گفتن

گفتن

λεγειν

دنیا پُر است از اتفاق‌های در حالِ رُخ‌ دادن و پدیده‌های در حالِ گذار. ما آدم‌ها گاهی این‌قدر درگیرِ اهداف و مسیرهای تعیین‌شده و شقِ مادّیِ زنده‌گی‌ها‌مان می‌شویم که هیچ حواس‌مان به اطراف‌مان نیست. دنیا ما را خسته‌ و پابسته‌ی خویش کرده است. خیلی از اوقات از کنارِ مسائلی عادی گذر می‌کنیم که نباید. گاهی هم امّا پشتِ یک چراغ قرمز، یک بُن‌بست، یک سرعت‌گیر، مانع یا گرهِ نه‌چندان کور و پیچیده آن‌قدر معطل می‌شویم که فرصت از دست‌ می‌رود و خیلی زود، دیر می‌شود. ما به نظمِ دنیاییِ دنیا خو گرفته‌ایم و در عوض انتظامِ طبیعی و فطری‌مان را فراموش کرده‌ایم و این پیش‌آمدِ چندان خوبی نیست. البته هنوز هم هستند آدم‌هایی که به قولِ رضا امیرخانی مبنای زنده‌گی‌‌هاشان تذوق‌هاشان است و مسیری خلاف‌آمدِ عادت را برگزیده‌اند. آدم‌هایی که اهلِ دیدن‌ند و تماشا. اهلِ تجربه، اهلِ (من اسم‌ش را می‌گذارم) عشق!

یکی از آن آدم‌ها «جان دَمِشکی» انیماتور، گرافیست و عکّاسِ اهلِ شیکاگو است. جان لیسانسِ هنرهای زیبایش را از دانشگاهِ میشیگان گرفته است و در حالِ حاضر به عکاسی، طراحی و انیماتوری مشغول است و چندتایی هم تا به حال نمایش‌گاه گذاشته. جان در عکاسی جزو عکاس‌های سبکِ خیابان محسوب می‌گردد (گونه‌ای از عکاسیِ مستند است). او از آدم‎‌ها در حالت‌های مختلف عکس می‌گیرد. گاهی در شلوغی و ازدحام و با بی‌اطلاعیِ سوژه‌ها و گاهی هم ایستاده و پرتره و آگاهانه. عکس‌هایی که حسابی آدم را به فکر وامی‌دارند. عکس‌هایی با منظره‌ای انسانی و آنی. انگار دنیا را یک لحظه نگه داشته‌اند و به او گفته‌اند بیا و عکس‌ت را بگیر؛ درواقع این هنرِ اصلیِ جان محسوب می‌شود، نگه‌داشتنِ دنیا برای یک لحظه!

الیاسِ پیراسته می‌گفت: «ما عکاس‌ها تو خیابونای ایران اصلاً امنیت نداریم. تو افغاستان امنیت‌مون بیش‌تر از این‌جا بود!» علت‌ش ساده‌ست، در کشورِ ما نهادهای مختلفی وجود دارند که اجازه‌ی عکس‌ گرفتن را نمی‌دهند و علاوه بر این محدودیت، فرهنگِ عمومیِ حاکم بر جامعه هم با عکاسی کمی مشکل دارد. مردم بی‌اعتمادند نسبت به این اتفاق که ازشان عکس گرفته شود. یک‌جورهایی شاید عکاسیِ حرفه‌ای در خاطرِ مردمانِ این دیار با ژورنالیسمِ زرد و پاپاراتزی یکی شده باشد و از هنر بودن فاصله گرفته باشد. حال این‌که عکاسی عمیقاً یک هنر است. هنری زنده و پویا. یعنی این تلقیِ عمومی صحیح و منصفانه نیست گرچه که شاید مردم هم حق داشته باشند. البته به نظر می‌رسد شاید یکی از دلایلِ پنهانِ این مشکله‌ی اجتماعی مسئله‌ی تقیداتِ مذهبی و رعایتِ برخی ملاحظاتِ این‌چنینی هم باشد. خاصّه در شهرهای کوچک‌تر و محیط‌های سنتی‌تر.

به هر رو من که به عنوانِ یک آماتورِ علاقه‌مند به عکاسی، هم از این‌که یک دوربینِ حرفه‌ای گلِ گردن‌م باشد و راه بیفتم از شهر و مردمان‌ش عکس بگیرم لذت می‌برم و هم از این‌که سوژه‌ی بی‌خبرِ عکس‌هایی این‌چنینی بشوم.

دنیا پُر است از اتفاقاتِ در حالِ افتادن و روزمرّه‌گی و کار و خسته‌گی. دنیا پُر است از زنده‌گی و همیشه‌ و تکرار و عبور. بنابراین به زعمِ من هر چیزی که بتواند لحظه‌ای درنگی در ما ایجاد کند غنیمت است. شاید باعث شود بایستیم و خودمان، دیگران، اتفاقات و از همه مهم‌تر دنیای‌مان را از دریچه‌هایی نوتر و زوایایی دیگر ببینیم...

تعدادی از عکس‌های خیابانیِ جان را با شما سهیم می‌شوم. امیدوارم که شما هم مثلِ من از دیدنِ عکس‌های پرانرژی و واقعی و گرمِ جان لذت ببرید.

پست‌های مشابه:

- روی‌کرد

نوشته شده در جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عشق دریاست و هوس طوفان
وسیع و عمیق هم که باشی باز
                              موجِ این طوفان
                                                 -در اوج-
به پایان‌ت می‌رساند...
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آقا که رفت، مادربزرگ
دنیا را مو به‌ مو سفید کرد...

* مصرعی‌ست از بیدل
نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدّمه

وقتی که هوای زیستنِ آدمی آلوده باشد و نفس کشیدن برای‌ش سخت شده باشد، هر درب و دریچه‌ای و هر پنجره‌ای که بتواند قدرِ نسیمی هم که شده این هوای آلوده را از انسان دور کند، غنیمت محسوب می‌گردد. انسان زشتی و پلشتی را تاب نمی‌آورد و هرطور که شده راه‌ی برای خروج از آن وَ ورود به زیبایی و ملاطفت پیدا می‌کند. حتا اگر این راه از خیال و انتزاع بگذرد و در دل و فکر و اندیشه اتفاق افتد. ماندگارترین لحظه‌های زیستنِ آدمی بی‌شک آناتِ خلوت‌گزینی‌های‌ او با آن‌چه که دوست می‌دارد است. آن‌جاهایی که جز پژواکِ صدای درون و استقلالِ اندیشه‌ی منزّه از دنیای بی‌رون مزاحمتِ دیگری برای انسان نیست و چه تزاحمی زیباتر از شهود و خیال و فکر!

این روزها اطرافِ دنیای زیستن‌‌‌مان تعادل‌ش را در توزینِ زیبایی‌ها و زشتی‌ها از دست داده است. یعنی اگر برای زشتی و زیبایی در یک اجتماع، ترازویی قائل باشیم، کفّه‌های این ترازو در این روزها به نفعِ زشتی (به عنوانِ یک مفهومِ کنایی در مقابلِ خوبی) سنگینی می‌کند و این قابلِ انکار نیست. زیبایی و درستی و فرهنگ به انحاء مختلف فدای مصلحت‌ها می‌شوند و کسی خم به ابرو نمی‌آورد که اگر هم بیاورد باید پاسخ‌گو باشد زیرا ماننده‌ی مجرم به او می‌نگرند و شاید هم کار به محکومیت و این‌ها هم بکشد...

بی‌اخلاقی در اعلادرجه‌اش به سرعت در حالِ تکثیر است و جامعه در مقابلِ رشدِ این سلول‌های سرطانی بس‌یار بی‌دفاع و آسیب‌پذیر به نظر می‌رسد. بی‌اخلاقی‌ای که محدود به قشر و صنف و گروه و طبقه هم نیست (البته نسبت‌هایی دارد که قابلِ بررسی‌ست).

این‌ روزهای عمیقاً تلخ، حسبِ آن‌چه که به آن احساسِ نیاز می‌کنم و معتقدم بی‌راه و نادرست هم نیست، پناه آورده‌ام به دنیای خواندنی‌ها و دیدنی‌ها. خواندنی‌ها و دیدنی‌هایی از جهانی فرا‌تر از مرزهای جغرافیاییِ کشورم. که صدالبته حیف، لمس‌کردنی نیستند و غمِ فقدان‌شان دغدغه‌ی هرروزه‌ام شده‌ است. دنیای مکتوبِ کتاب و دنیای برخطِ نوشته‌جاتِ اینترنت و البته دنیای بزرگ‌ترِ تصویر. قصدم از نوشتنِ این مطلب معرفیِ کتاب‌هایی‌ست که دوست دارم از نمایش‌گاهِ کتاب تهیه‌شان کنم. خواستم قبل از معرفیِ کتاب‌ها چندخطی در بابِ حداقل دل‌خوشی‌های باقی‌مانده‌مان بنویسم و بگویم داریم از دست می‌رویم... هوا نیست... نفس نیست...

متن

نشرِ نی را (اگر هنوز وجود داشته باشد!) دوست دارم این‌بار با خواندنِ «بچه‌های‌مان به ما چه می‌آموزند؟/ درس‌هایی درباره‌ی لذتِ زنده‌گی، عشق و هشیاری» نوشته‌ی «پیرو فروچی» و ترجمه‌ی خانمِ «مهسا ملک‌مرزبان» و «خاطراتِ سیلویا پلات» نوشته‌ی هم‌ایشان با مقدّمه‌ای از «تِد هیوز» و ترجمه‌ی باز هم خانمِ ملک‌مرزبان تجربه کنم.

به احترام و اعتماد به مهارتِ خانمِ ملک‌مرزبان در ترجمه، می‌خواهم کتابِ «صورت‌های کاغذی» از «راشل اندرسون» که انتشاراتِ مُنادیِ تربیت منتشرش ساخته را هم بخوان‌م.

این‌بار می‌خواهم کتابی را امّا برای نخواندن بخرم! «جانستانِ کابلستان؛ روایتِ سفر به افغانستان» نوشته‌ی «رضا امیرخانی» با عکس‌هایی جالب و دیدنی از «الیاس پیراسته» و «احسان عبّاسی» که انتشاراتِ افق منتشرش ساخته است. بله، می‌خواهم این کتاب را نخوان‌م چون تا به حال سه‌بار خوانده‌ام‌‌ش و می‌ترسم اگر بیش‌تر بخوان‌م‌ هویت‌م را از دست بدهم و خودم را امیرخانی ببینم و خطرات و خاطراتی که او در این سفر تجربه‌شان کرده کابوسِ هر شب‌م شوند و نتوان‌م مثلِ او جانِ سالم به‌در برم و بارِ دیگر خانواده‌ام را ببینم! برای شناخت و لمسِ افغانستان یا درکِ به‌ترِ ایران مفیدش دیده‌ام و بس‌یار از آن آموخته‌ام. از خاک‌بادِ افغانستان و جانستانِ امیرخانی که بگذریم، افق یک «زیرخاکی» هم رو کرده است. مجموعه‌داستانی به قلمِ «مجید قیصری» و البته «سان‌سِت پارک» نوشته‌ی «پال آستر» به ترجمه‌ی خانمِ ملک‌مرزبان.

نشرِ چشمه را هم با «یونایتدِ نفرین‌شده» و «روزی روزگاری فوت‌بال» یکی ترجمه و دیگری نوشته‌ی «حمیدرضا صدر» مزمزه‌ خواهم کرد. البته شنیده‌ام «گروس» هم شعرهای‌ش را این‌بار لبِ چشمه برده تا با ذوق‌ش سیراب‌مان کند. «حفره‌ها» دفترِ جدیدِ اشعارِ «عبدالملکیانِ» پسر است که خواهم خریدش. و آخرین جرعه‌ای که از چشمه خواهم نوشید کتابی‌ست نوشته‌ی «فیلیپ راث» به ترجمه‌ی «پیمان خاک‌سار» با عنوانِ «یکی مثلِ همه».

فصلِ پنجمِ خریدهای احتمالیِ من از پیش‌خوانِ غرفه‌ی شاعری‌ست که ناشر شد. «پرویزِ بیگی حبیب‌آبادی» با آن جلدهای اغلب یک‌جورِ کتاب‌ها‌ش که حسابی هوای جوان‌ترها را دارد. «از پنجره‌های بی‌پرنده» سروده‌ی «علی‌رضا بدیع»، «تو به ماه می‌روی» سروده‌ی «امیر اکبرزاده»، «قبله‌ی مایل به تو» سروده‌ی «سیدحمیدرضا برقعی»، «پُلِ رومی» سروده‌ی «مهدی مظاهری» (که البته چاپِ قبلی‌ش را دارم و خوانده‌ام و این‌بار فقط و فقط برای جلدِ زیبای مجیدِ زارع در تجدیدِ چاپ می‌گیرم‌ش) و «حق‌السکوت»ِ دوستِ عزیزم «محمدمهدی سیار» که باید به آقای بیگی بپردازم‌!

تا حرف از جوان‌ است و از شعر، لیستِ کتاب‌هایی که از دفترِ شعرِ جوان تهیه خواهم کرد را می‌نویسم. «پرنده‌ی پنهان» از گروس، «گوشه‌ای در اصفهان» سروده‌ی «جواد زهتاب» و احتمالاً کتاب‌های خوبِ دیگری که دفتر به نمایش‌گاه آورده باشد.

نمی‌دانم اصفهان غرفه دارد یا نه امّا سازمانِ فرهنگی‌تفریحیِ شهرداریِ اصفهان به گزارشِ اینترنت، دو کتابِ شعرِ خوب از دو شاعرِ خوب دارد که دل‌م می‌خواهد داشته باشم‌شان. یکی «هرآینه آه» از جوادِ زهتاب و دیگری «مزامیر» از «محسن نیک‌نام».

از اصفهان گفتم و حیف است که از شیراز نگویم. نشرِ شیرازه را به مددِ «خطبه‌ی ارتجاع» و «خروج، اعتراض، وفاداری» هردو نوشته‌ی «آلبرت هیرشمن» خواهم شناخت.

از عبدالملکیانِ پسر گفتم و برای این‌که خطِ بطلانی کشیده باشم بر پسر کو ندارد نشان از پدر یا بالعکس(!) سری به دارینوش هم خواهم زد. «ساده با تو حرف می‌زنم» و «ردپای روشنِ باران» هردو سروده‌ی محمدرضا عبدالملکیان. البته پیش‌تر کتابی از عبدالملکیان را رضا امیرخانی معرفی کرده بود که اسم‌ش را فراموش کرده‌ام. بنابراین تصمیم گرفتم همه‌ی کتاب‌های‌ش را بخوان‌م تا شاید ردّی از معرفیِ جنابِ امیرخانی هم پیدا بشود!

روزبهان ثابت کرده علاوه بر کتاب‌های نادر ابراهیمی می‌تواند کتاب‌های دیگری را هم منتشر کند! کتاب‌های خوبی از دریدا، چامسکی، اسلاوی ژیژک، زیبا کلام و «ژیل دلوز»، فیلسوفِ نیچه‌ای‌ست که می‌خواهم «منطقِ احساس»‌ش از نقاشی‌های بیکن را بخوانم.

برای تهیه‌ی «رنگ‌های رفته‌ی دنیا» از گروس، سری به انتشاراتِ آهنگِ دیگر هم خواهم زد تا ثابت کنم پدر کو ندارد نشان از پسر!

حمیدرضای برقعی در وب‌لاگ‌ش نویدِ اولین دفترِ سروده‌های «سیدمحمدجواد شرافت» -«خاکِ باران‌خورده»- را داده بود که خوش‌حال‌مان کرد. ظاهراً دفترِ تبلیغاتِ قم چاپ‌ش کرده  است.

نشرِ شانی که به ‌شدت مرا به خاطراتِ روستاهای جنوبِ کشور که نوشیدنی‌ِ مشکوک‌الخاصیتی داشتند به هم‌این اسم پرتاب می‌کند، قرار است دو یارِ مهربان به من بفروشد. یکی «عشق "اَمّا"ی کوچکی دارد» سروده‌ی دوستِ خوب‌م «آرش فرزام‌صفت» و دیگری «خانمی که شما باشید» سروده‌ی «حامد عسکری»!!

«من زندانِ توام یونس» سروده‌ی «فاطمه حق‌وردیان» از شعرای جوانِ گیلان را هم دوست دارم بخوان‌م و «لهجه‌ات رنگِ اطلسی» از «مجتبی تقوی‌زاد» را هم که هر دو چاپِ انتشاراتِ فرهنگِ ایلیا هستند.

در راستای معرفیِ سخت‌یادِ جنابِ امیرخانی، روندِ سینوسیِ عبدالملکیان-بقیه را هم‌چنان تکرار می‌کنم و می‌رسم به سه کتاب از سه انتشاراتِ مختلف هرسه از او که گفت: من آن‌چه یافت می‌نشود آن‌م آرزوست! «آوازهای اهلِ آبادی» انتشاراتِ زلال، «ریشه در ابر» نشرِ برگ و «مه در مه» انتشاراتِ گام.

«حال و هوایی از ترنج و بلوچ» سروده‌ی حامد عسکری به نشرِ «ودیعت» را هم دوست دارم پیدا کنم و «از لبِ برکه‌ها» سروده‌ی «مژگان عباس‌لو» هم «چکه»‌ای شعر بنوشم.

شناختِ «حامد حبیبی» را مدیونِ هم‌شهری داستان هستم. داستانِ گیلاسی غلتیده زیرِ مُبل از او را پیش‌تر آن‌جا خوانده‌ام و کیفورِ قلم‌ش شده‌ام. بعدتر وب‌لاگ‌ش را یافت‌م حالا هم به مددِ آدینه‌بوک چند کتابِ داستان از نویسنده‌ای هم‌نامِ او یافته‌ام که امیدوارم خودش باشد. «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» انتشاراتِ ققنوس، «ماه و مس و داستان‌های دیگر» نشرِ مرکز و «پرسه» از نشرِ ثالث.

از هیرشمن «دگردیسیِ مشغولیت‌ها» را جسته‌گریخته قبلاً خوانده بودم و ندارم‌ش. دوست دارم بخرم‌ش و این‌بار مفصل‌ بخوان‌م‌. انتشاراتِ علمی و فرهنگی چاپ‌ش کرده است.

به غرفه‌ی سوره‌‌ی مهر هم حتماً سری خواهم زد. ام‌سال دل و دماغِ زیادی برای خرید از سوره ندارم جز یکی دو کتابِ شعر -مثلِ همیشه- که یکی‌ش «درختانِ بی‌تاب» سروده‌ی شاعرِ خوبِ کرمانی «محمدمجتبی احمدی»ست و دیگری‌ش را آن‌جا انتخاب خواهم کرد.

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه آفتاب‌ی که به نور بشناسندت
نه باران و باد، که به شور و عبور؛
«خدا»یی، عشق سجیّه‌ی توست!
نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غم‌گین‌مُ
بغضِ هزار ابرِ نباریده با من است...
نوشته شده در شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به زمین‌م دوخته‌اند و زمان را در من کُشته‌اند
سال‌هاست غنوده‌ام این‌جا؛
کوه‌م، پای‌بندِ تقدیری سترگ.
نوشته شده در شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آخرینِ سفرِ اتوبوسیِ سالِ گذشته برای من کمی گرون تموم شد. ماجرا از این قراره که خسته و بی‌خواب‌تر از همیشه اتوبوسِ شب‌رویی رو انتخاب کردم برای برگشت به خونه. به خاطرِ تعددِ سفر با شاگردِ اون اتوبوس آشنا شده بودم. عاقلِ مردی بود مؤدب و نحیف که همیشه به مسافرها احترام می‌ذاشت. بارها شده بود که تو ایامِ شلوغِ سفر، صندلیِ خودشو با یه تلفن برام رزرو کرده بود. جوون‌مردی بود که دأب‌ش به جواب نکردنِ مسافرها بود. من خسته بودم و کمی هم دل‌گیر از شلوغیِ آخرِ سال. خیلی اتفاقی هندزفریِ گوشی رو وصل کردم و برخلافِ معمول از پلی‌لیستِ آهنگ‌ها صرفِ نظر کردمو و تصمیم گرفتم سخنرانیِ آقای میرباقری راجع به مبانی و غایاتِ مدرنیته و توسعه‌ و تمدنِ انسانی رو گوش بدم. سخنرانی مربوط بود به مجلسِ ترحیمِ آقای سیدمنیرالدین حسینی‌الهاشمی که تو مسجدِ الجواد سالِ 79 برگزار شده بود. سال‌ها پیش یکی‌دوبار گوش‌ش داده بودم و اون شب دل‌م خواست دوباره و با توجهِ بیش‌تری گوش بدم! توجهِ بیش‌تر همانا و بلندشدنِ صدای خُر و پفِ اعلی‌حضرت‌ با لالاییِ زنگِ صدای آقای میرباقری وسطِ تشریحِ ارکانِ مدرنیته همان!

شاگردِ راننده بزرگی کرد و موقعِ رسیدن به مقصد که شهری بود مابینِ راه بیدارم کرد و گفت پیاده نمی‌‎شی؟! من هم که ظاهرا نصفِ شبی خواب بهم فشار آورده بود و دیگه زنگِ صدای آقای میرباقری هم موقعِ تبیینِ فلسفه‌ی نظامِ ولایت بهم نساخته بود هندزفری رو از گوش‌م درآورده بودم و چپونده بودم‌ش توی بسته‌ی پذیراییِ اتوبوس تو جیبِ پشتیِ صندلیِ جلویی!

سه چهار روزی از اتمامِ تعطیلاتِ عید می‌گذشت که احساس کردم هندزفری‌لازم‌م. رفتم  به مغازه‌ی چندتا از هم‌دوره‌ای‌های قدیم که حالا شراکتی بزرگ‌ترین خدماتِ تلفنِ هم‌راهِ شهرمون رو اداره می‌کردن. گوشی رو نشون‌ دادم و هندزفری‌ای رو خریدم. موقعِ تست متوجه شدم گوشِ راست صدای ضعیف‌تری داره. فروشنده گفت: این طبیعیه، چون استریوئه! من‌م بله‌بله‌ای کردم و از مغازه زدم بی‌رون. بعدتر هربار که خواستم چیزی رو با هندزفری گوش بدم نتونستم. گوشیِ راست‌ش با ارفاق سه الی پنج‌درصد صدا داشت!

ام‌روز بعد از حدودِ سه‌هفته فرصتی پیدا کردم و هندزفری رو بردم و توضیحاتِ لازم رو دادم. هم‌اون فروشنده که ظاهراً صاحبِ اصلیِ فروش‌گاه هم بود تست کرد و گفت: درسته!

پرسیدم عرضِ بنده؟

گفت: بله. هم حرفِ شما هم هندزفری! بعد دوباره هم‌اون توضیحاتِ قبل رو داد که استریو یعنی هم‌این. گفتم یا من استریو رو نمی‌فهم‌م یا هندزفریِ اورژینالِ این گوشی سوپراستریو بوده یا کُلا استریو چیزِ خوبی نیست!

گفت این هندزفری از مالِ خودشم به‌تره. بعد مکثی کرد و گفت: چه‌را دیر آوردی؟ اینا 24 ساعت گارانتی دارن. اگه زود می‌آوردی می‌شد کاری‌ش کرد. پرسیدم اگه مشکلی نداره چه‌طور و چه‌را می‌خواستید برای گارانتی بفرستیدش؟! گفت در هر صورت هم‌اینه! از دستِ من کاری ساخته نیست. (تو دل‌م گفتم رفیق! من نیامده بودم این رو با یه هندزفریِ دیگه تعویض کنم. من اومده بودم بهت بگم... کاش فقط می‌پذیرفتی که...) یه لحظه رفت پای گاوصندوق و من تو این فرصت هندزفری رو با هم‌‌اون پلاستیک و نرمی‌های اضافی‌ش گذاشتم روی پیش‌خون و از مغازه زدم بی‌رون. بدونِ این‌که بخوام به چیزی فکر کنم زیرِ بارونِ بهار راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم. راه رفتم و سعی کردم فراموش کنم این اتفاق رو. سعی کردم مثلِ اون هندزفریِ معیوب باشم تا گوش‌هام نشنیده باشن حرفای این هم‌شهریِ هم‌دوره‌ای رو. راه رفتم و سعی کردم چشم‌هام ندیده باشن دودوی چشم‌های طلب‌کارِ فروشنده‌ای رو که بهم کالایی فروخته بود بی‌کیفیت! راه رفتم و هر‌چه‌قدر تلاش کردم نتونستم به چیزی فکر نکنم. فکر کردم به رونقِ کسب و کاری که اخلاق رو در مشتری‌نداری فرض کرده. فکر کردم به سودهایی که بهره‌وری‌شون محدود به کوتاه‌مدت شده و بیش‌تر شبیهِ سودا هستن تا سود. فکر کردم به مفهومِ سرمایه و تبلیغ. به پاسخ‌گویی و ضمانت. به اعتبار. به اخلاق و اخلاق و اخلاق.

بعدتر فکر کردم که چه خوب شد خواب‌م بُرد و نتونستم سخنرانیِ آقای میرباقری رو کامل گوش کنم که اگر گوش می‌کردم چه‌طور می‌خواستم این روز و این احوال رو تحمل کنم؟ چه‌طور می‌خواستم به مکاسبی نقب بزنم که به طرحِ جلدش هم نمی‌شه عامل بود توی این آشفته‌بازارِ بی‌اخلاقی و دروغ. سعی کردم سرمو بالا بگیرم و بارونِ بهار به صورت‌م بخوره و فکر کنم که هنوز هم خواب‌م و خیلی مونده که به مقصد برسم! خوابی که اسم‌ش دنیاست. خوابی که ایست‌گاهی جز مرگ برای بیداری نداره...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به دستان‌م نگاه می‌کنم
جبرِ سال‌های هندسه
حسابِ سال و ماه را از یادم برده است؛
آه، بالِ پروازم می‌توانست باشد
این‌که ام‌روز، پُر از اندوهِ لمسِ تنهایی‌ست...

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بهانه باید داشت...

بچه‌تر که بودم -سال‌های دبستان- مترصدِ این بودم که معلم‌مون سوالی بپرسه تا دست‌مو بالا ببرم و جواب بدم و اون خوش‌ش بیاد. زنگِ نقاشی -بس که معلم‌شو دوست داشتم- به آب و آتیش می‌زدم تا کاری کنم که به چشم‌ش بیام. یادِ اون‌روزا به‌خیر، چه بهانه‌های دمِ دستیِ خوب و شیرینی داشتم...

این‌روزها امّا که خوب‌ بودن رو نابلدتر شدم و بی‌بهانه‌ترم، دل‌م به دیدن و پیدا کردنِ «خوبی» توی رفتارِ خوب‌ها گرمه. می‌گردم تا خوب‌های هر جمع و گروهی رو پیدا کنم و خوبی‌های خودآگاه و ناخودآگاهِ رفتارهاشونو کشف و پیدا کنم و لذت ببرم ازشون. مثالِ ساده‌ش هم‌این سریالِ نه خیلی خوش‌ساختِ «ستایش» که از شبکه‌ی سوم داره پخش می‌شه‌ست. من یکی این سریال رو نه به خاطرِ فیلم‌نامه‌ش و نه خطِ سِیرِشو و نه تعلیق‌هاش و نه کارگردانی‌ش که فقط و فقط برای بازیِ خوبِ یه آدمِ خوب می‌بینم. «مهدی پاک‌دل» که بهانه‌ی خوبِ این پستِ وب‌لاگ‌م شده، اون‌قدر نقش‌ش رو دل‌نشین بازی می‌کنه که دل‌م می‌خواست یه فلش وصل می‌کردم به تلویزیون‌مونو و قسمت‌های آینده‌ی سریالو داون‌لود می‌کردم از صداوسیما!

نمی‌دونم خوبه یا بد، امّا معمولا برای دیدنِ تلویزیون پیِ دلیل می‌گردم. این دلیل می‌تونه گعده‌های کوتاه و دل‌نشینِ ادبیِ عرفانِ نظرآهاری، کاربلدیِ عادلِ فردوسی‌پور، خوش‌مشربیِ دمِ صبحِ محمدرضا شهیدی‌فر، این‌کاره بودن و فهمِ مرتضی حیدری، خودش بودن و کاراکتر داشتنِ لهجه‌ی گرمِ محمّدِ صالح‌علا یا بازیِ خالص و صمیمیِ مهدیِ پاک‌دل باشه. ای کاش آقای ضرغامی ادله‌ی بیش‌تری دراختیارم قرار می‌داد...

دل‌خوشی مقوله‌ی خیلی سهم‌ناکی نیست. دل‌خوشی می‌تونه صفوفِ چندمترساعتیِ سینماها تو ایامِ جشن‌واره‌ی فیلمِ فجر باشه، دل‌خوشی می‌تونه قدم‌ زدن توی شبِ یکی از خیابونای قشنگ و کم/ بی‌ماشینِ هم‌این تهران باشه. دل‌خوشی می‌تونه ترافیکِ کتاب‌بازها برای دیدنِ کتاب‌های تازه توی نمایش‌گاهِ کتاب باشه، دل‌خوشی می‌تونه آرامشِ امنِ سینماآزادی وسطِ شلوغیِ شهرِ دود باشه، دل‌خوشی می‌تونه خنده‌ی تو، خنده‌ی من، باشه... ای کاش مسئولای مملکت‌مون اهلِ دلیل بودن و دل‌خوشیِ مردم براشون بیش‌تر مهم بود. ای کاش...

مهدیِ پاک‌دل مثِ اسمِ فامیل‌ش انسانِ محترم و دوست‌داشتنی‌ای به‌نظر می‌رسه. توی یکی‌دوساعتِ گذشته سری به گالریِ عکس‌ها و طرح‌های گرافیکی‌ش زدم. عکس‌نوشت‌هاش نشون می‌داد دلِ مهربون و خوش‌فهم‌ی داره و ازین بابت خیلی خوش‌حال‌م.

بازیِ خوبِ مهدی توی سریالِ نه چندان خوش‌ساختِ ستایش این رو به من متذکر شد که برای «خوب بودن» لازم نیست جزئی از یک کُلِ خوب باشی، بل‌که می‌تونی تنها جزءِ خوبِ یک کُل باشی. این‌که توی هر کسوت و نقشی که هستیم، بتونیم به‌ترین‌ش باشیم. این البته کارِ مهم و بزرگ و سختیه، ولی همه‌مون خوب می‌دونیم که محال نیست.

چندروزِ پیش، «سافیا» بودم. دفترِ «مجیدِ زارع» گرافیستِ خوش‌فکر و دوستِ محترم‌م. مجید می‌گفت محمد، اگه کاری و پروژه‌ای رو قبول می‌کنیم و در عوض‌ش مزدی رو دریافت می‌کنیم، باید براش «زحمت» بکشیم. نباید کم‌کاری کنیم. خودِ مجید هم انصافاً نمونه‌ی بارزِ کسیه که برای کارش زحمت‌ها می‌کشه. حرف‌ش خیلی درست بود و به‌ دل‌م نشست و یه‌جورایی تلنگر بود برام. کاش‌کی بتونم بفهم‌م این حرف رو...

از خوش‌حالی‌هام می‌گفتم و از دل‌خوشی‌هام. از پیدا کردنِ دلیل‌های خوبِ خدا. آدم‌های دوست‌داشتنی و عزیزِ دور و برم. دوست داشتم می‌تونستم اسمِ تک‌تک‌شونو این‌جا تایپ کنم و بگم که چه‌را دوست‌شون دارم. حیف که نه مجال‌ش هست و نه شاید صلاح‌ش...

خدایا؛

خدای خوبِ دلیل‌ساز. خدای خوبی‌ساز. خدای خوش‌دلی‌ها و خوش‌حالی‌ها و شادی‌ها. تو بزرگ‌ترین بهانه‌می برای «بودن». اولِ اول و آخرِ آخرِ هر خوب و خوبی‌ای نشونه‌های حضورِ توئه که دل‌گرم و دل‌خوش‌م می‌کنه به تماشا و به ادامه‌ی راه. تویی که دلیلِ هر اتفاقِ خوش‌آیندی، تویی که نازِ نفس‌ت رو می‌دَمی به روحِ هر چیزِ خوب و زیبایی؛ با تو از خوب‌هات می‌گم. از خوبیِ خوب‌هات می‌نویسم و شُکرت می‌کنم به بودن‌شون و به خلقت‌شون. به راه‌ی که رفتن و می‌رن و تو راه‌نماشونی.

من، منِ همیشه‌مردود. منِ ذخیره‌نشینِ بازنده‌ی نابلدت. منِ بی‌هیچ‌چیِ به تو اُمیدوار رو هم می‌تونی هدایت کنی؟ می‌تونی دست‌مو بگیری و شبیهِ خوب‌هات کنی؟ می‌تونی از اینی که هستم تغییرم بدی؟ می‌تونی کمک‌م کنی سعی کنم عوض شم؟

خدای خوب‌م؛ بهانه‌هام رو بهم برگردون. بهانه‌های روزهای خوب و شیرینِ کلاس‌های نقاشی‌م رو. می‌خوام به چشم‌های قشنگ‌ت بیام، دریاب‌م...

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دارم یه کتابی می‌خونم از «رامین جهان‌بگلو» به نامِ «ذهنِ زمستانی».‏ انتشاراتِ «نِی» چاپ‌ش کرده و حدودِ ٢٠٠ صفحه‌ست. کتاب قالبی نصیحت‌گونه داره و نگاهی تأملاتی به زنده‌گی در جهانِ ناپای‌دار. متأسفانه نویسنده تو بعضی از نکته‌ها و نصیحت‌هاش سر و تهِ حکماتِ نهج‌البلاغه رو به هم دوخته و اون‌ها رو به اسمِ خودش تموم کرده. واقعاً متأسف شدم از این اتفاق. این کپی‌برداری این‌قدر ناشیانه انجام شده که نمی‌شه هیچ‌جوری از کنارش گذشت. ادب، ادبِ امیرالمؤمنینه و کلماتی که استفاده شده هم کلماتِ خاصِ ایشون‌ند. برای انتشاراتِ نی احترامِ زیادی قائل‌م اما این سهو خیلی قابلِ پذیرش نیست.

 

نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

افتاد از چشم‌م بهشت، بی‌رنگ شد سیب و زمین
در من هبوطی تازه شد، هم‌رنگِ چشمان‌ت همین
نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |