهِ نویسنده‌ی این بلاگ. طبیعتاً تمرکزِ اصلی‌ روی سیاست و فرهنگ خواهد بود و به اقتضاءِ شرایط و نیاز، در دیگرحوزه‌ها هم قلم زده خواهد شد. برای شروع، به‌ بهانه‌ی منازعه‌ی رؤسای قوای مجریه و مقنّنه در مجلس (و تبعاتش)، چیزی خواهم نوشت درباره‌ی این‌که در این چندساله چه بلایی سرِ فرهنگ و مدیریتِ کشور آمده است.

این‌روزها که دیگر دولت و ماکزیمم‌دوره‌ی ممکنِ ریاست‌جمهوریِ احمدی‌نژاد در سراشیبیِ پایان قرار دارد و خوش‌بین‌ترین و رادیکال‌ترین طرف‌دارانِ احمدی‌نژاد هم به نوعی دل کنده‌اند از او و بعضاً دل سپرده‌اند به کاندیداهای مطرح‌شده برای دوره‌ی بعد، این‌روزها که احمدی‌نژاد و مشایی و قضایای جریانِ انحرافی و ورودِ سپاه و بیت به بررسیِ جریانِ مزبور و قهرِ احمدی‌نژاد سرِ ابقاءِ وزیرِ اطّلاعات چیزی برای طرف‌داری از او باقی نگذاشته در ضمائرِ طرف‌دارانِ دوآتشه‌اش، این‌روزها که دیگر سینه‌چاکانِ حامیِ او هم از مضائقِ اقتصادی و کم‌تدبیری‌های تیمِ اقتصادیِ دولت رنج می‌برند و انگِ بزرگ‌ترین اختلاسِ تاریخِ انقلابِ اسلامی بر پیشانیِ دولت نشسته و این‌روزها که دیگر ره‌بر هم تعریفِ چندانی از دولت نمی‌کند، عمده‌ی دوستان، آشنایان، مخاطبانِ بلاگ و گاهی ناهم‌عقیده‌هایم از من می‌پرسند یا دوست دارند بپرسند که «حالا چه می‌گویی؟»، «حالا حرفِ تو چیست؟»، «موضعِ تو چیست؟»، «دیدی ما راست می‌گفتیم؟» و...

در وهله‌ی اوّل می‌توان گفت که سؤالِ طبیعی‌ایست. به‌هرحال من سالِ ٨٨ به احمدی‌نژاد رأی داده‌ام و علاوه بر رأی، زیرِ بارِ ادعای «تقلّب» هم نرفته‌ام و به قولِ معروف قرص و محکم پای رأیم و نظرم و نتیجه‌ی انتخابات ایستاده‌گی کردم.

از طرفی آن‌ها که مرا می‌شناسند، می‌دانند که از عقلانیّت و اصالت‌منشی و افعال و افکار و سخنانِ فاخرِ سیاسیِ کسی مثلِ «علی لاریجانی» هم خوشم می‌آید و دوست دارم رئیس‌جمهورِ بعدیِ ایران کسی از سنخ و جنسِ او باشد.

در یک نگاهِ اوّلیه شاید این فکت‌ها پارادوکسیکال به نظر بیایند و این برای من خوش‌آیند و خوب است. از این جهت «خوب» است که مرا وادار به «توضیح» می‌کند و اقتضاءِ توضیح، وجودِ دلیل در ادعاست و استدلال هم بی‌اندیشه موجود نخواهد بود. بنابراین من برای توضیح‌دادنِ علائق و نظراتم «مجبور» خواهم بود که اندیشه داشته باشم و اندیشه بی تأمّل و مطالعه به بار نخواهد نشست و هرچیزی که مرا به سمتِ اندیشه‌گری و اندیشه‌ورزی و احیاناً مطالعه سوق بدهد، خوش‌حالم می‌کند.

من در سالِ ٨۴ که اوّلین حضورم در انتخاباتِ ریاست‌جمهوری را تجربه می‌کردم، در دورِ اوّل به آقای دکترعلی لاریجانی رأی دادم و در دورِ دوّم به آقای احمدی‌نژاد. رأیِ دوره‌ی اوّلم آگاهانه‌تر بود و رأیِ دورِ دوّم سیاسی‌تر (به این معنا که مقداری از رأیم برای انتخاب‌نشدنِ آقای هاشمی بود و مقداریش هم برای رأی‌آوردنِ احمدی‌نژاد).

بعد از رأی‌آوردن و رئیس‌جمهورشدنِ احمدی‌نژاد، از رأیم راضی‌تر شدم؛ به دودلیل: یکی اقدامات، شعارها، منش و روشِ خودِ احمدی‌نژاد و توجّهش به اکثریّتِ جمعیّتیِ ایران (قشرِ متوسّط) که به نظرم نگاهِ واقع‌گرایانه‌تر و منطقی‌ترِ او را می‌رساند (بعد از 8 سال نگاهِ قشری و اقلیّت‌نگرِ آقای خاتمی که عمده‌ی دغدغه‌هایش خلاصه شده بود در آزادیِ بیان و گفت‌وگوی تمدّن‌ها) و دودیگر به دلیلِ این‌که کنارِ مخالفینِ او قرار نگرفته بودم. چه‌را که عمده‌ی مخالفینِ احمدی‌نژاد یا موافقینِ دیگرکاندیداها مثلِ معین و آقای هاشمی، از هم‌آن روزهای اوّلِ بعد از انتخابات، سخریّه، اهانت، جُک‌سازی و فحّاشیِ نسبت به احمدی‌نژاد و شخصیّتش را آغاز کردند و سطحِ «نقد» را تنزّل دادند به جُک و فحش و تخریب در این مملکت. به‌هیچ‌وجه دوست نداشتم هم‌رأی و هم‌نظرِ کسانی باشم که به وضوح کاری غیرِاخلاقی، غیرِانسانی و غیرِشرعی مرتکب می‌شدند (از نظرم).

عینِ ۴سالِ ریاست‌جمهوریِ احمدی‌نژاد هم تقریباً مشکلِ عجیب و غریبی با او نداشتم. از اوّلین‌نفرهایی بودم که در این مملکت سخنانِ بلاوجه و بی‌منطق و شاذِّ مشایی را در هم‌آن روزهای اوّل تشخیص دادم و مقاله‌ای نوشتم تحتِ عنوانِ «مشیِ مشایی» و خطرِ حضورِ او را در دولت گوش‌زد کردم (که با گوگل‌کردن پیدا می‌شود و تاریخش ادّعایم را اثبات می‌کند). خیلی طبیعی به برخی از تصمیم‌گیری‌ها، طرح‌ها و اقدامات و سخنانِ او انتقاد هم داشتم. مثلِ اقدامش در تغییرِ ساعتِ کاریِ بانک‌ها، تهوّر و افراطش در کلنگ‌زدنِ پروژه‌های عمرانی، تبدیلِ بیش از حدِّ ارز به ریال و وام‌های صدقه‌وار و شیوه‌ی بودجه‌بندی و زیاده‌روی در سفرهای استانی و برگزاریِ همایشِ هولوکاست و...

سالِ ٨٧ خودم را زدم به تجاهل. یعنی سعی کردم بی پیش‌ذهن و پیش‌فرض، رقبای آقای احمدی‌نژاد (خصوصاً آقای موسوی به عنوانِ مهم‌ترین رقیب) را بررسی کنم و در یک فرآیندِ مقایسه‌ایِ معقول، منتخبم را از میانِ کاندیداهای مطرح و موجود، انتخاب کنم. مناظره‌ی اوّلِ احمدی‌نژاد و موسوی را دقیقاً با هم‌این نگاه نشستم و دیدم. کاملاً خالی‌الذّهن و بی‌تعلّق. امّا نه بی‌معیار و بی‌شاخص. رئوسِ کلّیِ صحبت‌های آقای موسوی در مناظره به مذاقم خوش نیامد، نظرش راجع‌به اسرائیل، فلسطین، حزب‌الله و اتّهام‌هایی که به دولت وارد کرد -همه و همه- برایم حکمِ این را داشت که آقای موسوی نمی‌تواند کاندیدا یا متفکّر یا آدمِ سیاسیِ موردِ علاقه‌ی من باشد. هرچند که در هم‌آن مناظره عدولِ از اخلاقِ احمدی‌نژاد را هم اصلاً نپسندیدم و شیوه‌ی جدلی‌اش در بحث را هم یک بی‌اخلاقیِ مسلّم تلقّی کردم. امّا با همه‌ی این حرف‌ها، برآیندِ آن‌ مناظره‌ها به هم‌راهِ یک تحلیلِ هزینه‌فایده طبقِ معیارها و اصولی که داشتم، به این نتیجه رساندم که هنوز رأیِ من در این چندنفر، آقای احمدی‌نژاد است و این رأی، ابداً رأیِ بینِ بد و بدتر «بد» را انتخاب‌کردن یا به قولِ معروف دفعِ أفسد به فاسد نبود؛ بل‌که رأی به ویژه‌گی‌های مثبتِ کارنامه‌ی کاریِ آقای احمدی‌نژاد و اصول و موازینش، در نسبت و مقایسه با ویژه‌گی‌های مثبتِ کارنامه، اصول و موازینِ باقیِ کاندیداها بود. یعنی چه بسا اگر احمدی‌نژاد جزءِ کاندیداها نبود و مثلاً ما 3 کاندیدا داشتیم، به یکی از آن 3نفر رأی می‌دادم. هم‌آن‌جور که اگر کسی مثلِ آقای لاریجانی جزءِ کاندیداها بود، قطعاً به احمدی‌نژاد رأی نمی‌دادم و این نه این‌که خصوصیّتِ من باشد، که منطق و اقتضاء «انتخاب» است. ما در یک فرآیندِ انتخابی، اصولی داریم و معیارهایی و در مرحله‌ی بررسی، موارد را با آن اصول و شاخص‌ها سنجش می‌کنیم و در نهایت در فقره‌ای مثلِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، رأی‌مان را برخاسته از جمیعِ جهات، به یک‌نفر می‌دهیم. حالا بعضی‌ها یا بعضی‌شرایط جوری‌ست که آدم‌ها انتخاب‌شان حداقلّی و سلبی‌ست (دفعِ أفسد به فاسد) و بعضی‌ آدم‌ها یا بعضی‌‌شرایط جوری هستند که انتخابْ بینِ خوب‌تر و خوب است و حداکثری و ایجابی و رأیِ من در ٨٨ از این نوع بود.

در موردِ روزهای حین و بعد از انتخابات (باتوجّه به این‌که پیش‌تر در هم‌این‌جا به فراخور نظراتم را به صورتِ مکفی نوشته‌ام)، توضیحِ مبسوط و مشروطی نمی‌دهم جز از این‌که فضای پیرامونِ آقای موسوی (چه قبل و چه بعد از انتخابات) یک فضای هیجان‌زده‌ی تقریباً اکستریمی بود. خوب یادم هست آن‌روزهای تهران را که مجبور بودم برای رفتن از زرتشت به ازگل چیزی حدودِ ٢ الی ٣ ساعت در راه باشم و از زرتشت اگر می‌خواستم بروم انقلاب باید پیاده می‌رفتم و فاصله‌ی پنجاه‌تومنیِ دانشگاه تا پاساژِ نبوّت چه غوغایی که نبود و چندشب مجبور شدم از انقلاب تا سرِ توحید را پیاده بروم تا برسم به نوّاب و یا آن شب را که ۵ بعدازظهر از انقلاب راه افتادم و با موتورگرفتن و دیدنِ عزرائیل به چشم و ارتکابِ انواع و اقسامِ خلاف‌های مرسوم و معقول و غیرِمرسوم و غیرِمعقول و غیرِممکن توسّطِ راکب، ساعتِ ٩ شب رسیدم به فلکه‌ی دوّمِ تهران‌پارس و شامِ منزلِ برادرم یخ شد و شرمنده شدم... یک وندالیسمِ محض بود آن‌روزهای تهران و در این قضیّه بی‌شک (به عنوانِ یک شاهدِ عینی اذعان می‌کنم که) آقای موسوی و ستاد و طرف‌دارانش سهمِ عمده را ایفاء می‌کردند. محلِّ کارِ من آن‌روزها خیابانِ نوربخش در زرتشت بود؛ یکی از ساختمان‌های ستادیِ آقای موسوی هم در آن خیابان بود. هرروز بعدازظهر عدّه‌ای آن‌جا جمع می‌شدند و با کف‌زدن و پاکوبی راه می‌افتادند سمتِ انقلاب. در انقلاب گروه‌ها به‌هم می‌پیوستند و شعار می‌دادند و می‌زدند و می‌رقصیدند. خب، این‌کار مالِ ما نبود، مالِ ایران نبود. آقای موسوی این‌جا را با یونان و اوکراین و فرانسه اشتباه گرفته بود ظاهراً. او طرف‌دارانش را به تعقّل و تأمّل و آرامش دعوت نمی‌کرد و از این فضای به‌وجود آورده‌ توسّطِ ستادش، کاملاً هم راضی بود.

سخت معتقدم هرچیزی که تأمّلِ ما را در فضاهای جدّیِ زنده‌گی‌مان بگیرد و هیجان را جای‌گزینش کند، مخلّ و مضرِّ اخلاق است و آسیب‌زننده. حب باشد یا بغض، شادیِ بیش از حد باشد یا غضبِ شدید و عصبانیّت، حسِّ انتقام باشد یا تعصّب و حمیّتِ کور. هرچیزی، هرچیزی که در یک فضای جدّی سالبِ تأمّل و باعثِ هیجان بشود، مضر است و مفسده دارد. انسان قطعاً به تخلیّه‌ی قوای هیجانی و هیجان‌زده‌گی احتیاج دارد. امّا در جای خودش. ما باید برای تخلیّه‌ی هیجان‌مان فکر کنیم و مسیر و مجرا و محلّی پیدا کنیم برایش. مسئولین هم باید فکر کنند البته. خصوصاً برای قشرِ جوان. امّا اگر جامعه چندان برای این موضوع فکر نکرده باشد و محمل و محل تعبیه نکرده باشد، آیا ما باید جوان‌ها را، مردم را، انسان را سوق بدهیم به سمتِ وندالیسم؟ تشویق کنیم به هیجان؟ به بی‌تأمّلی؟ آن هم در یک جای جدّی و یک فضای شهری؟ در یک موقعیّتِ مهم و خطیری مثلِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوری؟

به‌هرروی انتخابات و حواشیِ بعدش، با هر مشقّتی که بود، تمام شد. از این‌طرف نظام اشتباهاتی کرد در مدیریتِ فضای بعد از انتخابات. نگاهش این نبود که تشنّج را کم کند. خصوصاً ظاهر و پوسته‌ی نظام. رسانه‌ها و بالأخص رسانه‌ی ملّی، صداوسیما. می‌شد خیلی آرام‌تر، به‌تر و منطقی با مردم راست گفت. صریح گفت. مردم را آتشی‌تر نکرد. این‌که می‌گویم مردم منظورم این نیست که ٧٠میلیون مردمِ ایران مقابلِ چندصدنفر مسئولین. منظورم آن‌دسته از مردم است که به نتیجه معترض بودند. هم‌آن سیزده‌چهارده‌میلیونِ آقای موسوی (خانه‌پُر). سپاه وارد شد، نهادهای امنیتی وارد شدند. خب، قدرت‌شان زیاد بود و ابزار و امکاناتِ خوبی هم داشتند. توانستند خوب اوضاع را کنترل کنند. ولی از طرفی قرائت‌شان یک قرائتِ فرهنگی‌ای نبود. قرائتِ ریش‌سفیدانه‌ی دل‌سوزانه‌ی پدرانه‌ای نبود. می‌زدند قطع و قلع و قمع می‌کردند، می‌گرفتند، می‌بستند، شنود می‌کردند، تهدید و ارعاب می‌کردند و... نگاه‌شان ماکیاولیستی بود. فکر می‌کردند در راهِ انقلاب و اسلام و حقیقت، می‌شود هرکاری کرد، هر مسیری رفت، از هر پلّه‌ای و نردبانی بالا رفت. امّا خب این‌جور نبود. ما اجازه نداریم برای تحقّقِ حق، برای اقامه‌ی حق، برای نیلِ به حق، هرکاری کنیم. ما باید تقوا داشته باشیم. ما باید وظیفه‌گرا باشیم. نباید به‌هرقیمت به منظور و هدف‌مان برسیم. دهاء با تقوا جمع نمی‌شود به گفته‌ی مولی.

خلاصه یک چنین وضعی به وجود آمد در مملکت. از ترس بود بیش‌ترش. یک آدم‌هایی آن بالا ترسیدند از «چه خواهد شد اگر»ها، ترسیدند از این‌که اگر راست بگوییم با مردم، اگر صراحت داشته باشیم، اگر رو بازی کنیم و حرف بزنیم و گفت‌وگو کنیم، دشمن با فضای هیجانی‌اش پیروزِ منازعه شود. در صورتی که واقعیّت این‌جور نیست. حق و حقیقت، یک زبانِ نافذی دارند. یک تأثیرِ عمیقی دارند. حقیقت برای اثبات به هیجان محتاج نیست. حقیقت نرم‌نرمک معلوم می‌شود. ممکن است یک هزینه‌هایی هم حتماً این وسط داده شود. ولی خب این طبیعتِ حقیقت است. اصلاً اگر آن هزینه‌ها نباشند، حقیقت به درستی محقق نمی‌شود.

کم‌کم این‌جور شد که مسئولینِ بالاتر، مسئولینِ پایین‌دستیِ خودشان را وقتِ عزل و ابقا و انتخاب، با این سنجه‌ی جدید عزل و ابقاء و انتخاب کردند. کم‌کم ترسوها، بی‌صراحت‌ها، زبانِ گفت‌وگو ندارها، کم‌تأمّل‌ها، چاپلوس‌ها، بله‌قربان‌گوها، هم‌آن‌جور که فرمودندگوها، ماکیاولی‌ترها، کوچک‌ترها، بی‌اصالت‌ها و البته امنیتی‌ترها آمدند روی کار. گویی شاخص‌های مدیریتی یک‌باره تغییر کردند. حالا عُرضه و توان و تخصّص، جایش را داد به چاپلوسی و بی‌عقلی و تملّق. چه‌را؟ چون اهلِ عقل و تأمّل‌، حسبِ هم‌آن عقل و تأمّل و اصالتِ فکری‌شان، نسبت به مسائلِ مختلف یک نظرِ یک‌سانِ شبیه به هم یا شبیه به دستورالعمل‌ها که ندارند الزاماً. برای خودشان هر مسئله‌ای را حلّاجی و تحلیل می‌کنند. معیار دارند برای خودشان. این‌که صِرفاً آقا گفته باشد ایگرگ مساویِ افِ‌ایکس برای‌شان ملاکِ درستیِ معادله نیست. این‌جور نیست که قبل از تعقّل، تعبّد داشته باشند. تولّایی هم اگر دارند سعی می‌کنند وجهه‌ی معقول داشته باشد. یا این‌که اهلِ سؤال و إن‌قلت و اشکالند به‌هرحال و این به مذاقِ مدیرهای بالادستیِ جدید خوش نمی‌آمد. آدم‌های امنیتی، آدم‌های نظامی، آدم‎های حفاظتی و مثلِ این، آدمِ بله‌قربان‌گویی‌اند. آدمِ «چشم»اند. آدمِ جان‌فداکردن و وصیّت‌نامه‌ در جیب‌اند. اقتضاءِ مشاغل‌شان هم هست و اتّفاقاً این خیلی هم در آن مشاغل چیزِ درستی‌ست. ولی یک «مدیر» نباید این خصوصیّات را داشته باشد. ولو در جمهوریِ اسلامی، اصلاً من ادّعا می‌کنم آدم کارگزارِ علی (ع) هم اگر باشد، نباید صرفاً بله‌قربان‌گو باشد. کارگزارِ علی جدای از محافظِ علی‌ست. ما اگر فرقِ محافظ و کارگزارِ علی را نفهمیم، فرقِ تقوا و بی‌تقوایی را هم نمی‌فهمیم. والله فرقِ معاویه و علی را هم نمی‌فهمیم!

نرم‌نرمک صداوسیما را این‌ طیف آدم‌ها گرفتند؛ از صدر تا ذیل! سازمان‌ها را، وزارت‌خانه‌ها را و هرجا که خلاصه رنگ و بویی از بودجه‌ی نظام داشت را. در جاهای تخصّصی‌تر مثلِ علومِ پزشکی و فنّی شاید کم‌تر. چون به‌هرحال آن‌جا یک قیدِ اضافه‌ای بود مثلِ فوقِ تخصّصِ فلان گرایش را داشتن و خب هرکسی فوقِ تخصّص ندارد. ولی سِمَت‌های معمولی‌ترِ مدیریتی و فرهنگی را اغلب این‌جور آدم‌ها گرفتند. چون مدیریت از آن‌ چیزهایی‌ست که در جمهوریِ اسلامی تقریباً بی‌تخصّص هم می‌شود. آدم یک موبایل داشته باشد و چنددست کت‌وشلوار شاید کافی باشد. قدیم‌ها «ریش» هم لازم بود، بعد از 88 اوضاع جوری آشفته شد و جوری «نفر» کم آوردیم برای مدیریت که بی‌ریش هم قبول بود. فقط موضع‌گیری‌ات در «فتنه» با ما یکی باشد، کراوات هم زدی، زدی!

کناررفتن و منزوی‌شدنِ دل‌سوزها این‌طور شروع شد. خیلی‌ها بودند و هستند که سبز نبودند یا موافقِ تقلّب و وندالیسم نبودند، امّا فکرِ مستقلّی داشتند. جورِ دیگری از مثلاً ضرغامی فکر می‌کردند، طورِ دیگری اوضاع را می‌دیدند، هم‌سوی مثلاً با دوروبری‌های پاسدارِ ره‌بر نبودند، ولی بالاخره آدمِ نظام بودند و هستند. حزب‌اللهیِ انقلابیِ اصولیِ اهلِ حق بودند. ما این‌ها را منزوی کردیم. نه‌ تنها منزوی کردیم، بل‌که جای‌شان آدم‌هایی را آوردیم سرِکار که حسابی بتوانند آن‌ها را بسوزانند. یک آدمِ خوش‌فکرِ معقولِ اهلِ تأمّلِ بی‌هیجانِ انقلاب‌دوستِ شُهداییِ جبهه‌ایِ محکم را به صِرفِ استقلالِ فکری‌اش گذاشتیم کنار، جایش یک آدمِ هیجانیِ بی‌تأمّلِ بله‌قربان‌گوی همه‌کاره‌ی کم‌اخلاقِ سستِ کارنابلدِ مزوّرِ چاپلوس گذاشتیم. یعنی خنجر را از پشت فرو کردیم تا دسته، یکی دو دور هم چرخاندیم در سینه. انگارکن حاج‌کاظمِ آژانس را بگذاری کنار، جایش مثلاً آن دلقکی که لباسِ «مبارک» را پوشیده بود و صورتش را سیاه کرده بود بیاوری. نه حتّا سلحشور، نه حتّا احمدِ کوهی و نه حتّا اصغر و موتوری‌ها را. دقیقاً هم‌آن معتادِ نان به نرخِ روز خورِ دزد را!

این معامله‌ای بود که تازه ما با «خودی»ها کردیم. غیرِخودی‌ها و سبزها و اصلاح‌طلب‌ها و بچّه‌های مخالفِ نظام که بل هم اضل! اگر خودی‌ها را بُریدیم و کَندیم، غیرِخودی‌ها را محصور و محدود و منقطع کردیم. با آن‌ها معامله‌ی بدتری شد. و قسمتِ سخت و بد و تراژیکِ ماجرا این‌جا بود که تمییزِ «خودی»ها از مسئولینِ ترسوی جدید، برای غیرِخودی‌ها سخت بود. آن زن‌وشوهری که بلیطِ حاج‌کاظم و عبّاس را مسئولِ آژانس فروخته بود به آن‌ها، عبّاس و سلحشور و کاظم و اصغر و موتوری و همه و همه را یکی می‌بینند. این طبیعی‌ست. منتها دست‌شان به کی می‌رسد؟ به مسئولِ امنیتیِ بالادست؟ به مسئولِ پایین‌دستیِ مخ‌تعطیلِ جیب‌پُر؟ نه، دست‌شان به یقه‌ی حاج‌کاظم و کاپشنِ عبّاس می‌رسد. آن‌وقت است که تازه روضه واردِ مقتل می‌شود. حالا تو بیا و برای مخالفِ نظام بگو و اثبات کن که طرف‌دارِ «حق»ی امّا نه از هر طریقی و به هر قیمتی. بیا و اثبات کن پای نظام ایستاده‌ای، امّا نه پای حصرِ موسوی و کروبی. بیا و اثبات کن آدمِ ارزش‌هایی، امّا نه ارزشی که بخواهد از راهِ تضییعِ حقوقِ دیگران -ولو مخالفِ نظام- به دست بیاید. مگر متوجّه می‌شوند؟ حق هم دارند. خیلی هم حق دارند. اثباتِ بعضی چیزها خیلی سخت است. به قولِ شهیدبهشتی یک‌وظیفه برای ماست، یک‌وظیفه هم برای خدا. وظیفه‌ی ما ایمان‌داشتن است و وظیفه‌ی خدا دفاع (إن‌الله یدافع عن‌الذین آمنوا)؛ ما وظیفه‌ی خودمان را باید خوب انجام بدهیم، خدا قطعاً وظیفه‌ی خودش را خوب انجام خواهد داد.

یک دفعِ دخلِ مقدّری هم باید بکنم: ممکن است (یعنی تقریباً حتم دارم) یک عدّه می‌گویند بله، اعلامِ برائت که کارِ سختی نیست. شما آن وقتی که منافع‌تان ایجاب می‌کرد، از چیزهایی دفاع کردید و حالا که دیگر منافع‌تان مجاب نمی‌شود، اعلامِ برائت می‌کنید تا مثلاً چه و چه. باید بگویم اگر قرار بر انتخابِ «آسان» مقابلِ «سخت» بود، شخصاً در بحبوحه‌ی انتخابات، آن‌وقتی که همه‌ی دوروبری‌ها و دوستان و عزیزانم نظری دیگرگونه داشتند اکثراً و بحث‌های‌مان محلِّ جدایی و نزاع و اختلاف شده بود و ما در اقلیّتِ محض بودیم و دفاع از نظام و کیانِ انتخابات، جائزالفحش‌مان کرده بود، باید «آسان» را انتخاب می‌کردیم، نه امروز که زیرِ سؤال بردنِ بعضی چیزها کارِ هر «رسایی»ای هم شده است و نظرِ مخالفِ نظام داشتن اتّفاقاً دیگر آن‌قدرها هم هیجان‌انگیز و نشانه‌ی حق‌طلبی نیست بینِ خودِ سبزها حتّا. ما در آن گرماگرمِ فقط بگو «تقلّب» تا بگوییم که اهلِ حقّی، پای آن‌چه که فکر کردیم حق است، ایستادیم و مقابلِ آن‌چه که فهم کردیم باطل است، تمام‌قامت و با همه‌ی آبِ‌روی‌مان ایستادیم. اگر امروز دارم از یک جریانِ تُنُک و بی‌اصالت و ترسوی متملّق، اعلامِ شکایت و برائت می‌کنم، دلیلش قدرت‌مندترشدنِ آن‌هاست و این‌که تقریباً اکثرِ صندلی‌های مدیریتی را دیگر گرفته‌اند. وگرنه من از هم‌آن روزهای سالِ اوّل هم با هرنوع رفتارِ ماکیاولیستی مخالف بودم. کسی بود آن‌روزها که مقالاتِ تُند می‌نوشت علیهِ جنبشِ سبز و ره‌برانش. غروب مقاله می‌نوشت برای نشریه‌ی بسیجِ دانش‌گاه‌، رفقا شب ئی‌میلش می‌کردند و فردا منتشر می‌شد. هم‌آن شبانه ریپلای می‌زدم بهشان که توهینِ به کرّوبی و موسوی خلافِ حق است و حرام. ما اجازه نداریم انسان‌ها را سخریّه کنیم. کِی؟ قبل از انتخابات، حینِ انتخابات، بعد از انتخابات. در شبکه‌های اجتماعی پای عکسِ سبزها، پای اسم و تصویرِ آقای موسوی می‌زدند «جلبکِ سبز»؛ به قیمتِ فحش‌خوردن و منافق‌ خطاب شدن می‌ایستادم جلوش. هم‌آن روزهای اوّل. یک‌سال گذشت تا کم‌کم بعضی‌ها فهمیدند آن نویسنده تُند است. دوسال گذشت تا همه ازش اعلامِ برائت کردند!

ایّامِ رحلتِ امام از تله‌ویزیون دیدم وقتی سیّدحسن می‌رود پشتِ تریبون شعار می‌دهند. نوه‌ی صاحب‌مجلس را نمی‌گذاشتند حرف بزند. هم‌آن وقت پست زدم توی بلاگ که اعلامِ برائت می‌کنم از این جریان، از این عدّه و عُدّه. کی بودند آن‌ها؟ هم‌این‌ها که الآن مدیرند و مسئول این‌جا و آن‌جا. بله، متأسّفانه قیمتِ مدیرشدن در نظامِ ما بعد از ٨٨ شده عملِ خوارجی‌وار. شده فحش و فضیحتِ به مخالف. شده با شعارِ حق اهانت کردن و قربان‌صدقه‌ی ره‌بر رفتن قبل و بعد از هر حرفی و کلامی. ما سیبِ کدام درختِ ممنوعه را چیدیم که این‌قدر هبوط کردیم؟ غبارِ کدام غفلت نشست به سر و روی‌مان که این‌قدر ارزان شدیم؟ عذابِ چیست این‌که می‌کِشیم؟ نمی‌دانم...

باز هم دفعِ دخلِ مقدّر: الآن دوباره یک عدّه از غیرِخودی‌ها با خواندنِ این سطور و این دردِدلِ دوخطِّ آخرِ پاراگرافِ بالا، دل‌شان می‌خواهد بگویند «عذابِ تفکّرات و تحجّرِ خودتونو دارید می‌کشید، عذابِ گناهایی که کردید، آدمایی که کفِ خیابون کشتید، عذابِ دفاع‌تون از نظامی که دستش به خونِ دوستای ما آلوده‌ست» و مثلِ این. باید بگویم عزیزِ هم‌وطن، هم‌شهری، هم‌ولایتی، هم‌پرچم، هم‌خط، هم‌زبان، هم‌نژاد! تمییز بده، هیجانت را چنددقیقه بگذار کنار و تمییز بده. ما پای نظام ایستادیم و ایستاده‌ایم و می‌ایستیم، منتها پای «حق»، نه پای اباطیل. پای منطق، پای استدلال، پای تأمّل و وضوح و روشنی و ایمان و قلبِ پاک و خالص. پای حرفی که بی‌عصبانیّت زده شده باشد، نه پای بیانیه‌های از بای بسم‌الله تا تای تمّت ادّعا و تهمتِ بی‌مدرک. از آن‌طرف پای ری‌اکشنِ هر مسئولِ نمی‌دانم چه عقیده‌ایِ جانمازآب‌نکشیده‌ی سرتاسرِ نظام که نایستاده‌ایم. چه‌را دفاع از امرِ حق را مساویِ دفاع از هر کارِ ریز و درشتی که از هر مسئولی در این مملکت سر زده و می‌زند و ممکن است بزند، می‌بینید؟

اگر فلان‌ شلوارِ‌بسیجی‌‌پوشیده‌ی دهن‌نشُسته‌ی بی‌غیرتِ پست‌فطرتی، در حریمِ مسجدِ شاه‌عبدالعظیم، به ناموسِ من و تو، به ناموسِ یکی از ارکانِ این انقلاب، به یک خانمِ در حریمِ امنِ جامعه‌ی اسلامی، فحّاشی و اهانت کرد که معنایش این نیست که دفاعِ من و امثالِ من از نظام یا قبول‌نکردنِ تقلّبِ ادعایی، مساوی‌ست با هم‌دهنیِ با آن بددهن. من رفیقی دارم که شب تا صبح به خاطرِ آن فحّاشی خوابش نبُرده و خونْ خونش را خورده و بعدها آن اتّفاق تأثیرِ بزرگی گذاشته در کارش که چون اجازه ندارم نمی‌توانم بگویم. در عینِ حالی که یک من ریش دارد و پای نظام ایستاده و می‌ایستد.

والله آن نظامی که ما یاد گرفته‌ایم و تقلید می‌کنیم از شهدای‌مان که پایش بایستیم، نه کاری به عقیده‌ی تو دارد، نه به شال و روسری و مانتوی خواهرت، نه به گردشِ مالیِ عفّت‌باخته‌های از روی ناچاری یا از روی هرچیزِ دیگرِ شهر و کشورمان. ما مدافعِ نظامِ مدلِ آژانسِ حاتمی‌کیا و زیرِ نورِ ماهِ میرکریمی‌ایم، نه قّلاده‌ای و طالبی‌ای و ده‌نمکی‌ای. خونِ تو، شادیِ تو، سعادتِ تو و دل‌خوشیِ تو، با دفاعِ ما از «حق» تنافی ندارد. برادران و خواهران و ناموسِ ما فقط در فیضیّه و معصومیّه و جامعة‌الزّهرا نیستند، ارمنی‌های میدانِ مادر و کریم‌خان و سنّی‌های بندرِ ترکمن و بلوچ‌ها و کردها و کلیمی‌ها و آشوری‌ها و مسیحی‌های این کشور هم خواهر و مادر و برادر و پدرِ ما هستند. ما امورِ عالَم را تقسیم می‌کنیم به «حق» و «باطل». می‌دانیم که هرجا حق نباشد، باطل است، هرجا وجود نباشد، عدم و هرجا خیر نباشد، شر. ما این را می‌گوییم، گفت‌وگو می‌کنیم، تبلیغ می‌کنیم، می‌جنگیم برایش و جان می‌دهیم در راهش. امّا نمی‌کُشیم کسی که به ما حمله نکرده است را. معتقدیم اژدهای امرِ حق، به اذن و فضلِ خدا، آن‌قدر نافذ و عظیم و مهیب هست که هر مار و تمساحِ سحره‌ی اباطیل را هضمِ خودش کند. در مقامِ گفت‌وگو و استدلال. بی‌هیجان و بی‌شلوغ‌کاری. این منطقِ دین و ایمان و سیاستی‌ست که سنگش را به سینه می‌زنیم. ولی چه کنیم؟ چه کنیم که افراط و تفریط برادرِ هم‌اند و افراط، تفریط می‌زاید و تفریط، افراط و مهم‌تر از آن، مسئولینِ ارشدِ نظام‌مان، آلوده‌ی مصلحت و گاهی بی‌تدبیری شده‌اند و متوسّل شده‌اند به سحره‌ای هم‌قامتِ سحره‌ی فراعنه‌ی زمان. چه کنیم که دستِ ما کوتاه است و قدرت‌مان را گرفته‌اند و صندلی‌ها را از زیرمان کشیده‌اند؟ چه کنیم که به استقلالِ فکریِ یک اهلِ عقل اعتماد نمی‌کنند هم‌سنگرهای‌مان؟ چه کنیم با این ضرغامی‌ها و دارابی‌ها و رسایی‌ها و وزیر و وکیل‌های بزدل‌مان که به هر فکرِ مستقلِّ خودی دارند برچسبِ «ساکت» و «بی‌بصیرت» و «الیگارشی» و «مفسدِ اقتصادی» می‌زنند؟

لااقل هم‌آن‌قدری که ما شما را می‌فهمیم، شما هم ما را بفهمید. تمییز بدهید. کمی تأمّل کنید. همه را به یک چشم نبینید. سره را از ناسره جُدا کنید. آن‌همه ادّعای روشن‌فکری بالاخره یک‌جایی نباید به کارِ شما بیاید؟ تا کِی گتره‌ای دیدنِ جبهه‌ی مقابل و سرتاپا یک کرباس دیدن را می‌خواهید ادامه بدهید؟

علی‌أیّ‌حال اوضاعِ فرهنگیِ مملکت اوضاعِ خوبی نیست. یک وخامتِ ساختاری و مدیریتی‌ای در نظام حاکم شده که از هر بی‌اخلاقی‌ای خطرناک‌تر است. به شدّت معتقدم جامعه‌ای اخلاقی نمی‌شود، مگر این‌که قبلش مقنّن شده باشد سفت و سخت. قانون هم یعنی یک الزام و بایدی که اگر ازش عدول کنیم یا تخلّف کنیم ازش، جریمه می‌شویم. جریمه‌هایی که به اقتضاءِ اهمیّتِ آن قانون در پیکره‌ی کلّیِ نظام کم و زیاد باید باشد. هیچ جامعه‌ای با «شعار» اخلاقی نمی‌شود، حتّا جامعه‌ی امیرالمؤمنین یا امامِ زمان. حضرت هم تلقّی‌شان از اخلاقی‌شدنِ جامعه این‌جور بود به گمانِ من. چون هیچ‌گاه مخاطبین و مردم و مستمعین‌شان را مجبور نکردند به اخلاق یا نگفتند «باید» اخلاق را رعایت کنید. بل‌که همیشه توصیه و دعوت کردند به اخلاق. در کنارش برای نظام یک ساختارِ قوی تعبیه کردند. کارگزارانِ علی مالک‌ها و ابوذرها و مقدادها بودند. معتمدترین‌های زمان. معتمدترین‌های یک معصوم. امّا حضرت به این بسنده و اکتفا نکردند. حضرت برای کارگزارش بازرس گذاشت، برای بازرس جاسوس! چه‌را؟ آیا به مالک اعتماد نداشت؟ می‌شود آدم به چشمش و دستش اعتماد نداشته باشد؟ نه، قصّه، قصّه‌ی اعتمادداشتن و اعتمادنداشتن نبود. حضرت می‌دانستند که سازوکارِ حکومت‌داری جُدای از روابطِ شخصی و اعتمادهای شخصی‌ست. «مقام» و «قدرت» وسوسه‌برانگیزند و انسان را در معرضِ خطا و سهو و انحراف قرار می‌دهند. پس کارگزار باید بازرس داشته باشد و به هم‌این نسبت بازرس هم جاسوس. حالا بیا تعزیراتِ ما را سیر کن! فکر می‌کنید بی‌دلیل است که این‌همه تخلّف داریم در جای‌جایِ مملکت؟ ما علی را هم نفهمیده‌ایم!

علاوه بر ضعفِ در بازرسی، اصلی را فرعی کردن و مصلحت‌گرایی و سیاسی‌بازی و ترس هم بلای دیگرِ ساختارِ مدیریتِ ماست که ذکرش رفت. این مصالح بی‌چاره کرده‌اند ما و مردمِ ما را. چون مصلحت نیست، این گزارشِ اخبار را این‌جوری برویم، چون مصلحت نیست، فلان مسئله را نگوییم، چون مصلحت نیست، فعلاً گندِ فسادِ فلان مدیر یا مسئول را درنیاوریم، چون مصلحت نیست، انتقاد نکنیم، چون مصلحت نیست اِل، چون مصلحت نیست بِل!

من از رأیِ به احمدی‌نژادم هیچ‌گاه پشیمان نیستم چون «انتخاب»ش کرده‌ام و این انتخاب آگاهانه بوده و در آن زمان قطعاً به‌ترین انتخابِ من بوده. احمدی‌نژاد از آن آدم‌هایی‌ست که وقتی تصمیمی می‌گیرد و کسی را قبول داشته باشد، اگر همه‌ی عالَم هم استناد کنند به مثلاً مفسده‌آمیز یا غلط‌بودنِ آن تصمیم یا فاسد‌بودنِ آن مسئولِ منصوب، باز هم از تصمیمش و نظرش برنمی‌گردد. یک‌جور انتقادناپذیری که در بینِ مسئولین و ما ایرانی‌ها بعضاً کم هم نیست. به‌هرحال خصلتِ خیلی خوبی نیست. چون انسان باید برای طرف‌داری یا عدمِ طرف‌داری‌اش و برای هر تصمیمش معیار داشته باشد و این‌که من یک روزی این تصمیم را گرفته‌ام پس تا آخرِ دنیا پای تصمیمم یا انتخابم می‌ایستم که حرفِ حق و درستی نیست. آدم باید به اقتضاءِ شرایط تصمیم‌های جدید بگیرد. کمااین‌که اگر الآن انتخاباتی برگزار شود بینِ احمدی‌نژاد و کاندیداهای دیگر، قطعاً من به صِرفِ این‌که 3سالِ پیش به احمدی‌نژاد رأی داده‌ام دوباره نمی‌گویم فقط و فقط احمدی‌نژاد. باز هم بررسی می‌کنم کاندیداها را با فکت‌های جدید. اتّفاقِ دیروزِ مجلس را از این جنس می‌بینم و تقریباً همه‌ی جنجال‌های احمدی‌نژاد را هم. او را یک آدمِ دارای فکرِ خطرناک نمی‌پندارم، آن‌جوری که بعضی از دوروبری‌های ره‌بر را و آدم‌های بی‌اصل و اصالتِ چاپلوسِ بزدلِ فعلاً مدیر و مسئولِ مملکت را. احمدی‌نژاد هرچه باشد، چاپلوس و بزدل نیست. کسانی که از راه‌بُردِ خلافِ اخلاق و غیرِمتعارفِ احمدی‌نژاد در مجلس لهِ مواضعِ دستوری و بخش‌نامه‌ای‌شان که هم‌واره تخریبِ عقل و عقلانیت و عاقل‌هاست استفاده کردند، از احمدی‌نژاد قطعاً خطرناک‌ترند. کسانی که دیروز را بهانه کردند برای فحشِ دوباره‌ی به لاریجانی و برای تخریبِ وجهه‌ی عاقل و مستقلِ او از احمدی‌نژاد صدهابرابر خطرناک‌ترند. احمدی‌نژاد اگر شیخوخیّت ندارد و از معلّمی و استان‌داری و شهرداری به ریاست‌جمهوری رسیده، آن‌ها از گالش‌پوشی و کیسه‌کشی به کاسه‌لیسی و مقام‌های امنیتی و صندلی و میز رسیده‌اند. احمدی‌نژاد شجاعتش مانع از این می‌شود که بله‌قربان‌گوی ماکیاولیک بشود. امّا آن‌ها که حاضرند چفیه‌ی ره‌بر را به عنوانِ یک متدِ عِلمیِ درمانِ سرطان واردِ تکستِ درسیِ دانش‌گاه کنند، آن‌ها که بالای منبر داستانِ کربلا را هرسال جوری تحریفِ به رأی می‌کنند که شبیه‌تر باشد به بخش‌نامه‌ها و تصمیماتِ درون‌سازمانی‌شان، آن‌ها که اگر مافوق 8 صبح بهشان بگوید الآن شب است، آیه‌ی قرآن می‌آورند که الآن شب است، آن‌ها خیلی خیلی خیلی بیش‌تر از احمدی‌نژاد خطرناکند. احمدی‌نژاد کم از یک‌سالِ دیگر می‌رود و تمام می‌شود. امّا بعضی‌ها هستند که به این زودی‌ها نه قصدِ رفتن دارند و نه می‌شود دست‌شان را از این‌سوی و آن‌سوی مملکت کوتاه کرد. فکری برای آن‌ها باید کرد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه 

«جشن‌واره‌ی مردمیِ فیلمِ عمّار» قطعاً یک اعلامِ ضعف (بوده) است. این جشن‌واره که یکی-دو-سه‌باری تابه‌حال برگزار شده، یک جشن‌واره‌ی فیلمِ فجرِ به سَبکِ وحیدجلیلی‌ست. انگارکن وحیدجلیلی صفرتاصدِ جشن‌واره‌ی فجر را بخواهد تعیین و اجرا و داوری و برگزار کند.

وحیدِ جلیلی کی یا چیست؟

وحیدِ جلیلی یک ژورنالیستِ نظریه‌پردازِ اهلِ دین در امورِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی‌ست. یک ژورنالیستِ بسیجیِ انقلابی که به شدّت ضدِّ خاصّه‌پروری و اشرافی‌گری در جامعه‌ی اسلامی‌ست و البته در این ضدّیّت و تخالف افراط هم می‌کند و در عینِ حال، به عنوانِ یک ویژه‌گیِ کلّی و به عنوانِ یک اهلِ فرهنگ، خوش‌فکر است و اهلِ تولید و نگاهِ ایجابی‌ست و صراحتِ منصفانه‌ای هم دارد در عمومِ نظراتش. بزرگ‌ترین عیبش هم‌آن افراطی‌ست که در ضدّیّتِ با اشرافی‌گری دارد. چون این ضدّیّتِ افراطی گاهی‌ اوقات وامی‌داردش که اشتباهاتِ ریز و درشتی هم مرتکب شود. مثلاً چون با کانون‌های قدرت و ثروت مخالف است و یک‌جورهایی با هرچیزی که رنگ و بویی فاخرانه داشته باشد هم، گرافیست و صفحه‌بندِ مجلّه‌اش را هم درِپیت انتخاب می‌کند یا نهایتاً مجبور می‌شود انتخاب کند. چه‌را؟ چون گرافیست و صفحه‌آرای خوب، پولِ خوبی هم می‌گیرد یا نظرِ مستقلّانه‌تری دارد در اجرای کار و وحیدِ جلیلی این مسائل را تاب نمی‌آورد و نهایتاً به این منجر می‌شود که مجلّه‌اش را با یک صفحه‌بندِ ارزان ببندد.

یکی از اشتباهاتِ وحید جلیلی یا یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتِ وحید جلیلی یا یکی از اشتباهاتِ اخیرِ وحید جلیلی قطعاً هم‌این جشن‌واره‌ی مردمیِ فیلمِ عمّار بوده است. جشن‌واره‌ای موازیِ جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر، با رنگ و جهت و سو و سمتی مثلاً دیگرگونه. خب چه‌را این اشتباه است؟ پُرواضح است که برگزاریِ یک جشن‌واره‌ی موازی، با هم‌آن قواعدِ مرسوم و معمولِ جشن‌واره‌های دیگر و با هم‌آن ابزار و آلاتِ فیلم‌‌سازی که در دیگرجشن‌واره‌ها هم استفاده می‌شوند، این پیام را دارد که ما با خودِ جشن‌واره مشکل داشته‌ایم و برای هم‌این یک جشن‌واره راه انداخته‌ایم که متولّی‌اش خودمان باشیم. وگرنه دوربین‌ها که هم‌آن دوربین‌هایند و متدها هم‌آن متدها و شیوه‌ها هم‌آن شیوه‌ها. فقط شاید موضوعات و آدم‌های سازنده متفاوت باشند که آن‌ها هم می‌توانستند برای جشن‌واره‌ی فجر فیلم بسازند عوضِ عمّار. مگر «آژانسِ شیشه‌ای» در این مملکت ساخته نشده و مجوّز نگرفته و در جشن‌واره‌ی فجر دیده نشده؟ مگر «یک تکّه نان» و «بیدِ مجنون» و «موجِ مُرده» در هم‌این سینما ساخته نشده‌اند؟ تازه آن‌ها که در زمانِ اصلاحات و کارگزاران (خاتمی و هاشمی) ساخته شده‌اند. الآن که 7سالی می‌شود ارشاد و دم و دست‌گاهِ مملکت دستِ رفقا و هم‌مسلک‌های خودِ آقای جلیلی‌ست. پس قصّه و قضیه چیست؟ وحیدِ جلیلی با چه چیزی و چه کسانی دارد مخالفت می‌کند و نمی‌سازد؟ الان دوسال است که لااقل مطمئنم جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر دارد با عنایتِ پُررنگِ نهادهای امنیّتی برگزار می‌شود. بالاخره حرفِ آقای وحیدِ جلیلی چیست؟ با چه کسی و چه نگاهی و چه چیزی مشکل دارد؟ این بی‌قراریِ گنگِ وحید جلیلی از چیست؟ آیا از «ضعف» نیست؟ آیا از به بن‌بست رسیدن نیست؟ آیا از پشیمانی‌ای که غرور مانع از اعترافش می‌شود نیست؟

بزرگ‌ترین اشتباه وحید جلیلی

بزرگ‌ترین اشتباهِ وحید جلیلی و امثالش این است که برای «تخصّص» نمی‌خواهند ارزش قائل باشند. یا به عبارتِ دقیق‌تر، به خاطرِ تخصّص بماهو تخصّص نمی‌خواهند برای «متخصّص» احترام قائل باشند. آن‌ها فکر می‌کنند چون آرمانی دارند و شعاری و اعتقادی، پس هرکسی که ذیلِ این آرمان و شعار و اعتقاد نگنجید، حتّا اگر متخصّص و مبرّز بود هم هرز و بی‌فایده است و عوضش طبیعتاً آن‌هایی که تخصّصِ چندانی ندارند، امّا هم‌سوییِ اعتقادی و شعاری و آرمانی دارند، بولد و برجسته می‌شوند.

وحید جلیلی(ها) با «فساد» مبارزه می‌کنند، امّا بی‌خبرند یا بی‌فهمند از این‌که بی‌تخصّص‌سالاری خودش یک فسادِ بزرگ یا مقدّمه‌ی بروزِ یک فسادِ بزرگ است. وقتی ما تخصّصِ کسی را حسبِ بی‌هم‌سوییِ اعتقادی‌اش با خودمان نفی و رد می‌کنیم، درواقع داریم «حقیقتی» را نفی و رد می‌کنیم و «وجود»ی را «عدم» می‌انگاریم و این نفیِ حقیقت (حتّا اگر ذیلِ اعتقاد و آرمان و شعار باشد) فسادانگیز و اشتباه و گناه است. مثلِ این‌که a چون از b بدش می‌آید، ویژه‌گی‌های واقعی یا تخصّصِ از طرقِ سازوکارها و سنجه‌های معمول و متعارفْ اثبات‌شده‌ی b را هم نفی کند. در صورتی که a می‌تواند بگوید b این ویژه‌گی(ها) را دارد یا این تخصّص‌ها را دارد، امّا من از b به xدلیل خوشم نمی‌آید یا بدم می‌آید یا چون ویژه‌گیِ ایگرگِ b با اعتقاد و اصلِ اساسی و پیشینیِ من در تنافی و تنافض است، من از b خوشم نمی‌آید یا نمی‌توانم به صِرفِ تخصّص و توانایی با او کار کنم.

خّلاقیّتِ منحرف

وحید جلیلی دچارِ یک خلّاقیّتِ منحرفی‌ست. با این توضیح که او و امثالِ او گمان می‌کنند برای بیانِ حرف‌های‌شان در یک ژانر یا گونه یا حوزه‌ی فرهنگی، هنری و ادبی، باید از ابتدا ظروف و مقدّماتِ آن ژانر، گونه یا حوزه را با سلیقه‌ی اعتقادیِ خودشان مهیّا کنند. مثلاً بیایند برای بیانِ منویّاتِ عدالت‌خواهانه‌شان در حوزه‌ی شعر، یک گونه‌ی جدید خلق کنند به اسمِ «شعرِ آئینی» یا «شعرِ عدالت» و غزلِ با مضمونِ عدالت‌خواهی و دین و این‌های‌شان را حتماً با آن عنوان منتشر کنند و تبلیغ. یا برای ساختنِ فیلم‌های مستند و داستانی‌ای با مضامینِ موردِ نظر و مطبوع‌شان، حتماً باید یک جشن‌واره‌ی فیلمِ جدید برگزار کنند. درواقع آن‌ها با این کارشان دست به خَلق‌های بی‌هوده و غیرِلازم می‌زنند و انرژی و بودجه‌شان را در راهی که نباید خرج و صرف می‌کنند. حالا امروز (به برکتِ میرحسین موسوی و کرّوبی) «در» دارد بر پاشنه‌ی اصول‌گراییِ با قرائتِ نزدیک به مطالباتِ وحید جلیلی می‌چرخد، فرداروزی که به هر دلیلِ انتخاباتی یا غیرِانتخاباتی، اوضاع جورِ دیگری بشود و بودجه‌ها قطع شوند چه؟ آیا باز هم آقای وحید جلیلی و دوستان‌شان می‌توانند برای بیانِ حرف‌های‌شان جشن‌واره و همایش و کارگاه و مثلِ این برگزار کنند؟ قطعاً نه! هم‌آن‌جور که تا قبل از 88 هم اوضاع جورِ دیگری بود و وحید جلیلی مجبور بود برای بیانِ حرف‌هایش در مجلّه مقاله بنویسد یا نهایتاً 4تا طرحِ کوچکِ فراخوانی با تمنّاهای پارتیزانی انجام بدهد از طریقِ هم‌آن مجلّه‌اش.

سخت معتقدم هر گروهِ افراطی‌ای، هرکسی که در نگرشش نسبت به هر چیزی در عالَم افراط و تُندروی داشته باشد، حتّا اگر آن چیز خداوند باشد یا ائمه و مثلِ این، دچارِ انحراف می‌شود. بل‌که در انحراف هست. یعنی افراط خودش فی‌ حدّ ذاته با انحراف تلائم و تساوی و توازی دارد. اگر سبز و اصلاح‌طلب و خردادی و مخالفِ نظامِ ما به خاطرِ اعتقادات و نظرات‌شان، چیزهای واقعی، خوبی‌ها و درستی‌های واقعیِ نظام یا افراد را بخواهند نفی و رد کنند (که خیلی اوقات می‌کنند)، دچارِ انحراف‌اند. و اگر بسیجی و انقلابی و ولایتی و موافقِ نظامِ ما هم بخواهند به خاطرِ نظر و اعتقاد و آرمان و شعارشان، خوبی‌ها، تخصّص‌ها و ویژه‌گی‌های مثبتِ افرادِ منسوب به جبهه‌ی مخالف‌شان را رد و نفی کنند، دچارِ انحراف‌اند و بر منهجِ خطا.

پیش‌معیارِ هر انسانِ آزاده‌ای در عالَم باید «حق» و «حقیقت» باشد. اگر پیش‌معیارِ ما حق باشد، دیگر به این راحتی‌ها به خاطرِ مواضع و معتقداتِ سیاسی و حزبی‌مان، بدیهیّاتِ حقیقیِ هم‌دیگر را نفی نمی‌کنیم و این‌گونه تاب و تحمّل‌مان و حلم‌مان هم نسبت به هم بیش‌تر می‌شود. منِ نزدیک به مذهب و نظام و مکتب و حوزه و بسیج، به خاطرِ اعتقادم نیایم بگویم «شجریان پیف پیف» یا «حمید عجمی نوچ نوچ». شجریان استادِ مسلّمِ آواز است و خوش‌صدا، حتّا اگر من نسبت به نظراتش احساسِ انزجار و تنفّر کنم. حمید عجمی استادِ مسلّمِ معلّاست و خوش‌نویس، حتّا اگر مواضعِ سیاسی‌اش  و اعتراضش را نفهمم. از آن‌طرف توی سبزِ مخالف یا منتقدِ نظام یا حتّا منتقدِ مکتب و حوزه و دین یا بسیج هم به خاطرِ اعتقاداتت نگو «جواد لاریجانی بی‌سواد است» و «رضا امیرخانی نویسنده نیست» و الخ.

ما باید یاد بگیریم متمدّنانه و منصفانه باهم مخالفت کنیم. باید ظرفیّت و فهم‌مان را ببریم بالا و این‌قدر دوقطبی و سیاه‌سفید و باینری به مسائل نگاه نکنیم. کی گفته یا باید فیلم‌مان را با «جشن‌واره‌ی فیلم» باهم بسازیم یا اصلاً فیلم نسازیم؟ مگر ابراهیم حاتمی‌کیا آدم نبود؟ حرفش را نزد؟ فیلمش را نساخت؟

کی گفته یا باید اطّلاعاتِ سجلّیِ ائمّه را مقفّا و مردّف کرد و اسمش را گذاشت غزلِ آئینی یا اصلاً شعر نگفت؟ مگر «فاضل نظری» شاعر نیست که غزل گفته درباره‌ی امام‌حسین و کربلا، بی‌که اسمی آورده باشد و اشاره‌ی شارپ و مستقیمی کرده باشد در غزلش؟ مگر فاضل بچّه‌مسلمانانه شعر نمی‌گوید که فکر می‌کنیم برای خداپرستانه و مؤمنانه شعرگفتن حتماً باید فریاد بزنیم در شعر که دینی داریم و آئینی؟

این‌همه رادیکالیسم بالاخره به کجا می‌خواهد برسد؟ به جنگِ زرگری و نفی و نقضِ خود و نزاعِ خود با خود؟ غیر از این است که الآن دوسالی‌ست جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر شده نماینده‌گیِ وزارتِ اطّلاعات؟ آن‌وقت جشن‌واره‌ی فیلمِ عمّار می‌سازیم که به ریشِ که بخندیم؟ که بگوییم مثلاً ما خیلی آرمان‌گراییم و خیلی متفاوت؟ بابا دهنِ ملّت صاف شد. بگذارید هنرمندجماعت نَفَس بکشند. بخخدا مخالفِ نظام هم شهروندِ مملکت است و حق دارد جشن‌واره داشته باشد، سینما داشته باشد، فیلم داشته باشد، فرهنگ‌سرا و بودجه و فرهنگ و فضای کار داشته باشد. ما هی این‌ها را محدود کنیم و هی خودمان با خودمان مچ بیاندازیم به قولِ رضا امیرخانی در نفحات و برای خودمان فکر کنیم که داریم رقابت می‌کنیم که نمی‌شود. پیش‌تر هم گفتم، حکومتِ جوز و ظلم و ستم هم برای «بقاء» به تدبیر و عقل و عقلانیّت احتیاج دارد. چه برسد که ما فرض‌مان و إن‌شاءالله نیّت و هدف‌مان هم جز از این‌ است. صداوسیما را که سپرده‌ایم دستِ موجوداتی بس‌یار کم‌عقل و بس‌یارتر ناتوان، دولت و وزارت‌خانه‌ها هم که قربان‌شان بروم معلوم نیست دنبالِ چه هستند و دنبالِ چه نیستند، فضای فرهنگِ عمومی را هم که مثلاً بیت و سپاه و اطّلاعات کنترل و مدیریت می‌کنند هم که این‌جوری بسته و یک‌سویه. خب این‌طوری که بیش‌تر مملکت شبیهِ تی.ان.تی. و گسلِ آماده‌ی زلزله می‌شود. مگر قرار نیست مملکت را حفظ کنیم و نظام را حفظ و انقلاب را حفظ؟ این‌همه کشته و جان‌باز برای این انقلابِ سی‌وچندساله‌مان داده‌ایم؛ دریغ دارد این‌جور با بی‌تدبیری به بادِ فنا دادنش. حیف است به قرآن، حیف...

اصلاً بگذار یک دردِدلی کنم با آن‌هایی که مَحرم‌ترند؛ بالانگه‌داشتنِ پرچمِ «حق» در عینِ اقلیّت‌بودن و میانِ لشگرِ باطل، صفایی دارد که شاید زیارتِ خانه‌ی خدا هم آن صفا را نداشته باشد. همه‌ی ما خوب می‌دانیم که دشمن‌مان سخت فعّال است و پُرپول و پُرامکان و بیدار و هوشیار. از طرفی فضای فرهنگِ عمومیِ جامعه و شهرها، خصوصاً شهرهای بزرگ‌تر و به‌طورِ اخص پای‌تخت را هم خوب می‌فهمیم همه‌مان. می‌دانیم که چه‌قدر «کار» داریم برای انجام‌دادن و چه‌قدر حرف‌ها هست که نگفته‌ایم و باید بگوییم، یا بد گفته‌ایم و باید خوب‌تر بگوییم یا سعی کرده‌اند بد به گوش‌ها برسد و باید جبران کنیم‌شان و مقابله. همه‌ی ما می‌دانیم که فضای هنر و فرهنگِ جامعه‌ی ما و اهالیِ هنرِ ما حسبِ جنسِ کارشان یا هرچه که من نمی‌دانم و شما می‌دانید، ازمابه‌ترانند و نگاه‌شان شاید کمی فرق داشته باشد. نسبتِ «سیّدجواد هاشمی» به بقیه‌ی بازی‌گران یا «حاتمی‌کیا» به بقیه‌ی کارگردانان، نسبتِ درستی‌ست و عینِ واقعیّت. عزیزِ دلِ برادر! بیا و برای بالانگه‌داشتنِ پرچمِ حق، روضه‌ی اباعبدالله را دیگرگونه تعریف نکن. بگذار کم باشیم، اقلیّت باشیم، بی‌تکیه‌گاه باشیم، امّا باکیفیّت و خوب باشیم. بیا خدشه نکنیم در نصِّ مصحفِ شریف‌مان و هم‌آن فئه‌ی قلیلِ إن‌شاءالله با فضلِ خودش غالب باشیم. چه لطفی‌ست در زورچپانی فریادزدنِ «حق»؟ چه لطفی‌ست در سفارشی‌کردنِ همه‌جا و همه‌چیز؟ آژانسِ حاتمی‌کیا اگر یکی میانِ صد نبود که اصلاً لطفی نداشت. ما گریه‌کنِ روضه‌ی امام‌حسینیم، بیا و خرقِ عادت نکن...

نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در سینه‌ات نهنگی می‌تپد/ عرفان نظرآهاری:
گمان می‌کنم قطعاتِ این کتاب -اکثراً- از کارهای اوّلِ خانمِ نظرآهاری باشند. مخاطبِ این کتابْ بیش‌تر قشرِ نوجوان می‌تواند باشد تا بزرگ‌سال. تصویرگریِ کار ضعیف است و خواندن را سخت می‌کند. از قطعاتِ کتابْ آخری (بهار که بیاید، رفته‌ام) را بیش‌تر پسندیدم. «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ صابرین» منتشرش کرده است.
---

رساله‌ی حقوقِ امام‌سجّاد (ع)/ مترجم: احمد رنجبری:
جز «بی‌نظیر» چه می‌توان گفت؟ خداوند یاری‌مان کند در عمل به آن‌ها... «مؤسّسه‌ی انتشاراتِ حضور» ناشرِ کار است.
---

امرِ اخلاقی، امرِ متعالی (جستارهای فلسفی)/ سروش دبّاغ:
کتابِ جالب و خوب و لذیذی بود برایم. نثرِ کتاب (که شاملِ ١۴ مقاله است) روانیِ خوب و قابلِ توجّهی داشت و سختی‌های مرسومِ متن‌های فلسفی را در آن کم‌تر دیدم. مؤلّفْ بی‌جهت و بی‌نظر نبود در مباحث و می‌توان گفت که سویه‌ی «روشن‌فکری» داشت به‌هرحال. ولی از خلالِ بحث‌ها و تحلیل و استدلال‌های او آدم می‌توانست نظری دیگرگونه اتّخاذ کند و داشته باشد. مثلاً می‌شد علی‌رغمِ جهتِ مؤلّف که بعضاً «فایده‌گرایی» بود، میلِ به «وظیفه‌گرایی» یا مطلق‌گراییِ کانتی داشت. یعنی مؤلّف فضای مقاله و بحث را جوری مطابقِ میل و نظرش تحدیدِ به رأی و منظور و مطلوبِ شخصی نکرده بود که جهات و نظراتِ دیگر مقهور و منزوی بشوند. از مقالاتِ کتابْ «اتانازیِ داوطلبانه‌ی غیرِفعّال از منظرِ اخلاقِ راس» و «واقعیّتِ غایی و کثرت‌گراییِ دینی» را کاملاً پسندیدم و سه مقاله‌ی دیگر را هم نیمه‌پسند کردم و بقیه را رسماً ضرب‌در گذاشتم تنگ‌شان در فهرست. «شرکتِ مطالعات و نشرِ کتابِ پارسه» منتشرش کرده است.
---

با سرودخوانِ جنگ، در خِطّه‌ی نام و ننگ/ نادر ابراهیمی:
از آن کتاب‌هایی (یا تو بخوان آثارِ هنری‌ای) بود که هیچ دوست نداشتم تمام شود. نثرِ کم‌نظیر و حقیقتاً زیبای مرحومِ ابراهیمی جا برای هیچ حرفی باقی نمی‌گذارد. به‌ترین کتابِ ادبیِ تحلیلِ جنگِ عراق و ایران بود که تابه‌حال خوانده‌ام. دقیقاً به هم‌این حد متناقض‌نما که نوشتم. به‌ غایت ادبی و به غایت تحلیلی و البته به اقتضاءِ تقارنِ این دو نگاهِ تقریباً متناقض، ضعف‌هایی یا کاستی‌هایی هم طبیعتاً درش بود یا برش مترتّب بود. مثلاً یک‌جاهایی «احساس» غلبه داشت بر منطق و استدلال که اگر بخواهیم توجیهش کنیم، می‌شود گفت شاید اقتضاءِ شرایط و زمانِ نوشته‌شدنش بوده باشد. ولی فارغ از این حرف و حدیث‌ها، کارِ عزیز و سترگی‌ست که نظیرش را ندیده‌ام. ناشرِ نسخه‌ی زیرخاکی‌ای که من خواندمش، مرحومِ «حوزه‌هنری»ست که حالاها دیگر کتاب‌های این ارگان را «سوره‌ی مهر» چاپ می‌کند و احتمالاً چاپِ جدیدترش را باید به قولِ جلال با «انگِ» این ناشر یافت.
---

خسی در میقات/ جلال آلِ‌احمد:
پایانش را و موضعِ شخصیِ جلال را در نسبتِ با ذاتِ این سفر (یعنی سفرِ حج) خیلی پسندیدم. فضای روشن‌فکری و تبخترِ ناشی از آن را که در نگاه و به تبعِ آن قلمِ جلال بود را البته نپسندیدم. هم‌این‌طور نگاهش را به زنان و دخترانْ که یک نگاهِ ظاهری و زیباشناسانه‌ی جنسی‌ست و درواقع بی‌محابابودنش در مقابلِ زنانی که به نظرش زیبا بوده‌اند را. گمان می‌کنم تاریخِ مصرفِ سفرنامه‌ی حجِّ جلالْ دیگر گذشته و حالا لازم است کسی از نسل و دوره‌ی ما هم بنویسد این سفر را. کتابِ مرا «انتشاراتِ فردوس» منتشر کرده است.
---

زنِ زیادی/ جلال آلِ‌احمد:
٣ داستان از ٩ داستانش را پسندیدم و «مسلول» را به‌ترین قطعه‌ی کتاب می‌دانم و هم به‌ترین قطعه و داستانی که تابه‌حال از جلال خوانده‌ام. روی‌هم‌رفته کتابِ قوی‌ای نبود به نظرِ من. ناشر: «معیارِ اندیشه».
---

کتابِ ویران/ ابوتراب خسروی:
یک ابوترابِ‌خسروی‌نوشته‌ی دیگر، با قطعات یا داستان‌هایی عجیب و ساختارشکن. بعضی از قطعات (شاید سه‌مورد)  را پسندیدم و بقیه را یا نپسندیدم، یا ممتنع بودم و بی‌نظر. نثرِ کتاب بس‌یار غنی و پُرلغت و اصطلاح بود. انصافاً از این جهت ستودنی‌ست کارهای جنابِ خسروی. آن سه‌قطعه‌ای را که خوش‌تر داشتم این‌ها بودند: «یک داستانِ عاشقانه»، «رؤیا یا کابوس» و «داستانِ ویران». ناشرِ کتابْ «چشمه»ست.
---

رام‌کننده/ محمّدرضا کاتب:
تا پیش از خواندنِ این کتاب، گمان می‌کردم «داستان‌نویسی» مهارتی و تخصّصی‌ست شاید ساده‌تر و آموختنی‌تر و محقّق‌شدنی‌تر از باقیِ تخصّص‌ها؛ خصوصاً وقتی مجموعه‌داستان یا رمانِ خوبی می‌خواندم. با خواندنِ این رمان امّا فهمیدم چه کارِ سختی‌ست داستان‌نویسی و چه‌قدر ممکن است که «درنیاید» و کار، کارِ خوبی نشود. رام‌کننده را رمانِ ضعیفی دیدم که پایانِ بُنجُلی هم داشت. علاوه‌ی بر موضوع و ژانرِ کتاب که معلّق بود بینِ کمدی و فانتزی و راز، یک اعصاب‌خُردکنیِ عجیبِ نگارشی هم داشت؛ نویسنده در عینِ نثرِ رسمی‌اش، عوضِ «در» (به معنای حین، درون یا داخل) جابه‌جا از «تو» (too) استفاده کرده بود و چه سکت و توقّف‌هایی که موقعِ خواندنِ سطوری که هم «تو» (to) داشت و هم «تو» (too) ایجاد نمی‌شد! چشمه مرتکبِ این رمان شده است.
---

دل‌تنگی‌های نقّاشِ خیابانِ چهل‌وهشتم/ جِی. دی. سَلینجِر (مترجم: احمد گلشیری):
کتابی که موردِ علاقه‌ام باشد، نبود. اکثرِ تعلیق‌ها و پایان‌های بازش را دوست نداشتم، به‌جز پایانِ قطعه‌ی آخر (یعنی "تدی") را. البته نثرِ توصیف‌گر و  شوخ‌طبعِ خوبی داشت کتاب و ترجمه هم قوی بود نسبتاً. هرچند که از آن ترجمه‌های صددرصد وفادار به متنِ اصلی به‌نظر نمی‌رسید یا دو-سه‌جا اسمِ اصلیِ داستان با اسمِ جعلیِ مترجم عوض شده بود یا عنوانِ کتاب را مترجم از ناحیه‌ی خودش گذاشته بود روی «نُه داستانِ» سلینجر و... «انتشاراتِ ققنوس» چاپش کرده است.
---

سردم نبود/ پگاه احمدی:
مجموعه‌اشعارِ سپید یا در بعضِ موارد شبه‌ِ‌نیماییِ این کتابْ اکثراً سویه‌ی اپوزسیونیِ نظامِ ایران را داشتند و به نوعی شعرِ «اعتراض» بودند و شعرِ «آزادی» و «ندا» و الخ. دایره‌ی واژه‌گانیِ شعرها یا شاعر، پُروپیمان و فاخر و غنی‌‌ست و این را علی‌رغمِ اختلافِ جهت و نگاه و اعتقادم، به صراحت اعلام و اعتراف می‌کنم. ناشرِ این کتاب «واژه»ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

محمّدرضا نوجوان بود. ١۶سال بیش‌تر نداشت. مثلِ همه‌ی نوجوان‌های جنگ با دست‌کاریِ شناس‌نامه و اصرار و بسیجی‌گری رفته بود جبهه. نمی‌خواست جوانی‌اش را در بی‌خبری و مستیِ دوری از محبوب بگذراند. می‌خواست مرزوقِ غیرتش باشد و شد. شلمچه‌ی کربلای پنجِ بیست‌وسوّمِ دی‌ماهِ هزاروسیصدوشصت‌وپنج او را به آرزویش رساند.


سیاوش کاملِ مَردِ ٢٢ساله‌ای بود ورزش‌کار و جگردار. اهلِ کوه، اهلِ ایمان. فرمانده‌ی گروهانِ فجر و جانشینِ گردانِ حضرتِ علی‌اکبر (ع). دوست داشت مسلم صدایش کنند. عراقی‌ها اسمش را گذاشته بودند «مسلم‌سیاهِ سَرپُلی». سرش را می‌خواستند. محمّدرضا که رفت، او و ٢٣نفرِ دیگر از بچّه‌های گردان باهم عهد بستند که تا سرکوبِ متجاوز یا شهادتِ خود، دفاع از دین و میهن را فراموش نکنند. اکثرشان هم شهید شدند. سیاوش ١٨ فروردینِ ۶۶، در شرقِ بصره تسلیمِ اراده‌ی محبوب شد و برای همیشه مسلمِ شهیدِ کربلای هشت باقی ماند.


[مصاحبه‌ای کوتاه با شهید مسلم اسدی]+

خیلی عجیب است این معادله. عکس‌ها را که می‌بینی، صداها را که می‌شنوی، دست‌خط‌ها را که می‌خوانی و تاریخ را که ورق می‌زنی، گمان می‌کنی یک چنین فرماندهی باید حداقل ٣۵سال را داشته باشد. آخر نقلِ پروژه‌ی دانش‌جویی و کارِ فرهنگی که نیست. صحبتِ تانک و آر.پی.جی. و تک و پاتک و تیر و خون و خاک‌ریز و جنگ است. اگر نتوانی کارت را درست انجام بدهی، اوّل از همه با جان و خونِ خودت بازی کرده‌ای و بعد این‌که بخشی از سرنوشتِ یک کشور به صورتِ خیلی مستقیمی دستِ عملِ توست. این‌ها شوخی‌بردار نیست. نمی‌شود ٢٢ساله‌گی‌ات را پشتِ بی‌سیم و روی نقشه و زیرِ آتشِ دشمن محک بزنی. نمی‌شود نتوانی، باید بتوانی، باید بشود، باید بلد باشی و بجنگی و پیروز شوی. جنگ یعنی این. خیلی عجیب است این معادله. هرجور که نگاه می‌کنم، هرطور که حساب می‌کنم، آن‌چه اتّفاق افتاد، آن‌چه مسلم‌ها و محمّدرضاها کردند، هیچ‌جور با شناس‌نامه‌های‌شان جور نیست. از آن شناس‌نامه‌های بی‌خطّ و خش و خاک و تاخورده‌گی، از آن سالِ تولّدهای نزدیک به سالِ شهادت، از آن ریش و سبیل‌های تُنُک و پوست‌های چین‌نیفتاده‌، اصلاً انتظارِ آن رشادت‌ها و بزرگی‌ها را نمی‌شد داشت.


محمّدرضا که شهید شد، از مسلم خواستند چیزی قلمی کند و سکوت و بغضِ فروخورده‌اش را که اقتضاءِ فرماندهی بود، بشکند. با اکراه پذیرفت و این سطور را نوشت:

«از من خواستند که بنویسم. نمی‌دانم چه باید بنویسم. تصمیم گرفتم هرچه دلم از خدا می‌خواهد به‌رویِ کاغذ بیاورم.

خدایا، شهادت را نمی‌توان با جبهه‌آمدن به دست آورد، بل‌که با اخلاصِ در عمل به دست می‌آید. از تو اخلاصِ در عمل -بدونِ ریا، کبر، غرور، کینه، حسد و هرچه که مرا از تو دور می‌کند- می‌خواهم.

خدایا تو را به قلبِ پاک و خالصِ این عزیزان، قلبِ مرا به نورِ ایمان روشن کن و شهادت را نصیبم کن.»

محمّدرضا و مسلمِ اسدیِ‌رازی، دوشهیدِ خانواده‌ی اسدی‌اند که به فاصله‌ی کمی از هم به شهادت رسیدند. مُشتی نمونه‌ی خروار، البته با قواره‌های آن‌روز. من و ما، نسلی که سرما و گرمای چندانی نچشیده‌ایم هنوز، تا قیامِ قیامت زیرِ دِینِ خونِ این بچّه‌هاییم. ما مسئولِ آرزوها و امیالی هستیم که نسلِ مسلم و محمّدرضا چشم بستند به روی‌شان در راهِ هدفی بزرگ‌تر. آن‌ها انتخاب کردند راهِ «سخت» را در پیش بگیرند، بی‌هیچ چشم‌داشت و آرزو و مُزدی. هرچند که «شهید» با خدای خودش می‌آمیزد و خریدارش خداست، امّا صادقانه‌اش این است که این انتخاب، ابداً انتخابِ آسانی نبوده و نیست. آن هم برای یک تازه‌جوان. برای یک کسی که در اوجِ آرزومندی و توانایی و رؤیابافی قرار دارد. ما بی‌شک مسئولیم و مدیون. تا انتهای عمرمان...

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک مدیر یا مسئولِ استانی (دقّت نکردم کدام استان) در مصاحبه با خبرنگارِ اخبار، این جمله را به زبان آورد: «بعد از سفرِ پُر خیر و برکتِ مقامِ معظّمِ ره‌بری به استان...». سؤال این است که «خیر» و «برکت» در گفتمانِ «دین»ی که توی مسئولِ پفیوز دین‌دارش هستی، آیا یک امرِ بشری‌ست یا إلهی و فرابشری؟ پُرواضح است که توجّه‌ِ بودجه‌ای و مسئولینی به استانِ مذکور، بعد از سفرِ ره‌برِ کشور به آن‌جا بیش‌تر شده است. امّا آیا این یعنی «خیر و برکت»؟

خیر و برکت این‌قدر کوچک و حقیر شده‌اند یا توی مسئولِ پفیوز از ره‌برت یک فرابشر ساخته‌ای که خیر و برکت را متوقّفِ بر سفرِ او می‌بینی یا این‌که تملّق و چاپ‌لوسی و پفیوزی آن‌قدر ارزش شده در جامعه که توی پفیوز و حقیر و امثالِ تو مسئول و مدیرِ این مملکت شده‌ یا می‌شوند؟

دِ آخه لامصّبا حکومتِ «جور» و «ظلم» هم برای بقاء، به «عقل» و «عقلانیت» و کاربلدی و شایسته‌سالاری و واقع‌گرایی و تدبّر و مثلِ این محتاج است؛ شما با چه فرضی این کم‌ازآدم‌ها را مسئولِ این‌جا و آن‌جا می‌کنید؟

نوشته شده در دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |