گفتن

گفتن

λεγειν

این‌روزای گرمِ تابستون یا تاب‌‌ستون یا تب‌ستون شده‌م باغبون یا باغ‌بونِ درختا و گلا و سبزیای حیاط. باغ‌بونی پُر از حسّای قشنگی‌ه که تا تجربه‌ش نکنی نمی‌تونی درک‌ش کنی. وقتی صُب به صُب یا عصر به عصر می‌ری تا نتیجه‌ی صبر و تلاشِ روزِ قبل‌تُ تو آب‌دادنِ به اونا تماشا کنی حس‌شُ نمی‌شه با هیچ‌چیِ دیگه‌ی این دنیا مقایسه کرد. یه‌جورایی یه حسِّ خیس و ساکت و آرومی‌ه. یا وقتایی که داری سعی می‌کنی نقشِ بارونُ بازی کنی و آبُ طوری روی گلا بپاشی که شبیهِ باریدنِ یه بارونِ حساااااابی باشه. بعضی‌موقع‌هام دیوونه می‌شی و سیل راه می‌ندازی!!

ام‌روز داشتم به عمرِ گلای حیاط‌مون فکر می‌کردم. من از بس از بچه‌گی تو این کارا تنبل و منزوی بودم اصن نمی‌دونم که اسماشون چیه؛ اما یه خصوصیتِ لعنتی‌ای دارن این گلای حیاط که خیلی نامردیه. ام‌روزُ می‌گفتم؛ داشتم به این فک می‌کردم که گلای حیاطِ ما مثِ نرم‌افزارای ترایل و فیری می‌مونن. هنوز درنیومده می‌رن که پژمرده و پرپر شن. اصن دوومی ندارن، خیلی زود اکسپایر می‌شن. ظاهرا هیچ کِرَک و پَچی هم واسه‌شون نیست، نامردای بی‌معرفت، حیفِ اون‌همه آبی که ظلِّ گرما به جای این‌که زیرِ کولر بشینم و چایِ کاکوتی و کیکِ هویج بخورم ریختم پای شما!

نعناع و ریحوونای باغ‌چه خیلی قد کشیده‌ن و فردا می‌خوام یه‌کم ازشون بچین‌م و با پنیر و گردو تو صبحونه‌م بخورم ولی هنوز بلد نیستم چه‌طوری باید پاک‌شون کنم و بشورم‌شون و یا ضدعفونی‌شون کنم که ایدز و وبا و هپاتیتِ نوعِ وی نگیرم. شانس که نداریم، می‌ریم ثواب کنیم کباب می‌شیم. تازه از کجا معلوم لای ریحوونا علف نباشه. من که بلد نیستم، جای ریحوون و نعناع علف می‌خورم می‌افتم می‌میرم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدت‌هاست که در انتظارِ صراحتِ یک نسیم، تصمیم‌م را گرفته‌ام؛
احساس می‌کنم کسانی در دل‌م روزها را می‌شمارند
فردا که بیفتم پایانِ من و آغازِ آن‌هاست.

پ.ن. اول: «تیتر» مصرعی‌ست از بیتی؛ سروده‌ی فاضل نظری.
پ.ن. دوم: عکس را با گوشی گرفته‌ام؛ ام‌روز،  ۲۷ تیرِ ۹۰

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه سربازِ زند و نه شورشیِ افغان و نه مبارزِ ترکمن و نه هیچ یاغی و غارت‌گر و ره‌زنی در هیچ دوره‌ای از تاریخ نتوانست نابودت کند. به رغمِ همه‌ی این ناملایمات ماندی، ماندی و نامِ نامیه‌ات بهشهرِ شناس‌نامه‌های‌مان شد تا همیشه یادمان باشد تو اشرف‌البلادِ ایران‌زمین بوده‌ای و پای‌تختِ آب و آرامش و آبادی. دستِ نامرادِ زمان اما چندسالی‌ست که ترمه و اسلیمی و کاشی و کاخ‌ت را سپرده دستِ ناآگاهان. ناآگاهانی که روزبه‌روز خسته‌تر و شکسته‌ترت کردند، گنج‌هات را به غارت دادند و رواق و ستون‌های مهندسی‌شده‌ات را به گِل و نا نشاندند و تاریخ‌ت را با وجبِ تیر و تفنگ به دستِ این نهاد و آن ارگان سپردند تا از تو چیزی جز خرابی و تعطیلی و فقر -به همه معناهای کلمه- باقی نماند.

بهشهرم، می‌دانم نفس‌ت گرفته و می‌دانم امیدت ناامید شده. می‌دانم خسته‌ای از این‌همه نافهمی که بعد از این‌همه سال گرمی و سردی چشیدن به راحتیِ خوردنِ لیوانی آب دارد همه‌ی فرهنگ و هنر و اقتصادت را به باد می‌دهد. چیت‌سازی‌ت که روزی قلبِ اولِ اقتصادِ منطقه بود را به خرابه‌ای مبدل کرده‌اند از در و دیوار که گویی یاغیانِ تشنه‌‌ی پول‌ش به تیرآهن‌هایش هم رحم نکرده‌اند!

کاخِ صفی‌آبادت را که شهرِ زیبایی‌ست بالای کوه تبدیل کرده‌اند به مقرِ نهادهایی که اگر اسم‌شان را هم بخواهم تایپ کنم سر و کارم با کرام‌الکاتبین خواهد بود.

باغِ شاه‌ت را نه پارکِ «ملت» که کرده‌اند ساختمانِ شهرداری و شورای شهرِ یک مشت آدمی که ذره‌ای به فکرِ خودشان هم نیستند، چه رسد به فکرِ مردمِ شهرشان.

عباس‌آبادت را زباله‌دانِ تاریخ و جغرافیا کرده‌اند بس که گنج ازش دزدیده‌اند و بس که ستون‌هاش را تخریب کرده‌اند و بس که طبیعت‌ش را به دستِ هم‌آن نهادهای فوق‌الذکرِ «اسم‌شان را نبر» و توریست‌های بی‌فرهنگِ مولدِ آشغال و کثیفی سپرده‌اند.

میان‌کاله‌ات را که ارزشِ جهانی دارد و مقصدِ کوچِ گونه‌های نادرِ پرنده‌گان است و شبه‌جزیره‌ای‌ست فوق‌العاده زیبا و عجیب، آرام‌آرام کرده‌اند «خلیجِ گرگان» تا فرداروز که بابلی‌ها به قصدِ غارتِ انارهایش خواستند چنددرختِ باقی‌مانده‌اش را هم بخشکانند، دربانی ترکمن‌چهره و مشهدی‌لهجه جلوشان را بگیرد و بگوید ورود ممنوع! این‌جا در قُرُقِ استانِ گلستان است و بس!

خیابانِ اصلی‌ت را که چشم‌اندازِ بکری بوده از کوه به سمتِ دریا، از خدابی‌خبرانی در لباسِ شهردار و شهرداری یک شب تا صبح تبدیل‌ش کردند به خنده‌دارترین بلوارِ هشت‌متریِ جهان تا دست‌فروش‌های از کار بی‌کارشده‌ی چیت‌سازی و هزارجریبی‌ها و پاسندی‌های به شهر هجوم‌آورده کنارش بساط کنند و خرابی و فقر را لباسِ این شهر کنند تا آبرویش بیش از پیش جلوی میهمانانش برود.

شهرم، شهرِ قدیم و فاخرِ پدرم، شهرِ عالِم‌پرور و فرهیخته‌‌زای پدرِ پدرم و پدرانِ پدرم، بهشهر، بهشهرِ خسته از نافهمی‌، بهشهرِ مخروبه‌ی ملول از غارت‌ و تنگ‌چشمی و کوته‌نظری، تو خواهی ماند. حتا اگر به اسمِ مهدیِ موعود بلندگوهای مسجدِ محل «دهاتی»ِ بدلهجه بخوانند و اسمِ هم‌سایه‌آزاری‌شان را بگذارند «دین‌داری». حتا اگر نماینده‌ی مجلس‌ت یک‌بار هم در خیابان‌هایت قدم نزده باشد و حتاتر اگر که همه‌ی نهادهای امنیتی و دولتی را در به‌ترین مناطق‌ت جاگیر کنند و یکی یک ورود ممنوع بزنند تنگ‌ش و بال و پرِ مردم‌ت را بچینند که آن‌طرف‌ها نپّرند! تو خواهی ماند بهشهرم، چونان که تا به الآن مانده‌ای. این بی‌فرهنگی‌ها و بی‌فکری‌ها و خودخواهی‌های جاهلانه دوام نخواهد آورد. آرام باش شهرم، دل‌م روشن است به آن روزی که پرنده‌هات اجازه‌ی پرواز داشته باشند و کودکان‌ت اجازه‌ی شادی و مردمان‌ت حریمِ امنِ منزه از نعره‌ی بلندگوهای همیشه در اذان و قرآن و مرثیه و مولودی و چاووشی...

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرگاه با پدیده‌ای، خبری، نقلِ قولی یا واقعه‌ای مواجه می‌شویم، فارغ از این‌که اصلِ این خبر یا واقعه چیست و چه اهمیتی دارد، این‌که به عنوانِ شنونده یا شخصی که در امری واقع شده یا جزئی که در محیطی از اخبار و اطلاعاتِ گوناگون محاط شده چه‌طور با آن خبر، واقعه یا نقلِ قول «مواجهه» می‌کنیم هم اهمیت دارد. (البته مسئله‌ای نیست که بتوان به طورِ مطلق برای آن ارزش‌گذاری کرد اما به نظرم گاهی شاید اهمیتی فراتر از حتا خودِ اصلِ خبر هم دارد.)

اگر عقل و قلب را به عنوانِ نمادهای ادراکیِ انسان بپذیریم، حتما به این مسئله هم اذعان خواهیم داشت که «قلب» نمادِ ادراکِ احساسی‌ست و «عقل» نمادِ ادراکِ استدلالی. به عبارتِ دقیق‌تر قلب اهلِ هم‌گونی و هم‌ذات‌پنداری و محلِ درکِ عواطف است و عقل بازدارنده‌ای‌‌ست که اهلِ استدلالِ استنتاجی‌‌ست و واقع‌نگری‌ و محلِ منطق. به هم‌این دلیل نه از قلب می‌توان انتظار داشت دست از وظایف‌ش بکشد و عاقلانه به مسائل بنگرد و نه از عقل می‌توان انتظار داشت عاقلی را کنار بگذارد و با دیدی غیرمنطقی و کسوتی احساسی به مسائل بنگرد.

یکی از ویژه‌گی‌های خوبِ عقل و قلب تربیت‌پذیریِ آن‌هاست. درواقع این هر دو خاستگاه به شدت قابلیتِ خوب و بد شدن یا منیع و دنی شدن دارند. عقل را می‌توان چون کوهی استوار به تمامِ آن‌چه که فعلیت‌ش است رساند و قلب را می‌توان چون دریایی عظیم و عمیق گرداند که وسعت‌ش لایتناهی باشد یا برعکس گاهی می‌توان عقل را آن‌قدر حقیر کرد و کوچک نگه داشت که منطق از آن رخت بربندد و ساده‌ترین حقایقِ مبرهن را هم نبیند و قلب را آن‌چنان سخت و سنگ کرد که قساوت‌ش را با دریاها هم نتوان اندازه گرفت، و این اوجِ زیبایی‌ست!

به ‌این دلیل زیباست که متبلورِ آزادی و اختیارِ انسان‌ها در انتخابِ آن‌چه که می‌خواهند بشوند یا آن‌چه که می‌باشند است. این‌که انسان‌ها باتوجه به رفتار و اعمال‌شان و انتخاب‌های‌شان رشدِ مثبت و منفی می‌کنند عینِ حیات و عدالت است و عدالت هم زیباست.

انسان به عنوانِ موجودی که به این دو سلاح (عقل و قلب) مسلح است موظف می‌باشد که از آن‌ها به نحوِ احسن استفاده کند. یعنی بداند که کجا و به چه اندازه باید از قلب‌ش مدد بگیرد و کجا و به چه اندازه باید از عقل‌ش یاری بجوید. متعادل کردنِ این دو قوه یا دو سلاح وظیفه‌ی حتمیِ ماست و بی‌شک مایه‌ی سعادت‌مان خواهد بود.

اما از دنیای وظایف که کمی فاصله بگیریم و به دنیای واقعی‌ترِ خودمان برگردیم متوجه می‌شویم که انسان‌ها -همه‌گی‌مان- در میزانِ استفاده از این دو قوه بینِ خوف و رجاء قرار داریم و به درجاتِ مختلفی توانسته‌ایم ازشان بهره‌برداری کنیم. اما وجودِ این واقعیت (مثلِ واقعیتِ ارتفاعِ بلندِ یک کوه) به هیچ‌وجه مانعِ حرکت به سوی قله نباید باشد. فتحِ قله مهم است اما این‌که در این مسیرِ پرخطر و طولانی چه‌قدر به سمتِ قله حرکت کرده‌ایم هم اهمیت دارد. خاصه که هیچ‌وقت معلوم نمی‌شود چه کسی خودِ قله را فتح کرده و همه به نحوی در مسیرِ رسیدن به آن قرار داریم.

برای عقل و قلب هم‌آن‌طور که شیطان یا دشمنِ درونی‌ای به اسمِ نفس و نفسانیت در انسان وجود دارد، شیاطین یا دشمن‌های بیرونی‌ای هم در دنیای پیرامونِ انسان قرار دارند که قصدشان ره‌زنی‌ست با این تفاوت که دشمنِ درونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ یک انسان و مقلوب کردنِ یک شخص ره می‌زند و دشمن‌های بیرونی با هدفِ به ذلت و ظلمت کشیدنِ دنیا و مجموعه‌ای از انسان‌ها ره می‌زنند. در مقابلِ هردوی این شیاطین باید آگاه بود و ایستاده‌گی کرد. تهذبِ نفس مسئله‌ای درونی‌ست که اثراتی بیرونی هم می‌تواند داشته باشد و باید در جهتِ آن تلاش کرد. اما در مقابلِ دشمنِ بیرونیِ عقل و قلب باید چه‌کار کرد؟ چه موضعی باید داشت؟ چه‌طور باید خطوات و همزاتِ آن‌ها را دفع کرد؟ چه‌طور باید مغلوبِ شگردهاشان نشد؟

پاسخِ این سوال‌ها نه در علمِ من است و نه در ساحتِ این بحث. اما مسئله‌ای که اهمیت‌ش مرا بر آن داشت تا این مطلب را قلمی کنم این بود که گاهی در گوشه و کنار دیده‌ام بعضی‌هامان در مقابلِ این خطوات سلاح‌هامان را خلع و فراموش کرده‌ایم و آسیب‌پذیر شده‌ایم. مخصوصا سلاحِ عقل و عاقلی را در مقابلِ اخبار و وقایع.

در ماجرای انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ 88 و وقایع و اتفاقاتِ بعد از آن عمده‌ی فقر و ضعفِ ما (در هر دو جناح) دست‌کشیدن از قوه‌ی عقل بود. در نهج‌البلاغه‌ و سیره‌ی امیرالمؤمنین اهمیتِ عقل‌کردنِ وقایع و اخبار را به خوبی می‌توان مشاهده کرد. به طورِ مثال آن‌جا که می‌فرمایند «اعقلوا الخبر إذا سمعتموه، عقل رعایة لا عقل روایة؛ فإن رواة‌العلم کثیر و رعاة قلیل!» در موردِ بس‌یاری‌مان می‌تواند مصداق داشته باشد. آن ایام و حتا هم‌این حالا هر شبهه و شایعه‌ای و خبری و نقلی که به نفع‌مان و علیه آن کسانی که بهشان نقد و انتقاد داریم باشد را می‌پذیریم و متأسفانه جزء آن عده‌ی کثیری می‌شویم که اخبار را عقل نمی‌کنند، آن هم عقلِ اهلِ رعایت، عقلِ استدلالیِ استنتاجی، عقلِ آگاه، عقلِ بیدارِ منصف، عقلِ عادل و برعکس هر خبری که رسید را روایت می‌کنیم و یک‌کلاغ را چهل‌کلاغ می‌کنیم و یک شایعه را دوشایعه. یا آن‌جا که می‌فرمایند «مِن عقل‌الرجلِ أن لایتلکم بجمیعِ ما أحاط به علمه» که باز می‌تواند مصداقِ حالِ خیلی از بزرگان و مسئولین‌مان باشد که گاهی جلوی ابرازِ عقاید و نظرات‌شان را نمی‌گیرند و گاهی با یک جمله‌ی کوچک چه آتشی که در خرمنِ احساساتِ برانگیخته‌ی مردم نمی‌اندازند! یا این‌که فرموده‌اند «عنوان‌العقل مداراة‌الناس» که می‌توانست و می‌تواند سرلوحه‌ی برخورد و رفتارِ مسئولینِ ما با مردم باشد. یا آن‌جا که نهیب می‌زند «ذکّ عقلک بالأدب...» که چه دُرِ گران‌بهایی‌ست این «ادب». نمی‌گویم نایاب چون هنوز هم یافت می‌شود. اما در این سال‌های اخیر و مخصوصا بعد از انتخابات و وقایعِ بعدش و بیش‌تر در کلامِ بعضی از آن‌ها که مخالف یا منتقدِ نظام یا مسئولین بوده‌اند مشاهده‌اش کرده‌ام. البته گاهی در کلام یا نوشتارِ مخالفینِ «مخالفینِ نظام» هم بی‌ادبی دیده‌ام اما با بسامدی کم‌تر از آن‌ها که مخالفِ نظام‌ند و این هم منطق و دلیلِ روشنی دارد. مخالفی که در اقلیت (چه به لحاظِ کمی و چه به لحاظِ قدرت) باشد و کسی که احساس کند حق‌ش را خورده‌اند (حالا به هر دلیلِ موجه یا غیرموجهی مثلِ تقلب در انتخابات) «عصبانی» می‌شود و کسی که عصبانی‌ست عقل‌ش می‌خوابد و کسی که عقل‌ش بخوابد تکلیف‌ش روشن است. عقل نباید بخوابد، عقل باید بیدار باشد، در هر شرایطی. راه‌ش ساده‌ست، عقل با رعایتِ ادب بیدار می‌شود. از این موارد در نهج‌البلاغه و سخنانِ امیرالمؤمنین فراوان یافت می‌شود. این‌ها تمهیدات و تجربیات و آموزش‌های لیدرِ تیم است برای زدنِ قله. مادامی که در مسیرِ رسیدن به قله نباشیم، به قله هم نخواهیم رسید.

ما انسان‌ها نه تنها در مسائلِ سیاسی که در مسائلِ اجتماعی، اخلاقی و حتا خانواده‌گی و شخصی هم باید از قوای عقل و قلب و مخصوصا عقل به درستی استفاده کنیم. در روابط‌مان سعی کنیم آن چیزی که قلب درک می‌کند را معیارِ تصمیم‌گیری قرار ندهیم. قلب هرچه‌قدر هم که سلیم و منزه و هوش‌یار باشد، باز به جامعیتِ عقل نمی‌تواند همه‌ی جوانبِ یک مسئله یا اتفاق را بررسی کند و حتا ببیند. لازم نیست قلب را فراموش کنیم یا روی آن پا بگذاریم، برعکس باید خیلی هم از آن کار بکشیم، منتها نباید قلب بنشیند بر مسندِ عقل و تصمیمِ آخر را او بگیرد.

یا در مسائلِ اخلاقی سعی کنیم در استفاده از این دوسلاح متعادلانه رفتار کنیم. نه آن‌قدر عاقلانه که احساسات فراموش گردند و قلب‌ها برنجند و نه آن‌قدر احساسی و عاطفی که در قضاوت و برخورد دچارِ خطا و اشتباه شویم.

در خوش‌آمدن‌ها و نیامدن‌هامان پیِ دلیل بگردیم و سعی کنیم برای انتخاب‌های‌مان استدلال داشته باشیم و اگر نداشتیم به درستی‌شان شک کنیم و کمی جدی‌تر به آن‌ها بنگریم و اگر معلوم شد که اشتباه می‌کرده‌ایم جرأتِ برگشت و بازتصمیم داشته باشیم. این را بدانیم که دنیا هیچ‌گاه بزرگ‌تر از آن‌چه در تصور و درونِ ماست نمی‌تواند باشد، پس مقهورِ بزرگی‌ش نشویم و موضع‌ منطقی و استدلالی‌مان را از دست ندهیم. اگر فرداروزی موجی از باطل آمد که همه‌ی دنیا هم‌راه‌ش بود ما آن سدّی باشیم که جلوی باطل می‌ایستد و اگر سخنِ حق و حقیقتی با ظاهری نزار و کسوتی مستهلک و طرف‌دارانی اندک و در اقلیتِ تام زده شد، آن را بپذیریم و منتشرش کنیم. این نه شعار است، نه لزوما تدین و نه سیاست و مفاهیمی قریب به این. این تنها آن چیزی‌ست که انسان باید باشد. رفتارِ انسانی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش.

خدایا، خدای عظیم و عزیز، خدای همه‌روز و همه‌وقت و همه‌جا؛ تو به قبل و بعدِ ما، به همه‌ی آن چیزی که اتفاق افتاده و اتفاق خواهد افتاد آگاهی. تو می‌دانی که سرنوشتِ ما چه خواهد بود، تو مقدِّرِ مایی و هم راه‌نمای‌مان. ما قله را می‌فهمیم و سختیِ گام‌برداشتن در این مسیر را هم باور داریم اما بنابر اول‌وظیفه‌ی هر انسانی می‌خواهیم در این مسیر و بر این منهج باشیم؛ بی لطف و دست‌گیریِ تو ممکن نیست. از تو می‌خواهم هم‌آن‌گونه که انسان‌م آفریده‌ای انسان‌م نیز بمیرانی. این البته مستلزمِ تلاشی‌ست از سمتِ خودم، تو اما لطف‌ت را لحظه‌‌ای هم دریغ مدار...

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گلوله (مجموعه داستان‌های مینی‌مال)/ برگردان: اسدالله امرایی:

مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های خیلی‌کوتاه یا داستانک که نشر مشکی با گرافیک و چاپی خوب منتشرش ساخته است. داستانک‌ها ترجمه‌ی اسدالله امرایی‌ند و این کمی اطمینانِ آدم را برای خواندن بالا می‌برد. همه‌رقم اما در آن پیدا می‌شود، از خیلی خوب تا خیلی بد. روی هم رفته راضی‌م از خواندن‌ش.
---

شب روی زمین/ مرجان علی‌زاده:

تقریبا به همه معناهای ممکن کتابِ خوبی نبود! اشعارِ خیلی‌کوتاه (سه‌خطی یا هایکومانندی) که تشخیص یا کشفِ سر و تهِ منظورشان کارِ آسانی نیست. واقعا نمی‌دانم چه اصراری‌ست شعرگفتن به زبانی که نمی‌شودش فهمید؟ کتاب در قطعِ پالتویی و جلد و کاغذ و چاپی نه‌چندان خوب توسطِ انتشاراتِ نیلا منتشر شده است. ظاهرا جزئی‌ست از مجموعه‌کتاب‌های کوچکِ این نشر، در قلم‌روِ شعر.
---

مرواریدِ مهر/ فریدون مشیری:

اشعاری زیبا، ساده، خوش‌آهنگ، خوش‌مضمون و بی‌تکلف از شاعری که موسیقی را خوب می‌شناخت. شعرهای این دفتر اغلب در قالبِ نو و نیمایی سروده شده‌اند اما گه‌گاه چهارپاره‌ها و غزل‌واره‌هایی که به سیاقِ اخوان و ابتهاج نزدیک‌ند هم به چشم می‌خورد. صداقت و ساده‌گی خصوصیتِ بارزِ اشعارِ این دفترند. برگِ زرینِ دیگری در کارنامه‌ی نشرِ محترمِ چشمه.
---

دفترهای سال‌خورده‌گی (6)/ احمدرضا احمدی:

کتابِ خوبی بود. به جای واژه‌ی شعر می‌گویم «احمدرضا»های خوبی داشت! احمدی شاعرِ ساختارشکنی‌ست به نظرم. اشعارش اغلب عمیق و سخت‌معنایند و بدونِ فکر نمی‌شود خواندشان؛ یعنی بی‌اندیشیدن به بواطنِ اشعار نمی‌شود از ظواهرشان لذتِ شعریِ صِرف برد، کاملا عکسِ آن چیزی که در شعرهای کسی مثلِ مشیری به‌وفور می‌توان یافت. این شالوده‌شکنی و سخت‌معنایی به زعمِ من اصلا اتفاقی نیست و می‌توان حدس زد که کاملا عمدی‌ست و هم باید گفت که سبک یا گونه‌ی شعریِ خاصِ اوست. این کتاب یا مجموعه‌‌ی دفترها را هم چشمه منتشر کرده است. نامِ فرعیِ این دفتر «روزی که ما سوارِ قطار شدیم هوا ابری بود» است.
---

تبعید و سلطنت/ آلبر کامو:

ترجمه‌ای نه چندان خوب از محمدرضا آخوندزاده که نشرِ ققنوس منتشرش کرده است. کتاب ظاهری داستانی و باطنی فلسفی دارد. زبان‌ش پیچیده و سخت و گنگ به‌نظر می‌رسد و آدم را کلافه می‌کند. از خواندن‌ش خیلی لذت نبردم...
---

در قندِ هندوانه/ ریچارد براتیگان:

از معدود کتاب‌هایی بود که هم نمی‌فهمیدم‌ش و هم در عینِ حال دوست نداشتم خواندن‌ش را متوقف کنم. در مدت‌زمانِ خیلی کوتاهی توانستم این کتابِ 180صفحه‌ای را بخوانم و این با توجه به عجیب و غریب بودن‌ش از لحاظِ معنایی نشان‌دهنده‌ی روانیِ نثر و ساده‌گیِ زبان‌ش است. روی هم رفته کتابِ خوب و خاکستری و قرمز و شیرینی‌ بود، و درست مثلِ قندِ هندوانه پر از تناقض و زیبایی! این را هم نشرِ چشمه در قالبِ مجموعه‌ی «جهانِ نو» منتشر کرده است.
---

همشهری داستان/ تیرماه 1390:

این شماره از داستان به‌نظرم خیلی خوب شده و حیف‌م می‌آید که ازش ننویسم. روایتِ «خاکِ نوچ» از سوگل مهاجری را به هیچ‌ وجه از دست ندهید. گمان می‌کنم یک نویسنده‌ی خیلی خوبی پشتِ این روایت است (کسی که خوب‌نویسی‌ش به مستور خیلی شبیه است).

حبیبه جعفریان هم روایتی ملموس و زیبا راجع‌ به خاطرات‌ش از کتاب و کتاب‌خوانی با عنوانِ «بهشتِ ممنوعه» نوشته که باید خواند. بعد از روایات اما داستانِ «تارای سفید» از گلی ترقی هم خوب بود، کمی البته طولانی.

اگر پیِ داستانی با تعلیقِ خوب می‌گردید و کمی هم طنزِ خون‌تان افتاده «نجات‌یافته‌گانِ مثلثِ برمودا» از محمدرضا زمانی را حتما از دست ندهید.

از آن‌جایی که روایت‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند، دوباره سر و کله‌ی یک روایت بعد از چند داستان پیدا می‌شود. این‌بار اما کمی متفاوت. روایتِ منبر با عنوانِ «اسکندر در شهرِ عجایت» به انتخابِ محسن‌حسام مظاهری هم خواندنی‌ و خوش‌معناست. هم‌چنین سفرنامه‌ی «واقون به هوا رفت» به انتخاب و تشریحِ حجة‌الاسلام رسول جعفریان را هم نباید از دست داد.

اوجِ همشهری داستانِ این شماره اما به‌نظرم مطلبِ «اسکوپ‌های خوش‌حالی» راجع به شغلِ بستنی‌فروشی به قلمِ آراز ایلخچویی‌ست. پر از هم‌ذات‌پنداری و گریه و خنده و خاطره و بستنی و شیرینی. این را حتا سرِپا جلوی کیوسکِ روزنامه‌فروشی هم شده بخوانیدش، گمان می‌کنم یک بخشی از عمر با خواندن‌ش احصاء نگردد.

در بخشِ «پایانِ خوش» (طنز) این شماره «گوگولِ خود باشید» از یاسرِ مالی را به دو دلیل از دست ندهید: یکی این‌که طنزش خیلی شریف و اصیل و اخلاقی‌ست و دیگری هم این‌که اطلاعات‌ش در زمینه‌ی نویسنده‌شناسی خیلی درست و قابلِ اعتماد است.

«خاطراتِ یک دادزن» از حامد حبیبی هم خواندنی‌ست. خاصه که تم‌ش داستانی‌ست. اصلا محتوا را بی‌خیال، چندلحظه به هم‌این عنوان‌ش هم اگر فکر کنی کُلی خنده‌ات می‌گیرد...

این‌ها به نظرم به‌ترین‌های داستانِ این شماره بودند. البته چه به‌تر که مثلِ من بخوابید و پا روی پا بیندازید و -از سیر تا پیاز- همه‌اش را بخوانید.
نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تنهایم و این تقصیرِ تو نیست؛
شاخه‌ی خشکِ درختی که از بهار جامانده
انتخابِ هیچ پرنده‌ای نیست.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گاهی فکر می‌کنم درختِ تنها که درخت نیست، وقتی که این‌همه فصل‌ها و پرنده‌ها و آدم‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و همیشه در نهایت این تنهایی‌ بوده که مانده. وقتی که رفیقی پایت نمانده، وقتی که شانه و تکیه‌گاه حسرت و دریغ شده‌اند به دل‌ت.

چاره‌ای نیست، تنها هستی و باید روی پای خودت بایستی، با همه‌ی سختی‌ش. در این میان اما یک چیزی، یک صدای خیلی خفیفی که نمی‌دانی چیست از لابه‌لای ذهن‌ت می‌شنوی که انگار با خودش یک حسِ نم‌ناک و زلالی دارد. مثلِ وقت‌هایی که باران تمام شده و چکه‌چکه قطراتِ مانده از آن، از این‌طرف و آن‌طرف می‌افتد پایین. این حس و این صدا درست هم‌آن حال را تداعی می‌کند، خلسه‌ی پاکِ بعد از باران را. در هم‌این حس و حال یک‌هو سر و کله‌ی تمامِ چیزهایی که دوست‌شان داشته‌ای و داری پیدا می‌شود. غزل‌ها، کتاب‌ها، خاطره‌ها، عطرها و صداها. یک وحدتِ عجیبی شکل می‌گیرد که من اسم‌ش را می‌گذارم وحدتِ غم و غم‌گینی، وحدتِ اندوه‌ناکی یا چیزی شبیه به این‌ها.

کم‌کم سر و کله‌ی «تو» پیدا می‌شود، درست وقتی که باور کرده‌ام تنهایم و هیچ رفیقی نیست. باور کن لذتِ خاصی دارد. یک‌جور غمی که نمی‌دانم باید بخواهم‌ش یا نخواهم. معمولا این‌جور وقت‌ها خیلی موجودِ بی‌دفاعی می‌شوم. پناه می‌برم به همه‌ی آن چیزهایی که عقل احتمالا از درک‌شان عاجز می‌ماند. گاهی به یک آیه از تو که بوی مهربانی بدهد یا جمله‌ای خاص از نهج‌البلاغه که بی‌اجتناب‌بودنِ تنهایی را متذکر شود. دوباره باران شروع می‌کند به باریدن و این‌بار کمی هم تندتر. تصمیم گرفته‌ام غرق شوم و می‌شوم. این دریا همه‌ی وسعت‌ش از آنِ توست. بحرِ بی‌منتهای تنهایی را می‌گویم، بحرِ اندوه و بی‌کسی، بی‌رفیقی.

حالِ بازنده‌ای را دارم که چیزی برای از دست دادن ندارد. حالِ فقیری که فقر یله‌اش کرده. حالِ عاشقی که جنونِ عشق به بیابان‌ش کشانده و حالِ مسافری که به راه خو گرفته و دل از مقصد بُریده. دل‌م را می‌سپارم به تو و این قطره‌ها تا هرکجا که می‌خواهی و می‌خواهند ببرندش. همه‌ی دل‌م را می‌بارم، همه‌ی تنهایی‌ و بی‌برگی‌م را. بی‌پناهِ بی‌پناه‌م. غم‌گینِ غم‌گین، اندوه‌گین‌تر از همیشه، آسیب‌پذیر‌تر از اطفالِ یک‌روزه، به نسیمی بندتر از شقایق‌های اولِ بهار و بی‌وزن‌تر از قاصدک‌ها و بی‌بال‌تر از درخت‌ها...

نیستی و هستی. این‌که کجایی را نمی‌دانم اما حس می‌کنم هستی. یعنی اصلا نمی‌شود نباشی. آخرِ این‌همه تنهایی اگر تو هم نباشی که فایده‌ای ندارد. پس باید باشی. یک جایی لابه‌لای هم‌این قطره‌ها و تنهایی‌ها. به‌گمان‌م سرِ رشته‌ی غم را گرفته‌ای دست‌ت و منتظری تا جگر کنیم و اندوه را به جان بخریم و بیاییم تا آن‌جایی که می‌خواهی. نمی‌دانم کجاست و چه‌را آدرس‌ش این‌همه دیر و دور و سخت است. اما می‌دانم که بعضی‌ها این راه را رفته‌اند. به پا یا سر و دل‌ش را هنوز خوب نمی‌دانم، اما می‌دانم عاشق بوده‌اند، از آن قماربازهاش...

* «تیتر» مصرعی‌ست از بیتی؛ سروده‌ی فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انسان‌دوستی، صلح، حقوقِ بشر و آزادی‌ به قرائتِ امریکا می‌شود موشکِ هدایت‌شونده‌ی کروز و رزم‌ناوِ ضدهواییِ یو.اس.اس. وینسِنس (سی.‌جی. فورتی-ناین) و گرای ایرباسِ اِی. تری‌هاندرِد به شناسه‌ی پروازیِ سیکس-فیفتی-فایو (متعلق به ایران‌ایر) و تصدیقِ ویل راجرزِ فرمانده برای انهدامِ اف-چهاردهی ساخته‌گی‌...

حقوقِ بشرِ امریکایی!‏

حالا هرچه‌قدر هم که «او با ما» به زبانِ فارسیِ مهربانانه‌اش صحبت کند و از سعدی و صلح بخواند، باز هم چونان دیوید کارلسون با صدای بلند تعجب می‌کنیم و با صدای بلندتری یادِ جملاتِ اوبامای دیگری به نامِ بوش (پدر) می‌افتیم و به لهجه‌ی فصیحی که بفهمد به یادش می‌آوریم که «بنی‌آدم تنها در صورتی که امریکا بخواهد اعضای یک‌دیگرند» چون بعد از تکه‌تکه‌شدنِ اعضایِ بدنِ 290مسافرِ ایرباس بود که پرزیدنت اوبامای آن زمانِ امریکا گفت: «آی ویل نِوِر اِپالوجایز فور دِ یونایتد-اسدِیدز آو اَمِریکا، آی دُنت کِیر وات دِ فَکت‌ز آر!»؛ حالا چه‌طور و چه‌گونه و با چه اُمیدی و کجای دل‌مان بگذاریم این بی‌قراریِ بی‌ حد و حصر، فراوان و انسان‌دوستانه‌ی جملاتِ بوشِ گنده را؟!

نه جنابِ ایالاتِ متحده‌ی پرزیدنت‌های سیاه و سفیدِ کاخِ همیشه روسیاه، این فیلم‌ها و ژست‌ها و لهجه‌ها روی ما تأثیری نمی‌گذارد. (حداقل روی من) ما دل‌مان هنوز هم از آن شلیکِ ناجوان‌مردانه خون است و ریه‌هامان از سرفه‌های سردشت و حلبچه درد می‌کند.

قسم به خونِ مظلوم که سرخ‌ترینِ رنگ‌ها را دارد و قسم به غیرتِ ماهی‌های خلیجِ فارس که شعورشان به‌خاطرِ ارتزاق از شورِ اشک‌های چشمانِ نوزادان و کودکانِ آن پرواز از بس‌یاری اوباماها و آلبرایت‌ها و بوش و بیلی‌ها بالاتر است، یک لحظه‌ هم به خودمان اجازه نخواهیم داد راجع به دموکراسی‌ و مردم‌سالاری‌گرایی و انسان‌دوستی و آزادی‌خواهی و صلح‌طلبیِ دیکتاتورترین و ظالم‌ترین و قاتل‌ترین حکومتِ حالِ حاضرِ جهان دچارِ تشکیک و خَلطِ مبحث شویم. هرچند که این جبهه و جناح هم تعریفی نداشته باشد و پشتِ مردهایش زیرِ بارِ بی‌عدالتی‌ دوتا شده باشد و سقفِ آسمانِ آزادی کوتاه باشد و صبر و سعه‌ی مسئولان‌ش کم و مردم‌سالاری آرزو...

-

پی‌نوشت: این مطلب را به بهانه‌ی دل‌م که با یادآوری آن وقعه‌ی ناجوان‌مردانه گرفته بود نوشتم. این هواپیما با همه‌ی پرنده‌هایش به آسمانِ بالاتری پرید و حدودِ یک‌ماهِ بعدش من به زمین آمدم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عزیزِ من/ احمدرضا احمدی:
احمدرضا احمدی را باید جامع دید؛ یعنی فقط در این صورت است که به عمقِ احمدرضای احمدی بودن‌ش می‌توان پی برد. او یک اتفاقِ ادبی و هنری‌ست که در برهه‌ای از تاریخِ هنر و ادبیاتِ ایران رخ داده. کتابِ عزیزِ من البته خیلی کتابِ موفقی نیست. اگر بخواهم تصویرِ واقع‌گرایانه‌ای از کتاب ارائه دهم باید بگویم شعر-نثرهایی سنگین، پیچیده‌ و رازآلود که گاه با اغلاطِ نگارشی نیز هم‌راه‌ است. بی‌تردید «انگور» پُربسامدترین واژه‌ی کتاب است و «میوه» و «گُل» در مقام‌های دوم و سوم قرار دارند. اشعار با فونتِ مناسبی تایپ نشده‌اند و ویراستاری در این مرقومه سوپرتعطیل به‌نظر می‌رسد!
نشرِ افکار با طرحِ جلدی از ساعدِ مشکی (که خیلی هم طرح نیست!) این کتاب را منتشر کرده است.


مُرده‌های حرفه‌ای/ علی‌محمد مؤدب:
به‌نظرم بزرگ‌ترین جفایی که یک شاعر می‌تواند در حقِ اشعارش مرتکب شود این است که آن‌ها را از خلوص که لازمه‌ی اصلیِ یک شعرند درآورد و مؤدب متأسفانه این (به زعمِ من) جفا را مرتکب شده است. البته به بهانه‌ی تصویرکردنِ مفهومِ وفا در عشق یا تنزهِ وادیِ شعرِ سپید از تکثرگرایی در معشوق که در مقدمه‌ی کتاب اشاره شده.
نکته‌ی دوم هم این است که با توجه به تواریخِ مندرج در ذیلِ اشعار می‌توان حدس زد که شاعر کمی پُرکاری کرده است و اشعارِ کتاب را در یک بازه‌ی یک‌ساله‌ی زمانی سروده است. (حتی بعضی اشعار را با موضوعی واحد و با اندکی تغییر در یک زمان سروده!).
به هر حال مؤدب شاعری‌ست که توانایی شعرِ خوب گفتن را دارد، شاهدِ این مدعا هم معدودی از اشعارِ خوبِ هم‌این کتاب و بعضی اشعارِ خوبِ دیگرکتبِ اوست. منتها به‌نظرم به شرطی که حجمِ خروجی‌هاش را با یک سیاستِ عاقلانه‌ی تعدیل به سمتِ کیفیت در عوضِ کمیت میل دهد.
از این‌که محمدمهدی سیار ویراستارِ کتاب بوده است خرسندم. حضور و لهجه‌ی خاصِ مهدی را در اشعارِ ابتداییِ کتاب به‌وضوح می‌توان حس کرد. کتاب را با طرحِ جلدی نه‌چندان مناسب از علی داوودی حوزه‌هنریِ استانِ تهران منتشر کرده است.


گناهانِ پنهانِ علمِ اقتصاد/ دئیردر مک‌کلاسکی:
ترجمه‌ای‌ست خوب و خوش‌خوان از دکترابوالقاسم مهدوی که توانستم دو-سه‌ ساعته بخوانم‌ش. ادبیاتِ خاصِ مک‌کلاسکی -خاصه در خطابه‌ی علمِ اقتصاد- که مقاله‌ و مانیفستِ معروفِ اوست حسابی بینِ اقتصادی‌ها مشهور است. کلاسکی در این کتاب اما خطابه را کنار گذاشته و خیلی صریح به انتقادِ همه‌جانبه‌ی اقتصادِ نظری پرداخته.
تاریخِ عقاید، فلسفه و فلسفه‌ی علم، روش‌شناسی، معرفت‌شناسی و بازارِ آزاد حوزه‌های علاقه‌مندی و تخصصیِ این استادِ امریکاییِ اقتصاد است.
مک‌کلاسکی که استادِ به‌چالش‌کشیدنِ پیش‌فرض‌هاست در این کتاب به‌شدت با معنی‌داریِ آماریِ اقتصاددانان به محاجه پرداخته و آن را از معاصیِ کبیره‌ی ایشان برشمرده است.
طرحِ جلدِ مثلِ اکثرِ مواقع خوب و ساده‌ی پرویزِ بیانی مزینِ این کتابِ خوبِ نشرِ نی است. واقعا چه‌قدر نی را و بیانی را و هرکه را کارِ تخصصی و خوب انجام دهد دوست دارم.


مبانیِ داستانِ کوتاه/ مصطفی مستور:
یک اثرِ پژوهشیِ خوب، خواندنی و قابلِ اعتماد از نویسنده‌ای که مخاطب‌گردانی را بس‌یار خوب بلد است. به‌نظرم این کتاب می‌تواند یک منبعِ دانش‌گاهیِ خوب باشد.
مستور احترامِ به مخاطب را خیلی خوب به‌جا آورده است. با این‌که ذاتِ این‌جور کتاب‌ها اقتضاء می‌کند که نویسنده مفصل بنویسد و لاجرم خواننده هم کمی خسته شود، اما باز هم مستورِ عزیز موجزنویسی را فراموش نکرده و با تنوعی که به موضوعات‌ش داده حسابی خواننده را سرِ ذوق نگه می‌دارد. این کتابِ حدودا 90صفحه‌ای را هم می‌توان یکی-دو ساعته مطالعه کرد.
(مستور در «تهران در بعدازظهر» خیلی خوب بود! اصلا در بیش‌ترِ مواقع خوب است.) کتاب را نشرِ مرکز چاپ کرده با جلدی خوش‌مفهوم اما نه‌چندان چشم‌گیر از ابراهیمِ حقیقی با آن سبکِ خاص‌ش که مثلِ اسپرسو تلخ است و مثلِ آب‌نباتْ رنگی...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پنجره را می‌بندم؛
با هر قطره‌ی اشک‌م
تابستان از معنی می‌افتد.

نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

داییِ گرامی‌ام نسبت به این نوشته لطف داشته‌اند و شعری قلمی کرده‌اند. به امیدِ این‌که بعد از سال‌ها دوباره دیدارشان نصیب‌م شود، شعرشان را با افتخار بازنشر می‌دهم.

 

تنهایی از مقولهٔ خوابی‌ست بی‌‌رؤیا
تنهایی باغِ بی‌‌ درخت نیست
...
تنهایی درختِ بی‌ باغ است.

باران تخیلی‌ست که در ذهنِ باد است.
حنجرهٔ بی‌ آوازِ قناری‌ها،
خروس‌هایِ به خواب رفته
و قمری‌هایِ خاکستری
که بر فرازِ گنبد‌ها و گل‌دسته‌ها
-بی‌‌اعتنا در پروازند
تنهایی را می‌شناسند

شهریار - ۹ تیر 
نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به رضا امیرخانی

انتهای خیابان‌های بلندِ شهرِ چنارها،
در انبوهِ خانه‌های سایه‌های بلندِ آدم‌های کوتاه
اتاقی را می‌شناسم که آفتاب‌ش از ذهنِ سرانگشتانِ جوان‌مردی طلوع می‌کند که میز موضع‌ش نیست،
که نمودارهای روی دیوار بالا نمی‌برندش و آمارها پایین‌ش نمی‌آورند،
احترامِ میهمان‌‌ش -هرچند کوچک هم که باشد- از پله‌های بلندِ اتاق اما چه‌را!‏

هرچه‌قدر هم که نمودارهای روی دیوار به کلمه حسّاس باشند، حرمتِ کلام را فراموش نمی‌کند؛
زمان را شاید، چای را اما نه.‏

میز موضع‌ش نیست
تلخیِ قهوه‌ موضع‌ش نیست
خنده‌های دیوارِ اتاقِ رازها اما شاید...

همیشه یک بخشی از تاریخِ جغرافیایِ جهان را،
دور از چشم‌های نمودارهای روی دیوار،
وهمِ خاطراتِ جک لندن،
هجومِ سوالات خبرنگاران و نگرانی‌های گاه‌گاهِ پشتِ تلفن،
در حافظه‌ی بی‌تیراژ عصرهای روبه‌رو منتشر می‌کند.
چای در مرامِ او صمیمیتِ هم‌این عصرنشینی‌هاست
با هر کس که می‌خواهد باشد!‏
-

آری، درست گفته‌ای که تنها نیست کسی که دوستانی قیّومِ بر این نهج دارد؛
که میز موضع‌شان نیست و نمودارهای روی دیوار هم،
که چای را می‌فهمند و کلام را باور دارند.‏..

می‌دانم که این سطور را نمی‌خوانی یا نمی‌خواهی بخوانی
که خُلق‌ت تنگ می‌شود و تا یک مدتی دمغ می‌شوی و سایه‌سنگین؛
اما می‌خواهم یک چیزی را به خودت بگویم:‏
دنیای سایه‌های بلندِ آدم‌های کوتاه، آفتاب را تاب نمی‌آورد،‏
تا هستی بتاب!‏
نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غم‌هایم نوشتنی نیست
                    گفتنی نیست
                           شنیدنی نیست،
این‌ها که می‌نویسم کم‌ترند از آن‌هایی که نمی‌نویسم
                                                    که گاهی نمی‌توانم بنویسم!
نمی‌دانم، شاید این را هم «قیصر» گفته باشد
یا مضمونِ کهنه‌غزلی باشد از دلِ تاریخ؛
غم‌گینی متواتر است
مثلِ اشک
           باران
           یا تنهاییِ درخت‌ها
مثلِ زمستانِ بعد از بهار
                          که یک‌ روز می‌آید و یک عمر می‌ماند
مثلِ یادت که نباشی هم با من است.

با تو خوب‌م
بی‌تو یک تراژدیِ بزرگ...

نوشته شده در دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تنِ دیوار از پریدن‌هایم کبود شده،
اتاقم حزنِ هزار پروازِ ناموفق است.

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وقتی الگوهای مطلوبیت و رجحان و به تبعِ آن‌ها رفتارِ اقتصادیِ مردمِ یک جامعه از اخلاق‌گرایی و صداقت (در معاملات و مبادلات) به بی‌توجهی‌های اخلاقی و عدمِ صداقت تغییر پیدا می‌کند، این دیگر یک عمل‌کردِ اقتصادیِ صِرف یا یک فراگردِ فرهنگیِ در برهه‌ای خاص از زمان به وجود آمده نیست. بروز و رواجِ بی‌صداقتی در یک اقتصاد یعنی وجودِ امکانِ وقوعِ بی‌صداقتی و وجودِ این امکان یعنی ضعفِ نهادهای نظارتی و بازدارنده. این ضعف که حتما غفلت نیست معنایی جز فسادِ بالادستی ندارد و شاید هم چیزی‌ست فراتر از آن. در چنین شرایطی جامعه ماهیتِ هیولاییِ یک جرثومه‌ی رو به اضمحلال را پیدا می‌کند که پُر است از قوانینِ غیرمنسجم، ناقص و کم‌ضمانت. تبلیغ تبدیل می‌شود به یک دروغِ شاخ‌دار و مشتری نیز به انسانی مجبور. اعتماد جایش را به بی‌اعتمادی می‌دهد و پول و ثروت می‌شوند ارج و ارزشِ انسان‌ها. دیگر اولیاتِ رفاه و امنیت هم محقق نمی‌شوند الا به تمکن و تمکن رفاه را برای متمکن به ارمغان می‌آورد اما به هزینه‌ای بس‌یار گزاف. تولیدکننده و سرمایه‌گذارِ باشرف ورشکست و منزوی می‌شوند و سرمایه‌گذاری محلی می‌شود برای عقده‌گشاییِ بی‌صفت‌ها. بی‌صفتی در تولید، بی‌کیفیتی در محصول و کالای تولیدی یا خدماتِ ارائه‌شده را به وجود می‌آورد و این خوی ناجوان‌مردانه آرام‌آرام چونان موریانه‌ای جائع به همه‌جای اقتصاد تسرّی پیدا می‌کند. آن‌ها که می‌توانند می‌روند و آن‌ها که می‌مانند یا متحملِ مشقّاتِ زیستن در چنین شرایطی می‌شوند و یا اساساً آگاهی‌ای نسبت به وضعیت‌شان ندارند. عده‌ای آستین بالا می‌زنند و همت می‌کنند تا شرایط را تغییر دهند یا حداقل آن بخشی که مرتبط با آن‌هاست را پاک نگه دارند یا ترمیم کنند. عده‌ای دیگر مبارزه می‌کنند و هزینه‌ می‌دهند تا شاید اصلاحاتی صورت بگیرد. هیولای قدرت‌مندِ فساد اما قوی‌تر از همه‌ی این دیگران است...

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دی‌شب حدودای ساعتِ 9شب نشسته بودم به کاری و تلویزیون هم روشن بود. یه تله‌فیلم‌مانندی هم داشت ازش پخش می‌شد. از اینا که خیلی روح ندارند و فیلم‌برداری‌شون یه نوعِ خاص‌یه و آدمُ یاد تئاتر می‌ندازه. مردی رو نشون می‌داد که از بی‌اخلاقی و گرونی و این‌ها رنج می‌بره. دستاش پُر از خریدِ منزل‌ بود و رفته بود اتوشویی تا لباساشو بگیره. هزینه‌ی شست‌وشو و اتوی لباساش شده بوده دوازده‌هزارتومن، این آقا که از همه‌چی شاکی بوده یه غرولُندی از گرونی می‌کنه و یه پولِ کم‌تری می‌ذاره رو پیش‌خون و می‌ره!

تا برسه خونه هم‌این‌طور توی اجتماع بداخلاقی می‌کنه و براش مشکل پیش میاد. درِ خونه هم که می‌رسه اشتباهاً کلیدِ پارکینگُ می‌ندازه تو قفلِ در و کلید می‌شکنه. خلاصه خانوم‌ش میاد و قفل‌ساز میارن و می‌رن توی خونه. تو خونه هم بداخلاقی‌هاشو ادامه می‌ده تا این‌که پسرِ کوچولوش از نوشتنِ مشق خسته می‌شه و میاد به باباهه می‌گه باهام بازی می‌کنی؟ باباهه که داشته روزنامه می‌خونده می‌پرسه چه بازی‌ای؟ بچه‌هه می‌گه اسم‌-فامیل؛ بابا که حوصله نداشته می‌گه ای ناقلا تو که از نوشتن خسته شده بودی! خلاصه بچه‌هه غم‌گین می‌شه و باباهه هم واسه این‌که اونو از سرِ خودش واکنه دو-سه برگ از روزنامه‌شو پاره می‌کنه و می‌گه برو اینو مثِ پازل درست‌ش کن و هروقت درست کردی بیا تا من‌ به عنوانِ جایزه ببرم‌ت پارک با همه‌ی مخلفاتی که دوست داری! پیتزا و بستنی و...

بچه‌هه هم خوش‌حال می‌شه و می‌ره و بعدِ یه مدتی برمی‌گرده. باباهه می‌بینه روزنامه‌هه عینِ اول‌شه؛ تعجب می‌کنه (چون خیلی پاره پوره کرده بودتش). به پسرش می‌گه حتما مامان کمک‌ت کرد! مامان‌ه می‌گه نه، من چه‌طور می‌خواستم کمک‌ش کنم؟ من توی آش‌پزخونه بودم. باباهه روزنامه‌رو ورانداز می‌کنه و می‌بینه وسطِ روزنامه‌هه یه عکسِ بزرگِ نقشه‌ی جهان هست. به پسرش می‌گه تو نقشه‌ی جهان بلدی؟ بچه‌هه می‌گه نه! باباهه می‌گه ای کلک، پس چه‌طور درست‌ش کردی، دیدی گفتم مامان کمک‌ت کرد!

پسرک روزنامه رو برمی‌گردونه و پشت‌ش رو نشون می‌ده که تصویرِ یه آدم‌برفیِ بزرگ بوده. می‌گه «بابایی، من این آدمه رو درست‌ش کردم، جهان خودش درست شد...»

-

«تلنگر» می‌تونه از هر سمتی و سویی و شخصی و واقعه‌ای به ذهن و روح و دلِ آدما زده شه، تلنگر می‌تونه بزرگ باشه یا کوچیک، زود باشه یا دیر، تلخ یا شیرین. تلنگر یه اشاره‌ست، یه حرکت، یه بلند شو و به خودت نگاه کن، یه ببین کجای عالم نشستی، یه آینه‌ی صادق که تورو به خودت نشون می‌ده، یه پیغام از کسی که دوست‌ت داره و تنهات نمی‌ذاره... تلنگر می‌تونه مجموعه‌ی چنداپیزودی‌ه «محمد دُرمنش» راجع‌ به موضوعاتِ اخلاقی-اجتماعی به سفارشِ گروهِ اجتماعی شبکه‌ی اول هم باشه. خداروشکر صداوسیما گاهی از این‌جور خلاف‌آمدِ عادت‌های خوب هم مرتکب می‌شه! نمی‌دونم باقیِ اپیزودهاش هم مثلِ این یکی تعلیقِ به این زیبایی دارند یا نه، اما قطعا اگر فرصت کنم می‌بینم‌ش و قطعاتر اسمِ محمد دُرمنش رو فراموش نمی‌کنم.

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌خواه‌ترین مسافرِ جاده تویی
آن‌کس که زمان به پاش افتاده تویی
هرچند زمین هنوز در غیبتِ توست
آن وعده‌ی نزدیکِ خداداده تویی
نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دموکراتیک‌شدنِ فرهنگ/ کارل مانهایم:
ترجمه‌‌ای‌ست از مقاله‌ی سومِ کتابِ «اِسِی‌ز آن دِ سُشِلوژی آو کالچر» نوشته‌ی مانهایم -جامعه‌شناسِ معرفت- تحتِ عنوانِ «دِ دیماکرِتیزیشن آو کاچر» که نشرِ نِی به همتِ پرویزِ اجلالی منتشرش ساخته است. کتاب روی‌کردی معرفت‌شناسانه به مسئله‌ی دموکراسی دارد و در ستایشِ آگاهی، انتخاب و عدالت نوشته شده‌ است. بس‌یاری از خصائصی که برای جوامعِ پیش‌دموکراتیک یا دموکراسیِ ناقص (اشرافی) در این کتاب ذکر شده برای آدمِ جامعه‌ی ام‌روز نظائرِ بیرونی دارد... خوب است خیلی، خوب...

یک اتفاقِ دیدنی/ ساعد مشکی:
ساعدِ مشکی آقای خاصّ گرافیست‌های ایرانی‌ست به‌نظرم. هرچند با سبک‌ش به‌طورِ کامل نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم اما به‌هرحال او سبکِ خودش را دارد و این هم‌آن‌طور که پیش‌تر هم در مواردِ مشابه‌ی در این وب‌لاگ عرض کرده‌ام خود -به‌تنهایی- ارزش‌مند است. این کتاب محصولِ قریحه‌ی رنگ‌شناسِ اوست و به پدر و مادرش که رنگ‌های زنده‌گیِ اویند تقدیم شده است. قصه از این قرار است که جنابِ مشکی فرم‌های باطله‌ی چاپ‌خانه‌ای را که منتخبِ آثار فرشیدِ مثقالی را چاپ می‌کرده یافته و بعدتر نمایش‌گاهی از این آثار (به هم‌راهِ خودِ آقای مثقالی) در شهرکتابِ آرینِ میرداماد برگزار کرده و بعدترترش این کتاب را منتشر کرده است. کتاب هم می‌تواند خوب باشد و هم نه! آن‌هایی که علاقه‌ای به گرافیک ندارند، نخرند و نخوانند و نبینند!!

پیاده‌ها/ امید مهدی‌نژاد:
مجموعه‌ی رباعی‌های طلبه‌ی شاعر -امید مهدی‌نژاد- است که سوره‌ی مهر یکی‌دوسالِ پیش چاپ‌ش کرده است. خوب و بد و قوی و ضعیف -همه‌رقم- در آن پیدا می‌شود و اغلبِ رباعی‌ها البته متوسط‌ند! خاطرم هست در جایی شاعرش را دیدم و ناجوان‌مردانه گفتم کتابِ خوبی از آب درنیامده و از اکثریتِ شعرها خوش‌م نیامده... ایشان هم خیلی سریع و ناجوان‌مردانه‌تر پاسخ داد: من هم از تو خوش‌‌م نیامده!! اما جدای از این حرف‌ها به‌نظرم این کتاب خیلی عجولانه جمع‌آوری شده و محصولِ ولعِ شاعری که می‌تواند آینده‌ای بس‌یار خوب داشته باشد برای هرچه زودتر و بیش‌تر کتاب‌دارشدن است. چه‌را که از این شاعرِ غزل‌سرا کتاب‌های مختلفی در حوزه‌های مختلفِ شعری و ادبی و بی‌ادبی دیده‌ام. از کتاب‌های اتوبوسیِ شهرداری بگیر تا عدالت‌خواهی و تا غزلِ ام‌روز و تا شوخی و تا نقد و نثر و... خب نتیجه هم این می‌شود که از این‌همه شعر فقط چندتایش را می‌شود حفظ کرد دیگر. باز می‌گویند چه‌را فاضل می‌خوانید و قیصر از بر می‌کنید و...

گزینه‌ی اشعار/ محمدرضا عبدالملکیان:
زبده‌ی هشت‌دفتر از شاعرِ خوبِ لک -عبدالملکیانِ پدر- با مقدّمه‌ای کامل از شرحِ چه‌گونه او شدنِ او به قلمِ خودش است. کتاب البته به‌جهتِ ذاتِ گزینه‌گی‌ش کمی مفصل و طاقت‌فرساست (خاصّه که بعضی از شعرها بلندند و تمِ اصلیِ شعر حینِ خواندن‌شان از خاطرِ خواننده دور می‌شود). روی هم رفته اما مفید و خوب یافتم‌ش. مخصوصاً آخرهاش که شعرهای کتاب‌های اخیرِ شاعر است و به‌روزند و کوتاه‌ و به‌جهتِ سبک آزاد و به‌جهتِ محتوا خوش‌مضمون‌ترند نسبت به قدیمی‌ترهای اکثراً نیمایی‌سروده‌شده. راستی مروارید چاپ‌ش کرده. البته مگر غیر از مروارید انتشاراتِ دیگری هم هست که از این کتاب‌ها مرتکب شود؟!

نیمایی‌ها/ قیصر امین‌پور:
قیصرِ امین‌پور به همتِ دفترِ شعرِ جوان یا نیمایی‌ها به انتخابِ گروس یا طرحِ جلد به سبکِ فرزادِ ادیبی! و البته اضافه کنید به همه‌ی این‌ها مجلد بعد از مرگِ قیصر را هم... کتابِ خوب و پرمغز و کاربردی‌ای‌ست. اثباتِ دوباره و چندباره‌ی شاعریِ قیصر، اثباتِ لطافتِ طبع‌ش و نگاهِ عمیقاً شاعرانه‌اش به دنیا. شعرها را که می‌خوانی حس می‌کنی تو هم می‌توانی شاعرِ هم‌این واژه‌‌گان و مضامین باشی. اما حیف که خیلی زود درمی‌یابی قیصربودن میسور نیست الا به اهلِ درد بودن...

شعرهای عزیز نسین/ هم‌او:
کتابی در قطعِ کفِ دست به ترجمه‌ای ویراستاری‌نشده یا نه‌چندان‌خوب‌ ویراستاری‌شده و احتمالاً کم‌وفا از رسولِ یونان که نشرِ مشکی در قالبِ جزئی از مجموعه‌ی «چندتایی» چاپ‌ش کرده است. بعضی از شعرها خوب بودند و البته کمی روشن‌فکرانه و شبیه به برخی شعرهای عاشقانه‌‌ی نزار و غاده. این‌جور کتاب‌ها را می‌شود در نان‌وایی، مترو، تاکسی یا هرجای سرِ پاییِ دیگری خواند و حال‌ش را برد. البته کم‌تر می‌شود که محتوای‌شان یادِ آدم بمانند. کاش مترجم وقعِ بیش‌تری می‌نهاد برای ترجمه و ویرایش و...

زبده‌ی مفاتیح‌الجنان/ عباس قمی:
کتابی برای اندیشه و اشک و این‌روزها، روزهای سختِ تنهایی، روزهایِ تلخِ وطن... به زحمتِ تفریسِ استاد کریم زمانی -پدرِ دوستِ باصفا و گرامی‌م، صالح- که انتشاراتِ اطلاعات با آن جلدهای همیشه‌گالینگورِ سخت چاپ‌ش کرده است. خیلی سنتی و مکتبی تایپ شده و ویراستاری و غلط‌گیری شده و رفته لیتو و چاپ‌خانه و بعد رسیده دستِ ما. البته پیش‌ترها گمان می‌کردم اقتضای این‌جور کتاب‌ها هم‌این است که سبکِ جواهری‌شان را حفظ کنند تا رغبتِ عمومی را پاسخ‌گو باشند. کتابِ آه اما همه معادلات‌م را برهم زد. کتابِ آه گفتم و یادِ جمله‌ای از راقمِ منِ او افتادم. می‌گفت یکی از این کتاب‌ها بس است برای توی قبر رفتن...
نوشته شده در جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تنهایی می‌تواند رشکِ درخت باشد به آسمان
وقتی پرواز انتخابِ اول پرنده‌هاست

نوشته شده در چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |