گفتن

گفتن

λεγειν

یکی از همین روزها می‌پرم
به عشقِ تماشای تو دل‌برم
هوای نفس‌های تو آسمان
و بال‌م شده اشک‌های ترم
-
پی‌نوشت: و عبرَة مَن بکی من خوفِکَ مرحومه، به حقِ علی‌بن‌موسی‌ علیه‌آلاف‌التحیه
نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو ماه‌ی و من ماهی!
نیم‌فاصله داریم از هم...

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به «تو» رسید و تبسم کرد،
                                   باد
                و عشق و عطر و شقایق به‌راه افتادند...
به «من» رسید و گریست،
                                   ابر
                و سیل و رود و قرار از پیِ دل‌م رفتند...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تابِ تنهایی نداشت‌م

طبعِ شاعری هم!

شاید اَما اگر،

بابام در کارِ بساز ـ بفروش بود!

حیاط‌ی داشت‌یم

پُر از توت و تمشک و چنار

و آسمان‌ی که بیش‌تر می‌بارید

و تاب‌ی که طبعِ نداشته‌ام را پرت می‌کرد در دلِ آسمان

و شعرهای نگفته‌ام می‌باریدند

و شایدتر عاشق می‌شدم و می‌رفتم در کارِ بساز ـ بفروش

و خانه‌ای می‌ساختم از توت و تمشک و چنار

و پدرِ پسری می‌شدم از نطفه شاعر!

و او نیز پدرِ پسری می‌شد از نطفه عاشق!

اَما

پدرانِ من همه از نطفه خسته بوده‌اند و کوفته!

پدرانِ من دست‌هاشان پینه داشته و تابِ تنهایی نداشته‌اند و خانه‌ی توت و تمشک و چناردار هم!

پدرانِ من، اغلبِ شب‌ها، عاشقانه «خواب» بوده‌اند!

چون به فکرِ روزیِ اولِ صبح بودند

پدرانِ من اقتصاددان‌های خوب‌ی بوده‌اند!

اما این دلیل نمی‌شود که پدرانِ من در کار و بارِ بساز ـ بفروش بوده باشند!

پدرانِ من بل بیش‌تر یا بیش‌تر بل در بی‌کاری بوده‌اند...

(چه فرق دارد دوکلمه این‌ور و آن‌ور؟! دل به متن بده عمو)

اَما این هم دلیل نمی‌شود که پدران‌م اقتصاددان‌های خوبی نبوده باشند!

پدران‌م تابِ تنهایی و توتِ حیاط و طبعِ شاعری نداشتند

اَما «تب» داشتند!

تبِ زنده‌ماندن و پول‌درآوردن!

پدرانِ من از نطفه با حساب و کتاب زندگی کرده‌اند

تا مبادا مادران‌شان ـ که گرسنه می‌خوابیده‌اند ـ گرسنه‌تر بیدار شوند!

پدرانِ من در نوزادی کم‌تر نفس کشیده‌اند، تا مبادا اکسیژنِ خانه‌‌هاشان ته بکشد!

پدرانِ من نه شیرِ مادر خورده‌اند، نه شیرِ خشک، که بیش‌تر شیرِ گوسفند خورده‌اند!

چون سرمایه‌گذاریِ بلند‌مدت در خانواده‌ی ما موروثی‌ست...

و پدرانِ من، اقتصاددان‌های خوبی بوده‌اند

پدرانِ من شیرِ گوسفند خورده‌اند

تا روزی چوپان‌های خوبی شوند!

پدرانِ من شیرِ گوسفند خورده‌اند،

 تا روزی اقتصاددان‌های خوبی شوند برای تربیتِ چوپان و برای مدیریتِ استراتژیکِ گله!

پدرانِ من از نطفه اهلِ حساب و کتاب بوده‌اند

و هرکس که اهلِ حساب و کتاب باشد،

شاعر و عاشق نمی‌شود!

پدرانِ من بیش‌تر عاقل بوده‌اند!

نطفه‌ی پدرانِ من مصلحت‌ی بسته شده!

مصلحت‌ی نطفه بسته‌اند!

مصلحت‌ی خوابیده‌اند

مصلحت‌ی بیدار شده‌اند

مصلحتی...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

این بعیدِ دوری که

                     نسبت‌ش می‌دهند به من - این‌که شاعرم -

که لابد منظورشان همین حرف‌های مجبوری که –

                                                            - نوشته‌ام‌

بی‌هیچ منظوری که...

حتما حرف هم در آورده‌اند برای‌م

               خانم‌های هم‌سایه‌مان: سوسن و ثریا و خانومِ آقای صبوری که:

[فلانی رو یادته؟

نوه‌ی دختریِ مشهدی‌پوری که –

دانش‌گاه‌ش تازه تموم شده

یادته؟ همان پسرِ بوری که

سرِ کوچه واستاده بود،

منتظرِ ماشینِ عبوری که...]

الغرض، نیت‌م

                از ردیف‌کردنِ این‌همه قافیه‌های «این‌جوری» که:

یعنی، شاید، بله، اِهِم!

به قولِ اُستادم دکترغفوری که:

                                     «این شطحیات»!!!

همیشه این‌جای‌ حرف‌ش رامین بلند می‌گفت: «شعرهای زوری» که

                                                                                  سرِ هم کرده است -

                                      - این شاعرِ پیزوری که -

                                      - نه قافیه‌ی درستی دارند

                                      و نه حتا اوزانِ «عَضوری»! که

                                      (غلطِ املایی هم حتا... )

بگذریم از حواشی – از این راهِ دوری که –

                                                  - رفته‌ام تا بگویم: بهانه‌اند این‌ها...

بهانه‌های دلِ بی‌قرارم برای حضوری که

                 پاسخِ این‌همه استبعاد باشد و

                                   شعر باشد و شاعر و شعوری که...

-

خاک/ اردی‌بهشت 89

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کوه به کوه می‌رسد، یار اگر نظر کند
غزل، ترانه می‌شود، شور اگر اثر کند

ابر کنار می‌رود، صبر و قرار می‌پرد
پلنگِ خسته ماه را... شب‌ی اگر خطر کند!

خواب، بهانه می‌شود، مُعجَز و آیه می‌شود
گردن اگر پسر نهد، ذبح اگر پدر کند
*
آینه‌ی شکسته‌ام، بسملِ پای‌بسته‌ام
قضا نمی‌شود اگر، قَدَر ز ما گذر کند...

دستِ هزارپینه‌ام، آهِ درونِ سینه‌ام
دست جوانه می‌زند، سینه اگر حذر کند
*
تو بوده‌ای و هستی و نظاره می‌کنی اگر -
- چشم وفا بشنود و سمع صفا بَصَر کند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به باد سپرده‌ام
نسیمِ نفس‌هات را
هرجا که هستی
برایم بیاورد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

شیرِ شکست‌خورده‌ی چشمِ جمالِ توست
این زخمِ عشق خورده که رام و غزالِ توست
***
آهِ هزارپاره و آواره‌ی من است
این ابرِ بی‌قرار که شکلِ خیالِ توست
 
اندوهِ احتمالیِ ماه است، آیه نیست
معلولِ این خسوف که مضمونِ حالِ توست

 ققنوسِ آتشین‌جگرِ آسمانِ عشق
شب بالشِ من است اگر روز بالِ توست

تثبیتِ آن قضیه‌ی مجهول بوده‌ام
اثباتِ این گزاره‌ی معلوم مالِ توست

اندوهِ سال‌های گذشته‌ست حالِ من!
شادیِ روزهای فرارو... فالِ توست!
-
پی‌نوشت: این سیاهی‌نوشته‌ی نه‌مقفی و نه‌مردف را حتما با دیده‌ی خطاپوش بخوانید...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دانش‌جویانی که در اجتماعِ اعتراضی در بهارستان، می‌خواستند مجلس را به توپ به‌بندند، چه‌ نسبتی بینِ مطالباتِ خودشان و سخنان و اشاراتِ ره‌بر می‌بینند؟!

-

پی‌نوشت: یک‌چیزی نوشته بودم آن قدیم‌ها در بابِ نخبه...

از این لینک به‌صورتِ غیرمستقیم می‌توانید دان‌لودش کنید:

کلیک کنید

-

در صورتی که موفق به دان‌لود نشدید، بهم ای‌میل بزنید

mohamad.mahdavi@gmail.com

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |