گفتن

گفتن

λεγειν

از مردمکانِ خسته‌اش پیدا بود
در فکرِ معاش و لقمه‌ی فردا بود

دردا! حلب‌خانه‌ی او سقف نداشت
شب‌های تمامِ سالِ او یلدا بود +

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به خانمِ کتاب‌فروشِ کوچه‌گردی که خیلی صریح بهش گفتم «نه، ممنون» و بعد مُردَم!

نرخِ نانی که من و تو می‌خوریم، یکی‌ست،
آفتاب و آسمان و زمینِ زیرِپای‌مان هم.

دخترِ کتاب‌فروشِ کوچه‌گرد
لب‌خندت را حفظ کن؛
علی‌رغمِ درهایی که به رویت بسته می‌شود
علی‌رغمِ «نه، ممنون»هایی که می‌شنوی
علی‌رغمِ راه‌هایی که رفته‌ای.

شادی‌هایی که نمی‌توانی را،
آن‌طرف‌تر به دلار حساب کرده‌اند،
به تومان بلع!


قدری آن‌طرف‌تر،
غصه‌ی آدم‌ها دیگر است،
زمینِ زیرِ پای‌شان دیگر و آسمان‌ و نان‌شان، دیگر.
قدری آن‌طرف‌تر
دخترِ کتاب‌فروشی که به تو «نه» گفتم و هبوط کردم،
شاید خدا هم دیگر...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم تصویرِ به‌تری باشم
از آدمی که در هبوط، هبوط می‌کند؛
می‌خواستم رؤیایِ کودکی که راه‌رفتن نیاموخته، از پرواز باشم
پیکانِ کهنه‌ای شدم
خطّیِ خیابانِ ایران!
می‌خواستم عاشق باشم
راه‌رفتن بلد نبودم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وسطِ تابستانِ دوست‌داشتن‌ت،
هوسِ انتهای خودم را کرده‌ام؛
میانِ ابتدای لب‌خندهایت،
جایی برای لحظه‌های آخرم باز کن.
فرشته‌ی مرگ را صدا بزن
می‌خواهم،
   مُرده‌ از سَرِ سُکرِ
           وسطِ تابستانِ دوست‌داشتنِ
                    میانِ ابتدای لب‌خندهای تو،
                                                  باشم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه،
موسای عصای ساحرها را به سجده واداشته، نیستم؛
لکنت‌م را برگردان!
این مردم
از نیل
ماهی می‌گیرند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شاعر نیستم و
یأسِ کاغذمُچاله‌های شعرهایی که کم بودند،
همیشه با من است.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سکوت:
مقصدِ نهاییِ ماست؛
نوشتن:
لکنتی که با ما بزرگ می‌شود؛
زبان:
پُر از شعرهایی که اگر نگوییم گفته می‌شوند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ چشمه، مثلِ رود/ قیصر امین‌پور:
از اولین دفاترِ شعرِ قیصر که در حال و هوای بعد از انقلاب (دوره‌ی جنگ) سروده شده و شاید بتوان گفت اشعارِ دوره‌ی جوانیِ مرحوم امین‌پور (بینِ 23ساله‌گی تا 30‌ساله‌گی) است. قیصر شاعرِ صلح بود و این حقیقتا انکارکردنی نیست. طبعِ روان و خلوصِ باطن و زیبایی‌های زُلالِ شعرهای این کتاب، گواهِ این مدعاست. حضورِ مرحومان هراتی و حسینی هم در بعضی از شعرهای این کتاب به صورتِ مستقیم قابلِ مشاهده‌ست. چاپِ جدیدِ این کتاب را «سروش» انجام داده. قیمت: 600تومان! راستی این کتاب نوجوانانه‌ست ولی من خیلی باهاش کیف کردم.
---

بر یادگارِ قمریِ هم‌خون/ علی عباس‌نژاد:
قرائتی موزون از هایکو! البته خودِ مؤلف اصرار می‌کند بگوییم نوخسروانی و قالبِ قدیمِ شعر و از این حرف‌ها. مجموعه‌ای ضعیف که نمی‌دانم چه‌طور شد جایزه‌ی کتابِ سالِ قیصر را بُرد. واقعا یکی بیاید به من بگوید چه تناسبی‌ست بینِ این و آن؟! انتشاراتِ «آوای کلار» این کتاب را مرتکب شده!
---

پادشهر/ میلاد عرفان‌پور:
کتابِ شُسته-رُفته و نُقلی و خوبی‌ست. هرچند که چندرُباعی‌ش را بیش‌تر نپسندیدم اما در مقایسه با اقرانِ هم‌صنف‌ش نمره‌ی به‌تری می‌‌گیرد. انتشاراتِ «سپیده‌باورانِ» مشهد منتشرش کرده و ظاهرا عضوی از مجموعه‌ی «شعرِ ام‌روزِ» آن‌هاست.
---

به رنگِ نارنگی/ سیامک بهرام‌پرور:
ارائه‌ی مهدی‌ موسوی‌ستیِ اشعارِ غیرِقابلِ چاپِ حامد عسکری! یا تکستِ آلبومِ 2012 محسن نام‌جو با نیم‌نگاهی به تلقیِ مرحوم قبّانی از عشق و در نهایت تحفه‌ای پیش‌کش به ساحتِ مقدّسِ اروس! مضافا این بنده 68بار واژه‌های «بوس، بوسه یا ببوس» را در این کتاب رؤیت نموده‌ام که اگر این عدد را تقسیم بر تعدادِ اشعارِ مندرج در کتاب که 39تاست کنیم می‌شود چیزی حدودِ دوبوس در شعر که آمارِ منصفانه‌ای‌ست برای این عمل! تازه این جدای از همه‌ی چندده‌ واژه‌ی دیگرِ مرتبط به این عمل نظیرِ «لب‌ولوچه» و این‌هاست. در موردِ شعرِ این شاعرِ گرامی که از قضا هم‌شهریِ بنده نیز هست نکته‌ی دیگری که می‌توانم بگویم اصرارِ بیش از حدِّ او در ترکیب‌سازی‌های ناجور است. یعنی یک تکه از آیه یا ذکری را برمی‌دارد و می‌چسباند تنگِ مصراعی و بعد مثلا این نمونه‌ها را درمی‌‌آورد: «ألم تری... که غزل کیف می‌کند با تو؟»، «تشهد: أشهدُ هر بوسه‌ات دو جامِ شراب!»، «لب‌های تو حلاوتِ أمن‌یجیبِ عشق»، «ببار مادرِ من! با تو کلّ شیء حی» و «حی علی الفلا...خنِ چشم‌ت! پرنده: عشق» و نمونه‌های دیگری که در کتاب موجود است. خب واقعا چه اصراری‌ست به این‌کارها؟ یادم هست قدیم‌ها شعری خوانده بودم از هم‌این شاعرِ گرامی راجع‌به امام‌زمان که درون‌ش از ورق و گیلاسِ شراب بود تا چیزهای دیگر. خب این فضیلت نیست واقعا. هرچیزی جایی و هر موضوعی «ادب»ی منحصر به خودش دارد. نمی‌شود که ادب‌ها را قاتی کرد و یک‌چیزی درآورد که مقتضیاتِ هیچ‌کدام را رعایت نکرده! بگذریم... انتشاراتِ «هنررسانه‌ی اردی‌بهشت» این کتاب را مرتکب شده!
---

آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند/ حامد حبیبی:
به‌نظرم یک افتضاحِ ادبیِ شیک بود! نویسنده تو را مضحکه‌ی خودش می‌کند تا مثلا تبحّرِ زننده‌اش در توصیف‌های افراطی را نشان‌ت دهد. خیلی خدشه به این مجموعه‌ی داستان وارد است از نظرِ بنده. نشرِ «ققنوس» چاپ‌ش کرده.
---

از شرابه‌های روسریِ مادرم/ سیدحسن حسینی:
این کتاب که شاملِ اشعارِ آزادِ مرحوم سیدحسن حسینی در موردِ مادر یا به عبارتِ دقیق‌تر حضرتِ زهراست را محمدرضا عبدالملکیان و مرحوم قیصر امین‌پور (بعد از رحلتِ سیدحسن) مدون و منتشر کرده‌اند. نامِ سیدحسن و قیصر در کنارِ هم بی‌شک اعتمادِ لازم برای خواندنِ یک مجموعه‌ی شعر را در آدم ایجاد می‌کند و هم البته امضاء انجمن شاعرانِ ایران و آقای عبدالملکیان که از زحمت‌کشانِ شعرند.
---

پله‌ها را مواظب باش مرضیه/ مرتضی بخشایش:
در این کتاب با شاعری توانا و بلد روبه‌رو بودم. کتاب در قالبِ چندروایتِ بلندِ سپید یا آزاد به شرحِ عاشقی، زنده‌گی، جنون، جدایی و خیانت می‌پردازد. در بخش‌هایی از کتاب به‌طورِ تلویحی و غیرمستقیم ردّپای جنگ هم به چشم می‌خورد. طبعا روایتِ اول را پسندیدم و باقی را فقط خواندم. نشرِ «کوله‌پشتی» آن را منتشر کرده است. امیدوارم روزی کتاب‌های شش‌دانگ‌تری از این شاعرِ توانا بخوان‌م.
---

پُکی از سیگار/ اوکتای رفعت:
گزیده‌‌ی اشعارِ شاعرِ نوگرا و ساختارشکنِ تُرک -اکتای رفعت- به انتخاب و ترجمه‌ی رسول یونان. یونان مقدمه‌ی مفصلی راجع‌به جریانِ شعریِ «غریبِ» ترکیه در ابتدای این کتاب آورده که خواندن‌ش خالی از لطف نیست. ترجمه‌ها و شعرها نوسان دارند و نمی‌شود همه را خوب یا همه را بد دانست. روی هم رفته تعدادِ اشعارِ خوب‌ش به‌نظرم کم‌تر بود. نشرِ «امرود» عهده‌دارِ چاپِ این کتاب بوده.
---

زیارت‌نامه‌ی مرغِ سَحَر و هم‌خوانیِ دخترانِ خردادماه/ سیدعلی صالحی:
این اولین کتابی بود که از صالحی دست گرفتم. پیش‌تر به‌طورِ پراکنده اشعار و قطعاتی از او را در جراید و اینترنت خوانده بودم و تصورم این بود که او شاعری‌ست فُرم‌گرا با بازی‌های زبانی. با خواندنِ این کتاب متوجه شدم کمی در پیِ کشفِ مضامین و تصاویرِ بدیع هم هست و هم این‌که انگار هنوز جهانِ شعر و زبانِ منحصربه‌فردش را پیدا نکرده است. کتاب مقدمه‌ی خوبی به قلمِ خودِ او داشت که بیش‌تر به داستانی کوتاه می‌مانست. نشرِ «چشمه» چاپ‌ش کرده.
---

این ساعتِ شنی که به خواب رفته است.../ رُزا جمالی:
این کتاب (به‌نظرم) یک تراژدیِ تمام‌عیار، یک افتضاحِ به معنایِ حقیقیِ کلمه بود! این واقعا از نشرِ چشمه پذیرفته نیست. فوق‌العاده ضعیف و هذیان‌گونه...
---

سیره‌ی اقتصادیِ امام‌علی(ع)/ سیدرضا حسینی:
کتابی با موضوعی جذاب ولی با پرداختی ضعیف. این پرداخت -هرچند کم‌جان- به سیره‌ی اقتصادیِ امیرالمؤمنین در رفتارهای شخصیِ اقتصادی می‌پردازد. البته خودِ راقم در جایی اشاره کرده که محذوراتِ او در انتزاع و تحلیل، باتوجه به اقتضائاتِ پرداخت‌های سیره‌ای، مانع از تخلفِ او از این گونه شده و کتاب از این جهت تاحدودی محدود شده. به‌گمان‌م نسخه‌ی اینترنتیِ این کتاب هم موجود باشد در این لینک. «کانونِ اندیشه‌ی جوان» ناشرِ این کتاب بوده.
---

نیچه و مکتبِ پُست‌مدرن/ دیو رابینسون:
این کتاب به ترجمه‌ی ابوتراب سهراب و فروزان نیکوکار آراء نیچه به‌صورتِ مُخَلّص است و کمی هم درباره‌ی پست‌مدرنیسم. احتمالا قلمِ یکی از دومترجم خیلی خوب است و قلمِ آن دیگری پیچیده و سخت. البته اگر مثلِ من در خواندنِ «نیچه» دچارِ شائبه شوید و هی نیچه را «نتیجه» بخوانید هم که نورٌ علی نور می‌شود! نشر و پژوهشِ «فروزان» این کتاب را چاپ کرده.
---

گزیده‌ی آثارِ گرافیکِ کوروش پارسانژاد:
با مقدماتِ خواندنیِ غلام‌علی مکتبی و ابراهیم حقیقی که حقیقتا حقایق را گفته‌اند. کتاب هم‌آن‌گونه که از عنوان‌ش پیداست، مجموعه‌ی آثارِ پارسانژاد را دربردارد و یک اثرِ تصویری‌ست. کاری خوب از مؤسسه‌ی فرهنگی‌پژوهشیِ چاپ و نشرِ «نظر» که به دردِ گرافیست‌ها می‌خورد.

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در آتش‌م ز دیده‌ی شوخِ ستاره‌ها
در هیچ خرمنی نفتد این شراره‌ها

خالی شده‌ست از دلِ آگاه، مهدِ خاک
عیسادَمی نمانده دراین گاه‌واره‌ها

جز حرفِ پوچ، قسمتِ زاهد ز عشق نیست
کف باشد از محیط، نصیبِ کناره‌ها

پهلو ز کارِ عشق تُهی می‌کنند خلق
جای ترحّم است براین هیچ‌کاره‌ها

پَستی دلیلِ قُرب بُوَد در طریقِ عشق
این‌جا پیاده پیش بُوَد از سواره‌ها

صحبت غنیمت است -به‌هم- چون رسیده‌ایم
تا کِی دگر به‌هم رسد این تخته‌پاره‌ها

در حُسنِ بی‌تکلّفِ معنی نظاره کن
از ره مرو به خال و خطِ استعاره‌ها

صائب، نظر سیاه نسازد به هر کتاب
فهمیده است هرکه زبانِ اشاره‌ها

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ارتفاعاتِ بندپیِ شرقی؛ نیراسم

پنجه در پنجه‌ی کوه
آفتاب را پی گرفت و به آسمان زد؛
ابر،
همه‌ی اتفاقِ آن‌روز بود.

پی‌نوشت: «عکس» را از بلندای بندپیِ شرقی (نیراسم) گرفته‌ام.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کاش می‌شد تا زنده‌ام بمیرم؛
مردم نوشته‌های روی قبر را بیش‌تر باور می‌کنند.
بازگشتِ همه به سوی اوست
(حجّار این‌بار هم «إنا لله» را درز گرفته و «ما» را «همه» دیده)
تولد: هزار و سی‌صد و یک روزِ گرمِ تابِ‌ستان
مرگ: هزار و سی‌صد و یک اتفاق
(قدّم بلند بوده و حجّارِ از حروفِ کشیده‌ی بیش‌تری در شعر استفاده می‌کند)
«زنده‌گی تصویـــــــــر»* (کِش می‌آید و تا کلاس‌های مدرسه‌های روزهای اولِ تنهایی پرت می‌شوم.
تا اولین تجربه‌های انزوا،
تا اولین بغض‌ها و گریه‌ها و اولین‌بارهای تو را صدا زدن.
بعد، تکرار و تکرار و تکرار
(حجّار شعر را تمام کرده و سنگ موجّه جلوه می‌کند)
زنده‌گی به ریش و سبیلِ نورَس‌م رسیده و من به «کلمه».
تا نمیری نمی‌فهمی؛
زنده‌گی کلماتی‌ست درهَم،
جمله‌ات را بسازی و نسازی نقطه‌ی مرگ می‌رسد.
تا نمیری باور نمی‌کنند بوده‌ای و می‌توانستی باشی.
تا هستی نمی‌فهمند می‌توانستی نباشی.
کاش می‌شد تا زنده‌ام بمیرم و آخرین‌باری که صدایت کرده‌ام، زنده بوده باشم.
مرگ آخرین روزِ تنهایی‌ست و اولین روزِ آخرِ هبوط؛
من، سیبِ نچیده‌ی حوّای سرزمین‌های دورِ همیشه‌دربهشت‌م و میوه‌ی ممنوعه‌ی تو.
تا نمُرده‌ام باورم کن...

زنده‌گی تصویر بود، ای عُمر برگردان به من/ سنگ‌هایی را که در مُرداب و ماه انداختم (فاضل نظری)

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه کارزار و جبهه و جنگ
نه دِیر و مسجد و محراب
بارها و بارها ایمان‌مان را خیابان محک زد.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نسخه‌های دورریزِ شعری سپیدم،
در دوره‌ای که هیچ شاعرِ بزرگی ندارد!

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جوانی؛
بوی آویشنِ سرانگشتان بود،
سُریده بر همه‌ی نیمه‌شب‌ها.

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سال‌ها بود که از قصه‌ی آدم و حوّا می‌گذشت
روزگار سنگ‌های بس‌یاری را بر سرِ راهِ عاشقانی بی‌شمار نهاده بود
تاب‌ِستان بود و آسمان سرِ یاری نداشت
تا آن‌زمان هیچ‌کس زنده از دنیا نرفته بود که من،
تصمیمِ گرفته‌ی دنیا برای هبوط شدم و
چهارمین تجربه‌ی اتفاقی که تنها یک‌بارَش زیبا بود.
تولد، نامی بود که بر ابتدای مرگ گذاشته بودند،
هم‌آن‌ها که به گریه‌های‌م خندیدند...

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بنا نداشتم و ندارم راجع‌به واقعه‌ی کربلا و حوادثی که برای امام‌حسین، خانواده و یاران‌ش پیش آمد، مطلبی بنویسم. چون نه پرداخت‌های مناسبتی (تقویمی) را می‌پسندم و نه حقیقتا در تمام ایامِ سال حسینی بوده‌ام و زیسته‌ام که بخواهم الآن چشمه‌ای از آن را ظاهر و بارز کنم و نه هم علاوه‌ بر همه‌ی این‌ها سوادِ چنین مهمّی را دارم.

مدتی‌ست (اگر اشتباه نکنم و به گواهِ وب‌لاگ، از نیمه‌شبِ 14شهریور تا حالا) ذهن‌م و فکرم معطوفِ شهداست. شهدای جنگ و البته همه‌ی آن‌هایی که در راهِ خدا جان‌ فدا کرده‌اند که به‌طورِ اخص در این مدت دلِ ذهن‌م را رفته‌گانِ جنگ ربوده‌اند.

انسان به‌طورِ طبیعی وقتی مرگ را خیلی صریح و قریب مقابلِ خودش می‌بیند، مظلوم می‌شود. حالا اگر مرگ، از حالتِ معمولی به «کشته‌شدن» تغییر پیدا کند، شاید این مظلومیت بیش‌تر شود. اگر این کشته‌شدن برای دفاع از ناموس و خانه و خاک باشد و انتخابی داوطلبانه بوده باشد، باز هم شاید به درجاتِ آن مظلومیت افزوده شود. اگر فرایندِ دفاع از ناموس و خانه و خاک، بعد از نزاعی نابرابر از لحاظِ امکاناتِ نظامی اتفاق بیفتد و بعد به کشته‌شدن بیانجامد، باز هم این مرگ، این فداشدن و رفتن و مُردن، غریبانه‌تر و مظلومانه‌تر خواهد بود که به‌نظرم در زمانِ جنگِ 8ساله‌ی تحمیلی‌مان با عراق، این اتفاق بس‌یاربار افتاد. یعنی جوانانی از سرِ غیرت و مردانه‌گی و ایمان، انتخاب کردند با امکاناتی کم‌تر از دشمن‌شان روی در رویِ او بایستند و تا جایی که می‌شد و می‌توانستند، از خاک و خانه و شرف و ناموس‌شان دفاع کنند. در این دفاع کشته‌ شوند و به زنده‌گیِ این دنیاشان پایانی خونین دهند.

آن‌ شبِ نیمه‌ی شهریوری که پُستِ «آن‌روزها...» را ‌نوشتم، به این فکر می‌کردم که نمی‌شود عاشق و یله نبوده باشی و هم‌چه انتخابی کرده باشی. بُریدن از تعلقات و به استقبالِ مرگ رفتن جز از مسیرِ آزاده‌گی و عشق ممکن نیست.

روزهای جنگ، روزهای انتخاب بود. انتخابی شگرف و مدام. انتخابی بینِ بی‌تعلق‌ترشدن و پرواز، یا پشتِ خط بودن و ماندن و ادامه‌ی زنده‌گیِ زمینی با همه‌ی زرق و برق‌ش. سخت بود، خیلی سخت. برای همه‌ی شهدا سخت بود. انتخابِ مرگ، هیچ‌گاه آسان نیست. برای هرکس که می‌خواهد باشد.

بعضی‌ها عاشق‌تر بودند، چمران و باقری و همت می‌شدند. بعضی‌ها غریب‌تر بودند و دورپَرتر، با همه‌ی موجودیت‌شان رفتند، بی‌حتا ذره‌ای جسم. ردانی‌پور و باکری‌ها گُل‌شان شدند. خیلی‌ها با شناس‌نامه‌هاشان رفتند و ناشناس و بی‌نام برگشتند. این‌ها و نظائرِ بس‌یارِ دیگرش همه شعباتی از عشق بود به‌نظرم.

کارکردِ عشق هم‌این‌هاست دیگر. عشق لطیف‌ت می‌کند، حسّ فداشدن برای محبوب را در تو به‌ وجود می‌آورد و بلندپروازت می‌سازد. عشق، «عشق» اگر باشد، بس‌یاری اوقات «بگذار و بگذر» می‌آورد. رها می‌کنی و دعا می‌کنی تا دنیا دنیاست، همه‌ی خوبی‌های عالم نصیبِ او که دیگری را بدل از تو برگزید باشد. دعا می‌کنی بام‌ش بلند و دل‌ش گرم باشد، امن و آسایش داشته باشد و اگر خدا خواست، از عمرِ تو کم و به عمرِ او اضافه شود. این‌ها معمولاتِ عشق است.

باتوجه به این کارکردهای بدیهیِ عشق -حتا از نوعِ آدم به آدم و زمینی‌ش- به‌وضوح می‌توان دریافت که آن‌چه در زمانِ جنگ اتفاق افتاد، در بس‌یاری اوقات زائیده‌ی یک فرایندِ عاشقانه بود. عاشقانه‌ای که نقشِ عقل در آن هم، چندان کم‌ نبود. این فرایندِ عاشقانه حتما هم‌آن‌طور که پیش‌تر نوشتم از مسیرِ یک انتخابِ خطیر گذشته بوده و این مسیر، این انتخاب، این از دوراهی گذشتن، قطعا صیرورتی عقل‌معیار بوده است. دقیق‌ترش می‌شود این‌که انتخابِ مسیرِ درست و راهِ حق، با عقلِ تربیت‌شده‌ی شجاعی صورت می‌گرفته که بعدتر -در طولِ راه- «عشق» دُزِ جرأت و شجاعت‌ش را اضافه می‌کرد و انتخاب را واقعی‌تر. البته حتما همه‌ی مواردِ شهادت در جنگ از این نوع نبوده یا همه‌ی آن‌هایی که از این گونه بوده با این کیفیّت نبوده. صحبتِ من راجع‌به آن عده‌ای‌ست که این‌طور رفته‌اند. داوطلبانه، از تعلقات گذشته، از سرِ عشق و برای دفاع از خانه و خاک و ناموس.

زنده‌گی -با همه‌ی بالا پایین‌ش- اغلب عرصه‌ی انتخاب‌هاست. همیشه می‌شود انتخابِ بد و خوب داشت و بالتبع بد و خوب بود. همیشه حق و باطلی بر سرِ راه هست و اهلِ حق یا باطل بودنی در تقدیرمان ثبت.

رسمِ روزگار و احوالِ دنیا همیشه این‌طور بوده که اهلِ حق نبودن یا باطل‌بودن بیش‌تر «نفر» داشته و حق‌گوها و حق‌‌مدارها در اقلّیت بوده‌اند. یعنی اگر بخواهی اهلِ حق و درستی باشی، «کارِ سخت‌تر» را انتخاب کرده‌ای. مثلِ امام‌حسین، خانواده‌اش و یاران‌ش که هرچند پایانِ غریبانه‌شان معلوم بود، اما باز بر آن نهج ماندند و جنگیدند و کشته‌ شدند.

در آن کارزار حریف «اکثریت» بود و دشمن، «بیش‌تر». پرچمِ امام‌حسین، پرچمِ سخنِ کم‌طرف‌دارِ «حق» بود و بیرقِ یزید، بیرقِ حرفِ مطبوعِ مذاقِ عام. آن‌ها که با حسین ماندند، همه‌‌ی دنیا علیه و روبه‌روشان بود و مرگ‌شان معلوم و حتمی. آن‌ها که با حسین بودند و نماندند، تردید کردند و ترجیح دادند تصمیمِ دوباره‌ای بگیرند و رأی‌شان را عوض کنند یا آن‌ها که اصلا از ابتدا با حسین نبودند، اهلِ مرگِ معلوم و پای‌فشاری بر ایده و آرمان نبودند و می‌خواستند صدای اقلیت نباشند.

«حسین» از مردمِ آن‌زمان -خلاف‌آمدِ عادات- می‌خواست، درستی و صدق و حُریِت و دین‌داری و بی‌حرامی و پاکی می‌خواست. انتخابِ «حسین» انتخابِ «سختی» بود و «دقت» و «اخلاق».

انتخابِ حسین، انتخابِ «دین، همه‌ی دین» بود و مردمِ آن زمان، اهلِ «دین، گزینش‌هایی از دین» شده بودند. انتخابِ حسین، انتخابِ «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند» بود و مردمِ آن‌زمان اهلِ «بسته‌گی دارد»ها و «مصالح» و «منافع». انتخابِ حسین، انتخابِ «لولاالدّینُ و التُّقی، لکنتُ مِن أدهی‌الناس» بود و مردمِ آن‌زمان، اهلِ «هرچیزی هزینه‌ی فرصت است» و «می‌خواهیم به هرقیمتی نتیجه‌ی به‌تر بگیریم» و «مهم نتیجه است، نه راهِ رسیدن به نتیجه».

انتخابِ حسین، انتخابِ «و لایجرمنّکم شنئان قوم...» بود و «اعدلوا»ی دعوت‌ش ذیلِ «أقرب للتقوی» تعریف می‌شد و متضمنِ بهشت‌های معظمِ وعده‌داده‌شده بود و مردمِ آن‌زمان، اهلِ «نمی‌توانیم» و «نمی‌خواهیم» و بهشت‌های کوچکِ دمِ دست.

انتخابِ حسین، انتخابِ «إعقلواالخبر إذا سمعتموه» بود و خواهش‌ش عقلِ اهلِ رعایتِ و مردمِ آن‌زمان به شنیده‌هاشان «ایمان» داشتند و «خراب‌کردن» برای‌شان آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر از «ساختن» بود.

انتخابِ حسین، انتخابِ «مُردن پشتِ چراغ‌قرمزها، موقعِ دیدنِ کودکانِ فقیر» بود و مردمِ آن‌زمان خانه‌هاشان بر بروج، زنده‌گی‌هاشان بر گُرده‌ی شهر و حساب‌هاشان فراموش‌خانه‌ی انسانیت.

آری انتخابِ حسین، انتخابِ سختِ سختی‌ها بود و انتخابِ یزید، انتخابِ آسانِ هرچه آسانی.

حسین از حوصله‌ی مردمِ آن زمان سر رفته بود، از قواره‌هاشان بزرگ‌تر بود و در چشم‌های کورشان خار نشسته بود. «مقابل‌ش بودن» ده‌روز جنگ می‌خواست و با او بودن، یک‌عمر جهاد. عاقبت خدای حسین پیروز شد و حسین را برای خودش بُرد. زمین ماند و زمانه‌ی مدیدِ یزید. زمین ماند و زیادیِ قرن‌های ابن‌زیادِ در جریان. زمین ماند و حرف‌های منطقیِ حسین، غمِ معقولِ حسین، راهِ روشنِ حسین، راهِ امیرالمؤمنینِ حسین... کربلا همیشه دارد اتفاق می‌افتد و من و تو باید بینِ «جهادِ همیشه» و «قتلِ چندروزه» یکی را انتخاب کنیم. انتخاب کنیم تقوا داشته باشیم و گاهی ببازیم یا تقوا نداشته باشیم و همیشه‌پیروز باشیم.

بهشت‌های کوچکِ دمِ دست، یا بهشتِ بزرگِ وعده‌‌ داده‌ شده؛ زنده‌گی انتخابِ راهی‌ست که به یکی از این‌دو می‌رساندمان. به یزید یا حسینِ درون...


یاران چه غریبانه رفتند از این خانه 
هم سوخته شمعِ ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون‌ است به دل‌هامان
فریاد و فغان دارد، دُردی‌کِشِ مِی‌خانه

هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم 
خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی، گُل‌گون شده گیسویی
دیگر نَبُوَد دستی تا موی کُنَد شانه

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد
فریادِ اباذرها ره بسته به بی‌گانه

لب‌خندِ سرودی کو؟ سرمستی و شوری کو؟
هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه
 
آتش شده در خرمن، وایِ من و وایِ من
از خانه نشان دارد، خاکسترِ کاشانه
 
ای وای که یاران‌م... گُل‌های بهاران‌م...
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه...


پی‌نوشت: شاعرِ تصنیفی که کویتی‌پور «غریبانه» خواندش و به‌ترین روضه‌ی این‌روزهای من است، پرویزِ بیگیِ حبیب‌آبادی‌ست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تا این‌جای عمر:
بیست‌وچندسال مرغ و ماهی و گوسفند و گوساله خورده‌ای،
چندین‌درخت‌ کاغذ سیاه کرده‌ای و
بس‌یاری خیابان را با پوستِ گاومیشی بالغ، مغرورانه گز کرده‌ای؛
تولدت مبارک آدمِ جدید!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درختِ پُرمیوه‌ای که دستِ هیچ ره‌گذری بدان نرسید،
عضوِ اتاقِ بازرگانی بود و سهام‌داری بزرگ!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک‌درخت پرنده بلند می‌شوند
تا یک‌نفر روی صندلی‌ش بنشیند.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تعزیّه‌ی جاهلان، داد است
آن حجمِ درونِ طبل، باد است!

هرچند همیشه در اقلّ‌ند
خون‌گریه‌ی عاقلان جهاد است

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تاریخی و لامذهب و زیبا بودی!
-بهشهر- چه شد که ناگهان آسودی؟
 
هم رونق از اقتصادِ پویایت رفت
هم اشرفِ شهرهای خواب‌آلودی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو هم‌سایه‌گی‌مون ازدواج‌-پارتی‌ای برپاست. میکروفن‌چیِ مجلس گاه‌گاه حرف‌های جالبی می‌زنه که وسطِ رخوت و یک‌نواختیِ مالیِ ریماند و شیرینیِ بیش از حدّ غزلیاتِ صائب، باعثِ خنده‌ و مسرّت‌م شده. مثلا هم‌این چنددقیقه پیش گفت: «هرکی ام‌شب قشنگ برقصه، کارتِ شارژِ ایران‌سل بهش می‌دیم». البته با این وضعِ اقتصاد و اختلاس و افتلاسی که هست، بعید نیست اگر سرِ کیسه رو شُل کنه و پاداش‌ش رو به مثلا شارژِ ای.دی.اس.ال. ارتقاء بده، بنده هم احساسِ بشکن و بالابندازیت پیدا کنم!

یک‌باری هم گفت چراغ‌ها رو خاموش کردم، نگرانِ فیلم‌برداری نباشید، بیاید وسط! یکی نیست بگه بنده‌ی خدا ملت روزِ روشن و تو غیرِ مجلس و پارتی‌ش معلوم نیست چه‌کار می‌کنند و سر از کجا در می‌آرن، حالا شما از ترسِ چهارتا گوشیِ دومگای پنج‌تا رقاص و رقاصه چراغِ مجلسِ بشکن و بالابنداز رو خاموش می‌کنی که دست تو کارت زیاد نشه و کادرِ دوربینِ اچ.دی‌.ت نویزِ اضافی نداشته باشه و خودت تو فیلم نیفتی، یا دل‌ت خیلی برای ناموسِ مردم سوخته که دارن جلوت شلنگ-تخته می‌ندازن؟!

البته بیوتنی اگر نگاه کنیم، عرقِ رقصِ مجلسِ لهو و طرب، سازوکاری شبیه به گریه‌های محرمِ هیئات داره. تو خاموشی به‌تر می‌شه اشک ریخت. از کجا معلوم که نشه به‌ترم عرق ریخت؟ البته مگه غیر از اینه که رقص برای دیده‌شدنه و اشک برای دیده‌نشدن؟ این درست که اشکِ یکی مثلِ من قطعا برای دیده‌شدنه، ولی اشکِ خیلی‌ها نه... اما کیه که برای دیده‌نشدن برقصه؟

نمی‌دونم، نمی‌دونم رقصِ سوزی صورتِ مثالیِ چندتا از نمازای کدومای ماست و اشکِ بی‌سوزِ من مثلِ عرقِ رقصِ چندتا از بچه‌های پارکینگِ کناری. صائب می‌گه: «بُوَد ده روزِ سالی موسمِ این دانه‌افشانی/ ز غفلت مگذران بی‌گریه ایامِ محرم را». لابد تو میکروفن‌چیِ مجلسِ محرم بودن هم خیری بوده که صائب انتخاب‌ش کرده. اون زمان که بعیده تورم بوده باشه و حتما خیری بوده. بگذریم. چنددقیقه‌ایه که مجلس هم آروم شده و رقصنده‌ها دارن شام می‌خورن. من‌م برم اُملتِ مشتی‌مو بخورم که خربزه آبه و حالِ دل خراب...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدتی‌ست که برخی از حزب‌اللهی‌های اینترنت کمپینِ حمایت از آقای سلیمانی در برابرِ تهدیدِ ترورِ ایشان -از ناحیه‌ی اسرائیل- را راه انداخته‌اند. در ذیلِ این جریان، بعضی‌ها تصاویرِ پروفایل و نیک‌نِیم‌هاشان در شبکاتِ اجتماعی را به عکس و اسمِ سرلشگر سلیمانی تغییر داده‌اند و بعضی دیگر در قالبِ جملاتِ شعاریِ استیتس‌ها -بدل از سردار- شهادت‌طلبی کرده‌اند و بعضی کُری خوانده‌اند و عده‌ای تهدیدِ متقابل کرده‌اند و بچه‌های گرافیست طرح زده‌اند و الخ. +و+و+و+

بنده به‌عنوانِ یک عنصرِ اجتماع و آدمِ این جامعه، با این صنف حرکات موافق‌م و قائل‌م که این جریانات و کُری‌خواندن‌ها و حمایات، حتما باید وجود داشته باشند و این طبیعتِ جامعه‌ست و اتفاقا از نظرِ دشمنان و رسانه‌های خارجی هم مهم است که ما نسبت به این‌سنخ تهدید‌ات چه واکنشی نشان می‌دهیم. اما از لحاظِ سلیقه‌ی شخصی در فقره‌ی اخیر، موافق‌تر بودم اگر رفقا و رسانه‌ها اقدامِ مناسب‌تر و مؤثرتری در جهتِ تهدیدِ بزرگ‌تر انجام می‌دادند. تهدیدی که در آن ادعا شده بود گزینه‌ی مواجهه‌ی نظامی برای مقابله با «تهدیدِ هسته‌ای ایران» انتخاب خواهد شد.

ادعا و تهدیدی که طبقِ شیوه‌ی مألوف و مرسومِ کشورهای مستکبر، اول خیلی صریح مطرح می‌شود و بعدتر تلویحا تکذیب می‌شود و یا تحلیل‌گرهای وابسته به آن کشورها ردّش می‌کنند که مثلا کشورِ مخاطبِ تهدید، نتواند متوجه شود تهدید چه‌قدر جدی‌ست و بالتبع تحلیلِ درستی هم نتواند از فضا پیدا کند. در یک کلام یعنی تاکتیکِ غبارآلوده‌ کردنِ فضای تحلیل و گرفتنِ قدرتِ پیش‌بینی از کشورِ موردِ تهدید واقع شده.

پیش‌تر در راستای این سلیقه و  رجحانِ شخصی، مطلبِ «I'm one of the Iranian Nuclear Threats» را در هم‌این مجال و موقعیت -برای ثبت در تاریخ- نوشتم و تلویحا اعلام کردم که از نظرِ من ترورِ آزادی‌های مشروع و حقوقِ مسلّمِ یک ملت و کشور، بس‌یار مهم‌تر از تهدیدِ ترورِ یکی از سردارانِ آن ملت و مملکت است. در عینِ حال که آن هم در جای‌گاهِ خودش واجدِ اهمیت است و باید بدان پرداخته شود.

اخیرا و در پیِ سفرِ آقای دکترمحمدجواد لاریجانی به امریکا و مناظره‌ای که در برنامه‌ی«مورنینگ-جو»ی تلویزیونِ ام.‌اس.‌‌ان.‌بی.‌سی. با دکترریچارد هاس -رئیسِ شورای روابطِ خارجیِ امریکا- انجام داد، خبرها و واکنش‌هایی در رسانه‌های دنیا انعکاس پیدا کرد که در رسانه‌های داخلی از آن‌چنان بازخوردی برخوردار نبود. علتِ اصلیِ آن هم ضعف در ترجمه و پوششِ شبکه‌های انگلیسی‌زبان، توسطِ بنگاه‌های خبریِ ما بود که معمولا دعوای یک وکیل و وزیر با هم یا عکس‌های شخصیِ یک بازی‌گرِ رده-چندمی با شلوارک در یک سفرِ خارجی، برای‌شان از اهمیتِ بیش‌تری برخوردار است تا چنین مناظره‌ی مهمی که بگذریم!

به نظرِ بنده و براساسِ تحلیل و شناختی که از ذائقه‌ی امریکا و اسرائیل دارم، وجودِ کسی مثلِ دکترلاریجانی خیلی آزاردهنده‌تر و مهم‌تر از کسانی چون سردارقاسمی‌هاست که هم سردوشی‌شان روی دوش‌شان مشخص و معلوم است و هم خاست‌گاهِ فکری و تحلیلی‌شان خیلی رو و قابلِ حدس (هرچند هم که سوابقِ حتما ارزش‌مندی از رشادات و سلحشوری‌های ایشان در دست باشد و بدانم و بدانید).

به زبانِ ساده‌تر: از نظرِ امریکا هزینه‌ی وجودِ کسی مثلِ محمدجواد لاریجانی بس‌یار بیش‌تر از یک سردارِ شناخته‌شده‌ی سپاه برای آن‌هاست. این را به این دلیل می‌گویم که ما الآن در عصرِ تحلیلِ مواضع و تشخیصِ موقعیات و شرایطِ مختلف قرار داریم نه عصرِ اقداماتِ نظامیِ مبتنی بر شخص و سلحشوری‌های قائم‌به‌فرد و رشادت‌های فرمانده‌محور. یعنی باتوجه به پیش‌رفت‌های تکنولوژیکِ صنایعِ نظامی و ماه‌واره‌ای و وجودِ رسانه‌های مختلف و امکانِ استفاده از این پتانسیلِ فرهنگی، نقشِ پیام‌برگونه‌ و کاریزماتیکِ یک سردارِ سپاه که پیش‌تر در زمانِ دفاعِ 8ساله‌‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم، خیلی نقشِ مؤثرِ پُررنگِ حیاتی‌ای نیست. کمااین‌که خودِ نیروهای مسلّحِ ما هم به این مسئله واقف‌ند؛ دوره‌های بصیرتی که برای کادرِ سپاه هرازچندی برگزار می‌گردد، شاهدِ این مدعاست. یعنی نیروهای نظامی به‌درستی تصمیم گرفته‌اند تأثیری که یک فرمانده‌ با یک خطابه یا سخنرانیِ شورانگیز قبل از یک عملیات، به‌صورتِ دفعی و مقطعی روی نیروها می‌گذاشت را در بستری از زمان و به‌مرور در نیروهایشان نهادینه کنند. این یعنی سرمایه‌گذاری برای یک هدفِ بلندمدت که بس‌یار هم درست است به‌نظرم.

اما برای پاسخ به این سوالِ احتمالی که چه‌را وجودِ کسی چون محمدجواد لاریجانی برای امریکا هزینه‌ساز است باید گفت علتِ اصلی، ویژه‌گی‌های شخصیتیِ ذاتی و تحصیلیِ ایشان است. شناختی که ایشان از قواعدِ دیپلُماتیک و مسائلِ مرتبط به سیاستِ خارجی و خاصّه میزِ امریکا -به دلیلِ سابقه‌ی وزارتِ خارجه و باتوجه به تحصیل در آن‌جا- دارند، وقوفی که به مسائلِ حقوقِ بشری و درواقع گاف‌‌های حقوقِ بشریِ امریکا و انگلیس دارند، احاطه‌ به زبانِ انگلیسی و اطلاعاتِ روزآمدتری که نسبت به باقیِ مسئولین -هم به دلیلِ تسلط به زبانِ انگلیسی و هم به دلیلِ قرابت با فضای اینترنت- دارند، ذهنِ ریاضی و پویای ایشان در تحلیلِ موقعیاتِ مختلف و در نهایت اتصال‌شان به حوزه‌ی علمیه و بدنه‌ی مذهبی و مکتبیِ نظام، همه و همه باعث شده‌اند تا ایشان به یک تحلیل‌گرِ طرازِ اولِ مسائلِ سیاسی و حقوقی تبدیل شوند. نه در ایران که در همه‌ی جهان.

کافی‌ست سرچی در اینترنت بکنید و اخبار و اطلاعاتِ مرتبط با ایشان را به‌طورِ گذری بخوانید و ویدئوی مصاحبه‌های معاریفِ معاصرِ سیاسیِ رسانه‌های بزرگِ جهان با ایشان را ببینید و بشنوید.

اغواگری و تکرارِ ادعا و ارجاع به مواردِ کوچکِ حقوقی و دست‌گذاشتن روی احکامِ مسلّم دینی-جزائی و مقایسه‌ با ویترین‌های حقوقِ بشریِ امریکا و انگلیس، همیشه از شگردهای رسانه‌ها و مجری‌های برنامه‌های مختلفِ سیاسیِ آن‌ها بوده و هست و احتمالا خواهد بود؛ جواد لاریجانی اما در چند مصاحبه‌ی اخیری که از ایشان با پی‌‌یرس مُرگان، خانمِ امان‌پور، فرید ذکریا، چارلی رُز و هم‌این مناظره‌ی مورنینگ-جو با هاس دیده‌ام، به ضرسِ قاطع می‌توان گفت تقریبا به‌هیچ‌وجه تحتِ تأثیرِ این قوای اغواگر قرار نگرفته و اصطلاحا وانداده است و برعکس مخاطبین و مناظرین‌ش را بی‌قرار کرده و به تکاپو انداخته.

این ویژه‌گی‌ ابدا موردِ علاقه و پذیرشِ امریکا نیست. آن‌ها تحلیل‌گرِ بیدارِ آشنا به مسائلِ داخلی‌شان را برنمی‌تاب‌ند. منتها هوشِ سیاسی‌شان ایجاب می‌کند که هیچ‌وقت چیزی در راستای ترور و تهدیدِ چنین شخصیت‌هایی نگویند و درعوض تا می‌توانند قاسمی‌ها را تحریم و ترورِ زبانی کنند.
جواد لاریجانی برای شهیدشدن علاوه بر توفیقِ الهی دوچیز کم دارد. یکی جای‌گاهِ مسئولینیِ عام که سال‌ها پیش و در خلالِ مسائلی متزلزل شد و یکی پای‌گاهِ مردمی که متأسفانه تقریبا هیچ‌کدام از برادرانِ لاریجانی به‌جز کمی آقاصادق از آن برخوردار نیستند. اولی را خودِ ایشان یکی-دوسالی‌ست که دارد به‌بود می‌بخشد و می‌توان به استردادِ آن امیدوار بود، اما دومی چیزی نیست که به این ساده‌گی بتوان به‌دست‌ش آورد. البته اگر سنجه‌ها زمینی باشند باید خوش‌حال باشم از این‌که این دومی احتمالا هرگز محقق نمی‌شود!!

به‌هر‌روی شخصا از صحبت‌های محمدجواد لاریجانی در مسائلِ سیاستِ خارجی (خاصّه امریکا) بس‌یار آموخته‌ام و می‌آموزم. وجودِ کسانی مثلِ او برای دست‌گاهِ دیپلماسی و حقوقیِ یک مملکت خیلی مفید خواهد بود و بی‌اغراق اُردرِ تحلیل‌ها را ارتقاء خواهد بخشید. امیدوارم قاطبه‌ی مسئولینِ مملکت بتوانند هوش‌مندی و اشرافِ او در تحلیلِ مسائل را پیدا کنند و در نهایت دعا می‌کنم اگر موردِ پذیرش و رضاء خداوند بود، ایشان به به‌ترینِ جای‌گاه‌ها نزدِ او برسد.

* برگرفته شده از فیلمی با هم‌این عنوان.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |