گفتن

گفتن

λεγειν

نه دریا خواست‌مان
نه بارانی بارید؛
دستی آمد و قرمزترهای‌مان را بُرد...
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

قلم‌موی‌ت را بردار و این‌بار
جای برگ، بال بکش؛
درخت‌بودن اندوهِ عمیقی‌ست.

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نیستی و حالا بهار
از خاطرات‌م می‌شکوفد...

داون‌لود

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ایستاده بود در کناری و آرام خواهشی کرد؛
گفت کیکی برای‌ش بخرم.
برگه‌ی امتحانیِ من بود پیرِمرد...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سنت‌اگزوپری یا به قولِ فرانسوی‌ها آنتوان دِ-سنت اگسوپقی را نه در «دفترچه‌»‌هایش یافته‌ام، نه در «زمینِ انسان‌ها» نه در هیچ «قلعه» و جنگ و «پروازِ شبانه‌»ای و نه حتا در بقایای هواپیمای ساقط‌‌ش در گوشه‌ای از دریای مدیترانه. و نه مانندِ همه‌گان با «شازده کوچولو»یش -چون‌آن که افتد و دانم- مأنوس بوده‌ام. چه اگر این بود، دو شازده کوچولو می‌داشتم. یکی شازده‌ی اگزوپری «آن‌وقت که پسرکی بود» و دیگری نیز شازده‌ی اگزوپری «موقعی که پسربچه بود» که به درستی همه‌ی تفاوتِ دو ترجمه را خودِ مرحومان قاضی و شام‌لو به‌تر و بیش‌تر از هرکسی دریافته‌اند که در هم‌این تقدیم‌نام‌چه‌هاست...

اگزوپری را سال‌ها پیش از این -وقتی هنوز مدرسه‌رو نشده بودم و سوادِ کتاب‌خواندن نداشتم- میانه‌ی خواب‌های کودکی‌م -در هیئتی شبیه به تصویرسازی‌های شازده‌کوچولو- سوار بر یک دوچرخه‌ی پرنده (که آن روزها تنها آرزویم بود) دیده‌ام.

البته آن‌ سال‌ها با اطلاعاتِ ناقصی که از شازده‌کوچولو داشتم، در ذهن، اگزوپری را با نامِ «شازده‌پری» میشناختم و برایم ابهتِ خاصی هم داشت. گذشت و گذشت و گذشت تا بعدها خودم شازده‌ را خواندم و بعدترک «نامه‌های آنتوان به مادرش» را هم. تا ام‌روز که خوانشِ «باد، شن، ستاره‌ها» (زمینِ انسان‌ها) را به پایان رساندم.

این ترجمه و این چاپ از کتاب که خانم‌ها «اسدی» و «حدادی» زحمت‌ش را کشیده‌اند و انتشاراتِ «دارینوش» چاپ‌ش کرده است، اغلاطِ فراوانِ نگارشی و بعضاً محتوایی نیز دارد. فراوان که می‌گویم نه یعنی این‌که در هر صفحه مثلاً ده غلط وجود داشته باشد؛ فراوان یعنی به نظرِ منِ مخاطب که شاید ماهی یکی دو داستان می‌خوانم کمی زیاد به نظر می‌رسد. به هم‌این خاطر اسمی از ویراستارِ محترمِ این کتاب هم نمی‌آورم که حقِ دفاع برای‌شان محفوظ باقی بماند.

کتاب، هفت فصل دارد که نویسنده‌ی خلبان‌مان در قالبِ «هفت پرواز» آن‌ها را آراییده است. نثرِ کتاب به شدت روایی و به شدت‌تر اخلاقی و فلسفی‌ست و غالباً خاطراتِ پروازها و مأموریت‌های آنتوان و دوستانِ نزدیک‌ش است. اگر بخواهم علاوه بر زمینِ انسان‌ها که عنوانِ خوب‌تری‌ست برای این کتاب، نامی درخورِ محتوا برایش برگزین‌م قطعاً «کتابِ کوچکِ صلح» یا نامِ دیگری قریب به این مضمون خواهد بود، چه‌را که او در این کتاب در حدّ اعلای انسانی به طبیعت و به انسان‌ها نزدیک می‌شود و دیوارهای کاذبِ قومی و قبیله‌ای و نژادی را در هم می‌کوبد و با کپرنشینِ مراکشی آن‌گونه‌ای چای می‌نوشد که با اقرانِ هم‌اسکادرانی‌ش  شراب و به مکانیکِ پروازش –پروو- هم‌آن‌قدر احساسِ نزدیکی می‌کند که به برده‌ی اسیرِ بیابان –بارکِ پیر- و به طریقِ اولی با سنجاقکِ پیغام‌رسان. اگزوپری مانندِ یک نقاشِ رئالیست که علاقه‌ی وافری به سورآلِ در عینِ رئال دارد، شما را سوار بر قلم‌موی پرنده‌ی خیال‌ش می‌کند و بی‌رحمانه به توصیف می‌پردازد. گاهی آن‌قدر در وصفِ صحنه‌ها و حالات و اتفاقات افراط می‌کند که دل‌ت می‌خواهد کتاب‌ را پرت کنی گوشه‌ای و بروی صفحه‌ی حوادثِ روزنامه‌ها را بخوانی تا یادت باشد هنوز داری در دنیای «این» واقعیات زنده‌گی می‌کنی. حقیقتاً گاهی سررشته‌ی ماجرا از دستِ آدمی خارج می‌شود از بس که به توصیف و خیال‌ می‌پردازد. ظاهراً اگزوپری به نگه‌داشتنِ فرمان علاقه‌ی فراوانی داشته است. خلبانِ چیره‌دست خواننده را هرجا که خواسته بُرده است.

لذت‌بخش‌ترین سطورِ این کتاب برای بنده آن وقت‌هایی‌ بود که اگزوپری ژستِ جدی‌ای به خودش می‌گرفت و مثلِ یک نویسنده‌ی بزرگ دست به نصیحتِ مخاطب می‌زد. به راستی که این ژست چه‌قدر برازنده‌ی اوست. سنت‌اگزوپریِ ناصح!

در بخش‌هایی از کتاب آن‌قدر ظریف و دقیق و موشکافانه از پدیده‌های ساده‌ی دور و بر ملودرام به خوردت می‌دهد که اشک در چشمان‌ت حلقه می‌زند و جز غبطه خوردن به روحِ بلند و عاشقِ او کاری نمی‌توانی انجام دهی. آری، این است اگزوپریِ بزرگِ خالقِ شازده‌کوچولو...

خواندنِ کتاب را به همه توصیه می‌کنم. البته اگر ترجمه‌ی به‌تری در بازار هست، حتماً آن را تهیه کنید. شاید هم به قولِ رضا امیرخانی همه‌ی لطفِ شازده‌کوچولوی مرحوم شام‌لو در این بود که مترجم به متن وفادار نبود!

در ادامه بخش‌هایی از کتاب که توجه‌م را بیش‌تر جلب کرده بود و نوت برداشتم را می‌نویسم تا شاید ایجادِ رغبت کند برای خواندن‌ش.


«عظمتِ یک حرفه شاید قبل از هر چیز در یکی‌شدنِ روح‌هاست و این یک شُکوهِ حقیقی‌ست؛ شکوهِ مناسباتِ روابطِ انسانی» |صفحه‌ی 36|

«انسان در برف تمامی صیانتِ ذاتِ خود را از دست می‌دهد. به طوری که پس از دو، سه یا چهار روز راه رفتن، برای یک لحظه خواب حاضری بمیری!» |صفحه‌ی 44|

«پشت به چشمه‌ای می‌دهم. پیران می‌آیند تا در آن‌جا قالب تُهی کنند. از درامِ آن‌ها تنها رفتارِ زاهدانه‌ای را می‌توان تشخیص داد. کودکی در حالی که سر به دیواره نهاده، خاموش می‌گِرید. از دیدنِ او به یادِ طفلی که هرگز تسلّایی نیافت، می‌افتم. من یک غریبه هستم. هیچ چیز نمی‌دانم و به قلم‌روی امپراتوری‌های آن‌ها پای نمی‌گذارم.» |صفحه‌ی 59|

«در کدام پیرایه‌ی حقیرانه این بازی شگرفِ کینه‌ها و دوستی‌ها و شادی‌های بشری شکل می‌گیرد، از کجا انسان‌ها این طعم و رایحه‌ی ابدیت را می‌گیرند، آدمیانی که گویی هنوز بر روی تفته‌ی گرمِ آتش‌فشان‌ها سرگردان‌ند و در تهدیدِ شن‌های آینده به‌سَر می‌برند و خطر پیشِ روی‌شان قرار دارد؟ تمدنِ آن‌ها زرق و برق و زر و زیوری شکننده است. یک آتش‌فشان آن‌ها را محو و نابود می‌سازد و دریایی از نو به وجود‌شان می‌آورد و توفانی از شن بر آن می‌تازد.» |صفحه‌ی 59|

«این فاصله نیست که اندازه‌ی دوری را تعیین می‌کند.» |صفحه‌ی 69|

«عملیاتِ مقدماتی آسان‌ترین مرحله‌ی پرواز است، ولی ناگهان صدای خرخری می‌شنوم و یک سنجاقک خود را به چراغ می‌کوبد. بی آن‌که علتِ آن را بدانم قلب‌م تیر می‌کشد...» |صفحه‌ی 86|

«از همه‌چیز جُدا هستم و تنها موتورِ هواپیماست که ما را در فضا معلق نگاه داشته است و دوامِ عمر را در آن محیطِ قیرگون سبب می‌شود. از درّه‌های بزرگ و سیاهِ قصه‌ی پریان، همان درّه‌ی تجربه و امتحانِ دشوار، در حالِ گذریم. این‌جا هیچ کمکی در کار نیست. این‌جا عذر و بهانه‌ای برای خطاها پذیرفته نیست. خود را به لطف و عنایتِ پروردگار سپرده‌ایم» |صفحه‌ی 122|

«در حالی که با شکم روی سنگ‌ها دراز کشیده‌ام وصیت‌نامه‌ام را می‌نویسم. نامه‌ام خیلی زیباست. خیلی با ارزش است. نصایحِ عاقلانه در آن به حدّ کمال وجود دارد. با دوباره خواندنِ آن لذّتِ مبهم و غرورآمیزی مرا در خود می‌گیرد. درباره‌ی آن خواهند گفت: نامه‌ی آخرش را چه‌قدر قشنگ نوشته! حیف که مُرده!» |صفحه‌ی 150|

«هواپیما هدف نیست، بل‌که یک وسیله است. ما به خاطرِ هواپیما جان‌مان را به خطر نمی‌اندازیم. دهقان هم به خاطرِ گاوآهن‌شان نیست که زمین را شخم می‌زند. ولی با هواپیماست که شهرها را و حساب‌هایش را ترک می‌کنیم تا به یک حقیقتِ دهقانی دست یابیم.» |صفحه‌ی 156|

«انسان مجموعه‌ای از تضادهاست. معاشِ او را تأمین می‌کنند تا به وی امکانِ خلق کردن بدهند.» |صفحه‌ی 166|

«اگر می‌خواهید [هراس از جنگ] را با کسی که جنگ را نفی نمی‌کند مطرح کنید و او را متقاعد سازید، با خشونت با وی بحث نکنید. سعی کنید پیش از آن‌که کسی را موردِ قضاوت قرار دهید، او را بفهمید.» |صفحه‌ی 178|

«وقتی به نقشِ خود -هرقدر هم مبهم باشد- شعورِ کافی پیدا کنیم، فقط در آن صورت است که احساسِ خوش‌حالی خواهیم کرد. فقط در آن هنگام است که خواهیم توانست در آسایش زنده‌گی کنیم و در آرامش بمیریم، چه‌را که آن‌چه به زنده‌گی مفهوم می‌بخشد، مرگ را نیز از چنین معنایی برخوردار می‌کند.» |صفحه‌ی 185|

‏«قطار؛ این وطنِ در حالِ حرکتِ من...» |صفحه‌ی 187|‏

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بیا
   -قدم‌ت رنگِ تماشای آفتاب-
بهار؛
ترجمانِ حضورِ توست...
نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بخند که بهارتر از لب‌خندِ تو
دلیلی نیست؛
شکفتنِ گل‌ها را.
نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

کجای کدام خاطره گم‌ت کردم
که بهار بی‌قرارم می‌کند؛
که نَفَس‌م می‎گیرد از عطرِ گل‌ها
که تنگ می‌شود دل‌م
برای خودم...

نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تو آنِ غزلی؛
در بحبوحه‌ی شعر،
بینِ آن‌همه ایجاز و ناز
اتفاق می‌افتی و من
به تماشایت شاعر می‌شوم.
نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چشمانِ تو چشمه‌ست، لبان‌ت جریان است
دیدارِ تو الحق که تماشای سراب است
نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اسفند کلاغِ آخرِ قصّه‌ست؛
خواب‌مان می‌برد و باز
صبح می‌شود و
                    بهار و
                            روز از نو...
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

انتشاراتِ «فصلِ پنجم» کتابِ علی‌رضا لبش با عنوانِ «نسکافه‌های بعد از ظهر»!‏ را مدتی‌ست که منتشر کرده است.‏ این‌که علی‌رضا چه عنوانی برای کتاب‌ش انتخاب کرده و چه‌را انتخاب کرده جزءِ حقوقِ حقّه‌ی اوست. یا می‌دانسته که «نسکافه» ترکیبِ «نستله» با «کافه» است و نامِ انحصاریِ قهوه‌های فرآوری‌شده‌ی برندِ نستله‌ست یا نمی‌دانسته. امّا وزارتِ فرهنگ و ارشادِ (احتمالاً) اسلامی باید بابتِ انتشارِ این کتاب با این عنوان و قبل‌تر از آن بابتِ اکرانِ فیلمِ «نسکافه؛ داغِ داغ» پاسخ‌گو باشد. بنده این موضوع را به صورتِ قانونی پی‌گیری خواهم کرد. هرکسی که علاقه‌مندِ به پی‌گیریِ این موضوع است اعلامِ هم‌راهی کند. (قطعا یک دست صدا ندارد)

توضیح: شرکت‌های جهان‌وطنی مثلِ نستله، کوکاکولا و... با همه‌ی سیّال بودنِ سهام‌شون در بازارِ جهانی به شدّت به موضوعِ تبلیغات اهمّیت می‌دن و قائلِ به تبلیغِ هرچه بیش‌تر و به‌ترند. آن‌وقت ما با همه‌ی ادعاها و قانون‌هامان به این راحتی در حوزه‌ی فرهنگ - بی‌که حتا پولی ستانده باشیم! - تبلیغِ اینان را می‌کنیم. یا رومی باید بود و یا زنگی.
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یک‌وقت‌هایی هم شاید لازم باشد آدم انتقاد را بپذیرد یا حداقل شک بکند به درستیِ خودش و تشخیص‌ش و نوشته‌اش. گرچه که انتقادپذیری و این‌جور سوسول‌بازی‌ها دأب‌م نبوده امّا می‌خواهم یک‌بار هم که شده پذیرایش باشم. سه‌نفر از دوستانِ دل‌سوز و بزرگ‌وارم نقدهایی به پُستِ «برای خوب‌نبودن...» داشتند. گمان می‌کنم شاید در تشخیص و تحلیل جانبِ انصاف را رعایت نکردم که این دوستانِ خوب‌م را رنجانده است این پُست.

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

نه عیسای نَفَسَ‌ت هستم
نه موسای دست‌ت؛
محمّدم! ناگزیر از کلام‌ت.
نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |