گفتن

گفتن

λεγειν

حضرت علی‌بن‌الحسین -سجاد- (علیهماالسلام) در فرازهایی از دعای کریمه‌ای که منسوبِ به ایشان و منقولِ از صحیفه‌‌شان است و به «مکارم‌الأخلاق» معروف است، تعابیرِ جالبی دارند که به نظرم ممزوجه‌ای‌ست از کرائمِ اخلاق، عرفانِ اسلامی، اقتصاد، اعتدال، بزرگ‌منشی و مناعت‌طلبی که صدالبته با درون‌مایه‌ای عاشقانه و مناجات‌گونه (که خصیصه‌ی اغلبِ ادعیه‌ی ایشان است)، تقریر یا تحریر شده‌ است.

هوش‌مندی، بیش‌ترخواهی، معامله با خداوند (البته از ناحیه‌ی خشوع و خضوع)، حفظِ بازی در نیمه‌ی زمینِ خدا، فرارِ روبه‌جلو از او به هم‌او، پناه‌جویی و یاری‌جستنِ تمام‌قد از خداوند، تمنای تخلق به اعلادرجه‌ای از اخلاق و گرامی‌داشتِ انسانیت -همه‌گی- توصیفاتی‌ هستند که می‌توانم راجع به این دعا و ادعیه‌ی مشابهی که از حضرت‌ش نقل شده است بیان کنم. به مثال‌هایی از هم‌این نوعِ ادب در دعای مذکور توجه بفرمایید:

هب لی معالی‌الأخلاق [به من بالاترینِ خوی‌ها یا خصلت‌ها را عطا فرما]*

و أغننی و أوسع علیّ فی رزقک؛ و لاتفتنّی بالنّظر [مرا (از جز خودت) بی‌نیاز گردان و روزی‌ت را بر من بگستران و به چشم‌داشت (در اموالِ دیگران) گرفتارم مساز]

و إستقلال‌الخیر و إن کَثُرَ مِن قولی و فعلی؛ و إستکثارالشّرِ مِن قولی و فعلی [و (بیارایم به) کم‌شمردنِ نیکی در گفتار و کردارم، هرچند که (اگر) بس‌یار باشد و به فراوان‌شمردنِ بدی در گفتار و کردارم (حتا) اگر کم باشد]

لا أُظلمنَّ و أنتَ مُطیقٌ لِلدّفعِ عنّی؛ و لا أَظلِمَنَّ و أنت‌القادرُ علی‌القبضِ منّی؛ و لا أضلّنّ و قد أمکَنَتکَ هدایتی؛ و لا أفتَقِرَنَّ و مِن عندک وُسعی [چنان کن که ستم‌کش نشوم که تو توانایی راندنِ ستم از من را داری و بی‌دادگری نکنم که تو بر بازداشتن‌م توانایی؛ و چنان کن گم‌راه نشوم که راه‌نمایی‌م برای تو ممکن است و چنان کن که نیازمند نشوم که توسعِ روزی‌م دستِ توست]

و مَتِّعنی بالإقتصاد! [منعم‌م کن به میانه‌روی (اعتدال)]؛ اقتصاد از قصد به عدل برمی‌گردد و متناظرِ اعتدال است. توسطِ بینااموری و اهلِ افراط و تفریط نبودن نیز از آن مستحصل است. امیرالمؤمین فرموده‌اند: علیک بالقصدِ فی‌الأمور [بر تو باد که در جمیعِ امور میانه‌رو باشی]

واکفِنی مَؤنة‌الإکتساب وارزقنی مِن غیرِاحتِساب؛ فلا أشتغِلَ عن عبادتک بالطلب؛ و لا أحتمِلَ إصرَ تبعاتِ‌المکسب [از رنج و زحمتِ به‌دست‌آوردنِ روزی کفایت‌م کن و روزی‌م را بی‌شمار گردان تا برای به‌دست‌آوردن‌ش از بنده‌گی‌ت غافل نشوم و سنگینیِ به‌دست‌آوردن‌ش را بر دوش نکشم]

صُن وجهی بالیسار و لا تبتذِل جاهی بالإقتار [آبرویم را (با توان‌گری) حفظ کن و سربلندی‌م را با تنگ‌دستی دیگرگون مساز]

-فَأسترزِقَ أهل رزقک؛ و أستعطی شرار خلقک؛ فأفتتنَ بِحمدِ مَن أعطانی؛ و أُبتلی بِذمّ مَن منعی؛ و أنت مِن دونهم ولیُّ‌الإعطآء و المنع [-تا مبادا از روزی‌خواران‌ت روزی خواهم و از بنده‌گانِ ناشایسته‌ات بخشش جویم و بدین‌سان به ستایشِ کسی گرفتار شوم که به من چیزی بخشد و به بدگوییِ کسی دچار آیم که از بخشیدنِ به من دریغ ورزیده و حال آن‌که بخشش و دریغ هردو در دستِ توست (نه آن‌ها)]

* ترجمه‌ی فرازهای دعا، دست‌بُردی‌ست ناشیانه از حقیر در زحمت استاد «کریم زمانی‌» که انتشاراتِ اطلاعات در قالبِ زبده‌ای ارزنده از ادعیه‌ی مفاتیح‌الجنان منتشرش ساخته است.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روحِ خسته‌ی خاک‌م
از یاد رفته‌ی باران
در حسرتِ گل و باغ
با آینده‌ای ناگزیر از شکستن
در صورتی از سفال
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هبوط -میراثِ ماندگارِ پدرم آدم- قصه‌ی انتخاب بود. انتخابِ عقل و ادراک و آگاهی. من، این قصه‌ی همیشه در تکرار را هرچند که نوعی سرپیچی و تمرّد خوانده‌اندش و مایه‌ی رانده‌شدنِ بشر از فرازگاه به فرودگاه می‌دانند، دوست دارم.

چه افتخاری بیش‌تر و بالاتر از این‌که فرزندِ پدری هستم که سختی‌کشیدنِ عاقلانه را بر راحت‌بودنِ عابدانه ترجیح داده است؟ این مکتب و مسیر راهی‌ست که همه‌ی خوب‌های عالم هم رفته‌اند و به آن سفارش کرده‌اند. با همه‌ی وجودم ارج‌ش می‌نهم و می‌بال‌م به انتخابِ پدرم آدم و مادر حوّا و سعی می‌کنم از این مسیرِ نیک به هیچ فرع‌راه و بی‌راهه‌ای هبوط و نزول نکنم که گفت: پدران‌م همه سرگشته‌ی حیرت بودند/ من اگر راه به جایی ببرم ناخلف‌م!

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چه‌قدر نمازِ آیات بخوانند اهالیِ آسمان
تا جبرانِ تاریکیِ زمین باشد؟
نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ظهور باورِ ماست به امکانِ تحققِ عدل. تداومِ این پسند، این خواست، این نیکونگری در بستری از زمان می‌شود انتظار. یعنی انتظار داریم جهان، انسانی را نشان‌مان دهد که لطیف‌تر است از برگِ گل به‌وقت‌ مناسب و شدیدتر است از کوه و صخره و سنگ، به هنگامِ برپاییِ حق و مقابله‌ی با ظلم -از ناحیه‌ی هرکس که هست- و بی‌میل‌تر است از هر میر و آمر و راه‌بری به منصب، چونان بی‌میلیِ هر انسانی به هلاهل.

تصورِ این امکانِ عقلی در شرایطِ بی‌عدالتی و ظلم، شبیه می‌شود به فریاد و داد، به شعر، به اندوه، به رؤیا و آرزو و رجاء و به ایستاده‌گی مقابلِ ظلم، -از هر سوی که هست-!

پس، چه به‌تر که اهتمامِ منتظِر هم‌سوی سجیاتِ منتظَر باشد. مقابلِ بی‌عدالتی -از هر سوی که هست- بایستد و در ستیزه‌ی مدام‌ با ظلم، روزگارش را بگذراند. آن وقوعِ معقول و مبارک هم، ام‌روز باشد یا فردا فرقی در آن‌چه که «انسان» باید باشد ایجاد نمی‌کند.

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نگاه کن کوه را
نگاه کن دشت را
نگاه کن دریا را و نگاه‌م کن مدام؛
حلول کن بر این‌همه زلف، این‌همه شب، این‌همه دل، این‌همه چشم
هلالِ تو زیباست.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آرزوهایم را بغض می‌کنم
رؤیاهایت را مشت؛
آزادی شوری‌ست که از اعتراضِ تو در اشک‌های من جاری‌ست.
نوشته شده در دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزهای آتش‌بس بود که با مُرداد آمدم. جنگِ اول تمام شده بود و ما بچه‌های صلحِ آخر بودیم! در کشوری که درکِ دورانِ انقلاب و جنگ، مایه‌ی ترجّحِ بزرگ‌ترهاش بود و شهید و اسیر و مجروح بودن، دست‌مایه‌ی عده‌ای برای جاه‌طلبی‌های دیوان‌سالارانه؛ ما، کوچک‌ترها، نسلِ اولِ آتش‌بس، صلح‌زادها، یاد گرفتیم «حق» ستاندنی‌ست. در ثریا باشد، در زمین، در خلخالی که از پای مظلومه‌ای یهودی به ظلم برده‌اند، گوشه‌ی چشمِ کودکی یا در مشت‌های برادری...
این خانه‌ی کوچک و استیجاری را سال‌ها پیش از این‌که این خطوط را قلمی کنم به کمکِ «پرشین‌بلاگ» برپا کردم. در این سال‌ها وفاداری‌ش را به من اثبات کرده است. وقتِ سکوت‌م سکوت کرده و وقتِ بی‌داد، فریاد زده و وقتِ بغض، بغض کرده.
دوست‌ش دارم. هم‌این که با من است را، این غم‌خاکِ به‌هررویِ عزیز را، این‌که گاه رازدارِ دل‌نوشته‌هایم بوده و گاه گوشِ گلایه‌ها و گاهی نیز بازتابنده‌ی آراء و افکارم، را.
نفسی‌ست که سپرده‌اند به سینه‌ی ما و گفته‌اند برو. می‌رویم تا جایی که بازستانند؛ مرداد باشد یا خرداد، چه فرق، ای کاش «انسان» برویم...

نوشته شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریا اندوهِ توست
رود اندوهِ توست
باران، اندوهِ تو؛
به تو فکر می‌کنم
ساحل را تا اندوهِ تو قدم می‌زنم،
اندوه‌ت خیس‌م می‌کند
اندوه‌ت غرق‌م می‌کند
حالا دیگر به ماهی‌ها حسادت نمی‌کنم.
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بچه‌ست؛ دوم-سومِ ابتدایی. تربیتِ «بد» امّا جرثومه‌ای از او ساخته‌ست سرشار از بداخلاقی و حسد و عقده‌های ریز و درشت و متأسفانه بی‌ادبی و ناسزاگویی و کم‌صبری‌های غیرعادی و شیطنت‌های مدام. بچه‌ست، دوم-سومِ ابتدایی؛ پدر و مادری دارد امّا که به ظاهر کودکی را پشتِ سر گذاشته‌اند. دورانِ تحصیل‌شان را طی کرده‌اند و بعد حضور به هم رسانده‌اند و لابد کمی بعدتر شده‌اند «پدر» و «مادر». پدر و مادری که وقعی برای تربیتِ درخورِ فرزندشان ننهاده‌اند. که خوب نبوده‌اند و خوب زنده‌گی نمی‌کنند و خوبی‌ها را ره‌نمون نساخته‌اند و حالا فرزندشان آیینه‌ی تمام‌نمایی شده‌ست از رفتارهای ریز و درشتِ هم‌ایشان. از حسد، کینه، کوته‌نظری، بدخلقی، آداب‌ندانی و ژولیده‌گیِ رفتار و ادب و آدابِ نه‌چندان صواب‌شان.

دل‌م می‌گیرد و می‌سوزد از بچه‌های این بچه‌ها که نیامده محکوم‌ند به هم‌این سیره و منهجِ زیستن. به هم‌این تربیتِ غلط. به هم‌این بدخلقی‌ها و آداب‌ندانی‌ها و اگر بچه‌ی دومی باشد، حسدها و اگر نباشد عقده‌ها و کژیِ در نگاه و عقب‌مانده‌گی اجتماعی و...

گاهی فکر می‌کنم بعضی‌مان وقتی از پسِ جوامعِ کوچکِ خانه‌هامان هم برنمی‌آییم، چه‌طور می‌خواهیم آدمِ جامعه‌ی بزرگ‌تری باشیم که قرار است سازنده‌ی یک گوشه‌اش باشیم. نه، یقیناً نمی‌شود. یقیناً این صراط مستقیم نیست و این تیر به هدف نخواهد نشست. مادامی که خودخواهانه بی‌که خودمان را ساخته باشیم آدم روی این کره‌ی خاکی زیاد کنیم. آن‌ هم چه آدم‌هایی، کودکانی معصوم با الواح و ارواح و قلوبی پاک و نورانی که می‌شود همه‌ی زیبایی‌های عالم را در رفتار و سکنات‌شان دید. ای وای، ای وای بر ما که با به‌ترینِ مخلوقاتِ خدا -خلقاً و خُلقاً- چنین می‌کنیم. ای وای بر ما که معصومیت را به راحتی به باد می‌دهیم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سردیِ دی هم که باشی باز
تار و پودم رنگِ مُرداد است!

پ.ن. اول: به ایران و به انسان، بابتِ داغ‌هایی که این‌روزها می‌بینند...
پ.ن. دوم: عکس را با گوشی گرفته‌ام؛ زمستان 88

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی مثلِ همه/ فیلیپ راث:
داستانی خوب، دربردارنده‌ی معضلاتِ پیری و مصائبِ مرگ که با قلمِ ستایش‌برانگیزِ نویسنده‌ای صاحب‌سبک نوشته شده است؛ خوب البته نه تا حدّی که انتظارِ ناخودآگاهِ یک خواننده از کتابی که برنده‌ی پولیتزر شده را برآورده کند. نویسنده بی‌که به سمتِ نصایحِ کلیشه‌ای و فرمالیته برود، در مذمتِ بوالهوسی قلم رانده است. پیمانِ خاکسار هم مترجمِ خوبی‌ به نظر می‌رسد.

از پنجره‌های بی‌پرنده/ علی‌رضا بدیع:
علی‌رضا را نمی‌توان شاعری خوب ندانست! در غزلِ ام‌روز و با سمت و سوهایی هندی و عراقی توان‌مند و کاربلد است. مهم‌تر این‌که میان‌گینِ ابیات و اشعارِ خوب‌ش از دیگر شعرای هم‌سال‌ش کمی بیش‌تر است. به آینده‌ی شاعریِ او حتماً می‌توان امیدوار بود.

خانمی که شما باشید/ حامد عسکری:
دفترِ شعری دوست‌داشتنی از شاعرِ بمی که با آن، هم می‌توان خندید و هم گریست؛ خاصّه با تعلیق‌های شاعرانه‌‌اش در شعرِ بلندی که در رثای بم و غم‌‌ش سروده است. حامد جزء غزل‌سراهای ساختارشکنی است که سبکِ خودش را دارد. این خودبودن خیلی ارزش‌مند است. علاوه بر این موسیقی را هم خوب می‌شناسد. امیدوارم این ویژه‌گی‌های مثبت را حفظ کند و مثلِ برخی مدعیانِ پست‌مدرنِ غزل به بی‌راهه نرود.

تو ماه می‌روی/ امیر اکبرزاده:
متأسف‌م این کتابِ شعر را خریدم. وقت‌م تلف شد. انتخابِ خوبی نبود!

قبله‌ی مایل به تو/ سیدحمیدرضا برقعی:
ایضاً مواردِ بالا؛ بل هم اضل! + شعرها همه آئینی و هیئتی!

گوشه‌ای در اصفهان، هر آینه آه (هردو)/ جواد زهتاب:
جواد شاعرِ خوبی‌ به نظر می‌رسد. البته غزل‌هایی که چه به‌تر بود حذف‌شان می‌کرد هم داشت. کُل‌ی از اشعار هم تکراری بودند در دو دفتر. به هر حال بالنسبه راضی‌م از خواندن‌شان.

عشق «امّا»ی کوچکی دارد/ آرش فرزام‌صفت:
بعضی از غزل‌ها فوق‌العاده‌اند و بعضی عادی و بعضی شاید کم‌تر از عادی. البته تعدادِ این فقره‌ی آخری زیاد نیست. آرش شاعر و دوستِ خیلی خوبی‌ست. از آن‌ها که هم شعر را می‌فهم‌ند و هم مهم‌تر خودشان اهلِ فهم‌ند. به نظرم اگر صبر می‌کرد و مجموعه‌ی غزل‌هاش را چکشِ بیش‌تری می‌زد یا کمی جرح و تعدیل‌شان می‌کرد و آخرِ این دفتر ترانه‌هاش را نمی‌آورد خیلی به‌تر بود...

من زندانِ توام یونس/ فاطمه حق‌وردیان:
چندتایی شعرِ خوب داشت. امّا باقیِ اشعار از نظرِ من یک ساختارشکنیِ خوب از کار درنیامده‌ای بیش نبودند. یک تعمد در طورِ خاصی شعر گفتن. یک روحِ معترض که نمی‌دانم چیست. کتابِ خیلی مفیدی نبود برایم.

مزامیر/ محسن نیک‌نام:
دفترِ شعرِ خیلی خوبی نبود!! (هیئتی!)

ساده با تو حرف می‌زنم/ محمدرضا عبدالملکیان:
تا قبل از این‌که از او شعر بخوانم گمان‌م این بود که شاعری‌ست در حدِ متوسط. حالا اما باور دارم که او به راستی شاعر است و گروس راهِ دوری نرفته و بی‌راه نبوده که رضا را یادِ فروغ می‌انداخته و شعرای جوان دوست‌ش دارند و...

ایرانیانِ ارمنی/ آندرانیک هویان:
برای آن‌ها که می‌خواهند اطلاعاتِ تقریباً جامعی راجع به هم‌وطنانِ ارمنی‌مان کسب کنند عالی‌ست. بس‌یار از آن آموختم. البته نثرِ کتاب جاهایی شبیه به فیش‌برداری بود که کمی خسته‌کننده بود. در مجموع مفیدش یافتم.

آوازِ خاک/ منوچهر آتشی:
دوست‌ش داشتم. هم به خاطرِ روحِ عمیقاً وطن‌پرستانه‌ی شاعر و حسّی که نسبت به زادگاه‌ش داشت و هم برای آشنایی با تتمّه‌ی شعرِ نیماییِ شعرایی که خودِ نیما را درک کرده‌اند.

پرنده‌ی پنهان، رنگ‌های رفته‌ی دنیا (هردو)/ گروس عبدالملکیان:
گروس شاعرِ همیشه‌ی خوش‌مضمونی‌هاست. دوست‌ش داشتم.

حفره‌ها/ گروس عبدالملکیان:
گذاشته‌ام برای بارِ سوم بخوانم‌. گروس شاعرِ متفاوت و آینده‌داری‌ست. گرچه که هم‌الآن هم کم طرف‌دار ندارد. یکی‌ش خودِ من!

بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند/ پیرو فروچی:
پیش‌تر راجع به این کتاب مفصل نوشته‌ام.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در کوچه‌ها
در خیابان‌ها
در شهرها
پشتِ میزها
در چشم‌های هم
برای نان
      برای آب
             برای زنده ماندن
                             برای نَفَس،
هر روز، هزاربار هبوط می‌کنیم
از خودمان
        به میزها
              به نان
                  به آب
                     به نمُردن!
سیب بهانه بود،
                برای رنج آفریده شدیم...
نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تاریخ کم‌رنگ می‌شود
                          زمان محو؛
کم‌کم سر و کله‌ی کودکی‌هایم پیدا می‌شود
ذوق‌هایم
         رؤیاهایم
                خنده‌هایم
کم‌کم تو
         شعر
              باران
                   درخت

کات می‌خورد

خواب‌م،
نیستی
کودکی نیست
ذوق نیست
رؤیا نیست
خنده نیست
باران و درخت حسرت می‌شوند به شعرم
                                                     کم‌کم.
نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تمام می‌شوم
با پنجره
با تماشا
با باران
با روحِ خسته‌ی درخت
با رؤیای زخمیِ کوه
با تاریخی که در دست‌هایمان مُرد
با اندوهی که در چشم‌هایم از نگاهِ تو دور ماند
با دلی که از تو در من شکست
با غمی که از پدرم در من مَرد شد
با شروعِ هم‌این شعر
با «تمام می‌شوم»
                       تمام می‌شوم.

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اتاق تنهایی‌ست
چای تنهایی‌ست
شعر تنهایی‌ست
                      وقتی که نیستی
من تنهایی‌ست
ما تنهایی‌ست
اتاق تنهایی‌ست
چای تنهایی‌ست
شعر تنهایی‌ست...
نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خط می‌زنم بر تقویم
که پُر است از تکرارِ روزهای بی‌تو
خط می‌زنم بر بوم
اندوه به شعرم کشیده می‌شود
خط می‌زنم بر خودم
تو می‌شوم
خط نمی‌زنم بر تو
او می‌شوی...
نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حوا که گناه کرد
آدم که عاشق شد
خدا که زمین را در سیب‌شان گذاشت
تو که رفتن‌ت پاییز بود
                           تو که ماندن‌م زمستان...
پرنده‌ها که می‌آیند و می‌روند
خورشید که تکرار می‌شود هرروز
باران که گاهی هست و گاهی نیست
پیرانی که کودکی‌شان را بر من تاب خورده‌اند و جوانانی‌ که در من دل کنده‌اند
درخت‌م و آه، هیچ‌‌کدام‌ اعتنایی نکردند.

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو را از خاک آفرید و مرا از غم
اندوه‌مان به نهایت که رسید، هبوط کردیم؛
از عشق فاصله گرفتیم و رنج به دنیا آوردیم!
بعد، هزارسال گذشت و دنیا فراموش‌مان کرد
من را، تو را و بهشت را.

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چارفصلِ چشم‌های‌مان را بهار آفرید
هر فصل‌ش تکرارِ اردی‌بهشت، تکرارِ باران، تکرارِ اندوه...

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مادرم شیر نداشت، غصه خوردم
پدرم خسته بود؛ مَرد شدم؛
فریاد به دنیا آمدم، ساکت از آن خواهم رفت.
نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عبور می‌کنم از تو
از خودم
از زمین
از باران و باد و آفتاب و آن شبی که ماه
در من آرام آرمیده بود.
عبور می‌کنم از اندوهِ زنی که اشک‌هایش را با من در میان گذاشت
از پُلی که بر من، تو را به او رساند
از دلی که در چشم‌های مردی شکسته بود...
عبور می‌کنم و روزی دنیا را به گوشِ ساحل‌ فریاد خواهم زد.
نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

١

سالِ هشتاد-هشتادویک بود به‌گمان‌م. با حسین رفته بودیم کافی‌نت. تعریف‌م از کامپیوتر و اینترنت خلاصه می‌شد در فیفا و فیلم و گاه‌گاهی ناپرهیزی ای‌میل برای دایی‌ها. حسین همیشه بلدتر بود و پیش‌رفته‌تر. یک‌بار قبلاً مشهد، -خانه‌شان که بودم- برای‌م یک اکانت ساخته بود در سایتی که نمی‌دانستم چه بود. حالا دوباره آن سایت را باز کرده بود و یوزر و پس‌ش را زده بود. گفت «این وب‌لاگ‌ه محمد، توش می‌شه نوشت!» و این اول‌ین وب‌لاگ‌م شد به سالِ هشتاد و به یادگار از حسین پسرعمه‌ی حالا چندسال ندیده‌ام تحتِ میزبانیِ بلاگر. کُدِ فتالیتی‌های مارتال کُمبت می‌نوشتم توش و بد و بی‌راه به سازنده‌های فیفا نودوهفت می‌گفتم که چه‌را سرِ سیو کردنِ کاپ ارور می‌دهد و از این‌جور افاضاتِ تأملیِ نئوفیلسوفکانه!

بعدترک فاصله افتاد و اسم و آدرس‌ها را فراموش کردم و از نو وب‌لاگی ساختم این‌بار به میزبانیِ پرشین‌بلاگ که هم‌این پیور-کامندر باشد. اواخرِ دوره‌ی اصلاحات بود و فضای روشن‌فکریِ مجلات حلقه‌هایی درست کرده بود از نویسنده‌گان و خواننده‌گان‌ که بهانه‌های کوچک‌ترِ غیرسیاسی‌شان هم‌این وب‌لاگ‌نویسی بود و جشن‌های خیریه. آن‌روزها می‌نوشتم برای این‌که کسی نخوانَدَم! یادش به‌خیر چه بروبیایی داشتیم...

نه آر.اس.اس. می‌شناختم و نه فید؛ گوگل هم هنوز این سوسول‌بازی‌ها را عمومی نکرده بود. سیاهه‌ای داشتم از آدرسِ سایت و وب‌لاگ‌هایی که می‌خواندم. از فنزِ رئالِ مادرید در آن بود تا بچه‌های پرشین‌بلاگ و تا وب‌لاگ‌های هم‌آن جریانِ مزبور و رفقای چلچراغی و ممرض و حسین. خیلی جمع و جور و تشریفاتی که اگر نبود کامنت‌بازی‌های وب‌لاگی‌مان خیلی بی‌روح‌تر هم می‌بود.

٢

اِل. اُ. یو. اچ؛ کنترل‌اینتر! به‌روز بود. ادبی بود. مالِ ما بود. زبانِ جوان را می‌فهمید. آدم‌هاش دغدغه داشتند. پر و پیمان بود. بابا بالاسرش بود! همه‌ی این‌ها بود و یک چیزِ دیگر هم بود. زیبا بود! به همه‌ی معناهایی که سوادمان می‌کشید. با سرلوحه‌ی روزش هم اگر حال نمی‌کردیم می‌شد وقت گذراند باهاش. سردرد نمی‌گرفتی از رنگِ بک‌ش و از هندسه‌ی مؤمنِ به آشوب‌ش. قاعده داشت برای خودش. خانه‌مان بود. لوح بود!

آن زمان که هیچ گرافیستِ تحتِ وبی عقل‌ش به کاغذِ گراف نمی‌رسید و تکسچرهای کاغذی این‌جور مُد نشده بود، کامیارِ کاوندی تاشِ قهوه‌ای می‌زد روی بکِ کِرِم و اسم‌ش می‌شد سایتِ لوح. آن‌زمان که اهلِ ادب درگیرِ تیراژ کتاب‌ها و موضوعاتِ کلیشه‌ایِ داستان‌هاشان بودند، رضا امیرخانی یک مشت نویسنده و شاعرِ ریز و درشت را جمع کرده بود در لانه‌ی وسیعِ حواصیل و ما صبح‌به‌صبح یا شب‌به‌شب سر می‌زدیم به لوح تا نوشته‌های هم‌این لشوشِ ویلانِ حوزه‌هنری را بلع کنیم.

٣

رضا جنسِ نیازِ مخاطب را می‌شناخت. فرهنگ را می‌فهمید. جوان را درک می‌کرد. مدیر بود اما نه از آن‌ها که بترسی نان‌ت را ببُرد یا له‌ت کند که چه‌را حرف می‌زنی و نقد می‌کنی و اصلاً هستی. خودش خودکار سه‌کیلومتر جلوتر از حرف‌های ناگفته‌ی تو بود. می‌دانست اگر ام‌روز غالبِ لوح بوی نا گرفته نباید دست به قالب‌ش ببرد. جشن‌واره برگزار می‌کرد تا این نیاز برآورده شود. فرداروز اگر سرلوحه دلِ مخاطب را می‌زد بخشِ شعرش را قوی‌تر می‌کرد و اگر شعر به تکرار می‌افتاد طنز کار می‌کرد و الی آخر.

جشن‌واره‌ی «سلام بر نصرالله» برگزار کرده بود با ادعاهایی خوب و جوایزی خوب‌تر. برای بخشِ نثرِ ادبی‌ش یک‌روزه وب‌لاگی زدم و از آرشیوِ نوشته‌های درِ پیتی‌ام چند پستِ مرتبط با موضوع آپ کردم. بی‌کیفیتِ بی‌کیفیت. یک دروغِ شاخ‌دار که خودم هم حالاها ازش خنده‌ام می‌گیرد. یک‌روز که از بیرون آمدم خواهرم گفت از دبیرخانه‌ی جشن‌واره‌ی سلام بر نصرالله تماس گرفته‌اند و گفته‌اند وب‌لاگِ محمدآقا در بخشِ نثرِ ادبی کاندیدا شده، خوش‌حال می‌شویم در اختتامیه تشریف داشته باشند. پوزخندی زدم و گفتم خالی‌بندیه. من اونو واسه‌ی خنده فرستادم! خودم هم حاضر نیستم دوباره بخونم‌ش! نشان به آن نشان ده‌روزِ بعد پاکتِ بزرگی را پست آورده بود حاویِ جوایز و یادگاری‌های جشن‌واره و لوحِ تقدیری منقش به امضای آقایان رسولی و امیرخانی. اول‌ین لوحی بود که در عمرم قاب‌ش کردم. چه‌را؟ به یک دلیلِ خیلی ساده اما مهم. چون متن‌ش «متن» بود. هنوز هم که هنوز است از آن ماء می‌نوشم گاه‌گاهی...

۴

لوحِ مالِ ما بود. مالِ نسلی که شیمیایی به دنیا آمده بود و اسیر. درست که جنگ به ما نرسید اما آثارش مانده بود. تا حرف می‌زدیم نفس‌مان می‌گرفت. خودمان هم اگر مقاومت می‌کردیم باز دستی جلو می‌آمد و می‌گفت: هیس! نوبتِ شما نشده! لوح بینِ آن‌همه دست، نَفَس بود برای ما. زنگِ تفریحی بینِ یک‌ ربع زنده‌گی و نود دقیقه حساب!

این روزها مُد شده نویسنده‌ را به یکی از کتاب‌هایش بشناسی. به رضا که می‌رسد حزب‌اللهی‌ها داستانِ سیستان را می‌شناسند و اهلِ داستان منِ او را و دانشگاهی‌ها نشت را و مجانین بیوتن را و سوخته‌ها ازبه را و این اواخر هم منتقدترها نفحات را و فرداروز احتمالا اهلِ فرهنگ جانستان را. من اما راست‌ش را بخواهی به حسابِ خودم رضا را باید به سرلوحه‌ها بشناسم. نه حتا به سرلوحه‌ها که به لوح، به هم‌آن لشوشِ ویلانِ حوزه. به خانه‌مان. به تاش‌های کامیار و به آن هدیه و جاسوئیچی و آن تقدیرنام‌چه‌ی جشن‌واره‌ای که دروغ‌دروغ در آن شرکت کردم و راست‌راست پذیرفته شدم.

۵

حالا اما مدت‌هاست که نه از گرافیکِ کامیار بر قالبِ لوح خبری‌ست و نه از آن همه شور و شوق و جوانی که در نوعِ نویسنده‌گان و شعرایش بود و نه حتا از مدیری که مرضای نسلِ ما باشد و «رضا» باشد. حالا تنها دل‌خوشی‌م آرشیوِ سه‌ساله‌ی آن‌روزهاست و تمهیدِ اِی.پی‌.آیِ گوگل در گوگل‌ریدر و سرلوحه‌های رضا که قطره‌چکانی نوشته می‌شوند و جسته‌گریخته شعر و نوشته‌های هم‌آن بچه‌ها که بعضی‌شان هنوز وب‌لاگ می‌نویسند.

۶

نسلِ ما همیشه شیمیایی بوده و هست و خواهد بود. جان‌باز نیستیم که بیش‌تر جان‌باخته‌ایم. البت اگر نَفَس را معادلِ جان بگیری و مثلِ خیلی از مسئولین دوزیست نباشی و خودت را وفق نداده باشی با این سیستمِ مریضِ منزوی‌کنِ ضدِفرهنگِ غیرشایسته‌سالارِ سوپرانقلابی!

٧

این مطلب را اول‌ش قرار نبود قلمی کنم. به هوای آن روزها رفته بودم سایتِ لوح و لودنشده بسته بودم‌ش مبادا قالب‌ش حال‌م را بگیرد. دمغ بودم از این‌همه نافهمی و بی‌جایی که تصادفی پکِ آرشیوِ سه‌ساله‌ی لوح را گوشه‌ی تاق‌چه دیدم. تاش‌های قهوه‌ایِ طرحِ روی پک را که دیدم، نوستالژی داشت خفه‌ام می‌کرد. دیدم علی‌رغمِ همه‌ی یتیمی‌ها هنوز با خاطراتِ آن روزها می‌شود لحظاتی خوش بود و از بدِ حادثه این خراب‌شده‌‌‌ی وب‌لاگ را هم هنوز دارم برای نوشتن و خالی شدن. گفتم بنویسم تا یک جایی از تاریخ‌ بماند گواهِ تنهاییِ نسلِ ما، نسلِ از نطفه اسیر!

نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مسائلِ مرتبط با تربیت، خانواده، آموزش، پرورش و نحوه‌ی مواجهه با کودکان همیشه از دغدغه‌های مهم در زنده‌گی‌ من بوده‌اند. هر وقت به اطرافیان‌م یا جامعه نگاه کرده‌ام و یا در خودم دقیق‌ شده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که نقشِ تربیت در شکل‌گیریِ آینده‌ی من، ما و مجموعه‌ی ما یعنی جامعه، اصلی‌ترین نقش می‌باشد. هربار که با دوستان‌م و اقوام‌م راجع به این مسائل گفت‌وگو کرده‌ایم تأکیدم بر این بوده که تربیت چه نقشِ حیاتی‌ای در شکل‌گیریِ شخصیت ایفا می‌کند و همیشه این جمله را تکرار می‌کردم که بچه‌ها آینه‌ی تربیتِ پدر و مادرند. دلیلِ این‌که چنین برداشتی داشتم هم این مسئله بود که اگر بچه‌ی خردسال را یک نهالِ نوپا فرض کنیم، طبیعی‌ست که بسترِ رشد و پرورشِ این نهال بسته‌گی وثیقی داشته باشد با آینده‌ی آن‌چه که او خواهد شد. انسان در سال‌های ابتداییِ رشد مانندِ لوحِ پاکی‌ست که پذیرای حداکثری و تمام‌قدِ ورودی‌هاست. حال با این وجود چه‌طور می‌توان این حقیقت که تربیت صاحبِ بخشِ معظم و مؤثرِ شکل‌گیریِ شخصیت است را انکار کرد؟

امّا با وجودِ این برهانِ به زعمِ خودم عقلی، به دلیلِ نداشتنِ مطالعه‌ و پشت‌وانه‌ی علمی، برخی از دوستان و آشنایان این سخن را نمی‌پذیرفتند. اخیراً کتابی خواندم با عنوانِ اصلیِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟» و عنوانِ فرعیِ درس‌هایی درباره‌ی لذتِ زنده‌گی، عشق و هُش‌یاری از «پیرو فروچی» روان‌درمان‌گر و فیلسوفِ ایتالیایی که به لحاظِ مدعا دور نیست از آن‌چه که تا به حال به آن باورِ قلبی داشته‌ام.

این کتاب را می‌توان در حوزه‌های روان‌شناسیِ تربیت، آموزش و خانواده مؤثر دانست. فروچی دانش‌آموخته‌ی دانشگاهِ تورین است و از شاگردانِ «روبرتو آساجیولی» روان‌شناسِ ایتالیایی و بنیان‌گذارِِ سایکوسنتز می‌باشد. کتاب را نشرِ نِی با ترجمه‌ای رسا از خانمِ «مهسا ملک‌مرزبان» به سالِ هشتادوسه منتشر کرده است.

نثرِ روان و قابلِ فهمِ فروچی در این کتاب کمک کرده است تا از کسالتِ همیشه‌گیِ کتاب‌های روان‌شناسی خبری نباشد. به این اتفاقِ خوب اضافه کنید شیرینی خاطراتی را که فروچی از دو فرزندِ خرد‌سال‌ش لابه‌لای متن نقل می‌کند. فروچی در مقامِ پدر و نه روان‌درمان‌گر، انعطاف‌های درونیِ یک فیلسوفِ اهلِ خانواده را به رخِ خواننده می‌کشد. کتاب عمیقاً دارای روحِ داستانی‌ست و ماجرا تماماً در خانواده‌ی او اتفاق می‌افتد. فروچیِ پدر، صاحبِ دو پسر است و مشاهدات و تجربیاتِ خودش از زنده‌گی در کنارِ این دو فرزندِ خردسال را با چاشنیِ تخصص‌ش یعنی روان‌شناسی و بعضاً برداشت‌هایی فلسفی بیان می‌کند. تحلیل‌های کتاب همه‌گی بر پایه‌ی این دو اصل، یعنی مشاهده و تجربه انجام می‌شوند. درواقع فروچی روان‌درمان‌گرِ فیلسوفی‌ست که صاحبِ بچه شده و ما فیلمِ زنده‌گیِ او را به تماشا نشسته‌ایم. از این رو کتاب، هم لذائذِ تماشای روابطِ پدر و فرزندی‌ست و هم یک کلاسِ درسِ روان‌شناسیِ تربیت و هم میزِ اندیشه‌ی یک اندیش‌مندِ متواضع.

روان‌شناسیِ تربیتی که بیش‌تر مبتنی بر عدمِ دخالتِ بزرگ‌ترها در فرآیندِ طبیعیِ رشدِ بچه‌هاست و اندیشه‌ای که آزادی و آگاهیِ عالمانه در آن نقشِ پررنگی دارد. فروچی به خوبی می‌داند که چه‌گونه عدالت را در تخصیصِ نقش‌ها رعایت کند. در این کتاب نه دو فرزندش و نه هم‌سرش هیچ‌کدام نقش‌هایی خاکستری یا کم‌رنگ ندارند. همه‌گی با رعایتِ تعادل در سیرِ داستان مؤثرند و فعال. اگرچه که کتاب شرحِ درونیاتِ او در مقامِ پدر است و از این رو هم‌سر که مادرِ بچه‌هاست کم‌تر موردِ توجه قرار می‌گیرد امّا فروچی جای‌جای کتاب مراتبِ عشق و تعهدش را به «ویوین» -هم‌سرش- اعلام می‌دارد و در آخر هم مشخص می‌شود که ویراستار و مترجمِ کتاب به زبانِ انگلیسی کسی نیست جز مادرِ خانه.

کتاب، روایتِ عاشقانه‌ی هم‌زیستیِ انسان‌هاست. پدر، مادر و دو فرزند. مجموعه‌ی کاملی برای با هم بودن. فروچی موضعِ تواضع را برای خود برمی‌گزیند و به خوبی هم از پس‌ش برمی‌آید. یعنی اگر در کتاب اشتباهی قرار است رخ دهد این او -پدرِ خانواده‌ست- که مرتکبِ آن اشتباه در برخورد، واکنش یا تربیت شده و اگر قرار است کسی بیاموزد باز هم این اوست که از رفتارهای کودکان‌ش بی‌شائبه می‌آموزد.

کتاب پُر است از پند و اندرزهای مفید که به قولِ مترجم در مقدمه‌ی کتاب، به دردِ همه‌مان می‌خورد. اعم از آن‌ها که فرزندی دارند یا داشته‌اند یا خواهند داشت و آن‌ها که حتا مجرّدند و فرزندند و حتاتر آن‌هایی که قصدِ پدر و مادر شدن ندارند!

گرچه که فروچی تمامِ تلاش‌ش را کرده تا کتاب خسته‌کننده و کسالت‌بار نباشد و انصافاً هم تا حدودِ زیادی موفق بوده، امّا باز هم در جاهایی از کتاب انسان احساسِ خسته‌گی و تکرار می‌کند. روایت‌هایی که فروچی در قالبِ پانزده فصل تنظیم کرده خیلی منظم نیستند (چه به لحاظِ تاریخی و چه به لحاظِ محتوایی) و بیش‌تر تحتِ سلطه‌ی نظمِ نویسنده‌گیِ اوست که منتظم شده‌اند و این می‌تواند یکی از ضعف‌های ساختاریِ کتاب باشد. از دیگر نقاطِ ضعفِ این کتاب می‌توان به برخی اغراق‌های او در بزرگ‌نماییِ رفتارهای کودکان اشاره کرد. موضعِ ستودنیِ او در مقامِ خضوع نسبت به آن‌چه که او «در اکنون زیستن» و «هم‌گونیِ کودک با محیط» می‌نامد گاهی دچارِ غلو می‌شود و باورناپذیر می‌نماید. هرچند که راقم قائل است در هشتاددرصدِ موارد نویسنده در این مهم موفق بوده است.

روی هم رفته کتابِ خوب و مفیدی‌ست برای خواندن. نویسنده دغدغه‌ها و اندیشه‌های قابلِ اعتماد و تأملی دارد و این یعنی یک غنیمتِ بزرگ. غنیمتی که شاید در علومِ انسانی کم‌تر شاهدش هستیم. خوش‌حال‌م که خوانده‌ام‌ش. از آن کتاب‌هایی‌ست که حتم دارم تا سال‌های سال در خاطرم خواهد ماند و از آن‌چه که به من آموخته نصیب خواهم برد. خواندن‌ش را در اولویت‌بندیِ یک تا ده به همه، خصوصاً آن‌ها که در اطراف‌شان بچه‌های خردسال هستند توصیه می‌کنم.

 

___________________________________________________________________

بخش‌هایی از کتاب که به نظرم ارزشِ نوت برداری داشتند را می‌نویسم:

«بودن در حال یعنی آماده و در دست‌رس بودن. یعنی من این‌جا هستم، برای تو. ذهن‌م به سوی آینده‌ی جالب‌تری پرواز نمی‌کند. دنیای خیال را برنمی‌گزیند و در بازتابِ خاطراتِ گذشته غوطه‌ور نمی‌شود. من با تمامِ وجودم این‌جا هستم، برای تو.»/ صفحه‌ی25

«توجه‌کردن مفیدترین کاری است که می‌توانم انجام دهم. می‌توانم واقعیتِ موضوعات را دریابم و به این ترتیب اطلاعاتِ بیش‌تری به‌دست آورم. هیجان‌زده نمی‌شوم و راهِ حل‌های بی‌ربط برای مشکلاتِ موهوم ارائه نمی‌دهم. شاید بعضی وقت‌ها بچه حالِ خوبِ آدم را به‌هم بزند، مثلاً به‌واسطه‌ی بیماری یا تشنه‌گی یا مشکلاتِ دیگری نظیرِ این‌ها. توجه‌کردن، زنده‌گی را با حذفِ جزئیاتِ بی‌اهمیت ساده‌تر می‌کند، این کار باعث می‌شود به عمقِ موضوع پی ببریم.»/ صفحه‌ی27

«آگاه‌بودن یعنی دیدنِ واقعیت‌ها آن‌گونه که هستند. یعنی گذر از همه‌ی تهدیدها و رفتن به قلبِ موضوعات.»/ صفحه‌ی28

«چه‌قدر از بودن با کسانی که محدودم نمی‌کنند خوش‌م می‌آید! من هم می‌خواهم همین‌طور باشم.»/ صفحه‌ی36

«وقتی بچه‌ام را تشویق می‌کنم آن‌طور که من دوست دارم باشد، در واقع او را از آن‌چه هست بازمی‌دارم و ضمناً خودم را از آن‌چه هستم منع می‌کنم، چون دیگر در خودم زنده‌گی نمی‌کنم. من در بچه‌ام زنده‌گی می‌کنم و خودم را گم کرده‌ام. این‌که از او بخواهی طورِ خاصی باشد نیازمندِ سعی و تلاش است. مستقرشدن در درونِ او برای هدایت‌ش در مسیری خاص مستلزمِ این است که از خودم کوچ کنم.»/ صفحه‌ی38

«بچه‌های من باید زنده‌گیِ خودشان را بکنند نا آن‌طور که من دوست دارم. البته بچه‌هایم را با دانش و هنر آشنا خواهم کرد، امّا هیچ اجباری سرِ راه‌شان قرار نمی‌دهم، آن را مثلِ یک پیش‌نهاد مطرح می‌کنم نه یک مسیرِ از قبل تعیین شده که مجبور به رفتن و طی‌کردنِ آن باشند و مسلماً نه به منظورِ برآوردنِ آرزوهایم، جبرانِ اشتباهاتم یا ارضای روحم.»/ صفحه‌ی41

«در یک آگهی تلویزیونی برای یک شکلاتِ معروف، در شرایطی کاملاً دوست‌داشتنی مادری به دخترش می‌گوید: [وقتی بچه بودم مادرم این شکلاتو روی نون‌م می‌مالید، درست مثلِ من.] ترس و نگرانی باعث می‌شود دست به کارهای بی‌هوده بزنیم. ما بزرگ‌ترها ترس‌ها، نظرها، عادت‌ها، تعصب‌ها، رفتارها و عقده‌های‌مان را مثلِ هم‌آن شکلاتِ صبحانه روی نانِ بچه‌های‌مان می‌مالیم. بنابراین، بچه‌های‌مان صورتِ مسخ‌شده‌ی خودمان می‌شوند، همان‌طور که ما مثلِ پدر و مادرهای‌مان شدیم.»/ صفحه‌ی46

«وقتی همه‌چیز بر وفقِ مراد است و خوب پیش می‌رود من آنارشیست و آزاداندیش می‌شوم، اما زمانی که کنترلِ اوضاع از دستم در می‌رود سعی می‌کنم راهی را انتخاب کنم که کم‌ترین اصطکاک و درگیری را داشته باشد: دیکتاتوری!»/ صفحه‌ی60

«به باورِ من زنده‌گیِ ما چیزی نیست جز نمونه‌ای در وسعتِ بی‌نهایتِ زمان، زمانی که هر مدعایی را برای اهمیتِ خود اثبات می‌کند. من دیگر فردی مجزا در زمانِ جعلیِ حال نیستم بل‌که بخشی از تعهدِ عظیمی هستم که قرن‌هاست در حالِ انجام‌شدن است. حس می‌کنم در تداومِ خانواده‌ی بشریت شریکم.»/ صفحه‌ی64

«رنج‌بردن بخشی از زنده‌گی است. اگر می‌شد رنج و سختی را از زنده‌گی حذف کنیم خیلی به‌تر بود، اما بعضی وقت‌ها واقعاً این کار اجتناب‌ناپذیر است. اگر چه‌گونه‌گیِ مواجهه با آن را یاد بگیرم، بیاموزم که چه‌طور آن را کاهش دهم یا از بین ببرم یا به ظرفیت‌های جدیدی در خودم پی ببرم یکی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین کارهای عمرم را انجام داده‌ام. این همان صبر است، هنرِ زیستن.»/ صفحه‌ی116

«ذهنی که چیزی را به دیگری ترجیح ندهد پیش‌داوری و غرض‌ورزی هم ندارد، چنین ذهنی در هر شرایطی آماده‌ی یادگیری است.»/ صفحه‌ی138

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مدت‌ها بود که از عدمِ صداقت در ارائه‌ی خدمات توسطِ شرکتِ‌ میزبانِ اینترنت‌م ناراضی بودم؛ بعد از بارها تذکر به ایشان و ناامیدی از تغییر در روندِ مشتری‌مداری‌شان، تصمیم گرفتم شرکتِ دیگری را انتخاب کنم. به شرکتی خدماتی که نماینده‌گیِ شرکتِ «آریا‌رسانا‌تدبیر(شاتل)» را بر عهده داشت مراجعه کردم. شرایط را خواندم و به جز یکی دو مورد با بقیه‌ی مفادِ آن موافق بودم و آن یکی دو مورد را هم به مفاد اضافه کردیم و قرارداد را امضاء کردم.

در ابتدای شروعِ قراردادم با شرکتِ شاتل، اولین سوالی که در ذهن‌م ایجاد شد، هزینه‌ی اولیه‌ی گزافی بود که این شرکت اخذ می‌کرد. (با توجه به این‌که عملیاتِ کانفیگِ مودم و راه‌اندازیِ اینترنت را خودم انجام می‌دادم، هزینه‌ای که شاتل برای بارِ اول دریافت می‌کرد، بس‌یار بیش‌تر از مواردِ مشابه در شرکت‌های دیگر بود) شرکتِ نماینده‌ی شاتل در پاسخ به این سوال گفت که این هزینه‌ درواقع هم‌آن هزینه‌ی آبونمان است که به عوضِ یک‌بار اخذ، دیگر در فاکتورهای ماهانه قید نمی‌شود. پذیرفتم و این ماده را به متنِ قرارداد اضافه کردیم و هزینه را پرداختم (گرچه که باز هم دوهزارتومان بیش‌تر از آن‌چیزی که قرار بود پرداخت کردم و دیگر روی‌م هم نشد علت‌ش را بپرسم!).

اکانتی که دریافت کرده بودم اینترنتِ ای‌.دی.اس.ال با نرخِ «یک‌مگابیت در ثانیه» [بیت پِر سِکِند] بود با محدودیتِ داون‌لود که این محدودیت از ساعتِ یکِ شب تا هشتِ صبح برداشته می‌شد. سرعتِ اینترنت راضی‌کننده بود و طبقِ آن‌چه که باید و به گواهِ نرم‌افزارِ مدیریتِ داون‌لودم و سایت‌های محاسبِ داون‌لود و آپ‌لود، ١٢٨کیلوبایت در ثانیه داون‌لود داشتم که رقمِ درستی بود. امّا طولی نکشید که این رضایت جای خودش را به تحیر و بعدتر نارضایتی داد. به محضِ این‌که ساعت از یکِ بام‌داد گذشت، سرعتِ داون‌لود به نصفِ این رقم نزول کرد. یعنی در به‌ترین شرایط ۵٠کیلوبایت داون‌لود و در بدترین شرایط ١۶کِی و این به زبانِ دیگر یعنی اینترنتِ یک‌مگابیتی‌م شده بود کم‌تر از ۵١٢کیلوبیت در به‌ترین و ١٢٨کیلوبیت در بدترین شرایط!

در قدمِ اول به شرکتِ شاتل ای‌میل زدم و پاسخِ ناامیدکننده‌ای دریافت کردم. مثلِ خیلی از شرکت‌های دیگر با پاسخِ از پیش نوشته‌شده‌ای مواجه شدم که در آن مخاطب را یک بی‌سوادِ غیرِمطلع فرض کرده بودند که فرقِ بیت و بایت را نمی‌داند و تفاوتِ پهنای باند و سرعت را هم! امّا اجازه ندادم ناامیدی بر من غلبه کند و زود مأیوس شوم. می‌خواستم خوش‌بین باشم. دوباره ای‌میلی زدم و این‌بار با لحنی کمی جدی‌تر. پاسخِ درخوری دریافت نکردم...

چندروز از شروعِ قراردادم با شاتل می‌گذشت که یک‌هو از طریقِ اس‌ام‌اس مطلع شدم پیش‌فاکتورِ ماهِ بعد آماده شده است! سری به صفحه‌ام در سایتِ شاتل زدم. مبلغی که درج شده بود کمی بیش‌تر از متنِ قرارداد بود. یعنی چیزی در حدودِ هم‌آن آبونمانی که باقیِ شرکت‌ها هم دریافت می‌کنند و شاتل عوض‌ش «هفده‌هزارتومان» در بارِ اول دریافت کرده بود را جمع کرده بودند با مبلغِ هزینه‌ی اصلی! کمی تأمل کردم و این مبلغِ تجمیع شده را بالا و پایین کردم. مبلغِ اضافه‌شده برابر بود با جمعِ مالیات بر ارزشِ افزوده و عوارضِ شهرداری. ولی آیا واقعاً این قرارداد مشمولِ قانونِ مالیات بر ارزشِ افزوده می‌شود؟ اشتراکِ اینترنتِ خانه‌گی با توجه به بودجه‌ای که سالانه برای آن تخصیص پیدا می‌کند آیا باز هم جزء مواردِ مشمولِ این مالیات محسوب می‌گردد؟ جدای از این مسئله، منِ نوعی که فقط برای یک ماه قرارداد بسته‌ام با این شرکت، چه‌را باید مبلغِ هفده‌هزارتومان آبونمان پرداخت کنم؟ مگر آبونمانِ خطوطِ دایری‌شده برای اینترنت چیزی حدودِ «هزارتومان» نیست؟ این قیمتِ هفده‌برابری چه توجیه‌ی دارد؟

فردا تصمیم دارم به شرکتِ نماینده‌ی آریارساناتدبیر بروم و علتِ این ماجرا را جویا شوم و به احتمالِ زیاد (اگر پاسخِ قانع‌کننده و منطقی‌ای دریافت نکردم) قراردادم را فسخ کنم و به فکرِ پیداکردنِ یک میزبانِ جدید باشم. گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام و چندلحظه‌ای کتابِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟» را زمین می‌گذارم و به برخوردِ فردای‌م با مسئولِ شرکتِ نماینده‌ی شاتل فکر می‌کنم. به پاسخ‌های احتمالیِ او هم فکر می‌کنم. سعی می‌کنم مفروضات‌م مثبت باشند. احتمالاً دلیلِ قانع‌کننده‌ای ارائه می‌شود و من از این جهل در می‌آیم. حتماً اشتباه کرده‌ام و رازی در این هزینه‌ی اضافه‌شده در فاکتور موجود است که نمی‌دانم. راستی قضیه‌ی سرعتِ داون‌لود چه؟ آن هم إن‌شاءالله گربه است؟ پاسخی در مقابلِ خودم نمی‌یابم. جورِ دیگری به ماجرا نگاه می‌کنم. خودم را می‌گذارم جای مسئولِ شرکتِ نماینده‌گیِ شاتل. جوانی هستم که از این راه امرارِ معاش می‌کنم. سعی‌م بر این است که مشتری از خدماتِ شرکت‌مان راضی باشد و از آن‌طرف سعیِ مضاعفی دارم برای ادامه‌ی هم‌کاری‌م با شرکتِ معظمِ شاتل که اعتباری‌ست برای‌م. شاید در دل به معضلاتِ این‌چنینی آگاه باشم. شاید من هم راضی نباشم به وجودِ چنین مشکلاتی برای مخاطب. ولی اگر اعتراضی کنم موقعیتِ شغلی‌م خدشه‌دار شود. یا شاید حتا قبلاً تذکر داده باشم و تغییری ایجاد نشده باشد و تذکرِ بیش‌تر خوش‌آیندِ شرکتِ شاتل و به صلاحِ شرکتِ من نباشد و اگر کارم را از دست بدهم مشکلِ معیشتی پیدا کنم و این بعدتر مشکلاتِ بیش‌تری را برای من، خانواده‌ام و جامعه به‌وجود خواهد آورد. پس سکوت کنم و کج‌دار و مریز شرایط را تحمل کنم تا شاید بعدتر حل شوند؟

سعی می‌کنم خودم را آرام کنم و به آن‌ها حق بدهم. امّا آیا مگر من تا به حال در شرایطِ مشابه‌ی نبوده‌ام؟ مگر هم‌این من دوبار دو موقعیتِ خوبِ شغلی را به خاطرِ اعتراض به شرایطی که «حق» نمی‌دانستم‌ش از دست ندادم؟ مگر من دچارِ بحرانِ مالی نشدم؟ مگر من طعمِ بی‌کاری را نچشیده‌ام؟ اصلاً آیا قرار است همیشه برای تغییرِ شرایطِ ظلم جزئی از آن بشوم؟ چه کسی و با کدام استدلال گفته که مقابلِ ظلم یا ناحقی باید مدارا و سکوت کرد تا شاید بشود در بسترِ زمان حل‌ش کرد؟ آیا این وسط نادیده‌گرفتنِ حقوقی که تضییع می‌شود درست است؟ انسانیت چه حکم می‌کند؟ از کجا معلوم فردایی وجود داشته باشد و من زنده باشم تا بتوانم شرایط را نرم‌نرم و در بسترِ زمان تغییر دهم؟ از کجا معلوم که رفتارِ این سازمان مطابقِ پیش‌بینی‌های من پیش برود و به من اجازه‌ی اظهارِ نظر و دخالت بدهد؟

انگار نمی‌شود. هرچه‌قدر می‌خواهم خودم را آرام کنم فایده‌ای ندارد. این مورد و مواردِ مشابهِ دیگرش آن‌قدر این روزها تکرار می‌شوند که دیگر روحِ عصیان‌گر و عدالت‌طلب‌م کُرنش را برنمی‌تابد و در نزاعِ خودم با خودم طرفِ شاکی را می‌گیرد و متأسفانه ادله‌ی قوی‌ای هم دارد.

به راستی برای مقابله با ظلم چه باید کرد؟ جزئی از آن باید شد؟ آن را پذیرفت و در مقابل‌ش سکوت کرد و امیدوار بود که بشود روزی از میان برداشت‌ش؟ کوتاه باید آمد؟ آیا حفظِ موقعیتِ شغلی و شرایطِ مطلوبِ «من» بر حقیقتی که به آن ایمان دارم رجحان دارد؟ آیا ادارات و سازمان‌ها و حتا شرکت‌های خصوصی و نیمه‌خصوصیِ ما مذبحِ حقایق‌ند؟ چه‌را و با چه دلیلِ انسانی باید جلوی ظلم ایستاده‌گی نکرد؟ می‌ارزد نانی که جلوی زن و فرزندمان می‌گذاریم طعمِ فرومایه‌گی و محافظه‌کاریِ نشئت گرفته از ترس بدهد؟ این‌ها سوال‌هایی‌ست که حتماً برای خیلی‌های‌مان ایجاد شده یا می‌شود. امیدوارم بتوانیم پاسخ‌هایی درخورِ ارائه در روزی که اسرار هویدا می‌شود برای‌شان داشته باشیم. روزی که من و ما رنگ می‌بازند و فقط وجهِ او و راهِ اوست که باقی می‌ماند...

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |