گفتن

گفتن

λεγειν

دنیا،
بارانی‌ بود که بعد از تو
هرگز بند نیامد. +

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در بخشی از قرآنِ کریم می‌خوانیم که خداوند در مقامِ پاسخ به مشرکینِ مکه که در تحقیرِ رسول‌الله و طعنِ آن جناب گفته بودند «چه‌را قرآن به مردی عظیم، مطاع و متمکن از قریتین (یعنی یکی از دوشهرِ مکه و طائف) نازل نشده است؟»، در قالبِ استفهامی انکاری فرمود: «آیا آن‌ها رحمتِ پروردگارت را تقسیم می‌کنند؟ [بل این] ماییم که معیشتِ آن‌ها را در زنده‌گیِ دنیا میان‌شان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی [دیگر] برتری دادیم تا یک‌دیگر را تسخیر [و با هم تعاون] کنند و رحمتِ پروردگارت از آن‌چه جمع می‌کنند به‌تر است.»

کُلیتِ آن‌چه که از این آیات افاده می‌شود را علامه طباطبائی و دیگر مفسرین و مترجمینِ قدیم و اخیر بیان کرده و نوشته‌اند. اهمِ اشاره‌ی آیه‌ی سی‌ودومِ سوره‌ی مبارکه‌ی زخرف به مقدّر و مقسّم‌ بودنِ جامع و مطلقِ خداوند برمی‌گردد که درواقع هم شاملِ معیشت و امورِ دون و دنیاییِ بشر می‌گردد و هم شاملِ امرِ متعالی‌ای چون نبوت که رحمتِ خاصّه‌ی خداوند است.

اما فارغ از پیامِ اصلیِ آیه، یک اختصاصِ جالبِ اجتماعی-اقتصادی هم از قسمتِ «و رفعنا بعضهم فوق بعضٍ درجاتٍ لیتخذ بعضهم بعضا سُخریّا» قابلِ درک، تحلیل و برداشت است. در مباحثِ مرتبط به «مازادِ تولید» یا به عبارتِ دقیق‌تر مازادِ اجتماعیِ تولیدات می‌گویند مادامی که بهره‌وری در سطحی باقی بماند که هر فرد -تنها- قادر به تأمینِ معاشِ خودش باشد، تقسیمِ اجتماعی شکل نمی‌گیرد و بالتبع تمایزِ اجتماعی هم در آن جامعه غیرممکن است. یعنی شرایطی را درنظر بگیرید که همه در آن تولیدکننده‌اند؛ قهرا در چنین شرایطی همه از لحاظِ اقتصادی در یک سطح خواهند بود. در چون‌این شرایطی هرگونه افزایش در بهره‌وریِ کار موجبِ تولیدِ محصولاتِ مازاد و به تبعِ آن بروز نزاع بر سرِ چه‌گونه‌گیِ سهیم‌شدن در این مازاد می‌شود. از این‌‌ زمان به بعد قسمتی از بازدهِ کار ممکن است باعثِ محرومیتِ بخشی از جامعه از داشتنِ کار برای امرارِ معاش بشود. در این مقطع «کارِ لازم» صَرفِ امرارِ معاشِ تولیدکننده‌گان می‌شود و «کارِ اضافی» صرفِ حفظِ طبقه‌ی حاکم.

مفسران تسخیر را راندن معنی کرده‌اند و سخری را از روی قهر به سوی غرضی مخصوص رانده‌شده خوانده‌اند. یعنی طبقِ این آیه بعضی به‌ جهتِ تمکنی که دارند بعضی دیگر را به خدمت می‌گیرند. البته تعاونی که آقای مکارم در ترجمه و علامه طباطبایی در تفسیر -هردو- به آن اشاره کرده‌اند یک برداشتِ عقلیِ مبتنی بر واقعیات است و پرواضح است که در ظاهر و باطنِ آیه از تعاون و معاضدت به معنای هم‌دستی و برابریِ کلمه صحبتی به میان نیامده است (حداقل به نظرِ من).

مسئله‌ی جالبِ توجه برای من این بود که خداوند در این آیه تصریح فرموده است که نقشِ اراده‌ی انسان در ارتزاق و جای‌گاهِ اجتماعی و اقتصادی‌ش نقشِ کم و کوچکی‌ست و عمده‌ی تقدیر تحتِ مشیتِ الاهی‌ست و این به نوعی کار را سخت و نقشِ انسان را شبه‌منفعل یا کم‌اثر می‌کند. چون مشیت را گفته‌اند ترجیحِ بعضی از ممکنات بر بعضی دیگر -هرچه می‌خواهد باشد- بدونِ این‌که عدمِ رضایت یا رضایت دخیل باشد.

حال سوالِ اساسی‌ای که مطرح می‌شود این است که سیاست‌گذارانِ برنامه‌های اقتصادی و عالمانِ اجتماعی و اقتصاددانان چه‌گونه و بر چه اساسی باید برنامه‌ی اقتصادی یا توسعه‌ایِ جوامعِ اسلامی را تدوین کنند؟ آیا عدالتِ اجتماعی و اقتصادی در این صورت محتاجِ بازتعریف نیست؟ اصلا فراتر از این‌ها اقتصادِ منظورِ اسلام چه‌گونه اقتصادی‌ست؟ آیا طبقِ این آیه اقتصادِ منظورِ نظرِ اسلام اقتصادی آزاد و باز نیست؟ این‌ها را باید تبیین کرد و راجع بهشان بحث کرد. از دوستانِ حوزوی و اقتصادی هرکس تمایل داشت می‌تواند در این بحث (در بخشِ کامنت‌ها) مشارکت داشته باشد.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واژه‌ی «گناه» در ادب و ادبیاتِ فارسی شاملِ یک طیفِ وسیعی از معناست؛ از ذنب و جُرم و جناه و جنایت گرفته تا اثم و تقصیر و معصیت و تا حتا سهو و اشتباه و خطا. این توسعِ معنایی از این جهت که مفهومی گریبان‌گیرِ انسان یا مبتلابهِ او را دربرمی‌گیرد، به‌شدت این قابلیت را دارد که دست‌مایه‌ی مضمون‌آفرینی و تصویرسازی قرار گیرد. درواقع این‌گونه می‌توان گفت که گناه و گناه‌کاری و معانیِ ذیلِ آن یکی از مسائلِ مستحدث، اصلی و اساسیِ انسان از ابتدای آدمِ ابوالبشر (علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) تا انتهای هم‌این ام‌روز و فردای من و شما بوده‌ و است و خواهد بود. یک جزء لاینفکِ متونِ ادبی و یک بخشِ غیرقابلِ انکار از احکامِ موردِ بحثِ ادیان و نِحَل و اندیشه‌ورزی‌ و هنرها نیز.

ادیانِ مختلف از مناظرِ مختلفی به مسئله‌ی گناه و عصیان نگریسته‌اند. این مناظرِ مختلف گاه هم‌سویی و تناظرِ وثیقی داشته‌اند و گاه تفاوت‌ها و تضاد و تناقض‌هایی نیز. آن چیزی که در این مطلب می‌خواهم به آن بپردازم اما هیچ‌کدامِ این مسائل نیست. به نظرِ بنده این واژه یا مفهوم، فارغ از آن‌چه در متون و احکام به آن‌ها اشاره شده، در حیطه‌ی شعر و ادبِ فارسی بس‌یار قابلِ تعمق، بررسی‌، تحلیل و بازخوانی‌ست. خاصّه که استفاده از این مفهوم در زنده‌گیِ روزمره‌ی ما پُربسامد و کاربرد است و شاید بعضی‌مان مثلِ بنده کج‌سلیقه‌گی‌ها یا اشتباهاتی هم در نسبت‌دادنِ آن به دیگری یا نسبت‌ندادنِ به خودمان داشته باشیم.

در این‌جا و به عنوانِ نمونه می‌خواهم به چند «گونه»‌ی موردِ پسندم از به‌کارگیریِ این واژه یا مفهوم در اشعارِ حافظ و تعدادی از شُعرای معاصر اشاره کنم و کمی راجع به آن‌ها توضیح بدهم. این انواعی که به عنوانِ نمونه انتخاب کرده‌ام قطعا همه‌ی آن چیزی که هست نیست. در حالِ حاضر بنده به اشعارِ قُدما دست‌رسی نداشته‌ام و از طرفی سواد و احاطه‌ای هم به جریاناتِ شعری ندارم. قصه این‌طور شروع شد که یک‌روز میانِ تورق دیوانِ شیخِ شیراز -حافظ- متوجهِ نگاهِ متفاوتِ او به این واژه و معنا شدم و بعدتر که مزمزه‌اش کردم، احساس کردم جای پرداختن و تبلیغ دارد و می‌شود درموردش نوشت.

اگر به زلفِ سیاهِ تو دستِ ما نرسد
گناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماست

در این‌جا حافظ در مقامِ عاشق، پریشانیِ بخت و کوتاهیِ دست‌ش را گناهانی از ناحیه‌ی خویش در عدمِ دست‌یابی به میل، مقصود یا معشوق برشمرده است. این نوعِ نگاه یا زاویه‌ی دید در حقیقت یک نگرشِ خضوعیِ همیشه‌گی در مغازله‌های اوست و در بس‌یاری از شعرهایش روی آن تأکید ورزیده است. اگر کمی بیش‌تر تأمل کنیم و در این مورد دقیق شویم درمی‌یابیم که این نگاهِ مبتنی بر دوست‌داشتن، محبت و خضوعِ جهانِ شعرهای حافظ، به‌ترین موضعی‌ست که یک عاشق می‌تواند در برابرِ معشوق‌ش اتخاذ کند. پاسخِ بدی را با خوبی دادن و جز از زیبایی ندیدن و ابتلا را طبیعتِ عشق دانستن و به هر دلیلی «نرسیدن» را نشانه‌ای از قصورِ خود دانستن، همه و همه یعنی یک فهمِ درست از ماجرای عشق. این عشق می‌تواند نسبت به هر معشوقی باشد. معشوق‌ها می‌توانند متفاوت باشند، اما قاعده‌ی عشق هیچ‌گاه متفاوت نیست. اقتضاء این قاعده هم‌این نگاهی‌ست که حافظ در بیتِ فوق به آن اشاره کرده است.

روی‌کردِ دیگری که به مسئله‌ی گناه در غزل‌های حافظ به چشم می‌خورد، روی‌کردِ «رجاء»یی‌ست. یعنی حافظ قالب‌های موجود و تعاریفِ مرسوم و متعارف از گناه و گناه‌کاری که بیش‌تر مبتنیِ بر عقوبت و جزا و بهشت و جهنم است را برهم می‌زند و یک نگاهِ مبتنی بر بخشش و عفو و رجاء را بارها و بارها در اشعارش تأکید می‌کند. روی‌کردی که البته مستندِ به قرآن و سنت نیز هست. البته این رجاء وجهِ «مستوره‌»ی ابیاتی‌ست که انتخاب کرده‌ام و در ظاهرِ امر ما با کنایات و اشاراتی رندانه روبه‌رو‌ایم که بهمان یادآوری می‌کند گناه در شرایطی خاص می‌تواند موجبِ حرمان و حسرت و عقوبت نباشد و دلیلِ این اتفاق، یا تفاوتِ این صنف از گناه با اصنافِ دیگرش در این است که گاهی گناه جنبه‌ی عیّاری و جوان‌مردی پیدا می‌کند و گناه‌کار آدمی اخلاقی‌ست و قصدِ سوء و خیانت و بدی ندارد؛ نه به خود، نه به دیگری و نه به خدای خود. از این نمونه می‌توان به مواردِ ذیل اشاره کرد:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

در این مورد حافظ گناهی که از رساندنِ نفع به دیگری باشد را موجبِ ترس و عقوبت نمی‌داند. البته می‌توان گفت که او در این‌جا نگاهی به معنای لغویِ واژه‌ی گناه هم داشته است و لزوما گناهِ منظورِ نظرِ او گناه از نظرِ دین یا یک متدِ خاصِ زنده‌گیِ بشری نیست.

می‌خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
به‌تر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در این مورد حافظ گناه را دسته‌بندی می‌کند و از گناهِ بزرگ‌تری به اسمِ روی و ریا صحبت به میان می‌آورد. یعنی روی‌کردی اخلاقی که شراب‌خواریِ بی‌ادعا و سر و صدا را به طورِ کنایی قابلِ تحمل‌تر از طاعت و عبادتِ از روی ریا می‌داند. درواقع در این فقره حافظ به نقد یا حتا فراتر از آن به مذمتِ طاعات و عباداتِ غیرِزاهدانه و از روی ظاهرفریبی پرداخته است. چیزی که خیلی غریب و مبتنیِ بر غیرِ آن‌چه که اصلِ دین هم خواسته است نیست. این نگاه را پیش‌تر با تأکیداتی مشابه و حتا تُندتر و نهیبی‌تر از آن‌چه حافظ سروده است در برخی خطبات و حکماتِ نهج‌البلاغه‌ی امیرالمؤمنین دیده‌ام.

حافظ اگر سجده‌ی تو کرد، مکن عیب
کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد!

حافظ در جوابِ آن‌ها که ملامت‌گرِ عشاق‌ند، کافرِ عشق را بی‌گناه می‌خواند و می‌داند. باز هم روی‌کردی اخلاقی و این‌بار نه شاید صرفا رجاء که استدلالی هم پشتِ این نهیب و اشاره‌ی حافظانه نهفته‌ است. البته مخاطبِ این بیت صنم یا خودِ معشوق و آن‌که عاشق چونان پیچکی به پای او می‌پیچد است. تصویری که حافظ از عاشق ارائه می‌دهد نماد و نمایه‌ی انسانی بی‌آزار و بی‌خطر است که جز از محراب و مسیرِ عشق، سر بر آستانِ دیگری نمی‌ساید و نمی‌خواهد بساید. عاشق‌های غزل‌های حافظ شهروندهایی اهلِ تعدی و تجاوز به حقوقِ دیگری و سخت و سنگ نیستند. اهلِ کُرنش‌ند و آرام و رام.

کمالِ سِرّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

حافظ «عیب‌نکردن» و خُرده‌نگرفتن را از سوی مفتی و محتسب «هنر» می‌داند و راه‌کاری هم برای این موضوع ارائه داده است، آن راه‌کار محبت است! سرّی که اغلب فراموش‌ش می‌کنیم...

یک گونه‌ی سومی هم اما در اشعارِ حافظ نسبت به مسئله‌ی گناه وجود دارد و آن نگاهِ مناجاتی یا استدعاییِ اوست. مثلا آن‌جا که می‌گوید:

لنگرِ حلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که در این بحرِ کرم غرقِ گناه آمده‌ایم

در این‌جا صحبت از «لنگرِ حلم» و «کشتیِ توفیق» و «بحرِ کرم» است. حافظ باز هم این‌جا خودش را ذره‌ترین و غرق‌ترین فرض کرده است و استدعای حلم و صبر و عفو دارد. یا آن‌جا که می‌گوید:

منم که بی‌تو نفس می‌کشم، زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذرِ گناه؟

حافظ خودش را در مقابلِ گناهِ نفس‌کشیدنِ بی‌معشوق، بی‌عذر می‌بیند و عاقبت را حواله می‌دهد به عفوِ هم‌او. می‌بینید؟ آن جهان‌بینیِ خضوعیِ حافظ در این هم قابلِ رؤیت است. یک‌جور خالی‌دستی و بی‌چیزی در مقابلِ دریایی از دارایی، در مقابلِ عظمتی از عفو، شکوهی از بخشش و بخشایش. مثالِ آخرم از حافظ این بیت باشد بی هیچ توضیحِ اضافه‌ای:

هرچند ما بَدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناهِ گدا بگو...

این‌جا هم حافظ تمنای کرائم می‌کند و اذعان به بدیِ خویش دارد و بزرگی را از درِ خانه‌ی معشوق و از ناحیه‌ی او می‌طلبد. البته هیچ‌گاه دربِ خانه‌ی معشوق را از جایش در نمی‌آورد یا این‌که تمنایش حالتِ اجبار و اصرارِ از سرِ زور و توقع ندارد. گویی «رعایتِ اخلاق در عشق» اصلی نانوشته است که حافظ همیشه در شعرهایش بدان مؤمن بوده.

در پایان می‌خواهم به نمونه‌های متنوع‌تر و ام‌روزی‌ترِ هم‌این نوعِ نگاهِ اصیل و زیبا در اشعارِ برخی شعرای هم‌عصر و نسل‌مان اشاره کنم.

فاضل نظری:

خوش‌بخت آن دلی که گناهِ نکرده را
در پیش‌گاهِ لطفِ تو اقرار کرده است

تنها گناهِ ما طمعِ بخششِ تو بود
ما را کرامتِ تو گنه‌کار کرده است
-

هرکس گذشت از نظرت در دل‌ت نشست
تنها گناهِ آینه‌ها زودباوری‌ست
-

ای نبخشوده گناهِ پدرم -آدم- را
به گناهانِ نبخشوده قسم، دل‌تنگ‌م
-

تا دلِ پرهیزگارم را نبینم توبه‌کار
با شعف خود را در آغوشِ گناه انداختم
-

تو «زیبا»یی و زیبایی در این‌جا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مُرداب، ماه این‌جا
-

مرحوم نجمه زارع:

دارند پیله‌های دل‌م درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم -عاری از گناه-
-

محمدرضا طاهری:

نگاه می‌کنم از نو به راهِ طی‌شده تا خاک، از بهشتِ برین
گناه می‌کنم از نو، مرا دوباره هم‌آن‌گونه عاشقانه ببین
-

علی‌رضا بدیع:

مباش در پیِ کتمان که این گناهِ تو نیست
که عشق می‌رسد از راه و دل‌به‌خواهِ تو نیست
-

عفو فرمودی غلامِ روسیاهِ خویش را
گرچه خود هرگز نمی‌بخشد گناهِ خویش را
-

محمدکاظم کاظمی:

نَمی ز دیده نمی‌جوشد، اگرچه باز دل‌م تنگ است
گناهِ دیده‌ی مسکین نیست، کمیتِ عاطفه‌ها لنگ است

-

امیدوارم عاشقانی از این سنخ و صنف و آدم‌هایی آرام و اخلاقی باشیم. همه‌ی این عالم شهرِ عشق است و شهروندِ شهرِ عشق نباید مهربان نباشد، نباید محبت را سرلوحه‌ی حرف‌ها و کارهایش قرار ندهد. برای هم دعا کنیم که یک چنین آدم‌هایی بشویم و باشیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از دیدِ چاهِ عاشقِ تنهای درمانده
مکرِ برادرهای یوسف مایه‌ی خیر است!

نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرکجا قُلّاب می‌انداخت خیلِ ماهیان
در هویزه، هور، خرم‌شهر، عاشق می‌شدند...

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای تکمیلِ بخشی از یک تحقیقِ شخصی تعدادی سوال طرح کرده‌م. پاسخِ شما به اون‌ها می‌تونه برام خیلی مفید باشه. اگر خوننده‌ی وب‌لاگ‌م هستید لطفا پاسخ‌هاتون رو دریغ نکنید. حتا اگر خواستید بی‌نام و نشون یا به صورتِ خصوصی کامنت بذارید. حتاتر اگر لازم دونستید، توضیح بدید و بحث کنید. در نهایت اما پاسخِ سوال‌ها رو بدید. ممنون.

1) در معابر و اماکنِ عمومی و در سطحِ شهرتون چه‌ اندازه با مواردِ «اهانت» (به‌طورِ عام) و فحّاشی/ فحّاشیِ ناموسی (به‌طورِ خاص) مواجه می‌شید؟ [این اهانت‌ها چه خدای نکرده به شما بوده باشه و چه به دیگری، مشمولِ منظورِ پرسش می‌شه]

الف) کم (یک‌بار در ماه)
ب) زیاد (بیش‌تر از دو یا سه‌بار در ماه)
ج) نظری ندارم


2) روندِ رشدِ اهانت بینِ افرادِ جامعه (در معابر و اماکنِ عمومی) رو چه‌طور تلقی می‌کنید؟

الف) رو به کاهش
ب) رو به افزایش
ج) تغییری حس نمی‌کنم
د) نظری ندارم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رساله‌ی تاریخ/ بابک احمدی:
جُستاری فلسفی با روی‌کردی زمان‌مندانه به تاریخ که به بازخوانیِ آراء (مرتبط به تاریخِ) اندیش‌مندانِ غربی -خاصّه فیلسوفانِ قرنِ نوزدهم (اروپا)- می‌پردازد. بخش‌های مرتبط به تبارشناسیِ واژه‌گانی‌ش خیلی خوب از آب درآمده. هم‌چنین آن بخشِ مرتبط به برشمردنِ وجوهِ اشتراکِ «تاریخ» و «داستان» و گریز به «روایت». جایِ خالیِ تحلیل اما در این کتاب بدجوری توی ذوق می‌زند... نشرِ مرکز چاپ‌ش کرده.
---

اقتصادِ سیاسی/ ارنست مندل:
کمال خالق‌پناه -جامعه‌شناسِ معرفت- این کتاب را که  از زمره‌ کتاب‌های معرفت‌شناختیِ مارکسیستیِ اقتصاد به‌شمار می‌رود توسطِ نشرِ «گل‌آذین» به فارسی برگردانده است. بحث‌های مرتبط به نظریه‌ی ارزش، کارِ اجتماعا لازم، الیناسیون، فتیشیسم و مالکیت و سرمایه را می‌توان در این کتاب خواند. ترجمه‌‌اش اما چندان چنگی به دل نمی‌زند.
---

نگاهی بنویس/ نیوشا نوع‌خواه:
کتابِ شعری در قطعِ خشتی و با جلدی سخت و غریب که شاعرش بینِ قالب‌های نیمایی و سپید مدام در سعی و طبع‌آزمایی‌ست. شخصا آن‌جاهایی که به سپید نزدیک‌تر بود را بیش‌تر پسندیدم. گمان می‌کنم کتاب به پخشِ عمده نرسیده باشد و شاید هیچ‌وقتِ دیگر هم نرسد...
---

می‌میرم به جرمِ آن‌که هنوز زنده بودم/ محمد شمس‌لنگرودی:
کتابی محترم و خوش‌طبع از سریِ «جهانِ تازه‌ی شعر» که نشرِ چشمه منتشرش کرده است. با این‌ وجود که تعدادِ اشعارِ موردِ علاقه‌ام از تعدادِ انگشتانِ دو دست تجاوز نکرد، کُلیتِ کتاب و احوالِ عمومیِ اشعار را پسندیدم. شاعر نه تقلیدی در کارش بود و نه وررفتنِ بی‌خودی با کلمات. کاملا برای خودش کاراکتر و یونی‌فُرم داشت. شعرها اغلب در قالبِ آزاد یا سپید سروده شده بودند.
---

احمق! ما مُرده‌ایم/ داستانک‌های رسول یونان:
تعریفی نبود! از سری کتاب‌های نشرِ مشکی.
---

داستانِ همشهری/ مرداد ۱۳۹۰:

«سلاماً سلاما» (در آستانه؛ یادداشتِ سردبیرِ) این شماره موجز و خوب نوشته شده بود.

روایتِ «دست‌ به‌ دست‌ کردنِ قصه‌ها» (یادداشت‌های کارآموزانه‌ی) جومپا لاهیری به‌ ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت خیلی شروعِ خوبی برای مجله بود. ترجمه (هرچند که معنای جمله‌ی آخرش را نفهمیدم) به‌غایت قاعده‌مند و روان و محترم بود و نوشته هم خوش‌خوان و خوش‌مضمون.

روایتِ «ماهی‌زده‌گی» از عباس عبدی هم موضوعِ خوب اما پرداختِ متوسطی داشت. الحمدلله قدّ و بالای نوشته خیلی رعنا نبود و این باعث می‌شد که کار به تحمل‌کردن‌‌ش نرسد!

داستانِ ژانرِ وحشت «روزِ متفاوت» به قلمِ محمد کشاورز متأسفانه خیلی ضعیف بود!

داستانِ «روباهی که نمی‌خواست روباه باشد» کاری کرد که آرزو کنم ای کاش این داستان از مصطفی مستور نمی‌بود. موضوعِ ابتدایی‌ای بود که در ژانرِ ظاهرا کودک و احتمالا برای بزرگ‌ترها نوشته شده بود؛ آن هم با پایانی معمولی.

«برادرِ مُرده‌ام به امریکا می‌آید» از الکساندر گودین به ترجمه‌ی اسدالله امرایی یک داستانِ درست و حسابی بود، یک تعلیقِ جانانه داشت! نباید از دست‌ش داد.

روایتِ منبرِ این شماره با عنوانِ «زنی موافقِ آقای شَن» به انتخابِ محسن‌حسام مظاهری از منبرِ آقای فاطمی‌نیا خوب و شیرین بود.

گزارش‌گونه‌ی «کورِ فرنگ» افتضاح بود!

تجربه‌ی خوبِ نوید ریحانی از عکاسی با عنوانِ «دوئل با سوژه‌ها» خوب بود. هم خوش‌مضمون بود، هم ابتکاری و نو، هم عنوانِ مناسبی داشت.

جُستارِ علی مؤذنی در «هستیِ خودمختارِ کلمات» هم جزء ضعیف‌های این شماره بود به‌نظرم. تصویرسازی‌های بینِ متن‌ش هم ایضا هم‌چه احوالی داشتند.

نقد و نظرِ فرهاد توحیدی و بلقیس سلیمانی در گفت‌وگویی که مژگان ایلانلو با عنوانِ «قصه، عمودِ خیمه‌ی سینما» ترتیب داد خوب از آب درآمده بود. موضوعِ بحث جالب بود و حرف‌هایی که زده شد جذاب و خواندنی بودند. مخصوصا حرف‌های آقای توحیدی خیلی به‌روز و برآمده از تحلیلِ درست به نظر می‌رسید.

ستونِ طنزِ یاسرِ مالی با عنوانِ «مزرعه‌ی پرورشِ کافکا!» مثلِ همیشه «یک» بود.

ستونِ چهارِ اومبرتو اکو با عنوانِ «چه‌گونه بستنی بخوریم؟» و ترجمه‌ی امیرحسین هاشمی هم ستودنی بود. گرچه شاید خیلی هم طنز نبود و می‌شد جدی تلقی‌ش کرد.
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه ساحرها را به سجده واداشت
نه دریایی را شکافت؛
چوب‌دستیِ ساده‌‌ای بود
رود، موسا را به سمتِ دیگری بُرد.

نوشته شده در شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

داشتم «نوت‌ز فرام اَن اپرنتِشِپِ» جومپا لاهیری رو به‌ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت تو «داستان» همشهریِ مردادماه می‌خوندم که یک فکرِ غریبی به سرم زد. صفحه‌ی دوم-سومِ این نوشته یک عکس از سه‌ساله‌گیِ لاهیری تو بغلِ پدر و مادرش بود که پدر و مادرش جوون‌ بودن و داشتن می‌خندیدن و جومپا رووش به یه سمتِ دیگه‌ بود. جوونیِ پدر و مادرِ لاهیری منُ برد به بچه‌گی‌های خودم و سندهای تصویری‌م از اون ایام. من نهایتا پنج‌تا عکس از بازه‌ی هیچ تا چاهار-پنج‌ساله‌گی‌م دارم. باقی -هرچه هست- یا برمی‌گرده به تولدِ دل‌خوش‌کنکیِ چاهارساله‌گی‌م که درواقع تولدِ یازده‌ساله‌گیِ خواهرم بوده، یا به بانداژِ سرِ شکسته‌م تو هم‌اون ایام و سوژه‌شدن برای نیکون یا پرکتیکای (دقیق یادم نیست) گلِ گردنِ دخترعمه‌م و یا به دوتا عکسِ خیلی‌فلو از یاشیکای نوشین -دخترخاله‌م- وسطِ گزنه‌ها و هرزه‌گُلای باغِ آقا.

اما اعجابِ این قصه این‌جاست که از مشابهِ این سن و سالِ باقیِ برادرها و خواهرم عکس‌های غیرِآتلیه‌ایِ بالنّسبه بیش‌تری هست، اون هم با توجه به این‌که سال‌های گذشته‌تری بودن و بالتبع امکانات و دوربین‌های کم‌تری هم دمِ دستِ آدما.

حالا نمی‌دونم جنگ و حال و احوال‌ش پدر و مادرمُ بی‌دل و دماغ کرده بوده که ازم عکس کم‌تر گرفتن، یا آخری‌بودن و تکراری‌بودن و نونبودن و کِیف‌نداشتنِ بچه‌ی چاهارم و این‌جور چیزها، یا مثلا نبودنِ دوربین و مقارنه‌ی زهره و مریخ و جداییِ زاویه‌ایِ ماه و مشتری و این‌جور محسناتِ معنویه!

دل‌م برای اون بازه‌م تنگ شده، پس‌فردا اگه چیزی بشم صفحه‌ی دوم-سومِ مقاله‌ی قصه‌ی زنده‌گی‌م باید تایپوگرافی کار کنن! چه آینده‌ی غم‌انگیزی‌ه بی‌خبریِ یه آدم از چه‌شکلی و چه‌احوالی بودنِ دو-سه‌سالی از زنده‌گیِ گذشته‌ش، اون‌م دو-سه‌سالِ نوباوه‌گی‌ و نوپایی‌ش. دل‌م برای خودم کباب‌ه اصن.

* «تیتر» رو از «ما چه‌گونه ما شدیمِ» آقای زیباکلام در جهتِ پروارِ منیّت وام گرفته‌م!

نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غم
سیبی‌ست که دنیا،
از لب‌خندهای عکس‌های کارت‌های شناسایی‌م
دزدیده است.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زنده‌گی پُر است از
میان‌مایه‌گیِ چای‌های عصرهای تنهایی؛
پُر از منِ بی‌تو،
توی بی‌من
مای به‌اشتباه.
نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پنجره را باز می‌کنم؛
هوای جهانی که در آن نفس می‌کشی
می‌پیچد لای موهایم،
غبارِ روی کتاب‌های عاشقانه را تازه می‌کند
چا‌ی‌م را سرد.
پنجره را می‌بندم
تقویمِ روی دیوار
                    آرام می‌گیرد.
نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابروی تو منحنیِّ قیمت-مصرف
قیطانی و دل‌رُبا، از هر دو طرف

الگوی رقابتیِّ بازارت بود-
-هربار که آمدم، گفتی تهِ صف؟!!

نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نوستالژی یا نقصان؟

هربار که چشم‌م به پاکتِ لوحِ فشرده‌ی آرشیوِ ۳ساله‌ی مطالبِ [سایتِ] «لوح» می‌افتد دل‌م هُرّی می‌ریزد پایین و بعد به اندک فاصله‌ای از آن می‌گیرد. می‌گیرد چون در این چندساله مثلِ لوح و مثلِ این سی.دی. و مثلِ آن اتفاقات کم‌تر داشته‌ایم یا اصلا نداشته‌ایم.

می‌گیرد چون هنوز هم برای لذت‌بردن از یک مجموعه‌ی فرهنگی و ادبیِ الکترونیکی باید رجوع کنم به آرشیوی که هرچند قابلِ اعتنا و غنی‌ست اما دیگر دارد تاریخ‌‌مصرفِ برخی مطالب‌ش می‌گذرد و اصلا اقتضای زمانِ حال و نیازِ حالا شاید چیزِ دیگری باشد...

متأسفانه هرقدر که چشم می‌گردانم و ماوس و اسکرول خرجِ اینترنت می‌کنم، نمونه‌ی ام‌روزیِ دندان‌گیری نمی‌یابم که ارضائم کند. یکی را می‌بینی که محتوای خوبی دارد اما قالب و سر و شکلِ درست و حسابی ندارد. یکی دیگر قالب و سر و شکل و امکاناتِ خیلی خوبی دارد اما محتوای درخوری ندارد. یکی دیگر را می‌بینی که این هردو را دارد اما اصلا به‌روز نمی‌شود و درواقع یک قبرستانِ شیکِ فرهنگی‌ست. یک طیفِ وسیعی هم از سایتک‌های سیاسی وجود دارند که در این دوساله با کودِ بودجه‌ی جنگِ نرم و فتنه مثلِ قارچ روییده‌اند و محلِ لذتِ از ما به‌ترانند!

کدام مجموعه‌ی فرهنگی؟!

این معضل متأسفانه فقط محدود به سایت و منابع الکترونیکی نیست. یعنی منِ جوان با این‌همه فقر و ولعِ فرهنگی که در خودم حس می‌کنم، هیچ دپارتمانِ ادبی و فرهنگیِ نسبتا کاملی نمی‌توانم پیدا کنم که پاسخ‌گوی مجموعه‌ی نیازهای حداقلیِ فرهنگی‌م باشد.

شهرداری و مؤسسات و سازمان‌های تابعه‌اش سازِ خودشان را می‌زنند. یک‌روز می‌افتند به سیاست‌بازی و فتنه و انتخابات و بصیرت و جنگِ نرم و مسائلِ این‌چنینی و محضِ دل‌خوشیِ بیت و آقا کارهایی را انجام می‌دهند که هیچ سنخیتی با مثلا سازمانِ فرهنگی-هنری‌ ندارد و یک‌روزِ دیگر خیلی خوب و شایسته می‌افتند به تولیدِ مجله با تیم‌ها و بچه‌هایی کاربلد و باز یک‌روزِ دیگر مسئولِ ایگرکِ تهرانی جایش را به مسئولِ ایکسِ مشهدی می‌دهد و هم‌آن بچه‌ها درو می‌شوند و یک تیمِ دیگر جای‌گزین می‌شود و کُلی هزینه‌های بی‌خودی صرفِ این فرصت‌هایی می‌شود که در اثنای این جابه‌جایی‌های در اغلبِ موارد نالازم و سلیقه‌ای سوخته‌اند.

حوزه‌ی هنری و سوره که مثلا در حیطه‌ی ادب و هنر یا به قولِ خودشان اندیشه و هنرِ انقلابِ اسلامی تخصصی‌تر باید عمل کنند و با فراغِ بالِ بیش‌تری قرار است وقع بنهند به این مسائل، یک‌روز درگیرِ بیزنسِ «دا» و دغدغه‌های سوپرمارکتی‌‌شان می‌شوند و یک‌روز همه‌ی وقت‌شان را صرفِ شعرِ آئینی و آن‌چه در آن جلسه گفته شد و این‌جور خزعبلاتِ من‌درآوردی می‌کنند و از آن‌طرف دامنه‌ی کاری‌ و حلقه‌های ارتباطی‌شان این‌قدر تنگ و بسته و اُلیگارشی‌ند که هیچ جوانی جرأت نمی‌کند به اطرافِ خیابانِ سمیّه هم نزدیک شود و خیالِ این‌که او هم می‌تواند آجری بلند کند را باید از سرش بیرون کند که این فضا سخت به‌فرموده و سفارشی‌ به نظر می‌رسد.

تلویزیون هم که اوضاع‌ش از همه‌ی این موارد بی‌ریخت‌تر است و به قولِ فوت‌بالی‌ها در آفساید بودنش را کوتی و جوادِ خیابانی هم با چشمانِ غیرمسلح می‌توانند تشخیص دهند و اگر گه‌گاه یکه‌تازی‌های کسانی مثلِ شهیدی‌فرد و ضابطیان و صالح‌علاء نباشد که حقا هیچ رغبتی به دیدنش باقی نمی‌ماند.

معضلِ اصلی چیست؟

ام‌روزِ عمده‌ی معضلی که منِ جوان لمس‌ش می‌کنم این است که برای داشتنِ مجموعه‌ی لذت‌های حلالِ فرهنگی، ادبی یا هنری‌م در کنارِ هم، باید خودم دست به کار شوم و ذره‌ذره و جزءبه‌جزء از این‌ور و آن‌ور پیداشان کنم و این وسط اهمّ انرژی‌م برای این کاوشِ فرسایش‌گر تلف می‌شود و شاید خیلی‌هاشان را هم هیچ‌گاه نتوانم به دست آورم و این به جهتِ اتلافِ وقت و عمر و هزینه‌ اصلا خوب نیست.

یعنی اگر چندتا مثلِ شهرکتابِ مرکز، سینماآزادی، ساختمانِ گروهِ مجلاتِ همشهری، فروش‌گاه و انجمنِ قلمِ زمانِ امیرخانی، کتاب‌فروشی‌های سوره و نشرِ معارف، کافه‌ها و تئاترها و پاتوق‌های فرهنگی در شهرها می‌بود و امکانِ رفت و آمد به آن‌ها برای‌ جوان‌ها -از هر سلیقه‌ای و با هر جنسیتی- وجود می‌داشت و در چرخه‌ی تولیدِ محتوای‌شان می‌توانستند دخالتِ فاعلانه کنند، قطعا روحی آرام‌تر و قانع‌تر می‌داشتند و به خیلی کارهای دیگرشان می‌توانستند به‌تر برسند و این نیازِ فطریِ حق و حقیقی مثلِ یک دُمل و کورک یا نسخه‌ی وارداتیِ مضحک در آن پارکِ آب و آتش نمی‌زد توی ذوق!!

مجموعه‌ی فرهنگیِ خوب یعنی چی؟

بزرگ‌ترین ویژه‌گیِ یک مجموعه‌ی فرهنگی-هنریِ موفق به نظرِ من وجودِ «فهم» و «عقلانیت» در اونه. یعنی اگر یک روزی انجمنِ قلم و حوزه‌ی هنری به همتِ رضا امیرخانی و دوستانِ دیگری سایتی مثلِ لوح می‌سازند و موفق هم هستند، دلیلِ این توفیق یک چیزی هست که خاصِ شخصیتِ رضا امیرخانی‌ست. به این دلیل می‌گویم خاصِ شخصیتِ رضا امیرخانی‌ست که هم‌این مجموعه‌ها و هم‌این امکانات و حتا هم‌این آدم‌ها و حتاتر هم‌این سایت(!) بعد از امیرخانی نتوانستند این توفیق را حتا «یک»روز هم حفظ کنند!

ویژه‌گیِ مدیرِ فرهنگیِ خوب

اما این ویژه‌گیِ خاص در مدیریتِ رضا امیرخانی چه بوده است؟ پاسخِ من به عنوانِ کسی که شانسِ آشنابودن با آن مجموعه و آن دوستان و آقای امیرخانی در آن روزگار را نداشته و بعدتر کمی با ایشان آشنایی پیدا کرده، شاید خیلی دقیق و مستدلّ و مستندِ به واقعیات نباشد اما از طرفی شاید خیلی پرت و بی‌ربط هم نباشد.

در این مدتی که من آقای امیرخانی را کمی از نزدیک‌تر شناختم، خصلت‌ها و خصوصیاتِ متفاوت و مختلفی را در ایشان دیدم. مثلِ هر انسانی ایشان هم خصوصیاتی دارند مختصِ به خودشان که اصلا قصدِ ورودِ به برشمردنِ آن‌ها یا قضاوت در موردشان را ندارم. اما یک ویژه‌گیِ جالبِ آقای امیرخانی به نظرِ من این است که برای «عقل» ارزش و وزن قائل‌‌ است و درواقع عقل را در تصمیم‌گیری‌ها و کارهایش تعطیل نکرده. بارها دیده‌، شنیده یا خوانده‌ام که ایشان در شرایط و موقعیت‌های مختلفی قرار گرفته و حرف‌هایی را زده یا تصمیماتی گرفته که نشان‌دهنده‌ی این مسئله‌ست که این آدم آن موقعیتِ خاص را از فیلترِ عقلِ خودش گذرانده است.


یعنی اگر روزی جریانی خاص، او را تحتِ فشارِ اعلامِ موضعِ انتخاباتی قرار داد، او سکوت کرد و سعی کرد تحتِ تأثیرِ قوه‌ی قهریه‌ی آن جریانِ مزبور قرار نگیرد. فرداروز اگر جانستانِ کابلستانی نوشت و در آن خیلی صریح موضعِ انقلابیِ خودش یا سلیقه‌ی اعتقادی‌ش را فریاد زد هم باز از این نترسید که با این اعلامِ موضع ممکن است جریانِ روشن‌فکری کتاب‌ش را نخرد یا باز روزِ دیگری اگر نشریه‌ای منتقدِ به دولت با او مصاحبه‌ای کرد و در آن مصاحبه حرف‌های سیاسی‌ای ردّ و بدل شد، او حرف‌های خودش را زد و جوری مسائل را تشریح کرد که در واقعیت هم به آن معتقد بوده است.

می‌خواهم بگویم مخرجِ مشترکِ همه‌ی این صورت‌های مختلف این است که رضا امیرخانی اهلِ عقل‌کردنِ مسائل است و آدمی‌ست که اگر عقل‌ش چیزی را -درست یا غلط- تشخیص داد به آن عمل می‌کند و سعیِ مذبوحی در رعایتِ مصالحِ من‌درآوردیِ نظام و خوش‌آیند و بدآیند‌های این و آن و توجیه‌هایی مثلِ آدم‌های شیفته‌ی قدرت ندارد. این ویژه‌گی برای یک جوان خیلی دل‌چسب است. این دقیقا هم‌آن روی‌کردی‌ست که باعثِ خلق و تولید می‌شود و رغبت ایجاد می‌کند در کار و متأسفانه هم‌آن ویژه‌گی‌ای‌ست که در اغلبِ سازمان‌ها و مؤسساتِ ما و مدیران‌شان یافت‌می‌نشود!

مدیرِ فرهنگیِ پوسیده!

مدیری را در مسندی فرهنگی می‌شناسم که جوان است اما وقتی در پروژه‌ای و کاری مسئله‌ی بدیهی‌ای را برایش توضیح می‌دهی و درستی‌ش را می‌پذیرد، یک‌جوری عمل نکردنِ به آن امرِ بدیهیِ پذیرفته را براساسِ مذاقِ مدیرِ بالادست توجیه می‌کند که اگر ظاهرِ جوان‌ش را ندیده باشی گمان می‌کنی یک پیرمردِ هشتاد-نودساله‌ی دُگمِ از همه‌جا بی‌خبر دارد برایت توجیه می‌بافد! نطفه‌ی این‌چنین مدیری در رحمِ مادری به اسمِ ناشایسته‌سالاری بسته شده و قابله‌ای به اسمِ معیارهای کاذب و به‌فرموده به این‌جایش رسانده‌ است. آن مدیرِ بالادست‌ش هم به هم‌این ترتیب و باز آن رئیس یا مدیرِکُلی که آن مدیرِ بالادست یا معاونِ پایین‌دست را انتخاب کرده نیز به هم‌این منوال.

نمونه‌های موفق

محمدرضا شهیدی‌فرد یکی دیگر از هم‌این آدم‌هایی‌ست که در کارش اهلِ عاقلی‌ست. تجربه‌ی موفقِ برنامه‌ی «مردمِ ایران سلام» را شاید همه‌مان به یاد داشته باشیم.

برنامه‌ای که پارادایمِ برنامه‌های اولِ صبحِ سیما را تغییر داد. او و تیم‌ش به‌کُلی فضای کِسِل و تکراری و زردِ برنامه‌های صبحانه را عوض کردند. مردمِ ایران سلام اولین برنامه‌ای بود که به سمتِ مواجهه‌ی تخصصی با موضوعات رفت و برای هر بخش یک مجریِ متخصص تعریف کرد.

یا از آن‌طرف اولین برنامه‌ای بود که سراغِ موشن‌-گرافیک و فتو-کلیپ و این‌جور تنوع‌های روزِ رسانه‌ها در اُردرِ جهانی رفت و کلیپ‌ها و مستندهایش سر و قالب و شکلِ جدید داشتند. اما فضا را بر او -درست مانندِ امیرخانی در انجمنِ قلم- آن‌قدر تنگ کردند که یکی-دوسالی از سیما رفت و به کارهای دیگرش مشغول شد و درعوض تلویزیون پُر شد از نسخه‌های بدلیِ شبیه به برنامه‌ی او با کیفیت‌هایی در اغلبِ موارد افتضاح؛ درست مثلِ لوح بعد از امیرخانی...


ویژه‌گیِ خاصِ شهیدی‌فردها و امیرخانی‌ها و خیلی‌های دیگر که مدیران و آدم‌های موفقِ این کشور در حیطه‌های فرهنگی‌ند و جوان‌ها به آن‌ها و خروجی‌هاشان رغبت دارند لزوما ابزار و امکاناتی که در اختیارشان هست نیست. یا مثلا تیمی که دارند. همه‌ی این‌ها هست اما در حقیقت یک چیزی بالاتر و مقدمِ بر همه‌ی این‌ها در خودِ آن‌هاست که آن‌ها را متفاوت کرده. آن ویژه‌گی به نظرِ من تعقلِ بی‌طرفانه‌ی آن‌هاست. کسی که «منصفانه» عاقل باشد قطعا هم تیمِ متخصص و خوبی برای خودش دست و پا خواهد کرد و هم خروجی‌های خوب خواهد داشت و هم خیلی موفقیت‌های دیگری هم در این مسیر کسب خواهد کرد.

چه‌را چنین مدیریت یا مدیرانی موفق‌ند؟

به این دلیلِ واضح که آدمِ عاقلِ منصف هیچ‌وقت یک حق و حقیقتی را که درک کرده است فدای مصلحت‌ش نمی‌کند. شاید سعی کند توازن و تعادلی بینِ مصالح و حقایق برقرار کند اما قطعا هیچ‌وقت زیرِ بارِ زورِ مصالح نمی‌رود. آن هم در کشوری که دچارِ مصلحت‌زده‌گی‌ست. کسی هم که حقیقت یا تخصص یا آن‌چه که درست‌تر است را فدای چیزهای زائدی مثلِ مصالح و سلائق و منویات و کمثلهم نکند، قطعا کارش متفاوت خواهد بود. قطعا برنامه‌اش یا سایت‌ش یا مجموعه‌ی فرهنگی‌ش، مجله‌اش، فیلم‌ش یا محصول‌ش پرطرف‌دار خواهد شد. چون کارِ خوب بُرد دارد و دیده می‌شود. حقیقت معلوم می‌شود.

معتقدم جامعه به سمت و سوی خوبی حرکت نمی‌کند...

به این دلیل که اقتصادِ کشورِ ما متّکیِ به منابع است و وقتی که چنین است هیچ مؤسسه‌ی خصوصی‌ای یارای رقابت با بودجه‌ی نفتی و دولتی را ندارد و از آن‌طرف چون پول و قدرت در دستِ آدم‌هایی‌ست که اغلب «منصفِ عاقل» نیستند و گمان می‌کنند تشخیص‌شان به‌ترین تشخیصِ عالم است، بودجه‌شان را در اختیارِ مدیران و برنامه‌سازان و مجموعه‌هایی قرار می‌دهند که بیش‌تر شکل و شبیهِ آن‌ها حرف بزنند و این چرخه‌ی باطل مادامی که پولِ نفت باقی باشد برقرار است. به هم‌این دلیلِ فوق و فهمی که نیست و عقلانیتی که تعطیل شده و انصافی که فراموش شده، اوضاعِ کشور از نظرِ محصولات و تولیداتِ فرهنگی بس‌یار وخیم است. بچه‌های اهلِ تخصص و فهمیده‌ترها تحتِ فشارند و منزوی شده‌اند. شهرستانی‌ها فی‌الواقع «هیچی» ندارند و کِی باشد که آب و آتش‌ها و خَزبازی‌های دیگری در همه‌ی شهرهامان تکرار شود. احوالِ فرهنگِ مملکت و روزگارِ ما جوان‌ها هیچ خوب نیست...

در نهایت؟

آرزو می‌کنم که عاقلی اپیدمی شود و فهم مسری باشد و جامعه‌مان به سمت و سوی دیگری برود جز از اینی که الآن هست. آرزو می‌کنم آن‌هایی که آن بالاها یک حقیقتی را می‌بینند خیلی خطی به آن حقیقتی که دیده‌اند نیندیشند و به راه‌های محقق‌شدنِ حقایق کمی زمینی‌تر و ایرانی‌تر نگاه کنند. البته این واقع‌گرایی فقط در صورتی امکان‌پذیر است که واقعیات را «ببینی» وگرنه واقعیاتِ گزارش‌ها و آدم‌های چاپلوسی که جای‌گاه‌شان را مدیونِ سرکوبِ حقیقت‌ند که ارزشی ندارد.

پیش‌نهاد:

برنامه‌ی پارکِ ملتِ محمدرضا شهیدی‌فرد و تیم‌ش دارد هر هفته یک‌شنبه تا چهارشنبه از شبکه‌ی اولِ سیما پخش می‌شود؛ به دیدن‌ش می‌ارزد. شهیدی‌فرد برخلافِ کُلیتِ آن‌چه از سیما پخش می‌شود برای مخاطب‌ش احترام قائل است و به راستی به تکریمِ ارباب رجوع باور دارد و این باور در همه‌جای خودش و برنامه‌اش مشهود است.

شهرکتابِ مرکز هم دارد خوب کار می‌کند، بی‌که ادعایی داشته باشد. این‌ها را باید هی به‌هم بگوییم. مثلِ آن سکانسِ فیلمِ «راهِ برگشت» که در صحرای مغولستان شخصیتِ اصلیِ فیلم -یانوش- به اِد هریس امیدواری می‌داد برای زنده‌ماندن و ادامه‌دادنِ راه. درست با هم‌آن صلابت و بیم و اُمید و انگیزه و ایمان...

نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه، نمی‌خواهم بخوابم؛
وقتی صدقِ هیچ رؤیایی
دل‌خواه‌تر از یادِ تو نیست.
نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توی سی‌وی‌م نوشته‌ست که دائم بی‌کار
«گرچه دربانیِ می‌خانه فراوان کردم!» *

* مصرعی‌ست سروده‌ی حافظ.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من غمِ دریای طوفان‌دیده، تو ماهِ تمام
من به تو محتاج و تو آسوده‌ای آرام و رام

مثلِ شیری خسته از پیکارهای سلطنت
هم گرفتارم به‌ چشم‌ت، هم گرفتارم به دام

رفته‌ای و با خودت دین و دل‌م را بُرده‌ای
مانده‌ام تنها و بی‌ایمان در این رنجِ مدام

از تمامِ لحظه‌های دوری‌ت دل‌خسته‌ام
از طلوعِ آفتاب‌ش یا غروب‌ش صبح و شام

رنجِ تنهایی و دورافتاده‌گی یا رنجِ عشق
از کدامین رنج بیزارم؟ نمی‌دانم کدام

مُرده‌ام از عشق، فرقی نیست بینِ زهرها
نوش‌دارو یا هلاهل، شوکران یا لعل‌فام

یا به دریا دل نباید بست یا که غرق شد
عاقبت‌خیری ندارند عشق‌های ناتمام

نوشته شده در چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گِل بگیر و نفسی چاق کن و حرف نزن
«خلق را از دهنِ خویش مینداز به شک!» *

* مصرعی‌ست سروده‌ی حافظ.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |