گفتن

گفتن

λεγειν

چه غم‌گنانه‌‌ست، حالا
وقتی‌که زمین دورِمان می‌کند و زمان، دور؛
دل‌تنگِ دی‌روزم و دل‌تنگِ فردا
دل‌تنگِ آفتابی که تو بودی هر صبح، چشم‌گیرِ پنجره‌ام، نگاه‌م، دل‌م
دل‌تنگِ شبی که گیسوی تو بود و سرِ زلفِ پریشان‌ت و منِ بر باد
دل‌تنگِ فردایی که تو بوده‌ای و هستی و باشی و بمانی هنوز
دل‌تنگِ غریبی که من‌م
چه غم‌گنانه‌ست، حالا
این جاده‌ها به تو نزدیک‌م نمی‌کنند
چه غم‌گنانه‌ست...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی یعنی:
تصمیم‌های اشتباه، به دنیایت آورده‌اند
و انتخاب‌های درست، از دنیا نخواهندت بُرد.

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دنیا پشت‌ش را به ما کرده بود
هرچه سلام کردیم، نشنید
دیوارِ شیشه‌ای مانع بود
سعی کردیم لنز را بچرخانیم
حرفه‌ای نبودیم، تصویرِ مات و تار تغییر نکرد
صدا به آن‌طرفِ شیشه نرسید
دنیا هم‌آن‌جور پُشت‌کرده دور می‌شد
این‌طرف از بس صدا نرسیده بود، باران گرفت
عکس‌مان خوب نشد...‏

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بگیر برایم
آسمانِ صاف؛
اشک‌هایم را میانِ گریه‌هایت گم کن. +

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ایران یعنی همه‌ی ایران! همه‌ی وجب‌به‌وجبِ خاک‌ش و همه‌ی مردم‌ش. از چابهار و زابل و زاهدان و تایباد و فریمان و کاشمر تا مشهد و گرگان و بندترکمن و علی‌آباد و رشت و بابل و بهشهر و اردبیل و تبریز و زنجان و ری و خرم‌آباد. اصفهان، شیراز، بوشهر، همه‌ی خوزستانِ عزیزم از شلنگ‌آبادش تا توپ‌چی و جفال و مالحه و طویبه و هویزه و بستان‌ و تا خودِ شوش و ایلام. تا همه‌ی هزارجریباتِ همه‌ی ارتفاعات‌ش، تا همه‌ی سُفلی و اولیاها و کُلا و آبادهای تنگِ همه‌ی روستاهاش. ایران با همه‌ی تاریخ و جغرافیاش از خانه‌ی محصورِ موسوی و کروبی شروع می‌شود تا چندخیابان آن‌طرف‌تر بیت و تا خودِ پنجاه‌تومنیِ دانش‌گاه و تا همه‌ی جوی‌های در دستِ احداثِ ولی‌عصر و تا همه‌ی کلاغ‌های تجریش و تا کوچه‌ی مهدی‌قصاب و تا بستنیِ اکبرمشدی و تا حموم‌قبله و تا سبیلِ الواتِ آب‌منگُل و تا اُزگل و زعفرانیه و شهرکِ قدس و ژاندارمری. ایران یعنی همه‌ی ایران. همه‌ی ایران یعنی همه‌ی منابعِ مولدِ انرژی‌های صلح‌آمیزِ ایران و پاش بکشد تا همه‌ی موشک‌ها و تا همه‌ی کلاهک‌های هسته‌ای‌ش هم. تأسیساتِ هسته‌ایِ ایران یعنی سینه‌ی من. گفتم گرا دست‌تان باشد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای‌ نوش‌دارو مایه‌ی تسکینِ من باش
تلخ است کام‌م، جُرعه‌ای شیرینِ من باش

ته‌مانده‌ی شمعِ مزارم، از سرِ لطف
پروانه‌ی تنهاییِ غم‌گینِ من باش

یک‌عمرایمانِ به‌‌شک‌‌آلوده‌ام را
با یک نظر از من بگیر و دینِ من باش

وقتی که رؤیا صادق است و من دروغ‌م
تأویل آن بیداریِ رنگینِ من باش

در لحظه‌های رفتن از این خانه‌ی تَنگ
هم در کنارِ بستر و بالینِ من باش 

تنها دلیلِ بودن‌م در قبرِ دنیا
در جشنِ دنیاتَرکیِ تدفینِ من، باش

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حالا که دل‌تنگ‌م، مرا هم‌راهِ باران‌ها
-با ابرها- تکثیر کن در چشمِ آبان‌ها

مهلت بده، نگذار دل‌سوزانه‌تر باشند
لب‌خندها و اشک‌های تلخِ پایان‌ها

در لحظه‌های سختِ دل‌کندن کنارم باش
در واپسین ثانیّه‌ها، در آخرین «آن»ها

هرجا که رفتم پابه‌پایم باش، پُشت‌م باش
در خاطراتِ خانه، در حُزنِ خیابان‌ها

دیوانه‌ای را که تو را هرلحظه می‌بیند
تنهایی‌ش را هم نمی‌فهمند انسان‌ها

دردی که دنبال‌ش -چُنان پروانه- می‌گردم
پاسخ نمی‌گوید به بی‌دردیِّ درمان‌ها

با خود ببر ای عشق تا هرجا که می‌خواهی
حالا که دل‌تنگ‌م -مرا- هم‌راهِ باران‌ها...
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رسمِ شقایق/ سوگ‌نامه‌ای در رثای قیصرِ امین‌پور:
انتشاراتِ سروش در اقدامی پسندیده و ارج‌مند، این کتاب را که شاملِ دست‌نوشته‌ها، مقالات و اشعارِ دوستان و هم‌کارانِ مرحوم امین‌پور است، به سالِ ۸۶ منتشر کرده است. با توجه به نزدیکیِ سالِ نشر به رحلتِ امین‌پور، نباید انتظارِ مجموعه‌ای کامل و جامع از آن داشت اما هم‌این‌قدر هم به‌نظرم خوب و قابلِ ستایش است. در این کتاب، مقالات، خاطرات و اشعاری از خانواده‌ی دکتر (هم‌سر و دخترش)، ساعد باقری، سعید بیابانکی، محمدرضا ترکی، ابوالفضل زرویی‌نصرآباد، سیدحسام‌الدین سراج، گروس عبدالملکیان، افشین علاء، عرفان نظرآهاری، مظاهر مصفا، علی معلم و تعدادی دیگر از دوستان و هم‌کاران‌ش را می‌توان خواند.
---

عاشقانه‌های هندی/ گردآوری و برگردان: علی عبداللهی:
کتابی کوچک و عزیز از مجموعه‌ی چندتاییِ نشرِ مشکی که به بازخوانیِ تعدادی از کهن‌عاشقانه‌های شعرِ هندوستان می‌پردازد. دوست‌ش داشتم.
---

سرزمینِ هرز/ تی.‌اس. الیوت؛ ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور:
جُز از این‌که متوجه شدم بس‌یاری از شعرهای احمدرضا احمدی احتمالا متأثر از الیوت است، چیزی از این کتاب نفهمیدم! نشرِ چشمه منتشرش کرده است.
---

عاشقانه‌های آبی/ واهاگن داوتیان؛ گزیده و ترجمه‌ی احمد نوری‌زاده:
در این کتاب با تصاویر، مضامین، تواصیف و اشعاری لطیف، صمیمی و دوستانه که در پرده‌ای از حیاء و ادب بیان شده‌اند و نه آن‌چنان عریان‌ند که آزاردهنده باشند روبه‌رو شدم. اشعارِ این کتاب عاشقانه‌هایی آرام و بی‌آلایش‌ند و اوجِ این آرامش و تنزه را در «ترانه‌ای برای اسب» می‌تواند دید. البته ترجمه‌اش چندان چنگی به دل نمی‌زد و خیلی خوش‌خوان نبود. این را هم نشرِ چشمه منتشر کرده است.
---

پاییزِ در پرواز/ واراند؛ گزیده و ترجمه‌ی احمد نوری‌زاده:
نسبت به کتابِ «عاشقانه‌های آبی» که آن را نیز هم‌این مترجم و ناشر مهیّا و مطبوع کرده‌اند، اشعاری روان‌تر و به جهانِ شعرِ فارسی نزدیک‌تری دارد.  این البته شاید به ایرانی‌بودنِ این شاعرِ ارمنی‌تبار هم برمی‌گردد، نسبت به داوتیان که ملیت‌ش نیز ارمنی‌ست. مترجم برای خودش یک سبکِ به‌خصوص دارد و این برای امرِ ترجمه‌ی شعر به‌نظرم خیلی موردِ مناسبی نیست. به این دلیل که در مواقعی مانع از رصد و لمسِ زبانِ اصلی شعر یا ویژه‌گی‌های منحصر‌به‌فردِ نثرِ راقم می‌گردد. اما در مجموع این هم کتابِ خوبی‌ست از اولین تجربه‌های شعرِ جهانِ نشرِ چشمه.
---

پُرتره‌ی مردِ ناتمام/ امیرحسین یزدان‌بُد:
مجموعه‌ای از جهانِ تازه‌ی داستانِ نشرِ چشمه به قلمِ نویسنده‌ای جوان و داستان‌نویس. تأکیدم روی داستان‌نویس‌بودنِ نویسنده از این جهت است که با توجه به این‌که پُرتره احتمالا اولین تجربه‌ی حرفه‌ایِ ایشان است، به‌نظر نمی‌رسد جنابِ یزدان‌بُد طبع‌آزمایی کرده باشد و ذوق‌ش را محک زده باشد تا ببیند آیا کار در می‌آید یا نه؛ بل‌که برعکس، کاملا مشهود است که او کاربلدانه داستان نوشته و با مهارت از پس‌ش برآمده. قطعاتِ «فردا برمی‌گردم» و «چیزی شبیهِ [سونیا]» را از این‌ مجموعه بس‌یار پسندیدم و «جَنَوار» را هم خیلی حرفه‌ای و خوب می‌دانم اما پایان‌ش را هرچند تعلیقِ بس‌یار خوبی ایجاد می‌کرد، خیلی نپسندیدم. امیرحسین یزدان‌بُد هرجمعه صبح بینِ ساعتِ ۸ تا ۹ در برنامه‌ی رادیوییِ «بسته‌ی پیش‌نهادی» به سردبیریِ مژده لواسانی از «شبکه‌ی جهانیِ صدای آشنا» کتاب معرفی می‌کند و مباحثِ مرتبط به حوزه‌ی کتاب را بررسی می‌کند که آن هم جالبِ توجه‌ست.
---

انفطارِ صورت/ سیدمرتضی آوینی:
این کتاب که نشرِ ساقی منتشرش کرده، مجموعه‌مقالاتی‌ست از شهیدآوینی مرتبط به حوزه‌ی هنر (خاصّه نقاشی و گرافیک) که در نشریه‌ی سوره و در فاصله‌ی سال‌های ۶۸ تا ۷۱ نگاشته شده است. مقالات جدای از این‌که نظراتِ شخصِ آقای آوینی‌ند و در جای خودشان قابلِ بررسی و تحلیل، یک ویژه‌گیِ مثبت و غیرِقابلِ انکاری دارند و آن این است که به معنایِ تخصصیِ کلمه «مقاله‌»اند و نه نوشته‌هایی از سرِ ذوق. پُرند از ارجاع و بازخوانیِ نظراتِ مختلف و آموزش‌های در عینِ نقد. این وِیژه‌گی کم‌تر در مقالاتِ از این دست به چشم می‌خورد و وقتی به این مسئله فکر می‌کنم که در دهه‌ی شصت و هفتاد، با آن امکاناتِ کم و دست‌رسی‌های محدود به منابع، کسی بوده که چنین مقالاتی نوشته احساسِ شعف و حسرت و خسران می‌کنم. شعف از این جهت که چنین کارِ ارزش‌مندی انجام شده و خسران از این جهت که کسانی مثلِ آوینی اهلِ مُداقه و فکر و تحلیل و تحقیق، چه‌را باید این‌قدر زود دیرشان شود... زحمتِ ویراستارِ محترمِ این کار را هم نمی‌شود نادیده گرفت که جای‌جایِ کتاب حضورش ملموس و مشخص است.

نوشته شده در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ته‌مانده‌ی شمعِ مزارم، او نمی‌خواهد
معشوقِ قلبِ خسته و غم‌گینِ من باشد

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

داشتم با اسم‌ش بازی می‌کردم و با لحنی که انگار دارم صداش می‌کنم می‌گفتم: «دُرساعت چنده؟ درسانفرانسیسکو، درسالاد می‌خوری؟ درسارافون پوشیدی؟» که یه‌هو به بولیزش اشاره کرد و گفت: «نَ‌نَه؛ ایــن‌که سارافون نیس.» گفتم: «پس سارافون کدومه؟» گفت: «تو کتابای مُفتَلِخ، یه نی‌نی‌هایی هستن که سارافون دارن»...


درسای دو‌ونیم‌ساله از باهوش‌ترین و خوش‌حافظه‌ترین بچه‌هاییه که تا حالا دیدم. معمولا سعی می‌کنه از هر آدمی که دیده یه موردِ به‌خصوصی رو یادش بمونه و اگر دوباره اون آدم رو دید به اون مورد اشاره کنه. این‌روزها عمده‌ی آرزوی درساکوچولو داشتنِ یه چتره که باتوجه به سن و سال‌ش پدر و مادرش هنوز صلاح نمی‌دونن که داشته باشه.

بهانه‌ی نوشتنِ این خاطره شعری بود از شاعرِ هم‌وطن «سوکیاس هاکوب کورِکجیان [معروف به واراند]» در کتابِ «پاییزِ در پرواز»، منتشرشده از نشرِ چشمه. فرازی از اون شعر که منو یادِ این خاطره انداخت رو می‌نویسم:

«کودکی با چترِ نارنجی
چون پاک‌ترین رؤیایِ من،
با قدم‌های کوچکِ خود
گام می‌زند

عصرگاهان است و
باران
‏‏نرم می‌بارد.»

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |