گفتن

گفتن

λεγειν

رزیتاخاتون/ سیّدمهدی شجاعی:
مجموعه‌مقالاتِ طنزِ آقای شجاعی در نشریه‌ی «نیستان» که از جانبِ شخصیتی خیالی (رزیتاخاتون که یک کاندیدای روشن‌فکرِ زن است با تفکراتِ فمینیستی و افراطی) نوشته شده‌اند یا مصاحبه‌هایی هستند با او. در این مقالات سعی شده روشن‌فکری و فمینیزم نقد شود. ظاهراً به‌خاطرِ یکی از این مصاحبه‌ها علیهِ او (سردبیرِ نیستان و نویسنده‌ی این مجموعه‌مقالات) شکایتی از طرفِ دادستانِ تهران (مدعی‌العموم) طرح می‌شود. آقای شجاعی از آن اتهامِ مطرح‌شده تبرئه می‌شوند امّا به نشانه‌ی اعتراض نشریه را تعطیل می‌کنند و کارِ مطبوعاتی را می‌بوسند و می‌گذارند کنار. این کتاب آن مقالات است به‌علاوه‌ی متنِ دفاعیه‌ی آقای شجاعی در دادگاه و یکی-دومصاحبه با ایشان. مقالات سینوسی‌ند. بعضی‌شان تُنُک و خسته‌کننده‌اند و بعضی دیگر خوب و واقعاً خوب. در موردِ دفاعیه‌ی آقای شجاعی هم (در عینِ حالی که با اصلِ شکایت مخالفم) نقدهایی دارم. ایشان کمی در دفاعیات‌شان دچارِ خودمظلوم‌نمایی و در یک مورد نقض‌گویی شده‌اند که این را نمی‌پسندم. انتشاراتِ نیستان این کتاب را چاپ کرده.
---

کژتابی‌های ذهن و زبان/ بهاءالدّین خرّم‌شاهی:
مقالاتی راجع‌به جملاتِ مبهم و موهومی که دومعنی از آن‌ها برداشت می‌شود و درواقع یک تفاوتِ کوچک با ایهام دارند و آن این است که در کژتابی تعمّد نیست و نمی‌توان فهمید منظورِ اصلی‌تر کدام بوده ولی در ایهام تعمّد هست. مقالات‌ش خیلی مقالات نیستند و غالباً دوخط توضیح‌ند به‌اضافه‌ی کُلّی مثالِ جملاتِ کژتاب. یک طنزِ آزاردهنده‌ای هم در بعضی از این مقالات هست که حسابی روی اعصاب است. چندمورد غلطِ محتوائی هم در کتاب درآورده‌ام که باید برای انتشاراتِ ناهید بفرستم.
---

ساخت‌یابی/ جان‌پارکر:
کتابی راجع‌به نظریاتِ اجتماعی، مفهوم، ریشه، تاریخ و نقدِ ساخت‌یابی و هم درباره‌ی جامعه‌شناسیِ معرفت با ترجمه‌ای مغلق و سخت از حسین قاضیان که نشرِ نِی آن را منتشر کرده. به علاقه‌مندانِ جامعه‌شناسی هم توصیه‌اش نمی‌کنم چه برسد به بچه‌های علومِ اجتماعی و توسعه‌‌خوان‌ها و بقیه. ترجمه‌اش واقعاً چنگی به دل نمی‌زند.
---

ابرِ فیّاض/ علی علی‌دوستِ‌قزوینی:
خاطراتی‌ست راجع‌به مرحوم ابوترابی به قلمِ یکی از هم‌شهریانِ هم‌اسارت‌ش. از این جهت که ثبتِ بخشی از تاریخ است جای هیچ تردیدی نیست که پُرارزش است امّا به لحاظِ ادبی لازم بود که کار ویرایش می‌شد تا کمی شُسته‌رُفته‌تر از آب دربیاید. مشی و مرامِ آقای ابوترابی را خیلی می‌پسندم و یک‌جورهایی همیشه ایشان را الگوی خودم قرار داده‌ام، هرچند که هیچ موفق هم نبوده‌ام. روحِ این بزرگ‌وار شاد. انتشاراتِ «عرشِ اندیشه» این کتاب را منتشر کرده. راستی «پاس‌یادِ پسرِ خاک» هم کتابی‌ست مفصّل‌تر راجع‌به مرحوم ابوترابی از نشرِ سوره‌ی مهر که البته هنوز نخوانده‌ام امّا شاید مفید باشد برای آشنایی با سلک و روشِ او.
---

جهادِ اکبر یا مبارزه با نَفْس/ امام‌‌خمینی:
تقریرِ بیاناتی از امام در نجفِ اشرف است که در وهله‌های مختلف بیان فرموده‌اند و بیش‌تر قبل از ماهِ مبارکِ رمضان بوده و آقای سیّدحمید روحانی زحمت‌ش را کشیده‌اند و مؤسسه‌ی تنظیم و نشر هم چاپ‌ش کرده. در صفحه‌ی اول‌ش نوشته‌ام: «کتابی که همیشه باید هم‌راه داشت و بارها باید خواند.» ای کاش بچه‌های سوپرانقلابی یک‌بار از سرِ انصاف و با دقت این کتابِ کم‌حجم را می‌خواندند و به آن فکر می‌کردند.
---

ذهنِ زمستانی/ رامین جهان‌بگلو:
ناشر اصرار دارد بگوییم «تأمّلاتی درباره‌ی زنده‌گی در جهانی نا‌پای‌دار» و راقم در وسط‌های کتاب این‌گونه توضیح می‌دهد که در جهانِ جدید (یعنی مدرن) فقط ذهنِ زمستانی (به معنای ذهنی که خودش را از اجتماع منها کرده‌ و در پناه‌گاهی چونان کوه‌نوردان پناه گرفته است) می‌تواند حیاتِ اندیشه‌ایِ درست داشته باشد. من می‌گویم تأمّلاتی ذوقی-اندیشه‌ای یا استدراکاتی ذوقی-فلسفی از مسائلِ مختلفِ جهان و جهانِ جدید. چیزی شبیه به «از فرامینِ در تنهایی»ای که گاهی خودم هم مرتکب می‌شوم، با دُزِ فلسفه‌ی بیش‌تر. این ذهنِ متفلسفِ فرمان‌ده، گاه دچارِ تناقض، دیکتاتوری و تقلید هم می‌شود. به‌طورِ مثال بس‌یاری از جملات (یا فرامین) نسخه‌های ام‌روزی‌شده‌ی حکماتِ نهج‌البلاغه‌اند یا موردی را دیدم از گاندی که عیناً نقل شده بود امّا بی‌گیومه! در نمایش‌گاهِ کتابِ پارسال هم در موردِ این کتاب به ناشرش تذکری داده بودم که مسئولِ روابط‌عمومی نِی گفته بود این کتاب (به دلایلی دیگر) اصلاً چاپ نمی‌شود امّا در عینِ حال متواضعانه پذیرفته بود اگر حرف‌م (راجع‌به کُپی‌کاریِ جهان‌بگلو از نهج‌البلاغه) صحّت داشته باشد، اشتباه کرده‌اند و کارِ خوبی نبوده. بعضی از فرامین هم البته واقعاً خوب‌ند.
---

 باید نوشت نامِ تو را با پرنده‌ها/ قربان ولیئی:
مجموعه‌شعری از شاعری با هم‌این نام. البته هردوی این عناوین (یعنی شعر و شاعر) را با اغماض نوشته‌ام چون از خوانشِ این مجموعه ابداً راضی نیستم. در این کتاب که نیستان آن را منتشر کرده غزل‌هایی عجیب و غریب خواندم که یک‌جورهایی به سبکِ محمّدعلی بهمنی و سیامک بهرام‌پرور و حسین منزوی نزدیک بود (از جهتِ قالب) و به حمیدرضا برقعی و رضا جعفری نزدیک بود (از جهتِ محتوا). یعنی اشعار تقریباً همه درون‌مایه‌ای مذهبی یا درویشی داشتند. ارادت‌های غلیط و غلوگونه نسبت به دست و پا و سر و صورت و خلقت و آفرینشِ ائمه. شعرهایی که به‌ زعمِ من نصیب‌شان از شعور چیزی جز هم‌آن هم‌ریشه‌گیِ کلماتِ شعر و شعور نیست! غزل‌هایی که به نظرِ من «لوس» سروده شده‌اند و گاهی هم متبخترانه (از بس که اصواتِ درویشی درون‌شان هست. اصواتی مثلِ هاها و هوهو). واقعاً هیچ ارتباطی نتوانستم برقرار کنم با این سبک و نگاه و محتواء. توصیه نمی‌کنم هیچ‌کس این کتاب را بخرد!
---

و دست‌هایت بوی نور می‌دهند/ مصطفی مستور:
مجموعه‌شعرِ کم‌حجم و کوچک‌قطعی از یک داستان‌نویسِ مشهور که نشرِ مرکز چاپ‌ش کرده است. شعرها قالبِ سپید دارند و قطعاتی هستند کوتاه. ذهنیتِ نویسنده‌گونه‌ی مستور بر شعریتِ اشعار غلبه دارد. از طرفی قائل‌م یک نویسنده‌ی حرفه‌ایِ داستان به‌تر است قالبِ خودش را حفظ کند و حتا اگر توانایی دارد هم سراغِ قوالبِ دیگرِ ادبی نرود، چه رسد به این‌که شاعرِ خیلی زُبده‌ای هم نباشد. از این جهت آقای مستور با این کار کمی حیثیتِ داستان‌نویسی‌اش را هم زیرِ سوال بُرده و این شبهه می‌تواند مطرح شود که ایشان مضمون کم آورده‌اند آیا که رفته‌اند سراغِ قوالبِ دیگر؟! (که البته می‌دانم این‌گونه نیست چون مستور نویسنده‌ی خوب و پُرتوانی‌ست.) از انصاف هم نباید گذشت؛ بعضی از قطعاتِ این کتاب زیبا هستند امّا من با اصلِ کار مشکل داشتم.
---

بیوتن/ رضا امیرخانی:
این رُمان را به فاصله‌ی 4-5سال دوباره خواندم. از میانِ کتاب‌های امیرخانی (به‌جز سرلوحه‌ها که مجموعه‌مقالاتِ سایتِ لوح بوده و بعد کتاب شده و خیلی می‌پسندم‌ش)، بیوتن را دوست‌تر دارم و نزدیک‌تر می‌دانم به سلیقه‌ام. بیوتن کتابِ چالش‌ها، غم‌ها، تناقض‌ها و تنهایی‌های یک آدمِ دین‌دار در دنیای ام‌روز است. دنیای ام‌روزی که به قولِ پارسونز اساساً امریکاست. جامعه‌ی سرمشقِ نوین یا به قولِ خودشان سرزمینِ فرصت‌ها (این اصطلاح در کتاب بارها ذکر شده). جامعه‌ای که اکنون‌ش را آینده‌ی کشورهای دیگر می‌دانند. امیرخانی به‌خوبی توانسته آن جهان‌ و جهان‌بینی را در کتاب‌ش تصویر کند و مهم‌تر از آن چالش‌های یک اهلِ دینِ در پیِ تقوا در مواجهه با این دنیا را هم. امیرخانی در جایی وظیفه‌ی نویسنده و روشن‌فکر را هم‌واره «بیانِ حقیقتِ مکتوم» دانسته و در جای دیگری کارِ خودش را «تلاش برای نگاشتنِ زنده‌گیِ دین‌دارانه در دنیای ام‌روز» بیان کرده و این کتاب دقیقاً موصلِ این معناهاست.
ترجیع‌بندهایی که عادتِ قلمِ امیرخانی‌ند را در کتاب‌هایش دوست ندارم . مثلِ آن «هفت کور به یه پول» (در منِ او)، «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد» (در داستانِ سیتان و ارمیا) یا «جوان‌مرد مردمی هستند مردمِ این دیار» (در جانستان) و هم «آلبالا لیل‌والا»ی سیلورمن‌های بیوتن را. به این دلیل که در زنده‌گیِ «واقعی» کم‌تر چنین ترجیع‌بندهایی را می‌شنویم و مهم‌تر از آن چنین کاراکترهایی را با آن مشخصاتی که امیرخانی ذکر می‌کند می‌بینیم. درواقع امیرخانی سیلورمن‌های خارج را دیده و بعد با خیال‌ش آن‌ها را پرورانده و بزرگ کرده و در داستان‌ش نقشِ مهم و یک‌جورهایی ‌شبه‌ِماورائی داده به آن‌ها. علاوه بر این بی‌پسندیِ ناشی ازسلیقه‌ی شخصی‌ام، یکی از ضعف‌های داستان‌نویسیِ امیرخانی شخصیت‌‌پردازی‌های اوست. امیرخانی در پرداختِ شخصیتِ یک، بس‌یار چیره‌دست و قوی‌ست. اصلاً شاید کم‌نظیر باشد در این مورد. امّا به هم‌این نسبت در پرداختِ شخصیت‌های مکمّل یا فرعی ضعیف است (به زعمِ من)؛ انگارکن همه‌ی انرژی‌اش را در پرداختِ شخصیتِ اصلی صرف و تمام می‌کند. مثلاً در بیوتن شخصیتِ آرمیتا خیلی فانتزی درآمده یا میان‌دار هم‌چنین. امّا سوزی به‌نظرم خیلی خوب پرداخت شده. شاید به این دلیل که سوزی خیلی نقشِ پُررنگی هم ندارد در کتاب یا شاید هم به دلائلی دیگر. کتاب چندفصل دارد و در سرتاسرِ آن کُلّی عبارات و اصطلاحاتِ انگلیسی با طعمِ امریکا به خوردِ مخاطب داده می‌شود. پایانِ کتاب را دوست ندارم به این دلیل که باز رنگ و بوی ماوراء به خودش می‌گیرد و اس‌ام‌اسی از جایی نامعلوم توسطِ کسی که موبایلی ندارد فرستاده می‌شود (برای آرمیتا). آن هم با شماره‌ی ردیفِ قبر!
امیرخانی استادِ «ربط» است. یک‌جوری قطعاتِ گسسته‌ی پازلِ داستان‌ش را به‌هم می‌چسباند و این گوشه‌های مختلف را سرِ هم می‌کند که اصلاً شاخ درمی‌آوری. در این زمینه واقعاً یک استثناست. خواندنِ بیوتن را به خوره‌ی داستان‌ها حتماً توصیه می‌کنم و به بقیه هم با پیش‌نیازِ خواندنِ حداقل «ارمیا» توصیه می‌کنم. کتاب را نشرِ علم چاپ کرده.

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کسوتِ گفت‌وگو را از قامتِ ذهن و فکرت بیرون نیاور. گفت‌وگو شیلد و حفاظِ افکارِ توست؛ جانبِ گفت‌وگو را نگه دار و تا جایی که می‌شود (حتا یک‌ذره هم بیش‌تر) به دیالوگ ادامه بده. با خودت، خدا و همه‌ی عالَم گفت‌وگو کن. البته همه‌ی عالَم نه‌یعنی همه‌ی آدم‌ها، امّا همه‌ی عالَم یعنی حتا با در و دیوار و باد و درخت هم.

این را بدان که هیچ ایده، فکر، نظر و اعتقادی نیست که نشود گفت‌وگویش کرد، فقط باید راه‌ش را جُست. راستی گفت‌وگو یک «محک» هم هست. اگر اعتقادی داشتی که نمی‌شد گفت‌وگویش کرد، کمی راجع‌به آن (اعتقاد) بیش‌تر فکر کن. اعتقادی که نشود گفت‌وگویش کرد را بررسیِ بیش‌تری باید کرد. شاید گاهی به قولِ شریعتی عقده‌هایی باشند که اعتقاد شده‌اند. البته طبعاً نه همیشه. امّا یک بررسیِ بیش‌تر چیزی از آدم و از اعتقادش کم نمی‌کند. هر فکری راهی به گفت‌وگو دارد که شاید اولش پنهان باشد. راستی تنها وقتی دست از گفت‌وگو بردار که ادامه‌اش به تداوم و تشدیدِ سوءتفاهم‌ بیانجامد. آن‌جا که گفتم «همه‌ی عالَم نه‌یعنی همه‌ی آدم‌ها»، علّت داشت. علت‌ش این بود که بعضی از آدم‌ها «گفت‌وگویی» نیستند. با آن‌ها گفت‌وگو نکن. یا به‌تر است بگویم با آن‌ها سکوت کن. آن‌ها دچارِ سوءتفاهم‌ند. البته تلاش کن. همیشه تلاش کن. پیش‌فرضت این باشد که آدم‌ها اهلِ گفت‌وگو هستند.

عشق معجزه‌ی گفت‌وگوست و گفت‌وگو الزامی برای عشق. بن‌بست‌ها، اختلافات، ناراحتی‌ها، عصبانیات، دل‌تنگی‌ها و خواستن‌ و نخواستن‌هایت را گفت‌وگو کن. فرصتِ زنده‌گی و عمرِ ما آدم‌ها آن‌قدر نیست که حرف‌های هم را نشنویم. باید گفت‌وگو کنیم. عشق معجزه‌ی گفت‌وگوست.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌هوده اُمّیدت به دستِ آدمک‌هاست
ای ماهیِ قرمز بمیر این رسمِ دنیاست!

دل‌تنگی‌ات در تُنگ محدود است، امّا
اندوهِ آن‌که در دلِ دریاست، دریاست!

تنها نه تو در بینِ آدم‌ها غریبی
هر سرو در باغِ انار و سیبْ تنهاست

من هم شبیهِ تو اسیرِ تُنگِ خویشم
دریای من هم سرزمینی دور از این‌جاست

یک‌روز سرگرمِ بهشت و عشق بودم
گفتند بعدش نوبتِ تبعید و دنیاست

گفتند در دریای شک اهلِ یقین باش
گفتند در متنِ دروغستان بگو راست!

گفتند هرکس یوسفِ این قصّه باشد
سهم‌ش گرفتاریّ و نیرنگِ زلیخاست

گفتند ابراهیم باشی، مبتلایی
-در آتشی که آخرش بَرد و سلاماست

گفتند و او از آسمان مهبوط‌مان کرد
مخلوق را خالق فقط در رنج می‌خواست...
نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رنجی که از فهمْ نصیبِ آن‌که می‌فهمد می‌شود، ناشی از اصالتِ ذاتیِ «فهم» نیست؛ بل از عدمِ فهمِ آن‌هایی‌ست که نمی‌فهمند، که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بفهمند.

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امریکا به عنوانِ یکی از قدرت‌های جهان (برخلافِ ژاپن و اروپا)، از نرخِ رشدِ جمعیتِ بالایی به نسبتِ منابع و زیرساخت‌هایش برخوردار است. در سالِ 2004 متوسطِ مصرفِ روزانه‌ی نفتِ امریکا 20.4میلیون بشکه در روز بوده و این درحالی‌ست که در هم‌آن سال چین (به عنوانِ پُرجمعیت‌ترین کشورِ جهان) تنها 6.5میلیون بُشکه مصرف می‌کرده است.

در 1950 جمعیتِ امریکا 150 میلیون‌نفر بوده است، در 2000، 281 میلیون و اپریلِ 2012 حدودِ 315 میلیون. از طرفی در 12 سالِ گذشته متوسّطِ PGR امریکا هیچ‌گاه کم‌تر از 0.92 درصد نبوده و پیش‌بینی می‌شود در 2050 جمعیتِ این کشور از 400 میلیون‌نفر هم تجاوز کند و در 2100 به بیش از 1 میلیاردنفر برسد. حالا حساب کنید یک چنین کشوری با معضلی به این بزرگی که داعیه‌ی چندفرهنگی‌بودن دارد و هم‌چنان هم مهاجرپذیر است (جزء 10تای اول)، چه‌گونه و از چه راهی می‌تواند کسریات‌ش را جبران و احتیاجات‌ش را تأمین کند؟ پاسخِ این پرسش (با نگاهی به کارنامه‌ی 60ساله‌ی اخیرِ امریکا در جهان) ساده‌ست: با لشگرکشی و گسیلِ ارتش به کشورهای ضعیف، مستعدِّ تنش و البته دارای منابع و ثروت‌های طبیعیِ جهان.

ساده‌گی‌ست اگر شروعِ مشکلاتِ ایران و امریکا را قطعِ یدِ او از منابعِ نفت و گازِ این مملکت ندانیم و شروعِ این اختلافِ عمیق را صِرفاً ایدئولوژیک و اعتقادی بدانیم (هرچند که انقلابِ اسلامی به عنوانِ دلیلِ اصلیِ این قطعِ ید خودش فی‌نفسه یک اتفاقِ ایدئولوژیک بود). امّا با گذشتِ زمان و ایستاده‌گیِ ایرانِ جدید مقابلِ تهدیداتِ مستقیم و غیرِمستقیمِ امریکا در منطقه و رشد و پیش‌رفتِ ایران در زمینه‌های تکنولوژیک و دست‌یابی به فن‌آوریِ غنی‌سازیِ اورانیوم حالا دیگر دشمنی و مشکلِ امریکا با ایران فقط جنگ بر سرِ نفت و منابع نیست. امریکا در مواجهه با ایران باید یک چشم‌ش به اهدافِ اقتصادی‌اش باشد و چشمِ دیگرش به میزانِ نفوذ و سرایتِ روحیه‌ی مقاومت و استقلالی که ایران بنیان‌گذارش بوده و کم‌کم به خیلی از کشورها یا مردمِ کشورهای دیگر هم رسیده. امریکا چاره‌ای جز دشمنی با ایران ندارد. درواقع این هجمه‌ها و تهدیدهای بین‌المللی که هرازگاه علیهِ ایران راه می‌افتد از روی استیصال و ترس است نه آن‌چه که معمولاً اظهار می‌شود، یعنی جلوگیری از خطرِ ایرانِ هسته‌ای. مدلِ مقاومتیِ ایران اگر نه بیش‌تر از ایرانِ هسته‌ای، لااقل به اندازه‌ی ایرانِ هسته‌ای امریکا را می‌ترساند. امریکا اشغال‌گری‌ِ بی‌صدای مخالف‌ش را تهدیدشده می‌بیند نه جهانِ آرامِ آرمیده در صلح و صفای حقوقِ بشری را. از این رو پسندیده‌ است ما مردُمِ ایران (از هر طیفِ فکری که هستیم) اگر منتقد یا مخالفِ سیاست‌های داخلی یا مدیریتِ فعلیِ کشورمانیم، پای امریکا را به این معادلاتِ درونی باز نکنیم و اعتراض به ساختارهای معیوبِ داخلی و اصلاحات را بهانه‌ای برای قدرت‌مندکردنِ دشمنِ خارجی نسازیم. مطمئن باشید بعد از ایجادِ رابطه و نفوذِ امریکا به خاکِ ایران، اولین هواپیمای امریکایی که در فرودگاهِ بین‌المللیِ تهران می‌نشیند نظامی خواهد بود. پسندیده نیست استقلالِ کشوری که این‌همه خون بالای ایستاده‌گی‌اش مقابلِ عربده‌های دیپلماتیک و غیرِدیپلماتیکِ یک دژخیمِ وحشیِ مستکبر پرداخته، با سطحی‌نگریِ مردمانش در تحلیلِ مسائلِ گذرا هدر رود. مشکلات‌مان را خودمان باید حل کنیم نه منفعت‌جوی خارجی.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ام‌روز اولین روزِ (کمی جدّی‌تر) گرمِ سالِ جدید بود و هوا بوی نرم و خوش‌خوشیِ گرمای آخرِ خُرداد/ اولِ تیر را داشت و این برای مثلِ منی که طبع‌م با آفتاب آشتی‌تر است، یعنی لذت. لذتِ سرایتِ عطرِ بهارْ در مشامم و زیرِ پوستم.
بوی بهارنارنج و خُلقِ آرامِ طبیعتِ سبزِ این‌جا، نخواهی هم مستت می‌کند، چه رسد به این‌که نشسته باشی به صائب‌خوانی و برسی به ترکیبی چون «حُسنِ بی‌قید» و مدام فکر کنی به ظرافت و کنایه‌ی مستترش و باز برگردی چندصفحه قبل و «شانه در هر عقده‌ی زلفِ تو ایمان تازه کرد» را بخوانی و حسّی غریب بگیردت و خیالت را پر دهی به تاریخ و بروی هم‌عصرِ مُلّاصدرای مردی در تبعیدِ مرحوم ابراهیمی بشوی و هم‌آن‌جا لابه‌لای حرف‌های صدرالدّین‌محمّد ایمان تازه کنی و مست باشی و محتاج و چون او غریب و اصلاً چه حکمتِ متعالیه‌ای بالاتر از بهار و حُسنِ بی‌قید و سرِ زُلفِ پریشانْ که گفت: هذه سبیلی و «سبیل» نیست جز طریقِ هدایت و هدایت یعنی گم‌راهِ عالَم شدن و چه گم‌راه‌کننده‌ای دل‌رُباتر از عشق و هم‌این‌جور مشغولِ ممکنات و ماهیّات و متخیّلات باشی و یک‌ آن به خودت بیایی و ببینی کُلّی وقت گذشته و صائب از قرنِ یازده رندانه قه‌قاه می‌زند و حَسَنه‌هایی که برایش منظور کرده‌اند را چُرتکه انداخته و درشت بارش کنی که «شیخ! حسابی درت روی پاشنه‌ی اقبال چرخیده که این‌جا و آن‌جا از مرفّهینِ بی‌دردی» و خودت از این افکار خنده‌‌ی صدادارت بگیرد و سکوتِ شب را بشکنی و همه‌ی این‌ها را زیرِ سرِ بهار بدانی و همه‌ی این‌ها را از الطافِ خدای بهارآفرین ببینی و شُکرش کنی به دل و یادِ بیت‌هایی از مهدی بیفتی و ذوق کنی که بالاخره بهار شد و فصلِ این بیت‌ها رسید و باز می‌توانی روزی پنجاه‌مرتبه زیرِ لب بخوانی‌شان که:

زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت کرده‌اند اردی‌بهشتی می‌رسد از راه

بهاری م‍ی‌رسد از راه و می‌گویند می‌روید
گلِ داوودی از هر سنگ، حُسنِ یوسف از هر چاه

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من زخمیِ بدعهدیِ این روزگارم
چون ابرْ ناچارم که غم‌ها را ببارم

در قصّه‌ی «موسی و ایمان» کوه بودم
موسی پیمبر گشت و من مُشتی غُبارم

تقدیرِ پاهایی که در گِل مانده مرگ است
فرقی ندارد جنگل و زندان، «دار»م!

تنها نه بینِ جمعِ آدم‌ها غریبم
من در گلستان هم بِرویَم باز خارم

در نقشه‌ی جغرافیای عشق چون قُطب
-افسرده و سردَم همیشه، بی‌بهارم

من مُرده‌ام، فامیل‌هایم یادشان نیست
انگشت بگذارند گاهی بر مزارم

این غُصّه پایانی ندارد، رسمِ دنیا!
اندوه‌گین‌تر کن مرا تا که ببارم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«متخصّصانِ متعهّدِ توسعه که به تأمینِ غذای گرسنه‌گان و زدودنِ فقر علاقه دارند، اغلب نسبت به آن‌چه به نظرشان تمرکزِ نابه‌هنگام بر فرهنگِ جهانیِ سرشار از محرومیت‌های مادّیِ گوناگون است، شکیبایی به خرج نمی‌دهند. شما چه‌گونه می‌توانید (آن‌طور که این استدلال مطرح می‌شود) درباره‌ی فرهنگ صحبت کنید... درحالی‌که مردم مقهورِ گرسنه‌گی یا سوءتغذیه یا بیماری‌هایی هستند که به آسانی قابلِ پیش‌گیری‌ست؟ نمی‌توان انگیزشِ پشتِ این انتقاد را نادیده گرفت، ولی دیدگاهِ تصنّعاً تفکیک‌گرا -و مرحله‌نگر- از پیش‌رفتْ غیرِواقعی و ناپای‌دار است. هم‌آن‌طور که آدام اسمیت گفت، حتّا اقتصاد هم نمی‌تواند بدونِ درکِ نقشِ «احساساتِ اخلاقی» کار کند، و جملاتِ بدبینانه‌ی برتولت برشت در اُپرای سه‌پولی، «اول غذا، بعد اخلاقیات» بیش‌تر بیانی از روی یأس است تا حمایت از یک اولویت.»/ فرهنگ، آزادی و استقلال؛ نوشته‌ی آمارتیاسن

از مردمِ کشوری که مسئولینِ آن موظف می‌شوند طرح‌های تعدیل و کنترلِ جمعیت را بعد از این‌که جمعیت به 150میلیون‌نفر رسید اجرایی کنند، نمی‌توان انتظار داشت در مترو با آرامش کتاب بخوانند و سرانه‌ی مطالعه‌شان با کسرِ دقایقِ نماز و دعا و قرآن (تازه اگر بخوانند) به حداقلِ نُرم و نرخ‌های جهانی میل کند و از کشوری که مردمش مطالعه نکنند هم نمی‌توان انتظارِ اندیشه و اخلاق داشت. هزارهزار هم که نمایش‌گاهِ بین‌المللی و بل بین‌السیّاره‌ای راه بیاندازیم و کیلوکیلو هم اگر بُن و کارت و یارانه‌ی خریدِ کتاب پخش کنیم، باز هم‌ تغییری در سرانه‌‌ی مطالعه و به تَبَعِ آن وضعِ اندیشه و فهم و اخلاقِ مردم حاصل نمی‌شود که نمی‌شود. این عکس‌ها ربطی به ما ندارد. ما سوئد نیستیم!

عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غزل می‌خوانم آن‌قدر
                    که هوای تو بَرَم دارد؛
که تو آبرویی و شعری و من آن ملامتیِ رسوای مست،
                                                                 مست،
                                                                     مست!
مستِ حتّا از دور دیدنت،
                         خندیدنت،
                                دزدیدنت!
که من از قماشِ ترنج و زلیخا و چاه و زندان و اخوانم و
             تو یوسف و یعقوبِ من،
                                       خوبِ من،
                                           محبوبِ من...
* عکس از +

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همه‌ی دنیا و آدم‌های دنیا هم اگر بی‌وفا شدند و بی‌وفایی کردند، تو بی‌وفایی نکن. مسیر و منهج و سعیِ عاشق باید «وفا» و «وفاداری» باشد. اگر هم روزی بی‌وفا شدی، زود از «عشق» استعفا بده. یعنی اعلامِ برائت کن از این‌که عاشق بدانندت. بگو تخلفِ من را به پای همه ننویسید. این‌گونه عشق زنده می‌ماند. این‌گونه جهان با عشق رفیق می‌ماند و آینده امن خواهد شد.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تواضعْ گفتنِ نداشته‌ها نیست؛ نگفتنِ داشته‌هاست.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خوابِ خوبی نداشته‌ام و آثارِ شروعِ سردرد را در پیشانی‌ام حس می‌کنم. مهدی تماس می‌گیرد که اگر کاری ندارم برویم بیرون. می‌پرسم کجا و او مقصد را نامعلوم جلوه می‌دهد. قبول می‌کنم و هم‌پا می‌شویم. دورِ کوتاهی در شهر می‌زنیم و می‌رویم جاده‌ی کمربندی و مسیرِ غرب (یعنی ساری) را انتخاب می‌کنیم برای گشتِ بی‌مقصدمان.

مهدی مهندسِ عمران است و اغلب چشم‌ش پِی ساختمان‌ها و اسکلت‌های نیمه‌ساخته و شهرک‌ها و این‌هاست. از طرفی به اقتضاء شغل‌ش سرش همیشه در حساب و کتاب و پروژه و قرارداد است و غالبِ اوقاتی که با او هم‌مسیر شده‌ام یک‌جای بحث‌مان به کار و کارفرما و پول و مثلِ این کشیده شده. هرچند که نابلدیِ من همیشه باعث می‌شود بحث‌های‌مان تغییرِ محتواء پیدا کنند و به اجتماع و رفتار و فرهنگ و کمثلهم برسیم.

این‌بار درموردِ خانواده و نقشِ تربیتِ فرزندان در آینده‌ی اجتماع صحبت می‌کنیم. او از تجربیات‌ و خاطرات‌ش (در فرزندداری) می‌گوید و من از آرمان و اعتقاد و تحلیلم. مهدی معتقد است زنده‌گی روندِ تکرارشونده‌ای‌ست که نباید از آن فرار کرد و عقب ماند و من معتقدم تا جایی باید هم‌لگامِ سرعت و شتابِ این روندِ تکرارشونده شد که از خود و اصولِ انسانی‌مان بازنمانیم. تقریباً هردو موافقیم که هر تغییرِ اجتماعیِ شالوده‌شکنانه هزینه‌هایی دارد و هزینه‌ی اصلاحِ ساختارهای معیوب، گذشتن از بعضی نیازهای فردی‌ست و جلوی رودِ خروشانِ ساختارها و روش‌های نادرستِ زنده‌گی را جز با ایجادِ سدّ و کم‌کردنِ شتابْ نمی‌توان گرفت.

نرسیده به نکاء یکی از بُریده‌گی‌ها را می‌پیچد و مسیرِ فرعی را تا روستای «پیله‌کوه» از توابعِ میان‌درود ادامه می‌دهد. این‌گونه معنای مقصدِ نامعلومِ یک مهندس را هم می‌فهمم! روستای خلوت و خوش‌منظره‌ و آرامی‌ست. نزدیکِ غروب است و مِهِ دل‌چسبی هم شروع شده. با یکی از اهالی سلام و احوال می‌کنیم و مهدی با آن نگاهِ همیشه‌کنج‌کاوش سوالاتی راجع‌به شیوه‌های دام‌داری و قیمتِ علوفه و دوقلوزایی و تعدادِ بز و گاوها و فروشِ گوسفند از چوپان می‌پرسد و من هم برای این‌که کم نیاورده باشم سوالاتی بی‌ربط در موردِ مسیرهای فرعی و روستاهای دیگر و جوِ سیاسی-اعتقادیِ روستا و احوالِ مردم می‌پرسم.

حالا دیگر سردردِ من و مِهِ روستا هردو بیش‌تر شده‌اند و قصدِ برگشتن کرده‌ایم. مهدی موقعِ برگشت راجع‌به پروژه‌ی کذاییِ «رویان» و کارفرمای نااهل‌ش و این‌که آیا طلب‌م را وصول کرده‌ام یا نه می‌پرسد و نمی‌دانم از کجا بحث‌مان کشیده می‌شود به آسمان‌خراش‌های آنتونیو ترانووا و نیویورک و بیوتن و نویسنده‌گی و او.

ام‌روزْ روزِ دیگری‌ست. یاسین (برادرزاده‌‌ام) روبیک‌ش را پُکانده و رنگِ سرِ بعضی از مکعب‌های کوچک‌ش کنده شد. خوش‌بختانه قابلِ ترمیم است و مادرش تُندتُند رنگ‌ها را هم‌این‌جور بی‌هوا در جاهای خالی جاگذاری می‌کند. عصر که همه -از جمله خودِ یاسین- خواب بودند روبیک را پنهانی برداشتم و همه‌ی رنگ‌هایی که می‌شد را با کاترِ کوچک‌م درآوردم که از ابتدا (طبقِ الگوریتمی که گوگل نشانم داده بود) بچینم‌شان. چون اگر هم‌این‌جور باقی می‌ماندند تا ابد هم نمی‌شد حل‌ش کرد.

عاقبت کاتر کار دستم می‌دهد و سرِ سبّابه‌ی چپ‌م را می‌بُرم تا هزینه‌ی عموبودن را کمی بیش‌تر از پیش درک کنم! بالاخره هر ساختن و تعمیری هزینه‌ای دارد. روبیکِ از روی قاعده چیده‌شده را کنارِ یاسین می‌گذارم و صائب می‌خوانم:

شدم خراب که ایمن شوم، ندانستم
که گنجْ بهرِ خراج احتیاج خواهد بود!

باز در فکر فرو می‌روم. به این فکر می‌کنم که نسلِ مهدی (یعنی بچه‌های دهه‌ی پنجاه) نسلِ خوبی هستند. نه از این‌ جهت که کم‌توقع تربیت شده‌اند یا انسان‌های قانع‌تر و به‌تری هستند و فرزندانِ کوشاتر و قدرِ پدر و مادردان‌تری بوده‌اند. این‌ها را می‌گویم چون بارها از زبانِ خودشان اظهاراتی شبیه به این را شنیده‌ام. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه نسلِ خوبی‌ند -فقط و فقط- از این جهات که فرصتِ تصمیم‌گیری‌شان کم‌تر از ما بوده برای انتخابِ اپروچ‌ها و این مسئله ریسک‌پذیری‌شان را بالا بُرده و کمی هم به این دلیل که مهم‌ترین تحولات و اتفاقاتِ اجتماعیِ ایران در سی‌ساله‌ی اخیر (یعنی انقلاب و جنگ) را بعضاً از نزدیک لمس کرده‌اند. این تجربه باعث می‌شود که قدرِ آرامشِ فعلی را بیش‌تر از ما بدانند.

معتقدم اگر قرار است تحولی در فرهنگ و جامعه‌ی ایرانی رُخ دهد، این تغییر و تحول مبدأش «خانواده» است. درواقع فرصت و استعدادِ تربیتِ نسل که در اختیارِ والدین قرار دارد به‌ترین امکان برای ایجادِ تغییر در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی‌ست. نسلِ بچه‌های دهه‌ی پنجاه به این دلیل که سنّتی‌تر و سنواتی‌تر از نسلِ ما (بچه‌های دهه‌ی شصت) ازدواج کرده‌اند و اغلب صاحبِ فرزند یا فرزندان شده‌اند، می‌توانند پُل خوبی بینِ گذشته و آینده محسوب گردند. آن‌ها اگر کمی دقت و حسّاسیتِ بیش‌تری خرج دهند، نسلِ آینده‌ی ایران را از گزندِ بس‌یاری از بلایای اخلاقی و فرهنگی مصون می‌کنند. اما به هم‌این نسبت اگر آن دقتِ لازم را مبذول نکنند می‌توانند آینده را هم مثلِ ام‌روز یا بدتر از ام‌روز کنند. درواقع رشته‌ی اُمیدِ آینده‌ی این کشور شاید یک‌سرش در دستِ پدر و مادرانی باشد که فرزندان‌شان در آستانه‌ی سنینِ بلوغ و فهم و تمیز و تصمیم قرار دارند. هم می‌شود از بچه‌های جدید چمران و باقری ساخت، هم هیتلر و قذافی و مجاهدِ خلق و نوبورژوا و اکس‌خور و بی‌ملّیت و غیرت. امیدوارم که عاقلانه عاقل‌های دل‌سوزی برای فردای کشورمان تربیت کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آفتابِ هزارساله‌ی منی؛
                        نباشی،
                          حتا اگر بخندم، غم‌گینم.

شب‌نمِ یک‌روزه‌ی تواَم؛
                        باشی،
                          حتا اگر بمیرم، شادم.

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این پُست به این دلیل که خودم بعد از چندروز ازش خوشم نیومد، حذف شد.

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باور کنید بهار بود
آینده‌ی موهومِ آن کودکِ چسبِ‌زخم‌فروش،
که پُشتِ صورتِ بی‌لب‌خندش شادی‌هایی مُرده داشت؛

باور کنید بهار بود
جوانیِ زنی که در مضیقه‌ی زمان،
دودِ اسفندش را به خوردِ بی‌خیالیِ ماشین‌ها ‌می‌داد؛

باور کنید بهار بود
بغضِ دردناکِ گلوی کارگری که
پدرِ شرمنده‌ی غم‌گینِ بدبختی بود؛

باور کنید بهارْ
شکل‌ها و معناهای مختلفی دارد،
برای آدم‌های مختلف؛

باور کنید بهارْ
پدرانِ بی‌شماری را مچاله کرده،
مادران زیادی را شکسته
و کودکانِ بس‌یاری را گریانده؛

باور کنید بهارْ
می‌تواند این‌همه که به‌ نظر می‌رسد زیبا نباشد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |