گفتن

گفتن

λεγειν

کفش‌هایم را بیرونِ مسجدی گذاشتم،
بال‌هایم را لای تقویمِ زمان‌هایی دور؛
از تو تصویرِ نامیرای لب‌خندهایت را و
از خودم چند بارانِ نباریده را هم‌راه بُردم و دیر یا زود،
شهیدِ گم‌نامِ یکی از جنگ‌های جهان می‌شوم.

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ بهارهای عربی،
تکرارِ مشقِ آموزه‌های «جدید» نباش.
پاییزِ بینِ ما،
سردتر از زمستانِ تنهایی‎‌های زنده‌گی‌های
دنیای به نسیمی دل بِکَنِ آن‌ها نیست؛
برگرد به وفای حوّایی‌ت، برگرد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فکر می‌کنی زیرِ این‌همه آسمانْ
منتظرتر از من‌ت درختی هست؟
نماندنْ اختیارِ بال‌های توست، باکی نیست؛
من و یادت دوستانِ دیرینه‌ایم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک‌دل که باشیم،
نه تفاوت‌های بزرگ
نه شباهت‌های کوچک
هیچ‌کدام دورمان نمی‌کند.

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریای خزر؛ دی‌ماهِ 90

دل‌تنگی‌هایم را به خزر سپُردم،
البُرز هفت‌صدسال بارید!
رحم کن به نقشه‌ی جغرافیا،
بگذار دوست‌ت داشته باشم.

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حالا که در افقی دیگر طلوع کرده‌ای،
پایانِ روشن‌ت
اندوهْ را و حرمانْ را -هرچند سخت- می‌گذراند؛
وَ از همه‌ی گریه‌های جهان،
خاطره‌ی لب‌خندِ آخرِ توست
که در حافظه‌ی چشمانِ کودک‌ت خواهد ماند.
شهیدْ،
در آغوشِ پروردگارت آرام گیر و دعای‌مان کن.‏

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای کاش درختِ خیابانی بودم
که آغازِ پروازِ تو شد؛
این‌همه بال که تو داشتی،
زیاد بود از سرِ زمین.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جبهه‌ای که تو بودی،
خطِّ مقدّمِ شهادت بود
در جنگِ جهانیِ سازمانِ ملل!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خونی که از غیرتِ پیراهن‌ت بر خیابان ریخت
-شهیدِ درستیِ این راه- مصطفی!
قطرات‌ش بر همه‌جا پاشید؛
خیابان،
دانش‌گاه،
اشک‌های هم‌سرت،
ایمانِ دوستان‌ت،
و این شعر
که مرثیّه‌ی لب‌خندِ قابِ عکسِ توست
از زبانِ گریه‌های ما.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهیدِ استواری‌های ایران،
شهیدِ تحریم‌ها و قطع‌نامه‌ها،
قابِ عکس‌ت میانِ گریه‌های ما می‌خندد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نشانِ راهی‌ست که درستْ رفته‌ایم،
پیرهنِ شهیدی که تویی.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شهیدِ صبرِ ایّوبِ دلی که تنگ‌م نمی‌شودِ توام؛
منصف باش،
سپاهِ دشمن هم که باشم هزار خاطره‌ی مشترک بینِ ماست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مثلِ نرخِ بهره‌ی مابعدِ کسرِ مالیات
یا تلقیّاتِ لیقه از حضورش در دوات
اول‌ش شیرین و ناگه بر مذاق‌م تلخ شد
سوبسیدا: انقطاع‌ت! اقتصادا: طرح‌هات!
-
دفعِ دخلِ مقدّر: به جهتِ ایضاحِ مسئله نزدِ افکارِ عمومیِ وب‌لاگ، باید عرض کنم که بنده از موافقین و مدافعینِ تعدیلِ سوبسید در هرجایی به‌جز نیجریه و اوگاندا هستم!
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درخت که نخواهدت،
پی‌در‌پی له‌شدن‌های زیرِ پای ره‌گذرانْ
کم‌ترین ثمره‌ی برگ‌بودن است...

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندازه‌ی غم‌های بزرگِ شاعرانِ شعرهای شگرفْ نیستم؛
نه،
شاعر نیستم!

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشم‌پوشی می‌کنی از حالِ دل‌های خراب
ای دلِ پنهان‌شده در پشتِ سردیِّ نقاب

کشته‌گانِ ام‌شبِ دامِ تماشای تواَند
این پلنگ‌آواره‌ها، آن ماهیانِ روی آب

باغِ گل‌های معطّر، ای بهشتِ رنگ و روح
منع و محروم‌م نکن از درکِ صهبای گلاب

رفته از دست‌م تمامِ روزهای با تو شاد
مانده بر یادم غمی از خاطراتِ خوب و ناب

پشتِ ابرِ فاصله چندان نباید مکث کرد
آشتی کن مهربان‌م، آشتی کن ماه‌تاب

تو چراغِ روشنِ شب‌های تاریکِ منی
محو کن این سایه‌ها را، باز هم بر من بتاب

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تلخ‌م
مثلِ بغض‌های زنی که خاک‌های جنوب و خمپاره‌های عراق،
مَردَش را بیش‌تر دیده بودند؛
تلخ‌م
مثلِ همه‌ی فرزندانِ قطع‌نامه‌ها...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بی‌تو،
سال‌خورده‌گی‌های مردِ تنهایی هستم
که هیچ قابِ عکسی
جز پنجره‌ی اتاقِ کوچکِ خانه‌ی سال‌مندان،
دل‌تنگ‌ش نمی‌کند...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گریه‌های زیرِ باران‌ها فراموش‌م کنید
خاطراتِ تلخِ هجران‌ها فراموش‌م کنید

باختن در مسلکِ شیران دلیلِ رفتن است
می‌روم از بیشه جولان‌ها فراموش‌م کنید

زنده‌گی در کُلِ تاریخ‌ش سرِ سازش نداشت
خسته‌ام از عصر و دوران‌ها، فراموش‌م کنید

بینِ «کُفر» و «کفرْتر» راهی به‌جز انکار نیست
دست بردارید ایمان‌ها فراموش‌م کنید

مرغِ بسمل را معطل‌کردن از انصاف نیست
بُگسلید این رشته پیمان‌ها، فراموش‌م کنید

لحظه‌های آخرِ فرزندِ نوح‌م، خسته‌ام
بگذرید از شرمْ طوفان‌ها... فراموش‌ش کنید...*

این قفس با میله‌هایش خانه‌ی بختِ شماست
بینِ ما فرق است انسان‌ها، فراموش‌م کنید

-
* با خودم حساب‌کتاب کردم، دیدم پسرِ نوح که فراموش‌شده‌ی خدا و رسول‌ش بود و چیزی برای از دست دادن نداشت؛ «فراموش‌م کنید» بی‌معنی بود...

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به: همه‌ی زنانِ سربلند اما شکسته‌ی خدمت‌کارِ سرزمین‌م.

زنده‌گیْ
در سینه‌کشِ کدام بلندی
خنده‌های کودکی،
لب‌خندهای عاشقی
و دودمان‌ت را از یادت بُرد،
که حالا
خانه‌های آدم‌های بی‌تبار و حوّاهای هبوط‌کرده را
رُفت و روب می‌کنی؟
با توام
مادرِ سه‌فرزند،
زنِ خسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

وب‌لاگ‌نویسی برای من یک کارِ بی‌هدف و فایده نیست. البته نه از ابتدا که به مرورِ زمان به این فکر، نیت، نگاه و ایده رسیده‌ام و حالا که سنینِ ابتداییِ بلوغِ نوشتنْ را می‌گذرانم، از این‌که می‌توانم باهدف بنویسم خرسندم.

یکی از اهداف‌‌م برای نوشتن و به‌طورِ اخص وب‌لاگ‌نویسی آرشیوی‌ست که از نظرات‌م در بستری از زمان باقی می‌ماند. این آرشیو چه در قیدِ حیات باشم و چه نباشم إن‌شاءالله به‌درد خواهد خورد. هم برای خودم و هم إن‌شاءالله برای دیگران. هدفِ دیگرم این است که یک‌دوره بتوان‌م همه‌ی آن‌چه در ذهن دارم را قلمی کنم. درواقع آراء‌م را بنویسم. این نیز تا این‌جای کار برایم فوایدِ زیادی داشته که مهم‌ترین‌ش باز هم‌آن رصدِ خودم در مصیر (به معنای چه‌گونه‌گی، شدن و تحول) است.

هرازچندی در کنارِ نوشته‌هایم دوست دارم علاقه‌مندی‌هایم را هم بنویسم. پیش‌تر یکی-دوباری این‌کار را انجام داده‌ام. دوباره می‌خواهم لیستِ برخی از خوش‌آیندهایم را در اندیشه، دین، فرهنگ و هنر بنویسم:

دین:

قرآن (را ماهِ مبارکِ ام‌سال فرصت کردم کم‌تر از نصفِ ترجمه‌‌اش را به ترتیبِ نزول و با رجوعِ موردی به ترجمه‌‌ی تفسیرِ المیزان بخوانم. بعدتر این خوانش ادامه پیدا کرد و هم‌چنان هم ادامه دارد. در موردِ نصِ مصحفِ شریف، نظرِ توصیه‌گونه‌ای ندارم ولی هم‌این‌قدر می‌فهمم که خواندن‌ش برای شهروندانِ حکومتِ اسلامی و خاصّه مسلمانان حتما امری لازم است. خواندنِ تفسیرِ المیزان هم لذتی مضاعف دارد؛ خاصّه اگر ذره‌علاقه‌ای به زبانِ استخوان‌دارِ عربی درمیان باشد.)

نهج‌البلاغه (از آن لذت‌هایی بود که اگر تجربه نمی‌کردم خیلی بد می‌شد. این کتاب، این حقیقتا منهج، این نگاه، این ایدئولوژی، این جهان‌بینی، روش و تمدّن فوق‌العاده عجیب است. نهج‌البلاغه اثباتِ حقانیتِ سیره‌ی ائمه‌ست. واقعا هرکه نخواند، هرکه بیش‌تر و بیش‌تر نخواند، ضرر کرده، خیلی خیلی خیلی زیاد ضرر کرده. این کتاب را با سه‌ترجمه به‌صورتِ هم‌زمان خواندم. ترجمه‌ی اصلی‌ای که با آن جلو می‌رفتم ترجمه‌ی دکترمحمودرضا افتخارزاده بود به نشرِ روزگار و ادبیاتی محکم، سلیس، فاخر و ترجمه‌ای حقّا دقیق داشت. ترجمه‌ی مرحومان شهیدی و دشتی را هم به‌صورتِ کمکی خواندم.)

شعرِ کلاسیکِ فارسی:

حافظ، صائب (البته تعدادِ اشعارش زیاد و کمی خسته‌کننده‌ست ولی خوش‌مضمون)، قیصر امین‌پور، فاضل نظری و علی‌رضا بدیع.

شعرِ غیرِکلاسیکِ فارسی (شاملِ انواعِ قوالب):

گروس عبدالملکیان.

نویسنده‌ی زنده‌ی ادبیاتِ داستانی و غیرِداستانیِ غیرِ علوم‌انسانی:

رضا امیرخانی، عرفان نظرآهاری و مصطفی مستور.

گرافیک:

کوروش پارسانژاد، مسعود نجابتی، مجید زارع (خیلی‌های دیگر هم هستند که الآن حضورِ ذهن ندارم؛ مجید زارع جوان است و طبعا به این دلیل نوشتم که خلاق، خوش‌فکر و إن‌شاءالله خوش‌آینده‌ست).

موسیقی‌سازِ ایرانی:

مجید انتظامی، محمدرضا علی‌قُلی (برای آلبومِ خیلی دور، خیلی نزدیک)، فریبرز لاچینی (برای چندتا از آهنگ‌هاش).

موسیقی‌سازِ غیرِایرانی:

یان تی‌یرسن، گروهِ نایت‌نویز، کلنتْ منسل و جسی کوک.

خواننده‌ی ایرانی:

محمدرضا و همایون شجریان، شهرام ناظری، سالار عقیلی، علی‌رضا قربانی، حمید حامی، غلام‌علی کویتی‌پور (تخصصا خواننده نیست ولی برای آلبوم‌های خاموش و غریبانه) و امیر کریمی.

خواننده‌ی غیرِایرانی:

[بیب]

اهلِ سیاست:

شهیدان بهشتی، مطهری، مرحوم ابوترابی و شهیدچمران، آقای خامنه‌ای (خودِ تنهای منهای اکثرِ دور و بری‌هاش، خودِ نیمه‌ی ماهِ مبارک‌ش، خودِ مشروط و تنهایش را...)، غلام‌حسین محسنیِ‌اژه‌ای، محمدجواد لاریجانی، دکترکامران باقریِ‌لنکرانی، آقای شمخانی.

اهلِ رسانه (تلویزیون و رادیو):

دکترمرتضی حیدری و محمدرضا شهیدی‌فرد.

سینما:

ابراهیم حاتمی‌کیا (مگر می‌شود آژانس و یوسف و کرخه را نبینم و فقط نامه‌ی به معززی‌نیاش را ملاک قرار دهم؟!)، پرویز پرستویی، بهرام توکلی، شهاب حسینی، رضا میرکریمی و رضا کیانیان.

مکان‌های فرهنگی:

سینما آزادی، فروش‌گاهِ مرکزیِ شهرِکتاب، خیابانِ کریم‌خانِ زند، کتاب‌فروشیِ سوره‌ی مهر و کهف‌الشهداء.

هم‌این.

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شبْ
تنهاییِ من است،
وقتی که هوای بین‌مان ابری‌ست.

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تفاوتِ شبکه‌های اجتماعی را می‌توان به‌صورتِ مُخَلَّصْ از جملاتِ مشوّقِ ایجادِ پست‌شان فهمید:

گوگل‌ریدر (خدابیامرز): «پُست اِ نوت» یا «نوت این ریدِر».
فیس‌بوک: «وات‌ز آن یور مایند؟»
توییتر: «وات‌ز هَپن‌ینگ؟»
گوگل‌پلاس: «شِیر وات‌ز نیو...»

و این‌ میان طبیعتا بُرد با کسی‌ست که بیش‌تر بتواند آن‌چه اینان می‌خواهند نباشد! یعنی یا کُلا عضو نشود و یا اگر بنابه‌ خواست و نیازی مجبور  به عضویت شد، سعی کند پارادایمْ را عوض کند و فضا را به سمت و سویی دیگر ببرد یا لااقل سواریِ مجانیِ کم‌تری بدهد. و یک تفاوتِ ماهویِ دیگر را هم از این مقایسه می‌توان متوجه شد و آن چیزی نیست جز هوش‌مندیِ شرکتِ گوگل که سعی نکرده با پرسشی صریح مخاطب‌ش را مواجه کند. بل‌که سعی کرده با امکانِ اشتراکی که در اختیارِ او قرار می‌دهد به پاسخ‌ یا نیازش برسد.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل‌تنگیْ
هوای تهران است،
نَفَسَ‌م را می‌گیرد؛

دل‌تنگیْ
بغضِ شالی‌کارانِ ناامید از بارانِ شمال است،
تا وقتی نباری
می‌ماند.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دریای بزرگ
ماهیِ کوچک‌ت را فراموش کرده‌ای،
سال‌هاست کسی مثلِ من غرق‌ت نشده؛

بارانْ
کویر را،
سال‌هاست کسی مثلِ من تشنه‌ات نشده؛

توپ‌خانه‌ی دشمنْ
سینه‌ام را،
سال‌هاست کسی مثلِ من شهیدت نشده؛

ماهِ کاملْ
پلنگ‌ت را،
سال‌هاست کسی مثلِ من دیوانه‌ات نشده؛

دسته‌ی پرنده‌گانْ
درخت‌ت را،
سال‌هاست کسی مثلِ من منتظرت نشده؛

دیوانِ شعرْ
مضمون‌ت را،
سال‌هاست کسی مثلِ من استعاره‌ات نشده؛

لب‌خند بزن
          اولِ بهار،

گریه کن
          چلّه‌ی زمستان،

اخم کن
          نیمه‌ی پاییز،

سال‌هاست کسی مثلِ من مُردادت نشده...

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«جداییِ نادر از سیمین» عنوانِ فیلمی‌ست که جایزه‌های مختلفی را از جشن‌واره‌ها و نهادهای مختلفِ سینمایی (در سالِ جاری) در ایران و جهان بُرده است. فیلمِ خوش‌ساختِ «اصغر فرهادی» با اقبالِ زیادی در جهان روبه‌رو شده و علاوه بر فستیوال‌های رسمی، توانسته نظرِ منتقدینِ جدیِ فیلم را هم به خودش اختصاص دهد و در لیستِ پنج‌، ده، بیست‌ و پنجاه و صدتاییِ به‌ترین فیلم‌های اغلبِ آنان قرار گیرد.

فرهادی با زبانِ ایجاز و اشاره‌ و ریتمی معقول (نه کُند، نه تُند) فیلم‌ش را پیش بُرده و درامِ اجتماعی‌ش را پرداخت کرده است. فیلم در نهایت با تعلیقی به‌جا و مناسب به اتمام می‌رسد. دلیلِ این تناسب هم این است که تقریبا قبل از رسیدن به آن تعلیق، موضوعِ اصلیِ فیلم و پایان‌ش را می‌شود متوجه شد و درواقع منظورِ کارگردان فدای این تعلیق نشده است. این از ویژه‌گی‌های خیلی مثبتِ این فیلم است.

نادر، سیمین و ترمه اعضای یک خانواده‌ی چهارنفره‌اند که قرار است احتمالا از هم بپاشد. سیمین هم‌سرِ نادر است و مادرِ ترمه؛ او می‌خواهد از کشورش برود. مقدماتِ تحققِ این تصمیم را فراهم کرده و ویزای اقامت در کشورِ دیگری را برای خودش و خانواده‌اش گرفته.

محدودیتِ زمانیِ اقدام برای اقامت و فرصتی که دارد از دست می‌رود، پدرِ دچارِ آلزایمرِ نادر که با آن‌ها زنده‌گی می‌کند و نادر نمی‌تواند تنهایش بگذارد و نهایتا ترمه‌ای که متعلق به هردوی نادر و سیمین است -همه و همه- باعث شده‌اند کارِ این زن و شوهر به دادگاهِ طلاق بکشد. فیلم (بعد از تیتراژ که دست‌گاهِ فتوکپیِ دادگاه را نشان می‌دهد،) از جلسه‌ی دادگاه شروع می‌شود و توافقی که سیمین برای از ایران رفتن محتاجِ آن است و دلیلِ محکمه‌پسندی که برای جداشدن از نادر نمی‌تواند ارائه دهد. فیلم از امضاء اتمامِ جلسه‌ی بی‌نتیجه‌ی دادگاه واردِ بُرِشی از زنده‌گیِ این خانواده می‌شود.

راه‌پله‌ی خانه‌ی نادر و پیانوی سیمین که کارگرانِ حمل و نقل در حالِ پایین‌بُردن‌ش هستند، نشان می‌‌دهد که سیمین‌ تصمیم‌ش را برای جدایی گرفته است. صحنه‌ی بعدی (یعنی بستنِ چمدان) تأییدِ هم‌این مسئله‌ست. از طرفی انگار نادر هم خودش را برای این جُدایی از قبل آماده کرده؛ سیمین زنی را برای پرستاری از پدرِ نادر و رتق و فتقِ کارهای منزل -در نبودِ خودش- پیدا کرده و نادر دارد با او راجع‌به جزئیاتِ کار و هزینه صحبت‌ می‌کند.

تا این‌جا فیلم می‌خواهد یک تفاوتِ بارز بینِ سیمین و نادر را به بیننده نشان دهد. در دادگاه نادرْ سیمین را متهم می‌کند به این‌که بدونِ درنظرگرفتنِ شرایطْ قصدِ خروج گرفته و سیمین می‌گوید این (یعنی تصمیم برای رفتن) کاری بوده که با هم شروع کرده‌ایم. سیمین دوست ندارد دخترش در ایران بزرگ شود و آن را مهم‌ترین علت برای رفتن ذکر می‌کند. گویی سیمین دلیلی بر ماندن نمی‌بیند و هم‌این را از نادر هم انتظار دارد و از او می‌پرسد «یک دلیل برای ماندن بگو.» نادر می‌گوید «مثلا یکی‌ش پدرم» که سیمین می‌گوید «پدرت آلزایمر دارد و کسی را نمی‌شناسد. او نمی‌فهمد، پس برای او چه فرقی می‌کند؟» نادر می‌گوید «من پسرش‌م، من که می‌فهم‌م.»

فیلم نادر را مسئولیت‌پذیر و محکم نشان می‌دهد و سیمین را شکننده و نامقاوم. در سکانسی دیگر می‌بینیم که سیمین برابرِ غرولندِ کارگرانِ حمل‌ونقل و مبلغِ اضافه‌ای که طلب می‌کنند، کوتاه می‌آید و زیرِ بارِ پرداختِ هزینه‌ی اضافی می‌رود و این پول را از روی پولی که از کشوی اتاق درآورده می‌پردازد اما نادر در جوابِ پرستار که حقوقِ ماهیانه‌ی پیش‌نهادیِ نادر را کم می‌داند، کوتاه نمی‌آید و می‌گوید این در توانِ من است، تصمیم با خودتان.

در ادامه‌ی فیلم به زبان‌های دیگری باز روی این تفاوتِ کلیدیِ نادر و سیمین دست گذاشته می‌شود. نادر می‌خواهد ترمه را قوی بار بیاورد و طوری تربیت کند که بتواند در جامعه از حق‌ش دفاع کند (صحنه‌ی پمپِ بنزین). یا آن‌جا که نادر دارد از ترمه معنای دیگر و بعد فارسیِ عباراتی را می‌پرسد:

-متعبّد؟

-عبادت‌کننده، شُکرگزار

-بادیه؟

-بادِ تُند (نادر تصحیح می‌کند: بیابان!)

- نهضت؟

-جنبش

-(زنگ به صدا در می‌آید) زنگ؟

-راضیه‌خانم (نادر: نه‌خیر، ترمه: شوهرش، نادر: بله)

-ماکت؟

-نمونک

-کمپوت؟

-خوش‌آب

-گارانتی؟

-تضمین، ضمانت (نادر: این‌که عربیه، معادلِ فارسی؟ ترمه: خانم‌مون گفته. نادر: دیگه این جمله رو به من نگی‌ها! چیزی که غلطه، غلطه. هرکی می‌خواد بگه، هرجا هم می‌خوان نوشته باشن. برای گارانتی هم بنویسـ... ترمه: چیزِ دیگه بنویسم نمره‌مو کم می‌کنن. نادر: عیب نداره بابا، بذار کم کنن. بنویس: پُشت‌وانه و ترمه تکرار می‌کند: پُشت‌وانه...)

نادر به جزئیات و اطرافیان‌ش توجه می‌کند، سعی می‌کند از حق‌ش کوتاه نیاید، مقابلِ اشتباه بایستد و این را به دخترش هم یاد دهد. سیمین اما برای پیش‌بُردنِ کارهایش گاهی همه‌ی واقعیت را نمی‌گوید (مثلا به خانمی که برای کارهای منزل پیدا کرده نگفته خودش در منزل نیست و این برای آن زن ظاهرا نکته‌ی مهمی بوده). سیمین برای گرفتنِ حق‌ش پافشاری نمی‌کند، کوتاه می‌آید و سعی می‌کند از کنارِ مسائلِ این‌چنینی عبور کند و مهم‌تر این‌که دخترش را هم مثلِ خودش تربیت کند و بِبَرد.

فیلم از این تفاوتِ عمده سخن می‌گوید. از مسئولیت‌پذیربودن و نبودن، از مبارزه‌کردن و نکردن، از ایستادن و فرار، از راست‌گفتن و راست‌نگفتن. علاوه بر این نکته‌ی اصلی، فیلم می‌خواهد به مخاطب بگوید یک دروغ یا تساهل برای یک مسئله‌ی کوچک، می‌تواند باعثِ ایجادِ مشکلاتِ بزرگی در آینده شود (مثلا پولی که سیمین در مقابلِ طلبِ زورِ کارگرانِ حمل‌ونقل از کشو برداشت و بعدتر زمینه‌ی بروزِ مشکلاتِ بزرگی شد).

همه‌ی افرادِ فیلم -از نادر گرفته تا سیمین و ترمه و زنِ پرستار و شوهرش- به اقتضائاتی در جاهایی یا صراحتا دروغ می‌گویند، یا گاهی همه‌ی راست را نمی‌گویند. بعضی‌ مثلِ سیمین راحت‌تر، بعضی مثلِ نادر سخت‌تر و بعضی از روی سهو و بعضی برای دوست‌داشتنِ دیگری و بعضی به‌خاطرِ مشکلاتی که ممکن است از راست‌گفتن برای‌شان به‌وجود بیاید.

این موضوعِ اصلیِ فیلم و درواقع تمِ اصلیِ داستان بود. جُدا از این موضوعِ اصلی اما جزئیاتی هم به‌اشاره در فیلم گنجانده شده که حتما حائزِ اهمیت است و به‌نظرم در اقبالِ عمومی و جهانیِ این فیلم هم مؤثر بوده. مثلا در اوایلِ فیلم نادر را می‌بینیم که با ترمه فوت‌بال‌دستی بازی می‌کند. دخترِ کوچکِ خانمی که در منزل کار می‌کند به ترمه کمک می‌کند و نادر دستانِ پدرش را به کمکِ خودش گرفته. ترمه یک‌جایی دسته‌ی مربوط به رنگِ مقابل (تیمِ نادر) را می‌گیرد و به سمیه می‌گوید: «عیب نداره، تقلب کن!» بعدتر ترمه از پدربزرگ‌ش می‌پرسد: «آقاجون شما طرف‌دارِ کی‌این؟» که نادر جواب می‌دهد: «آقاجون مربیه، رو نیم‌کت نشسته!» این سکانس اشاره‌ای سیاسی دارد به اوضاعِ مملکت و نقشِ ره‌بر در منازعاتِ سیاسی بینِ دوجناح که البته ادعای من است و برداشت‌م از فیلم و روی آن هم پافشاری می‌کنم. یا ترکیبِ کلماتی که نادر به ترمه دیکته می‌گوید هم اشاره‌ای سیاسی-اجتماعی‌ست. متعبد، بادیه، نهضت، به جنبش که می‌رسد تصویرِ دیشِ ماه‌واره را می‌بینیم!!

از دیگر نکاتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم می‌توان به آن‌جایی اشاره کرد که در منزلِ مادریِ سیمین، نادر دارد با مادرخانم‌ش صحبت می‌کند و دورتر کسی دارد رسیورِ ماه‌واره را تنظیم می‌کند. آن شخص می‌گوید: «خانم نمی‌گیره این چندتارو، پارازیت روشه شدید!»

یا در دادسرا هنگامی که مادربزرگ دارد از ترمه تاریخ می‌پرسد. ترمه می‌گوید در زمانِ ساسانیان جامعه به دو طبقه‌ی اشراف و عادی تقسیم می‌شده که مادربزرگ بدل از «عادی» می‌گوید: معمولی.

این‌ها همه اشاراتِ سیاسی-اجتماعیِ فیلم است برای مخاطب، مخصوصا مخاطبی که با ذهنیتی خارجی این فیلم را می‌بیند. چون بعضی مسائل واقعیاتِ جوامع‌ند اما آدم‌هایی که درونِ آن جوامع زنده‌گی می‌کنند گاهی از سرِ اغماض یا گاهی از سرِ ملیت‌گرایی و وطن‌پرستی یا حتا مسائلِ سیاسی، سعی می‌کنند مشکلات‌شان را بپوشانند و فریاد نزنند. فرهادی اما در فیلم‌ش خیلی زیرِپوستی و ظریف تصویری از ایران ارائه می‌دهد که در جهان ایران را بیش‌تر به آن می‌شناسند. سانسور، عقب‌مانده‌گی، دودسته‌گی، قانون‌های قضاییِ ناکارآمد و ایراددار و جنبشِ اعتراضی مدنی.

در جای دیگری از فیلم، نادر به ترمه که از او خواسته بود برود و راست‌ش را در دادسرا بگوید، می‌گوید: «بابا قانون این‌چیزا حالی‌ش نیست، می‌گه یا می‌دونستی، یا نمی‌دونستی!». این یعنی در قانون چیزی به اسمِ صداقت تعبیه نشده و قانون همه را دروغ‌گو فرض کرده و اخلاقی وجود ندارد یا به عبارتِ دقیق‌تر قانون تخفیفی برای راست‌گویی قائل نیست. مکالمه‌ی نادر، خانمِ پرستار و شوهرش با آقای قاضی (بازپرس) در دادسرا هم نشانه‌ی این مدعاست. قاضی فقط در پیِ کشفِ صحت یا عدمِ صحتِ گفته‌ها از طریقِ «اقرار» یا شهادتِ شهود است و اعتنایی به توضیحات و خواهش‌ها نمی‌کند. مثلا آن‌جایی که قرارِ بازداشتِ نادر صادر شده، دادگاه هیچ‌ توجهی به این‌که پدر و دخترِ نادر باید شب را تنها باشند نمی‌کند و فقط «وثیقه» را می‌شناسد. این‌ها البته نقائصِ قانونیِ ما هست ولی الزاما همه‌ی تصویرِ جامعه‌ی ما نیست و این‌طور نیست که در جوامعِ دیگر هیچ نقصِ قانونی‌ای وجود نداشته باشد.

به‌هرروی، جداییِ نادر از سیمین در زُمره‌ی فیلم‌های خوب و خوش‌ساخت است و این انکارکردنی نیست. نه فرهادی را باید حذف کرد و نه فیلم‌های او را به چوبِ سیاست راند. حتا اگر فرهادی دیگراندیش باشد و طرف‌دارِ اصلاحاتِ مدنی و جنبشِ اعتراضیِ سالِ 88، باز هم بودنِ او و فیلم‌های او برای نظام و کشور ارزش‌مند است و لازم. فرهادی باید باشد و فیلم بسازد و حرف‌هایش را بزند، حاتمی‌کیا و دیگران هم باید باشند و بسازند و حرف‌های‌شان را بزنند. نه اُسکار و کن و برلین و سی‌مرغ الزاما چیزی به ارزش‌های یک فیلمِ خوب می‌افزایند و نه نداشتنِ این‌ها چیزی از ارزش‌های یک فیلمِ خوب کم می‌کنند. طبیعی‌ست جهان، ایرانی را بیش‌تر می‌پسندد که به ذائقه‌ی خودش و تعریفِ خودش نزدیک‌تر باشد و از این‌رو فیلمِ ایرانی‌ای را هم به‌تر می‌داند که به آن فضا نزدیک‌تر باشد. یعنی آکادمیِ اُسکار هیچ‌وقت به ذهن‌‌ش خطور نمی‌کند که «آژانسِ شیشه‌ای» هم می‌تواند فیلمِ خوبی باشد اما راجع‌به جدایی لااقل این ریسک را کرده.

تفاوتِ حاتمی‌کیا و فرهادی مثلِ تفاوتِ امیرخانی و معروفی‌ست. این اصلا اعجاب‌انگیز نیست اگر جهان معروفی را تحویل بگیرد و امیرخانی را نه. اصلا قصه، قصه‌ی دیگری‌ست. زبان‌ها مختلف‌ند و جهان‌ها مختلف. هیچ‌کس جای هیچ‌کسِ دیگری را نگرفته، حتا اگر خودِ آن اشخاص هم ندانند، در دو دنیای مختلف‌ند. من برای معروفی احترام قائل‌م اما بیوتن کتابِ من است، هم‌چنین برای فرهادی احترام قائل‌م اما آژانس فیلم‌م است. موفقیتِ فرهادی -به‌عنوانِ یک هم‌وطن- آرزویم است اما بوی پیراهنِ یوسف‌م را با هیچ عطر و ادکلنی عوض نخواهم کرد إن‌شاءالله.

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشمان‌م را به بازی گرفته‌ای
دریا را به جزر؛
    ماهِ پشتِ ابر
       ماهِ پشتِ ابر...

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از بخش‌های مؤثرِ قصه‌ی «یوسف» از زبانِ قرآن، آن‌جایی‌ست که برادران‌ش دوم‌بار آمده‌اند تا عزیز از سرِ رحم و بخشش، پیمانه‌شان را پُر کند و احتمالا از خطای برادرشان هم درگذرد. یوسف که حالا مدت‌هاست به عزت رسیده و در مقامِ تصمیم‌گیری و بخشش قرار گرفته، خیلی «راضی» به‌نظر می‌رسد. علامه‌ طباطبایی این‌‌طور تعبیر کرده‌اند که وقتی برادران سخن‌شان را با «یا أیهاالعزیز» آغاز می‌کنند و با «إن‌اللهَ یجزِی‌المتصدّقین» ختم، و این‌میان -هرچه گفته‌اند از کمیِ بضاعت بوده و اظهارِ تذلل- این نحو از سوال، دشوارترین و ناگوارترینِ سؤالات است و موقف، موقفِ کسانی‌ست که بی‌داشتنِ استحقاق و با سوءسابقه استرحام می‌کنند.

اما راجع‌به رضایتِ یوسف و درسِ بزرگی که در آن هست، علامه می‌گویند بعد از این مخاطبه بود که کلمه‌ی الهی تمام شد و درواقع آن وعده‌ که «به‌زودی یوسف و برادرش را بلند و سایرِ فرزندانِ یعقوب را به‌خاطرِ ظلم‌شان خوار می‌کند» محقق گردید و چون وعده محقق و کلمه تمام شد، یوسف به‌خودش اجازه‌ی معرفی داد و به‌نوعی گله کرد و آن‌ها را موردِ سوال و عتاب قرار داد و حتا علتِ این ظلم‌شان را که «جهل» بود بهشان گوش‌زد کرد و باز به تعبیرِ علامه با این‌کارش راهِ اعتذار را به آن‌ها آموخت.

این صبرِ یوسف در برابرِ مسیرِ تحققِ وعده‌ی الهی، این مقامِ رضاء، این ‌دل‌بزرگی و توکل، این تحمل و تاب خیلی چیزِ مشکلی‌ست. انگار کن در کودکی همه‌ی نصیب‌ت از محبتِ پدر بشود مرورِ خاطراتی در قعرِ چاه و بعد برده‌ی بازارِ یوسف‌نافهمی شوی و در اوجِ غربت بفروشندت و کم‌کم، ذره‌ذره، ماجرا‌به‌ماجرا و تدبیر‌به‌تدبیر یوسف شده باشی و در اوجِ شکوفاییِ جوانی‌ت با تهمتی به زندان بیافتی و آن مرارات را تحمل کنی و حالا که بعد از عمری نه از سرِ شانس، که از سرِ لیاقت «عزیز» شده‌ای و می‌توانی عزت‌ت را به رُخِ آن‌ها که بدین روزت انداخته‌اند بکشی، نَکِشی و بی‌عقده و عصبانیت در برابرِ وعده‌ی خدا کُرنش کنی و صبر کنی تا واو به واوِ وعده‌ی خدایت محقق شود و جاری. این صبر و دل‌پاکی باورکردنی هست و نیست...

بارها و بارها از چهره‌ی ظاهرِ یوسف گفته‌ایم و در برابرِ زلیخایش قرار داده‌ایم، ولی حقیقتا چهره‌ی ظاهر چیست در برابرِ چهره‌ی باطن‌ش؟ زیباییِ این رضاء، این منتظرِ تحققِ حرف‌های خدا بودن کجا و زیباییِ چشم و ابرو و صورت و پوست؟ زیباییِ ظاهر که دستِ ما نیست، قابلِ بازتولیدشدن و تربیت نیست، اما واقعا تنزّهِ درون و تربیتِ قلب دستِ ماست. هر قلبی -اگر خدا بخواهد- می‌تواند قلبِ به‌تر و دیگری باشد و بشود اما ظاهر را خدا یک‌بار تعیین کرده برای‌مان و خیلی دستِ ما نیست مقبولِ خواطر افتادن‌ش، که البته آن هم تا حدودِ بس‌یار زیادی ارتباطِ وثیق با خلوصِ باطن دارد که به‌تر از من می‌دانید و در این مجال نگنجد.

---

خدایا؛ خدای وعده‌های محقق، خدای کلمه‌های تمام، خدای یوسف‌های عزیز، خدای جبرانِ هر جهل و خدای پیمانه‌های پُر و خدای قلب‌های از سرِ ایمان راضی؛ من، چاهِ قصه‌ی یوسف‌م و تو خدای این عالم. قلب و درونِ من -همه‌اش- سیاهی‌ست و این برای تو و عالم روشن است. تو یوسف را از حضیضِ مکرِ برادرهاش به حدّی از عزت رساندی که قصه‌اش أحسنِ قصص شد و زبان به زبان چرخید و تا ما و تا همیشه ماند و خواهدماند.

یوسف اگر یوسف شد، از برهانی بود که در راهِ تو می‌دید و از ایمانی بود که به تو داشت. من چه کنم که هم کورم و هم بی‌ایمان؟ من چه کنم که نه تأویلِ خوابِ برادرهایم هستم و نه کالای گرانِ بازارِ ارزان‌فروش‌ها و نه اسبابِ تحققِ کلمه‌ات، آن‌سان که یوسف بود؟ من حسرتِ محضِ این قصه‌ام و فراموش‌ترین قسمتِ ماجرا. چاه‌م، وسیله‌ی کوچکِ تو برای بزرگ‌ترشدنِ تنهایی‌های یوسف‌ت. مرا عطای کدام برادرِ یوسف‌شده پُر خواهد کرد که کیل خلق‌م کردی و این‌گونه تنها مانده‌ام در کنعان‌ت؟

خدایا، خدای وعده‌های محقق، خدای تدبیرهای کامل، خودت دربرم گیر و از خودت پُرم کن و عوضِ این‌همه سیاهی که در دل‌م هست، نورِ خودت را بر دل‌م بتابان که سخت محتاجِ توام. محتاجِ توام قصه‌گوی قصه‌سازِ صاحب‌عزت. محتاجِ توام و خلقِ توام. این ظن که مخلوق‌ت را تنها و بی‌هیچ و گُم و گم‌راه رها کنی بر تو نیست، این امید اما که عزیزم کنی در دل‌م هست...

نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |