گفتن

گفتن

λεγειν

زمینِ دیگر (Another Earth) | مایک کهیل:


فیلمی متوسط‌به‌پایین در ژانرِ درام که ناخنکی به علمی-تخیّلی هم می‌زند. فیلمْ قصّه‌ی دخترِ نوجوانِ باهوشی‌ست که رشته‌اش نجوم است و بورسِ ام.آی.تی.‌ می‌شود. شبی بعد از یک مهمانی، درحالی‌که در حالتِ مستی راننده‌گی می‌کرده با یک ماشین تصادف می‌کند و باعثِ مرگِ کودک و هم‌سرِ باردارِ یک استادِ موسیقیِ دانش‌گاهِ یال می‌شود. دستِ بر قضاء هم‌آن شب یک زمینِ دیگر در آسمانِ زمین دیده شده است و هم‌این مسئله هم در تصادفِ او دخیل بوده چون حواسِ او را به آسمان پرت کرده. در ادامه‌ی فیلم دختر را می‌بینیم که بعد از سه-چهارسال از زندان آزاد شده و رفتارِ خانواده با او سرد است. دچارِ افسرده‌گی می‌شود و در سال‌گردِ حادثه تصمیم می‌گیرد جایی در هم‌آن حوالی خودکشی کند که ناموفق می‌ماند. بعدتر سعی می‌کند در قالبِ خدمت‌کار واردِ خانه و زنده‌گیِ مردی که با او تصادف کرده بود بشود و به‌نوعی گذشته را جبران کند و... فیلم خطِ سیرِ منسجم و یک‌دستی را طی نمی‌کند و نمی‌تواند روی یک موضوعِ واحد تمرکز کند و خیلی خام‌دستانه فضاهایش تعویض می‌شوند. کسی را به دیدن‌ش توصیه نمی‌کنم. نقدهایی راجع‌به این فیلم: + و + و +.
---

نیمه‌شب در پاریس (Midnight in Paris) | وودی آلن:


آی.ام.دی.بی. می‌گوید فیلمی در ژانرهای کمدی، فانتزی و عاشقانه؛ من البته دوست دارم ژانرِ من‌درآوردی‌ای هم به این دسته‌بندی اضافه کنم. چیزی در مایه‌های «ادای دِین به نویسنده‌گان و هنرمندانِ قرنِ 19» و البته از کارگردانی که وودی آلن است! فیلمْ موضوعِ مهیّجی دارد. یک فیلم‌نامه‌نویسِ هالی‌وودیِ ناموفق که آرزوی نویسنده‌گی در سر می‌پروراند، با نام‌زد و خانواده‌ی نام‌زدش برای تفریح و خرید به پاریس سفر می‌کنند. تفریحات و علاقه‌مندی‌های نام‌زدش او را راضی نمی‌کند و به نوعی از بقیه جدا می‌افتد. در یکی از نیمه‌شب‌ها که از بقیه جدا شده و زده به کوچه‌های قدیمیِ شهر، گُم می‌شود و می‌رود به قرنِ 19. بعد به‌صورتی هیجان‌انگیز و رؤیایی با مشاهیرِ ادب و هنرِ آن روزگار هم‌قهوه و مجلس می‌شود. از فیتزجرالد بگیر تا پیکاسو و همینگوی و...

به‌ترین سکانس‌های فیلم از نظرِ من هم‌این بخش‌های مواجهه‌ی شخصیتِ اصلیِ فیلم با مشاهیرِ نویسنده‌گی‌ست و نصیحت‌های آنان به او برای نویسنده‌ی به‌تری‌ شدن. مخصوصا صحبت‌های همینگوی که لحنی عتابی و طنزگونه هم دارد خیلی جذاب از آب درآمده. فیلمِ خوش‌مفهوم و خاصّه‌پسندی‌ست و به دردِ عاشقانِ ادبیات می‌خورد. دیدن‌ش را به اهالیِ داستان حتما توصیه می‌کنم. نقدها: + و + و + و + و +.
---

خدمت‌کار (The Help) | تِیت تی‌لر:


درامی طولانی راجع‌به بخشی از تاریخِ امریکا. قصه‌ی دخترِ جوانِ تازه فارغ‌التحصیل‌شده‌ای‌ که تصمیم می‌گیرد مشکلاتِ پرستاران (یا خدمت‌کاران) سیاه‌پوستِ آن‌روزِ جامعه‌اش را در جراید انعکاس دهد. باتوجه به انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ امریکا و سیاه‌پوست‌بودنِ اوباما، احتمالِ سفارشی‌بودنِ این فیلم زیاد است. انگارکن وزارتِ ارشادِ امریکا از این فیلم حمایت کرده. فیلمْ علی‌رغمِ طولانی‌بودن‌ش بس‌یار خوش‌ساخت است و تأثیرگذار و جایزه‌های خوبی هم در گلدن‌گلوب و باقیِ جایزه‌ها بُرده و در بخش‌هایی نام‌زدِ اسکار هم هست. دیدن‌ش را به پُرحوصله‌ها و خانواده‌ها توصیه می‌کنم. نقد: +.
---

بدهی/ گروه (The Debt) | جان مَدِن:


فیلمی به سفارشِ موساد و سینمای صهیونیزم. بدساخت و با فیلم‌نامه‌ای کم‌کشش و ضعیف. تبلیغاتی. دیدن‌ش را به کسی توصیه نمی‌کنم. مرگ بر اسرائیل!!
---

معلّمِ بد (Bad Teacher) | جِیک کَسْدِن:

کمدی‌ای در موضوعِ سبکِ زنده‌گیِ امریکایی که به روابطِ ممکن و موجود در یک مدرسه می‌پردازد. شاید هم تلاشِ کمرون دیاز برای در بورس ماندن! ضعیف. دیدن‌ش را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم.
---

ساق‌دوش‌ها (Bridesmaids) | پال فیگ:


باز هم فیلمی با موضوعِ سبکِ زنده‌گیِ امریکایی. هیچ ربطی به ما و فرهنگِ ما ندارد. خسته‌کننده و ضعیف که نمی‌دانم چه‌را بی‌خودی نام‌زدش می‌کنند در جوایز. دیدن‌ش را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم. ضمنا مدتی‌ست که فیلم‌های امریکایی به‌شدت روی موضوعِ ساق‌دوش‌ها و سبکِ ازدواجِ خودشان تبلیغات می‌کنند. مراقب باشیم راه‌رفتنِ خودمان یادمان نرود...
---

آتش (Incendies) | دنیس ویلِنیو:


درامی با موضوعی جگرخراش و تا حدودی با مصارفِ تبلیغی که علیهِ عرب‌هاست. فیلمِ خیلی تلخی‌ست و البته ذیلِ هدفِ خودش خوب ساخته شده. دیدن‌ش را به اهلِ نقد توصیه می‌کنم.
---

درختِ زنده‌گی (The Tree of Life) | ترنس ملیک:


فیلمی طولانی با موضوعی سرّی که انگار تا در ذهنِ کارگردان و نویسنده‌اش نباشی نمی‌توانی دریابی‌اش. نیم‌ساعتِ اولِ فیلم علمی-پژوهشی، موزیکال، انیمیشن، تناسخ و از این‌جور بازی‌هاست. از بعدش که تازه واردِ فضای اصلیِ فیلم می‌شود اما قصه دیگرگون می‌شود. از آن فیلم‌هاست که کیفیتِ ساخت‌ش به محتوایش می‌چربد. یک‌جورهایی فُرم‌گراست و البته حالتِ سینوسی و تناوبی دارد. یعنی یک‌جاهایی بیش‌تر هنرمندی‌های تصویری‌ست و یک‌جاهایی ظرافت‌های بازی. فیلمِ خیلی خوش‌ساخت و رنگ و لعابی‌ست و از دیدن‌ش لذت خواهید بُرد. برد پیت خیلی خوب بازی کرده و بازیِ بقیه‌ی بازی‌گرها هم خوب است. ظاهرا بخشی از تاریخِ امریکا را روایت می‌کند و در کنارش موضوعی فلسفی را هم پی می‌گیرد. حداقل یک‌بار دیدن‌ش را به همه توصیه می‌کنم. نقدها: + و + و + و + و + و + و +.
---

راندن (Drive) | نیکولاس وایندینگ رِفْنْ:


یک‌چیزی در مایه‌های سین‌سیتی. رخوت‌انگیز و اعصاب‌خوردکن و البته با ریتمی آرام مثلِ راننده‌گی در شب. چیزی ازش نفهمیدم. دیدن‌ش را به علاقه‌مندانِ سین‌سیتی توصیه می‌کنم. البته از انصاف نباید گذشت؛ فیلمِ در نوعِ خودش بامزّه‌ای‌ست. راندن را در هم‌آن سبدی می‌گذارم که نیمه‌شب در پاریس را. این‌جور فیلم‌ها یک‌جور ادای دین هستند به یک حوزه‌ی خاص و احتمالا زاییده‌ی عشقِ کارگردان به آن تخصص و حوزه.
---

پناه (Take Shelter) | جِف نیکول‌ز:


فیلمی اعصاب‌خوردکن با انتخابِ بازی‌گرانی به نظرِ من بد و پایانی فاجعه‌انگیز. قصه‌ی مردی‌ست که چندشبی کابوسِ باریدنِ بارانی چرب (شبیه به روغنِ ماشین) و طوفان می‌بیند و در عالَمِ بیداری فکر می‌کند که واقعا هم قرار است طوفانی سهم‌گین بیاید و شروع می‌کند به احیاءِ پناه‌گاهِ قدیمیِ خانه‌اش. دار و ندارش را برای ساختنِ پناه‌گاه می‌بازد و این کارِ او باعث می‌شود کم‌کم، شغل‌، موقعیتِ اجتماعی، رفیق و هم‌سرش را از دست بدهد و زنده‌گی‌اش در معرضِ از هم پاشیده‌گی قرار بگیرد. در نهایتِ فیلم، وقتی این مرد باور کرده که روانی‌ست و باید دست از واهمه‌اش بردارد و با هم‌سر و کودک‌ش به ویلای کنارِ دریا برود برای تفریح، می‌بینیم که از دور نشانه‌های طوفانِ مهیبِ خواب‌های او نمایان می‌شود و فیلم تمام می‌شود. دیدن‌ش را به علاقه‌مندانِ قصه‌های دروغکی و غیرِواقعی توصیه می‌کنم.
---

در جست‌وجوی عدالت (Seeking Justice) | راجر دانلدسِن:


درامی خوب با مایه‌های اکشنِ تعقیب و گریز و موضوعی کارآگاهی. این‌که فیلمِ نسبتا خوبی‌ست البته هیچ ربطی به این‌که نیکولاس کیج (شخصیتِ اصلیِ فیلم) بازی‌گرِ موردِ علاقه‌ی من است ندارد. دیدن‌ش را به همه توصیه می‌کنم و البته بچه‌های زیرِ 15سال نه.
---

یک روشِ خطرناک (A Dangerous Method) | دیوید کراننبرگ:


فیلمی راجع‌به موضوعِ روان‌درمان‌گری و یک‌جورهایی تاریخِ روان‌شناسی که به زنده‌گی و روابطِ چهارروان‌شناسِ مشهور و شیوه‌های آن‌ها در مواجه با بیمارانِ روانی و با تمرکز روی مسئله‌ی روابطِ جنسی می‌پردازد و البته با انتخابِ بخشی از زنده‌گیِ یکی از آن‌ها (یانگ). فیلمْ به صورتِ مشخص مصارفِ تبلیغاتی و سیاسی هم دارد و با نگاهِ مظلوم‌نمایانه و خودمثبت‌جلوه‌دهیِ یهودیان ساخته شده. چهار روان‌شناسی که در فیلم می‌بینیم به ترتیبِ میزانِ پرداخت این‌ها هستند: کارلْ گوستاو یانگ، سابینا اسپایلرین، زیگماند فروید و اتو گراس. دیدن‌ش را به علاقه‌مندانِ تاریخِ تفکر و روان‌شناسی توصیه می‌کنم. بازیِ بازی‌گران خیلی خوب است و خطِ سیرِ داستان هم پُرکشش و جذاب است و علی‌رغمِ بیوگرافی بودنِ ژانرِ اصلیِ فیلم، می‌تواند مخاطب را پای فیلم نگه دارد.
---

برف روی شیروانیِ داغ | محمدهادی کریمی:


یک فیلم با فیلم‌نامه‌ای نسبتا قوی و خوب از دکترمحمدهادیِ کریمی. برآیندِ بازیِ بازی‌گرها البته متوسط است اما فرّخِ نعمتی و شهاب حسینی خیلی خوب بازی کرده‌اند. داستانِ فیلم روایتِ شاعرِ مشهوری‌ست که از ابتدای فیلم دیگر در قیدِ حیات نیست و بعد از یک‌دوره‌ی درد و انزوا و بیماری، در خانه‌اش مُرده و شاگردان‌ش در خانه‌ی او جمع شده‌اند و ظاهرا هرکس بیش‌تر به فکرِ خودش است تا او. آقای شاعرِ فیلم به شدت آدم را یادِ مرحوم امین‌پور می‌اندازد. چون اهلِ دیالیز است و شخصیتِ سیاسی-اجتماعیِ مستقلّی دارد و تنهاست. البته این شباهت خیلی عمیق نیست، چون کتاب‌های قیصر بدونِ منع چاپ شده و می‌شود و... دوست دارم قصه‌اش را بیش‌تر از این لو ندهم (اگر چیزی دیگر مانده باشد!). بروید دی.وی.دی.‌ش را بخرید و ببینید.

از نقاطِ مثبتِ دیگرِ فیلم که هم‌آن ابتدا خیلی جذب‌م کرد تیتراژِ خوب‌ش بود ساخته‌ی آقای احسان شیبانی. تصویرِ باریدنِ برف در شب از بالا روی دوربین و لابه‌لایش آمدنِ اسامی خیلی ایده‌ی خوبی بود. اشعار و جملاتِ خیلی خوبی هم در فیلم از زبانِ شاعر (در خاطراتِ شاگردان‌ش) می‌شنویم که در تیتراژِ پایانی اشاره شده همه نوشته‌ی کارگردان و نویسنده‌ی فیلم یعنی آقای کریمی‌ست که جای مسرّت و خوش‌حالی دارد. به عنوانِ یک پی‌گیرِ شعر و ادبیات می‌توانم بگویم بعضی‌شان فوق‌العاده بودند.
---

مرهم | علی‌رضا داوودنژاد:


ضعیف و وقت‌تلف‌کن با موضوعی که مشکلِ قشرِ کوچکی از جامعه‌ست اما آن‌قدر در سینما بزرگ‌ش می‌کنند که بشود موضوعِ اصلیِ جامعه. ماجرای دختری‌ست که از خانه فرار کرده و اهلِ رپ و پارتی و این حرف‌هاست و معتاد می‌شود و... دیالوگ‌ها و فضا و احوالِ فیلم اساسا از بیخ و بن عفت را کنار گذاشته و به سمتِ صراحت و عدمِ حیاء پیش رفته. واقعا تعجب می‌کنم این فیلم چه‌طور مجوز گرفته و فراتر از آن خانمِ طنازِ طباطبایی حاضر شده بازی‌اش کند. البته ایشان ظاهرا رپ و موسیقی‌ِ زیرزمینی از علائق‌ش است چون در تهران طهران هم مشابهِ هم‌این نقش را بازی می‌کرد. دیدن‌ش را به هیچ‌کس توصیه نمی‌کنم!
---

آقایوسف | دکترعلی رفیعی:


فیلمی خوش‌ساخت با موضوعی جذاب که فیلم‌نامه‌ای ضعیف دارد و پایانی اسف‌ناک. یک‌سومِ ابتداییِ فیلم با بازیِ هنرمندانه و زیرِپوستیِ مهدی هاشمی بس‌یار جذاب و خواستنی از کار درآمده اما درست از جایی که قصه واردِ چالشِ اصلی می‌شود فیلم‌نامه دچارِ اُفت می‌شود و امیدواری (نسبت به کیفیتِ فیلم) جایش را به ناامیدی می‌دهد و تا آخرِ فیلم هم دیگر خوب نمی‌شود. خیلی دیدن ندارد.
---

سیزده59 | سامان سالور:

فیلمْ قصه‌ی یکی از فرماندهانِ جنگ را نشان می‌دهد که بعد از کشته‌شدنِ اکثرِ نیروهایش در خلالِ یک عملیات، با موج و ترکش‌های یک موشک به کُما می‌رود. بعد به مدتِ بیش‌تر از 20سال جامپینگ می‌شویم و تقّلاهای دخترِ او برای این‌که دست‌گاه‌ها را از پدرش قطع نکنند دیده می‌شود. متأسفانه شخصیت‌ها و مواجهاتِ آدم‌ها با هم خیلی شبیه به فیلم‌های دیگر است و کلیشه‌ای‌ست. از اشک‌های دخترِ فرمانده مقابلِ قطعِ اُمیدهای پزشکِ بی‌ایمانِ اهریمنی گرفته تا پزشکِ باایمانِ مهربان و تا رفیقِ پدر که نقشِ عموی حامیِ دختر را بازی می‌کند و تا خاطرخواه‌های دختر که یکی بی‌کار و بی‌پول است و طبعا میلِ دختر به او بیش‌تر است و دیگری باکار و باپول و احمق و...

این تکرار محدود به پرسوناژها نمی‌شود و متأسفانه در انتخابِ بازی‌گران هم بس‌یار نمود دارد. به‌طورِ مثال پرویز پرستویی و فرهاد اصلانی در پاداشِ سکوت هم تعاملِ مشابه‌ای داشته‌اند، صابرِ ابر مثلِ دایره‌زنگی در این‌جا هم نصّابِ ماه‌واره‌ست، مهران احمدی نقشِ ارژنگ امیرسلیمانی در اخراجی‌ها را صِرفا کمی به‌تر بازی می‌کند و حضورِ علی‌رضا اوسیوند با هم‌آن دأبِ لاتی و کُلا «تبعیدی»بودنِ شهرتِ گردانی که پرستویی فرمانده‌اش است و حضورِ یک ارمنی در گردان و...

واقعا کارگردانِ این فیلم با خودش چه فکری کرده که رفته از اخراجی‌ها هم پرسوناژ کپی کرده؟ اخراجی‌هایی که خودش ملغمه‌ای بود از فیلم‌های دیگر... دیدن‌ش را به علاقه‌مندانِ سطحیِ سینمای جنگ توصیه می‌کنم!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با بغض‌های رسوب‌کرده در گلویم چه کنم؟
                وقتی باران‌ها اقیانوس را به رودخانه برنمی‌گردانند.

با کدام اُمید به تو فکر کنم؟
وقتی الفباهای جهان از ساختنِ کلماتی درخورِ وصف‌ت عاجزند.

پُشتِ کدام پنجره به تماشایت بنشینم،
                                   قربانیِ رشکِ ابرها نشود زیبایی‌ات؟

دوست‌داشتن رنج است،
              رنجِ پیمودنِ راه‌های نرفته؛

زیباست،
        مثلِ بازگشتنِ پرنده‌گان به درخت‌ها.

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صبح‌به‌صبح چهل دقیقه مانده به اذان، به مدتِ 5 دقیقه شروع می‌کند به خواندن. البته روزهای باران و طوفان نشنیده‌ام بخواند یا شاید هم می‌خواند و صدایش به گوشِ من نمی‌رسد. مشخصا اما وقتی که هوا خوب است، حالِ او هم مثلِ همه‌ی خلائقِ خدا به‌تر است و میلِ به خواندن‌ش هم بیش‌تر.

نسبت به خروس‌ها که بی‌محل هم می‌خوانند و اصلا اعتباری به ساعاتِ خواندن‌شان نیست و دوی نیمه‌شب هم اگر ویرشان بگیرد می‌زنند زیرِ صدا، بلبل واقعا موجودِ لطیف، دوست‌داشتنی، وقت‌شناس و متمدّنی‌ست از این جهت. طراوت و شادابی‌ای که در صدای بلبل هست، در هیچ ملودی و موسیقیِ مصنوعی‌ای نیست.

هیچ‌وقت آدمِ با زنگِ ساعت بیدارشدن نبوده‌ام. یعنی نه‌ این‌که این تجربه‌ی همه‌گانی را نداشته باشم که برعکس، بس‌یاربار بوده که با زنگ و الارم و اسنوز بیدار شده‌ام. آن‌وقت‌ها که کوچک‌تر بودم و از این ساعت‌های تویین-بِلی بود، با آن‌ها و بعدتر که هی بزرگ‌تر شدیم و ساعت‌ها آب رفتند و کوچک شدند هم باز با انواعِ دیگرشان و تا حالا و انواعِ موسیقی‌هایی که می‌شود تنظیم کرد برای الارمِ گوشی.

اما با همه‌ی این احوال، هیچ‌وقت آدمی نبوده‌ام که با صدای زنگِ ساعت چست و چالاک از جایم بپّرم و احساس کنم ام‌روز می‌توانم دنیا را تغییر دهم. حتا اگر به قاعده و اندازه هم خوابیده باشم و به قولِ معروف خواب‌م کامل شده باشد، باز هم صدای ساعت یک‌جور حرفِ زور است برایم و دل‌م می‌خواهد از لجِ او هم که شده تمرّد کنم و قدرِ غلتی هم شده بی‌محلّی کنم بهش. اساسا فلسفه‌ی اسنوز یعنی هم‌این. یعنی بزن به درِ بی‌خیالی تا جان‌ش بالا بیاید.

صدای بلبل امّا از لونِ دیگری‌ست. اگر تمامِ شب را هم بیدار بوده باشم، باز هم شنیدنِ صدای بلبل برایم هم‌معنیِ شروعِ روز با به‌ترین احوال و خوش‌ترینِ حالات است. دل‌م می‌خواهد بروم نانِ تازه بگیرم برای صبحانه و هی گمان کنم ام‌روز قرار است یک اتفاقِ خوبی بیفتد و ام‌روز، روزی‌ست برای به انجام رساندنِ کارهای نکرده و نصفه‌مانده‌ی گذشته. صدای بلبل برای من مساوی‌ست با یک‌جور احوالِ بهاری. کأنه شرطی شده‌ باشم؛ این صدا می‌بَرَدَم به اردی‌بهشت و خرداد و هم‌آن طراوت و احساس را در من ایجاد می‌کند. خیلی زیرِپوستی و به قولِ صائب سَبُک‌روح.

پی‌نوشت: این مطلب خیلی نتیجه‌گیری و این‌ها ندارد؛ صِرفا بیانِ تجربه‌ای‌ست.
* «عنوان» را از صائب وام گرفته‌ام.

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از سال‌های هبوط‌م نپرس؛
به‌جز عادت و اندوه و دل‌تنگی،‏
عهدهایی بس‌یار شکسته‌شده
،و باران‌هایی بی‌هنگام، گوشه‌ی چشمان‌م
چیزی برای آن‌روز
-*«‏-که «شاید نزدیک باشد-
ندارم...‏

قُل عسی أن یکونَ قریبا...‏ *
نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از سال‌های مدرسه -دومِ راه‌نمایی بود به‌گمان‌م-
ادامه‌ی باران‌ها را به خانه آوردم؛
حالا سال‌هاست چشمان‌م
شکننده و ابری‌ست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پایانِ خوابِ سال‌های هبوط‌م کاش
گرمای اصابتِ گلوله‌ای باشد بر سینه‌ام؛
بی‌نام و یاد و پلاک
در دفاع از مَردُم و وطن‌م.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای فرار از موسیقی‌بازی‌های کلیشه‌ای و بی‌کیفیتِ صداوسیما در روزِ پیروزیِ انقلاب، پناه بردم به مرورِ صفحاتی از کتابِ «جانستانِ کابلستان» که در قرائت‌های پیشین نتوانسته بودم خیلی درک‌ش کنم. این‌بار اما با ذهنیتی پرسش‌گر ناشی از خواندنِ مقاله‌ی «پشتِ پرده‌ی ترورِ اسلامی چیست؟» این سطور را خواندم و عجیب پاسخِ شبهاتی‌ بود که بعد از خواندنِ آن مقاله می‌توانست در ذهنِ یک آدمِ ناآشنا با انقلاب ایجاد شود. به‌تر دیدم حالا که هم سال‌گردِ پیروزیِ انقلاب است و هم خودم اهمیتِ این حرف‌ها را احتمالا فهمیده‌ام، چندخطی از کتاب را در وب‌لاگ بنویسم تا شاید به دردِ خواننده‌گان بخورد. کتاب را اگر فرصت کردید بخرید و بخوانید. انتشاراتِ افق، (حدودا) 6هزارتومان و رضا امیرخانی مشخصاتِ نشر هستند.

«وهابیت، آموزه‌های مدارسِ دیوبندی و آن‌چه ملامحمدعمر را می‌سازد، ریشه در سنت دارد، اما القاعده، رفتارهای کورِ تروریستی، استفاده از تکنولوژی روزآمد برای اهدافِ ناجوان‌مردانه‌ و آن‌چه اسامه‌بن‌لادن را می‌سازد (آن زمانی که کتاب نوشته شده هنوز فیلمِ کشتنِ بن‌لادن ساخته نشده بوده!)، ریشه در مدرنیته دارد. این دوگانه‌گی چه‌گونه آینده‌ای را برای این جنبش رقم خواهد زد؟
اتفاقا با آن‌چه ریشه در مدرنیته دارد، مذاکره و مجادله و حتا مخاصمه، راحت است و سهل. گرفتاری در مباحثه‌ی با طالبِ دیوبندی و وهابی است که دل در گروِ سنتِ ناپسندیده‌ی خود دارد.
سال‌هاست که مطمئن‌م ما بایستی تفاوتِ سیدحسن نصرالله را با اسامه بن لادن برای جهانیان شرح دهیم. و همین یعنی تفاوتِ ما با ایشان؛ تفاوتِ پی‌روانِ ولایتِ فقیه با پی‌روانِ القاعده.
آیا ما نیز گرفتارِ همین مشکل هستیم؟ ریشه در سنت‌های غیرعقلانی و تنه در دنیای مدرن؟ ریشه در عقایدِ شریعت‌محورِ سنتی و تنه در کشاکشِ حکم‌رانی در دنیای مدرن؟
من هرگز انقلابِ اسلامی را پدیده‌ای سنتی یا حتا سنت‌گرا نمی‌دانم. انقلابِ اسلامی ایران، یک پدیده‌ی عمیقا مدرن است. و برای همین این دوگانه‌گی در ذاتِ انقلابِ اسلامی وجود ندارد و باز به همین دلیلِ مدرن بودنِ انقلابِ اسلامی، اساسا پروتستانیزمِ شیعی بی‌معنا است. (کاملا به خلافِ نظرِ موافقانِ افراطی که انقلاب را بازگشت به سنت می‌نامند و عملا راه را برای مخالفانِ افراطی طرف‌دارِ پروتستانیزمِ شیعی هم‌وار می‌کنند.)
امام خمینی، چرا پدیده‌ای به نامِ جمهوری اسلامی را طرح می‌کند؟ و در چه شرایطی آن را مطرح می‌کند؟ آیا می‌توان پذیرفت که هیچ عالمِ شیعی تقربی به موضوعِ حکومتِ دینی نداشته است؟
به گمانِ من، در حکومتِ سنتی، ذاتِ حکومت، ممزوج است با رفتارهایی خشن. مصلحت حکم می‌کند که سلطان چشم در بیاورد و گوش ببرد و شانه سوراخ کند تا عین باشد و سمع باشد و ذوالاکتاف. سلطان چاره‌ای ندارد تا برای گرفتنِ خراج، از اخلاقیات بکاهد و بر مبلغ افزاید. و در این میان، عالمِ دینی، شیرین‌عقل نیست که دین را پی‌وند بزند به چنین سلطنتِ وحشیانه‌ای. پس کارِ قیصر را به قیصر وا می‌گذارند و همین که گاه‌گاهی برای دنیا و آخرتِ بنده‌گان کاری کنند، می‌شود اهمِ تکالیفِ اجتماعی! کار که خیلی گره بخورد، دستِ اجانب که خیلی رو شود، تحریمِ تنباکو و فتوای جهاد و از این دست می‌شود بالاترین قسمتِ اجتماعی فقه.
اما حضرتِ امام سید روح‌الله خمینی، که از نوجوانی گرفتارِ صحنِ مجلس شورای ملی می‌شود و مدرس و بعدتر کاشانی را تجربه می‌کند، ره‌یافتی دیگرگون می‌یابد. وی کشف می‌کند در دنیای مدرن، امکانِ وقوعِ حکومتِ دینی را. پس، حکومتِ دینی ما چیزی است پس از رنسانس در جانِ روحانیت و نه پیش از آن. و همین باعث می‌شود تا امام، عمر بگذارد برای براندازی سلطنت. به خلافِ علمای ماضی و حتا روشن‌فکران که هیچ‌کدام طرحی خارج از سلطنت، دستِ بالا سلطنتِ مشروطه در ذهن نداشتند. پس انقلابِ اسلامی ایران، اساسا پدیده‌ای است مدرن و در دنیای مدرن معنا می‌یابد. فقط کمی بیاندیشیم که چرا امام خمینی بعد از تبعیدِ عراق و دوره‌ی نهضت‌سازی، به گزینه‌ی پاریس -‌در مقابلِ گزینه‌های شرقی- برای ادامه‌ی تبعید اعتراض نمی‌کند. کمی بیاندیشیم که چرا امام در نوفل‌لوشاتو، روزی چند ساعت را برای مصاحبه‌های پرشمارش وقت می‌گذارد؟ مگر نه این که رسانه، مهم‌ترین سلاح و سرمایه است در دنیای مدرن؟ ابزارِ او برای مبارزه چیست؟ چرا او با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفت می‌کند و مبارزه‌ی فرهنگی و مردمی را مهم‌ترین راه اسقاطِ سلطنت پهلوی –به عنوانِ کارگزارِ امریکا- می‌داند؟ در زمانِ او نوارِ کاست، به عنوانِ مدیومِ انتقالِ پیام، آیا مدرن‌ترین ابزار نیست؟ به یاد بیاوریم که پیش از انتشارِ نوارهای سخن‌رانی امام، در خانه‌ی بسیاری از متدینان حتا دست‌گاهِ پخش‌وضبطِ‌صوت وجود نداشته است. همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که انقلابِ اسلامی با شناخت اقتضائاتِ دنیای مدرن و استفاده‌ی از آن‌ها به پیروزی می‌رسد... فتامل...»

|بخشی از فصلِ «زائرِ زار و نزارِ مزار» از کتابِ «جانستانِ کابلستان»|

نوشته‌ی رضا امیرخانی

نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواستم با «تو» حرف بزنم
به زبانِ مادری‌ام
با رعایتِ نیم‌فاصله
بی‌شِکْوه و شماتت و شلّاق
شاذ هم نمی‌خواستم باشم.

کلمات‌م عریان و تصویرهایم زنانه نباید می‌شد.
متجسّد و بی‌اصالت و سطحی هم.

شکلِ ترجمه نباید به خودش می‌گرفت؛
غزل و داستان هم نبود و اقتضائاتِ خودش را داشت.

«نوشته‌ی کوتاهِ با نگاهِ شاعرانه‌ی حرف‌های خودم»
همه‌ی مِیلی بود که به از تو گفتن داشتم و تصمیم گرفتم
محمّدِ دینِ آباءام -حافظ و سعدی و صائب-،
در تقویمِ سال‌های هجریِ دفترم باشم.

حالا و در این هبوطی که هستم
این تصمیم را آن‌قدر می‌نویسم،
تا سی‌پاره‌ی بی‌دلی‌ام
به دستِ او که اول و آخرِ مضمون‌های جهان است شکل بگیرد.
مثلِ دانه‌ای که مزه‌ی نور را در خاکِ تیره و خیس هم می‌فهمد
پُرم از رجاء روزهای به‌تری که تقدیرم است...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌تنگیْ
مثلِ باران‌های بی‌هنگامِ بهار،
احساسی از جنسِ «هرلحظه ممکن است رُخ دهد» است.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌من پرنده‌تر بود
                  پر واز کرد و رفت...

پی‌نوشت: من هم مثلِ شمایی که فکر می‌کنی این ترکیب و ایهامِ پرواز را از قیصرِ عزیز وام گرفته‌ام، آن شعرِ «حیرت» را در دستورِ زبانِ عشق خوانده‌ام. موقعِ نوشتنِ این نوشته اما تا جایی که یادم است پیش‌ذهنیتِ وام‌گیرنده‌ای نداشتم. منتها کدام اهلِ نوشتنِ این مُلک می‌تواند جگر کند و بگوید وام‌دارِ عزیزانی چون او نیست؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیرمردی بودم چهل‌ساله
زنده‌گی در جوانی شکست‌م داده بود.

خزرِ بُغض‌هایی به گریه نشسته، چشمان‌م،
و چهره‌ام هَرازِ پُرچروکِ غصّه‌های سال‌های بعد از تو...
خسته بودم و روزی هزاربار در خودم مُرده بودم انگار؛

نخواستی‌ام و آینده‌ام تأویلِ کابوس‌ها شد.

* «عنوان» مصراعی‌ست سروده‌ی فاضل نظری.

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

طرزِ رفتارِ غزالان تابعِ چشمانِ توست
در مجالِ هر تماشا آینه حیرانِ توست

پلک‌هایت را که می‌بندی خزر گِل می‌شود
بی‌قراری‌ کردنِ امواجْ از مژگانِ توست

من غروبِ خسته‌ی سربازِ مرزِ بانه‌ام
‏-محتوای نامه‌هایم دوری و هجرانِ توست‏-

تو کویرِ سبزِ جنگل‌های دریای جنوب
‌جای‌جای نقشه‌ی جغرافیا از آنِ توست

نیستم فرزندِ نوح اما دل‌ت از من پُر است
بندبندِ خاطرات‌م مملو از طوفانِ توست

ای نسیمِ بی‌وفایی که نماندی در بَرَم
چشم‌هایم مثلِ شمعی تا ابد گریانِ توست
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیش‌تر مطلبی نوشته بودم با عنوانِ «فحش‌خورِ معشوق» که نقدِ موجز و ناقصی بود بر مسئله‌ی شماتتِ «معشوق» در برخی از اشعارِ معاصر و در آن اشکال کرده بودم به این نوعِ نگاه (که معشوق را در نثر و شعرمان موردِ تقصیر قرار بدهیم) و به‌ عنوانِ نمونه‌های متکامل و عالی از حافظ و برخی دیگر از شعراء دیروز و امروز مثال‌هایی ذکر کرده‌بودم.

بعد از گذشتِ چندماه از نوشتنِ آن مطلب، هنوز این موضوع رهایم نکرده و وجوهِ دیگری از آن در ذهن‌م بسط پیدا کرده و دغدغه‌ام شده. به‌نظرم آن اتفاق (مقصّردانستنِ معشوق در شعر) مولودِ جهان‌بینیِ «انفعال» است. اما منظور از جهان‌بینیِ انفعال (که از خودم درآورده‌ام) یعنی چه؟ بگذارید با یک مثال توضیح دهم. چندشبِ پیش یکی از دوستان‌م تماس گرفت و راجع‌به خرابیِ کامپیوترش بعد از تعمیرِ پاور گفت. اولین سوالی که از او کردم نشانه‌های بالینی و ظاهریِ این خرابی بود. نشانه‌ها را گفت و ذهنِ من بلافاصله شروع کرد به گشتن در دانسته‌های قدیم‌ش و این نشانه‌ها را با تجربیاتِ مشابه مقایسه کرد. به او گفتم «احتمالا» (با توجه به مشخصاتی که می‌گویی) مشکلِ کامپیوترت سخت‌افزاری‌ باشد و گیرِ کار «احتمالا» این‌جاست و باید این‌کار را بکنی و درنهایت شخصی که به سخت‌افزار وارد است را بیاوری تا مشکل‌ت را «حضوری» تشخیص دهد و بعد از «عیب‌یابیِ دقیق و درست» احیانا «اگر لازم بود» تعمیر کند و...

دوستانی که با کامپیوترها و مشکلاتِ سخت‌افزاری و نرم‌افزاری آشنایی دارند، معنای عباراتِ داخلِ گیومه را خوب می‌فهمند. کامپیوترها (هرچند که ساخته‌ی دستِ بشرند و با ابزار و برنامه‌نویسیِ محدودی ساخته و مهیا شده‌اند) اما اگر دچارِ مشکل شوند (مخصوصا اگر مشکل نرم‌افزاری باشد) تشخیصِ مشکل خیلی مسئله‌ی الزاما ساده‌ای نیست. البته نه این‌که لاینحل باشد اما اشکالاتِ سیستم‌های کامپیوتری لزوما تجربه‌شده نیستند و این کار را مشکل می‌کند. یعنی ممکن است نوعِ اشکالی که برای شما به‌وجود می‌آید منحصر به شما باشد یا ترکیبی از مشکلاتی باشد که باز عیب‌یابیِ مخصوص به خودش را می‌طلبد. جهان‌بینیِ انفعال یعنی این‌که اگر ویندوز بالا نیامد یا کارکردن در محیطِ ویندوز کُند بود، این عیب را الّا و لابد نشانه‌ای مشخص و محتوم تلقی کنیم و نامِ اشکالی خاص را با قطعیت به آن نسبت دهیم به صِرفِ این‌که نشانه‌ی آن عیب هم شبیه به این‌یکی بوده.

قصدم از مطرح‌کردنِ این مسئله ورود به مباحثِ فاعلیتِ انسان نیست که هم از حوصله‌ی وب‌لاگ خارج است و هم از حیطه‌ی معلومات و سوادِ من بیرون اما نقدِ جهان‌بینیِ انفعال، لاجرم به فاعلیتِ انسان هم ربط پیدا می‌کند. منتها محلِ بحثِ من فاعلیتِ انسان در مقابلِ فاعلیتِ خداوند نیست. موضوعِ نقدِ من فاعلیتِ انسان در مقابلِ انفعالِ انسان است. یعنی این‌که بدانیم انسان کجاها باید خودش را فاعل بداند و کجاها منفعل و حدودِ فاعلیت و انفعال کجاست و چه‌گونه تعریف می‌شود.

حدودِ انفعال

از آن‌جا که همه‌گیِ حدودا 7میلیارد آدمِ روی کره‌ی زمین «انسان» هستیم، ویژه‌گی‌های مشابهِ جسمی و بالینی داریم. علاوه بر آن، نیازهای روحی و روانیِ مشترکی هم داریم که البته شمول و جامعیت‌ش به اندازه‌ی حوائجِ جسمی و بالینی نیست. هرچه از تخمینِ 7میلیارد فاصله بگیریم و با واژه‌ها و ترکیباتی چون «همه‌ی انسان‌ها» و «کره‌ی زمین» و... خداحافظی کنیم و به مرزها و جغرافیاها و نظامات و فرهنگ‌ها نزدیک شویم، مشترکات و متفرقاتِ جدید و مختلفی شکل خواهند گرفت و قواعد و قوانین و تعریف‌ها فرق خواهند کرد و نیازها بازتعریف می‌شوند و نسخه‌ها متعدد.

در دلِ این تفرق و تفاوتِ آراء، بعضی از مدل‌ها و تعریف‌ها کلان‌ند و بعضی دیگر خُرد. بعضی فرهنگ‌ها حالتِ تدافعی و پذیرنده‌گی دارند و بعضی تهاجمی. بعضی آسیب‌زننده‌اند و بعضی دیگر آسیب‌پذیر. بعضی‌ها آرمان‌گرایانه‌اند و از واقعیاتِ جهان و جوامع دور و بعضی دیگر به‌شدت واقعی و ملموس و دست‌یافتنی و نزدیک. بعضی کوتاه‌مدت‌ند و بعضی دیگر بلندمدت و این‌گونه می‌توان گفت که حدودِ انفعالِ ما را فرهنگ‌ها، تعریف‌ها، نظریات، مدل‌ها و روش‌ها تعیین می‌کنند که البته حدودِ فاعلیتِ ما را نیز هم‌این‌ها مشخص می‌کنند و این دو یعنی فاعلیت و انفعال با هم در رابطه‌اند و یک‌دیگر را تنظیم می‌کنند. فاعلیت جلو بیاید، انفعال عقب می‌رود و انفعال زیاد شود، فاعلیت کم.

فاعلیت و انفعال در نظام‌های سکولار (متنزه از دین و ارزش)

آزادی، اولین واژه‌ای‌ست که در ذیلِ مفهومِ یک نظامِ سکولار به ذهنِ انسان متبادر می‌شود و درست هم هست. انسان‌ در یک نظامِ سکولار از شأنی از آزادی برخوردار است که شأنِ کم و کوچکی هم نیست. نظامی که بر پایه‌ی حقوق، سعادتِ دنیا و برابری و تساوی و این‌ها شکل گرفته باشد، حتما از حدّ چشم‌گیری از آزادی هم برخوردار است.

اما این آزادی چیست و چه تعریفی دارد؟ آزادی در یک نظامِ سکولار معمولا تا جایی مجاز است که به حقِ شهروندِ دیگری تجاوز نشود. اما یک نظامِ سکولار گاهی به انسان آزادی می‌دهد که آزاد نباشد. یعنی قواعدی را بپذیرد که آزادی‌های انسانیِ او را سلب می‌کنند. مثلا آزاد باشد به سلامت‌ش لطمه وارد کند. آزاد باشد کاری که خلافِ مصلحتِ خودش است انجام دهد. آزاد باشد از هر راهی (با این خطِ قرمز که از قانون تجاوز نکند) به مقصد و هدف و سعادتِ دنیایش برسد. درواقع فاعلیتِ انسان در یک نظامِ سکولار با انفعالِ اخلاق‌ هم‌راه است و چیزی به اسمِ اخلاق‌مداری فارغ از قانون‌مداری وجود ندارد. فاعلیت در یک نظامِ سکولار در حیطه‌ی ملموسات و محسوسات تعریف می‌شود و موفقیتی موفقیتْ است که «دیده» و «لمس» شود.

کلونیِ نظریاتِ مبتنی بر نگاهِ سکولار در جامعه‌شناسی و اقتصاد است که از تخصیصِ منابعِ محدود به نیازهای نامحدودِ شروع می‌شود تا تحلیل‌های کالایی و نظریاتِ رفتار و مطلوبیت و انحصار و رقابت و کارایی و ترجیحات و آربیتراژ و مباحثِ مرتبط به نظریاتِ ارزش و حداکثرکردنِ سود و منحنی‌های هزینه و رفاه و الگوهای تأمینِ مالی و سرمایه و بهره و روش‌های بودجه‌بندی و شرایطِ عدمِ اطمینان و مستحدثاتِ سهام و بورس و اوراقِ بهادار و انحاء توزیع و وام‌ها و... (در اقتصاد) و می‌رسد به تحلیل‌های جامعه‌شناختی و نظریاتِ فراوان و مختلفِ متفکرینِ تاریخِ تفکرِ اروپا و فلاسفه‌ی قرنِ 19 و به صراحتِ لهجه‌ی کسانی مثلِ ماکیاولی و نیچه که هر نوع حقیقتی جز اراده‌ی معطوف به قدرت و اُبرمنش را رد می‌کرد.

تکنولوژی و صنعت از آن اقتضائات و احتیاجاتِ اجتناب‌ناپذیرِ زنده‌گیِ ام‌روزند و ردکردن‌شان به چوبِ این‌که میوه‌ی درختِ مدرنیته‌اند (حتا اگر باشند)، معقول و منطقی و درست نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم جهان به‌ سرعت و شدت مشغولِ پیش‌رفت‌های تکنولوژیک است و دامنه‌ی ارتباطات آن‌قدر گسترش پیدا کرده که نمی‌شود دیواری دورِ خودمان و تفکرمان بکشیم و هرنوع مواجهه با دیگر تفکرها را ممنوع کنیم.

اما چه شد که به این‌جا رسیدم و این مباحث را پیش کشیدم؟ داشتم راجع‌به جهان‌بینیِ انفعال می‌گفتم و آن را مادرِ نگاهِ شماتتِ معشوق در ادبیات (به عنوانِ یک مثال) می‌خواندم. پس بگذارید با هم‌آن مثالِ خودم پیش بروم. قصه‌ی عشق، همیشه با وصول و عدمِ وصول (شدن یا نشدن) هم‌راه بوده و هست و احتمالا خواهد بود. دنیایی که اپلیکیشن‌های موبایل‌ش قدم‌هایت را هم می‌شمارد تا از تعدادِ آن میزانِ کالریِ صرف‌شده‌ی بدن‌ت را اندازه‌گیری کند و به تبع‌ش سلامتی‌ت را روی یک نمودارِ اندرویدی برایت تحلیل کند اما دنیایی نیست که به‌راحتی عشق به معنای لیلی و مجنون و شیرین و فرهادِ کلمه را توجیه و درک کند.

در دنیای اراده‌های معطوف به قدرت، هر هدفی و مقصدی از راهی محقق می‌شود و اگر قرار باشد راهی برای رسیدن به آن هدف پیدا نشود، اشکال از هدف است و اساسا اوست که باید زیرِ سوال برود. در قواعدِ دنیای نگاهِ نیچه‌ای و ماکیاولی‌ای اول باید عاشق‌بودن را از الگوی «مردانِ مریخی، زنانِ ونوسی» یاد بگیری و بعد که واحدهای جنابِ جان گری را با نمره‌ی عالی پاس کردی، درصورتی که معشوق «بله» نگفت و هم‌راهی نکرد، اگر ذوق و توانِ شاعری داشتی غزلِ پست‌مدرن و سپیدِ معترض بگویی و اگر خیلی اهلِ قرایحِ ادبی و سواد و هنر و کمثلهم نبودی، یک بُطر اچ.دو اس.‌اُ.چهار برداری و نقاشیِ خدا را خراب کنی و یا قرصِ برنج بخوری و خودت را از صحنه‌ی روزگار محو کنی.

جهان‌بینیِ انفعال مبتنی بر نسخه‌ها و پیش‌نویس‌هاست. درست مثلِ آن کاری که ذهنِ من در برابرِ اشکالِ کامپیوترِ دوست‌م کرد. منتها تفاوت این‌جاست که در نظامِ فکریِ سکولار تو آزادانه تصمیم‌ گرفته‌ای که اگر به مشکل برخوردی در تجربه‌های دیگران دنبالِ راهِ حل بگردی و برعکسِ کامپیوترها که هرچند محدود اما باز هم باید مشکلات‌شان را با احتیاط و احتمال حل کرد، قطعا مشکلِ تو هم‌آن مشکلِ کتاب‌های روان‌شناسی و فیلم‌های هالی‌وودی و نظریاتِ فلاسفه‌ست و در چهارچوبی گنجیده‌ای به وسعتِ 7میلیارد آدمِ جهان و از این چهارچوب خارج نیستی و لزومی ندارد سری به آسمان بلند کنی* و بگویی یا مونسی فی وحدتی، یا کهف من لا کهف له، فأفعل بی ما أنت أهله...

این‌جاست که تفاوتِ حافظ و صائب و بقیه‌ی اقران‌شان با بعضی شعرای ام‌روزگار مشخص می‌شود. این دو جهان در «به یک نگه دلِ صدپاره آب می‌گردد» مشترک‌ند، اما جهانِ نیچه‌ای اقتضاء می‌کند در مصراعِ بعد اسیدی، چیزی به صورتِ معشوق پاشیده شود و لابد لیاقتِ عشقِ ما را نداشته و تقصیرِ او بوده که از ما خوشش نیامده و این عشق پانگرفته و... این‌میان صائبِ عزیز اما «ما رأیت إلا جمیلا»یی می‌سراید: «گلِ شکفته به وصلِ گلاب نزدیک است» که یعنی هر چالشی از ناحیه‌‌ی «تو» عینِ فرصت و زیبایی‌ست و هرچه از دوست رسد نیکوست؛ زلزله‌ی 8ریشتر باشد، تیر و موشکِ دشمنِ ظالم باشد، تحریم و تهدید باشد یا هرچیزی.

اما آن نگاهِ واسوخت‌گرایانه‌ی نیچه‌ای اگر عراق 8سال با ما بجنگد و بزرگ‌های جهان حامی‌اش باشند و هواپیماهای فرانسه و موشک‌های آلمان بریزد سرِ رزمنده‌ها و مردمِ ما و اگر یو.اس.اس. وینسنس مسافربریِ ما را با خاک یک‌سان کند و اگر تحریم شویم و بسوزیم و بمیریم و شهیدِ راهِ علم و انرژی بدهیم، باز ما را مقصر می‌داند که بلد نیستیم به امریکا نفت و باج بدهیم تا به ما کاری نداشته باشد!

وقتی مسیرِ تحققِ اهداف، وقتی راهِ رسیدن به مقصد از اهمیتِ ثانویه برخوردار باشد (در خوش‌بینانه‌ترین حالت) و هدف و مقصد و موفقیتْ موضوعیتِ تام داشته باشند، قطعا بله، ما مقصریم که تحریم می‌شویم و علیه‌مان قطع‌نامه صادر می‌کنند.

بگذریم از سیاست؛ معشوق را می‌گفتم و جهان‌بینیِ انفعال را و فاعلیتِ انسان را در نظامِ سکولار. پیش‌نویس‌ها و متدهای تجربه‌‌شده، نسخه‌های فیلم و کتاب‌شده و نظریاتِ انسان‌های قابلِ پیش‌بینیِ آزمایش‌گاهیِ، آدمِ متخطی از شیبِ نمودار را نمی‌پذیرند و متأسفانه آدمی که ذهن‌ش مؤمنِ به نمودار و کتاب و نسخه و پیش‌نویس و متد شد هم، راهِ پیموده‌نشده‌ی عُسرگونه‌ی هزینه بیش‌تر از فایده را نمی‌پذیرد.

جهانِ جدید، ذائقه‌ای برای انسان تعریف کرده از این سنخ و جنس و ابزارش را هم دارد. رسانه‌ها مبلغانِ بی‌چون و چه‌رای این ایدئولوژی‌ند. اما واقعا تا کجا باید منفعل بود؟ موفقیت به هر قیمت از کجا بود که واردِ زنده‌گی‌های ما شد؟ مایی که 8سال نمک‌گیرِ سفره‌ی عند ربّهم یرزقون‌ش بودیم و هر نَفَس‌مان فرصتی بود برای قُرب‌ش، چه شد که میوه‌ی درختِ اراده‌ی معطوف به قدرت به کام‌مان خوش نشست و این‌قدر دور شدیم از این نگاه؟ چه شد که سینه‌زنِ حسین، راهِ روشنِ حسین را نمی‌بیند؟

این‌ها که در زنده‌گی‌های ام‌روز می‌بینیم نشانه‌های خوبی نیستند. هم‌این که نسبت به هم بی‌تفاوت شده‌ایم و فقرِ هم‌سایه را جدّی نمی‌گیریم و شعرهای‌مان رنگ و بوی دیگری گرفته‌اند و مدارس‌مان غیرانتفاعی شده‌اند و خودمان غیرمنصفانه معترض به هرچیزی که ظاهری از عدمِ توفیق درش هست. معترض به مظلوم در حالی که ظلمِ ظالم مثلِ روز روشن است. از آن‌طرف هم هست. برخی ظرف‌های داغ‌تر از مظروف که آماده‌اند سرِ افروغ و پارکِ ملت را یک‌جا بِبُرّند و اجدادِ هرکه نقد کرد را بیاورند جلوی چشم‌ش و بی‌که بدانند مبدأ اس‌ام‌اسی که برای‌شان آمده کدام حسنِ عباسیِ کجای مملکت است، فورواردش می‌کنند هم هستند و غربت این‌جاست که خیلی اوقات عمل و رفتارِ این دو سرِ پاره‌خط میلِ به یک مقصد و مقصود هم می‌کند!

به‌هرحال افراط و تفریط برادرِ هم‌اند و باعثِ ایجادِ هم و منتجِ از یک عامل، یعنی جهل. در چنین فضایی که هیجان طرف‌دارِ بیش‌تری دارد و منطق جای‌ش را به دفاع و حمله‌های ناجوان‌مردانه داده (یعنی جامعه‌ی ما)، آگاهی‌بخشی و تولید و ترویجِ آگاهی وظیفه‌ی همه‌ی عاقل‌ها و روشن‌فکرها و فهمیده‌هاست. این آگاهی‌بخشی قطعا هزینه دارد و شهید و اسیر و مجروح هم می‌دهد اما چاره‌ای نیست. یکی از قِسم‌های جهاد است دیگر، باید پایش ایستاد.

امیدوارم افراط و تفریط در قضاوت و مهم‌تر از آن جهان‌بینیِ انفعال و آزادیِ سکولاری که دارد در جامعه‌مان گسترش پیدا می‌کند، از زنده‌گی‌های‌مان دور شود (دورش کنیم) و عاقلانه و اخلاقی زنده‌گی‌ کنیم و هم به زمینِ زیرِ پای‌مان توجه داشته باشیم و هم به آسمانِ بالای سرمان که گفت: درخت‌ها به من آموختند فاصله‌ای/ میانِ عشقِ زمینی و آسمانی نیست...

* اشاره به دو جمله‌ی پُرتکرار از دو-سه‌کتابِ آقای رضا امیرخانی (نویسنده‌ی معاصر). یکی «مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد» از کتاب‌های «منِ او»، «داستانِ سیستان»، و حتا «بیوتن» و دومی «و دیگر آسمان را نخواهی دید» در بیوتن که اتفاقا بیوتن رمانی‌ست نزدیک به مفاهیمِ مطرح‌شده در هم‌این مطلب، یعنی چالش‌های زنده‌گیِ دین‌مدارانه در دنیای مدرن.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صائب می‌خواندم؛ حیف‌م آمد این تعبیر و درواقع نصیحتِ زیبای او را تبلیغ نکنم:

هرکه صائب! آب زد بر آتشِ خشم و غضب
چون خلیل‌الله در آتشْ گلستان دیده است

پی‌نوشت: عصبانیت از آن امتحان‌های ابراهیمیِ سخت و اخلاقیِ زنده‌گیِ اجتماعی‌ست. خاصّه در جوامعی که فضای سنگینِ قضاوت و هیجان وجود داشته باشد و اختلافاتِ فرهنگی، سیاسی و اعتقادی هم کم‌وبیش بینِ مردمان‌ش باشد. صائب نویدِ این را داده که اگر خشم‌وغضب را کنترل کنیم، کأنه آتشی را بر ابراهیمِ وجودمان گلستان کرده‌ باشیم. با دعای شما إن‌شاءالله که بتوانم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ لحظاتِ آخرِ یک شهید
غم‌گینِ شادی‌های کم‌ام با تو،
شادمانِ غم‌های کم‌ات بی من
و راضی به تماشای لب‌خندهای تو،
از جهان‌های دورِ همیشه در دل‌تنگی‌ام.
راهی که می‌روم به تو نزدیک‌م نمی‌کند... +

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امیدش را و باران‌های ابرهایی متراکم را در کوله ریخت؛
رفت به نظّاره‌ی خیلِ آهوها،
می‌خواست پریشانِ پریشان‌های تو باشد...

پی‌نوشت: خیلی دل‌م می‌خواست یک کنترستِ طلایی-مشکی تنگِ پست باشد اما فرصت نکردم عکس گوگل کنم... التماسِ دعا

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خطبه‌ای هست در نهج‌البلاغه در ذمِّ إبلیس -لعنة‌الله- که وی را اول‌ خودخواهِ عالم معرفی می‌کند و انسان‌ را از بزرگ‌منشی و خودخواهی برحذر می‌دارد. امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در این خطبه که «قاصعه» نامیده شده «عز» و «کبریاء» را ویژه‌گی‌های مطلقِ خداوند برمی‌شمرد و بر کسانی که در این دو ویژه‌گی با پروردگار سرِ نزاع و رقابت داشته باشند نفرین می‌فرستد و تصریح می‌کند که خداوند با سنجه‌ای از این سنخْ بود که ممیّزِ متواضعین و مستکبرینِ ملائکه‌ی مقرّب‌ش شد.

حضرت این‌طور استدلال کرده‌اند که حمیّت شیطان را برآن داشت که بر انسان سجده نکند (چون انسان از گِل آفریده شده بود و او سرشت‌ش را برتر از انسان می‌دید و متعصّبِ بر اصالت‌ش بود و...).

نکته‌ی جالبِ توجه برای من، علاوه بر این‌ ریشه‌یابی راجع‌به عدمِ سجده‌ی شیطان که درواقع تفسیرِ امیرالمؤمنین از آیاتِ ۷۱ إلی ۷۴ سوره‌ی «ص» است، (...إنی خالقٌ بشراً من طین | فإذا سوّیته و نفختُ فیه من روحی فقعوا له ساجدین | فسجدالملائکةُ کلهم أجمعون | إلا أبلیس إستکبر و کان من‌آلکافرین) این مسئله‌ست که حضرت می‌فرمایند اگر قرار بود خداوندِ آگاه به نهان‌ها و پوشیده‌ها انسان را (به‌طورِ مثال) از نوری بیافریند که روشنی‌ش چشم‌ها را می‌ربود و بدل از گِلْ از گُلی می‌آفرید خوش‌ عطر و بو، این که دیگر امتحان و ابتلائی نبود برای ملائکه و گردن‌ها خود‌به‌خود برای سجده‌اش شُل می‌شد و می‌افتاد! سنّتِ خداوند اما این است که آفریده‌گان‌ش را به بعضی چیزها که اصل و ریشه‌اش را نمی‌دانند بیازماید و بر این آزمون سه‌فایده و هدف است: جداساختنِ آن‌ها (متواضعین و مستکبرین) از هم، زدودنِ گردن‌کشی از ایشان و دورکردنِ خودپسندی از آنان.

این‌ها را که می‌خوانم (اندکی بعد از وجد و شعفِ اولیه)، شرمنده‌ی خدا و خودم می‌شدم و می‌شوم. یادِ تکبّرهایی که به کوچک و بزرگِ دنیایم کرده‌ام می‌افتم، یادِ خودبزرگ‌بینی‌ها و بددِلی‌ها و قضاوت‌هایی که براساسِ جهل‌م به ندانسته‌ها و تعصب‌م به دانسته‌های غلط کرده‌ام و اصلا به این فکر نکرده‌ام که شاید امتحان و آزمونی در این بوده و من حالی‌م نشده...

حضرتِ علی خیلی انسانِ باهوش و حکیم و عزیزی بوده‌اند؛ از این نظر که اولِ اکثرِ خطبات‌شان عبادالله را توصیه کرده‌اند به تقوای الهی. وقتی به عمده‌ی مشکلات‌م و مشکلات‌مان فکر می‌کنم و به این‌که چاره‌ی این‌همه گرفتاری و گره چیست؟ به هیچ نتیجه‌ی اولیه و آخریه‌ای نمی‌رسم مگر تقوا. تقوای به‌ خاطرِ خداوند درست‌ترین راهِ حلِ مشکلات است. اگر به خاطرِ «خدا» پرهیز کنیم و پای‌مان را روی ترمزِ خیلی از کارها و رفتارهای غلط بگذاریم، قطعا خیلی از مشکلاتی که گاهی پیدا می‌شود یا اصلا پیش نخواهند آمد یا لااقل خیلی کم‌تر پیش می‌آیند. چشم که می‌گردانم در تاریخِ معاصرمان، می‌بینم که اکثرِ الگوها و انسان‌های وارسته و شهداء‌مان متخلقِ به این اخلاق و مزیّنِ به این زینتِ الهی (یعنی تقوا) بوده‌اند.

دایی‌م نقل می‌کرد از آقای چمران که این شهیدِ بزرگ‌وار می‌گفت آرزویم این است که بروم در مسجدی دورافتاده خدمت‌گزار شوم و جارو بکشم و در کنارش کتاب‌خانه‌ای راه بیندازم برای بچه‌ها و... حالا تصور کنید این آدمی که رفته ینگه‌دنیا دکترای یک رشته‌ی مهمِ فنّی را گرفته و آن تسهیلات را در آن زمان دراختیارش گذاشته‌اند این صحبت را می‌کرد. جز تقوا و ایمان و مهربانی و آگاهی واقعا چه چیزی می‌توانست در وجودش باعثِ این اشتیاق و عشق شود؟ آخرش هم که در «جنگ» شهید شد نه در آزمایش‌گاه و دانش‌گاه. کاری که شاید از از سربازِ بی‌سوادی هم برمی‌آمد. اما نگاهِ چمران‌ها به عالم و آدم‌ها شبیهِ نگاه‌های من و مثلِ من‌ها نبود و نیست. این عقلِ یک‌دل‌شده با دل، این خلوص و این ایمان و تقواست که آن‌ها را به این سطوح رساند که حقِ مطلبِ خلقت‌شان را اداء کردند و شدند مصداقِ حرف‌های خدا در آن روزِ سجده. دِلی اگر نگاه کنیم حرفِ خدا را اثبات کردند پیشِ فرشته‌ها و شیطان. شاگرداول‌های دنیا شدند و حق‌شان هم هست که آن دنیا مرزوقِ سفره‌ی خداوندند و بالانشین‌های جنّات.

هِـــــــی... یادِ همه‌ی شهداء و علماء گرامی...

این آهنگ از «حامی» با ترانه‌ی آقای عبدالجبار کاکائی و آهنگ‌سازیِ امیر بکان را در این احوالی که دارم می‌پسندم:

طبلِ ماهُ می­کوبن، گُر می­گیرن شقایقا
می­زنن به سینه­ی دریایِ آتیش قایقا

موجا قَد می­کشن و تعزیه‌خونِ باد می­شن
عاشقایِ کربلا یکی‌یکی زیاد می­شن

نخلا می­چرخن و توفانِ جنون پا می­گیره
صدای نی­لبکِ تفنگا بالا می­گیره

دسته­ی سینه­زنا هورُ چراغون می­کنن
شبایِ تاریکُ از سنگرا بیرون می­کنن

طبلِ ماهُ می­کوبن، نعشایِ بی­سر می­آرن...
به برادر خبرِ مرگِ برادر می­آرن

شهیدایِ تشنه‌رو ماه و ستاره آب می­دن
نخلایِ شکسته‌رو مشکایِ پاره آب می­دن

صدایِ گریه میاد فرشته­ها گوش می­کنن
چراغِ خیمه­ی آسمونُ خاموش می­کنن

نعشِ خورشید وسطِ بیابونا رها شده...
دیگه کم­کم آسمون رنگِ مناره­ها شده

کاروان می­ره ولی ستاره­ها جا می­مونن
شب میاد فرشته­ها کنارِ نعشا می­مونن

شهیدایِ بعد از این عهدُ ببندین با خدا
دیگه از این‌جا نمونده راهِ دوری تا خدا

آفتاب از راه که بیاد فرصتامون حروم می‌شه
نوبتِ عاشقیه ستاره­ها تموم می­شه

یکی باید پاشه و آسمونُ خبر کنه
طبلِ ماهُ بکوبه بختِ شبُ سحر کنه

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |