گفتن

گفتن

λεγειν

خشک می‌شوند و می‌افتند،
از شعرها هم؛
برگ‌ها...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه زمینی در در دستِ راست دارم
نه ستاره‌گانی در دستِ چپ؛
به بهای بهانه‌ی کوچکِ تهِ قلبم امّا،
                                              باورم کن...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نمی‌رسانَد به ما،
منظورِ ابرها را
سُربِ هوای تهران!

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرقوم خواهد ماند
بر دامنِ پاییز
پایانِ خونینِ انارستان.

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دوجور می‌شه مهمونی رفت:

یک) از قبل (یک‌ یا چندروز؛ جوری که فرصتِ آماده‌شدن برای پذیرایی رو داشته باشه) به صاحب‌خونه خبر بدیم و هم‌آهنگ کنیم و بریم.

دو) طبقِ یکی از شقوقِ ذیل سرزده بریم:

- [بریم دمِ در و زنگو فشار بدیم!]

- [وقتی به صاحب‌خونه خبر بدیم که فرصتِ آماده‌شدن برای پذیرایی رو نداشته باشه؛ مثلا بگیم: سرِ کوچه‌ایم، داشتیم رد می‌شدیم، تا یک‌ساعت دیگه اون‌جاییم و...]

-

پی‌نوشت: خدایا به ما توفیق بده که بتونیم مثلِ حالتِ اول رفتار کنیم. چون اگر دین و دین‌داری‌ای باشه، جز از مسیرِ حالتِ اول نمی‌گذره...

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کودکان آینه‌های پدر و مادرند از لحاظِ رفتار و کردار و حتی خُلق و خو.

گاهی اگر در رفتارِ آنان چیزی می‌بینیم که ما را می‌رنجاند، باید بگردیم و ببینیم خودمان چه‌گونه بوده‌ایم که آنان این‌گونه شده‌اند.

کودکان مؤدبِ به ادبِ تربیتیِ پدر و مادرند. هرچه اعتنایِ پدر و مادر به اخلاق و ادب بیش‌تر باشد و در خودشان متبلورتر باشد، کودکان مؤدب‌تر می‌شوند. به هم‌این روی دستِ پدر و مادرِ کودکانِ با ادب و با اخلاق را می‌بوسم. هم به لحاظِ شخصی و هم بدین‌جهت که اهتمام ورزیده‌اند به مسئله‌ی آینده‌سازی...

اگر ام‌روز بعضی بزرگانِ ما مؤدبِ به بعضی آداب یا متخلقِ به برخی اخلاق نیستند، باید گذشته‌ی آنان را جُست. بسترِ تربیتیِ آنان را یافت...

جامعه مادر است. فرهنگِ جامعه ادبِ تربیتیِ مادر است. مردم فرزندانِ فرهنگِ جامعه‌اند. فرزندان آینه‌ی فرهنگِ حاکم بر جامعه‌اند. اگر کدورتی بر این آینه دیده می‌شود ناشی از تکدرِ فرهنگِ مادر است...

گاهی که در این آینه خیره می‌شویم، دیو و ددهایی می‌بینیم که ما را می‌ترساند. تیره‌گی‌هایی می‌بینیم که ما را ناراحت می‌کند. متأسف می‌شویم. تأسف هم دارد اما این تأسف را نه بر فرزند که بر پدر و مادر باید خورد...

ترمیم و تنزیهِ این آینه‌ی مکدر و مکسر متوقفِ بر ترمیم و تعمیر و تنزیهِ فرهنگِ پدر و مادر است. ساختنِ این فرهنگِ مجروح، قطعا از مسیرِ خانواده می‌گذرد...

فرهنگ را خانواده‌ها می‌سازند.

فرهنگ‌ را خانواده‌ها باید بسازند...

فرهنگ را وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی...

                                                         بگذریم!

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شرک یعنی مدیرِ میانی برای خوش‌نشستنِ پروژه به مذاقِ مدیرِ ارشد، خودش را دوردوزی‌لازم(!) می‌کند...

شرک یعنی ساختارِ مزخرف و بندِ تنبونیِ ادارات و سازمان‌های ما که مدیرمحور و رئیس‌محورند...

شرک یعنی...

آقای مدیر! تو فقط مدیرِ میز و سه‌نفر و نصفی کارمندت هستی، لطفا حدت را بفهم و پایت رو از روی حلقومِ طرح‌های ما بردار!

گاهی فکر می‌کنم کاش راهی برای آویختنِ بعضی از آدم‌ها از دار یا زدنِ سرشان با گیوتین بود...

نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سهمِ باد و باران‌ند، برگ و شاخه‌های خشک
آبرویِ پاییزند، این انارهایِ سُرخ!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چهل‌دقیقه‌ای از حرکت‌ِ اتوبوس می‌گذرد. معمولا «روز رو» نیستم اما ام‌روز استثنائاً ظهر راه افتاده‌ام. شانس آوردم که به ترافیکِ عصرِ چهارشنبه نخوردم و حالا بابایی را رد کرده‌ایم. جاگیر شده‌ بودم در صندلیِ همیشه‌گی‌م که صدای گریه‌ی کودکی حواس‌م را پرتِ خودش کرد. شاید هم پرت بودم و او جلب کرد...

معلولیتِ چشمی این کودک سخت آزارم داد. غمِ عالم را ریخته‌اند به‌ دل‌م. اصلا این آرژانتین همیشه غم‌بار بوده برای‌م.  غیر از پایانه بودن و ذاتِ جدایی‌ش که خودش غمِ بزرگی‌ست، به علتِ وجودِ فروش‌گاهِ شهروند و مشتریانِ خا‌ص‌ش، همیشه تقابلِ فقر و غنا مرا رنجانده است. هم‌این هفته‌ی پیش بود. پسرکِ لاغراندامی کیفِ جامانده‌ی خانومی که با دستِ پُر از شهروند زده بود بیرون به سمتِ پارکینگ را برای‌ش بُرد. پسرک چسبِ زخم می‌فروخت و نهایتِ فروش‌ش در روز شاید می‌توانست دو الی پنج‌هزار تومان باشد که آن هم قطعا نصیبِ کارفرما یا پدرش می‌شد. دل‌م می‌گیرد از این تقابلِ زمختِ فقر و غنا در تهران. انگار فرصت‌ها را در تهران نامساوی پخش کرده‌اند. به یکی رسیده و به دیگری نه. زنده‌گیِ یکی گرفته و زنده‌گیِ دیگری نه. کاش می‌شد کاری کنم...

یک‌ساعتی از حرکت‌مان گذشته و حالا اتوبوس در پلیس‌راهِ جاجرود متوقف شده برای آپ‌دیتِ اطلاعاتِ جی‌پی‌اس و چک‌کردنِ مدارکِ راننده. دل‌م می‌خواهد بنویسم کاش می‌توانستم بمیرم از این‌همه تقابلِ زمخت و زننده‌ی فقر و غنا که... نگاه می‌کنم به دست‌هام. به دست‌های ضعیف‌م که طعمِ کار و سختی را نچشیده‌اند. دست‌هایِ لاغر و کشیده‌ام...

در صندلیِ جلویی دختر و پسری نشسته‌اند و مدیتیشن می‌کنند. خیلی اگر تخفیف بدهم باید بگویم اهلِ هم‌این بالای آرژانتین‌ند. نگاه می‌کنم به دست‌های‌‌شان که یکی در دستِ دیگری‌ست و آن دیگری رو به بالا حالتی شبیهِ مشت‌شده به خود گرفته. نگاه می‌کنم به دست‌های راننده که حالا دوباره رویِ فرمانِ اتوبوس جاگیر شده است. نگاه می‌کنم به دست‌های روغنیِ شاگردش. نگاه می‌کنم به دستِ آقای ترکمنی که در صندلیِ دیگری نشسته است. دستِ او تفاوتِ چندانی با دست‌های من ندارد. نگاه می‌کنم به دست‌های خودم تا مطمئن شوم... یادِ دستی می‌افتم که زنده‌گی را نوشته است. دستی که خوب می‌دانسته کرامت را چه‌گونه تقسیم کند. نگاه می‌کنم به حضورِ عاریتیِ خودم در اتوبوسِ دست‌های کاریِ راننده. نگاه می‌کنم به دست‌های نحیفِ پسرکِ چسب‌فروش که با صداقت و شجاعت کیفِ شاید پُرپولِ خانمی را برگردانده بود. نگاه می‌کنم به دست‌هایی که در صندلیِ جلو رو به بالاست. نگاه می‌کنم به مدیتیتِ تصنعیِ دست‌های خودم که روزی چندبار می‌روند رو به بالا. باز یادِ دست‌هایی می‌افتم که بالاست. بالاتر از هر دستی و بالاتر از هر تقدیری. نگاه می‌کنم به حقیقتِ وجودِ دستی که بالایِ دست‌هاست. نگاه می‌کنم به حکمتِ دستی که می‌دانست کرامت را میهمانِ سفره‌ی دست‌های زحمت‌کش باید کرد. نگاه می‌کنم به ضعفِ دست‌های خالیِ خودم که بعد از این‌همه سال، هنوز تایپِ ده‌انگشتی را هم نیاموخته است، چه رسد به تایپِ حکمتی که با هزاران انگشت هم شاید نتوان نوشت‌ش... نگاه می‌کنم به دست‌ی که بالای دستِ من است. چشم‌هام را به یادِ چشمانِ معلولِ کودکِ صندلیِ پشتی می‌بندم و دست‌هام را مانندِ دستانِ صندلیِ جلویی می‌گیرم رو به بالا. چیزی شبیهِ مشت‌کردن. نفسِ عمیقی می‌کشم و یادِ دستانِ مردِ ترکمن می‌افتم. لب‌خندِ رضایتی می‌زنم. راضی‌م به رضای دستِ بالای هر دست... دستی که همه‌ی ما را می‌نوازد... دستِ اکرم‌الاکرمین...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌شود تمام کارش
کَل اگر به «کاف» چسبد!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کَلِ کارمندِ دولت،
تو و ساعتِ اداری؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پیرِمردی شبیهِ برگی خشک، از درختی بزرگ کَم می‌شد
پشتِ او در کشاکشِ دردش، با شتابی عجیب خَم می‌شد

بادی آمد بهارِ ما را بُرد، سبزیِ سبزه‌زارِ ما را بُرد
آرزویی به قلب‌هامان ریخت، این‌که: ای کاش باز هم می‌شد...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از او گذر مکن، به دل‌ش خیره شو، بمان!
اندوهِ آینه به تواتُر رسیده است...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انار نیستم که برسم به دست‌های تو؛
برگ‌م، پُر از اضطرابِ افتادن!

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به روزِ سیاه نشسته است سپیدار؛
پاییز سرگرمِ تعدیلِ‌ رنگ‌هاست!

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

باران دلیلِ خوبی نیست
برای طلبیدنِ این‌همه آب؛
وقتی مُراد، گوشه‌ی خیابان
از بی‌سقفی می‌میرد!

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرور می‌کنم فالِ دستِ برگ را
خطوطِ مُبهمی از بیم و امید
هجومِ بدفهمیِ‌ باد و طوفان
غروبِ خسته‌ی پاییز

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بهانه می‌شود پاییز
برای ریختنِ برگ‌ها به شعرم.

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مادربزرگ - همه‌ی داراییِ من از نسلی روبه‌فراموشی - غروب‌ها بهار را بی‌بهانه دَم می‌کند در قوریِ بدقواره‌ای که ناگفته پیداست چینی‌ست... ام‌روز که پربسامدترین تلاقیِ نسلِ من و اوست، پاییز را به یُمنِ چایِ خوش‌طعمِ در هم‌این قوریِ بدقواره‌ی او، شیرین و گوارا سَر می‌کشم تا یادم بماند عاشقی معطوفِ به مظروف است، نه ظرف!

مادربزرگ - همه‌ی سهمِ من از مشروطه  و مرجعیت - عشق را هویدا هبه می‌کند به ما. عشق را می‌نشاند تنگِ اخم و لب‌خندش. عشق را چین می‌کند رویِ جغرافیایِ پیشانیِ بلندش تا بدانیم دل‌نشینی مرقومه‌ی به‌فرموده‌ای نیست که بتوان در جایی منزه‌تر از «قلب» یافت‎ش...

مادربزرگ - مادرِ بزرگِ پدرِ من - امضایِ پایِ دفترِ خاطراتِ باهم‌بودنِ ماست. نسلِ پریشانی و تشتت‌ و وایرلس! نسلِ بی‌فرصتِ بی‌حس!

مادربزرگ،

            فرصتِ مغتنم و بی‌تکرارِ تاریخِ زنده‌گیِ من است...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌سازم‌ت
چون‌آن که ورم التهاب را!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ای انارِ ضرب‌دیده
-کَلِ سرخِ دل‌شکسته!-

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌گویند: پاییز شده است.
من اما بر این باورم که:
خورشید، صراحت‌ش را از دست داده و لهجه‌ی ابر عوض شده‌ست.
باد قیام کرده و دلِ برگ شکسته‌ست.
نه، پاییز نگذاریم اسمِ این فراموشی را
                                     اسمِ جدایی‌ را
                                              اسمِ فصل را...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسته‌ی نسیمی بودم که وزید
افتادم و چیزِ جدیدی هم کشف نشد!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

طعمِ زردِ درد را چشیده‌اند
از تَرکه‌ی انار
کودکانِ کار...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کوک نمی‌کُند
          سوزِ باد
             سازِ درخت را
بی‌فایده‌ست
          اعتراضِ برگ
        به بی‌آهنگیِ پاییز،
                              باید افتاد...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برایِ پیشِ تو بودن «بلیط» لازم نیست
مرورِ قصه‌ی آهو و سوزِ دل کافی‌ست

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در این چندساله که به‌ صورتِ واقعی و رسمی واردِ بازارِ کار شده‌ام متوجه شدم که عزمی برای توسعه در مدلِ ما وجود ندارد. به عنوانِ مثال در هم‌این «طراحیِ گرافیک» که بنده مشغول هستم عواملی چون: خلاقیت، نوآوری، فهم و پرهیز از تکرار از اصولِ اولیه‌ی موفقیت محسوب می‌گردند. اما موضع‌ی که جامعه‌ی ما نسبت به این تخصص به صورتِ پیش‌فرض دارد این است که طراحیِ گرافیک یک مهارتی‌ست که طراح آن را صرفا آموخته  است و فهمِ هنر، خلاقیت و زیبایی‌شناسی چیزهایی خدادادی هستند که در هرکس یافت می‌شوند و این دلیلی می‌شود برای کوبیدنِ طراحانِ گرافیک و اشکال‌گرفتنِ از کارهایِ آنان. هم‌این نگاهِ غیرِ منصفانه وقتی می‌رود پشتِ میزِ تصمیم‌گیری، ملاکِ انتخاب‌ش می‌شود «قیمت». می‌شود «مُفت» کار را پیش بردن...

به نظرِ من یک مدلِ اقتصادی که میلِ به توسعه دارد حتما باید متوسلِ به ارزش‌های فرهنگی و اقتصادیِ پای‌داری به صورتِ توأمان باشد. با وجودِ این مسئله که احترامِ به تکثرِ فرهنگی به عنوانِ یک مؤلفه‌ی ضرورِ مدل‌های توسعه تجویز می‌شود می‌توان امیدوار بود که حرکت‌های محلی و گروهی می‌تواند در بلندمدت در توسعه‌ی انسانی و تصحیحِ این روند بیمار مؤثر باشد. تنها و تنها نگرانی‌ِ من این است که دولت و جامعه‌ی مدنی نقشِ خود را خوب ایفا نکنند و احترامِ به آرایشِ نهادیِ توسعه بماهو توسعه از دستورِ کار خارج گردد (البته اگر باشد!).

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

درگیر می‌شوم برای «با تو بودن» با دنیا و آدم‌ها، آی حقیقتِ شیرینِ مستور در تلخی‌ها!

آی راستِ به‌راستی فتنه‌انگیز، تو اصلِ همه‌ی اصولی و مقدمِ همه‌ی مقدمات. تو جانِ واژه‌گانی عزیز. تو بلایِ خواستنیِ اندیشه‌ای. تو بهارِ ذهنِ پاییززده‌ی مایی.

فتنه‌ها برپا می‌کنی وقتی خلاصه می‌شوی در مفهومِ موَسّعِ «چه‌گونه بودن»!

هزاری هم اگر سنگ بیندازند جلویِ پای‌م، باز در پیِ توام حقیقت. حقیقتِ عزیز و سترگِ چه‌گونه به‌تر شدن و بودن و ماندن.

تو را در نثر و شعر و نور و صدا و اندیشه جست‌و‌جو می‌کنم. تو هرجایی ممکن است باشی. بی دغدغه‌ی رنگ و جهت و حزب و حکومت و سمت‌هایی چون‌این معتبر و محدودِ به زمان. تو را گاهی در کلامِ «شریعتی» می‌یابم، بی‌که بترسم از تعبیرِ سخت و غیرِ منصفانه‌ی شریعتی‌ستیزها. گاهی می‌نشینی تنگِ یک سخنرانیِ دل‌نشین از آقای «خامنه‌ای» که قبل از هرچیز قطعا یک سخن‌دانِ مبرز و یک فرهنگی‌کارِ باهوش است یا  حتا در فحوایِ حرف‌هایِ آقای «صادقِ زیباکلام» که خداوند حفظ‌ش کند برای نظام!

نمی‌دانی چه لذتی می‌برم از انعطاف و ظرفیتِ فرهنگی‌ت وقتی چون‌این غرورانگیز تن به کلام و واژه می‌دهی بی‌که برای‌ت مهم باشد این دسته‌بندی‌های جلفِ سیاسی!

چه لذتی دارد وقتی می‌گردم و در نثرِ جسورِ کسی چون «رضا امیرخانی» پیدای‌ت می‌کنم و فریاد می‌زنم که آی! یافتم! یافتم دل‌نشینیِ حقیقت و صراحت را این‌جا! شجاعت را آن‌جا! لطافت را این‌جا...

چه لذتی دارد وقتی لباسِ نظم بر تن می‌کنی و شعر می‌شوی در شعورِ چینشِ عراقیِ واژه‌گانِ غزل‌هایِ محزون و خوش‌مضمونِ «فاضل». طعمِ غم و عشقِ می‌دهی انگار عزیزم.

تو بی‌وطن‌ترین مسافری هستی که می‌شناسم. تو سفیرِ فرهنگیِ عشقی. به نسیمی کوچ می‌کنی از ساحتی به ساحتی و از دهانی به دهانی و از قلمی به قلمی.

گاهی در کنداکتورِ پخشِ قطعا برنامه‌ریزی‌شده‌ی «بی‌بی‌سی» خودنمایی می‌کنی و گاهی در تصادفی دیدنِ تکرارِ تله‌فیلمی ساده از شبکه‌ی به‌قولِ صالح‌علاء «جانِ» چهار!

هم‌این، این‌که دغدغه‌ی مکان و زمان و انسان نداری لذت‌بخش‌ت می‌کند. برای‌ت فرقی ندارد کجا باشی و چه رنگی باشی. تو حقیقت‌ی، خودت هستی. هرجا که باشی. با هرکه و هرچه که باشی. روحِ منسجم و مستقلِ خودت را داری. می‌شود با همه‌ی دل به تو مؤمن بود و محکم ایستاد. گاهی در مقابلِ او که برچسبِ تحجر می‌زند و گاهی هم در مقابلِ کسی که روشن‌فکر و بی‌دین و محافظه‌کار می‌خواندت. در اوجِ تندی‌ها می‌شود با تو آرام بود و در اوجِ آرامش می‌شود با تو جوشید. تقوا تویی. دین تویی. آرمان تویی. اصالت تویی. وجود تویی. عشق تویی. زیبایی تویی. دنیا تویی. آخرت تویی...

دوست‌ت دارم و برای با تو بودن «جان» می‌دهم...

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جامعه‌ای را در نظر بگیرید که برای سیاست‌هایِ فرهنگی، مبنایِ اقتصادی متصور نیست. مگر آن‌جایی که حمایت از فرهنگ پی‌آمدی اقتصادی داشته باشد. اصل‌ی وجود دارد که می‌گوید عمل‌کردِ کارآمدِ بازار مستلزمِ آگاهیِ مصرف‌کننده‌گان‌ش است. یعنی مردم از رفاهِ خود غافل نباشند و انتخاب‌های‌شان را بهینه انجام دهند. بدانند که چه چیزی برای‌شان خوب است و چه چیزی نیست و براساسِ آن انتخاب‌هایِ درستی داشته باشند. حال اگر سیاست‌گذار وجهه‌ی همتِ خویش را به این دلیل که به پی‌آمدهایِ اقتصادیِ آن واقف نیست بر «اطلاع‌رسانی» و «آموزش» قرار ندهد چه اتفاقی می‌افتد؟ جامعه‌ای که مردم‌ش تابعِ رفاه و مطلوبیت‌های فردی باشند، در قبالِ کالاهایی که از نظرِ اجتماعی باارزش‌ند (مثلِ هنر، ادبیات و...) چه موضعی خواهد داشت؟ نقشِ سیاست‌گذاری که نه‌تنها آرزوهایی اضافه بر خواست‌های مردم که کم‌تر از خواستِ مردم دارد چیست؟

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

احساسِ بزرگی می‌کنم
                     وقتی به اسمِ کوچک صدای‌م می‌کنی
                                                                رفیق!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از زردیِ پاییز -این فصلِ جدایی‌ها-
افتادنِ چندین انارِ سرخ ما را بس!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اندوهِ سربسته‌ای‌ست
                                انار
اشکِ شیرین‌ش را اگر نچشیده باشی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حقِ ماست که:

«سلحشور» سردوشی می‌گیرد...

«ضرغامی» زور می‌زند و با اِخباری‌گری و پولِ حرامِ تبلیغاتِ «نستله»، اخبارمان را شبیهِ «الجزیره» و «بی‌بی‌سی» می‌کند!

«ده‌نمکی» نمک می‌پاشد به زخمِ بچه‌هایِ جنگ!

«بیست‌و‌چهار» و «قطعه‌ی بیست‌و‌شش» جنگِ نرم راه می‌اندازند برای‌مان!

«فارسی‌وان» و «عباسی»‌وان زنا می‌کنند با آرمان‌هامان...

حقِ ماست...

ما برایِ حفظِ جبهه‌مان رویِ مین نرفته‌ایم!

تیر نخورده‌ایم!

شیمیایی نشده‌ایم!

اسیری نکشیده‌ایم!

شهید نداده‌ایم!

حقِ ماست که این نیش‌ها نوش‌مان باشد!

حقِ ماست که لباسِ خاکیِ «باکری» را «سبز» کنند!

راهِ «همت» را از غرب دنبال کنند و پارادایمِ «رسالتِ» انقلابی‌مان فراموش شود...

حقِ ماست که «چمران» هم برسد به شمالِ شهر!

حقِ ماست رفقا!

حقِ ماست چون ساکت‌یم!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اینترنت
         یک‌جور «زنایِ ذهنیِ» سرِپایی‌ست!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سُهراب فارسی‌وان،
رستم «زنایِ ذهنی»ِ مزمن گرفته است!
اسفندیار هم
در فتنه‌ی اخیر
بی چشم و رو شده‌ست

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

الف) میدانِ انقلابی که بود
ب) میدانِ انقلابی که هست
ج) میدانِ انقلابی که خواهد بود...
د) میدانِ انقلابی که می‌خواهند باشد!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فصلِ مذبوحی بود
                       پاییز
انار اگر نداشت!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کَلِ سرخِ آب‌دارا
            تو انارِ باغِ مایی!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دست دراز می‌کنی
                سرخ می‌شوم!
اضطرابِ شیرینی دارد
                            انار بودن!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انارها می‌دانند
خم می‌شوی اما نمی‌شکنی،
                                 شاخه‌ی عاشق

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دست می‌بَرَم انار بچین‌م
از شاخه‌ی لب‌ش
تأکید می‌کند قانونِ جاذبه:
تاریخِ وصلِ ما
یک روزِ دیگر است!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

جوان‌مردی کن ای پاییز
بهانه‌ی بهار دارد دل‌م

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پاییز بهانه‌ای‌ست
برای رسیدن‌ت...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مقدمه

گفت‌و‌گو با «حسین مهکام» از این جهت که او مسلطِ بر کلمه‌ و کلام است، سخت و از این جهت که خوش‌صحبت و منطقی‌ست، آسان و شیرین است. حسین در این سال‌ها لباس‌های مختلفی را بر تنِ حضورِ پویا و خلاقانه‌اش در عرصه‌های فرهنگی، ادبی و هنری پوشانده است. گاهی در کسوتِ یک نویسنده داستان نوشته است، گاهی بازنویس یا نویسنده‌ی فیلم‌نامه بوده، گاهی حتی خود دست به دوربین شده و فیلم و نمایش ساخته و گاهی شاعری نیز کرده است. و البته علاوه‌ی بر این‌ها در این جشن‌واره‌ی دفاعِ مقدس و آن تئاترِ دینی و آن دیگر جشن‌واره و مسابقه و قس علی هذا گاهی در مقامِ مسئول و بررَس و منتخِب و داور و گاهی در کسوتِ یک شرکت‌کننده حضورِ فعال داشته است. همه‌ی این‌ها یعنی او زیستِ درستی را مطابقِ حیاتِ فرهنگیِ موردِ نظرش برگزیده است. وجودِ کسانی چون او در جامعه همان‌قدر مهم و لازم است که وجودِ دریا و جنگل و باران و کوه برای تداومِ حیاتِ طبیعت. یعنی چرخِ حیاتِ طیبه‌ی فرهنگیِ یک جامعه بی‌حضورِ جوانانی چون حسینِ مهکام که به‌خوبی می‌دانند باید «کار» کنند و در عینِ حال غور و شهود داشته باشند و اهلِ تحلیل باشند و اندیشه، به‌درستی نمی‌چرخد. نگاهی به کارنامه‌ی حسینِ مهکام که چند کتابِ داستان، نمایش‌نامه، فیلم‌نامه‌، شعر، کارگردانیِ تئاتر و حتی فیلم در آن به چشم می‌خورد، گواهِ این مدعاست که او هیچ‌گاه متوقفِ بر یک ساحت نبوده است و اهلِ جسارت و ورودِ به اقالیمِ مختلفِ ادبی، فرهنگی و هنری بوده است. اقلِ لطف و حُسنِ گفت‌و‌گو با حسینِ مهکام، گذرانِ دوساعتِ شیرین از بعدازظهرِ نوزدهمِ ماهِ مبارکِ رمضان بود که قطعاً به احیایِ حرف‌های درست و دل‎‌سوزانه‌ای در حوزه‌ی هنر و ادبیاتِ دفاعِ مقدس انجامید...

محمد مهدوی‌اشرف

-

متنِ مصاحبه:

به‌عنوانِ شروع، آقای مهکام نظرِ شما راجع‌به عبارتِ «سینمایِ دفاعِ مقدس» چیست؟

-

بنده اساسا با مضاف‌ٌإلیه‌هایی که برای سینما و تئاتر گذاشته می‌شوند مشکل دارم. علتِ این مشکل هم این است که وقتی این مضافٌ إلیه را به آن «مُضاف» اضافه می‌کنیم، قیودی برای آن مضاف متصور می‌شویم که بیش‌تر از حدِ خودِ آن مضاف است! یعنی وقتی می‌گوییم سینمایِ دفاعِ مقدس، این یک تقسیم‌بندیِ موضوعی ا‌ست اما داخلِ این مضاف‌إلیه ناخودآگاه یک حد و رسمِ تحمیلی نیز اتفاق می‌افتد. بنابراین به‌صورتِ تئوریک این عبارت را قبول دارم اما به‌لحاظِ مصداقی با آن مشکلاتی دارم. مثلِ تئاترِ دینی یا سینمایِ معناگرا. وقتی یک اثرِ هنری را در پوشه‌ای Categorize می‌کنیم، اگر جهتِ شناس‌نامه‌ای داشته باشد، می‌پذیرم اما اگر جهتِ تحمیلِ یک‌سری ایده‌های مدیریتی صورت پذیرفته باشد، خیر.

-

و سابقه نشان داده که کدام جهت بیش‌تر اتفاق افتاده است؟

-

در سینما؟

-

بله

-

سابقه نشان داده است که جز عده‌ای که تلاش کرده‌اند خودشان باشند، نگاهِ مدیریتی خیلی باعثِ دفع بوده است تا جذب و خیلی آسیب رسانده به این عرصه. اگر آثارِ هنری در حیطه‌ی دفاعِ مقدس چه در ادبیات و چه در سینما توانسته‌اند جایی در دلِ مردم باز کنند، به خاطرِ قدرتِ هنریِ مؤلف‌شان بوده است، نه به این خاطر که زیرمجموعه‌ی این نگاهِ مدیریتی بوده‌اند. مدیران تا توانسته‌اند بر سرِ راهِ این اتفاقِ خلاقه سنگ انداخته‌اند.

-

شما قائل هستید که «دفاعِ مقدسی نوشتن» بیش‌تر یک علاقه‌ی ذاتی و شخصی است تا پدیده‌ای قابلِ آموزش و اکتساب؟

-

دقیقا. اثرِ هنری تجلیِ اندیشه‌ی هنرمند است. یعنی نویسنده اثرش را حسبِ علاقه و اشراف‌ش به آن حیطه می‌نویسد و می‌شود اثری در فضایِ دفاعِ مقدس. اما وقتی اثر تألیف شد آن را تقسیم‌بندی می‌کنیم نه این‌که بشود به او بگوییم تو موظفی بروی و در این حیطه کار کنی. ضمنِ این‌که همیشه یک تالیِ فاسدی وجود داشته است. مثلا یک نویسنده یا یک کارگردان یا هرکسی که کاری هنری انجام می‌دهد، چند اثر در این حیطه دارد. وقتی تصمیم می‌گیرد که در اثرِ بعدی‌ش راهِ دیگری برود یا حرف‌ش را دیگرگونه بزند، متهم‌ش می‌کنیم که چه‌را از آن مضاف‌إلیه خارج شده‌ای؟ در حالی که او تصمیم گرفته از این پوشه بیرون رود و در فولدرِ دیگری کار کند و این به این معنا نیست که او ترکِ فضای عقیدتی‌ش را کرده است. بنابراین آن مضاف‌إلیه‌ها بیش‌تر از این‌که تأثیری  شناس‌نامه‌ای داشته باشند، باعثِ محدود‌کردنِ هنرمند می‌شوند. چه از جانبِ مخاطب و چه از جانبِ مدیران.

-

علتِ این‌که برخی در این فضا می‌توانند خودشان باشند و اثرشان را فارغ از حد و حصرهای مدیریتی و مطابقِ اعتقاد و علاقه‌ی خودشان بنویسند چیست؟ مثلا ژانرِ دفاعِ مقدس را در نظر بگیرید، پیش‌نیازِ تولیدِ یک اثرِ ماندگار در این حوزه چیست؟

-

قطعا درکِ فضای دفاعِ مقدس یکی از عواملِ مؤثر است. اما درک نه لزوما به معنای فیزیکی. یعنی یک هنرمند می‌تواند بی‌آن‌که رنگِ خاکِ جبهه را هم حتا دیده باشد، اثری بنویسد که ماندگار شود. البته مسلماً تجربه‌های فیزیکیِ آن فضا قابلِ تکرار نیستند، مثل هر اتفاقِ بکرِ دیگری. بنابر جمیعِ مختصاتِ جنگ، آن فضا قابلِ تکرار نیست. یعنی آن اندازه مرگ و زندگی را در کنارِ هم تنیدن، آن هم با لعابی اعتقادی بعید است که قابلِ تکرار باشد.

-

چه‌طور می‌شود کسی که به تعبیرِ شما رنگِ خاکِ جبهه را هم ندیده‌ است، اثری ماندگار خلق ‌کند در این حوزه؟

-

به نظرِ من دو چیز موجبِ این اتفاق می‌شود. یکی علاقه‌ای که از سرِ صداقت است و نه هیچ چیزِ دیگری. یعنی به آن فضا علاقه دارم، فقط چون علاقه دارم! چون انسان وقتی به چیزی علاقه‌ی صادقانه داشته باشد آن را می‌یابد. یعنی حتا اگر در آن فضا وجود نداشته باشد، سنسورهای روح‌ش آن فضا را لمس می‌کنند. و این شهود در ادبیاتِ انسان جاری می‌شود. دوم این‌که جدای از صداقت باید آرت‌یست بود. آرت‌یست نه لزوماً به مفهومِ فن. نه به مفهومِ تکنولوژیک‌ش. بل‌که به این معنا که کلمه و تصویر در چنگ‌ت باشد. یعنی اشرافِ هنری داشته باشی و این دو مهم وقتی باهم اتفاق می‌افتند، چنین اثری می‌تواند به وجود بیاید. در ضمن کسی که در این فضا کار می‌کند قطعا نمی‌تواند غریبه‌ی صددرصد باشد. ممکن است خاکِ جبهه را ندیده باشد، اما حتما دل‌ش جایی زلفی گره زده است. من به این می‌گویم علاقه‌ی صادقانه. بر همین اساس به راحتی می‌توان آثارِ دفاعِ مقدسی را از هم تفکیک کرد. به‌طورِ مثال سالی شاید صد رمان در حیطه‌ی دفاعِ مقدس نوشته می‌شود اعم از تاریخِ شفاهی و غیرِ شفاعی، تخیل و غیرِ تخیل و الخ. اما از بینِ این آثار تنها شاید پنج اثرِ ماندگار بیرون بیاید که به دل بنشیند. در سینما هم هرچند آمارِ تولیداتِ عرصه‌ی دفاعِ مقدس تنزل داشته اما باز با نسبتی مشابه همین ‌گونه‌ست. به نظرِ بنده علتِ ماندگاریِ یک اثر این است که خالقِ آن اثر یک جایی گامِ درستی برداشته است و مخاطب آن گام را می‌بیند. چون «آرت» با همه‌ی ویترینِ زیبایش بسیار بی‌رحم است و هرگونه بی‌صداقتی را به سرعت جلوه می‌دهد و مخاطب را دور می‌کند.

-

 اگر بخواهیم بپذیریم که درکِ فیزیکیِ فضای جبهه لزوما ملاکِ درکِ حقیقیِ آن فضا نیست، پس باید قائل باشیم که اصالتی در میان است از سنخِ جهان‌بینی و اندیشه که فیلم‌ساز یا نویسنده را جذبِ خودش می‌کند. چه تعریفی برای این جهان‌بینی یا تفکر وجود دارد؟ آیا قابلِ تعلیم و تعلم است؟

-

بله، یک جهان‌بینی‌ست. این جهان‌بینی به‌نظرِ من قابلِ آموزش نیست. چون این بذر برای کاشته‌شدن محتاجِ زمینی‌ست که خاکِ حاصل‌خیزی داشته باشد و آن خاکِ حاصل‌خیز قلبِ کسی‌ست که در این عرصه فعالیت می‌کند. یعنی حتی اگر کسی با نگاهی آسیب‌شناسانه نیز به این فضا نگاه کند، باز چون قلب‌ش زمینِ حاصل‌خیزی بوده است، تماشاگر یا خواننده را با خودش هم‌راه می‌سازد. و این چیزی نیست که بشود در کلاس و کارگاه آموزش داد یا آموخت.

-

در بابِ تفاوتِ آثارِ ماندگار و غیرِ ماندگارِ عرصه‌ی دفاعِ مقدس؛ به نظر می‌رسد ظاهری‌ترین تفاوتِ باطنیِ این آثار از هم، تفاوت در نشان‌دادنِ فضای ارزشی‌ِ جبهه‌ست. یعنی برخی این ارزش را در سر و شکلِ جبهه دیده‌اند و برخی دیگر در نسج‌نسجِ وجودِ آدم‌های قصه. این دسته‌ی دوم به‌نظرم ماندگارتر و حقیقی‌تر دریافته‌اند اصلِ مطلب را. نظرِ شما چیست؟

-

نکته‌ی مغفول این است که جوهرِ یک رزمنده‌ی واقعی در هر زمان و مکانی که باشد یک لهجه دارد. لعاب‌ش یک چیز است. ولی عَرَضیات‌ش به‌لحاظِ فضاهای متفاوت، مختلف خواهد بود. به همین دلیل در سینما یا رُمان، هرچه که این پرداخت درونی‌تر و بطئی‌تر باشد، یعنی به باطنِ رزمنده بیش‌تر توجه شده باشد تا سلحشوری‌های ظاهری و اگر سلحشوری‌ای هم بوده، به‌نحوی تجلیِ آن اتفاقِ درونی و اعتقادی نمایش داده شده باشد، اثر ماندگارتر شده است. ولی زمانی که به صرفِ اتفاقاتِ جنگی و «اکت» پرداخته‌ایم، دچارِ مشکل شده‌ایم. شکلِ دیگری هم اخیراً مُد شده است و آن هجوِ این فضاست، مثل کار آقای ده‌نمکی، که بنده معتقدم بزرگ‌ترین خیانتِ به این عرصه است.

-

فکر نمی‌کنید گرایشِ به هجو در حوزه‌ی سینمای دفاعِ مقدس زاییده‌ی بدپرداختنِ به حقیقتِ این فضاست؟ یعنی افراطِ در مقدس‌ نشان‌دادنِ فضایِ جبهه و جنگ باعثِ این تفریط نشده است؟

-

بله، ما زنده‌گی را از دفاعِ مقدس حذف کردیم. یعنی این فرمایشِ مرحومِ آوینی که: «بهشت ارزانیِ عقل‌اندیشان»  را غلط تعبیر کردیم. یعنی تقدسِ این فضا را با کنارکشیدنِ آدم‌ها از حیطه‌ی زنده‌گی تصویر کردیم. و چون زنده‌گی را حذف کردیم، نگاه‌مان به این فضا غیرِ واقعی شد. به عنوانِ مثال فیلمِ «آژانسِ شیشه‌ای» را درنظر بگیرید. «اصغر» را یادتان هست؟ آن تفکری که اصغر سمبُلِ آن است، امتدادش سینمایِ دفاعِ مقدسی می‌شود که به دلِ مخاطب نخواهد نشست. ولی تفکرِ «حاج‌کاظم» می‌تواند بشود سینمایِ دفاعِ مقدسی که دوست‌ش داریم. دیالوگِ زیبایی دارد حاج‌کاظم در آژانس که می‌گوید: «اون موتورا جاده می‌خوان، من اصلا از این نمایش خوش‌م نمی‌آد... دودِ اون موتوریا امثالِ من و عباسو خفه می‌کنه، لطف کنن تشریف ببرن.../ من! خیبری‌م! اهلِ نِی، هور، آب! خیبری ساکته، دود نداره، سوز داره...». این یک سلوک است. ما این سلوک را حذف کرده‌ایم.

-

آیا فقط در سینما به چنین معضلی دچار گشته‌ایم؟

-

خیر، در همه‌ی رشته‌ها تقریبا. در تئاتر که وضع خیلی خراب است. یعنی جز یکی‌دوتا نمایش‌نامه‌ی خوب در حوزه‌ی دفاعِ مقدس اصلا اثرِ خوب نداریم. در ادبیات هم به‌جز آثارِ بزرگ‌وارانی مثلِ آقاسیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی، محمدرضا بایرامی و احمد دهقان، بس‌یاری از آثار قابلِ تأمل نیستند. به این دلیل که یک آدم، وقتی سلحشور‌بودن‌ش به‌طورِ کامل دیده می‌شود که تو به عنوانِ نویسنده یا خالقِ اثر اختیار را از او سلب نکرده باشی. و اختیار مختصِ زنده‌گی‌ست. یعنی شخصیتِ اصلیِ یک داستانِ مرتبط با حوزه‌ی دفاعِ مقدس، بتواند «خوب» نباشد. بتواند «بد» باشد و این نه‌یعنی هزل. این یعنی واقعیت، یعنی انتخاب، یعنی زنده‌گی...

-

چرا از این واقعیت و زنده‌گی فاصله گرفته‌ایم؟

-

به خاطرِ این‌که آدم‌های بازمانده از جنگ روز‌به‌روز بیش‌تر در این دو دسته‌ای که عرض خواهم کرد جای می‌گیرند: یا به شدت منزوی می‌شوند و گُم‌نام (به این دلیل که احساس می‌کنند از اسمِ دفاعِ مقدس سوءاستفاده‌هایی شده است) و یا عده‌ای‌شان دچارِ میز شده‌اند و بعد از جنگ اختیاراتی داشته‌اند که پارادایمِ روزمره‌ی زنده‌گی‌شان را عوض کرده است و جز نوستالوژیِ آن فضا چیزی برای‌شان باقی نمانده است؛ البته اگر مانده باشد! یعنی گرفتارِ مدیریت و اقتصاد شده‌اند. شاید خیلی هم خدمت کنند، اما روحِ دفاعِ مقدسی حتی با مدیریتِ صادقانه‌ی خدمت‌گزار هم یک‌جاهایی در تعارض است! یعنی تقیداتِ میزِ مدیریت حتا اگر خرجِ خدمتِ به مردم شده باشد، باز کمی با جنسِ تقیداتِ دفاعِ مقدس متفاوت است و لهجه‌ای دیگرگونه دارد. این شاید حرفِ تلخی باشد البته!

-

شاید هم بیانِ یک واقعیت باشد... با نگاهِ «جنگی که هست» اگر بنگریم، چه فرق می‌کند جبهه‌ی جنگ خاک‌ریزهای جنوبِ غربِ کشور باشد یا پشتِ یک میز و بر سرِ اتخاذِ یک تصمیم یا مثلا در به نحوِ احسن به‌انجام رسانیدنِ وظیفه‌ی نویسنده‌گی و فیلم‌سازی در حوزه‌ی دفاعِ مقدس؟

-

این حرف دل‌نشین است از این جهت که آیا واقعیتِ جنگ صِرفِ یک گلوله‌ی گداخته‌ است یا یک نفسِ گداخته؟ همان‌گونه که دین به آن جهادِ اکبر اطلاق کرده است، قطعا جبهه‌ی انتخاب و تصمیم‌گیری، جبهه‌ی سخت‌تری‌ است. ولی ما از «درام» صحبت می‌کنیم. از داستان. و از چیزی که پتانسیلِ نشان‌دادنِ تناقضِ مرگ و زنده‌گی را بیش‌تر در خودش دارد. به‌طورِ مثال من قبول دارم که نویسنده‌گی یا فیلم‌سازی در حوزه‌ی دفاعِ مقدس با حفظِ شرایطِ اصیلِ آن فضا و رعایتِ صداقت، کارِ بس‌یار مشکلی‌ است. جلوی خیلی چیزها ایستادن، از خیلی امکاناتِ دولتی استفاده ‌نکردن و حرفِ دل را زدن و مسائلی چون‌این که در حیطه‌ی رُمان می‌شود «بیوتن» یا در حیطه‌ی فیلم می‌شود «آژانسِ شیشه‌ای». این جهاد است. اما در داستانِ همان رمان‌نویس یا فیلم‌نامه‌نویسِ عزیز، در عینِ این‌که بخشی از جهادِ شخصیت‌ها در ام‌روزه، در حاشیه و در «پس از جنگ» تصویر شده است، عقبه همان عقبه‌ی گلوله‌ی مذاب است. چون به اعتقادِ من چیزی که چگالیِ درام را زیاد می‌کند، تقابلِ دوقطبیِ نمایشِ مرگ و زنده‌گی‌ست. جهادِ با نفس یا جهادِ با موانع در مسیرهایِ فرهنگی و هنری، هر چه‌قدر هم که سخت باشند، لزوما حیاتِ فیزیکیِ شما را تهدید نمی‌کنند. ولی گلوله‌ی مذاب حیاتِ فیزیکیِ شما را تهدید می‌کند و تهدیدِ حیاتِ فیزیکی یعنی از دست دادنِ سال‌های پس از جوانی. از دست دادنِ عشق، زن، بچه، دانش‌گاه و بس‌یاری دیگر از اعتبارات و این به‌نظرِ من برای قصه‌پردازی محملِ دراماتیک‌تری‌ست.

-

آکادمیِ اُسکار سالِ پیش فیلمِ «دِ هارت لاکر» را به‌عنوانِ به‌ترین فیلم برگزید. فیلمی شاید به‌زعمِ کاخِ سفید، در ژانرِ حمله‌ی مقدس! فارغ از این‌که این فیلم ذیلِ چه هدفی ساخته شده، توانسته است به‌خوبی مصائب و ابتلائاتِ واقعیِ نیروهای امریکایی در عراق را به‌نمایش بگذارد. ولی فیلم‌های ما در نشان‌دادنِ مصائبِ واقعیِ رزمنده‌های دفاعِ مقدس دچارِ مشکل‌ند. بعد از گذشتِ بیش‌تر از بیست‌سال! چه‌را؟

-

جنگِ امریکا در عراق، یک جنگِ کاملا استراتژیک است که روی‌کردِ اعتقادی در آن وجود ندارد. اگر هم روی‌کردِ اعتقادی‌ای وجود داشته باشد، روی‌کردِ اعتقادِ جمعیِ مردمِ امریکا نیست. برای دفاع از یک حُریتی نیست. جنگِ ما با عراق تفاوت‌های جدی‌ای با آن جنگ داشته است. اولا این‌که جنگِ ما دفاع بوده است. ثانیا این‌که یک اتفاقِ اعتقادی در این جنگ افتاده است که به‌نظرِ من برمی‌گردد به نزدیکیِ جنگ به انقلابِ اسلامی‌مان. ما احساس کرده بودیم که یک چیزِ باارزشی را که به زحمت به‌دست آورده‌ایم، دارند از ما می‌گیرند. آن‌هم با جنگ و خون‌ریزی و قُلدری. حالا در یک هم‌چه مقوله‌ای که خصیصه‌ی دفاع و تقدس را در دلِ خود دارد، انجامِ یک کارِ دراماتیک بس‌یار سخت‌تر است از کارِ خانمِ کاترین بیگلو. چون خانمِ بیگلو با یک عده انسان روبروست که نه دغدغه‌ی دفاع از سرزمین‌شان را دارند و نه دغدغه‌ی تقدس. بل‌که فقط دل‌تنگیِ نسبت به کشورشان را شاید داشته باشند. یا دغدغه‌های انسانیِ هر انسانی که قابلِ احترام است. اما حیطه‌ی انسان‌بودنِ آن‌ها محدودِ به صِرفِ انسان بودن است، نه بیش‌تر. بقیه‌ی اتفاق، استراتژیک و تکنولوژیک است. بنابراین وقتی خانمِ بیگلو سراغِ این ژانر می‌رود، اگر تکنولوژیِ خوبی در اختیارش باشد و اگر فیلم‌نامه‌ی خوبی هم داشته باشد، می‌تواند فیلمِ خوبی بسازد، حتی اگر مثلِ «غلافِ تمام‌فلزیِ» کوبریک، بحثِ سنگینِ اندیش‌مندانه‌ای هم نداشته باشد. اما ما اساساً با مشکلِ مضاعفی روبرو بوده‌ایم. با دفاعی که صِرفاً دفاع از سرزمین نیست. دفاع از اتفاقی‌ست به اسمِ «انقلاب» که دوسال قبل از جنگ به انجام رسیده است. این مسئله کفه‌ی اعتقاد را سنگین‌تر می‌کند.

-

شاید هم به این دلیل که با انسان‌هایی مواجه هستیم که علاوه‌ی بر انسان‌بودن، باید انسانیت‌شان را هم در خلالِ جنگ حفظ کنند.

-

بله، احسنت. این ویژه‌گی، کارِ آرت‌یست و شناختِ این فضا را بس‌یار سخت‌تر می‌کند. دروغ‌گفتنِ در آن هم بیش‌تر بولد می‌شود. یعنی اگر خانم بیگلو در فیلم‌ش دروغ بگوید، ممکن است دیرتر متوجه شویم تا وقتی کارگردانی راجع‌به دفاعِ مقدس در فیلم‌ش دروغی می‌گوید. می‌خواهم بگویم دفاعِ مقدسِ ما اثری شبیه به کاغذِ PH دارد. یعنی وقتی این کاغذ را به اثری هنری در عرصه‌ی ادبیات، تئاتر یا سینما بزنیم، دُزِ حقیقی‌بودن‌ش را به ما نشان می‌دهد. و این کاغذِ PH در دلِ مخاطب قرار دارد. و این دلِ مخاطب اصلا بحثی کمّ‌ی نیست. مثلا فیلمِ «خاکسترِ سبزِ» آقای حاتمی‌کیا را درنظر بگیرید که مخاطبانِ به لحاظِ کمّ‌ی بس‌یار اندکی داشت. این فیلم به‌نظرِ من یکی از ماندگارترین آثار در حیطه‌ی دفاعِ مقدس است. حتی اگر جنگِ ما نباشد و جنگِ بوسنی باشد. چون اثری‌ست که یک مقوله‌ی جدیِ انسانی مثلِ «ولایت» را ولو خیلی سمبولیک به‌نمایش می‌گذارد. آن هم با صداقت. چون آقای حاتمی‌کیا نه دغدغه‌ی میز داشت و نه قدرت. اتفاقاً وقتی آن فیلم را ساخت، بس‌یاری موردِ نوازش قرار گرفت! سال‌ها اما باید بگذرد تا مشخص شود که این فیلم حرفِ دیگری داشته است و حقانیت‌ش مشخص شود. با همین استدلال اگر فیلمی «هشت‌میلیارد» فروش داشته باشد دلیل بر درست‌ حرکت کردن‌ش در مسیرِ سینمایِ اصیلِ دفاعِ مقدس نیست!

-

بله، مجلاتِ زرد هم گاهی پرفروش‌ند!

شما در عرصه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی فعالیتِ حرفه‌ای دارید. در این عرصه وضعِ ژانرِ دفاعِ مقدس چه‌گونه‌ است؟ آیا امیدی می‌توان داشت؟

-

شاید جالب باشد برای‌تان، بنده در جشن‌واره‌ی فیلمِ دفاعِ مقدسی که در پیش است عضوِ هیئتِ انتخاب بودم در بخشِ فیلم‌های کوتاه. صدوهفتاد فیلم‌نامه خواندیم. از این صدوهفتاد فیلم‌نامه حداقل صدوده الی صدوبیست فیلم‌نامه موضوع‌شان راجع‌به مادرانِ منتظر یا هم‌سرانِ منتظر بود. درواقع آدمِ اصلیِ اتفاقِ دفاعِ مقدس از فیلم‌نامه حذف بود. یعنی کسی منتظرِ او بود که برگردد و او برنمی‌گشت. این نشان می‌دهد که ما تصویرِ درستی از حیاتِ ام‌روزین یا حتی دی‌روزینِ انسانی که رفته و در این فضا جنگیده بلد نیستیم به نسل‌مان ارائه دهیم. به هم‌این دلیل برای این‌که این تقدسِ ذهنی دست نخورد، سعی می‌کنیم کاراکترِ رزمنده یا شهید را نشان ندهیم. یعنی مادر، هم‌سر یا فرزندِ منتظر را نشان می‌دهیم، ولی دریغ از این‌که حتی در آخرِ فیلم هم تصویری از خودِ رزمنده ببینیم. فیلم‌نامه‌هایی غالباً با آه و اشک و سوز و گداز.

-

درواقع ما موسی‌های خوبی نبودیم برای امت‌مان و خدایِ «شبان» را نشان‌شان دادیم. این ما البته برمی‌گردد به هنرمندان و نویسنده‌گان!

-

دقیقا! و قدرِ فیلم‌نامه‌ای مثلِ «بیداریِ رؤیاها»ی محمدرضا گوهری این‌جاست که مشخص می‌شود. یک فیلم‌نامه‌ی واقعی و طبیعی از زنده‌گی‌ِ یک رزمنده که آقای باشه‌آهنگر آن را ساخته است. کارِ محمدرضا در رفتن به سراغِ موضوعِ خاصِ این فیلم‌نامه خیلی جسارت و شجاعت می‌خواست و بس‌یار قابلِ تحسین و تقدیر است. یعنی اگر فیلم‌نامه‌نویس بلد باشد که ضمنِ ازبین‌نبردنِ تقدس، زنده‌گی را نشان دهد، کارِ بزرگی را انجام داده است و این نیازِ ام‌روزِ سینمایِ دفاعِ مقدسِ ماست. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، این تقدس وقتی ارزش پیدا می‌کند که قدرتِ انتخابِ بینِ خوب‌بودن و خوب‌نبودن را به کاراکتر بدهیم. وگرنه کسی که رویِ برجِ عاجی مصون از خطا و اشتباه نشسته باشد که تقدس‌ش ارزش ندارد. تقدس وقتی ارزش پیدا می‌کند که از دلِ زنده‌گیِ طبیعی و عادیِ جامعه که پُر از گناه و آلوده‌گی‌ست بیرون بیاید.

-

معمولاً هروقت افراط و تفریط می‌شود، تعادل سر بلند می‌کند. در عرصه‌ی تولیداتِ هنریِ دفاعِ مقدس، به‌غایت افراط و تفریط در شکلِ نمایشِ آن فضا داشته‌ایم. آیا باید خوش‌بین بود به آینده‌ای متعادل؟

-

بله. چون نسلِ جدیدی که دارد واردِ این فضا می‌شود، یا اصلا معتقدِ به این فضا نیست یا اگر هست، خیلی قوی و مستقلِ از هیاهوها و سلیقه‌های مدیریتی معتقد است. البته آینده‌ی یک پدیده به عواملِ مختلفی بسته‌گی دارد، از جمله فراوانی. یعنی آیا نسلِ بعد حَسَبِ این‌که جنسِ اعتقادش مستحکم‌تر و مستقل‌تر از ماست، می‌تواند تعدادِ بیش‌تری را جلبِ خود کند یا به دلیلِ این‌که حفظِ اعتقاد در فضای پُر از «ریا» یا «منهایِ اعتقادِ» جامعه سخت است، منزوی می‌شود؟ نمی‌دانم. پیش‌بینیِ جامعه‌شناسانه و سختی‌ست. ولی چیزی که به‌ ضرسِ قاطع می‌توانم بگویم این است که صداقت در نسلِ آینده‌ی علاقه‌مندانِ به حوزه‌ی دفاعِ مقدس بیش‌تر خواهد بود.

-

برای نسلِ آینده چه‌کاری باید انجام دهیم؟

-

باید با آن‌ها صادق باشیم. یعنی بنده که پیراهنِ زهد را بر سرِ شلوارِ تقوا می‌اندازم و یقه‌ی پرهیزگاری را تا حدِ خفه‌شدن می‌بندم، باید حواسم باشد که با این رفتارم چه جفایی در حقِ نسلِ آینده می‌کنم. یعنی اگر عُرضه‌ی پیراهنِ زهد و شلوارِ تقوا و دکمه‌ی پرهیزگاری را نداشتم، چه به‌تر که این‌کار را نکنم. نکته‌ی دیگر هم این است که من اساساً با این «ظاهر» نمی‌توانم با این نسل مواجه شوم. من با کشیدنِ «ولاَ الضّالّین» تا دمِ درِ اتاقِ مدیرکل‌م نمی‌توانم با این نسل مواجه شوم. من باید به گونه‌ی دیگری با این نسل مواجهه کنم. و این شکلِ دیگرگونه به دلیلِ سخت‌گیربودنِ این نسل، سخت است! باید حواسم جمع باشد. حرفی که به او می‌زنم باید صادقانه باشد، ولو اشتباه! چون او آدمی‌ست که قدرتِ تشخیصِ من را دارد و اگر بداند که من یک انسانِ صادقِ دارایِ اشتباهم، با من راحت‌تر راه می‌آید تا بداند که من یک انسانِ دروغ‌گویِ سرشار از فضیلت‌ِ ظاهری هستم.

-

شما خوش‌بین هستید نسبت به این اتفاق که نسلِ آینده ارتباطِ خوبی با نسلِ انقلاب و دفاعِ مقدس برقرار کند؟

-

واقعیت این است که اگر روزگاری عده‌ای جان‌شان را بر کفِ دست گرفتند و به دلیلِ اعتقادشان رفتند برای مبارزه و نگاه‌شان این بود که سیاستِ پشتِ این ماجرا یک سیاستِ دینی است، نسلِ موجود چنین عقبه و اطمینانی ندارد. به دلیلِ این‌که هر انقلابی پس از گذشتِ ربعِ قرنی دچارِ تغییراتی می‌شود، لهجه‌هایی در آن عوض می‌شوند و روی‌کردهایِ جدیدی به‌وجود می‌آیند و آدم‌های انقلابی صاحبِ حق می‌شوند و این صاحبِ حق شدن برخی از خلوص‌ها را از آن‌ها می‌گیرد. به‌طورِ مثال مدیران را درنظر بگیرید. مدیرانِ زمانِ انقلاب خیلی خالص‌تر از برخی مدیرانِ فعلیِ ما بوده‌اند و این در شرایطی‌ست که برخی از این مدیران همان مدیرانِ زمانِ انقلاب‌ند که گذرِ زمان و سهم‌خواهی لهجه‌ی مدیریتِ آن‌ها را عوض کرده است. بنابراین توقعی که از این نسل داریم، طبیعتا نمی‌تواند توقعی باشد که از به‌ جبهه رفته‌های آن نسل داشته‌ایم. و یکی دیگر از علت‌های اصلیِ این اتفاق، کم‌رنگ‌شدنِ گفتمانِ امام(ره) در جامعه‌ است. برخی مدیرانِ ما به‌شدت در پیِ این هستند که Discourse امام را در جامعه کم‌رنگ کنند. چون مهم‌ترین خصیصه‌ی گفتمانِ امام صداقت بوده است. این گزاره‌ی فکری برای کسی که دانش‌گاه و زن و فرزند را رها می‌کند و می‌رود جبهه، گزاره‌ی قابلِ اعتمادی است. اما حالا اگر بپذیریم که جهادی در پیش داریم و یا در حین‌ِ آن به‌سر می‌بریم و آن هم یک جهادِ فرهنگی‌ست و از این نسل انتظار داریم که با همه‌ی سخت‌گیری‌ش برود و بجنگد، توقعِ بالایی است.

-

چه‌را؟

-

چون مدیرِ جان‌باز یا جبهه‌رفته‌ی ما دچارِ استحاله شده است و این یعنی جوانِ نسلِ ام‌روز دیگر نمی‌تواند به آن پشتوانه‌ی Discursive اعتماد و اطمینان داشته باشد. این نسل، نسلِ خیلی تنهایی است. پس سخت‌گیر هم می‌شود.

-

شما از چند نویسنده‌‌ی رمان نام بردید که کتاب‌های موفقی در حوزه‌ی دفاعِ مقدس در کارنامه‌شان دارند. آقایان دهقان، بایرامی و امیرخانی. آیا از آثارِ این نویسنده‌گان تابه‌حال فیلم‌نامه‌ای اقتباس شده است و متعاقباً آیا فیلمی ساخته شده است؟

-

یا نبوده و یا اگر بوده، اقتباسِ شایسته‌ای نبوده است.

-

با این حساب فکر می‌کنم قابلِ اعتناترین اقتباس را آقای پوراحمد در فیلمِ «اتوبوسِ شب» از کتابِ «داستان‌هایِ شهرِ جنگی»ِ آقای حبیب احمدزاده انجام داده باشد.

-

بله، همین‌طور است.

-

شما به‌عنوانِ یک فیلم‌نامه‌نویس، متهمِ ردیفِ اول محسوب می‌شوید. چه‌را این‌قدر مقوله‌ی اقتباس غریب مانده است در این حوزه؟

-

حرفِ درستی‌ است. ما متهمِ ردیفِ اول‌یم... واقعیت این است که فیلم‌نامه‌نویسانِ ما سراغِ اتفاقاتِ خوبی که در ادبیاتِ داستانی می‌افتد نمی‌روند. یکی مثلِ من هم که اساساً با مقوله‌ی اقتباس میانه‌ای ندارد.

-

این‌که گفتید سراغِ اتفاقاتِ خوبِ داستان‌ها نمی‌روند یعنی گزینشِ درستی ندارند یا کلا سراغِ اقتباس نمی‌روند؟

-

یعنی این‌که یا اثرِ مقتبس اثرِ قوی‌ای نبوده است و یا این‌که داستانی که از آن اقتباس صورت گرفته است، داستانِ قوی‌ای نبوده است. نکته‌ی دیگر هم این است که عمومِ کارگردان‌های ما اغلب شناختِ درستی از ادبیاتِ داستانی ندارند و یا اگر هم داشته باشند، خیلی شناختِ سطحی‌ای‌ است. یعنی خیلی شناختی از «ادبیتِ» ادبیاتِ داستانی ندارند. ادبیاتِ داستانی در همه‌جای دنیا دارد به سمتِ یک رشته‌ی تخصصی‌شدن پیش می‌رود. مثلِ پزشکی. یعنی اگر کسی در دهه‌ی چهلِ شمسی داستان می‌‌نوشت، آن داستان یک تریبونِ اجتماعی‌سیاسی بود. اما ام‌روزه دغدغه‌ی اولِ ادبیاتِ داستانی، ادبیت است. یعنی ادبیاتِ داستانی دیگر صرفاً یک ابزار نیست و چون صرفاً ابزار نیست، مخاطب‌ش نیز مخاطبِ ادبیات‌دوستی خواهد بود. از طرفِ دیگر سینما در بسترِ دفاعِ مقدس به‌شدت تلاش می‌کند که مخاطبِ وسیع‌تری را جذبِ خودش بکند. بنابراین با ادبیات به شکلِ تخصصی‌ش غریبه می‌شود. یعنی برای فیلم‌ساز مجالی باقی نمی‌ماند که ادبیات را صرفاً به‌خاطرِ ادبیات پی‌بگیرد. او بیش‌تر درپیِ یک داستانِ دوخطی می‌گردد. نکته‌ی دیگر هم این است که متولیانِ عرصه‌ی سینمایِ دفاعِ مقدس غالبا خطوطِ قرمزی که در بعضی از داستان‌ها و رُمان‌های دفاعِ مقدس به‌درستی و به زیبایی شکسته می‌شوند را برنمی‌تاب‌ند.

-

و اگر این خط‌ شکنی را از رمانِ دفاعِ مقدس حذف کنیم، اثر مُثله می‌شود؟

-

دقیقا. به‌طورِ مثال شما اگر تحول زنِ اصلیِ رمانِ «طوفان دیگری در راه است» آقاسیدمهدی شجاعی و یا «آقای گاورنمنت» را از رمانِ بیوتن حذف بکنید، یکی از ستون‌های داستان را از گفتمانِ این دو بزرگوار برداشته‌اید. ولی هیچ ارگانی در حیطه‌ی دفاعِ مقدس حاضر نیست که این تخطی را مرتکب شود و بانیِ ساخته‌شدنِ فیلمِ این داستان‌ها شود. بنابراین انفصالِ میانِ ادبیات بماهو ادبیات با مقوله‌ی سینما، یکی از علت‌های اصلیِ غربتِ آثارِ ماندگار در حوزه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی می‌باشد. ما کارگردان‌های زیادی نداریم که رمان‌خوانِ حرفه‌ای باشند و ادبیات را خوب بشناسند، مثلِ آقای مهرجویی.

-

در این بین به‌نظرِ شما به عنوانِ یک امرِ صواب و یک فضیلتِ ادبی، آیا لزومی دارد که نویسنده‌گانِ کلاسیکِ ما خودشان واردِ فضای فیلم‌نامه‌نویسی شوند و بارِ اقتباس را از دوشِ فیلم‌نامه‌نویسان تا حدودی بردارند؟

-

اگر این اتفاق بیفتد خیلی خوب است.

-

یا مثلا دانش‌گاه‌ها نگاهِ میان‌رشته‌ای را تقویت کنند و به قولِ شما فیلم‌نامه‌نویسانِ ما کمی سطحِ ادبیتِ ادبیات‌شان را بالا ببرند و ما دیگر یک فیلم‌نامه‌نویس را یک نویسنده‌ی دارایِ هویتِ ادبی بدانیم؟

-

بله، اتفاقا فیلم‌سازانی که فیلم‌نامه‌نویسانِ ادیب‌تری هستند، همیشه موفق‌تر بوده‌اند. مثلاً «ناصرِ تقوایی» یک فیلم‌نامه‌نویسِ درجه‌یک محسوب می‌شود، حتی اگر تعدادِ فیلم‌هایی که ساخته است از تعدادِ انگشتانِ یک دست هم فراتر نرود. او یک فیلم‌نامه‌نویسِ چیره‌دست است، چون ادبیات دارد. چون داستان را می‌شناسد. بنابراین گسلِ میانِ ادبیات به شکلِ تخصصی‌ و فیلم‌سازی یکی از معضلاتِ اصلیِ این حوزه‌ست.

-

عمده‌ی تقصیرِ در پدیدآمدنِ این گسل بر گردنِ کدام صنف است؟

-

قطعا صنفِ سینماگران و فیلم‌نامه‌نویسان.

-

شما به‌غیر از فیلم‌های «آدم»، «بیست» و «هیچ» فیلم‌نامه‌ی بلندِ دیگری هم دارید که ساخته شده باشد؟

-

فیلمِ بلند خیر.

-

در حوزه‌ی دفاعِ مقدس فیلم‌نامه‌ای ننوشته‌اید؟

-

نگارشِ یک فیلم‌نامه را با آقای حاتمی‌کیا شروع کرده بودم که ایشان مشغولِ ساختنِ فیلمِ «بانویِ شهرِ ما» شدند و إن‌شاءالله ادامه‌ی آن کار می‌ماند برای بعد از اتمامِ پروژه‌ی فیلمِ ایشان یا هر زمانی که بر ناصیه‌مان باشد.

-

شما چند کتاب نوشته‌اید که برخی‌شان داستان‌های کوتاه‌ند و فکر می‌کنم یکی یا دوتای‌شان فیلم‌نامه. یکی از کتاب‌های‌تان هم کتابِ سالِ جشن‌واره‌ی «شهیدحبیب غنی‌پور» شده بود. کدام کتاب‌تان بوده‌ست؟

-

کتابِ «عبور از بودن».

-

مرتبطِ با حوزه‌ی دفاعِ مقدس است؟

-

یکی از داستان‌ها به‌طورِ صریح در این حیطه ا‌ست و سه‌داستان هم به‌طورِ غیرِ مستقیم مرتبط‌ند.

-

این داستان‌ها پتانسیلِ فیلم‌شدن دارند؟

-

بله. سه‌تا از این داستان‌ها را خودِ بنده تبدیل به یک فیلم‌نامه کردم به‌نامِ «خانه» که قرار بود به تهیه‌کننده‌گیِ مؤسسه‌ی شهیدآوینی بسازم‌شان که متأسفانه یا خوش‌بختانه به جایی نرسید.

-

در آخر برای شما، ادبیات و سینمایِ دفاعِ مقدس، توأمان آرزوی سربلندی و موفقیت دارم. ممنون از این‌که در این گفت‌و‌گو شرکت کردید.

-

خواهش می‌کنم. من هم برای فردایِ فرهنگ، هنر و ادبیات‌مان آرزوی موفقیت دارم و از شما که خاطره‌ی یکی از به‌ترین مصاحبه‌ها را در من حک کردید متشکرم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«با یک گُل بهار نمی‌شود»
               با یک برگِ خُشک، پاییز اما چه‌را...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بیا و با صراحتِ طوفانی‌ت
خلاص‌م کن...

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابرِ بُردباری نیستم،
دل‌م گرفته است...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اشک نبودم که تر باش‌م
خشک از چشم‌ت افتادم...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

از باد می‌خواهم که به خاکِ پاکِ هویزه یادم کند.
به دل‌تنگی‌هایِ ریزریزِ پشت‌ِ رواق‌ها،
به اتفاق‌ها...

از باد می‌خواهم که مرا به خوش‌ترین احوالِ آن‌روزها که به  نظاره‌ی خنده‌های «حمودی» و گریه‌های «ابتسام» گذشته‌ست، یاد کند.

آری، باد را قسم می‌دهم به گام‌هایِ کوچکِ «امیر» و به سبیل‌های بلندِ «حج‌باقر»،
به تواضعِ خرکیِ «حاجی‌لنگری» و به سرخوشیِ عربیِ «کریم ساکی»،
به ریشِ همیشه‌ مرتبِ «مصطفی» و به دلِ آشفته‌ی «مسعود»،
به اخلاقِ تُندِ «سیدمهدی» و به لهجه‌ی نرم و جهرمیِ «ایمان»...
می‌خواهم از باد که یادم کند به آن‌روزها...
به ریا و سرخوشیِ آن‌روزها حتا!
-

یادم کن باد!
به آن چندروزی که خاکِ پایِ «خاکِ پایِ» دوستانِ خدا بوده‌ام به‌رجاء...
بیا و یادم کن که برگِ خشکیده‌ای شده‌ام مجروح...
بیا و این مرقومه‌ی معلق را به صراحتِ طوفانی‌ت خلاص کن...
-

پی‌نوشت: این پُست را بهار نوشته بودم. روزها را شمردم تا پاییزِ نشرش فرا رسد و حالا رسیده است...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دی‌روز کودکی سرخوش لگدم کرد
                 ام‌روز جوانی عاشق
                                  شاید فردا هم پیری...
     برگ مانده‌ام هنوز،
                مرگ پایان‌م نبود.

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

زرد می‌شویم و می‌افتیم
                                هر پاییز
        از چشمِ درخت‌ها...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به مشاجره، به دعوا
                         کَلِ‌کَلْ ادامه‌ات را!

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حنایی شده‌ام و رنگ باخته‌ام
رویِ درخت!

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به بودن‌م، به نبودم
به آن نسیمِ یواشی،
که بسته است وجودم
به‌رغمِ زردیِ رو‌ی‌م
به جانِ رنگِ کبودم
                        تو باد باش و بیا...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کجا دگر بنویسیم دردهامان را؟
ربوده دفترِ مارا، دریغ از برگی...

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سبز بودم هنوز
که از چشم‌ت افتادم،
بادی نمی‌وزید کاش
-

برگ و باد؛ با صدایِ محمدرضا هدایتی

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشم می‌پوشد از این عشق که بی‌رنگ‌ش کرد
قامتِ برگ خمیده‌ست، خدایا بادی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بادها تبانی کرده‌اند
         در دست‌م نمانی...

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نفسِ ستاره‌هایی، هوسِ زمین و برکه!
متمایل‌م به نورت، گُلِ کهکشانِ شیری

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سوگند می‌خورم
          به آب و آفتاب و آشنایی
خداحافظی
              تلخ‌ترین پایانِ دنیاست...
-

مخاطبِ خیلی خاص‌ی دارد

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من و لهجه‌ی قشنگ‌ت
کَلِ خوش‌صدایِ کم‌گو!

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این پُست به دلیلِ استقبالِ بی‌سابقه‌(!) حذف گردید.

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تبیین نمی‌کند
   گُلِ پیرهن‌ت را،
                 حجاب!
-

حجاب رندانه‌ترین اتفاقِ فطری - فمینیستی‌ست که از نظرِ اسلام واجب است. به‌عنوانِ یک مرد حامیِ حجاب بماهو حجاب‌م. قطعا برای ما مردها هم خیلی فایده دارد!

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آسمان کشیده‌اند
بالایِ سرت
جایِ آینه
آبیِ ملایم‌م...

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عمرِ مارا کوتاه می‌کند
                   عقربه‌ی بلند!
                               ثانیه
                               ثانیه

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تعدیل می‌کنند
           براندازیِ نرمِ نگاه‌ت را
              پلک‌های با سیاست‌ت!

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

      با درخت شام نمی‌خورم
   با پاییز لابی نمی‌کنم
با باد نمی‌پَرَم
                  برگِ مغروری هستم
                                            می‌افتم!

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |