گفتن

گفتن

λεγειν

غم‌گین‌م،
مثلِ درختی که بهار
فراموش‌ش کرده باشد...
نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |


۳
دل به هرکس که بستم گذشت
هر غباری که آمد، نشست
قلبِ نازک‌تر از شیشه‌ام
از تماشای دنیا شکست
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |


۲
زنگارها را انکار می‌کنم
غبارها را فراموش
و با سنگ‌ها تکثیر می‌شوم؛
چشم‌انتظارِ توام هنوز...
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

١
خاطراتی شکسته از دی‌روز
همه‌ی رنجِ آینه بودن...
نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زیبایی و خوبی به نظرِ من مفاهیمِ نسبی‌ای نیستن. یعنی این‌که امری رو «خوب» می‌دونیم که به فطرتِ ما نزدیک‌تر باشه و روح‌ِ انسانی‌مون با اون مطابقتِ بیش‌تری داشته باشه. و هم‌این‌طور چیزی یا کسی یا اتفاقی رو «زیبا» می‌دونیم و می‌بینیم که حقیقتاً حسّ مطلوب و خوش‌آیندی از دیدن‌ش در خودمون احساس کنیم. البته زیبایی و خوبی شعباتِ مختلفی دارند که حتماً قبول دارم در اون‌ها «سلیقه» دخیل خواهد بود و تشخیص‌ها به سمتِ نسبی‌ شدن پیش می‌ره.

بس‌یاری از اوقات زیبایی‌ها و خوبی‌هایی رو انکار می‌کنیم که شاید خودمون هم در «دل» آگاه باشیم به خوب بودن و زیبا بودن‌شون. نمی‌خوام در موردِ این‌که «چی» می‌شه که ما این‌طور می‌شیم بنویسم. قسمتِ موردِ نظرِ من برای طرحِ‌ بحث هم‌این انکاره‌ست. این‌که همه‌ی ما یک‌جاهایی در زنده‌گی‌مون چشم‌هامون رو به روی زیبایی‌ها و خوبی‌هایی می‌بندیم و در واقع انکارشون می‌کنیم. اگر زیبایی و خوبی رو به عنوانِ مصادیقی از حقیقت فرض کنیم، می‌تونیم بگیم در غالبِ اوقاتی که این حقایق رو انکار می‌کنیم در واقع اون‌ها رو فدای مصلحتی کردیم. این مصلحت طبیعتاً هر چیزِ خیر و شرّی می‌تونه باشه. می‌تونه نفعی اجتماعی یا انتفاعی شخصی باشه. می‌تونه جلوگیری از به وجود اومدنِ یک ضررِ بزرگ یا کوچیک بوده باشه و خیلی چیزهای دیگه...

قطعاً در مواردی که این مصلحت‌سنجی و انکارِ حقیقت (نادیده گرفتنِ زیبایی و خوبی) برای هدفی انسانی و متعالی بوده باشه، صواب و لازمه. امّا اگر غیر از این باشه چی؟ اگر ما چشم‌هامون رو به روی زیبایی‌ها و خوبی‌ها و حقایقِ دیگه‌ای ببندیم و دلیلی جز خواست و تشخیص و نفعِ شخصی نداشته باشیم چی؟ اگه سهل کنیم و خطا کنیم و راه رو اشتباه بریم چی؟ باز هم کارِ صوابی مرتکب شدیم؟ ضرری رو متوجهِ خودمون و دیگران نکردیم؟

بذارید یه مثالی بزنم. چندسالِ پیش شاید اولِ دبیرستان بودم. اون وقت‌ها متأثرِ از فضای مذهبی‌ِ هیئت‌مون و گروه‌های دوستانه‌م که محدود بودند، یادمه نگاه‌م به دنیا و زنده‌گی متفاوتِ‌ با اینی که الآن هست بود از جهاتی. فکر می‌کردم دنیای خوبی‌ها خلاصه شده در بهشتیه که فقط ما می‌بینیم و تصور می‌کنیم. فکر می‌کردم حتا لباس‌ پوشیدنی خدایی‌تره که شکلِ لباس پوشیدنِ ما باشه و مواردی شبیه به این...

سال‌ها گذشت و دنیام بزرگ‌تر شد و دیدم به دنیا و اطراف‌ش تغییر کرد. یک‌باری پسرِ نوجوونی رو توی خیابونی دیدم. موهاش رو طوری آرایش کرده بود که خیلی جلبِ توجه می‌کرد. با حال و هوای مونده از سال‌های دور تا دیدم پوزخندی پیشِ خودم زدم. یک‌هو دل‌م خواست بیش‌تر تماشاش کنم و دقت کنم به چهره‌ش و نوعِ‌ آرایش‌ش. بیش‌تر که دقت کردم دیدم این نوعِ آرایش باعثِ زشتی‌ش نشده که برعکس باعثِ آراسته‌گی‌ش هم شده. زیبا بود. به هم‌این ساده‌گی. بعد هی به خودم گفتم زیباست، زیباست، زیباست؛ منتها به هر دلیلی «تو»ی محمّد نمی‌پسندی یا نمی‌تونی یا نمی‌خوای مثلِ اون بپوشی و مثلِ اون باشی. این نخواستن یا نتونستن یا حتا نپسندیدنِ تو «دلیل» بر زیبا نبودنِ اون نیست.

این یه مثال از هزاران مثالیه که می‌شد زد. مواردِ بس‌یارِ دیگه‌ای هست که شاید هنوز متوجه‌ِ اشتباه‌م در قضاوت و در کتمانِ زیبایی و انکارِ خوبی نشده باشم.

جرأتِ اعتراف یا اقرار اصلیه که ماها نباید فراموش‌ش کنیم. باید بتونیم مثلِ یک انسانِ بی‌طرف -بر اساسِ فطریات‌مون و اون چیزی که فهم می‌کنیم- اول خوب هر پدیده‌ای رو اعتراف و اقرار کنیم و بعد دست به قضاوت در موردش بزنیم. نه این‌که از هم‌اون اول هر چیزی رو با محکِ دل‌خواست‌هامون تعریف کنیم و از فیلترِ خوش‌آیندهامون بگذرونیم‌ش.‌‌‌ من با این «پیش‌فرضی» نگاه کردنِ به مسائل خیلی مشکل دارم و معتقدم عمده‌ی مشکلاتِ‌ اخلاقیِ ما در جامعه از سوءتفاهم‌هایی نشأت می‌گیره که مستقیم یا غیرِ مستقیم با قضاوت‌های ما ارتباط دارند.

من باید یاد بگیرم که جرأتِ اعتراف و اقرار داشته باشم. باید بفهم‌م که ممکنه اشتباه کرده باشم. باید به خودم گوش‌زد کنم که آهای، مردک! این خدمتی که ارائه کردی، این محصولی که تولید کردی، این قولی که نقل کردی، این فعلی که مرتکب شدی، این حرفی که منتشر کردی، این کلامی که صادر کردی و خیلی چیزهای دیگه، از اون‌ سطحی که باید پایین‌تر بوده یا حداقل می‌تونه باشه. ممکنه کم‌کاری کرده باشی. ممکنه مایه نذاشته باشی. ممکنه درست نبوده باشه و هزاران ممکنِ معقول و مفروضِ دیگه.

به نظرم اگر بتونم و بتونیم جرأتِ اعتراف رو در خودمون تمرین و تقویت کنیم، خیلی از مشکلات‌مون حل یا کم‌رنگ می‌شه. زیبایی‌ها و خوبی‌ها رو اگر واقعاً می‌فهم‌یم فدای مصلحت‌ها نکنیم (حداقل در مرحله‌ی بیان). از اون‌طرف عیب‌ها و نقائص رو هم خیلی بی‌پیرایه و سالم و بی کم و کاست بگیم. هردوش رو باید گفت. این‌ها چیزهایی نیست که با فدای مصلحت کردن‌شون خیری به ما و به جامعه‌مون برسه.

خدایا؛ خدای عیب‌پوشِ بینای بیدار. خدای واقف. خدای خوبی‌ها و زیبایی‌ها. من، منِ کم‌ترین‌ت که خودم و خودت خوب می‌دونیم چه خبره، پر از عیب و اشکالاتی‌م که ممکنه به خودم و به اطرافیان‌م و مهم‌تر از همه به جامعه‌م آسیب برسونه. نقائصی در من هست که اگر درست نشن، در آینده دچارِ مشکل‌م می‌کنن و این خوب نیست.

محضرِ تو امن‌ترین آغوشیه که می‌شه بی‌پیرایه و ترس، همه‌ی حقایقِ تلخ و شیرین رو اعتراف و اقرار کرد. اعتراف می‌کنم و اقرار می‌کنم و سر به شونه‌ی صبر و بخشش‌ت می‌ذارم و فقیرانه و عاجزانه ازت می‌خوام کمک‌م کنی. دست‌مو بگیری و نقص‌هامو مثِ گرد و غباری از تنِ روح‌م و دیواره‌های دل‌م بتکونی و بهم بگی برگرد. برگرد به دنیا و حالا شرافت‌مندانه زنده‌گی کن. حالا سبک‌بار و سبک‌بال باش و خوب و پاک و زیبا زنده‌گی کن...

من به زیباییِ تحققِ این رؤیاست که زنده‌م، ناامیدم نکن خدام...

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دستان‌ت را به من ببخش
حوصله‌ات را به دنیا
و مهربانی‌ت را به مرگ؛
به خیال‌م اجازه بده،
              تقدیر را این‌بار
                                او بنویسد...
نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رفتی و بارانِ پشتِ پنجره -هر روز-
در چشم‌های من
                      تکرار می‌شود...
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرور می‌کنم خاطرات‌م را
چندین بهار و دو باران و بعد هی پاییز...
نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رفتی و بهار رفت
ماندم و پاییــــــــــــــــــ
نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از تولدِ انسان تا مرگِ زمان راهِ‌ درازی نیست؛
یک‌روز عاشق می‌شویم و دیگرروز تنها می‌مانیم
و تنهایی یعنی عصیانِ تاریخ، مرگِ زمان، هبوطِ اصلی و اصلِ هبوط...

تقدیم به تو
نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نمی‌دانم کجای خاطرات‌م بود که دست‌م را گرفتی،
گرفتی و گفتی بینِ خط و خطوط‌ش هزارسال تنهایی‌ست؛
نمی‌دانم کجای دست‌م بود
که از دست‌ت دادم و هزارسال تنها شدم...
حالا نیستی و روزی هزاربار
تفأل می‌زنم به تنهایی دستان‌م...
نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نسیم نباش،
این شکوفه‌های نورَس رفتن‌ت را تاب نمی‌آورند؛
پرنده باش،
لانه‌ای بساز و این فصل را با من بمان.
نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پرواز می‌تواند سهمِ بال‌های پرنده‌ای باشد،
آرزوی درختی
یا تولدِ یک مرگ؛
تو که نه پرنده‌ای و نه درخت و نه زبان‌م لال...
بمان و بگذار، پرواز
                       معنای مبهمِ تنهایی نگیرد.
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خواب ‌دیدم درخت‌م
سبزم و شادم و پرغرور و جوان،
کودکی آمد و ناگهان
کودکی آمد و رفت...
کودکی آمد و سنگ-
-هم به گنجشک‌ها خورد
همه به خواب‌م -به رؤیای من-
هم دلِ ابرها را شکست...
بعد، از ابرها می‌چکید
یک دو قطره غمِ آسمان
گریه‌های ترِ بی‌امان...

کودکی آمد و رفت و بعد
تیرِ برقی... غمی... ماند و بعد...
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |