گفتن

گفتن

λεγειν

بی‌تو دنیا را نمی‌خواهم، از این ویران نرو
دردها را صبر کردی، موقعِ درمان نرو

لحظه‌های رفتن‌ت را لحظه‌ی مرگ‌م بدان
آفتابِ مهربانی زیرِ این باران نرو

کاروانی که تو را از من بگیرد خائن است
«چاه» قدرِ ماه را می‌داند، از کنعان نرو

سیم و زر را در ازاءِ کهکشان آورده‌اند
نرخِ یوسف را نمی‌فهمند مکّاران، نرو

رحم کن بر بال‌های کوچکِ پروانه‌ات
چون نمی‌خواهم نباشی جان و دل‌سوزان نرو

چشم‌هایت حالِ مجنون را پریشان می‌کند
این‌چنین اطرافِ آهوهای سرگردان نرو

آخرش یک‌روز از دنیا رهامان می‌کنند
از برم ای عشق تا آن روز، تا آن «آن» نرو

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بَعدها که تاریخ را
-رمزآلوده- از خطّ و خطوطِ سنگ‌ها و دیوارها بخوانند،
ردِّ هزار حسرت و آه و خاطره را،
تا اشک‌ها و لب‌خندهای ما،
                تا سرگردانیِ دست‌ها و
                                 تا غمِ نگاه‌هامان
                       خواهند گرفت؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چون «باد» که افتاده به گیسوی شقایق
غم‌گین‌م و دل‌تنگ، پشیمان‌م و عاشق

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دور بود، دور
-این‌همه که رفتم- ماه،
هنوز.

پی‌نوشت:عکسِ «گلی که نبود» را هم‌آن دورها گرفتم.

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حسرتِ پرنده‌ای که بالِ پریدن نداشت،
از پشتِ کدام پنجره زیبا بود
که آفریدی‌م؟

پی‌نوشت۱: این شبه‌بهشت ۲۶۸۰متر ارتفاع داشت، آسمان اما هنوز دور بود...
پی‌نوشت۲: عکس را حوالیِ غروبِ پاییز گرفته‌ام/ ارتفاعاتِ بندپیِ شرقی؛ بابل.

نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«داداش!
گرفتاری که ناراحتی ندارد...
گرفتاری مالِ عشق است، مالِ رفاقت است...
فرمود البَلاءُ للولاء...» +
-
بُریده‌ای از فصلِ «زبان»؛ رُمانِ «بیوتن»/ رضا امیرخانی

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

 

«حالا که دوباره نامه‌ام را می‌خواندم، یادم آمد که تای وطن دسته دارد، اما من بدونِ دسته نوشتم‌ش. البته شاید هم وتنِ من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرم‌ش... برای هم‌این درست‌ش نکردم!»
-
بُریده‌ای از فصلِ «ژنتیک»؛ رُمانِ «بیوتن»/ رضا امیرخانی

 

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دستِ گستاخِ زلیخا تیشه‌ی فرهاد بود
کوه محکم بود پای‌ش، کامِ او شیرین نشد

نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این من‏‌م در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیرِ مشترک، ای خودِ فراترم

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی‌شود
خوب می‌شناسم‌ت در خودم که بنگرم

این تویی، خودِ تویی، در پسِ نقابِ من
ای مسیحِ مهربان، زیرِ نامِ قیصرم

قوم و خویشِ من همه، از قبیله‌ی غم‌ند
«عشق» خواهرِ من است، «درد» هم برادرم

سال‌ها دویده‌ام از پیِ خودم، ولی
تا به «خود» رسیده‌ام، دیده‌ام که دیگرم

در‌به‌در به هر طرف، بی‌نشان و بی‌هدف
گم شدم چو کودکی در هوای مادرم

راستی چه کرده‌ام؟ شاعری که کار نیست
کار چیزِ دیگری‌ست، من به فکرِ دیگرم

پی‌نوشت۱: شاعر: مرحوم قیصر امین‌پور.
پی‌نوشت۲: عکس را بی‌هوا از دستِ دوستی گرفته‌ام.

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درختی از درخت‌های جنگل‌های شمال هست که بهش می‌گن اَنجیلی. جُدا از مدخلی که تو ویکی‌پدیا براش ایجاد شده یا اطلاعاتی که از گوگل‌کردن می‌شه راجع بهش فهمید، ویژه‌گی‌ای در این درخت هست که اهلِ جنگل و مردمِ منطقه معمولا باورش دارن. اون‌ها می‌گن انجیلی زودتر از باقیِ درخت‌ها پاییز می‌کنه؛ این اصطلاحِ خودِ اون‌هاست. درواقع انجیلی با برگ‌های پُرپُشت‌ش زودتر و بیش‌تر از باقیِ درخت‌ها به استقبالِ پاییز می‌ره. کأنه پاییز آتیشیه که این درخت به دلِ اون آتیش می‌زنه و باکی از قرمز و زردش نداره.


فکر می‌کنم ما آدم‌ها شباهاتِ زیادی به درخت‌ها داریم. زنده‌گی پُر از تکرارِ بهار و پاییزهاست و ما مقهورِ گردشِ ایام‌یم و گرفتارِ عمر. گاهی که طاقت‌فرساییِ عشق رو به جون می‌خریم احوالی شبیه به حال و روزِ این درخت پیدا می‌کنیم. عشق مبدأ و منشأ و وسیله‌ی تحول‌ و زیبایی می‌شه و کسی از دلِ سوخته و حالِ پریشونِ اونی که مبتلاشه خبر نداره.

زنده‌گی بی‌عشق -مثِ خوابِ زمستونِ جنگل- آروم و خاکستری‌ و بی‌دغدغه‌ست. «بهار» فرصتیه واسه دوباره امتحان کردن و بیدار و تازه‌شدن و «تابستون» و بلندای روزاش امتحانی واسه محکِ صبوری‌ و «پاییز» اول و آخرِ قصه‌ست. عشق پاییزیه که زمانُ می‌کُشه و خاطره‌ها رو با خودش می‌بره و یه روزی که دیره هردو رو بهت برمی‌گردونه. یه روزی که تو گذشته‌ت مثل‌ش نبوده و می‌دونستی که میاد. میاد و آینده‌ت و ازت می‌گیره و گذشته‌تُ بهت برمی‌گردونه.

پاییز تو همه‌ی جنگل اتفاق می‌افته و گریزی ازش نیست اما بعضی از درخت‌ها هستند که خودشون به دلِ پاییز می‌زنن. اون درختا برای مردم معیارِ پاییزن و قاصدِ اومدن‌ش. زیبایی یعنی تو گذشته‌ت اون‌قدر عاشق بوده باشی که آینده‌ت پُر از عطر و رنگ و صداهایی باشه که برت گردونه به گذشته، به روزایی که آگاهانه می‌سوختی و می‌جنگیدی و باور کرده بودی که رفتن از رسیدن به‌تره و آخرِ راه قرار نیست مدالی برای برنده یا بازنده‌شدن تو مسابقه‌ی زنده‌گی‌ بهت بدن یا ازت دریغ کنن. پس، آینده هم‌این الآنیه که می‌شه عاشق بود و به دلِ پاییز زد. مثِ ماهی‌گیری که قُلاب‌شُ نه به خاطرِ صید که به خاطرِ دل‌ش به رود می‌زنه. جنگلی که بشه پاییزُ ازش فهمید، جنگلِ به‌تری نیست؟ +

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |