گفتن

گفتن

λεγειν

یلدا هم‌این حضورِ توست؛
بمان و بگذار بلندای بودن‌ت را به رُخِ صبح کشم...
نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«بینائیت پاییل» عکاس‌گرافیستِ کانادایی در گالری شخصی‌ش تو سایتِ «دیواینت‌آرت» پروژه‌ای داره با عنوانِ «A stranger» [غریبه]؛ اون از آدم‌های مختلفی که در جاهای مختلف می‌بینه عکس‌های پرتره‌ می‌گیره و اون‌ها رو کمی با فتوشاپ ویرایش می‌کنه. اون از غریبه‌ها می‌خواد که زُل بزنند توی لنز. این رو از عکس‌ها می‌شه فهمید. تحیُّرِ خاصِ عکس‌های بینائیت واقعا جالبه. بینائیت توی توضیحات‌ش پای عکس‌ها نوشته من می‌خوام برای چندلحظه هم که شده روی‌کردِ طبیعیِ دنیای مدرن - فردگرایی و گم‌نامی - رو بشکنم!

می‌گه:

Trying to break this individualism and the anonymity of the big city. By going into “Non-lieux” (no existing places) (subways, malls, and crowded streets at rush hours... and by talking to people to take photos, I break the usual way this modern world works for a few instants. I make real these “non-lieux” by creating an event that the stranger will remember.

چندتا از عکس‌هاشو به صورتِ گزیده این‌جا می‌آرم:

آدرسِ گالریِ بینئیل: http://benoitpaille.deviantart.com/gallery

ای‌میل‌ش: Gbuffer@msn.com

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هم‌الآن شبکه‌ی دومِ صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران برنامه‌ی عزاداری روزِ ٢۴ آذرماهِ ٨٩ - در حسینه‌ی چیذر - رو با مرثیه‌خونیِ آقای محمودِ کریمی نشون داد. عینِ نوحه‌ا‌‌ی که ایشون خوند رو این‌جا می‌نویسم:

من‌م تشنه و تو دریا/ من‌م مجنون و تو لیلا/ من‌م بنده و تو مولا!
ابلفضل آقامه/ ابلفضل آقامه

-

هم‌این آقا دوسه ‌سالِ پیش شعری خوند و به صورتِ گسترده پخش شد که در اون می‌گفت:

یاد اون شلاقایی که می‌زنن روی تنم/ که بگو خدات کیه؟/ قبله‌ت کجاست؟/ خدات کیه؟/ چیه کتاب‌تُ؟ اسمِ پیمبرتو بگو/ کمکم کن نمونه/ جوابم توی گلوم/ تو سوال اولی بگم علی/ دیگه هرچی که بگن، بگم حسین/ من قبلتک؟ حسین/ من دینک؟ حسین/ من قبلتک؟ حسین/ من امامک؟ حسین/ من کتابک؟ حسین/ دینم حسین/ روحم حسین/ خونم حسین/ عشقم حسین/ اول  حسین/ آخر حسین/ قبله حسین/ مکه حسین/ صفا حسین/ زمزم حسین/ دینم، دینم، زینب و حسینه/ قبله‌م، قبله‌م، بین‌الحرمینه...

(بماند که کُلی اغلاطِ ظاهری هم دارد این شعر! مثلِ «من کتابک؟» و...)

-

حالا آقای ضرغامی برود دوربین بگذارد در مجالسِ هیئات و روز و شب و نصفِ شب و دمِ صبح و غروب و عصر و سحر، هزار وعده پخش کندشان تا ببینیم نسلِ بعدی «زده» و «افراطی» و «تفریطی» می‌شوند یا اهلِ منطق و اعتدال و انقلاب و دین و خدا و پیغمبر و انسانیت و اخلاق و امام حسین!

واقعاً «حسین» و «ابوالفضل» سینه‌زن و افراطی و اهلِ شور می‌خواهند؟ اگر این‌طور است من هم‌این‌جا اعلام می‌کنم که سینه‌زنِ این‌طور حسینی نخواهم بود و هیچ‌وقت چون‌این شورِ بی‌شعوری را هم‌راهی نخواهم کرد.

دینِ من نتیجه‌گرا نیست، وظیفه‌گراست اما نتیجه در آن از شاید هر دینِ دیگری مهم‌تر است. حسین کشته‌ی راهِ اسلام بود و تسلیم در برابرِ حقیقتِ خدا. دینی که حسین کشته‌ی اوست قرار است اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین منویّات را در جهان نشر دهد. دینی که حسین کشته‌ی اقامه‌ی اوست به مؤمنین‌ش می‌آموزد با هم مهربان باشند. برای هم‌دیگر و با نیتِ نزدیکی به خداوند فداکاری و ایثار کنند. از خواسته‌های خود بگذرند تا خواسته‌ی کسی دیگر برآورده شود. دروغ نگویند. تهمت نزنند. غیبت نکنند. از هم بگذرند و بگذارند حساب‌ها را ارحم‌الراحمین بررسی کند. بگذارید راحت‌تر بگویم:

دینی که من می‌خواهم مؤمنِ بدان باشم و فکر می‌کنم حسین معلّمِ آن بود نه اهلِ افراط و تحجّر است، نه اهلِ تفریط و تنوّرِ بیش از حد. نه از بی‌بندوباری ظاهری و باطنی به اسمِ آزادی و اختیار و دموکراسی دم می‌زند و نه به بسته‌بودن و خشکی و دگماتیسم و کوته‌نظری و جزم‌اندیشی به اسمِ اصول‌گرایی و بصیرت و تدیّن دامن!

دینِ اسلامِ اصیل و نابِ حضرتِ رسول (صلوات‌الله‌علیه‌وآله) دینِ رأفت و مهربانی و گشاده‌رویی و گشاده‌دستی و وسعتِ نظر است. دینِ اعتدال در بیانِ نظر و نقلِ قول و خبر است. دینِ رعایتِ تقوا و عدل در قضاوت است. دینِ دوستی و محبت و عشق است. دینِ زیبایی‌ست. دینِ عطوفت است. دینِ خوبی‌هاست. دینِ عقلانیت و تفکر و هوشیاری و اختیار است. دینِ بیداری‌ست.

امّا انصافاً از گذشته تا به حال (در این چندساله‌ی اخیر) چه‌قدر این خصوصیات در جامعه‌ی ما بیش‌تر که نه، ثبات داشته است؟ چه‌قدر خوبی‌ها و انسانیت‌ها و اخلاقیات بیش‌تر که نه، نزول نکرده است؟ چه‌قدر دزدی و دروغ‌گویی و نامردی و ناامنی و پدرسوخته‌گی کم‌تر شده؟ چه‌قدر آرامش بیش‌تر شده است؟ چه‌قدر اُمید و رفاه (نه به معنای سرمایه‌داری‌ش که به معنای اصح و ادقِ انسانی و حلال) رشد کرده است؟ چه‌قدر برادری و اعتماد و اتکاء بیش‌تر شده؟

نه؛ من قطعاً میانه‌ای با حسینِ متداولِ هیئات نمی‌خواهم داشته باشم و قطعاًتر با اسلامِ هیئات و صدالبته قطعاًتر با انقلابی‌گری به قرائتِ هیئات که انقلاب و اسلام در نگاهِ من به ترجمه‌ی کسانی مثلِ شهیدمطهری و شهیدبهشتی و مرحوم عبدالله والی و حتا از معاصرین حجه‌الاسلام‌دکترسیدمحمدمهدی میرباقری نزدیک‌تر است...

با وامی از شاعرِ معاصر فاضل نظری از خدای خودم می‌خواهم:

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نکاتی در بابِ خوب‌ نبودن!

اول

این‌طور مرسوم بوده که همیشه به انگلیس و رسانه‌های تابعه‌اش اطلاق شده «روباه» و با عباراتی نظیرِ این توصیف شده‌اند. علت هم این بوده که آن‌ها روی‌کردشان بولد و بزرگ جلوه دادنِ ضعف‌ها و نقائصِ کشورهایی چون ایران بوده است. همیشه نقد کرده‌اند و اشتباهات‌مان را در بوق کرده‌اند و شاید بس‌یاری جاها هم اصلاً اشتباه و نقص و ضعفی نبوده و آن‌ها بوده‌اند که تلاش کرده‌اند برای چالش‌سازی و بحران‌آفرینی.

این‌روزها روی‌کردِ جمهوری اسلامی ایران و رسانه‌های تابعه‌اش مثلِ صداوسیما این است که مسئله‌ی درگیری دانش‌جویان با پلیسِ انگلیس را بولد و بزرگ جلوه دهند. به‌طورِ مثال آقای حیاتی گوینده ی اخبارِ ساعتِ 14 به آقای فلاح - نماینده ی واحدِ مرکزی خبر در لندن - می‌گوید: اسماعیل ام‌روز چه خبر از درگیری پلیس و دانش‌جویان؟

وقتی برای حسین (سلّم‌الله) سیاه می‌پوشیم و عزاداری می‌کنیم یعنی اعلامِ انزجار و ناراحتی. یعنی اعلامِ تنفر از روحیه‌ی حق‌ناطلبی. یعنی اعلامِ برائت از «رسیدن به هدف به هر قیمت». یعنی هدف وسیله را توجیه نمی‌کند! یعنی العاقل یکفیه‌الإشاره...

دوم

خاطره‌ای از منوچهرِ متکی که برای همیشه در ذهن‌م خواهد ماند:

خاطره‌ای که شاید رسانه‌ها به آن توجهِ چندانی نکردند امّا قطعا در تاریخِ دیپلوماتیکِ این کشور بعدها از آن خواهند گفت. در اجلاسی که منوچهر متکّی و خانمِ رایس به نماینده‌گی از ایران و امریکا حضور داشتند (فکر کنم شرم‌الشیخ) ضیافتِ شامی به میزبانیِ فکر کنم مصر برپا شده بود. در هم‌این اثنی خانم رایس با آقای متّکی روبه‌رو شد. به طعنه گفت: برویم که شاید شیرینیِ این ضیافت از تلخی روابطِ ما و شما بکاهد. آقای متکی هم به زبانِ انگلیسی جواب داد که: در روسیه زمستان بستنی می‌خورند. به این دلیل که دمای هوا سردتر از دمای بستنی‌ست!

سوم

این‌روزها همه از برکناری منوچهرِ متّکی و سرپرستی آقای دکتر صالحی می‌گویند. این‌روزها فارغ از این هیاهوها جریانی نامطبوع ولی بس‌یار متبوع حولِ شخصیتِ دکترسعید جلیلی تبلیغاتِ بس‌یار می‌کنند. جریانی که درگیری پلیسِ انگلیس با دانش‌جویان برای‌شان مهم‌تر است از احوالِ مردمانِ بشاگرد و شادگان و زابل. از ولی‌نعمتانِ بلندطبعِ این انقلاب...

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهلِ جهنّم فرق دارند

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شبکه‌ی رسمی تلویزیونِ - جمهوری «اسلامی» ایران - می‌رود با زنی متهم به زنای محصَنه و شراکت در قتلِ هم‌سر، مصاحبه می‌کند تا او جلوی دوربینِ جهانیِ آن شبکه اعتراف و اقرار کند که مرتکب به گناه و جرم شده است...

شنیدنِ این خبر همانا و مچاله شدن درونِ خلوت‌م همانا...

جرم مرتکب شد قبول؛ مجازات‌ش کنید. آیا فقه گفته است آبروی زانیه‌ی مُحصَن هم هبه‌ی شما؟ این است رسمِ اسلام و شیعه؟

کافی‌ست از این‌جور حرف‌ها بزنی تا چهارتا کاسه‌ی داغ‌تر از آش بیایند و بگویند: خب، این یک زنای عادی نبود. غرب روی آن مانور زیاد داد و تبلیغات علیه نظام و اسلام زیاد شد. پس ما موظف بودیم که مسائل را روشن و صریح نشانِ جهان دهیم!

و این‌جاست که راقم حس می‌کند باید بالا بیاورد از احوالِ مردمانی که سیاه‌پوشِ مظلومیتِ حسین در کربلایند و شکست‌خورده‌ی کربلاهای خود...

نوشته شده در شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

روزی هزاربار سرِ «حقیقت» و «عدالت» را مظلومانه بالای نیزه‌ی افراط و تفریط می‌کنیم و ده‌روزِ خاص را هرساله سیاه‌پوش تشنه‌گانِ حقیقت و کشته‌گانِ عدالت‌یم.

ما فقط بلدیم ادای هر چیزی را درآوریم!!!

ادای اسلام را!

ادای عدالت را!

ادای ولایت را!

ادای ایمان را!

ادای عبادت را!

ادای انسانیت را!

نه، این آخری را در «ادا» هم موفق نبوده‌ایم انگار...

نوشته شده در شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در سالِ ٨٨ چندنفر از هنرمندان و اهالیِ فرهنگ به دیارِ باقی شتافتند. خوب یادم است که خبرگزاری‌ها تیتر می‌کردند «باز هم یک هنرمندِ دیگر...» کأنه عزرائیل یک قاتلِ زنجیره‌ای‌ست و اهتمامِ خاصی می‌ورزد برای ستاندنِ جانِ هنرمندان. بالتبع در بینِ افواه هم چون‌این حرف‌هایی بر سرِ زبان افتاده بود. ولی اگر کمی از آن جریانات و «هو»های رسانه‌ای فاصله می‌گرفتی و به شناس‌نامه‌ی آن هنرمندان خوب می‌نگریستی قطعاً درمی‌یافتی که عزرائیل انتخاب‌های خلاف‌آمدِ عادت و خارق‌العاده‌ای نداشته است و بنده‌ی خدا طبقِ روالِ معهود و مسبوق‌ش عمل کرده که اگر هم نمی‌کرد او عزرائیل بود و مأمور...

روزی همه‌ی کلیدواژه‌های جست‌وجو در گوگل و یاهو و اَلتاویستا می‌شوند نامِ دخترکی بازی‌گر و دفعاتِ بارگذاریِ آبروی دخترک می‌شود رکوردِ بیش‌ترین جست‌و‌جوی شیعیانِ اشبه‌الناس به خدا از لحاظِ اغماض و پرده‌پوشی...

روزی که تبلی‌السرائر نیست، مردمانی از نسلِ سلمان که قرار بوده گُلِ بنده‌گانِ خدای ستار باشند، پدرِ هرچه عیب را درآورده و پرده را از بیخ، بن‌کن می‌کنند تا شبیه‌تر باشند به قوم و قبیله‌ای یله که نفهمیدند ...إعدلوا هو أقرب للتقوی را...

دیگرروز قصه‌ی غم‌انگیزِ زنده‌گی ورزش‌کاری مشهور، می‌شود قوتِ لایموتِ قلم‌های هم‌این مردم تا انگار کنیم که نمی‌چرخد چرخِ روزیِ مطبوعات‌ِ ملون‌مان بی‌تیترهای زرد و قرمزی که از شهلای مُرده‌ی نگاهِ غم‌گنانه و چشمانِ بی‌جانِ مردی می‌نویسند که روزی چشمِ هم‌این مردُم به گام‌های استوار و هنرمندِ او بود...

مقاله می‌نویسیم برای احقاقِ حقوقِ بشر اما تحقیقاتِ میدانی‌مان خلاصه می‌شود در ثقالتِ کفّه‌ی اسم و رسم...

به راستی اگر دادِ این حنجره برای عدالت است پس چه‌را از زمختیِ طنابِ فقر بر گُرده‌ی نحیفِ محرومیت و بی‌فرهنگی و بی‌سوادی حرفی نمی‌زند وقتی هنوز در خوزستان قتل‌های ناموسی داریم و در بلوچستان قتل‌های قومی و در تهران قتل‌های زیرزمینی...

چه‌را مرگِ یک هنرمند «مرگ‌تر» است و اشتباهِ یک ورزش‌کار «اشتباه‌تر»؟ بعید می‌دانم آن‌قدر برای آنان مراتب قائل باشیم که ایجاب کند منزه‌تر از ما رفتار کنند. نه؛ قضیه چیزِ دیگری‌ست...

ما اهلِ ظاهر شده‌ایم و به سطح خو کرده‌ایم و تمایلی به حقیقت نداریم. دوست‌تر داریم که «جوّ»ی بیاید و در مسیرِ آن قرار بگیریم و به آن دامن بزنیم و «خوش» باشیم...

حالاها شبیه‌تریم به أحرص‌الناس على حیاة و من‌الذین أشرکوا یود أحدهم لو یعمر ألف سنة و ماهو بمزحزحه من العذاب... و کاش نرسد آن روزی که وسعتِ دریاها را به عمق سنجه کنند و شاهد و شاکی و قاضی سویی باشند و ما سویی دیگر...

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تمامِ مسیرِ جاده‌های مازندران را پُر کرده‌اند از بنر‌های خوش‌آمد‌گویی به رئیس‌جمهور و حتا تبلیغِ پیرامونِ شخصِ ایشان! حتا بعضی‌جاها روی بیلبورد‌های تبلیغاتیِ شرکت‌ها بنر چسبانده‌اند. صرفِ نظر از حقوقی که از آن شرکت‌ها بابتِ دیده‌نشدنِ چندروزه‌ی تبلیغ‌شان تضییع می‌گردد، سوالِ اساسی این است:

آیا این تبلیغات و چاپلوسی‌های فوق‌العاده گسترده، ذره‌ای با روحِ عدالت‌خواهی و اسلامِ انقلابی سازگار است؟ این‌همه هزینه برای یک سفرِ استانی که معلوم نیست هدف‌ِ غایی‌ش رسیده‌گی به محرومان است یا شرکت در مراسمِ سال‌گرد وزیرِ اسبق، معقول و منطقی و شرعی‌ست؟

جالب است هنوز مصوباتِ سفرهای پیشین اجرا نشده‌اند؛ دوباره کوهی از مصوبه سرازیر می‌شود به ادارات و سازمان‌ها...

عدل را گفته‌اند وضع کل شیء فی موضعه و اعطاء کل ذی‌حق حقه...

این‌جا انگار چیزی سرِ جای خودش نیست آقای رئیس‌جمهور...

-

این‌روزها دل‌تنگِ نثرِ امیرخانی‌م؛ آن‌جا که:

«مردم نه فریفته‌ی قدرت می‌شوند و نه گرفتارِ هیبت. محبت از دروازه‌های بزرگ قدرت، دل را فتح نمی‌کند، بل از پنجره‌های کوچکِ ضریحِ خدمت متواضعانه گذر می‌کند، مانند هرم گرما که سیاه زمستان از زیر کرسی مادربزرگ بیرون می‌زند...»
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرچه دنبالِ وجهِ هفتم‌ِ مکعبِ صابون‌م می‌گردم پیدایش نمی‌کنم و ناامید می‌شوم از این‌که شاید تاریخ انقضاء روی آن درج شده باشد! تماس می‌گیرم با ارتباطاتِ مردمی شرکتِ سازنده. می‌گویم چه‌طور ممکن است که تاریخِ تولید درج شده باشد و تاریخِ انقضاء نه؟ مرد می‌گوید: چون تاریخِ انقضای محصول‌مان بالاست از استاندارد و بهداشت اجازه داریم که تاریخِ انقضاء را درج نکنیم. لحظه‌ای درنگ می‌کنم و می‌گویم: خیلی عجیب است! بر اساسِ کدام منطق چون‌این اجازه‌ای صادر شده است؟! پاسخی نمی‌شنوم...

وقتی در جامعه‌ای بازتوزیع بی‌اهمیت باشد!

وقتی در توزیعِ درآمد و ثروت، بی‌عدالتی بشود!

وقتی سطحِ تغذیه‌ی جمعیت، وضعِ بهداشت، سطحِ باسوادی (جدای از با مدرکی‌!)، موازین اجتماعی، تأمین خدماتِ رفاهی، کیفیتِ آب و هوا و کیفیتِ زنده‌گی بی‌ارج باشند، قطعاً در پارادایمِ حاکم، «فرهنگ» و «صداقت» بی‌ارج و کم‌نقش می‌شوند!

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حبل‌المتینِ در کنارِ هم زیستن!

اول

گرافیکِ کتابی برعهده‌ام بود. فرمتِ کار به اینفوگرافی پهلو می‌زد و صفحه‌آرایی‌لازم بود. در این سه‌چهار سال عمرِ طراحی آن‌چون‌آن در زمینه‌ی صفحه‌آرایی خودآزمایی نکرده بودم. مگر معدوددفعاتی که برای دانش‌گاه نشریه بسته بودم یا بروشوری برای انجمن زده بودم. کار جدی و مهمی بود و نویسنده‌اش هم از معروفیتی برخوردار. به زعمِ خودم نمی‌بایست آن پروژه را محلِ خودآزمایی‌م در صفحه‌آرایی کتاب قرار می‌دادم. به هم‌این روی تصمیم گرفتم جلد را بزنم و صفحه‌آرایی را بسپرم به دوستِ طراحی که کارش را بس‌یار می‌پسندیدم. به دلیلی که برایم نامکشوف ماند آن دوست بعد از قبول کردنِ کار، کمی بدقولی کرد و کار را به سامان و ما را به نتیجه نرساند!

با شرم و قبضِ بس‌یاری ماجرا را برای نویسنده شرح دادم. وقت ضیق بود و کار خیلی عقب افتاده بود. از هر لحاظ مقصر بودم و هیچ توجیهی وجود نداشت (نویسنده از اول‌ش هم با این‌که کار را به دیگری بسپریم موافق نبود و می‌گفت: خودت جگر کن و انجام‌ش بده). خودم را آماده کرده بودم برای این‌که شماتت‌م کند و حتا حق داشت که کار را به دیگری بسپرد. آماده بودم که حداقل بگوید: دیدی حق با من بود! دیدی اشتباه می‌کردی!

اما خلافِ همه‌ی حدس‌هایم او لب‌خندی زد و گفت: خوش‌حال شدم محمد... گفت: تو یک چیزی رو متوجه نشدی. این‌که من پیِ کارِ گرافیکیِ اعلا نبودم که اگر این‌گونه بود با رزومه‌ی تو واردِ تعامل می‌شدم نه با خودت. می‌خواستم با تو کار کنم!

او نه تنها خلافِ همه‌ی انتظارات و حدس‌های عقلانی و منطقیِ من رفتار کرده بود که از یک چالش یک فرصت ساخته بود. تصمیم گرفتم کار را خودم انجام دهم. خوب هم انجام دهم، حتا اگر اسماعیل‌ِ عمرِ کاری‌م باشد...

 

دوم

پاییزِ هشتادوهفت به مدتِ یکی‌دوماه در یکی از شهرهای شمال مشغولِ کار شدم. کاری مرتبط با شهرسازی و عمران. قهراً حجمِ سفرهای بینِ شهری‌م کمی بیش‌تر از قبل شده بود. در یکی از این سفرها وضعیتِ مزاج‎‌م به‌شدت به‌هم ریخت. مابینِ راه در ساری توقف کردم. حال‌م خیلی ناخوش بود. یادم آمد که دخترعمویم در آن شهر دانش‌جوست و شنیده بودم که در آن نزدیکی‌ها با رفقایش خانه‌ی دانش‌جویی دارد. تماس گرفتم و گفتم این‌جا جوب پیدا نمی‌شود. امکان‌ش هست از سرویسِ خانه‌ی شما استفاده کنم؟ شرمنده شد و گفت: نه و آدرسِ کلینیکی وابسته به سپاه را داد که در آن حوالی بود. کمی ناراحت شدم و در دل غرولندی کردم و رفتم. بعد از چنددقیقه دیدم دخترعمو چادرِ کلینیک را سر کرده و با نگرانی احوال‌م را از پزشک می‌پرسد. تعجب کردم. انتظار نداشتم بعد از آن جوابِ منفی بیاید آن‌جا و حاضر شود تغییرِ پوششِ اجباری کلینیک را هم قبول کند... شرمنده شدم و در دل گفتم: خدایا، من اگر بودم حاضر می‌شدم برای خبرگیری از احوالِ یک دوست یا فامیل از دل‌خواستی شخصی بگذرم و تن به جبری چون‌این دهم...

 

سوم

مرد و زنِ معمری کنارم نشسته بودند. خیلی شیک‌پوش و سرِحال و خوش‌مشرب بودند. از آن‌ها که انگار در زنده‌گی هیچ غصه‌ای نداشته‌اند. مهمان‌دار که پکِ پذیرایی را آورد مرد گفت: برای ما لطفاً دوتا سیب بیارید. قرمز و سفیدش هم خیلی مهم نیست. مهمان‌دار گفت: فقط‌ هشت‌میوه داریم! مرد خندید و گفت: دخترم، منظورم میوه‌ی سیب است. مهمان‌دار عذرخواهی کرد و گفت: شرمنده، نداریم. تو دل‌م گفتم: هم‌این‌ «مرفهای بی‌دردِ تو هواپیما پیِ سیب‌»ند که خونِ مردمِ فقیرو توی شیشه کردن‌ها. بعد مرد رو به من کرد و گفت: شما بسیجی‌ای؟ گفتم: نه. گفت: پس ریش و اینا. خندیدم و گفتم: دقیق‌تر بنگر این غبار از آینه نیست...

مرد خوش‌ش اومد و گفت: فردا همه‌ی بسیجی‌ها دارن میان تهران. اظهارِ بی‌اطلاعی کردم و باز هم لب‌خندی زدم (مشخص بود که باور نکرده جوابِ منفی‌م رو). ازم پرسید از دشتِ ناز تا خزرشهر چه‌قدر راهه؟ دقیق نمی‌دونستم و تخمینی گفتم. اما کمی نگران بود چون پروازِ شب بود و اون‌ها هم نابلد. از مهمان‌دار اجازه گرفتم و گوشیمو آف‌لاین روشن کردم. مپ رو آوردم و با کمکِ نقشه‌های گوگل مسافت رو حساب کردم و بهش نشون دادم. تشکر کرد و با لحنِ مهربونی گفت: پسرم، ما در فلان‌شهر ویلا داریم. آدرسِ تهران‌ش را هم داد و دعوت کرد ازم. اهلِ زعفرانیه بود. گفتم: اتفاقا در آن شهری که ویلا دارید مدتی کار کرده‌ام. ویلای‌تان کجاست؟ گفت شهرکِ فلان. گفتم چه جالب خودم نقشه‌ی اون‌جا رو تصحیح کردم و ممیزی‌ش کردم. رو کرد به خانوم‌ش و گفت: به‌به، پس زیرِ سرِ آقا بود اون جریمه‌ی صدمیلیونی‌ای که دادیم! بعد خندید و گفت: البته حق بود. (خیلی تعجب کردم از حرف‌ش و لعنت فرستادم به خودم و قضاوت‌م) بعد صحبت از بنیادِ پهلوی/ علوی و فعالیت‌های زورگویانه‌ش خاصه توی شهرهای شمالی شد و به نیویورک و منهتن و فیفث‌اونیو و علوی‌دِپارتمنت و تحریمِ امریکا کشید. تقریباً در همه‌ی اون بحث‌ها اتفاقِ نظر داشتیم. اون‌قدر که ریش و کیش فراموش شدند و سفر کوتاه شد و احساس کردم چه‌قدر بینِ ماها اشتراک وجود داره...

-

این سه خاطره رو نوشتم که بگم به نظرِ من اشتراکِ ما آدما در سیاست و چیزهایی شبیه به این نیست. سیاست، دین، فرهنگ و گزاره‌هایی این‌چون‌این خیلی با نوعِ قرائت ما از اون‌ها ارتباطاتِ وثیق دارند. پس نباید خیلی ملاکِ هم‌بسته‌گی یا عدمِ هم‌بسته‌گی قرار بگیرند. البته می‌دونم وجودِ کلمه‌ی دین در این دوخطِ بالا باعثِ گاردگرفتنِ بعضی‌ها می‌شه اما منظورِ من از دین هم‌اون روش و متدِ خداپرستیه و نه لزوماً خداپرستی و غیرپرستی. ملاک و معیارِ ارتباطِ ماها باید چیزی مثلِ اخلاق باشه. چیزی که زبانِ مشترکِ همه‌ی فرهنگ‌ها و ملت‌هاست. اخلاق گزاره‌ای عمیق و تمدن‌سازه که به‌شدت پتانسیلِ محلِ اشتراک و اتفاق قرار گرفتن داره.

خدایا، تکلیفِ کسی مثلِ من مشخصه. خیلی عقب‌م از پای‌بندی به این اخلاقِ نازنین. اما می‌دونم که برای زیستن در جامعه‌ی ام‌روز و فردا احتیاجِ مبرم دارم به‌ش. پس، از تو که توانایی و دانا خواهش می‌کنم متخلق‌م کنی به اون اخلاقی که باعث شه بتونم با همه‌ی انسان‌ها ارتباط برقرار کنم و مؤدب‌م کنی به اون ادبی که وادارم کنه معیارهام انسانی‌تر و عمیق‌تر و پایاتر بشن و باشن.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |