گفتن

گفتن

λεγειν

یک جُرعه سراب سر بکش بیداری
هُرمِ تب و تاب سر بکش بیداری

هر شام ببند چشمِ بینای‌ت را
بی‌واهمه خواب سر بکش بیداری
-

شهریور٨٩

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ما با نوایِ حنجره‌ی یار دل‌خوش‌یم
«نی‌نامه»ایم –با غمِ دل‌دار– دل‌خوش‌یم

نالیده‌اند مرد و زن از هجرِ روی تو
ما از وجودِ فاصله انگار دل‌خوش‌یم

حلاج سهمِ مدعیان و مورخان
ما از شهودِ عشق، سَرِ دار، دل‌خوش‌یم

تقدیر اگر به نرخِ تو خورده‌ست این رقم
ما از هجومِ خونیِ تاتار دل‌خوش‌یم

او با حدوثِ فرضی و ابهام مدعی‌ست
ما با وجودِ نافیِ انکار، دل‌خوش‌یم

دینار سهمِ اوست، به دینار دل‌خوش است
آوار سهمِ ماست، به آوار دل‌خوش‌یم

گاه‌ی‌ست مبتلا که به آن «گاه» معترض!
هربار مبتلا و به هربار دل‌خوش‌یم

چندان تفاوتی نکند گر رضایِ توست
روزی به نور و روزِ دگر نار، دل‌خوش‌یم!
-

شهریور 89

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

گرد و غبارِ نفاق را کنار زن
زردیِ ریا را بخُشکان
ظاهرِ معنویات را بشکن
معنویاتِ ظاهر را بمیران!
                   کتابِ اول و آخرم،
                                        قرآن

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آورده‌ام تا رویِ ابروها کلاه‌م
زیرا که لطفِ آبرو در حفظِ «آن» است!

نوشته شده در جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کل اگر تو ماه بودی
               همه‌روز عیدِ ما بود!

نوشته شده در جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌ک کجا ابرو به‌هم آورده‌ای ای ماه
ک[ه]اینان چون‌این سردرگُم و کاوش‌گر و گم‌راه
رویِ تورا جوی‌ند...
از من اگر پُرسند جای‌ت را،
حتما حوالت می‌دهم
بر چاه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو به‌یک ابر، رود را سیل‌آب، یا به بادی بهار را پاییز
آن‌طرف یک رسول را مبعوث، این‌طرف یک شرور را چنگیز

روزگاری بهشت می‌سازی، یک بیابانِ خشک و خالی را
روزِ دیگر کویر می‌سازی، سرزمینی که هست حاصل‌خیز

فکرِ این‌که چه سرنوشتی را، می‌نویسی برای این شاعر
می‌کِشد با رجاء یا با خوف! این غزل را به ورطه‌ی پرهیز

حرفِ خود را خلاصه می‌گویم، این‌چون‌این دیده‌ام تورا جانا:
تو خداوَندِگارِ تغییری، پا بگیرد خدایی‌ت را نیز!
-

شهریور 89

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابر و باد و مه و خورشید و فلک بی‌کارند،
                                                    سَرِ ما می‌بارند!

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کاری،
                                                   پیِ پیمان‌کارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم‌کارند،
                                                   نان اما دگر است!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

من و قاچِ گونه‌هایت
کَل اگر تو سیب بودی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو، گُل‌ی هستی میانِ این‌همه خار

و من ترس‌‌خواهشِ مدامِ انگشتانی بی‌قرار...

دستِ تقدیرنویس، چه خوب می‌شناخت‌مان،

که اقتصادِ عشق را

                         بر نیازِ من و بی‌نیازیِ تو برپاساخت!

که تو را خالِ لبِ آسمان کشید و ماه نامید و نور

که مرا قعرِ زمین کشید و چاه نامید و آه

                               که تو را خواستنی‌ترین و مرا خواه‌ناخواه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تسبیح به دست و با لباسی از تقوا، فرقِ تو و دین‌ت را با خودمان و قرائتِ کوفی‌مان از دین، نشانِ ابن‌ملجم‌های عالم می‌دهیم تا شکافِ بینِ «مدنیت» و «سیویلیزِیشن» را با خونِ دلِ تو پُر کنند و برسند به آتوپیایِ خدایِ کعبه!

-

نمازت را بخوان و زکات‌مان را بده!

شبِ نوزده‌م کارت بکش. شبِ بیست‌‌م «بی‌وجدان»یِ کاری داشته باش و شبِ بیست‌و‌یک‌م زیرآبِ «مقداد» و «عمار» و «آق‌عمو چای‌چی» را بزن. برای استخدام در اداره‌ی زُبیر، لازم نیست «علی» باشی!

-

بچه‌ها، هفته‌ی سومِ فروردین از خجالتِ «بودجه» و «همتِ مضاعف» و «اداری‌مالی» درآمده‌اند. «چشم‌انداز» و اصلِ چهل‌و‌نمی‌دانم‌چند و مرام‌نامه را با فونتِ جدیدِ «مریم‌سافت» کرده‌ایم تو بوق و زده‌ایم تنگِ دیوارِ اتاقِ کنفرانس! طلحه‌گی اگر یادت رفت، برو پیشِ رئیس!

-

ما هم‌سایه‌ی زهراء نبودیم که فدک را هاپولی کنیم. دودِ کارخانه‌های‌مان اما، ابر و باد و مه و خورشید و فلکِ زهراهایِ «نازی‌آباد» و «شوش» و «پاچنار» را کرده‌اند تو قوطی رفیق!

-

«پارسِ جنوبی» خانه‌ی بچه‌های «سوسنگرد» را زشت کرده است. سوسن‌سوسول بچه‌های شمالِ‌ تهران را با پارسِ سگِ خوش‌گل‌ش مست! بچه‌های «هویزه»، نفتالین هم ندارند بخورند، از بس که بچه‌های «فرمانیه» نفع برده‌اند از نفت!

نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بادی وزید و چشم وا کردم... از آن‌م نیست
-ای ماه- تصویرت دگر در آسمان‌م نیست

هرجا سبویی دیده‌ام دامن‌کشان رفتم
ساقی و مِی بوده‌ست، آوَخ که دهان‌م نیست!

تا «آفتاب» و «مغرب» و «عقل» و «وضو» هستند
جایی برایِ رکعتی که «دل» بخوان‌م، نیست

از خمره‌ها پرسیده‌ام «چله‌نشینی» را:
رازی‌ست سربسته که یارایِ بیان‌م نیست

اصرارِ «نفیِ ماعداء» سعیِ جدالی‌هاست
در آستینِ منطقِ جان‌م، جهان‌م نیست!

تجریدِ چشمان‌ت معمایِ گل و باران
تفصیلِ سیلِ اشک‌هایت در توان‌م نیست

هر آینه محبوب‌ی و هر شام محبوبه
غیرِ تو جانان‌م گُل‌ی در بوستان‌م نیست...
نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عهدکی نانوشته بسته بودم با خودم که تا می‌توانم سریال‌های تلویزیون و به طریقِ اولی غیرِ تلویزیون(!) را نبینم، گرچه که غیرِ تلویزیونی‌هاش را اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم ببینم...

دلیلِ این پیمانِ شخصی هم عدمِ کیفیتِ سریال‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی‌مان در این چندساله بوده است. این‌که همیشه کاریکاتوری از شخصیت‌ها را نشان‌مان داده بودند. این‌که با هیچ کیل و سنجه‌ای نمی‌شد شخصیت‌های سریال‌ها را آدم‌های واقعیِ جامعه برشمرد و خیلی چیزهای دیگر که نه مجالِ گفتن‌ش هست و نه گوشِ شنیدن‌ش...

دوسه‌شبی‌ست که سریالِ «در مسیرِ زاینده‌رود» را دارم از شبکه‌ی اول تماشا می‌کنم. یک‌چیزِ این سریال هست که پای‌بندم کرده. درواقع یک شخصیتِ این سریال. آن هم کسی نیست جز پسرِ پهلوانِ خانواده‌ی مُسیب، «حَج‌بهزاد»!


پهلوانِ ورزش‌کنارگذاشته‌ای که حالا معمر شده و درگیرِ زنده‌گی و کار است. اما روحیه‌ی پهلوانی و انسانیت هنوز ماننده‌ی یک جوانِ تازه‌نفس در او وجود دارد. و چه ساختارشکن و ماه و واقعی پرداخت شده این کاراکتر توسطِ «علی‌رضا نادری»ِ عزیز و چه خوب بازی‌ش کرده «مهدی سلطانی».


شخصیتِ از نظرِ من دوست‌داشتنیِ حج‌بهزاد در این سریال، این خصوصیات را دارد: پهلوان و جوان‌مرد و بامرام است، انسان است، محکم و باخداست، مهربان است، دهن‌بین نیست، توکلِ به خدا دارد، احساساتی به معنای این‌که چشم‌ش را به روی حقایق ببندد نیست، پرتلاش و قانع است، دنیادیده و پرتجربه و آینده‌نگر است و...


چه‌را این شخصیت خوب پرداخت شده و چه‌را ساختارشکن است؟

چون حج‌بهزاد یک آدمِ تحصیل‌کرده‌ی اهلِ «علم و فرهنگ» به معنای متعارف‌ش نیست. چون حج‌بهزاد ادعایی ندارد اما زنده‌گی‌کردن و خوب‌بودن ملکه‌ی رفتارِ اوست. چون آدمِ کفِ جامعه‌ست اما انسانیت بالمعنی‌الأعلی در رفتارِ او به چشم می‌خورد. و این یعنی «حسنِ فتحی» خوب دریافته است جایِ خالیِ شخصیت‌پردازیِ «واقعی» در سریال‌ها و فیلم‌ها را...


آقای فتحیِ عزیز، علی‌رضا نادریِ گرامی، مهدیِ سلطانیِ هنرمند؛ شاید قسمت‌های دیگرِ سریال‌تان را نبینم، یا اصلا این روال به هم بخورد و کیفیت‌ها بالا و پایین شود اما بدانید، برای هم‌این یکی‌دوقسمتی که امیدوارانه مرا پایِ این جعبه‌ی حالا دیگر از جادو افتاده‌ی آقای ضرغامی نشاندید، ازتان متشکرم. به اندازه‌ی همه‌ی کاراکترهای فانتزیِ همه‌ی سریال‌های این چندساله که آبروی رسانه‌ی ملی را بخشیده‌اند به «فارسی‌وان» و «دی‌وی‌دی» و غیره از شما متشکرم. امیدوارم همیشه موفق باشید و پهلوان و هم‌این‌جور واقعی و خوب.

یاعلی مدد

-

مرتبط

در مسیرِ زاینده‌رود مثلِ زنده‌گی‌ست/ مصاحبه‌ی مهر با مهدی سلطانی

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

عجیب نیست به چشم‌ت نیامده‌ام
قطره‌ها - متواتر - نقل کرده‌اند،
                                       ابر را...

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خیابونِ شهیدبهشتی رو به‌ سمتِ مصلی پیاده گز می‌کردم. واردِ ایست‌گاهِ شهیدبهشتی شدم. نمایش‌گاهِ کتاب توجه‌م رو جلب کرد. نمایش‌گاه‌ی که به همتِ «محمد حقی» و رفقای طلبه‌ی «حوزه‌ی مرحوم مجتهدی» دوسال‌یه که در مترو اجرا می‌شه. رفتم جلو. خب، مطابقِ معمول کتاب‌های پرفروش و ادبیِ «سوره‌ی مهر» بود به‌علاوه‌ی چندکتابِ جدید از «نیستان» و... اوه، کتابِ «نُهِ ده» رو روی میز دیدم. رفتم جلو و به جوانی که مسئول‌ش بود به خنده گفتم: فُرمتِ این کتاب با بقیه‌ی کتابا فرق داره‌ها...

گفت: چه‌طور؟

گفتم: چون خیلی «تعدیِ از جاده‌ی انصاف» توش هست!

گفت: من از مطلبِ راجع به امیرخانی و شجاعی‌ش خوش‌م اومده!

(کم‌ی بحث کردیم راجع به ورودِ اهالیِ ادب و فرهنگ به سیاست و این‌که جنسِ نقدِ اون‌ها چه هست و چه باید باشد و چه نباید باشد... که خداروشکر مجاب شد و گفت که همه‌ی این کتابو نخونده و موافقِ توهین نیست و...)

یک مردی اومد و صاف! رفت سراغِ یکی از کتاب‌ها و عدل وسط‍‌شو باز کرد و دست گذاشت روی یک خط و پرسید: شما قبول دارید که پیغمبر دستِ علی رو برده باشه بالا و گفته باشه که بعدِ من اون مولایِ شماست؟!

ترکِ تبریز بود به‌گمان‌م (از لهجه‌ی ترکیِ با عشوه‌ش فهمیدم). خوش‌لباس بود و جاافتاده. اول‌ش فکر می‌کردم این دوستِ کتاب‌فروش حسبِ این‌که طرحِ نمایش‌گاه رو بچه‌های حوزه اجرا می‌کنند و مضافا این‌که محاسنِ پرپشت‌ی هم داشت، طلبه‌ست. سکوت کردم تا پاسخِ سوالو بده. اما دیدم جوابی داد که سوال رو سه‌تا کرد و شبهه رو عمیق‌تر. اجازه خواستم و شروع کردم به بحث. از قرآن گفت و از این‌که شیعه به شئونِ نزولِ خرافی قائله. از اشارات‌ش فهمیدم منظورش آیه‌ی اکماله. گفتم دوتا بحثه. علتِ نزول و روزِ نزول. یادم اومد که اهلِ سنت نزولِ آیه رو «عرفه» می‌دونستن. برای این‌که بفهم‌م طرف از اهلِ تسننه یا نه بحثِ روزِ نزول رو پررنگ‌تر پی گرفتم. متوجه شدم نه، اطلاعاتی از نصوصِ صحاح و تابعین نداره (البته همون‌جور که ماها هم از نهج‌ا‌‌‌‌لبلاغه و قرآن بی‌اطلاع‌یم، ممکنه اون هم...). هرچی آیه از مائده و نساء و توبه و احزاب و... بلد بودم که ربطی به ولایت داشت خوندم و تندتند توضیح می‌دادم که فلان و بهمان. بحث رو عوض کرد. گفت شیعه‌ها می‌گن «یاعلی مدد» یا «علی یارت»؛ این مددخواستنِ از علی و ائمه‌ای که حتا نتونستن یاری‌گرِ خودشون باشن یعنی شرک!

گفت می‌گید: یا ابوالفضل! ابوالفضلی که حتا نتونست برای بچه‌های برادرش آب بیاره! این چه ابوالفضلیه؟!

برای چندثانیه چیزی نشنیدم...

یادم از «لقد ضاق صدری»ِ پرسوزِ حضرت‌ش آمد...

عباس مثلِ هر تشنه‌ی دیگری وقتی در آن گرما دست‌ش به آبِ خنکِ فرات خورد، هوسِ نوشیدنِ آب کرد... اما عباس پسرِ علی بود و اراده‌ی حیدری داشت... یا نفسُ مِن بعدالحسین هونی و بعده لا کنت أن تکونی...

خدا عباس را می‌دید. تشنه‌گیِ کودکان را می‌دید. خدا رحیم است و از رحیم جز رحمت برنمی‌آید. باران رحمت است. خدا برای عباس‌ش ارحم‌الراحمینی کرد. خدا برای عباس‌ش رحمت فرستاد. اما رحمتی دیگرگون... بارانی از تیر که بر مشک و بدنِ عباس نزول که نه، صعود می‌کردند... خون از همه‌جای عباس و آب از هرجای مشک جاری شد... علیک منی‌السلام یا اباعبدالله... و عباس پَر کشید...

مدتی این‌ها از سرم گذشت و نفهمیدم چه صحبتی بینِ جوانِ کتاب‌فروش و مردِ مستشکل شد. اما متوجه شدم مرد آن کتاب را با تخفیفِ «بیست‌درصدی» خرید و رفت...

مرد رفت اما سوالِ خوبی رو توی ذهنِ من ایجاد کرد. سوالی درباره‌ی دیدگاه‌های متفاوتِ ما نسبت به یک پدیده. یکی نوشته‌های قدیانی رو بی‌انصافی و توهین و عدمِ تقوا می‌دونه و یکی بصیرت و شجاعت! یکی سکوتِ امیرخانی و امثاله رو بی‌بصیرتی می‌دونه و یکی شاید عینِ بصیرت! یکی شهادت رو عجز می‌دونه و یکی دیگه شاید اوجِ اقتدار... انصافا این تفاوتِ دیدگاه‌ها ناشی از چیه؟!

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |