گفتن

گفتن

λεγειν

«إنّما بُعِثتُ علی تمامِ مَحاسِنَ‌الأخلاق»*

نه این‌که پانزده‌سال زودتر به دنیا نیامده باشد یا مشهور نباشد و معروف هم؛ نه حتا این‌که سطحِ علم و درک و فهم و سواد و شعورش بس‌یار بالاتر نباشد، که همه‌ی این‌ها بود و همه‌ی این‌ها را داشت. امّا بزرگ بود. بزرگ‌تر از پانزده‌سال اختلافِ سنّی‌مان و بس‌یارتر از شماره‌گانِ ده‌دوازده کتابِ پرفروش‌ش و علم‌ش و سوادش و محفوظات‌ش...

بزرگ بود چون مُدام کوچکی می‌کرد. یک‌بار حینِ صحبتِ دوستانه‌ای از دهان‌م پرید که: «آن‌جا گفتید...»، خیلی آرام و بی‌صدا - طوری که فقط با لب‌خوانی می‌شد تشخیص‌ش داد - گفت: «عرض کردم»... عرض نکردم؟ بزرگ بود... بزرگ‌وار بود...

* وَ ما یَمْنَعُکَ أنْ تُحِبَّ أنْ تَعیشَ حَمیدا وَ تَموتَ سَعیدا و اِنّما بُعِثْتُ عَلى تَمامِ مَحاسِنَ الأخْلاقِ/ حضرتِ رسول (سلام‌الله‌علیه‌و‌آله)/ مجمع‌الزوائد، ج 8، ص 23

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فصل‌ها آرام آرام جای‌شان را به یک‌دیگر می‌دهند
بی‌که کودتایی برپا شود،
یا بیانیه‌ای صادر؛
این اتفاق سالی چهاربار تکرار می‌شود
نه حتا هر چهارسال یک‌بار!
همه امّا از آن خشنودند و راضی
چون ایمان دارند پس هر تغییر «خدا»یی هست!
-

پی‌نوشت:

در این روزهای زمستان که شبیه‌ترند به بهار،  این آهنگ را از دست ندهید. کاری فاخر از یان تیرسنِ خاص.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

می‌لرزیم به خود
این نه از سرماست؛
اتفاقِ مبرهنِ عشق است...

نوشته شده در جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همه می‌گویند پیر شده‌ام
من اما هنوز به ریشه‌هایم ایمان دارم؛
کِی این برف‌ها را از سرم می‌تکانی؟

نوشته شده در جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به محمدمهدی سیار [به بهانه‌ی انتشارِ غزل‌هاش]:

تقصیرِ تو نیست که جهان را شعر می‌بینی رفیق؛
خدا روح را در تو سروده است.
روایت کرده‌اند
- چون‌آن که افتد و دانی -
                                عشق،
      اصلِ همه‌ی فصل‌ها،
شعرِ جدیدِ توست
                      که اردی‌بهشت می‌رسد از راه!

نوشته شده در جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صبورتر از درخت
که قناری را
بس‌یارتر از ماهی
که آب را
و دشوارتر از زمین
که آسمان را؛
تو را عاشق‌م...
نوشته شده در جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«تصویر» ضربِ آینه و مجاز است
و «تصوّر» جمعِ صورت و خیال؛
چه کسرِ بزرگی‌ست تصوّرِ تصویرت ای عزیز...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بس‌یاری از خصلت‌های منفی، رفتارهای زشت و رذایلِ اخلاقی‌ای که در خودم موج می‌زند را به محضِ این‌که ذره‌ای در دیگری می‌بینم به ستوه می‌آیم و فریاد می‌زنم و محکوم‌ش می‌کنم. انگار نه انگار که آن خصلت یا خُلقِ زشت در من نیز به وفور یافت می‌شود. به راستی کاش چشمان‌م کور نبودند و غفلت مانع از دیدنِ حقیقت نمی‌شد و به خود نیز نقّادانه و مسئولانه می‌نگریستم.

خدای عزیزم، کمک‌م کن آنی شوم که تو می‌پسندی...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بنابر عادتِ قدیمِ برجای‌ مانده از سال‌های مدرسه، روزهای جمعه سری به آرشیوِ مجلّات‌م در قفسه‌ی کتاب‌ها می‌زنم و دلی از عزا در می‌آورم. ام‌روز «همشهری داستان» را برگزیدم که کتابی‌ست محترم و ساعات و دقایقِ خواندن‌ش بی‌شک مغتنم و مفید بوده‌اند. کتابِ داستانِ همشهری از آن نشریاتی‌ست که از جلدش را می‌توانی بخوانی تا نقطه‌ی پایانی جمله‌ی آخر از سطرِ پایانیِ صفحه‌ی آخر را. البته اگر از مؤمنینِ نظریه‌ی آشوب نباشی و نظم را در بی‌نظمی نخواهی و مثلِ من از آخر به اول نیایی!

تصمیم گرفتم نظری هرچند کوتاه درباره‌ی داستان‌ها و مطالب‌ش بنویسم؛ البته به غیر از آن‌هایی که شرایطِ بازی و یک‌هیچ عقب بودنِ همیشه‌گی از زمان، ایجاب می‌کرد دریبل‌شان کنم! امیدوارم نظرات‌م خیلی از انصاف دور نباشند و اگر این میان نقدی هست خیرخواهانه بوده باشد و اگر تعریفی هم هست از روی عدالت باشد و مایه‌ی ترغیبِ دوستان برای خواندن.

همشهری/ خردنامه/ داستان۶٨؛

سرمقاله: نفیسه مرشدزاده

جُستارکِ خوب و مفیدی که ضمنِ ایده‌پردازی و طرحِ موضوع بس‌یار نوستالژیک و خوش‌مزه هم هست. از این جهت نیز اهمّیت دارد که هم‌آن اولِ مجله‌ای توی ذوقِ آدم نمی‌خورد و آدم را ترغیب می‌کند به خواندنِ بیش‌تر.

-

خبرنگارِ بِیس‌بال/ بیل برایسون؛ ترجمه‌ی احسان لطفی

خوب، جالب و جذّاب با زبانی صریح. روانیِ نوشتار حاکی از ترجمه‌ی موفقِ آقای لطفی‌ و انتخابِ خوبِ او یا نشریه است. خواندن‌ش رغبتِ طیِ ادامه‌ی مسیر را بیش‌تر می‌کند.

-

داد و ستد با مُرده‌گان/ جنیفر ایگان؛ ترجمه‌ی مینا فرشیدنیک


عالی، عالی و باز هم عالی! با طنزی تلخ و در عینِ حال خوش‌آیند. نوشتاری خلاف‌آمدِ عادت که بعد از خوان‌ش حسِّ کِرِخی مطبوعی را در آدم ایجاد می‌کند. خوب بود خیلی...

-

افسانه‌ی حسین بنّا/ محسن کاظمی

اگر نبود «شانه‌های برترین خلقتِ پروردگار»ِ سیدمجید حسینی و هم‌رشته بودن با راقم شاید اوجِ تراژیکِ مجلّه هم‌این نَه داستان، نَه روایتِ محسنِ کاظمی محسوب می‌شد. خیلی ضعیف‌تر از آن‌ چیزی بود که از وقایع‌نگارِ خاطراتِ عزت‌شاهی انتظار می‌رفت.‌ با روایتی سُست و ادبیاتی متشتت و سردرگُم و قلمی نابالغ که معلوم نیست در پیِ چیست و با قضاوت‌هایی گاه عجیب و مبالغه‌آمیز راجع به آدم‌های روایت که پیچِ رغبتِ آدمی را آن‌قدر به سمتِ صفر می‌پیچاند که شاید مثلِ من بی‌خیالِ صفحه‌ی آخرش شوید و بروید کاهو بخورید!

-

یادم تو را فراموش/ سپینود ناجیان

اگر مثلِ من وسط‌ش می‌رفتید برای نهار شاید هم‌نظر بودیم در این‌که نصفه‌ی اول‌ش به‌تر است از نصفه‌ی دوم‌ش. با ادبیاتِ خودِ نویسنده اگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم ای کاش بیست‌سال فاصله میانِ قوتِ نیمه‌ی اولِ روایت با نیمه‌ی دوم‌ش نبود. اضافه کنید مبهم‌ بودنِ این روایت را در قالب که انگار نه می‌خواست داستان باشد، نه روایت و البته هرچه که بود از «افسانه‌ی حسین بنّا» خیلی‌خیلی به‌تر بود!

-

عروسِ بِیرَم/ عباس عبدی

حداقل‌ش این است که با صراحت و گلویی صاف می‌توان گفت این یک داستان است! اوایلِ کار به فیلم‌نامه هم پهلو می‌زند و کمی گُنگ و گیج و اعصاب‌خورد‌کن به نظر می‌رسد اما اواخرِ کار خیلی خوب از آب درآمده است. یکی از پست‌مدرن‌های مجله!

-

آقای فرعی/ رؤیا صدر

تقریبا عالی؛ به‌ترین و موجزترین نقدی که تا به حال درباره‌ی داستان‌نویسی در یک نشریه‌ی این‌چنینی خوانده‌ام. اضافه کنید شکل و شیوه‌ی خوش‌مزه‌‌ی بیانِ نقد را که اگر نبود شیرینی این روایتِ طنز، چه رنج‌آور بود ادامه‌ی خوانشِ مجله.

-

گیلاسی غلتیده زیرِ مُبل/ حامد حبیبی

عالی کم است برای توصیف‌های زیبا و شُسته‌رُفته‌اش. چه تعابیرِ خوب و به‌جایی. نویسنده مثلِ نقاشی چیره‌دست که از یک سایه‌ی کوچکِ فرعی هم روی بوم‌ش نمی‌گذرد موبه‌مو صحنه‌ها را به تصویر کشیده است. خیلی خوب از آب درآمده. آفرین!

-

شانه‌های برترین خلقتِ پروردگار (در رثای پیام‌بر اکرم سلام‌الله‌علیه)/ سیدمجید حسینی

به راستی چه‌طور می‌توان در ستایشِ رسولِ خوبی‌ها که رحمتِ عالمیان – بی‌تخصیصِ رنگ، نژاد، خون، رگ، ریشه، دین و ایمان – بود نوشت و در این میان یک عرب را – ولو وهّابی و کافر – با عباراتی نظیرِ جاهل، متعصب و چوب‌مانند توصیف کرده و گفت که بویی از انسانیت! نبُرده است. چه‌طور می‌توان تسلیمِ دینِ مه‌جبینِ قریش بود و در عینِ حال تشنه‌ی حالی‌کردنِ یک‌سری مقولاتِ مجلّه‌ای(!) به یک عربِ نظمیه‌چی و پایین‌دست (به لحاظِ رفتاری) بود وقتی که اسلامِ خشک و سلفی‌گری و هزار حکم و فتوا و دستور و زور و مُفتی و مافوق را بالاسر دارد. واقعا نمی‌دانم این نوشته چه‌طور مابینِ بقیه‌ی مطالبِ نشریه جاگیر شده بود. انصافا خیلی ضعیف...

-

بیو+قصه (در رثای پروفسور ناصر ملک‌نیا)/ احسان رضایی

عالی! پنج‌دقیقه باید کف زد و بعدتر پنج‌دقیقه سکوت کرد به احترامِ معلمی بزرگ از تبارِ بزرگ‌مردانِ باگذشتِ این دیار. روحِ پاکِ معلم شاد از این ادای دِینِ شاگرد.

-

خون‌نشانه (انقلاب به روایتِ پوسترها)/ آرش تنهایی

آن‌قدر زیبا و خوب و گویا هست که احتیاجی به تعریف نداشته باشد. مطلبی مرتبط با گرافیک مابینِ داستان‌های مجله که مایه‌ی مسرّتِ ماست. راستی لطفا اگر کسی دست‌ش می‌رسید و آن پی‌نوشتِ ریز را خواند، دستی برساند و این مجموعه‌ی بکرِ آرش تنهایی را از هدررفت برهاند. رونوشت به حوزه‌ی هنری و آقای حمزه‌زاده و دوستان.

-

دامادی با شلوارِ پلیسه (میدانِ آزادی)/ مرضیه رسولی

حتم دارم فیلمِ این مستندنگاری اگر می‌رفت روی یوتیوب، پوزِ مستندهای بی‌بی‌سی‌پرژن را می‌زد بس که بازدیدکننده پیدا می‌کرد. دست مریزاد دارد کارِ خانمِ رسولی. آفرین. البته می‌شد کمی خلاصه‌تر از اینی که هست باشد.

-

ذکرِ خون (سرگذشتِ داستانِ شمّاسِ شامی)/ مجید قیصری

خوب و خواندنی. ایده‌ی مجله برای نشرِ شکل‌گیری مراحل و روندِ یک رُمان یا داستان، در قالبِ یک روایت به قلمِ خودِ نویسنده قابلِ تقدیر است.  آن‌ها که شمّاسِ شامی را خوانده‌اند این را از دست ندهند.

-

برای دگمه لباس می‌دوزم (عادت‌های نویسنده‌گی ابوترابِ خسروی)
/ ؟

بخشِ مهم و خیلی خوبی‌ست و قطعا مفید هم هست. سوال‌های شخصِ مصاحبه‌کننده اما می‌توانست خیلی به‌تر باشد. مثلا پاسخِ سوالِ آخری که پرسیده شده به طورِ کُلی در متن موجود است. راستی چه‌را اسمی از مصاحبه‌گیرنده نبود؟ فتأمل...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در تو نشست
                  گل کردی

در من اتفاق افتاد
                      خشکیدم؛

او عشق
          تو بهار
                  من پاییز.
نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای خوب‌بودن «ملّیت» ملاک نیست!

از گزارشِ ضعیفِ جوادِ خیابانی که بگذریم، دنیای فوت‌بال با وجودِ اینترنت خیلی شیرین‌تر از گذشته‌ شده. خاصه وقتی که می‌شه با یه سرچِ کوچیک جبرانِ حرف‌های نزده و اطلاعاتِ نداده و نصفه و نیمه داده‌ی آقایانِ گزارش‌گر را کرد.

توی بازیِ ام‌شبِ ایران و کُره بازی‌کُنی بود که بیش از همه‌ی بازی‌کنان توجه‌م رو به خودش جلب کرد و اون کسی نبود جُز «چا دو-ری» دیفِنس/هاف بکِ شماره‌ی بیست‌ودوی تیمِ کره‌ی جنوبی. چیزی که باعث شد چا دو-ری توجه‌م رو به خودش جلب کنه تشویقِ یک‌صدای تماشاگرانِ کره‌ای بود وقتی که چا دو-ری پا به توپ می‌شد. هرچه‌قدر منتظر موندم تا جوادِ خیابانی علتِ تشویق رو بگه خبری نشد و جواد هم‌چنان به تعریف و تمجیدهای خیالی‌ش از بازیِ خوبِ بچه‌های خودمون مشغول بود. تنها اشاره‌ای که جواد کرد این بود که بابای این بنده‌خدا هم روزگاری بازی‌کنِ تیمِ ملی بوده، هم‌این!

به نوعِ بازیِ چا دو-ری دقتِ بیش‌تری کردم. بازی‌کنِ قدرتی-سرعتی‌ای بود که از گوشِ راست نفوذهای مرگ‌آسایی می‌کرد. اما قضیه جالب‌تر شد وقتی که چا دو-ری یه حرکتِ جوان‌مردانه‌ی خیلی عجیب رو انجام داد و اون هم وقتی بود که موقعِ حمله‌ی تیمِ کره که فرصتِ خیلی خوبی بود، چا دو-ری در مقامِ سانترِ توپ قرار داشت که وقتی متوجه شد بازی‌کنِ ما مصدوم روی زمین افتاده توپ رو به بیرون زد. (از این جهت این حرکت خارقِ عادت بود که بازی‌کنِ ما در جریانِ بازی و خیلی اتفاقی و غیرمنتظره نیم‌چه مصدومکی شد و افتاد و رسم بر اینه که این‌جور وقت‌ها بازی ادامه داشته باشه، اما چون کُره در حالِ حمله بود و بازی‌کنِ ‌ما مدافع، چا دو-ری نامردی نکرد و توپ رو به بیرون زد).

بعد از بازی هم دیدم که چا دو-ری دستِ یکی دوتا از بازی‌کنای مارو گرفت و آروم‌شون کرد. این اخلاق و این جوون‌مردی اصلا به اون قیافه و اون بازی نمی‌خورد. «چا دو‌-ری» رو سرچ کردم و بیوگرافی و زنده‌گی‌نامه‌شو خوندم و متوجهِ قضایا شدم. چا‌ دو‌-ری درآمدشو خرجِ نیازمندهای کشورش می‌کنه و به هم‌این جهت مردمِ کُره خیلی به‌ش علاقه‌مندن. ضمنِ این‌که پسرِ اسطوره‌ی فوت‌بالِ کُره و اولین لژیونرِ کره توی اروپاست (برخلافِ اشاره‌ی اشتباهِ جوادِ ‌خیابانی که پدرش رو صرفا یک بازی‌کنِ کره‌ای دونسته بود، پدرِ چا دو-ری قهرمانِ بی‌ چون و چرای فوت‌بالِ کره محسوب می‌شه). چا دو-ری غیر از کره‌ای به زبون‌های آلمانی و هلندی هم مسلطه و سال‌هاست که توی اروپا بازی می‌کنه. به جهتِ فیزیکی‌بودنِ نوعِ‌ بازی‌ش به‌ش القابِ جالبی دادند. که البته اصلی‌ترین لقب‌ش «چابومِ ٢ یا سان آو چا بوم»ئه چون پدرش معروف بوده به چا بوم. اما القابِ دیگه‌ش ایناست:

چامیناتور (ترمیناتور)، چاوِتار (اَوِتار) و آتوبان (که خودش هم‌این اتوبان رو دوست‌تر داره).

عکس‌های زیر صحتِ ادعای فوق مبنی بر جوون‌مرد بودنِ این بازی‌کن رو اثبات می‌کنه:

چابوم داره می‌ره تا بازی‌کنِ مارو از زمین بلند کنه.

مثلِ این‌که خلعت‌بری هم جوون‌مردیِ چا دو-ری رو فهمیده.

اما گذشته از این حرف‌ها فوت‌بالِ ما به کجا رفته؟ بازی‌کنای ما توی کدوم عوالم سیر می‌کنند؟ هم‌این دوره بازی‌های جامِ ملت‌های آسیا رو هم اگر خوب نگاه کرده باشید، باید یادتون بیاد صحنه‌هایی رو که بازی‌کنای ما وقتی داور به نفعِ حریف سوت زده، توپ رو با خودشون حمل کردن و با تأخیر دادن‌ش به بازی‌کنای حریف یا مثلا انداختن‌ش سه‌متر اون‌طرف‌تر که حتا بعضا بازی‌کنایی مثلِ غلام‌رضا رضایی - که بازی‌کنِ‌ِ زحمت‌کش و دونده‌یی هم هست - بابتِ این‌جور حرکت‌ها کارت هم گرفتن. دیگه گُلِ بازی‌کنای ما به لحاظِ اخلاق و کلاسِ کاری آندو تیموریان محسوب می‌شه که هرچند از نظرِ فیزیکال کمی خشن و برخوردیه اما اخلاق‌ش حسابی انگلیسیه و عینِ رفتارِ ارامنه‌ی همه‌جای ایران با محبت و خوش‌اخلاقه. اما متأسفانه هم‌این آندو هم ام‌شب مقابلِ کره خطایی روش انجام شد کنارِ خطِ طولی. مربیِ کره اومد جلوی صحنه که حرفی بزنه. مشخصا می‌خواست بگه که دوتا بازی‌کن بعد از برخورد درگیر نشن. آندو یه‌هو قاتی کرد و با دست‌ش مربیِ کره رو هول داد که یعنی تو چه حقی داری اومدی این‌جا و به من دست می‌زنی؟ که کارتِ‌زرد هم گرفت از داور بابتِ این حرکت‌ش. بعد هم‌این آندو تا آخرِ بازی خیلی مؤدب و دست‌به‌عصا و جنتلمن بازی کرد. واقعا چه‌را؟ چه اتفاقی توی کشورِ‌ِ ما و توی فدراسیونِ ما و توی فوت‌بالِ ما و توی اردوی تیمِ ملی‌مون و توی رخت‌کن‌مون می‌افته که بازی‌‌کن‌هامون این‌قدر بی‌توجه‌ند نسبت به اخلاق ورزشی؟ اخلاقی که روزگاری مهم‌ترین رکنِ ورزشِ این مملکت از هر نوع‌ش بود و هنوز هم توی جهان هم‌این‌طوره.

چه‌را هر بار باید بترسیم از این‌که بازی‌کن‌هامون به خاطرِ هیچ و پوچ از داور آیا کارت بگیرن یا نه؟ چه‌را استرس و اضطراب و رخوت توی ساقِ بچه‌هامون موج می‌زنه؟ چه‌را قبل و بعدِ گُل باید نوعِ بازی‌مون متفاوت باشه از این جهت که اگر گُل رو خودمون زده باشیم بیش‌تر حمله می‌کنیم چون جو می‌گیردمون و باورمون می‌شه که گُل هم می‌شه زد و وقتی هم گُل رو خورده باشیم باز برای دقایقی بیش‌تر حمله می‌کنیم تا مثلا نبازیم!

یعنی واقعا آنالیزِ روانیِ بیست‌وسه‌تا بازی‌کن این‌قدر برای کشوری که ده‌هامیلیون‌دلار فقطِ خرجِ سرمربیِ فوت‌بالشه هزینه‌برداره که باعث می‌شه از فایده‌ش که قطعا ثبات و سربلندیِ تیم و بچه‌هامونه صرفِ نظر کنیم؟

چه‌را چهارتا روان‌شناسِ حسابی نمی‌آریم یک‌سال روی بچه‌ها کار کنن و ببین‌ن درداشون چیه؟ مشکل و گیر و گرفت‌شون کجاست؟

بخخدا این بچه‌ها اگر روحیه‌ی درستی داشته باشن حریف ندارن تو آسیا. این ادعا نیست. به اندازه‌ی خودم اون‌قدر از فوت‌بال تجربه دارم که از نوعِ‌ بازیِ بچه‌ها بفهم‌م که استعدادشون چه‌قدره و بالقوه چه پتانسیلی برای بُرد دارن!

امیدوارم یه جایی یه کسی که مسئوله این حرف‌ها رو بفهمه و آستین‌هاشو بالا بزنه و برای این فوت‌بال قدمی اساسی برداره. امیدوارم که این روندِ‌ بزن‌درروییِ آمارمحورِ مبتنی بر ادعای سطحی‌نگر، هم از فوت‌بال و هم از همه‌جای این کشور رخت ببنده و بذاره که این تنِ خسته از نافهمی، قدری نفس بکشه تا شاید روزی دوباره جون بگیره و بشه اونی که بوده... به اُمیدِ اون روز صبر می‌کنم و لب‌خند می‌زنم و برای همه‌ی چا دو-ری‌های همه‌ی تیم‌های جهان آرزوی موفقیت دارم.

مصاحبه‌ی افشینِ قطبی بعد از بازی هم نکاتِ ‌خوبی داره که نشون می‌ده قطبی حتما آنالیزورِ قوی‌ای بوده و هست و قطعاتر زحمتِ‌ زیادی هم برای تیمِ ملی کشیده و من صعودِ تیمِ ملی با سه بُرد (مقتدرانه‌ترین صعود در مرحله‌ی اول) رو مرهونِ‌ زحماتِ‌ اون می‌دونم. می‌تونید از لینکِ‌ زیر مصاحبه‌شو بخونید.

مصاحبه‌ی افشینِ قطبی بعد از بازی با کره

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

فوت‌بال را می‌بینم هنوز. علی‌رغمِ گزارشِ ضعیفِ گزارش‌گران‌ش که مرا یادِ وزرای بلندگو می‌اندازند و شعارهای همیشه به‌فرموده‌شان. فوت‌بال را می‌بینم هنوز علی‌رغمِ تبلیغاتی که صداوسیما بالاجبار پیش و پس و حین‌ش به خوردمان می‌دهد تا بدانیم ورزش را هم در این مُلک با عیاری در اندازه‌ی پفک و چیپس و سودِ بانکی می‌سنجند. فوت‌بال را می‌بینم هنوز با همه‌ی ویترینی‌بودن‌ش در سطحِ ملّی و با همه‌ی زیرساخت‌های خراب‌ش. اگرچه که حالا زمین‌هامان چمنِ خوبی دارند اما زمینه‌های پرورش و پیش‌رفتِ اندیشه‌ی فوت‌بالی‌مان هر روز خاکی‌تر و خراب‌تر از روزِ قبل‌ند. فوت‌بال را می‌بینم هنوز با وجودِ این‌که به وضوح از ساق‌های بی‌انگیزه‌ و خسته و کم‌رمقِ بازی‌کنان‌ش می‌شود نبودِ مدیریت و اخلاق و عقلانیت و خیلی چیزهای دیگر را دید و وجدان کرد. فوت‌بال را می‌بینم هنوز چون جنگ را ندیده‌ام و دفاع را هم. فوت‌بال را می‌بینم هنوز چون تهاجمِ بی‌امانِ دشمن را در هیچ فیلمی ندیده‌ام و دفاعِ بی‌امان‌ترِ مدافعینِ این خاک را هم. فوت‌بال را می‌بینم چون غیرت را در عینِ هوش‌مندی و هوش‌مندی را در عینِ غیرت و این هردو را در کنارِ ایمان ندیده‌ام اما انگار روزی در این مُلک مدافعانی دلیر با قامتی از غیرت و  اقدامی سراسر انگیزه و دستانی ستبر و سینه‌هایی فراخ، سرنوشتِ بازی‌ای را تغییر داده‌اند که تماشاگران‌ش با همه‌ی وجود طرف‌دارِ حریف بوده‌اند و حریف با همه‌ی توانِ جهانی‌ش حمله می‌کرده و آتش می‌باریده و خون طلب می‌کرده و سیری نداشته است.

فوت‌بال را می‌بینم هنوز تا عشق را مرور کنم و جوان‌مردی را، که گفته‌اند جوان‌مردی را نظاره نتوان مگر به مساف...

فوت‌بال را می‌بینم هنوز به سببِ چشم‌نوازیِ ایمان و درخششِ بی‌چونِ عشق و به دلیلِ ماندگاریِ جوان‌مردی، حتا اگر جوان‌مرد مدافعِ ریزنقشی باشد از شابِّ عربِ تیمِ بازنده‌ی امارات، در دقایقِ پایانیِ مسابقه‌ای حسّاس که خودش را سپرِ بازی‌کنِ تیمِ رقیب کرده‌ تا خشمِ هم‌تیمی‌ش را او جان‌نثاری کند نه جوانکِ مهاجمِ عجم.

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر ندیده‌ باشم اما در جراید خوانده باشم مردِ اخلاقِ یکی از هفته‌های «لیگِ یکِ» جزیره جوان‌مردی باشد از تیره‌ی وایکینگ‌ها که در شش‌قدمیِ دروازه‌ی حریف خودش را پرت کرده و توپ را با دست گرفته تا مبادا گُلی به ثمر برسد وقتی دروازه‌بان‌ از درد به خود می‌پیچیده است و نقشِ زمین بوده. فوت‌بال را می‌بینم هنوز، حتا اگر مردِ اخلاقِ یکی از هفته‌های لیگِ یکِ فوت‌بالِ بریتانیا را به خاطرِ جوان‌مردی با کارتِ قرمز از بازی اخراج کرده باشند تا یادمان نرود که جوان‌مردی بی‌ابتلاء چیزی نیست جز جرثومه‌ای بی‌روح و بی‌جان که ثمره‌اش در به‌ترین حالت معادلِ شاید سه‌ امتیاز باشد در یکی از هفته‌های یکی از لیگ‌های فوت‌بالِ اروپا.

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر مردان و بزرگان‌ش مردی و بزرگی را فراموش کرده باشند و نازِ جوانِ نخبه‌ی فوت‌بالِ ایران را نکشند و بدتر از آن آبرویش را هم در رسانه‌ی ملّی و در ماهی از ماه‌های خوبِ خدا پیش‌فروش کنند و ملّتی را حسرت‌کشِ ساق‌های طلاییِ  او بگذارند و آسیایی را مسرورِ نبودن‌ش در تیمِ ملیِ ایران!

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر مردان‌ش فراموش‌ کرده باشند جوان‌مردی نیست مگر به بودنِ مردی و جوانی در کنارِ هم و مخاطب اگر رند باشد خود نیک می‌داند که جوان متّصف است به عصیان و کیست که نداند مردی یعنی کُرنش، یعنی خضوع، یعنی مس را چونان طلا درآوردن نه طلا را چونان مس بی‌رنگ و بی‌خاصیت انگاشتن!

فوت‌بال را می‌بینم هنوز حتا اگر هزاربار برابرِ هزار تیمِ ریز و درشت شکست بخوریم و زانوهای مدافعان‌مان کم‌رمق شود و اشک پرده‌در چشمان‌شان گردد و نااُمیدی در چهره‌هاشان موج بزند. فوت‌بال را می‌بینم چون جوان‌مردی عرصه نمی‌شناسد و مساف، مسافِ غیرت است و حریف دیگر و داور ناظر...

نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به او که اقدمِ عاداتِ احسنِ خداوندی بود و نوبرانه‌ی سفره‌ی عشق. و به روزگار که بعد از حسین نه شب است و نه روز، چیزی‌ست مابینِ روز و شب و شبیه‌تر به شب. و به تو که در تنهایی حسین را ماننده‌یی جز تو نیست... سلامٌ علیکم...

حسین (علیه‌السلام)، نگاهِ غم‌بارش را
از سیاهیِ سپاهِ مقابل ستاند و به سمتِ
آینه‌ی بی‌زنگار - عباسِ علم‌دار - فرونشاند
و حسرت‌بار زمزمه کرد: ذهب‌الذین أحبهم و بقیت فی من لا أحبه
آن‌ها که دوست‌شان می‌داشتم، رفتند
و من مانده‌ام در میانِ آنانی که دوست‌شان نمی‌دارم.

سقای آب‌وادب/ سیدمهدی شجاعی، فرهنگِ سخنانِ امام‌حسین (علیه‌السلام)/ صفحه‌ی 903

نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ابر می‌تواند سوغاتِ باد باشد
                                علتِ باران،
                                       یا فرصتی برای استراحتِ خورشید؛
برای آسمان امّا چه فرق،
                                این لکّه تا ابد بر دامانِ اوست...
نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |