گفتن

گفتن

λεγειν

برادرزاده‌م -یاسین- هروقت مرتکبِ اشتباه یا کارِ بدی می‌شه و ازش می‌پرسم تو این کارُ کردی؟ می‌گه: «نه، من نکردم!». بعد که بلافاصله می‌پرسم پس کی این‌کارُ کرد؟ (با توجه به این‌که برادرِ هم‌سن‌ و سالِ شیطونی داره) می‌گه: «من کردم». این دیالوگ بارها و بارها تکرار شده و این بچه در عالمِ بچه‌گی‌ش -هردفعه- هم دوست نداشته بگه «من کارِ بدی رو مرتکب شدم» و هم هیچ‌وقت بلد نبوده کاری رو که کرده بوده بندازدش گردنِ کسی دیگه و راست‌شُ نگه.

گاهی به این فکر می‌کنم که بچه‌ها خیلی به فطرت و خدا نزدیک‌ند؛ پُرَند از ساده‌گی و بی‌آلایشی و روبودن. شاید برای هم‌اینه که دوست داریم بهشون ابرازِ احساسات کنیم و از بودنِ باهاشون (به‌جز اون وقتایی که با سونامی برابری می‌کنن) لذت می‌بریم. إن‌شاءالله جامعه‌مون پُر شه از راستی و صداقت و روبودن. و البته هر رندی می‌دونه که قاتلِ ساده‌گی و صداقتِ بچه‌ها اینه که بهشون سخت بگیری و درواقع از صداقت‌شون سوءاستفاده کنی و دعواشون کنی. قطعا اگر این اتفاق بیفته هم‌اون بچه از دفعه‌ی بعدی دیگه راست‌شُ نمی‌گه...

شعرِ زیبایی داره مرحوم قیصر امین‌پور که می‌گه:

امّا
با این همه
تقصیرِ من نبود
که با این همه...
با این‌ همه امیدِ قبولی
در امتحانِ ساده‌ی تو رد شدم؛
اصلاً نه تو، نه من!
تقصیرِ هیچ‌کس نیست،
از خوبیِ تو بود
که من
بد شدم!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدایا، اگر در این روزها و شب‌ها قدری و منزلتی قرار داده‌ای و از سرِ لطف‌تر به دعاهامان می‌نگری و کریمانه‌تر پاسخ‌شان می‌دهی، از تو برای کشورم و وطن‌م و خاک‌م و سرزمین‌م شادی و آرامش و سلامت می‌خواهم و آرزو می‌کنم بینِ مردمان‌ش -از هر سلیقه و عقیده‌ای که هستند- مهربانی و احسان و تلائم و جوان‌مردی برقرار باشد. هم‌این!

* «تیتر» مصرعی‌ست سروده‌ی حافظ.

نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کمندِ صیدِ ضرغامی بیفکن، جامِ جم بردار
که من دیدم دوتا صحنه در این سریالِ ناجورش! *

* کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن جامِ جم بردار/ که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش (حافظ)

نوشته شده در جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تقویمِ کهنه‌ای را ورق می‌زنم
بارانی از لابه‌لایش در چشم‌هایم تازه می‌شود؛
تقویم را می‌بندم و همه‌ی لحظه‌ها،
                                          روزها،
                                            هفته‌ها،
                                                  ماه‌ها و سال‌های بعدش را با پلک‌هایم مرور می‌کنم.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شرمِ آن کوه را مخواه ای نوح، خشمِ این موج را فروبنشان
با خدایت دوباره صحبت کن، پسرت را به راه برگردان

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سیزدهِ اوت «روزِ جهانیِ چپ‌دست‌ها» نام‌گذاری شده. از طرفی تقدیر بر این بوده که دوازدهِ اوت (بیست‌ویکمِ مرداد) روزِ جهانیِ تولدِ من باشه!! این دو اتفاقِ مبارک(!) باعث شد که کمی اول تعجب کنم و بعدتر کمی بخندم و کم‌کم خوش‌م بیاد از این تقارن. به هر حال در این بلبشویِ عالم وقتی دوروزِ پشتِ سرِ هم به‌نوعی هرکدوم به تو ربطِ مستقیم و غیرمستقیم پیدا می‌کنند خیلی احساسِ خوبی بهت دست می‌ده.

راجع به چپ‌دست‌ها و روزِ جهانی‌شون سرچ کردم و ویکی‌پدیا خوندم. چیزای جالبی نوشته بود. اسامیِ چپ‌دست‌های مشهور رو که می‌خوندم این به ذهن‌م رسید که واقعا اگر چپ‌دست‌ها نبودند دنیا چه احوالی داشت الآن و آیا هیچ اتفاقِ مهمی توش افتاده بود اصن؟! جدی می‌گم؛ یه نیگاه به اسامی‌شون بندازید:

افلاطون، ارسطو، اینشتین، داوینچی، نیوتن، بتهوون، باخ، آنژ، پیکاسو، شیکسپیر، نیچه، گاندی، چاپلین، کارُل، بنکلی، مک‌لوهان، کیدمن!، جولی!، دنیرو، ناپلئون، رافائل، رامبرانت، رئیس‌جمهورای امریکا به‌جز بوشِ پسر و یکی دیگه همه!، نتانیاهو!، هانس کریستین اندرسن، تولستوی، بری، توآین، ولز، اِمینم!، فیفتی-سِنت!، موتزارت، پلانت، ژرژ مایکل و...

نوشته شده در شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

میان‌جی‌ها/ ژیل دلوز:
خوب و قابلِ تأمل، از فیلسوفی که زیرک و باهوش بوده است. به ترجمه‌ای البته نه خیلی عالی از «پویا رفویی» که انتشاراتِ «رشدِ آموزش» در قالبِ مجموعه‌کتبِ خوش قطع و گرافیکِ «پرتاب‌های فکر» چاپ‌ش کرده است.
---

سیاست و نظریه/ مناظره‌ی هابرماس و ماکوزه:
خیلی مناظره‌ی جالبی‌ست و خیلی نکته‌های آموزنده‌ای دارد. احترامِ متقابلِ چهارنفر آدمِ بالغ و فهمیده که صاحبِ رأی و نظرند و فیلسوف و دانش‌مند واقعا دیدنی‌ست. پرهیزشان از کشیده‌شدن به ورطه‌ی بحث‌ها و استدلال‌های جدلی واقعا خوب و ستودنی‌ست. این کتاب، فردی‌ست از مجموعه‌ی پرتاب‌های فکرِ انتشاراتِ رشدِ آموزش به ترجمه‌ی «نادر فتوره‌چی»‌.
---

کلاهِ کافکا/ گزیده‌شعرهای ریچارد براتیگان:
به‌جز یکی-دو شعر باقیِ اشعار «تعریفی» نبودند به‌نظرم. نشرِ مشکی در قالبِ آن مجموعه‌ی نظیفِ «چندتایی»ش و به ترجمه‌ی «علی‌رضا بهنام» منتشرش کرده است.
---

سه تک‌گویی/ آگوست استریندبرگ، یوجین اونیل و هارولد پینتر:
رتبه‌ی اول را به منولوگِ دوم و رتبه‌ی دوم را به منولوگِ اول می‌دهم و از رتبه‌دادن به منولوگِ نه‌چندان قویِ سوم پرهیز می‌کنم. ترجمه‌اش روان و عالی‌ست، جز این هم از «احمد پوری» انتظار نمی‌رود. نشرِ مشکی و مجموعه‌ی چندتایی مشخصاتِ دیگرِ این کتاب‌ند.
---

مدتِ احتضار/ مهران تمدن:
این کتاب را مدت‌ها پیش و فقط برای طرح و ایده‌ی منحصربه‌فردِ جلدش خریده بودم. گمان نمی‌کردم یک‌روز بنشینم و مثلِ چی از خواندن‌ش لذت ببرم و مسحورِ قلمِ منصف و آگاهِ نویسنده‌اش شوم. بیش از حدِ انتظارم خوب و حرفه‌ای بود! عمیقا فلسفی‌ و محصولِ تذوق و تفکرِ یک آدمِ اهلِ اندیشه‌‌ست. هرچند که پایان‌ش چندان دل‌چسب‌م نبود.

نشرِ «ماه‌ریز» چاپ‌ش کرده است. راستی احوالاتِ نویسنده‌اش خیلی جالب است. جوانی‌ست (حالا) سی‌ساله که از ده-دوازده‌‌ساله‌گی در فرانسه بزرگ شده و معماری خوانده و بعد برگشته ایران و دو کتاب نوشته و یک مستند ساخته و سراغِ کانسپچوال-آرت و لوکال-گرافیک رفته و... مصاحبه‌ای خوانده‌ام ازش به سالِ 85 که خیلی خوب بود. +
---

عبور از بودن/ حسین مهکام:
حولِ محورِ نگاهِ سنتی‌تر و شاید کمی عامیانه‌تر یا مخلصانه‌تر به دین و مقولاتِ پیرامونی‌ش نوشته شده است. یا اگر باز دقیق‌تر بخواهم بگویم کتابی‌ست با درون‌مایه‌ی حُبِ اهلِ بیت (علیهم‌السلام). به جز «پلاکِ 18» و «بیداری» قطعه یا داستانِ دیگری را نپسندیدم. کتابِ نیستان منتشرش کرده.
---

یاخته‌های مشوشِ ذهن/ حسین مهکام:
این کتاب احتمالا جزء اولین تألیفاتِ این نویسنده است و بنابراین حقِ جوان‌بودنِ اثر را در تحلیل و نقدش باید کمی لحاظ کرد. هرچند که قائل‌م هر اثر می‌بایست فارغ از پسِ پرده‌ی احوالاتِ راقم‌ش هم قابلِ دفاع باشد. حالا البته نه این‌که یاخته‌ها این ویژه‌گی را نداشته باشد؛ اتفاقا خیلی جاها «قلم» هم‌آن پخته‌گی و امضاء و انحصارِ قلمِ مهکام بودن که بعدتر و در کتاب‌های دیگرش تجلیِ بیش‌تری یافته است را دارد. اما بعضی از داستان‌ها انگار بیش‌تر از این‌که زاییده‌ی قریحه‌ی راقم‌‌ باشند محصولِ مطالعاتِ فلسفی و مؤانستِ او با کتاب‌های فیلسوفانِ غربی‌ یا داستان‌های روشن‌فکریِ ایرانی‌ست. این تأثر -اگر درست قضاوت کرده باشم- خیلی خوب از آب درنیامده است و جاهایی متأسفانه سو و سمتِ اروتیک هم به خودش شاید گرفته...
در انتهای کتاب چندتایی شعر هم چاپ شده که نویسنده یا شاعرش در ابتدای کتاب چه‌راییِ این اتفاقِ نامرسوم را توضیح داده که البته به‌نظرم توجیهِ خوبی نیست و کاش این اتفاق هم نمی‌افتاد.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدتی‌ست که مسئله‌ی «ناسزاگویی در شعر» ذهن‌م را درگیرِ خودش کرده است (این مُرادی که از معنای ناسزا متصورم با گله و شکایت یا کنایه متفاوت است.) بعضی از دوستان در اشعارشان -از هر قالبی- به‌نوعی به معشوق بد و بی‌راه می‌گویند یا گاه دیده‌ام حتا نفرین‌ش می‌کنند و تقصیرها را خیلی صریح بر گردنِ او می‌اندازند.

این اتفاق یا گونه‌ی محادثه یا بینش و جهان‌بینی را اما در اشعارِ بزرگان و خوش‌سُرایان‌مان کم‌تر دیده‌ و خوانده‌ام. مثلا حافظ که نمونه‌ی متکاملی از یک غزل‌سُراست عمده‌ی شکایت و گله‌ای که از معشوق می‌کند از ناحیه‌ی «پایین به بالا»ست و به‌نوعی به خودِ او و قصورش و تقدیرش بازمی‌گردد. یا در نهایتِ امر با یک رندیِ کم‌مانند و شاعرانه‌ای اشاره‌ای به سختی و سنگیِ معشوق می‌کند. مثلا آن‌جا که می‌گوید: «گفتم مگر به گریه دل‌ش مهربان کنم/ چون سخت بود در دلِ سنگ‌ش اثر نکرد» که این نمونه‌ی بارزِ یک گله‌ی بی‌ بد و بی‌راهِ شاعرانه است از حافظ در مقامِ عاشق و خطاب به معشوق. یا باز آن‌جایی که می‌گوید: «سیلِ سرشکِ ما ز دل‌ش کین به‌در نبُرد/ در سنگِ خاره قطره‌ی باران اثر نکرد». یا جای دیگری که تصریح می‌کند و یادی می‌کند از او که وقتِ سفر یادش نکرده است و دلِ غم‌دیده‌اش را به وداعی هم حتا شاد نکرده. می‌بینید؟ در همه‌ی این انواعِ مثال مسئله‌ی «خضوع» مشهود است. خضوعی و احترامی که باعث می‌شود عاشق حرمتِ معشوق را حفظ کند، حتا اگر این معشوق سخت و سنگ باشد یا گذاشته باشد و رفته باشد، آن هم بی‌وداع!

این خوی و خصلتِ حافظ در عاشقی که به قولِ عزیزی ناشی از مسئولیت‌پذیری و برآمده از زنده‌گیِ واقعیِ او با آدم‌ها بوده و نه صرفا شعری مخلوقِ انتزاعِ یک آدمِ منزوی از جامعه‌ی در خانه‌نشسته‌ی مثلِ من بدخُلق، یعنی «صداقت». بله صداقت. حافظ در اشعارش صادق است. چه‌را؟ چون اگر در یک غزل معشوقه‌اش را این‌گونه توصیف می‌کند که: «من چه گویم که تو را نازکیِ طبعِ لطیف/ تا به حدی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد!» نیک می‌داند که اگر در شعری و غزلی و حالی و احوالی دیگر گله‌ای هم خواست از او بکند، ادب و ادبیات و شکل و نحو و گونه‌ی این گله «به اقتضای» آن نازکیِ طبعِ لطیف باید از جنسِ «اهانت» و «هتکِ حرمت» و «نفرین» و «ناسزا» نباشد. به ضرسِ قاطع می‌توان گفت که اگر این صداقت و این فهم در اشعارِ او نبود، هیچ‌وقت ما به سراغِ دفترِ او نمی‌رفتیم و این‌همه برای‌مان آرامش‌بخش و تفأل‌برانگیز نبود.

نمونه‌های این نگرشِ خضوعی در اشعارِ حافظ خیلی زیاد است و دوست دارم تا هرجا که ذهن‌م یاری می‌کند از آن‌ها مثال بزنم اما طبعا ذهنِ کم‌مایه و قاصرم خیلی جواب‌گو نباشد. یک نمونه‌ای که باز می‌توانم اشاره کنم این بیتِ مشهور است که می‌گوید: «هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست/ ورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست». یا آن‌جایی که این جهان‌بینی را فریاد می‌زند و می‌گوید: «میلِ من سویِ وصال و قصدِ او سویِ فراق/ ترکِ کامِ خود گرفتم تا برآید کامِ دوست» که یعنی عشق اگر «عشق» باشد آدم را فداکار می‌کند و اهلِ گذشت؛ چیزی که شاید در کسری از زنده‌گی‌های حالاهای ماها رو به‌ زوال و کم‌رنگی‌ست. زنده‌گی‌هایِ عاشق‌هایی که اسید می‌پاشند و زخم می‌زنند و «خطرناک»ند، زنده‌گی‌هایِ شاعرهایی که بر تختِ سلطانیِ عشق نشسته‌اند و خدا را بنده نیستند و طوری شعر می‌سرایند که همه‌ی قصور متوجهِ او که نیست می‌شود و معشوق یک آدمِ نامردِ از خدا بی‌خبری‌ تصویر می‌شود که نه «دل» داشته و نه دین. عشق‌هایی که آدم‌هاش را سخت و تلخ می‌کند...

البته سیاه‌نمایی نباید کرد و قِلَتِ مخرجِ این کسر نباید ما را از توجه به بزرگیِ صورتِ زیبای شعرِ شعرای اصیل‌سُرامان باز بدارد. قیصرها و حسینی‌ها و مشیری و ابتهاج‌ها و طیفِ بعدی شاعرهای جوان‌ترِ معاصر را باید دید. از این میان چندتایی شاعر را نزدیک‌تر می‌بینم به آن فضا و احوال. کسانی مثلِ آقایان فاضل نظری، علی‌رضا بدیع، محمدمهدی سیار، محمود حبیبی‌کسبی و خیلِ دیگری از شعرا که در قوالبِ مختلف شعر می‌سرایند. باز از این میان شعرِ فاضل را کمی ظریف‌تر و شُسته‌رُفته‌تر و صبورتر دیده‌ام؛ آن‌جا که می‌گوید: «از تو هم دل کندَم و دیگر نپرسیدم ز خویش/ چاره‌ی معشوق اگر عاشق از او دل کَند چیست؟» یا باز جای دیگری که می‌گوید: «چشم‌ت به چشمِ ما و دل‌ت پیشِ دیگری‌ست/ جای گلایه نیست که این رسمِ دل‌بری‌ست». یا آن‌‌جا که به‌نظرم حدّ اعلای عاشقی‌ست و صبرِ عاشق را متذکر می‌شود که: «سیلیِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست/ صخره‌ام، هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم» و مثال‌های دیگری که می‌توان یافت...

جان و نهایتِ کلام و عرض‌م می‌خواستم این باشد که هنر به معنای عام و عمیق‌ش که شاملِ همه‌ی گونه‌ها حتا ادبیات می‌شود، وقتی هنرتر است و اصیل و اعلا که ویژه‌گی‌های «انسانی» در آن موج بزند. پاکی و درست‌کاری و خیانت‌نکردن و صبرِ بر مصائب و پای رفاقت ماندن و نظیرهم همه از فطریاتِ انسان‌ند و لازمه‌ی زیستِ سالمِ او. یا حتا بی‌خویشی و خضوع و خشوع و خود را ناچیز شمردن و قصور را از ناحیه‌ی خود دیدن و مسائلی مثلِ این. پس نمی‌شود از عشق گفت و جز این بود یا از عشق نوشت و جز این را نوشت. مثلِ این می‌ماند که ما بخواهیم از جنگل بگوییم و اسمِ درخت را نیاوریم یا آسمان را بخواهیم آبی نکشیم. مگر می‌شود از معشوق سرود و بدش خواند؟ مگر می‌شود دل‌ ببازی و به دل‌دارت بد بگویی؟ نه، گمان نمی‌کنم بشود. یعنی نه این‌که نشودها، می‌شود اما مثلِ هم‌آن عاشقی که اهلِ لطم و زخم بود یا آن مجنونی که اسید می‌پاشید می‌زند توی ذوق. شعر و ادبیات و هنر هم هم‌این‌ند دیگر. پرتره‌ی معشوق را که نمی‌شود سیاه کشید و بعد قربان‌صدقه‌اش رفت، می‌شود؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«پیام داد که خواهم نشست با رندان!»*
جواب دادم و پندینگ شد مسیج‌م باز
* مصرعی‌ست از حافظ.
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در جوابِ اشک‌هایم آسمان با من گریست
پاسخِ رندانه‌ی خورشید پشتِ ابر ماند...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ام‌روز
    فردا
      یا هر روز و ماه و سالی که وقت‌ش است؛

از کمر دوتا شده باشم
                 از ریشه خشک
                        یا خاک و خاکسترِ اندوه و حُزنی گران؛

آن لحظه
       آن روز
           آن ماه و سال و وقت،
هرجا که هستی
                  -از سرِ لطف-
                        مرورم کن به یادی و خاطره‌ای
                        تصویری یا کلامی
                        بُغضی یا لب‌خندی

آن روز،
    هرجا که هستی
            این درختِ خاک و خاکسترشده‌ی بر باد را...
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از زمانی که (احتمالا!) عقل‌رس شدم و «احساس‌کردن» را در خودم احساس کردم و «فهمیدن» را فهمیدم و «دریافتن» را دریافتم، به یاد می‌آورم که از «جَو» می‌گریختم و از سرعتِ فهم‌ناشدنیِ اجتماع بیم داشتم. یادم هست این احساس نزدیکِ ماه‌های محرم و رمضان یا عیدِ نوروز در من شدت می‌گرفت.

از این‌که یک‌هو آدم‌های دور و برم خرقه تُهی می‌کردند و قالب‌های هرروزه‌شان را یک‌روزه یا یک‌شبه می‌خواستند عوض کنند و رنگی دیگر بگیرند حسِ خوبی بهم دست نمی‌داد. نه این‌که بخواهم بگویم من با آن‌ها فرقی داشته‌ام یا خدای ناکرده قضاوتی راجع‌به‌شان کنم؛ منظورم این است که این تغییر یا محاط‌شدنِ در محیط برایم چندان دل‌چسب و واقعی نبوده هیچ‌گاه. این‌که عید و عاشورا و لیالیِ قدر بخواهند کاتالیزورِ ما شوند برای این‌که جوری شویم که یک‌سال حداقل به‌ظاهر نخواسته‌ایم «آن» باشیم و گاه حتا خلافِ قواعدِ آن حرکت کرده‌ایم را. این‌ها نه‌تنها برایم غیرقابلِ باور که غیرعقلانی هم بوده. نه از این جهت که «تغییر» ناممکن است و در این ایامِ خاص قابلیتِ تغییر بیش‌تر نیست و شرایط مهیای کسبِ فیوضات نیست و انسان با پرهیز از ارتکابِ حرام در مسجد یا در ماهِ رمضان مستعدِ کسبِ معارف نمی‌شود، بل‌که منظورم این است که «تغییر» لباس نیست که بشود پوشیدش و شکل‌ش شد. کسبِ فیض به هم‌این نون و ماستی‌ها نیست که با یک روزه‌ی خشک و خالی بشود به‌دست‌ش آورد. این‌ها اولا جوری که من می‌فهم‌م می‌طلبد که انسان با شناخت و اعتقاد برود به سمت‌ش و دوما «جهد» و تداوم داشته باشد. کجای عالم است که بی‌عسر بشود یسر داشت که این‌جا بشود؟ کجای عالم بی‌گذراندنِ تحصیلاتِ تکمیلی و تلمذ به آدم دکترا می‌دهند که در این دست‌گاه بدهند؟

عمده‌ی مشکلِ ایرانِ ام‌روزِ ما به زعمِ من تعطیل‌کردنِ «عقل» است. عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم سینه‌زنِ امام‌حسین، عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم روزه‌دارِ فوقِ مقربِ سوپرمذهبی، عقل را تعطیل می‌کنیم و می‌شویم آن آدمِ لارژی که شبِ عیدی هم‌راهِ یک موجی از آدم‌های مصرف‌زده‌ می‌افتد توی بازار و تا می‌تواند خرید می‌کند و بعد می‌نشیند و یک‌سال به هزینه‌هاش و احیانا قرض‌هاش و بدهی‌هاش فکر می‌کند. خب چه‌را؟ مگر ما از ضبطِ صوت و ماشینِ لباس‌شویی و چرخ‌های اتومبیل کم‌تریم که با فشردنِ یک دکمه یا پدال از حرکت می‌ایستند و جلوی شتاب را می‌گیرند؟ چه‌را دکمه‌ی استاپ‌مان را گم کرده‌ایم؟ چه‌را ترمز نمی‌کنیم؟ چه‌را فکر می‌کنیم 28شعبان یا دومِ رمضان تفاوتِ ماهویِ چندانی دارند و به‌محضِ ورود به ماهِ رمضان ملائکه‌ دوره‌مان می‌کنند که گوشتِ بدن‌مان را تبرک ببرند برای عرشیان که آن‌ها هم لابد دارند از سوءهاضمه می‌میرند. یا چه‌را فکر می‌کنیم به محضِ این‌که محرم شد مسجد باید بشود خانه‌ی اول‌مان و از توی پلوی مسجد در آن ایام الوهیتِ خاصی قرار است دربیاید که اگر نخوریم نوعِ خاصی از هپاتیت می‌گیریم و اگر این اکسیر را بخوریم می‌شویم عمار و زهیر و حر و برای دست‌یازیدن به این مهماتِ مهمل فقرا و گرسنه‌گانِ حقیقیِ جامعه را فراموش می‌کنیم و گاه از سر و کولِ هم بالا می‌رویم برای گرفتنِ یک بشقاب برنجِ حالا کمی‌ معطرتر از مواقعِ عادی؟

البته لازم است این‌جا به‌جهتِ دفعِ دخل مقدر موضعِ خودم را روشن کنم. من نه با اقامه‌ی عزای سیدالشهداء (روحی فداه) غریبه‌ام و مشکلی دارم و نه با اجرای مناسکِ ماهِ خوب و پربرکتی چون رمضان. البته با خریدِ عید هم‌چنان مخالف‌م و زیباپوشی و پاکیزه‌پوشی و تمیزی را نه مختص به یک ماه و محدود به چندروزِ خاص که متعلقِ به همه‌ی ایام و آنات می‌دانم و نه البته باز مصرف‌زده‌گی‌ را. از طرفی هیچ‌وقت ابله نیستم که همه‌ی عزادارانِ حسینی را «ناآگاه» و «جوزده» بدانم و همه‌ی روزه‌داران را «تحتِ تأثیرقرارگرفته». این‌ها که می‌نویسم مربوط به آن بخشی از اقلیتِ جامعه است که اسم‌ش و فقط اسم‌ش «اکثریت» است!

به‌نظرِ من، ما ایرانی‌ها عمده‌ی مشکلات‌مان از این نقصِ بزرگ یعنی تعطیل کردنِ عقل ناشی می‌شود. حالا البته گاهی تبلیغاتِ غلطِ بیرونی یا القائاتِ ناصحیح یا تبلیغِ نسخه‌های تقلبیِ بعضی حقایق هم مؤثر بوده‌اند در «این‌گونه» شدن‌مان.

مثلا نظارتِ ضعیفِ وزارتِ ارشاد و نهادهای مرتبط و مرجع بر روندِ بی‌رویه و سرطان‌وارِ نشرِ کتاب‌های منافیِ «اسلامِ علمایی» و «اسلامِ جواهری» که نتیجه‌اش چیزی جز بی‌دین‌کردن و منحرف‌کردنِ مردم از اصلِ اسلام نیست یا مثلا عمل‌کردِ خیلی ضعیف و ناامیدکننده‌ی صداوسیما در ترویجِ معارفِ حقیقی و اخلاقِ اجتماعیِ اسلام و برعکس ترویجِ سوپرموفقِ آن جناب(!) در برپاییِ اسلامِ «کلیدِ اسراری» و عدالت‌گستریِ «جومونگی» یا به‌طورِ کلی سریالی یا حتا مهجوریت و انزوای خودِ حوزه‌ی علمیه در جامعه و این‌که ما «مجتهد» بینِ مردم کم داریم و سوالاتِ مردم بی‌جواب مانده و رساله‌ها بی‌کار مانده‌اند و فقه آن‌طور که باید پویایی ندارد و... هم مؤثرند.

چاره‌ی کار اما باز دستِ خودِ ماست. خودِ ما مردم. این ماییم که باید در نهایت خوب و بد را بشناسیم و سره را از ناسره تشخیص دهیم. تقوا چیزی جز هم‌آن ترمزِ اتومبیل یا دکمه‌ی استاپ نیست. تقوا یعنی هیچ‌وقت هیچ‌ جَوی یا موجی نگیردمان و همیشه یک قدم جلوتر باشیم از آن چیزی که ممکن است از بیرون بخواهد بهمان القاء شود. رمضان یک ماه است اما ما همیشه‌ی سال میهمانِ زمینِ خداییم. روزه اگر اخلاقی‌مان نکند که اصلا «روزه» نیست. این را با حسابِ دو-دوتا چهارتای بچه‌دبستانی‌ها هم می‌شود فهمید. وقتی می‌فرماید روزه برای من است و جزای این روزه من -خودم- هستم یا خودم -رأسا- جزای این روزه را می‌دهم باید اهمیت‌ش را فهمید دیگر. وگرنه نخوردن و نیاشامیدن که آدم را خدالازم و خدا را آدم‌لازم نمی‌کند...

باید ذوائق‌مان را حساس کنیم به عطر و طعمِ خوشِ خوبی و انسانیت و اخلاق. سلیقه‌مان را ببریم بالا. سخت‌گیر شویم در اخلاقیات و رعایتِ ادب. اگر بچه داریم سعی کنیم برای به‌ترشدنِ فردای جامعه‌ی آن بچه آینه‌های نامکدر و به‌تری باشیم این یکی-دو روزه را. اسلامی که من می‌فهمم علی‌الأصول نمی‌بایست مسلم و مسلمان‌ش را منزوی کند. دلیلِ این‌که گاهی گوشه و کنار می‌بینیم اسلام یا مسلم یا مذهبی منزوی و منفور می‌شوند کارهایِ غلطِ مثلِ من‌هاست. شمای نوعی اگر می‌توانید این تصوارتِ غلط را با رعایتِ تمام‌قامتِ اخلاق و ادب در جامعه و هرجا که دست‌تان می‌رسد تصحیح کنید و کاری کنید آدمِ مذهبی بشود الگوی آدمِ مهربانِ اجتماعیِ خوب که همه به ادب و انسانیت می‌شناسندش، دریغ نکنید. حقِ اسلام را باید یک‌طوری اداء کرد دیگر...

فردا که آفتاب طلوع کند شروعِ دوباره‌ی یکی از هم‌این ایامِ خاص است. رمضان. ماهی که ماهِ خدا می‌دانندش. آن‌طور که گفته‌اند و به‌نظر می‌رسد بزمی‌ست و سفره‌ای و نظری‌ از سرِ لطف به ما آدم‌ها. قرار است یک ماه تمرین کنیم برای یک عمر. قرار است خوب‌بودن را مرور کنیم. دست از طعام و دنائت و دروغ بکشیم و قناعت کنیم و خدایی باشیم و انسانی رفتار کنیم. اما خب، این تمرین صرفا یک تمرین است. قرار نیست همیشه رمضان باشد در عینِ حال که قرار است همه‌ی عمر و همه‌ی سال انسان باشیم و درست‌کار و منیع و این مهم بی‌که به وزن و ارزش و اعتبارِ انسان‌بودن و درست‌بودن اعتقاد نداشته باشیم محقق نمی‌شود.

درواقع نه تلویزیون و برنامه‌هاش می‌توانند از ما انسان بسازند و نه رمضان و سحر و افطار و روزه‌هاش. این‌ها تلنگرند. تداوم‌ش بسته‌ی باور و اراده‌ و همتِ خودِ ماست. بسته‌ی باورمان به نیک‌بودن و درستی و خوب‌بودن. باشد که «این» باشیم.

یک کارِ خوبی را خبرگزاریِ «خبرآن‌لاین» و «سام» مرتکب شده‌اند که حقیقتا جای تقدیر دارد. این کارِ خوب از این قرار است که این دوستان برای این ماه منابعِ مطالعاتی‌ای را معرفی کرده‌اند و به اقتضای فضا و احوالاتی که مردم در این ماه می‌توانند داشته باشند کتاب‌هایی معرفی کرده‌اند که بیش‌تر سمت و سوی معرفتی دارند. به تأسیِ از این اقدامِ شایسته من هم تصمیم گرفته‌ام در حدِ بضاعتِ مزجاة و شناختِ اندکم چندکتاب و مدیا و مکانِ پیش‌نهادی معرفی کنم برای این ایام. البته با نگاه و تصوری که خودم از این ماه و آنات‌ش دارم که شاید خیلی شبیه به تصوراتِ تلویزیون از ماهِ رمضان نباشد!


چند کتاب:

- قرائتِ قرآن به‌ترتیبِ نزولِ آیات (ترجیحا با ترجمه‌ی آیت‌الله مکارم‌شیرازی) +
- قرائتِ نهج‌البلاغه (ترجیحا ترجمه‌ی دکترشهیدی یا دکترافتخارزاده)
- زبده‌ای از ادعیه‌ی مفاتیح‌الجنان یا صحیفه‌ی سجادیه (حتما با ترجمه)؛ [نمونه‌ای که بنده دارم خوب به‌نظر می‌رسد. ترجمه‌‌ای‌ست از کریم زمانی به نشرِ اطلاعات.]
- دیوانِ حافظ (یک‌بار از اول تا آخر)
- «تلاوتِ احسن» (آموزشِ تجوید؛ ساده و کاربردی)/ کریم دولتی/ انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. (کتابِ خیلی خوبی برای همه‌ی ماهایی که نماز و قرآن می‌خوانیم.)
- بیوتن (رمان)/ رضا امیرخانی/ نشرِ علم
- من‌شور (شعر)/ محمود حبیبی‌کسبی/ انتشاراتِ سوره‌ی مهر
- آسمانی‌ترین مهربانی/ سیدمهدی شجاعی/ کتابِ نیستان
- مقدمه‌ای بر انقلابِ اسلامی/ دکترصادق زیباکلام/ انتشاراتِ روزنه
- مردی در تبعیدِ ابدی/ نادر ابراهیمی/ انتشاراتِ روزبهان
- «ناس و فلق» (تفسیرِ قرآن)/ امام موسی صدر/ به‌ ترجمه‌ی مهدی فرخیان و نشرِ مؤسسه‌ی فرهنگی-تحقیقاتیِ امام موسی صدر
- مجله‌ی داستانِ همشهری/ شماره‌های خرداد، تیر و مرداد
---

چند سایت:

- ارمیا/ رضا امیرخانی (بخشِ سرلوحه‌ها یا یادداشت‌هایش را از دست ندهید)
- نورونار/ عرفان نظرآهاری (پادکستِ کلاسِ مثنوی‌ش را از دست ندهید)
- خانه‌ی کتابِ اشا
---

چند برنامه‌ی تلویزیونی:

- پارکِ ملت (یک‌شنبه تا چهارشنبه)/ شب‌ها/ شبکه‌ی اول
- کتابِ چهار/ شبکه‌ی چهار (برخی عصرها)
---

چندمکان:

- شهرکتابِ مرکز (شریعتیِ جنوب؛ نبشِ کوچه‌ی کلاته)
- خیابان‌های منتهی به مسجدِ ارگ/ نیمه‌شب‌های ماهِ مبارک/ نوای حزن‌انگیزِ افتتاح و ابوحمزه... (فقط سعی کنید نیم‌ساعتِ اول‌ش نرسید!!)
- گاهی بهشتِ زهرا یا کهف‌الشهداء/ تنها و فارغ از هیاهوهای شهرِ دود جواب می‌دهد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌مُرده‌ام
چون دانه‌ای که خورشیدش بر ستیغ است و
خاک‌ش بی‌اعتنا.
نوشته شده در دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تا صبحِ تاب‌ناکِ اهورایی/ فریدون مشیری:
دفتری‌ست کوچک و زبده‌مانند حاویِ اشعاری ساده، خوش‌آهنگ، خوش‌خوان و فاخر از شاعری که طبع‌ش را به وصفِ عریانی‌ها و تجسّدگرایی و عشق‌های بی‌محابای ظاهرمآبانه نیالوده است.
---

از دریچه‌ی ماه/ فریدون مشیری:
اشعارِ این دفتر که احتمالا بعد از رحلتِ شاعر گردآوری و منتشر شده‌اند، به لحاظِ ساخت و قالب انواعِ مختلفی دارند. از غزل و غزل‌واره و قصیده تا سپید و نیمایی و ترانه. این اتفاق که البته فقط محدود به این دفتر هم نیست، به نظرِ من خیلی اتفاقِ مثبت و خوبی نیست، چون‌که حینِ خواندنِ کتاب سررشته‌ی شعرخوانی از دستِ آدم خارج می‌شود. این‌گونه که در یک صفحه سپید می‌خوانی و با تورقی ناگهان می‌افتی در دلِ غزل و بعد هم یک‌هو در دامنِ قصیده. اصلا تبحرِ شاعر در مضمون‌یابی گاه شهیدِ هم‌این تعویضِ سریعِ قوالب می‌‌شود. چه خوب بود اگر اشعارِ مشیری به تفکیکِ قالب منتشر می‌شدند.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (5)/ احمدرضا احمدی:
تعدادِ شعر-نثرهایی که دوست‌شان داشتم زیاد نبود. احمدی پیچیده‌ و ساختارشکن می‌نویسد و گاهی نوشته‌هاش شخصی‌ند و تو به عنوانِ مخاطب ابدا از آن‌ها سر در نمی‌آوری. قضاوتی راجع به این سبکِ او که بی‌شباهت به اشعارِ برخی شعرای متأخرِ امریکایی نیست نمی‌کنم اما این نوع و گونه‌ی نوشتن -خاصه در ساحتِ شعر- به زعمِ من یک‌جور مَلَسیِ خام‌مانند یا طعمِ گسِ نابالغ ایجاد می‌کند. مثلِ تلخیِ قهوه‌ای که خوب دم نکشیده و مجبوری بی‌شکلات و پای سیب هورت بکشی‌ش بالا! درواقع مجبوری از ظرف و ظاهر و صورتِ اشعار لذت ببری نه محتوای‌شان. این شاید اگر سخت‌گیرانه نگاه کنیم یک‌جور خودخواهی هم درش باشد. یعنی چه که پول بدهیم کتاب را بخریم و بعد ازش چیزی نفهمیم و فقط مثلا از ظاهرِ ادبیات‌ش بخواهیم لذت ببریم؟
---

دفترهای سال‌خورده‌گیِ (3و4)/ احمدرضا احمدی:
دفترهای سال‌خورده‌گیِ خیلی خوبی نبودند! به‌نظرم این مجموعه‌ی دفاترِ سال‌خورده‌گی حتما می‌توانست اشعارِ یک دفتر باشد به‌صورتِ زبده. حقیقتا بعضی از این‌ها مثلِ دفترِ سوم پر از گنگی و تکرارند.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (1و2)/ احمدرضا احمدی:
انصافا کتابِ خوبی نیست دفترِ دوم. واقعا کم سر و ته! اشعارِ دفترِ اول هم که کمی قطورتر است نسبت به باقیِ دفاتر، نه قطعا عالی‌ست و نه قطعا‌تر افتضاح. بعضی از شعرها یا بعضی از فرازهای برخی از شعرها خوب‌ند. نقصِ دیگرِ این دفتر هم این است که از نظرِ ویرایش و رعایتِ مبتدیاتِ نگارش سه‌کیلومتر در آفساید می‌باشد!!
---

سطرِ اول را نمی‌نویسم (شعرِ کوتاهِ ارمنستان)/ انتخاب و ترجمه: واهه آرمن:
این حوزه و موضوع را دوست دارم؛ این‌که پا را فراتر از این اقلیم بگذاریم و برویم سراغِ هم‌سایه‌گانی که روزگاری از ما بوده‌اند و ما نیز از آن‌ها. خاصه که هم‌وطنانی از آن کیش و نژاد در کنارمان داریم و آن‌ها در این کشور در اقلیت‌ند و وظیفه‌ی ماست که میهمان‌نواز باشیم و تلاش کنیم دامنه‌ی ارتباط‌مان را با آنان گسترش دهیم و بسامدِ مشترکاتِ مجازمان را با آن‌ها افزایش دهیم. «شعر» هم که مشخصا از علاقه‌مندی‌هایم است و بنابراین خواندنِ این کتاب برایم ارزشی دوچندان داشت. هرچند که اشعارِ انتخاب‌شده غالبا متوسط بودند... جلدِ این کتاب را «پدرام حربی» برای نشرِ چشمه طراحی کرده است. خوب هم از آب درآمده انصافا.
---

سوختن در آب، غرق‌شدن در آتش (گزیده‌ی اشعار)/ چارلز بوکفسکی:
(به ترجمه‌ی پیمان خاکسار و ویرایشِ احمد پوری)
این اولین کتابی‌ست که از بوکفسکی خواندم. به‌نظرم گفتنِ این‌که این قطعات شعرند مستلزمِ تأمل و احتیاطِ بیش‌تری‌ست چون حقیقتا برخی از این قطعات هیچ ربطی به شعر نداشتند. روی هم رفته و فارغ از بی‌حوصله‌گی‌ها و ژستِ منتقدِ راقم‌ش اما بدک نبود. جلدِ این کتاب را هم حربی طراحی کرده است که البته به خوبیِ جلدِ «سطرِ اول...» نیست. نشرِ محترمِ چشمه این کتاب را منتشر کرده. واقعا چشمه چه خوب شده است. چه‌قدر نیازسنجیِ خوبی کرده‌اند مدیران‌ش و چه عالی ذوائق را می‌فهمند و برای مخاطب ارزش قائل‌ند. یکی از هنرهای چشمه در ارائه‌ی کتاب‌هایش هم‌این جلدهای در اکثرِ موارد ساده و خوب‌ش است. گاهی فکر می‌کنم اگر نی و چشمه و یکی‌-دو انتشاراتیِ دیگر نبودند چه‌طور می‌خواستم و می‌توانستم در این فضا نفس بکشم...
---

چشمانِ زنده‌گان/ حسین مهکام:
بعد از این‌که خواندم‌ش در صفحه‌ی اولِ کتاب نوشتم: «خوب، خوب، خوب.» و ای کاش زودتر می‌خواندم‌ش. این کتاب را شهریورِ 89 قبل از انجامِ این گفت‌وگو از نویسنده‌اش هدیه گرفته‌ام و حالا بعد از گذشتِ چیزی حدودِ یک‌سال یعنی مردادِ 90 خوانده‌ام.
کتاب مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه. «لیلا، لیلی»، «مکتوب»، «هذیانِ نقش»، «محراب» و بعضی از بخش‌های برخی از داستان‌های دیگرش را حسابی پسندیدم.
راست‌ش خیلی راضی‌م از خواندن‌ش. حسین قلمِ شُسته‌-رُفته و شاعرانه‌ای دارد. کتاب ظاهرا و باطنا لطیف است و سندِ این ادعا علاوه بر خوب‌بودنِ داستان‌هایی که اشاره کردم طرحِ جلدش است که خانمِ «الهه کاشانی‌تبار» زحمت‌ش را کشیده‌اند. طرحی ساده و گویا. دو نشرِ آتنا و هیوامهر هم مشترکا چاپ‌ش کرده‌اند. این رسمِ دونشر برای یک مجلد هم معضلی‌ شده است برای خودش!
نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ بغض‌های ابرهای باران‌های نباریده
حسرتِ هزار حرفِ نگفته‌ و هزار واژه‌ی ننوشته‌ام.
نوشته شده در سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |