گفتن

گفتن

λεγειν

شبهِ جزیره‌ی میانکاله، به‌شهر/ عکس از آزیتا رصّافی

-

آرزوی پرنده‌ای کوچک
سوژه‌ی ناب و نادرِ عکاس
راز و رمزِ انارِ پوسیده...
نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هنوز پیش نیومده که بتونم حتا یک قسمتِ کامل هم از «مختارنامه» ببینم. اما حتم دارم وقتی برای اثری زحمت کشیده شده باشه و هزینه‌های مادی و معنوی پرداخت شده باشه، قطعاً اثرِ قابلِ تأمل و خوبیه. خاصه وقتی با میرباقری و کارنامه‌ش آشنا باشی.


با همه‌ی این حرف‌ها و حتا اگر مختارنامه به‌ترین سریالِ تاریخی‌مذهبیِ سیما هم باشه، باز منزهِ از ضعف‌های طبیعی و مرسوم نیست. چندوقتیه که در عرصه‌ی رسانه (مجازی و غیرمجازی) در موردِ این سریال جریان‌هایی به‌راه افتاده. جمعِ اندکی ناقدند و جمعِ اکثری تعریف می‌کنند. شقِ جدیدش که صداوسیما در متنِ به‌راه‌افتادنِ آن «نقش» ایفا کرده است، انتخابِ دیالوگ‌هایی از آن و بولدکردنِ آن‌هاست. مثلاً انگارکن از دلِ دیالوگ‌هاش عباراتی چون: فتنه، بصیرت، حجتیه، خواص و... بکشی بیرون!

این اتفاق در موردِ سریالِ یوسف هم بود. در مُلکِ سلیمان هم تاحدودی بود. منتها تفاوتِ آن‌ها با مختار به گمان‌م این بود که در فیلم‌نامه‌ی آن‌ها برای جذبِ بودجه و خودشیرینی و... عباراتی مثلِ :دانه‌درشت‌ها و بصیرت و فتنه نگاشته شده بود و در مختارنامه نه. (البته این نظرِ من است و هرکسی می‌تواند نپذیرد). حداقل با سابقه‌ای که از میرباقری سراغ دارم نه!

آقا این جریان خطرناک است!

از بچه‌حزب‌اللهی‌های ناب و تیز که چشم و گوش‌شان بازتر است و تعصب‌شان کم‌تر و منطق‌شان بی‌طرف‌تر خواهش‌مندم حواس‌شان جمع باشد. دامن نزنند به این جریان!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سلام؛ نظر و پیش‌نهادتون رو راجع به این کار بفرمایید لطفاً. دونستنِ دونکته لازمه:
یک) ترکیبِ رنگ و حال و هوای کار با توجه به دیزاینِ غرفه‌ست.
دو) هم‌چنین دونستنِ این نکته هم اهمّیت داره که این یه پکیجِ داخلیه.

+ دفعه‌ی پیش از نظرات‌تون خیلی بهره بردم. این‌دفعه هم بی‌بهره‌م نذارید.

تصاویری از غرفه:

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ملاک، شاخص، مایز، معیار، محک، جهان‌بینی و بینش؛ این‌ها تقریباً همه‌گی‌شان در متنِ زیر به مراتب موصِلِ یک مفهوم‌ند. مبنا، مبنای ایدوئولوژیک.

انسان‌ موجودِ مختار و معقولی‌ست و از این جهت در طولِ زنده‌گی و در شئون و سطوحِ مختلف با شرایطی مواجه می‌شود که یا باید تصمیمی اتخاذ کند و یا این‌که انتخابی داشته باشد یا حتا مخالفت و موافقت کند. پیش‌نیازِ موافقت و مخالفت یا تصمیم‌گیری و انتخاب، داشتنِ مبنایی ایدئولوژیک است. مبنای ایدئولوژیک یعنی شاکله‌ای ذهنی که انسان بتواند براساس ملاکات و اصولِ آن، «موضع» اتخاذ کند.

عرب به کسی که بر پای شتر عقال می‌نهد تا در بیابان عصیان نکند، «معتقل» می‌گوید. بازدارنده‌‌ای که در درونِ انسان از سرکشی و انحراف بازمی‌داردش هم‏آ‏ن نقشِ اعتقالی را داراست. ارزشِ مبنای ایدئولوژیک هم‌این‌جا مشخص می‌شود. چون هرچه این بازدارنده‌گی براساس شاخصی منطقی‌تر و معیاری اصولی‌تر انجام پذیرد، ارزش‌مندتر است.

زنده‌گی بدونِ داشتنِ معیار و مبنا آن‌چنان لطفی ندارد. به نظرم هرکس باید تلاش کند تا هر روز و هر لحظه فاصله‌اش با اصل و اصول را کم‌تر کند. زنده‌گی مثلِ قدم‌زدن در مِه می‌ماند. شاخص‌ها راه‌نماهای انسان‌ند برای گام‌ برداشتن در این مسیرِ مه‌آلود. هرچه این شاخص‌ها و معیارها محکم‌تر و قابلِ دفاع‌تر و منطقی‌تر باشند، نورِ این چراغِ راه‌نما مسافتِ بیش‌تری را جلوی پای انسان روشن می‌سازد...

-

خدایا، من مسافرم. مسافرِ دنیا. مسافری گم‌گشته و خسته از مِه و مسافت. مسافری مغموم و مانده و ملول. مسافری که چشمانی کم‌سو دارد...

خدای بزرگ و عزیزم، تو نور و راه‌نما و نقشه‌ی راه‌ی. کمک‌م کن، چشمِ من باش. عقلِ من باش. معیار و ملاک و شاخص و مبنای من باش. دستِ دل‌م را بگیر و آرام‌آرام از این مسیرِ مردافکن بگذران‌م. به لُطفِ تو امیدوارم لطیف‌م...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آسمان عزادار است؛
به غم‌گساری کدام چشمِ از اندوه خیس، می‌آیند ابرها؟
نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جوابِ ابلهانو باس بد داد!

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جا تَر است و من خجل! خجالت

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو «مو» می‌بینی و من زحمتِ پُخت!

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توبه‌ی گرگ، خوب است
غنیمت شمرش!
نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آب در کوزه و ما میل نداریم، چه‌را؟!

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خرِ ما از کره‌گی هسته نداشت!!!

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

موش تو سوراخ نمی‌رفت
سوراخو گِل گرفتن!

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هرکه بام‌ش بیش
دیش‌ش بیش‌تر!
نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به یاسین که دل‌ش این‌روزها بهانه‌گیر شده:

محرّم هست و عاشورا هست و سرِ حسین هست و داغِ دل هست؛

کافی‌ست دنیا را کارزار ببینی و عشق را به خون بخواهی و جان را کفِ دست بگیری و جز زیبایی نبینی...

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آسمان سماع می‌رقصد و ابر، آبروداری می‌کند؛
چترت را غلاف کن گُل‌م
رعد و برقی بیش نیست.
نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اول

بنا بر عادتِ معهودِ عصرها بساطِ چای را مهیا کرده بودم. چای‌م معمولاً غیرِ قندپهلوست و غالباً با خرما، کیک، بیسکوییت یا چیزهای شیرینی چون‌این میل‌ش می‌‌‌کنم.‌ آن‌روز چیزِ خاصی برای هم‌راهِ چای خوردن نداشتم جز بیسکوییتِ کوچکی که در خانه موجود بود. از هم‌این «رنگارنگ‌ها» که قدیم «کارملّا»یش را می‌خوردیم و لفافی دیگرگونه داشت. متأسفانه کیفیتِ خیلی پایینی داشت. هم به لحاظِ مزه و هم به لحاظِ بسته‌بندی و شکلِ ارائه.

راست‌ش نمی‌دانم چه بلایی بر سرِ آن کارملّای نوستالژیکِ کودکی‌هامان آمده است اما به طورِ قطع و یقین می‌توانم بگویم شرکتِ مذکور بویی از مدیریتِ کیفیت و کنترل کیفیت نبرده است و بعید می‌دانم اصلاً از نظرِ IsoTs موردِ تأیید باشد. در مقابل شرکت‌هایی ایتایایی و آلمانی می‌شناسم که معمولا از محصولات‌شان استفاده می‌کنم برای عصرانه‌هام. شرکتِ «لواکر» و شرکتِ «بالسن» که ویِفِر و بیسکوییت‌های بیت را تولید می‌کنند. هردو هم طعم و مزه‌ی بس‌یار خوبی دارند، هم کیفیت و هم بسته‌بندیِ بس‌یار خوبی. یعنی آدم کاملاً احساس می‌کند که به ذائقه و بصرش احترام گذاشته شده است. یک مثال می‌زنم تا موضوع روشن‌تر شود. روی بسته‌بندی وِیفرهای لواکر یک مثلثِ راه‌نما گذاشته شده که از این‌جا باز کنید و وقتی که شما لفاف را از آن‌جا باز کنید به به‌ترین شکلِ ممکن می‌توانید به آن دست‌رسی پیدا کرده و آن را مصرف کنید (کلی فسفر سوزاندم و دریافتم بهینه‌ترین شکلِ مصرفِ بیسکوییت هم‌آن است که از آن‌جا باز شود).

دوم

چندسالِ پیش در اینترنت برای یکی از دوستان دنبالِ دوربینِ دیجیتال با برندی خاص می‌گشتم. بالاخره بعد از کمی جست‌و‌جو سایتِ شرکت را یافتم و به آن ای‌میل زدم و مشخصاتِ دوربین‌‌ها و قیمت را پرسیدم. مدیرِ فروشِ شرکت به ای‌میل‌م پاسخ داد و عذرخواهی کرد و گفت که شرکتِ انگلیسی دیگر دوربین تولید نمی‌کند و باید با نماینده‌ی آلمانی‌شان مکاتبه کنم و ای‌میل و آدرسِ سایتِ آن‌ها را به من داد.

سوم

یادم است در سال‌هایی از جوانی فعالیت‌هایی در راستای حمایت از فلسطین انجام می‌دادم. یکی از آن فعالیت‌ها که هنوز هم مهم و کارگشا می‌دانم‌ش مبارزه با ترویجِ کمپانی‌های مالتی‌دامستیک بود. لیستی تهیه کرده بودم از آن کمپانی‌ها و چندجایی نمایش‌گاه گذاشته بودم. یک‌بار با خودم گفتم این‌همه فعالیتِ سلبی و تنزیهی کمی ایجاب و اثبات هم می‌طلبد. برای تنظیمِ باد هم که شده به همه‌ی کمپانی‌های معروفِ نوشابه‌سازی و شکلات‌سازی و تولیدِ قهوه‌ی کشور که معروفیتی دارند ای‌میل زدم و پیش‌نهاداتی دادم. گفتم نیّتِ ما جوان‌ها خیر است. قصد نداریم مردم را از محصولی محروم کنیم. می‌خواهیم دستِ صهیونیسم را از کشورمان کوتاه کنیم. این‌کار می‌طلبد که بدیل‌های شایسته‌ای برای طبعِ مردم در کشور وجود داشته باشد. ما کلی پیش‌نهادِ خلّاقانه داریم برای شما. حاضریم کلّی هم‌کاری کنیم... اما دریغ! دریغ از یکی از آن‌ها که پاسخ دهد...

آخر

فرهنگ احتیاج به بستر دارد. بسترِ فرهنگ وقتی موجود نباشد، او رخت بر می‌بندد و می‌رود. تربیتِ مبتنی بر فرهنگ در هر ساحتی مهم است. فرهنگ به معنای عامِ کلمه همه‌ی معانیِ خوب را متبادر می‌سازد. وقتی کسی ملبسِ به لباسِ فرهنگ می‌باشد خواه ناخواه ملزمِ به رعایتِ رفتاری‌ست که آن فرهنگ را خدشه‌دار نسازد. اما خدا نکند که به فرهنگ بی‌توجهی شود. یعنی نخواهیم که فرهنگی باشیم...

در صنعت، تجارت، دادوستد و خیلی چیزهای دیگری در کشورمان این «فرهنگ» دارد کم‌رنگ می‌شود. بس‌یاری بنگاهِ اقتصادی دیده‌ام که صِرفِ داشتنِ متقاضی مجاب‌شان کرده که به کیفیتِ تولید یا خدمت‌شان ارج ننهند. این قطعاً بدترینِ اتفاقِ ممکن برای یک بازار است. من این اتفاق را محصولِ یک سال و دوسال نمی‌بینم. متأسفانه ما در سال‌های بعد از انقلاب آن‌قدر درگیرِ مشکلاتی مثلِ جنگ و سیاستِ منهای فرهنگ شده‌ایم که وقتی برای ترویجِ و تزریقِ فرهنگ در خانواده‌ها پیدا نکرده‌ایم. بعد نسلِ بچه‌هایی که در این بی‌فرهنگی و بی‌خلاقیتی بزرگ شده‌اند از آب و گِل درمی‌آیند و می‌شوند مسئولانِ فردای مملکت در این‌جا و آن‌جا. مدارس و دانش‌گاه‌های‌مان هم که اهتمامی برای ترمیمِ فرهنگ نورزیده‌اند. حالا هم مسئولانی داریم که به طورِ پیش‌فرض علاقه‌ای به فرهنگ و خلاقیت ندارند مگر دری خورده باشد به تخته‌ای و تصادفاً آن مسئول علاقه‌مندِ به فرهنگ باشد و بعضی چیزها مثلِ خلاقیت، احترامِ به مخاطب، مسئولیت‌پذیری، فهم و به‌کارگیری جوان‌ در ذهن‌ش وزن داشته باشند...

-

خدایا، فکر می‌کنم قرار این است که من به عنوانِ یک انسان همیشه تو را در مقابلِ خودم ببینم و خودم را هم با تو تنها. فکر که می‌کنم می‌بینم برای این‌که پیشِ تو آبرو داشته باشم باید خیلی کارها کنم. کمک‌م کن و بهم یاد بده که چه‌طوری باید باشم که به چشمِ تو خوش بیام. بهم یاد بده که چه‌طوری با مردم‌م رفتار کنم. اگر روزی و جایی مسئولیتی داشتم یا در حالِ ارائه‌ی خدمت و تولیدی بودم که مخاطبان و متقاضیانی داشتم، حتماً حواس‌ت بهم باشه که تو رو فراموش نکنم. با اشاره و بی‌اشاره بهم یادآوری کن که مسئول‌م پیشِ تو و وجدان‌م. دست‌مو بگیر و نگذار که منحرف شم. نگذار فراموش کنم که فردایی هم هست.

خدایا، این انقلاب و این کشور رو دوست دارم و آینده‌ش برام مهمه. خیلی انتقاد دارم به خیلی جاها اما تهِ ته‌ش دوست دارم که به قدرِ یک‌ ارزن هم که شده برای پیش‌رفتِ کشورم کاری انجام بدم. خدایا بستری رو برام فراهم کن که بتونم برای ترمیمِ فرهنگِ مجروحِ کشورم تلاش کنم.

خدای عزیزم، نه فراموش‌م کن و نه اجازه بده که فراموش‌ت کنم...

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باوری زخمی کنارِ پنجره خشکید و مُرد
بس که باریدم به شیشه مایه‌ی دق گشته‌ام

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قرار نبود درخت‌ها در سایه‌ی برج‌ها مچاله شوند؛
یا آسم بگیرد آسمان از این‌همه دود.
نه، قرار نبود پرنده‌ها شکارِ پروازِ آزمایشی جنگنده‌ها باشند!
قرار نبود... امّا زمین چرخید و زمانه عوض شد؛
زمانه عوض شد و تو
عروسِ باد شدی و سرِ زبان‌ها افتادی
گذشتی از من و درخت و آسمان و پرنده...

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شعرِ کلاسیک/ غزل:

فاضل نظری، محمدمهدی سیار، علی‌رضا بدیع و با احترام به مرحوم امین‌پور و نجمه زارع.

-

شعرِ آزاد/ سپید:

حمید مصدق، احمدرضا احمدی و گروس عبدالملکیان

-

ادبیات و ادبیاتِ داستانی:

عرفان نظرآهاری و رضا امیرخانی

-

گرافیک:

مسعود نجابتی (طراحی جلد و تایپوگرافی) و مهیار سپهری (صفحه‌آرایی)

-

خوش‌نویسی:

حمید عجمی (مبدعِ خطِ معلی)

-

موسیقی (صرفاً خواننده‌گی):

علی‌رضا قربانی، همایون شجریان و رضا صادقی

-

اجرا:

محمد صالح‌علاء، مرتضی حیدری، محمدرضا شهیدی‌فر و علی‌ درست‌کار.

-

رادیو:

مهران دوستی و نیما رئیسی

-

انتشارات:

نشرِ نی و سوره‌ی مهر

-

بازی‌گری:

پرویز پرستویی، فاطمه معتمدآریا و شهاب حسینی

-

پی‌نوشت: این لیست هم می‌تواند کامل‌تر از اینی که هست بشود/ باشد و هم این‌که با یک محک و معیار سنجیده نشده است. مسئله‌ی موردِ اهمیّت برای بنده این بوده که به‌ نظرم آدم‌های این لیست نه تکراری‌ند و نه تکرارشدنی...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نشریه‌ی باران
پاییز می‌آید؛
با شرحی از دل‌واپسی‌های «تر» و تازه
با گوشه‌چشمی بر حواشی‌های سرد و خیس
با شعرهایی جالب و جاری
با صفحه‌آراییِ ابر و باد؛
در برگ‌هایی تازه از معشوق دل‌کنده
در بی‌شمار و چندتا نسخه.
وا کن به رویش پنجره‌ها را؛
این فرصتِ ابری هم‌این یک‌چند می‌بارد!
نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی بود و رفت...
یکی بود و ماند؛
و این قصه آغازِ یک غصه شد.
نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌خواهم از باران
بر سقفِ کوتاهِ گلِ شب‌بو؛
آرام‌تر بارد...
نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندوه یعنی هم‌این که تو ستاره‌ای و من ابر؛
یک لحظه هم که بخواهم برای سیر دیدن‌ت سر بلند کنم،
یک دنیا آدم صداشان در می‌آید که:
آی، برو کنار! مزاحم نشو!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تلمیحِ دیگری‌ست
بر عشق، بر زمان؛
«آغازِ فصلِ سرد»*
                  بارانِ بی‌امان.
-

* بر شعری از فروغ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دانه‌هایی به رنگِ سرخ
ذکرِ باران گرفته‌اند؛
نخِ تسبیح آورید!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرقوم می‌گردد
در دفترِ پاییز؛
یک برگِ دیگر در هجومِ باد افتاده‌ست.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کدومو پیش‌نهاد می‌دید؟

1

 

2

 

3

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌پرسم از پاییز
اندوه یعنی چه؟
در زیرِ پایم برگ‌های خشک بس‌یارند...
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از غمِ افتادن و از رنجِ ماندن زیرِ پاست
که‌(ا)ین چون‌این آسوده با توفان موافق گشته‌ام!

روی زردم را نبین، اندوه و دردم را نبین
سبز بودم روزگاری، حال عاشق گشته‌ام
نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این پُست بعد از مدتی بنابر مصلحت‌هایی حذف گردید.

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مهم‌ترین قطعه‌ی یک رایانه پردازش‌گرِ آن است. از این جهت که اصلِ فعالیتِ یک رایانه براساسِ قواعد و پروتکل‌هایی‌ست که آن پروتکل‌ها در آی‌سی‌های پردازنده رفت‌آمد دارند و پرداخت می‌گردند.

ذهنِ آدم‌ها مانندِ پروسسورها مدام در حالِ اندیشه‌ورزی و پردازش است. همان‌گونه که پردازنده‌ها براساسِ قابلیت‌ها و شاخص‌هاشان متمایز می‌شوند، اذهانِ آدم‌ها هم براساسِ اندیشه‌ها، تصمیم و انتخاب‌ها و در نهایت اعمال متمایز می‌گردند.

به‌شخصه در زنده‌گی همیشه از مصاحبت و مجالست با آدم‌های اهلِ ثقالتِ رفتاری و ذهنی بیش‌تر، لذت برده‌ام. همیشه خواسته‌ام در مسیرِ وزشِ نسیمِ منطق و فهم و اندیشه‌ی آن‌ها قرار گیرم. این‌جور آدم‌ها چند شاخصِ بارزِ رفتاری دارند؛ یک‌جور پروای پیش‌فرض از عریان واردِ هر مسئله و هر بحثی شدن در رفتارِ آنان وجود دارد. انگار از این‌که محاطِ موضوعی باشند اجتناب می‌کنند و لازمه‌ی ورودشان به هر بحثی فهمِ محیطیِ آن بحث است. این خیلی ارزش‌مند است زیرا باعث می‌شود دامنه‌ی تغییراتِ لحظه‌ای آنان کم شود و میزانِ تأثیرپذیری‌شان از محیط و وقایع - خصوصا وقایعِ هیجانی - به سمتِ حقیقت میل کند.

-

خدایا مانندِ کسی که لبِ ساحل می‌نشیند و به وسعت و زیبایی دریا می‌نگرد همیشه از دیدنِ رفتار و برخوردِ آدم‌های منطقی و محترم لذت برده‌ام. از این‌که نمی‌لرزند به هر بادی. از این‌که تکیه‌گاه‌ِ دیگران‌ند. از این‌که از امتحان‌های بزرگ سربلند بیرون می‌آیند و از...

خدایا، هرچه‌قدر هم که فاصله باشد بینِ من و آن‌ها باز دلِ من به بزرگی و رحمتِ تو گرم است. از تو می‌خواهم کمک‌م کنی و وزن و منطقِ افکارم را بالا ببری و مرا از زمره‌ی باوقارهایت قرار دهی...

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عطسه‌ی آسمان
زکامِ ابر؛
سرما خورده‌ است هوا.
نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آفتابِ محافظه‌کار
بادِ افراطی
ابرهای به شب‌ادراری دچار
نفسِ خسته‌ی درخت
پشتِ خمِ برگ
امیدِ یخ‌زده‌ی پنجره
دلِ خونِ انار
               تراژدی بزرگِ طبیعت!
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قربانی قرائتِ افراطی بادند
                                  برگ‌ها؛
وگرنه پاییز انار هم دارد...
نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تنهایی را همیشه جدا از مناقشه‌ی تن‌ها دیده‌ام. کُلاً برای تنی و ناتنی تعاریفِ دیگری دارم. بس‌یاری اوقات بوده که ظاهراً تنها نبوده‌ام چون تن‌هایی بوده‌اند اما باطناً تنهایی را حس کرده‌ام چون آن تن‌ها، تنها بخشِ فیزیکی و محیطی را از تنهایی درآورده بودند.

تنهایی به لحاظِ فکری اتفاقِ قهری مابعدِ ایدئولوژی داشتن و سوال داشتن است. «بودن» اگر پله‌ی اولِ زنده‌گی باشد، «چه‌گونه بودن» قطعاً پله‌ی بالاتر است. وقتی انسان از پله‌ی اول به سمتِ پله‌ی دوم گام برمی‌دارد یعنی از پله‌ی اول یا سطحِ اول فاصله گرفته است. حالا به میزانی که هرکس برای رسیدن به پاسخِ سوالِ «چه‌گونه بودن» سعیِ سلیم کند و تلاش داشته باشد، باز این فاصله افتادن به مراتب تکرار می‌شود.

به‌نظرم زنده‌گی بی‌سوال و بی‌تحلیل آن‌چون‌آن لطفی ندارد. راحت گذشتن از کنارِ مسائلی که می‌توان از بسترِ اندیشه گذراند‌شان خیانتی‌ست که انسان نسبت به آینده‌ی خودش و محیط‌ِ اجتماعی‌ش مرتکب می‌شود.

انسانِ اهلِ اندیشه و تکاپوی ذهنی نه تنها باید به تنهایی فکر کند، بل‌که باید برای آن تمهید داشته باشد. باید بتواند آن را پیش‌بینی و هضم کند تا به‌تواند برای پیمودنِ دیگرپله‌ها از آن به سلامت عبور کند.

هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم آن سخنِ «عرفان نظرآهاری» را که گفت: تنهایی، تنها دارایی انسان‌هاست...

-

خدایا! تنهایی حقیقی تو را نداشتن و تو را نیافتن و تو را ندیدن است...

خدای مهربان‌م، درکِ حضورِ لطیفِ تو برای شامه‌ی کورِ من سخت است. چیدنِ میوه‌های حقیقت برای دستانِ کوتاهِ من سخت است، اما تو می‌توانی از سبدِ بخشنده‌گی‌ت میوه‌ی «فهم» عطایم کنی. من به خوانِ خدایی‌ت امیدوارانه دل‌بسته‌ام...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اسب نبود
درخت بود، امّا؛
هم افتادم از او
هم از اصل!
نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پاییز، چشمِ تو بود؛
بارید -بی رعد و برق-
                              آسمان.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعد از حدودِ یک‌سال سرمای خیلی سختی خوردم ام‌شب. تبِ حسابی‌ای هم کردم. یه کولد اِستاپِ نایت خوردم اما بعید می‌دونم تأثیری داشته باشه. می‌خواستم یه پُستِ «برای خوب ‌بودن» بنویسم که متأسفانه با این حال‌م و سفری که در پیش دارم نمی‌تونم.

فقط دل‌م می‌خواست توی وب‌لاگ‌م بنویسم که من یه روزی که نمی‌دونم کِیِ قراره بمیرم مثلِ همه‌ی آدما. دوست داشتم قبل از این‌که این اتفاق بیفته به طریقی از هرکسی که حقی به گردنِ من داره تقاضای حلالیت کنم و در صورتِ لزوم اون حق رو اداء کنم. هرکس که این پست رو می‌خونه و حرفی یا چیزی داره که لازمه بدونم لطفا کامنت بذاره. حتا شده کامنتِ خصوصی. منتظرما!

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجه‌داشتن همیشه مسئله‌ی مهمّی بوده برام. یکی از ملاکاتِ من برای ارتباط با آدم‌ها، اهلِ توجه بودنِ اون‌هاست. به‌نظرم آدم‌هایی که اهلِ توجهِ به نکات و ریزه‌کاری‌ها و اشارات هستند اولاً آدم‌های تیز و باهوشی هستند و دوماً از سلامتِ بیش‌تری برخوردارند.

دلیل‌م هم اینه که برای سلامتِ رفتاری تعریفِ ویژه‌ای قائل‌م که بخشی از اون تعریف به متوجه بودن برمی‌گرده. آدمِ سالم از نظر رفتارهای اجتماعی، قطعاً و قهراً باید توجه داشته باشه به اطراف و اکناف‌ش. به دور و بری‌هاش. به مسائل و پدیده‌ها. باید کنایات و اشارات رو خوب درک کنه. اصلاً اگر این‌طور نباشه دچارِ مشکل می‌شه.

بزرگ‌ترین دلیلِ من برای این‌که می‌گم انسان باید اهلِ توجه و تدقیق باشه اینه که خدا به عنوانِ خالق و راه‌نمای ماها خودش بیش‌ترین توجه و دقت رو در اعمالِ ما داره. ما هم اگر بخوایم با خدا تعامل داشته باشیم باید اهلِ توجه و تدقیقِ در محاسبه باشیم، وگرنه کلاه‌مون پسِ معرکه‌ست...

-

خدایا! بنده‌گانِ خوب و دل‌نشینِ تو، علاوه‌ی بر همه‌ی خوبی‌هایی که دارند، اهلِ محاسبه و توجه و دقت‌ند. پدیده‌ها، مسائل و آدم‌ها رو با دقت و ظرافت می‌بینن. برای هم‌این هم زنده‌گی در کنارِ اون‌ها لذت‌بخشه و دوستی با اون‌ها شیرین و خاطره‌انگیز. خدایا، من علاوه‌ بر همه‌ی کاستی‌ها و ضعف‌هام عیبِ بزرگِ کم‌توجه‌بودن رو هم دارم. اما دوست ندارم که این‌جوری باشم و بمونم؛ پس تو، تو که خودت بزرگ‌ترین متوجهِ عالمی، به حقِ ظرافتی که تو نگاه‌ت به ما بنده‌ها هست، کمک‌م کن و منو هم از اهالیِ توجه و دقت و ظرافت قرار بده. مهربونِ من حتم دارم وقتی کسی ازت چیزی بخواد دریغ نمی‌کنی...

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در مذمّتِ پاییز
هم‌این بس که هر شب؛
کابوسِ باد می‌بینند برگ‌ها!
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چیزی نمانده بر درخت
جز شاخه‌های خشک؛
همه‌ی برگ‌ها را لحاظ کرده است
طوفانِ بی‌دریغ!
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تعدیل می‌کنند
هزینه‌های جاری زمین را،
ابرهایی متورم
با تزریقِ باران.
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ماهور می‌خواند
با شور می‌خواند؛
در گوشِ این طوفان
با سازی از باران...
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

توجه نمی‌کند پاییز
به بالِ ظریفِ شاپرک‌ها؛
با این ادبیاتِ طوفانی‌ش!
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آواز می‌خوانند
در شورِ این طوفان؛
سرشاخه‌های خشک.
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غم‌گین‌م از پاییز؛
حالا که این طوفان
بی‌وقفه و یک‌ریز
بر سقفِ کوتاهِ نهالی سُست می‌تازد.
نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زیاد پیش می‌آید که دل‌م می‌گیرد. تنگ می‌شود. غنج می‌رود و بی‌قراری می‌کند. بعضی‌ها می‌گویند این‌جور قبض‌ها ناشیِ از گناه است. کفاره‌ی گناهانِ آدمی‌ست. دوستی داشتم اهلِ فضل که می‌گفت روایتی خوانده است مبنی بر این‌که وقتی جوانی این‌گونه می‌شود، آن زمان به‌ترین وقت برای رفتن به درگاهِ خداست. اهلِ فلسفه البته این حالات را دیگرگون تفسیر می‌کنند. یأسِ فلسفی و تعابیری چون‌این. قلب هم یکی دیگر از نام‌های این حالت است. عشاق تعابیرِ دیگری دارند؛ آن‌ها این تشویشِ دل را مرتبط و متصلِ با معشوق و محبوب می‌دانند. خلاصه این‌که هر فرقه و مسلک و بنیادی، با توجه به ایدئولوژی‌های خودش به این مسئله نگریسته است و آن را تعبیر و تفسیر و توجیه کرده است.

من اما واقعا نه به طورِ کامل آن نظرها را رد می‌کنم و نه قبول. بی‌که بخواهم قضاوتی در موردِ تک‌تک‌شان بکنم احتمالِ عقلانی‌ای می‌دهم که ممکن است همه‌ی آن‌ها از عللِ این حالت باشند و نباشند. اما هرچه که هست به خودِ خدا مربوط است و او رازِ این پریشان‌احوالیِ دلِ آدم را می‌داند. بیتی دارد فاضل که می‌گوید:

کسی را تابِ دیدارِ سرِ زلفِ پریشان نیست

چه‌را آشفته می‌خواهی خدایا خاطرِ مارا؟

-

بعدنوشت: وقتی چون‌این حالی پیدا می‌کنم، چیزی که بیش‌تر از همه آرام‌م می‌کند تنهایی و خواندنِ غزل است. غزل‌های محزون و غم‌ناک با سبکِ عراقی و هندی و گوش‌سپردن به نوای قرآنِ قاریِ کویتی شیخ مشاری بن‌راشد العفاسی.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

افراط، تفریط و تعادل...

این سه همیشه با انسان هم‌راه‌ند. همیشه برای هرکدام‌مان پیش می‌آید مواقعی که دچارِ افراط و تفریط می‌شویم. چه در ساحتِ نظری و چه در ساحتِ عملی. چه در قضاوت‌ها و نیت‌ها و پنداشته‌ها و چه در اعمال و رفتار و کردارمان.

زنده‌گیِ انسان شبیهِ راننده‌گی در جاده‌ست. جاده اگر صاف و هم‌وار هم باشد، باز فرمان به این‌طرف و آن‌طرف منحرف می‌گردد. یعنی نمی‌توان افراط و تفریط را نادیده گرفت و گفت که اصلا وجود ندارند. نه، افراط و تفریط به زعمِ من همیشه هم‌راهِ انسان‌ند. اما مسئله‌ی حائزِ اهمیت این است که ما چه‌گونه فرمان را در دست می‌گیریم و چه‌طور می‌رانیم؟

تن به افراط می‌دهیم یا اهلِ تفریط می‌شویم؟ یا این‌که به سلامت در جاده‌ی تعادل خواهیم راند؟

-

خدایا! به رغمِ همه‌ی پیش‌رفت‌هایی که بشر داشته است، هنوز خطرِ عدول از اخلاقیات به چشم می‌خورد. هنوز در قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌ها و نقلِ قول‌ها و اهداف، افراط و تفریط هست. تحجر و تنورِ بیش‌ از حد هست. خدایا شیرینیِ تعادل و حرکت در مسیرِ عدل و انصاف و ایمان را به ما بچشان. ما راننده‌گانِ خیلی خوبی نیستیم. اگر نباشد راه‌نمایی‌های تو، خیلی زود منحرف می‌شویم. هوای ما را داشته باش و در کنفِ حمایت‌ت بپذیرمان و یاری‌مان کن تا از اهالیِ عدالت بشویم و باشیم و بمانیم...

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ارتفاعاتِ نیراسم/ البرز شمالی

نشسته‌ای و با ماه
خیال می‌بافی
از شهرها و خیابان‌ها و کوچه‌های روبه‌رو
و افکارِ یخ‌زده‌ی ما
آن پایین
رنگِ دامانِ تو را
با آسمان اشتباه می‌گیرد؛
آبیِ لطیفِ نگاه‌ت را نگاه دار...
نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من و دُرسا/ منطقه‌ی کوهستانیِ نیراسم/ البرزِ شمالی

معصومیّتِ کوچه‌های کودکی
زُل زده‌ست به من
شیطنتِ هفت‌سنگِ بچه‌های محل
به عصرِ کوچه
پرتاب‌م می‌کند
و قلبم
بی‌تابیِ پرنده‌های خسته است
از این‌همه بازی‌گوشیِ راه‌ها.
-
سهیل محمودی
نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تابعِ حالِ آسمان است
مطلوبیتِ هوای زمین.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لشکر کشیده باز
به تصرّفِ زمین؛
سپاهِ خیسِ آسمان.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نابود می‌کند
منطقِ خشکِ آسمان را؛
استدلالِ خیسِ ابر.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چیزی بروز نمی‌دهد
ابر؛
به احترامِ آفتاب.

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

رها می‌کنم ادبیاتِ پاییز -برگ و باد و انار- را
از تو خواهم نوشت -باران-
                                    فصلِ مشترکِ فصول
                                    اشکِ همیشه‌ی ابر
                                    نورِ دلِ آسمان
                                    رحمتِ جاری
آری؛
از تو خواهم نوشت پس از این...

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از آستینِ مرگ،
یک بادِ منحرف
چرخید و زد به ما
-ما برگ‌های زرد-

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سیاه‌مشقِ معلی؛ اجرا شده در فتوشاپ/ آبان٨٩

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کلیشه‌ای در ادبیاتِ مدیریتی و دولتیِ کشورِ ما -اعم از مکتوب و محاوره- وجود دارد با عنوان: «منویات مقامِ معظمِ ره‌بری» یا اصلا خودِ عبارتِ «مقام معظم ره‌بری».

روزبه‌روز این عبارت در ادبیاتِ مدیرانِ کشورِ ما برجسته‌تر و نچسب‌تر دیده می‌شود. یعنی یک متخصصی در یک رشته‌ی خاصی مثلِ معماری، گرافیک، مکانیک و... می‌آید و می‌گوید: طبقِ منویاتِ مقامِ معظمِ ره‌بری ما مثلا در مکانیک فلان کردیم!

این اتفاق اصلا خوش‌آیند و خوش‌عاقبت نیست. چون قطعا منویه‌ی خودِ ره‌بر هم چیزی جز این است. یک متخصص باید در تخصص‌ش آدمِ درست و پاکاری باشد. حالا طبقِ منویاتِ ره‌بر بود یا نبود اصلا محلی از اعراب ندارد. خوب و درست و متخصص و کاربلدبودن جزءِ منویاتِ انسانیت است و خصیصه‌ای خدائی‌ست. انسان هم باید در چشمِ خداوند خوش نشیند نه در چشمِ بنده‌ی خداوند!

تصمیم گرفته‌ام من‌بعد از این عبارت به‌ هیچ روی استفاده نکنم. هرچند که برای ره‌برم ارزش قائل‌م و ارشاداتِ او را راه‌نمایِ خودم و دیگران می‌دانم، ولی در تخصص باید متخصص بود و در کار باید انسان بود. فارغ از منویاتِ ایشان یا غیرِ ایشان. مقامِ معظم خطاب کردن را هم درست نمی‌دانم. نهایتِ ارادت‌م را هم خلاصه می‌کنم در «آقا» و بس!

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پرده‌ی اول

شرکتی دلال رفته بود و با هزار لابی قیمتِ گزافی داده بود به مؤسسه‌ای معروف که طراحی و اجرای غرفه‌ی آن مطبوعه را در نمایش‌گاهِ مطبوعات برعهده گیرد. مدتی بود با آن مؤسسه به عنوانِ مشاورِ هنری هم‌کاری می‌کردم. طبیعتاً بخشی از کار بر گردنِ من بود. از من نظر خواستند و شرکتی دیگر را پیش‌نهاد دادم. با شرکتِ موردِ نظرم آشناییِ کامل داشتم. پیش‌تر کارهای خلاقانه‌اش را دیده بودم و خاطره‌ی خوشی از هم‌کاریِ با آن‌ها داشتم. مدیرِ پایین‌دست حَسَبِ لطف‌ش اعتماد کرد و از من خواست تا به شرکتِ جدید بگویم اتود بزنند.

پرده‌ی دوم

من و مدیرعاملِ شرکت و اتود و مدیرِ پایین‌دست رفتیم پیشِ مدیرِ میانی (معاونِ فرهنگی) تا در صورتِ تأیید قرارداد ببندیم. معاونِ فرهنگی رفتارِ چندانِ مناسبی نداشت و به من گفت: نکند با شرکتِ جدید نسبتی داری؟ گفتم: نه! بعد یک‌بارِ دیگر به مدیرعاملِ شرکتِ مذکور گفت: هر دو لاغر و قدبلند هستید، نکند فامیل‌ید؟

از طرفِ دیگر کارمندانِ مؤسسه‌ شایعه کرده بودند که من در شرکتِ جدید ذی‌نفع‌م!

پرده‌ی سوم

اتود پذیرفته شد. از قبل قرار بر این بود که قرارداد را من با هر دو طرف ببندم. اما هرچه فکر کردم دیدم من کاره‌ای نیستم. قرارداد را امضا نکردم و متن را تغییر دادیم و خودِ شرکت مستقیماً با مؤسسه قرارداد بست.

پرده‌ی چهارم

مدیرِ ارشدِ مؤسسه برآوردِ هزینه را نپذیرفته بود و زیرِ بار نمی‌رفت. هزینه را تاحدی کم کردیم و مدیرِ ارشدِ مؤسسه پذیرفت. دوباره همه‌ی تیرها روانه‌ی من شد. مدیرِ پایین‌دست می‌گفت: من از خودم پیشِ مدیرِ ارشد مایه گذاشتم. فقط و فقط به خاطرِ تو. چه دفاعی داری از این شرکت؟ فردا اگر نتوانست کار را خوب دربیاورد تو مقصری. گفتم: من هیچ دفاعی ندارم جز «اعتماد». من به هنر و تخصصِ شرکت معتمدم. هم‌این...

پرده‌ی پنجم

معاونِ مطبوعاتی و مسئولینِ دولتی حسبِ این‌که با مؤسسه‌ از نظرِ مشیِ سیاسی و مدیریتی مشکل داشتند، پلانِ غرفه را چندروز مانده به نمایش‌گاه تغییر دادند. حینِ اجرا هم دو روز برق را در اختیارِمان قرار نداده بودند. دوازده‌ساعت مانده به افتتاحیه از طرفِ مؤسسه با من تماس گرفتند و با حالتِ پرخاش‌گرانه و توهین‌آمیزی گفتند این شرکتِ شما اجرای غرفه‌ی دیگری را قبول کرده است. کار را نمی‌رساند. اصلا تنبل‌ند. کار نمی‌کنند. شصت‌درصدِ کار مانده است و... پرسیدم این‌ها را از کجا می‌گویید؟ پاسخ دادند: شنیده‌ام! گفتم: من به شنیده‌ها کاری ندارم. معتمدم و معتقدم کار را می‌رسانند. حرفِ دیگری هم نیست. خداحافظ!

پرده‌ی ششم

ناظرِ پروژه بودم و از طرفی واسطه‌ی بینِ مؤسسه و شرکت. مدیرعاملِ شرکت بیست‌و‌چهارساعته بالاسرِ کار بود و به هم‌این جهت کارهای محتوایی را من با کارمندانِ شرکت هم‌آهنگ می‌کردم. مؤسسه هم طبقِ معمولِ همه‌ی مؤسساتِ بزرگ ان‌قلت‌ها و خرده‌فرمایشات و کارهای دقیقه‌نودیِ بس‌یاری داشت. طراحِ شرکت از کوره در رفت و به من گفت: فلانی تو چه‌را خودت هیچ کاری نمی‌کنی؟ تو ترسویی. تو فراری‌ای. تو اصلا کجایی...

پرده‌ی هفتم

کار تقریبا تکمیل بود که مدیرِ میانی (معاون فرهنگی) آمد مصلی. کار را دید و چند خرده‌فرمایش فرمود. مدیرِ پایین‌دست بدونِ مکثی همه‌ی تقصیرها را انداخت بر گردنِ من و گفت: من گفته‌ام و فلانی فراموش کرده است...

دو روز از همه‌چیزم کندم و با همه‌ی کراهتی که در وجودم بود رفتم بالاسرِ کار تا پایانِ کار را ببینم و خاطرم جمع باشد و دِینی بر گردن‌م نمانده باشد. دوروزِ سخت و طاقت‌فرسا...

کار تمام شده بود و همه خوش‌حال بودند. کارمندانِ مؤسسه با لباس‌های فرم در غرفه‌ی زیبای‌شان جلوه‌ها می‌کردند! لب‌خند داشتند و بوی ادکلن می‌دادند. یکی یک‌دانه آی‌دی کارت گِلِ گردن‌شان بود و سرشان پیشِ مردم و مسئولین بلند بود. هم به خاطرِ خروجی‌های خوبِ مؤسسه‌شان و هم به خاطرِ این‌که یکی از سه‌ غرفه‌ی بزرگ و زیبای نمایش‌گاه را داشتند. مدیرعاملِ شرکت و من خسته و خاکی بودیم. بوی عرق هم می‌دادیم شاید. لباسِ فرم و آی‌دی کارت نداشتیم. اما تهِ دل‌مان رضایتی بود. تهِ دلِ او رضایت بود چون کارش را خوب انجام داده بود و تهِ دلِ من رضایت بود چون پاسخِ اعتمادم را گرفته بودم. چون وقتِ شنیدنِ حرف‌های ناپسندِ این و آن فقط و فقط دل‌م به آن اعتماد خوش بود. خوش‌حال بودم که اعتمادم بی‌جا نبود... هر دو مانندِ فرزندی غرفه را می‌نگریستیم...

-

خدایا! در زنده‌گی آدم‌هایی را گاه دیده‌ام که همیشه بالاتر از انتظارم ظاهر شده‌اند. آدم‌هایی موثق و محکم. آدم‌هایی قابلِ دفاع و قابلِ تفاخر. مدیرعاملِ شرکتِ فوق‌الذکر از آن‌ آدم‌هاست. اگر نبود او و استواری‌ش قطعا کاری از دستِ کوتاهِ من ساخته نبود. قطعا همه‌ی حرف‌های آن کارمندان و مدیران درست از آب در می‌آمد. قطعا دستانِ من خالی بود...

خدایا بعضی آدم‌ها را انگار ساخته‌ای که ستون و تکیه‌گاه باشند. محلِ اعتماد باشند. به راستی چه خوب و دل‌نشین است ارتباطِ با آن‌ها...

خدایا از تو می‌خواهم مرا محلِ اطمینان و اعتمادِ دوستان‌ و اطرافیان‌م قرار دهی. تو می‌توانی حتا اگر من نتوان‌م...

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندوه‌ها را یک به یک با ابرها گفت
باران دلیلِ دیگری جز غم ندارد

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ام‌روز «سی‌وچهار ثانیه» ضرب‌در «چند شاخه» مُردم!
گُل‌ی سَرِ دست گرفته بود باز
کودکیِ خویش را...

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بر سرِ کدام کودک گرفته است
سایه‌اش را؛
ابرِ بی‌باران...

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پرسیدم: سرکارخانم، از وقتی شما سردبیر شدید، لوگو، قطع، گرافیک، جنس، محتوا و... همه‌گی با هم عوض شده‌اند. چه‌را؟

گفت: چه اشکالی دارد؟

گفتم:

یک) این‌که ما این نشریه را با آن شکل و شمایل و محتوا دیده بودیم (هفت شماره!). در نشریات تغییراتِ کوچک هم مشمولِ هزینه‌اند، چه رسد به تغییراتی چون‌این سترگ که بیش‌تر شبیه دگردیسی‌ند.

دو) فرمتِ قبلیِ نشریه شخصیتِ خاص و منحصربه‌فردِ خودش را داشت. شبیهِ هیچ نشریه‌ی دیگری نبود. چه از منظرِ قطع و چه از منظرِ گرافیک و محتوا. تصویرسازی‌های خاص‌ش خیلی خوب‌ش کرده بود...

سه) اینی که شما درمی‌آورید شبیهِ ژورنال نیست. ذاتِ ژورنالیستیک‌ش کم شده. ماه‌نامه نیست. به قولِ خودتان کتاب است. گرافیک‌ش سرد و بی‌روح شده. شبیهِ نشریاتِ دیگر است. قطعش را بزرگ کردید. جلدش را عکس کار می‌کنید...

گفت: در موردِ تصویرسازی بگویم که همه اعم از مردم و نویسنده‌گان فکر می‌کردند که بچه‌گانه‌ست. نویسنده‌ها به ما مطلب نمی‌دادند به خاطر تصویرسازی‌ها. ضمنا در جلدِ آن چندشماره عکسِ نویسنده‌گان تصویرسازی شده بود. ما بیش‌تر از هفت نویسنده نداشتیم برای تصویرسازی! چون بقیه مشمولِ ممیزی می‌شدند. ضمناً اینایی که شما می‌گید سلیقه‌ست. صرفا هم سلیقه‌ی شماست. سلیقه‌ی ما اینه که می‌بینید. مدلِ ما اینه. فروش هم زیاده. پس مدلِ ما به‌تره.

پرسیدم: تیراژ رو نسبت به گذشته بالاتر بردید، درسته؟

جواب داد: بله.

گفتم: سلیقه را منها کنید. استدلالِ پشتِ سلیقه رو ببینید. من به این دلایل می‌گویم که به نظرِ منِ خواننده نشریه از آن کیفیت و اُردر افول کرده. حاضرم کِرو بکشم برای‌تان که سهمیِ اقبالِ مخاطب، با این شیوه‌ای که شما درپیش گرفته‌اید کجا مماسِ با محورِ افقی می‌شود...

گفت: فروشِ ما چیزِ دیگه‌ای رو نشون می‌ده. حرف‌های شما هم انتقاد نیست، سلیقه‌ست. اصلا حرفی نیست!!!

گفتم: سرکارِ خانوم، طوری رفتار کنید که اگر سردبیرِ دیگری بعد از شما آمد، باز همه‌چیز را تغییر ندهد و نگوید سلیقه‌ی من این است و سلیقه‌ی سردبیرِ قبلی آن! این‌ها هزینه‌بر هستند!

گفت: اتفاقِ طبیعی‌ای‌ست. باید بیفتد.

-

پی‌نوشت: وقتی سردبیرِ نشریه‌ای ادبی‌فرهنگی‌هنری این‌گونه به کارش که همانا تلاش برای اعتلای فرهنگ و هنرِ این مملکت است بنگرد، چه انتظاری از فلانی و بهمانی؟ چه انتظاری از کسانی که کارشان هم فرهنگ نیست. اسم‌شان هم فرهنگی و ارشادی! نیست...

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همیشه می‌شه با «پیش‌فرض» به مسائل، پدیده‌ها و آدم‌ها نگاه کرد. اما تفاوتِ یک آدمِ خوب و یک آدمِ خوب‌تر گاهی در اینه که آدمِ خوب‌تر بی‌واسطه و بی‌پیش‌فرض به مسائل و آدم‌ها نگاه می‌کنه. مزیتِ «بی‌پیش‌فرض به مسائل نگریستن» بر «با پیش‌فرض  به مسائل نگریستن» اینه که احتمالِ اشتباه در برداشت یا قضاوت در حالتِ اول کم‌تر می‌شه.

بی‌پیش‌فرض در مسائل غورکردن به ما این امکان رو می‌ده که اون مسئله، پدیده یا حتا آدم رو خوب تجزیه و تحلیل کنیم و با محکِ حق و حقیقت بسنجیم و منصفانه‌ترین تصمیم رو در موردش بگیریم.

همیشه مشی و سلکِ رفتاریِ آدم‌های بی‌پیش‌فرض و آزاده قابلِ دفاع‌تر و منطقی‌تر از آدم‌های دیگه‌ست. همیشه به اون‌ها بیش‌تر می‌شه اعتماد و اتکاء کرد؛ چون اقوال‌شون برخواسته از منطق و استدلالی منصفانه‌ست نه آمیخته با پیش‌فرض‌هایی ایدئولوژیک...

-

خدایا کمک‌مون کن که در وهله‌ی اول پیش‌فرض‌های اشتباه‌مون رو بشناسیم و با تأمل اون‌ها رو تصحیح کنیم و در مرحله‌ی بعد اون‌ها رو به حداقل‌هایی پای‌دار و مستحکم مثلِ ثقلین تقلیل بدیم. خدایا منطق و تدبر و استدلال و فهمِ مارو خودت راه‌بری کن. بذار همیشه توی دامنِ خودت بمونیم...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کوه‌ی پُر از اندوه، کاه‌ی سراسر آه
دیوانه‌ای بر تخت، فرزانه‌ای در چاه!

پیمانه‌ای در دست، شاعر که شد بدمست:
این وزن بی‌هوده‌ست! این قافیه، این گاه...

بیزارم از فعلُن مستفعلن فاعل!
بیزارم از این نحو، بیزارم از این راه

من عاشقِ نورم، دیوانه‌ی شورم
نزدیک‌م و دورم، از عشقِ خود -از ماه-

مضمونِ محصورم، در بندِ «آ» و «هاء»
خشکید و بعدش مُرد، ای شعر، ای بدخواه...
-

آبان89

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تفاوتِ آدم‌ها در انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌هاشونه. آدم‌ها تصمیم‌هاشون رو براساسِ فهم‌شون از مسائل اتخاذ می‌کنن. رضا امیرخانی می‌گفت: «زنده‌گی یعنی پیداکردنِ مرزهای آدم با اطرافیان‌ش»؛ به‌نظرم حرفِ خیلی درستیه. ماها وقتی تصمیمی می‌گیریم، موضعِ خودمون رو هم مشخص می‌کنیم. تصمیم‌گیری خیلی مهمه.

آدما باید مثلِ فیلتر عمل کنن. حواسِ ما ورودی‌های این فیلترند. ما مسائلِ مختلف رو می‌بینیم. بعد پردازش می‌کنیم و خروجی‌مون می‌شه تصمیمِ ما، حرفِ ما، موضعِ ما...

چه به‌تر که این فیلتر خیلی قوی و منطبقِ بر حقیقت رفتار کنه. یعنی شاخصی داشته باشیم به اسمِ حقیقت و هر مسئله‌ای رو با سنجه‌ی اون پردازش کنیم و در نهایت تصمیم‌گیری کنیم که موضعِ شخصیِ ما نسبت به اون مسئله‌ی خاص چی باید باشه.

-

خدایا، قطعا ما آدم‌ها بر اساسِ فهم و علم‌هامون در درجاتِ مختلفی از حقیقت‌بینی قرار داریم. اول از هرچیز فهم و بینشِ ما رو نسبت به درکِ حقیقت، تا جایی که می‌شه بالا ببر. دوم هم این‌که کمک‌مون کن تا تصمیم‌‌هامونو به به‌ترینِ انحاء اتخاذ کنیم.

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای کنارِ هم زنده‌گی کردن اعتماد لازمه. برای اعتمادکردن هم شناخت لازمه. ما آدما باید هم‌دیگه رو خوب بشناسیم تا بتونیم خوب اعتماد کنیم. اعتماد باید محکم و پولادین باشه تا به ادنی‌ باد و طوفانی نلرزه و زیرِ سوال نره. این‌جور نباشه که ماها بعد از کُلی که گذشته، تازه مثلِ غریبه‌ها هم رو بررسی کنیم و بخوایم بشناسیم و سرحدِ اعتمادمونو توی دست بگیریم و هی مرزش رو جابه‌جا کنیم.

تداوم ارتباط با اعتماد مقدوره. اعتماد نباید به ‌راحتی دست‌خوشِ حوادث و پیش‌آمدها بشه. پس باید شناختِ جامع، منطقی و منصفانه‌ای وجود داشته باشه...

-

خدایا به ما توان و درکی بده که همیشه با چشم‌هایی باز و منصف و حقیقت‌بین به مسائل، پدیده‌ها و آدم‌های دور و برمون نگاه کنیم. خوب بشناسیم و محکم اعتماد کنیم و وفادار و محکم‌تر پای اعتماد و اعتقادمون بمونیم که اگر این‌طور باشیم، دنیامون بهشت می‌شه...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سَرِ دست گرفته باد
اندوهِ خویش را؛
مضطرب‌ند برگ‌ها
از امتحانِ بزرگِ پیشِ رو...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |