گفتن

گفتن

λεγειν

عاشقان

آهنگ‌ساز: مهرداد دل‌نوازی
خواننده: وحید تاج
دست‌گاه: همایون
شاعر: اسماعیل امینی
شیوه‌ی اجرا: ارکستر
فرم: تصنیف (باکلام)
ناشر: آرشیو معاونتِ سیما(ی جمهوریِ اسلامیِ ایران)
 
♪ ♫ ♩
 
از کجا آمدی ای نسیمِ سحر؟
شادمان، دل‌گشا، خنده‌رو، خوش‌خبر
آمدی از سرِ کوی خوبان اگر
یک‌دم از کوچه‌ی بی‌قراران گذر
 
تا به عطرِ خوشِ آشنایی
از همه عاشقان دل‌ ربایی
 
ای نسیمِ سحر از کجا آمدی؟
خرّم و دل‌کش و دل‌ربا آمدی
 غنچه‌ها خنده‌برلب ز دیدارِ تو
گویی از کوی آن آشنا آمدی
 
تا به عطرِ خوشِ آشنایی
از همه عاشقان دل‌ ربایی
 
صبحِ بیداریِ بی‌دلان را ببین
عرشیانِ سَبُک‌بالِ خلوت‌نشین
شُهره در آسمان‌ها، غریبِ زمین
توشه برگیر از محفلی این‌چنین
 
تا به عطرِ خوشِ آشنایی
از همه عاشقان دل‌ ربایی
نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سرود(ه‌ی) زیر کاری‌ست مؤثِّر، شنیدنی و البته مناقشه‌برانگیز از آقای خاصِّ قاریانِ قرآنِ کریمِ جهان «شیخ‌مشاری‌ بن‌راشدغریب محمّدبن رشیدالعفاسی» (معروف به مشاری‌العفاسی) که در سالِ ۲۰۱۲ در قالبِ آلبومِ «تراحِمی یاقلوب» منتشر شده است. مشهورِ آن‌چه که از گوگل و یوتیوب و نظیرهم دست‌گیرِ آدم می‌شود این است که این قاری و شیخِ خوش‌قریحه‌ی کویتی چیزی خوانده در حمایتِ مردمِ سوریه علیهِ دولتِ آن. عمده‌ی مونتاژها و فتوکلیپ‌هایی که روی آن انجام شده و برای آن ساخته شده هم با این مضمون هم‌راه است.

آشناییِ من با شیخ‌مشاری‌ به سالِ ۸۵ برمی‌گردد. دوستِ طلبه‌ام آقامهدی افضلی (که هرکجا هست خداوند سلامتش بدارد) طی اعتکافِ چندماهه‌اش در مکّه و کنارِ خانه‌ی خدا، دریافته بود که برخی از جوانانِ عربستانی در ماشین‌های مدل‌بالای‌شان عوضِ نانسی و حیفا و نوال و پاسکال، نوارِ قرائتِ شیخ‌مشاری را گوش می‌دهند گاه‌گاه. او هم نوارِ قرائتِ سوره‌ی «مائده» را برداشته بود و با خودش آورده بود ایران برای من. نوارِ سبزرنگی بود. برای مثلِ منی که قرائتِ قرآن را هیچ‌وقت حرفه‌ای دنبال نکرده بودم و واژه‌ی «ترتیل» در گوشم ممزوج شده بود با صدای آقای پرهیزگار، یک اغتنام و خوش‌مزّه‌گیِ ویژه‌ای داشت آن کاست و آن صوت و آهنگ و لحن.

آن‌روزها آن‌قدر آن نوار را گوش کرده بودم که سوره‌ی مائده را با همه‌ی مکث‌های مشاری حفظ شده بودم و گاهی با هم‌آن یک سوره جلوی رفقا و در محافلِ مسجدی‌مان پُزِ ترتیل‌خوانیِ شیک هم می‌دادم. جوانی بود و هزارجهل! علی‌أیّ‌حال شیخ‌مهدی ازم خواست کاست را کانورت کنم برایش به ام‌پی‌تری و بعدْ این مقدّمه‌ای شد برای این‌که آلبوم‌های أناشیدِ مشاری را هم پیدا کنیم و خلاصه رسیده بودیم به جایی که یک استودیوی خانه‌گی ساخته‌ بودیم و با شیخ‌مهدی کاور می‌کردیم أناشیدِ العفاسی و بعدتر دعاهای آقای فرهمندِ‌آزاد را و بعدترترش زده بودیم به کارِ تألیفی و... خلاصه دورانِ خوبی بود. این‌ها را نوشتم که بگویم از آن‌روز تا به حال آلوده‌ی مشاری‌ام یا مثبت‌تر اگر بخواهم بگویم فنِ او هستم و چه‌قدر که این‌جا و آن‌جا تبلیغش را نکرده‌ام و این‌روزها که دیگر هر تبلیغِ دوزاریِ تله‌ویزیون و رادیو هم گوشه‌ای از یک نشید و دعا و مناجاتش را کراپ کرده و چسبانده به آرم یا فراخوانِ مسابقه، چه‌قدر که حسِّ عاشق‌های معشوق‌ازدست‌داده را ندارم!

سرِ نوشتنِ «این جنگ واقعیّت دارد!» کامنت‌هایی داشتم از بعضی رفقا که اسد فلان است و بهمان و نمی‌شود و نباید از این سوریه مقابلِ تحوّل و انقلاب دفاع کرد. جواب دادم که من از حکومتِ سوریه یا اسد دفاع نمی‌کنم، بل‌که از سوریه (همه‌اش/ مردمش) دفاع می‌کنم. رفرنس می‌دادم به عراق و افغانستان و این‌که سوریه نباید عراقِ بعدی باشد و این‌که به گمانِ من وضعیّتِ فعلی -هرچه که هست- به‌تر است از وضعیّتی که امریکا و انگلیس و اسرائیل و ترکیه نقشه‌اش را کشیده‌اند. در نهایت هم بحث جدلی‌الطّرفینی می‌شد و نه آن‌ها زیرِ بارِ این‌که اگر سوریه سقوط کند عراقِ بعدی‌ست می‌رفتند و نه من می‌پذیرفتم این را که امریکا وضعِ مردمِ عراق و افغانستان را به‌تر کرده. آخر آزادی‌ای که عوضش امنیّتِ آدم گرفته شود که آزادی نیست؛ صدرحمت به اسارتِ امن!

روی مضمونِ این شعر و سابقه‌ی مشاری که دقیق می‌شوم، می‌بینم علی‌رغمِ برداشت‌های آزادی که در اینترنت از آن شده، مشاری آن را برای «ارتشِ آزادِ سوریه» نخوانده است. بل‌که آن را برای مردمِ بی‌سلاح و امنیّت‌ازدست‌داده‌ی سوریه خوانده که از شرق و غرب دشمنانی دندان تیز کرده‌اند برای‌شان. اگر کسی توانست اثبات کند که ارتشِ آزادِ سوریه مبارزه‌ی بی‌سلاح می‌کند، آن‌وقت من هم می‌پذیرم که این شعر علیهِ مواضعِ کسی مثلِ من است و هم‌سویی دارد با مثلاً آن دوستم که نظری متفاوت دارد با من. مشاری در بحبوحه‌ی جنگِ ۳۳روزه برای لبنان و غزّه کار خوانده بود. حسابش را بکنید یک شیخِ سُنّیِ پیش‌نمازِ کویتیِ پُرطرف‌دار در کشورهای عربی (خاصّه عربستان) که برای خودش شبکه‌ای تله‌ویزیونی دارد و وُدافون اسپانسرِ آلبوم‌هایش است، می‌آید در جنگِ بچّه‌شیعه‌های حزب‌الله با اسرائیل، «اللهمّ أصلح أحوال إخوانناالمنکوبین فی فلسطینِ و لبنان» می‌خواند و قنوت می‌گیرد به «أبدل خوفهم امنا، واکفهم بما شئت»! نه این‌که بخواهم بگویم در دعای یک مسلمان در حقِ مسلمانانی دیگر مقابلِ دشمنی از لون و جبهه و دینی دیگر اعجابی باشد، نه، اعجاب این‌جاست که او محافظه‌کاری را کنار می‌گذارد و پیهِ از دست دادنِ آن طرف‌دارانش که از گروه‌های تُندِ هم‌مذهبش هستند را به تن‌اش می‌مالد و به وظیفه‌ی دینی‌اش عمل می‌کند. یادم هست در بعضی از ادعیه‌ی مشاری ردِّپای فرازهایی از صحیفه‌ی حضرتِ سجّاد (ع) را هم پیدا کرده بودیم و یکی از گزاره‌های‌مان آن‌روزها این بود که شاید شیعه باشد و تقیّه می‌کند. امروز امّا می‌فهمم که او صِرفاً یک مسلمانِ کاردرست و شجاع است. یک سُنّیِ واقعی. یک شیخِ باتقوا. به‌ نظرِ من مشاری این کار را هم با هم‌آن نگاهِ سابق و قدیم‌اش خوانده.

در نزاعِ اسد و غربِ صهیونی، هرچند و هرمقدار هم که اسد در مردم‌سالاری کم گذاشته باشد و ظلم‌هایی کرده باشد در حقِّ مردمش، این «مردم» هستند که فدا می‌شوند و آواره و کشته و زخمی. ارتشِ آزاد پول و ویزاهایش را می‌گیرد و با سلاحِ خارجی شارژ می‌شود و کشته‌ای هم اگر بدهد، لااقل در جنگِ خودخواسته داده است. از آن‌طرف سرباز و ارتشیِ سوریه هم که کشته می‌شوند، در حینِ انجامِ وظیفه بوده و إن‌شاءالله که اجرِ شهید را دارند و قهرمانِ ملّی‌‌اند. امّا مردم، خصوصاً اقشارِ ضعیف‌تر، بی‌هیچ تقصیر و گناهی دارند فدا می‌شوند. فدای از نظرِ من قطعاً استکبار و جهان‌خواری و نقشه‌های شومِ غربِ صهیونی و متّحدینش در منطقه. «أبکی علی شام» را تقدیم می‌کنم به مظلومانِ بی‌سلاح و سبوعیّتِ سوری، به آن‌ها که در آتشِ طمعِ برخی از هم‌پرچمان‌شان دارند می‌سوزند. 

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

أبکی علی شام(الهوی)

کلمات: عبدالحسن طباطبائی
ألحان: مشاری‌العفاسی
توزیع: کریم شریف
آلبوم: تراحمی یاقلوب

أبکی على شام‌ِالهَوى بِعُیونِ مظلومٍ مُناضل
[اشک می‏ریزم بر شام ( یا سوریه‌ای) که دست‌خوش هوس‏ها گشته، با چشمانِ مظلومی که برای آزادی مبارزه می‏کند]

و أذوبُ فی ساحاتها بین‌المساجدِ والمنازل
[و در میانِ مساجد و خانه‏های شهر ذوب می‏گردم]

رَبّاهُ سَلِّم أهلَها وَاحمِ‌المَخارِجَ والمداخل
[خداوندا مردمانش را سلامت دار، (مسافرانِ) رفته و آمده را حفظ کن]

واحفَظ بلادَالمسلمینَ عن‌الیمائنِ والشَّمائل
[سرزمینِ مسلمانان را از شرق و غرب ایمن بدار]

مستضعفینَ فَمَن لَهُم یا ربِّ غیرُکَ فی‌النَّوازِل
[(این) مستضعفانی که در گذرِ حوادث جز تو کسی را ندارند]

مستمسکینَ بدینهم و دِمائُهُم عِطرُالجَنادل
[به دین‏شان پای‌بندند و سنگ‌فرش‏ها به خون‏شان عطرآگین است]

رَفَعُواالأکُفَّ تضَّرَعُوا عندالشدائدِ والزَّلازل
[در سختی و بلا دست‏های‌شان را بلند کردند و به درگاهت زاری کردند]

یا ربِّ صُن أعراضَهُم و نفوسَهُم مِن کُلِّ قاتل
[خدواندا تن‏ها و جان‏های‌شان را از هر قاتلی مصون بدار]

وَقَفُوا دُرُوعاً حُرَّةً دون‌َالبنادقِ والقنابل
[بی تیر و تفنگ جوان‌مردانه چون سپر ایستادند]

نامت عیونُ صغارِهِم واستیقَظَت نارُالمَعاول
[چشمانِ کودکان‏شان به خواب رفت و آتش تیشه‏ها برپا شد]

لاعاشَ قاتِلُهُم ولادامت له یوماً انامل
[زنده نباشد قاتل‏شان و کوتاه باد دست دشمنان(شان)]

و علیهِ أصبحَ حَوبةً دمعُ‌الثَّکالى والأرامل
[آهِ داغ‏دیده‏ها و اشکِ بیوه‏ها دامن‏گیر شده]

للهِ ربِّ‌المشتکى ربِّ‌الأواخرِ والأوائل
[شکایت پیشِ خدا می‏بریم، او که صاحبِ هر آغاز و پایانی‏ست]

واللهُ فوق‌َالمعتدی فوق‌َالأسِنَّةِ والسَّلاسل
[مسلّطِ بر متجاوزان است و نیرومندتر از هر تیغ و زنجیری]

و غداً یکونُ لِأُمّتی صَرحٌ تُزَیِّنُه‌ُالمشاعل
[و فردا برادران من در قصرهایی آراسته و نورانی خواهند بود]

و غداً إذا‌الحقّ‌ُاعْتَلى حتماً سیَزهقُ کلُّ باطل
[و آن‌روز که پرچمِ حق بالا برود، باطل را (به‌طورِ) حتم نابود می‌کند]

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آدم نمی‌داند گریه کند یا بخندد؛ نه بی‌سواد است، نه ورشکسته، نه مبارزِ سیاسی، نه فعّالِ مدنی، نه داغ‌دیده و نه مال‌باخته به دولت و نظام. نه پیر است که انگِ نا و کهنه‌گی بخورد به افکارش، نه نوخط و بچّه‌سال که بگویی هنوز سردی و گرمی نچشیده است و تجربه‌ای ندارد. با همه‌ی سی‌وچندساله‌گی‌اش نشسته و از این‌که مطمئن است ایران با همه‌ی گروه‌های تروریستی در جهان مشارکت و معاونت دارد می‌گوید و این‌که هرجا را که امریکا لشکر کشیده آن‌جا امنیّت برقرار شده. آدم نمی‌داند گریه کند یا بخندد؛ نه بی‌سواد است، نه ورشکسته، نه...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مسئله‌ی «نقد» (یا نقدکردن) را شبیه می‌دانم به مسائلِ مکاسبِ مکروهه در اسلام؛ از این جهت که معامله‌ی موردِ شُبهه است و چندان علمی به حلیّت یا حرمتش وجود ندارد. منِ ناقد نمی‌دانم این نقدم چه نتیجه‌ای یا تأثیری خواهد داشت و باعثِ چه چیزهایی ممکن است بشود یا نشود. پس موردِ شبهه است و مکروه. امّا از طرفی جهانِ بی‌نقد، جهانِ بی‌منتقد، جهانِ بی‌ممیّزِ سره از ناسره و نیک از بد، چه فایده و ارج و ارزشی خواهد داشت؟ چنین جهانی یک جهانِ بی‌روح، بی‌پیش‌رفت و بی‌هرگونه‌به‌ترشدنی خواهد بود.

وقتی نقد می‌کنیم، باید بتوانیم خوبی‌ها و بدی‌ها و نقاطِ قوّت و ضعف را باهم و در کنارِ هم ببینیم و بگوییم. نقد مثلِ چراغ‌‌انداختن به زوایای مختلفِ یک چاردیواری‌ِ تاریک یا ذرّه‌بین‌گرفتن روی سطوحِ مختلف و موجودِ یک شیء است. ذرّه‌بین یا چراغ صِرفاً آن‌چه هست را نشان می‌دهند؛ عوارض را، فرورفته‌گی‌ها و برآمده‌گی‌ها را، روشنی‌ها یا کِدِری‌ها. این‌گونه است که نقد درمی‌آید. البته این نقد به معنای خیلی عامّش است. نقدِ یک «اثر» کمی‌ متفاوت است با ذرّه‌بین‌گیریِ صِرفْ روی یک شیء یا چراغ‌انداختنِ معمولی به زوایای یک چاردیواریِ تاریک. ناقدِ «اثر» باید بتواند از اصول و ساختارها و قواعدِ حاکم بر جهانِ آن «گونه»‌ آگاهی داشته باشد. باید بفهمد آن ژانر یا آن حیطه را. باید زبانِ رایجِ متکلّمینِ کشوری که قرار است لشکرِ نقدش را به آن گسیل بدارد، به خوبی بفهمد و بشناسد. جز از این سو، یک ناقدْ باید هنرِ بیانِ مبتنی بر «عدل» هم داشته باشد. یعنی باید بتواند هر واژه و جمله و معنا و منظوری را در جای مقرّر و مناسبِ خودش به‌کار ببرد و بیان کند. یک ناقدِ خوب حتماً باید به تأثیرِ نقدش روی خواننده‌ یا شنونده‌ی نقد بیاندیشد. البته این به تأثیر و نتیجهْ اندیشیدن نه‌یعنی دست‌به‌عصا و محافظه‌کارانه نقدکردن؛ بل‌که یعنی جوری نقد نکنیم که اصلِ حرف‌مان (که شاید نقدِ واردی هم باشد)، شهیدِ تیر و ترکشِ یک آتشِ کاذب و گریخته از لوله‌ی تفنگِ سربازِ ناشیِ سپاهِ نقدمان بشود. ناقد نباید خواننده را با نقدش واردِ یک منازعه‌ی ذهنیِ کاذب و بی‌لازم بکند، بل‌که باید با او واردِ یک گفتمانِ اقناعیِ مبتنی بر بیانِ حقایق بشود و صواب‌تر است حتّا اگر بتواند گاهی امتیازهای کوچکی هم بدهد تا بتواند تصرّف و پیش‌رویِ بیش‌تری در ذهن و باورِ مخاطبش داشته باشد.

نقد میوه‌ی درختِ روشن‌فکری‌ست، یک ناقد با جهت‌داری و بی‌انصافی (یا ناخوش‌انصافی) نمی‌تواند نقدِ صحیحی انجام بدهد. از این جهت نقد یکی از سخت‌ترین کارهای عالَم است و کماکان معتقدم که شبیه است به مکاسبِ مکروهه‌ی اسلام. مکاسبِ مکروهه‌ و معامله‌های شبهه‌ناکی که تحتِ شرایطی می‌توانند از سایه‌ی کراهت درآیند و مباح شوند؛ و منتقد یا ناقد، کارش به هم‌این نازکی و سختی‌ست.

البته از آن‌طرف پذیرنده، شنونده یا خواننده‌ی نقد هم باید آماده‌گی‌هایی را در خودش در این جهت ایجاد کرده باشد یا بکند. به‌هرحال قرار نیست در یک متنِ انتقادی یا نگاهِ انتقادی حلوا پخش کنند و تعارف کنند. هرچند که نقد به معنای ایده‌آلیستی‌اش یعنی تمییزِ سره از ناسره و بیانِ نیکی‌ها و بدی‌ها به صورتِ توأمان. امّا واقعیّتِ امر این است که در زمانه‌ی ما یک متنِ انتقادی اگر بخواهد مساوات را رعایت کند، احتمالِ این‌که تأثیرِ کفّه و وجهِ نقّادانه‌اش مقهورِ کفّه و وجهِ غیرِنقّادانه‌اش بشود هم وجود دارد. به این دلیل که معمولِ متونِ نقّادانه یا نگاه‌های نقّادانه‌ این نیست و اگر بخواهیم خلاف‌آمدِ عادت نقد بکنیم، ممکن است با نگاه‌های معمولیِ غیرِنقّادانه اشتباه‌ گرفته شود نگاه و نقد‌مان و از این جهت تأثیرگذاری‌اش را از دست بدهد.

پذیرنده‌ی نقد باید بداند که برآیندِ نقدهای بیان‌شده یا نوشته‌شده اگر در تصحیحِ اشکال‌های او در آینده‌ی تولیدِ اثرش بتواند تأثیر بگذارد، به نفعِ اوست. حتّا اگر زبانِ نقدْ کمی تُند باشد یا ناخوش‌انصافی داشته باشد. به‌هرحال اصلِ امتیازدادن برای کسبِ توفیقاتِ بزرگ‌تر این‌جا و در این‌طرفِ معادله هم به نوعی دیگر صادق است.

در نهایت (به عنوانِ کسی که ساختارِ ذهنیِ بیش‌ترک منتقدی دارد) می‌توانم بگویم که «نقد»(کردن) یکی از سخت‌ترین آسان‌های عالَم است. توضیحِ این متناقض‌نما هم این است که سخت است، به دلیلِ آن‌چه که پیش‌تر بیان شد و آسان است چون «نقد» روی اثری ساخته یا تولیدشده دارد انجام می‌شود و هم‌واره تخریب یا نظردادن آسان‌تر است از ساختن و ایجادکردن و تولید و خلق. ما که نقد می‌کنیم، خودمان اگر قرار باشد به عنوانِ کننده‌ی یک کار یا سازنده‌ی یک اثر یا تولیدکننده‌ی یک فعل، آن فعل یا اثر را خلق و تولید بکنیم، ممکن است کارمان یک کارِ ضعیفی بشود در آن ژانر یا حیطه. چون تولیدِ اثر به‌هرحال سازوکارِ خودش را دارد و «تمرین» و «تجربه» می‌طلبد و علم و تئوریِ صِرف نیست. نقّادی هم شیرین است، هم تلخ. تلخ است چون ظریف است و به هزارویک‌علّت ممکن است باعثِ نتایجِ نادل‌خواسته‌ای بشود و شیرین است چون یک فهمی‌ست بالای فهم‌ها و نگاهی‌ست از نوکِ قلّه به دامنه‌ و کارِ هرکسی هم نیست (البته ابداً این قسمت را ناظر به خودم ننوشتم، من استثنائاً نه خوش‌فهمم، نه خوش‌نگاه نه خوش‌هیچ‌چیزِ دیگر هم).

---

این‌روزها دلم هوای دیدنِ دوباره‌ی سریالِ «سایه‌ی آفتاب» به کارگردانیِ آقای «آهنج» را کرده است. سریالی که گمان کنم اوایلِ دهه‌ی هشتاد از «شبکه‌ی سه» پخش می‌شد و «پژمان بازغی» و «حامد بهداد» جزء کاراکترهای اصلی‌اش بودند. چیزِ زیادی از سریال در خاطرم نمانده (چون احتمالاً آن‌زمان‌ درست‌ودرمان ندیده‌امش). به‌هرحال چیزی که ازش در خاطرم مانده یک فضای جنوبِ شهریِ خانواده‌گیِ رفاقتیِ فیلم‌های آقای کیمیایی‌ست. این‌روزها برای دیدنِ نشانه‌های وجود و حیاتِ بعضی از ارزش‌ها (چه در خودمان و چه در جامعه) باید نسبت به آثارِ از این دست حریص بود به گمانِ من. شخصاً «می‌گردم» پیِ اثری که بتواند مرا دعوت کند به صبر، استحکام، ایمان، تقوا، جوان‌مردی، مذهب، ناموس‌داری و خانواده‌مداری. فعلاً قسمتِ اوّلش را دیدم و تیتراژش را با صدای «علی‌رضا قربانی» و آهنگ‌سازیِ جنابِ «خلعتبری» و ترانه‌ی «افشین یداللهی» می‌گذارم این‌جا:

♪ ♫ ♩

|لینکِ داون‌لود| یا |لینکِ داون‌لود|

 
ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

از قلبِ تو می‌روید نبضِ غزلی تازه
پنهان شده‌ای در من، گم‌نامِ پُرآوازه!

تو سایه‌ی خورشیدی، تو بوسه‌ی در بحران
تو دلهره‌ای آرام، مهتاب‌ِ «تَر از باران»

آرامشِ طوفانی! می‌سازی و ویرانم
رسواییِ رازآلود! می‌پوشی و عریانم

من حادثه‌بر‌دوشم، من عشق نمی‌دانم
در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم

ای واژه‌ی بی‌معنی، رویائیِ بی‌تعبیر
آغازترین پایان، آزادترین تقدیر

من را «تو» به خود خواندی، معشوقه‌ی ناخوانده
دل را به ازل بسپار، یک‌دم به ابد مانده

|دکترافشین یداللهی|
نوشته شده در جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مطلبی نوشته‌ام (پیرامونِ محمّدمهدی سیّار و شعرش) با عنوانِ
شاعری که «شاعر» است!
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.

مرتبط: +

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوانِ اشک‌های شیطانِ بزرگ
خوش‌حال می‌شوم مطالعه بفرمایید.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شعری گفته‌ام با عنوانِ تو شهیدِ مایی
خوش‌حال می‌شوم ملاحظه بفرمایید.
+
♪ ♫ ♩
|آهنگی ساخته، خوانده و سروده‌ی حامد زمانی|
نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چند شبِ پیش در یک برنامه‌ی تله‌ویزیونی، جملاتِ خوش‌مزّه‌ای شنیدم از علی‌رضا دبیر (قهرمانِ سابقِ کشتیِ ایران و جهان) در پاسخ به این سؤالِ مجری که «برنامه‌ات برای آینده چیه؟ دکتر شدی، عضوِ شورای شهر شدی، بعدش چی؟». دبیر در پاسخ گفت: «نمی‌خوام به هر قیمتی باشم، از خدا می‌خوام هرجا باشم، اثرگذار باشم. دوست دارم حتّا اگر قراره کفش جفت کنم، خوب جفت کنم، مثلاً یه دستمال هم بِکِشم روش.»

خیلی خوشم آمد از این حرف و این نگاه و کاری هم ندارم که گوینده‌اش در عمل چه هست و چه نیست. خودِ این حرف به‌ تنهایی مثبت است و سازنده و صحیح. جدّیّت‌داشتن در کار همیشه جواب می‌دهد. یعنی آدم آن کاری که می‌خواهد انجام دهد یا آن کاری که سپرده‌اند بهش را جدّی بگیرد و درست، بل‌که درست‌تر انجامش بدهد. در همه‌ی عوالم و اقالیمِ مختلف این اصل صادق است به‌نظرم. نمی‌شود هنرمندی، اهلِ اندیشه‌ای، مولّدِ فکری، کسی را پیدا کرد که کارش را جدّی نگرفته باشد و توفیقی کسب کرده باشد. درواقع هیچ‌کس نیست که با شُل‌گرفتن و سرسری‌انجام‌دادنِ کاری بتواند باکیفیّت و خوب پیشش ببرد.

یادم هست عزیزِ بزرگ‌واری نصیحتم می‌کرد روزی در هم‌این باب که یک اثر یا تولیدِ خوب، قطعاً دیده، شنیده، خوانده و فهمیده می‌شود روزی در عالَم. می‌گفت حتّا اگر مؤلّفِ یک اثرِ خوب بمیرد و صدسال از مرگش بگذرد و در همه‌ی این مدّت اثرش و کارش دیده و فهمیده نشده باشد، بعد از آن صدسال، یک‌نفر بالاخره پیدا می‌شود و بیلی برمی‌دارد و خاک‌ها را کنار می‌زند و آن اثرِ خوب را می‌بیند و می‌فهمد و می‌فهماند. می‌گفت همه‌ی تلاشِ انسان باید در جهتِ خَلقِ جدّیِ یک اثرِ حقیقتاً خوب باشد.

من همیشه گاهی که صحبتی می‌شود راجع‌به ایده‌آل‌گرایی، می‌گویم و تأکید می‌کنم که ایده‌آل‌گرایی طبیعی‌ترین روی‌کردی‌ست که باید «انسان» داشته باشد و اساساً «انسانیّت» بی‌ایده‌آل‌گرایی محقّق نمی‌شود به نظرم. چون ایده‌آل‌گرایی یعنی انجامِ امور به صحیح‌ترین شکلِ ممکن و ما معتقدیم که انسانیّت هم یعنی درست‌کارانه‌ترین شکلِ زیستن. پس انسانیّت اقتضائش ایده‌آل‌گرایی‌ست و جز از این مسیر، ممکن نیست.

صائب یک بیتی دارد که می‌گوید: «ز آهِ خود مشو نومید اگر صدقِ طلب داری/ که تیرِ راست خواهد خورد روزی بر نشان آخر». «تیرِ راست» درحقیقت هم‌آن اثرِ ایده‌آلیستی‌ایست که خَلق یا تولید می‌شود و «صدقِ طلب» هم باید چیزی از جنسِ نوعِ نگاه یا نیّت باشد. به تعبیری شاید صدقِ طلب هم‌آن ایده‌آل‌گرایی باشد که البته به‌نظرم تعبیرِ کامل‌تری‌ست از ایده‌آل‌گرایی و هم وطنی‌تر. حتّا به‌نظرم از نیّت هم فراتر و کامل‌تر و دقیق‌تر است این تعبیر. چون صائب اگر می‌خواست، می‌توانست بگوید «صدقِ نیّت»؛ یعنی از شاعرِ قَدَر و مضمون‌شناسی مثلِ صائب خیلی بعید است که مثلاً به اقتضاء وزن چیزی را پرانده باشد. صدقِ طلب عمل‌گرایی‌اش از صدقِ نیّت بیش‌تر است و یک «حرکتِ» نهفته‌ای هم درونش مستتر است. یعنی یک مرحله بعدتر از صدقِ نیّت است و صدقِ نیّت را هم به دلیلِ سازوکارِ تبعی‌اش در خود دارد.

پس نتیجه می‌گیرم که باید با صدقِ طلب، یعنی با نیّتی صادقانه حرکت و سعی کرد به سمتِ هرچه‌ درست‌تر انجام‌دادنِ کاری که قرار است انجام بشود در عالَم. نگاه باید این باشد. جهت و میل و سمت باید این باشد. کار را باید جدّی گرفت و این البته بعد از انتخابِ کارِ درست است. یعنی اوّل باید «شناخت» پیدا کرد و صدق یا تصدیق هم که طبقِ فرمایشِ امیرالمؤمنین «کمالِ معرفت» است. بعد از شناخت باید با صدقِ طلب راست‌ترین تیرِ موجود در چنته‌ی توان را در کمان نهاد و بی‌واهمه‌ی به هدف نشستن، به نیّتِ به هدف نشاندن، آن تیر را، آن اثر یا آن تولید را رها کرد در عالَم.

نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا

برای همه‌ی گناهانم (چه آن‌ها که آشکارند به چشمِ خودم و دیگران، و چه آن‌ها که پنهانند از چشمِ دیگران یا حتّا خودم) مرا ببخش.

برای همه‌ی ظلم‌هایی که کرده‌ام، دروغ‌هایی که گفته‌ام و قلوبی که خواسته و ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه شکسته‌ام، ببخشم.

خدایا

من فقیرترین و بی‌چاره‌ترین بنده‌ی تو به همه‌ی معانیِ ممکنِ کلمه‌ام؛ به من فهم و فرصت و اراده و ایمان و عملی برای جبرانِ زشتی‌های بس‌یارم عطا کن.

خدایا

تا آلوده‌گی و معصیّت و حقوق‌النّاس در من و بر عهده‌ام هست، نمیرانم. یاری‌ام کن تا از شرم‌ساران و سیاه‌رویان و حاسرینِ روزِ حسابت نباشم و جز اینم آرزویی نیست ای قاضیِ مهربانِ حاجات، ای آن‌که اگر نبخشی‌ام به عدالتِ محض عمل کرده‌ای و اگر ببخشی، از لطفِ بی‌اندازه‌ات خواهد بود!

خدایا

به حقِّ این شبِ بلند، کمکم کن طعمِ طلوع و تولّدی دوباره را در هم‌این حیاتِ عاریتی‌ و گذرِ مستعجلش بچشم و مرگم را مشروط و متوقّف و ملزمِ بر انجام توبه‌ای حقیقی قرار بده و تا شب و شرّ و سیاهی در من هست، به تأخیرش بیانداز.

إنّکَ واسِعٌ کریم و أنا أفقرُالفُقراءَ إلیک...

نوشته شده در جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |