گفتن

گفتن

λεγειν

شکوفه نیستم
                   بهار، شادم کند
برگ نیستم
               خزان، زردم کند
انسان‌م!
           تابستان، عاشق‌م کرده است

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دیوار کشیده‌ای سرتاسرِ آسمان را
مبادا سیر نگاه‌ت کنم،
                             حالا که ابرها مهربان‌ند...

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شیشه‌ای،
              از نور لب‌ریز
سنگ‌م،
          پُر از اجتناب و پرهیز...

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«یا ایها الناس لولا کراهیة‌الغدر، کنت من ادهی‌الناس!»
ای مردم، اگر زشتیِ نیرنگ نبود، من از همه‌ی مردم زیرک‌تر بودم

علی علیه‌السلام/ کافی، محمدبن‌یعقوب‌ کلینی، ج 2، ص 33.

--

برادران، خواهران، عزیزان!

امروز کشور به «اتحاد کلمه» خیلى نیازمند است. بنده مخالفم با سخنى و حرکتى و نوشتارى که - حتى اگر با انگیزه‌ى درست و با انگیزه‌ى صادقانه است - موجب شقاق و شکاف می‌شود؛ بنده موافق نیستم. اگر کسى نظر من را می‌خواهد بداند، نظر من این است که عرض کردم! ما بایستى انسجام را ایجاد کنیم. ما بایستى تلائم را در مجموعه‌ى این ظرفیت عظیم به وجود بیاوریم.

-

ره‌بر/ دیدار با اعضاى بسیجىِ‌ هیئت علمىِ دانشگاه‌ها/ دومِ تیرِ هشتادونه

-

پی‌نوشت: نسیمِ نسیان گاه‌ی آن‌چنان پرده می‌شود چشم‌هامان را که فراموش‌ می‌کنیم «راه را از چاه» و «سره را از ناسره» برای‌مان مشخص کرده است. ما ولایت‌مدارهای خوبی نیستیم. ما حزب‌اللهی‌های خوبی نیستیم. ما انقلابی‌های خوبی نیستیم...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لب‌خند را نابالغ
اشک‌ را بی‌مقدمه
سلام‌ را بی‌خداحافظ
نگاه‌ را پُرحیا
دوستی‌ را ساده
عاشقی را نابلد
زنده‌گی را
             آخ...
        پیر کاش نمی‌شدیم رفیق...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تسبیح نیستم اما،
نَفَس‌م را به شماره انداخته است
                             شوقِ دست‌های تو...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این پُست با گذشتِ زمان به نظرِ راقم‌ش بی‌مزّه رسید و آن را حذف کرد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هر صبح، سلام می‌کارند و عشق و آرزو
گل‌به‌دامن‌بانوهای روستایِ زنده‌گی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

غبارم؛
به چشم‌ت اگر آمدم
                          از زلالّ‌یِ توست!

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این‌روزها «ریش» و «پشمِ» کلماتِ اتوکشیده‌ و بودجه‌آورِ مدیرانِ میانیِ نهادها و فحوایِ سریال‌های بی‌ریشه و حتا همان پشمِ «رسانه‌ی ملی» و استدلال‌های آقایِ «رئیس‌دفتر»  و سفره‌ی «عبوالفزلِ» خانوم‌جلسه‌ای‌های «فرمانیه» و فرمان‌های صادره از جلساتِ اقتصادیِ قرارگاهِ «...» و کمیته‌ی ف......گِ وزارتِ ارتباطاتِ مشروع و غیره و ذلک همه پُرشده‌اند از معنویات!

معنویات‌ی که نمی‌دانم ظاهرند یا تظاهر که هرچه هستند ربط‌ی به بطن و متن ندارند. ام‌روز که چندم‌ین روزِ ماهِ توست، در این خراب‌شده‌ی اجاره‌ایِ «پرژن‌بلاگ» می‌نویس‌م و بعدتر بازنشرش می‌‌ده‌م در «گوگل‌ریدر» تا همه‌ی عالم بدانند تصمیم گرفته‌ام کافر باشم به این معنویاتِ ظاهر و ظاهرِ معنویات. کافرِ حرب‌ی!

تو شاهد باش...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کل اگر «رقیب» بودی!

نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به دنیای‌م آمدی،
                 متولد شدم!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به چشم‌م بیا
بی‌منتِ ابرها و رصدخانه‌ها

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به استهلال می‌آییم‌ت ای عید از محرم‌ها

به روی بام‌ها هر شام با آیینه و با آه...

ماهِ رمضان مبارک

دی‌روز و دی‌شب «مصلی» بودم. محلِ برگزاریِ نمایش‌گاهِ قرآنِ کریم. نمایش‌گاهی که خاطراتِ دوسالِ پیش را برای‌م تداعی می‌کرد... گشت‌ی در شبستان زدم و تقریبا هفتاددرصدِ غرفه‌ها را دیدم. خیلی خورد توی ذوق‌م!

غربتِ غرفه‌های خصوصی من حیث‌المُجمع خیلی رنج‌آور بود. یادم هست سال‌ها پیش همیشه سوال‌م این بود که چه‌را همیشه نهادهای دولت‌ی ضعیف عمل می‌کنند و موسسه‌های خصوصی خوب و مدرن. حالا اما انگارکن پولِ معظم‌ی را داده باش‌ی به نهادهای دولت‌ی که بلد نباشند چه‌گونه حیف و میل‌ش کنند! غرفه‌هایی که حسابی خرج‌شان شده (البته بی‌سلیقه!) در مقابلِ غرفه‌های محقر و محروم که انگار از نانِ شب‌شان زده‌اند و غرفه را برپا کرده‌اند. این اتفاق چیزی جز یک فاجعه نیست. فاجعه‌ای که مفاهیمِ بازار و تجارت و بخشِ خصوصی را بی‌ارج و ارزش خواهد کرد قطعا...

به‌زودی قسمتِ دومِ مقاله‌ی «داستانِ مارا نخوان» که پیرامونِ مفهومِ «مصرف» است را پُست خواهم کرد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابر و باد و مَه و خورشید بودیم
تقدیر فلک‌مان کرد،
آدم شدیم!

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

راه را از چاه
من
ستاره را از ماه
او
نفس را از آه
تو
مِه می‌گیرد هرگاه
                       ما...

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خریدار است
         مطلوبیتِ چشم‌هات را،
                     بخشِ خصوصیِ نگاهِ من...

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پرده‌ی اول

انگار کن در باغ‌ی سیر می‌کنی که پُر است از میوه‌های رنگارنگ و باطراوت و گونه‌گون.

هرکجا که دست می‌بری رنگ‌ی‌ست و میوه‌ای و طعم‌ی.

ترش و شیرین و ملس!

برای هر سلیقه‌ و مذاق‌ی، انتخاب‌ی هست.

گوییا بهشتِ طبعِ آدمی‌ست...

-

بله، در این دنیایی که سرعتِ اینترنت‌ش را با کیلوبیت و آن‌هم بر ثانیه و میلی‌ثانیه می‌سنج‌ند و با این خواننده‌گانِ گریزپایِ فیدهای خبری، بازیِ با عبارات و کلمات، شاید که نه، حتماً محلی از اعراب ندارد و بسیار هم جای اشکال دارد، ولی این‌جا ایران است و اینترنتِ پرسرعت معنای آن‌چنان‌ی ندارد و می‌توان‌ی سرعتِ دان‌لود را با سرعتِ حرکتِ یک مار در هذلولیِ سنگ‌لاخِ یک کوهستان سنجه کنی و اگر سایتِ خبری‌یی باقی مانده باشد که هنوز فیلتر نشده، روزی یک‌بار هم فید بخوانی! (این را گفت‌م تا شمایی که خواننده‌ی محترمِ این بنده هستید، هی غُر نزنید که چرا این‌قدر با کلمات بازی می‌کند این یارو!)

آن انگاره‌ی طبعِ آدمی‌زاده که در بالا آمد را مفروض‌ی از دنیای امروز بدان و هر درخت‌ی را بِرندی و هر میوه‌ی مطبوعه را کالایی. انسانِ ام‌روز اگر هیچ خصلت و خصیصه‌یی را از آفریدگارش به ارث نبرده باشد، بی‌شک میلِ به تنوع و گونه‌گونی و ایجاد را به ارث برده است.

همین میلِ به تنوع‌طلبی و ایجاد و استفاده که میل‌ی‌ست فطری، انسان را به آن سوی و سمت سوق داده که طبقِ هر دل‌خواست‌ی کالایی فراهم آورد و برای هر ذائقه‌یی، مزه‌یی!

هرکجای این جهان که خواست و تقاضایی باشد، لاجرم عرضه و ارائه‌یی هم هست و یا لااقل به‌وجود خواهد آمد. و این داستانِ ساده‌ی تشکیلِ بازارهاست. هرکجا که بازاری باشد، بازاریابان‌ی نیز خواهند بود و رقیبان‌ی هم پیدا خواهند شد و فضای رقابت‌ی‌یی نیز. آن‌گاه مطلوبیت و کیفیت و قیمت هم معنا خواهند یافت. و البته همه‌ی این‌ها متوازنِ باهم کارایی خواهند داشت و این نیست که اگر یکی لنگ بزند، دیگری بتواند درست کار کند. مثلا نمی‌توان انتظار داشت، اگر کیفیتِ کالایی کم و قیمتِ آن نامتعارف باشد،م مطلوبیت و تقاضا بالا برود و اگر تقاضا کم باشد، عرضه فراوان!

و البته رقابت و کیفیت، این‌جا مفهومی بس حیات‌ی دارند که عاقلان دانند! خدا نکند کالایی ضروری، کیفیت‌ی درخور و رقیب‌ی هم‌صنف نداشته باشد...

دنیای ما دنیای رقابت است و کیفیت و مطلوبیت و عرضه و تقاضا. دنیای رنگ و بو و طعم. دنیای کالا و برند و مارک، و در یک کلام، دنیای بازار و در رقابتِ بازارِ دنیا، برتری با کیفیت است و تبلیغات. و حتا می‌توان گفت با چه‌گونه‌گیِ تبلیغات!

دنیای بازار، مرز و حدِ جغرافیایی و سیاسی نمی‌شناسد. چراکه میل و دل‌خواستِ مردمان‌ش این حصر و بندها را برنمی‌تابد و دولت‌ها تابع‌ند مقابلِ خواستِ مردمان‌ی که صاحبِ سرمایه‌اند و ذی‌تقاضا. بی‌تردید برنده‌گانِ بازیِ بازارِ دنیا، آنان‌ی‌ند که جامعه‌شناسان و یا به‌تر است بگویم ذائقه‌شناسانِ بهتری‌ند... این مطلب ادامه دارد

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ضرب‌المثلی دارند مازندرانی‌ها که در مواقعِ بروزِ تعارفاتِ بی‌جا به کار می‌برندش. عبارتِ «نخوامبه نخوامبه جه بَتِرسین» (از نمی‌خوام نمی‌خوام‌ش باید ترسید!) را به آن‌کسانی نسبت می‌دهند که حرف و عمل‌شان در نهایت هم‌خوانی ندارد و عاقبتِ ناخوش‌آیندی بر آن تعارف متصور است. این ضرب‌المثل بهانه‌ی خوبی‌ست تا به مسئله‌ی فیلم‌نامه‌نویسی به‌عنوانِ پدیده‌ای میان‌رشته‌ای با نگاهی کاملا! غیرِحرفه‌ای بپردازم.

نزاعِ غنا و فقر بیش‌ترین جلوه را در مسائلِ مادی دارد و بیش‌ترین اهمیت را در فرهنگ. آن‌گونه که برخی از کشورهای استعمارگر برای تحتِ سلطه نگاه‌داشتنِ مستعمرات‌شان، آن‌ها را درگیرِ نزاعِ پُرجلوه‌ی فقر و غنای مادی می‌کنند تا همیشه در عرصه‌ی فرهنگ، فقیر و وابسته باقی بمانند. استعمارگرِ باهوش‌تر برای این‌که خیال‌ش از بابتِ فرهنگِ مستعمره راحت باشد، علاوه بر درگیرکردنِ مستعمره به مستحدثاتِ دسته‌دومی‌ای چون تجارت، صادرات و واردات، بورس و حتا مسائلِ سیاسی، کاریکاتوری از فرهنگ را هم به خوردِ مستعمره می‌دهد تا روزی برسد که آن مستعمره‌ جرثومه‌ای فرهنگی به قدمتِ مثلا دوهزارسال داشته باشد و عملا طفلِ شیرخواری باشد سوار بر کالسکه‌ی فرهنگِ وارداتی.

بالیدن به پیشینیانِ فرهیخته، بی‌تردید امری‌ست محترم و صواب اما فرعی و مستحب، ولی بال‌ و پردادن به فرهیخته‌گانِ جوان و اهالیِ ادب و هنرِ هم‌عصر، امری‌ست شاید پیشِ پا افتاده ولی اصلی و واجب. شاید هم واجبِ خودکفایی! و تغافلِ از این امرِ واجب، عقوبتی دارد به ژرفای استهلاکِ فرهنگ. استهلاکی سهم‌گین که به مرورِ زمان پوسته‌ای از ظواهرِ فرهنگی می‌سازد که جای‌نشینِ اصلِ فرهنگ می‌گردند و آن‌وقت است که میلیاردها صرفِ همایش و نمایش و جشن‌واره و جایزه می‌گردد اما تأثیری نمی‌گذارد و جرثومه‌ی پوشالیِ ظواهرِ فرهنگی نیز‌ نفس‌نفس به رحمتِ ایزدی خواهد پیوست.

در عرصه‌ی ادبیات بماهو ادبیات نیز چنین است. ما به‌طورِ مثال ادبیاتِ نمایشی را درنظر می‌گیریم. وقتی همه‌ی داشتِ ما در عرصه‌ی ادبیات، شه‌نامه و مثنوی و کمثلهم جلوه داده شود، ادبیاتِ پویا و زنده‌ی معاصر مستهلک می‌گردد. وقتی ادبیاتِ معاصر مهجور و مستهلک گردید، شناختی از آن در بینِ افواه شکل نخواهد گرفت و دیگر چه انتظاری که دانش‌جوی ادبیاتِ نمایشی یا فیلم‌نامه‌نویس رغبتی برای اقتباس از آن داشته باشد. او برای فیلم‌نامه‌نوشتن یا سراغِ ادبیاتِ وارداتی می‌رود که نمونه‌اش همین تئاترهای روی صحنه‌ است و یا خود دست به قلم می‌شود که نتیجه‌اش همین فیلم‌های گیشه و سیمای ماست که از هر دویست فیلم یکی یا دوتای‌شان حرفی برای گفتن دارند و بقیه واردِ چرخه‌ی اکرانِ اتوبوسی و پخشِ نوروزی و نیم‌روزی می‌شوند!

یکی از مهم‌ترین اشکالاتی که به‌نظرم گریبان‌گیرِ فیلم‌نامه‌نویسانِ ما می‌باشد این است که آن‌ها بیش‌تر فیلم‌ساز و کارگردان هستند تا نویسنده. علتِ تکرارنشدن و در اقلیت‌بودنِ کسانی چون علی حاتمی، مجید مجیدی و کمال تبریزی نیز همین مسئله‌ست. اگر بپذیریم که فیلم‌سازِ خوب کم داریم باید بگوییم که فیلم‌نامه‌نویسِ خوب خیلی‌کم داریم. فیلم‌نامه‌نویسانِ ما غالبا در ایده‌پردازی مشکلِ عدیده‌ای ندارند اما بزرگ‌ترین مشکلِ آن‌ها عدمِ قالب‌سازیِ صحیح و هنرمندانه برای بیانِ آن ایده‌هاست و دقیق‌تر این‌که از ادبیاتِ نگارشیِ فراخورِ آن ایده برخوردار نیستند یا حداقل خیلی کم برخوردارند. فیلم‌نامه‌نویس یا باید نویسنده‌ای دست‌به‌قلم باشد و یا باید دست‌ش در دستِ نویسنده‌ا‌ی صاحب‌قلم‌ باشد. اما متأسفانه غالبِ فیلم‌نامه‌نویسانِ ما تربیت شده‌اند تا کپی‌کارانِ زبده‌ای باشند.

حکایتِ ما حکایتِ آن صاحب‌خانه‌ی ثروت‌مندی‌ست که خود می‌رود در خانه‌ی کسی دیگر مستأجری می‌کند. غنای ادبی ما در عرصه‌ی نویسنده‌گانِ معاصر آن‌قدر هست که لازم نباشد تاریخِ اجرای رومئو و ژولیت و هملت را برای n+1اُمین بار روی پوسترهای خیابانِ انقلاب و مجموعه‌ی تئاترِ شهر بخوانیم! واقعا تا‌به‌حال چند فیلم و نمایش از روی آثارِ فاخرِ نویسنده‌گانِ معاصر ساخته شده است؟ مثلا چند فیلم را به‌خاطر داریم که از روی کتاب‌های آلِ‌احمد و دولت‌آبادی و نظایرِ این‌ها ساخته شده باشند؟ اصلا چه‌را این‌قدر دور می‌رویم؛ این‌همه کتابِ ارزش‌مند و تأثیرگذار در عرصه‌ی دفاعِ مقدس داریم که به چاپِ بالای ده رسیده‌اند و بعضی‌شان نیز به مددِ تبلیغات فراگیرتر شده‌اند. حالا چنددرصد که نه، چندتا از فیلم‌های دفاعِ مقدسیِ ما از روی این آثار نوشته شده‌اند؟ نتیجه این می‌شود که فیلم‌های دفاعِ مقدسی‌مان آن‌قدر به ملودرامِ فانتزیِ هندی یا کمدیِ چاله‌میدانی می‌پردازند که فاتحه‌ی هرچه تراژدی‌ست خوانده می‌شود. مثلا کارگردانی با سوابقِ ژورنالیستی و رادیکالیته در عرصه‌ی سیاست، می‌آید و فیلمی می‌سازد با دیالوگ‌هایی تهی از ادبیات و بعدتر ادعا می‌کند که پرفروش‌ترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران را ساخته است و ولعِ ساختنِ سه‌گانه پیدا می‌کند و پارا فراتر هم شاید بگذارد و مثلا کتابی بنویسد با همان عنوانِ سه‌گانه‌اش و کتاب‌ش به‌مددِ وزارت‌خانه‌ی محترم، کتابِ سال شود و الخ... این اتفاق زاییده‌ی غربتِ آثارِ فاخرِ نویسنده‌گانِ معاصر در سینما و تلویزیون و نمایشِ ماست. مثالِ دیگر شاید فیلم‌سازی باشد که به اذعانِ خودش پربیننده‌ترین سریالِ سالِ گذشته را برای سیما ساخته است و اثرش از زمره‌ی آثارِ فاخر (تو بخوان پرهزینه!) است. کار به جایی می‌رسد که سریال‌سازِ سیما ادعای تشخیصِ تفسیرِ ادق و اصح می‌کند از بینِ تفاسیرِ قرآن و نظرِ اجتهادی می‌دهد در موردِ روایات که مثلا کدام روایت به نظرِ شیعه نزدیک‌تر است و کدام دورتر و ابدانِ رُواتِ حدیث خاصه کُلینیِ مرحوم را در قبر می‌لرزاند و فاتحه‌ی کفایه و درایه را باهم می‌خواند و یک لیوان آب هم روی‌ش که متأسفانه این هم زاییده‌ی شکافِ بینِ ادبیاتِ معاصر و سینما و تلویزیون است.

راهِ درمانِ این جرثومه‌ی بیمار، آن‌گونه که به نظرِ بنده می‌رسد، در وهله‌ی اول استفاده از آثار نویسنده‌گانِ معاصرِ داخلی توسطِ فیلم‌نامه‌نویسان است که البته این، راه‌کاری‌ست مقطعی و برای برون‌رفت از فضای بحرانیِ فعلی. اما برای تغییرِ پارادایمِ حاکم در فضای فیلم‌نامه‌نویسی، ماننده‌ی هر دیگرتغییرِ ماهویِ فرهنگ، باید از نظامِ تربیتی و آموزشی شروع کرد. یعنی در نظامِ آموزشیِ مدارس، انسجام و هم‌بسته‌گیِ بیش‌تری بینِ دروسِ ادبیاتِ فارسی و زبانِ فارسی برقرار گردد و انشاء و املاء از حالتِ فانتزی درآیند و این پیچیده‌ی ادبی‌فرهنگی شکلِ علمی‌تر و جدی‌تری به خود بگیرد و در نگاهِ دانش‌آموز به یک ارزش مبدل گردد. سرِ این رشته را بگیر و برس به دانشکده‌های هنر و ادبیات و فقدانِ نگاهِ میان‌رشته‌ای به عرصه‌ی نگارشِ فیلم‌نامه. اگر این نگاه در دانشگاه‌های ما معمول نگردد، نمی‌شود انتظار داشت که ادبیات‌خوانده‌ی ما فیلم‌نامه‌نویس و نمایش‌خوانده‌ی ما ادیب گردند! علاوه بر این‌ها راه‌بردهای مختلفی نیز می‌توانند به تسرّعِ این جریان کمک کنند؛ مثلا در جشن‌واره‌ای مثلِ فجر می‌توان امتیازی را برای فیلم‌نامه‌های مقتبس از روی ادبیاتِ معاصر درنظر گرفت و یا این‌که در هیئتِ داوران در قسمتِ فیلم‌نامه‌نویسی از یک یا دو نویسنده‌ برای داوری استفاده کرد و الخ...

در نهایت به ذکرِ این نکته بسنده می‌کنم که نیت، نگاه و درونیاتِ یک نویسنده یا فیلم‌نامه‌نویس شاید مهم‌ترینِ تأثیر را در ماندگاریِ یک فیلم داشته باشند. این‌که بعد از سال‌ها هنوز هم دیالوگ‌های ارزش‌مندِ مرحوم حاتمی بر ضمیرِ ذهن و جبینِ قلب‌هامان نقش بسته‌ست، چیزی جز دل‌نوشته‌بودن فیلم‌نامه‌های او نیست. یا مثلا وقتی فیلمی از کمالِ تبریزی می‌بینیم، امکان ندارد چند دیالوگِ ارزش‌مند با پتانسیل‌های بالای احساسی بر خاطرمان نقش نبندد. امیدوارم فیلم‌نامه‌نویسانِ ما – خاصه جوانان – این راهِ مبارک را بشناسند و ادامه دهند تا آینده‌ی سینمای ما، قربانیِ کم‌کاریِ ایشان در عرصه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی نگردد و این خواستِ فرهنگی را نادیده نگیرند، هرچند که اهتمامِ سیاست‌گذارانِ بنشسته بر مسندِ فرهنگ، بر "نخواستن" باشد...

-

این مقاله در شماره‌ی ۴٢۶ نشریه‌ی «سینمارسانه» نشر یافته است.

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه ماه‌ی در آسمان‌م
               نه سری در سرها
آه‌م من
         بی‌سر
                 در سینه...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یکی از قوانینِ دنیا این است:

آخرِ کِیف مالِ احساسات‌ی‌هاست و کِیفِ آخر مالِ عاقل‌ها!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آسمان بودم کاش
          وسیع و آبی و مهربان
ابر بودم کاش
                 سَبُک و بی‌مکان و پُرباران
یا نسیم بودم حتا
                       خنک و بی‌قرار و سرگردان
                    ...
زمین‌م من اما حیف
                          خیابان
                      خیابان
                               خیابان...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کَل اگر «حبیب» بودی!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خراب و مبتلا شدم، اگر دُچار نیستم
ز صفر عاشق‌ت شدم، اگر هزار نیستم

شاه نظر نمی‌کند، پشتِ سرِ سپاه را
پیاده‌ی فدایی‌م، اگر سوار نیستم

تیرِ نگاه برکش و مزن به قلبِ من که من-
- شبیهِ طعمه‌ام ولی، شکلِ شکار نیستم

ز من مخواه نازنین، تواتُرِ سکوت را
دل‌هُره‌ی مداوم‌م، صبر و قرار نیست‌م

اگرکه «خاکِ» پای‌م و اگرکه عاشق‌م چنان
کنارِ گُل نشسته‌ام –چنین– که خوار نیستم

به اشک شست‌و‌شو شدم، به آه آرزو شدم
به گُل نثار گشته‌ام... سنگِ مزار نیستم

تو مثلِ ماه عاقل‌ی، به «جزر و مد» نگاه کن
حقیر و خسته و کم‌م، نگو که یار نیستم

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

آب‌شار نیست‌م
وقت‌ی به‌پایِ تو ریخته‌ام
یا که خار،
وقتی کنارِ تو روییده‌ام...
حقیقتِ مرا بدان
نگو که «یار» نیست‌م
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نیامده‌ای اندوهِ چهارفصل‌‌
و شبهه‌ی تُواند هنوز
خرداد و مردادهایِ ما

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به شب‌بوها بگو: یارم،
اگر عطرِ نفس‌هایَ‌ش-
                            -به‌پیچد...
           ماه از آن‌بالا...
                         و ابر و باد و بعد از آن
زمان و عقلِ عاقل‌ها
                         و احساساتِ عاشق‌ها
همه مدهوش می‌گردند و مست و واله و شیدا
و بی‌هوش و فراموش و خموش و شاعر و این‌ک:
                                                               سه‌تا نقطه...
که این عطرِ جلالی و جمالی و اگرنه احتمالی
                          ظاهرا پیچیده باشد از سرِ کوچه...
خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ...

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هزارجور آدم با هزار خُلق و خَلقِ مختلف می‌آیند و در صفای صحن‌ت مقیم می‌شوند. چه فرق دارد برای تو اما، نازِ آن مست یا نیازِ این دست، وقتی که از کبوترها هم نمی‌گذری.

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |