گفتن

گفتن

λεγειν

چون‌آن‌ت به مهر خواهم خواست
                                          - گُل‌م -
مهر،
     آری مهر؛

که خاطرم از خاطراتِ لطیف‌ت
                                      بهار شود؛

بهار،
     آری بهار!

هم‌این بای بسم‌اللهِ باغ‌چه‌ که پُر می‌شود حیاط
                                                              از عطرِ مُدام بهارنارنج.

هم‌این یکی‌چندروزی که گُل‌ها
                                       پهلو می‌زنند به تو!

پهلو،
آری، پهلو
            می‌زنند به تو اما کسی چه می‌داند،
                                                           جز من!

که تو کجا و گل‌ها کجا؟
                             به‌خُدا!

به‌خُدا،
آری، به‌خُدا
              حظِ تمام و تمامِ حظ
                                       هم‌این قیاس‌های عاشقانه‌ است که می‌ماند؛

می‌ماند،
آری، هم‌این‌هاست که می‌ماند و می‌شودش گفت:
                                                                   عشق!

عشق،
آری عشق!

               هم‌این تو...
                              تو،
                                 آری تو...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ام‌روز امتحانِ اقتصادسنجی داشتم. سوارِ تاکسی شده بودم که برم امتحان‌مو بدم. یه خانومِ معمرِ مانتویی جلو نشسته بود و یه پسرِ جوون کنارِ من و یه خانومِ چادریِ میان‌سالی هم سمتِ راستِ من نشست. هم‌اون اول طوری خودشو به درِ ماشین چسبوند و حالتِ تدافع به خودش گرفت که حس کردم جذام دارم. حالا من‌، با یه مَن ریش و پشم. منِ لاغرآدمِ خودم مراقبِ عدمِ برخورد توی ماشین و این حرفا! بگذریم...

راننده و خانومِ جلویی آشنا بودند ظاهرا و در موردِ یارانه‌ها و بنزین و این‌ها کمی صحبت می‌کردند. بعد از صحبت آقای راننده صدای ضبط‌شو کمی بلند کرد. صدای شکیلا بود. یه‌هو دیدم این خانومی که سمتِ راستِ من نشسته بود یه نوچی زیرِ لب کرد. پلیر که رفت روی ترکِ بعدی خانومه از کوره در رفت و با یه لحنِ خیلی تُندی گفت: آقا رعایت کن. محرم‌صفره. گناه داره. ای بابااااااااا. راننده بنده‌خدا گفت چشم. خانومِ جلویی گفت خانوم خُب راننده‌ها خسته می‌شن تو جاده. احتیاج دارن. زنِ سمتِ راستی باز با یه لحنِ توهین‌آمیزی گفت: شما نگران نباش، راننده با شما صحبت می‌کنه خسته نمی‌شه!!!

خانومِ جلویی خیلی مؤدبانه گفت: خانوم این آهنگارو که رادیو هم پخش می‌کنه. این جواب داد: رادیو عِب نداره!

راننده چشم‌ چشم کرد و رادیو رو روشن کرد. اتفاقا یه آهنگِ دوبس‌دوبس بود. خانوم‌جلوییه گفت: دیدین. این‌که از اون شادتره. زنِ گفت رادیو برای کی می‌خونه؟ رادیو عیب نداره. باشه!!! (عمقِ ایدئولوژی رو داشته باشید فقط!!!)

این خانوم تا خودِ مقصد چسبیده بود به درِ ماشین و به زمین و زمان غُر می‌زد و...

مدلِ اقتصادسنجی بازیِ جالبی داره. یک‌جورهایی اقتصادسنجی تحلیل و تبیینِ کمّیِ نظریات و روابطِ کیفه. یعنی مثلا اگر اون خانوم‌معترضه می‌خواست با مدلِ اقتصادسنجی به برخوردش با راننده و اون خانومه و مقدارِ تأثیرِ کلام‌ش در اجتماعِ چهارنفره‌ی ماشین، قبل از حرف زدن‌ش فکر کنه، هیچ‌وقت به اون شکل برخورد نمی‌کرد. منتها مشکلِ معظم اینه که وقتی کسی ایدئولوژیِ عمیقی نداشته باشه برای حرف‌هاش، طبیعتاً تحلیلِ عمیقی هم نخواهد داشت. برخوردِ ام‌روزِ این خانوم باعث شد که من در تمامِ طولِ روز غصه‌ی برخوردهای این‌چنینی‌مونو بخورم و سعی کنم که بیش‌تر و بیش‌تر مراقبِ برخورد و رفتارِ خودم باشم. سعی کنم که اسلامم - در صورتِ وجود! - بداخلاق‌م نکنه. بدبرخوردم نکنه. بخخدا این‌ها خیلی مهمه. خیلی خیلی بیش‌تر از شنیدنِ صدای شکیلا. غنا و لهو فقط بر موسیقی مترتب نیست. گاهی غنا بداخلاقیِ ماهاست. گاهی لهو هم‌این بی‌توجهی‌های ماست.

خدایا، من که رسما مسلمونِ مؤمن و دُرُستی نبودم تا این‌جا و نمی‌دونم که در آینده هم بشم یا نه. اما، حسب‌الامرِ هم‌این ظاهرِ نصف و نیمه مسلمونی‌مون ازت خواهش می‌کنم خداپیغمبری هوامو داشته باشی و به اسم و بهانه‌ی تسلیم با کسی از بنده‌هات بدخُلقی نکنم. خدایا خودت بزن پسِ کله‌م اصن. راضی‌م بخخدا. بزنی‌ها. فقط آروم بزن. دوسِت دارم مهربون‌ترینِ مهربونا. بوس :*

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بِه و بابونه و بهار، طعمِ دل‌چسبِ بودن‌ت

خُشکی و تلخیِ کویر، اثراتِ نبودن‌ت

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

«کم‌فروشی» و «بدفروشی» پله‌های اولِ ورشکسته‌گی‌ن؛
«بالابردنِ کیفیّت» عینِ سرمایه‌گذاریه.
اقتصاد یعنی این‌که اینارو خوب درک کنیم!

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پَرِ کدام پرنده به بالِ بلندت گرفت
که به آسمان بَر خورد و زمین‌ت زد؟
تقدیر پشتِ کدام گردنه خوابِ مرگ گرفته بودش
که تعبیرِ کابوسِ کبودِ سقوط،
سهمِ پروازِ تو شد؟

آی آهنی!
عزیزانِ ما را برگردان...

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پُست‌چیِ من و توست باد؛
تو قاصـدکی و بی‌تـابِ رفتن
                   من اما بـرگ.
تو سوارِ آسمان می‌شوی و به نَفَسی و درنگی می‌رسی به او؛
من این‌جا روی خاک
                          پای درخت،
                          آن‌قدر منتظرش می‌مانم تا بپوسم...
نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

صبور باش بالابلند؛
دنیا غمِ آخر است!
بگذار این یکی‌چند با عشق بگذرد...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بعد از جست‌وجوهای فراوون ام‌شب موفق شدم فیلمِ «یک‌ تکه نان»‌ رو گیر بیارم و برای بارِ دوم ببینم. فیلمِ لطیفی که مدت‌ها پیش دیده بودم‌ش و تو خاطرم نقش بسته بود. فیلمی که به تعبیرِ من نه یک تکه نان که بیش‌تر یک تکه «جان» بود. حالا با دیدنِ دوباره‌ش این‌قدر گریه کردم که سرم درد گرفته...

قسمتی از دیالوگ‌هاشو هم‌راه با تصویر، صوت و فیلم براتون می‌ذارم. هرکس که فیلمو خواست و نتونست گیر بیاره هم‌این‌جا کامنت بذاره؛ خودم تقدیم‌ش می‌کنم. منتها به قولِ کمالِ تبریزی (که توی دوتا از به‌ترین فیلم‌هاش این جمله رو آورده): اسراف نکنید! D:


پیرمرد (نقشی الهام‌گرفته از مرحوم دولابی با بازی رضا کیانیان): سلام‌علِکُم

سرباز/ قیس (با بازی هومن سیّدی): سلام علیکم

پیرمرد: خیلی قشنگه که شما از «این‌وری» داری می‌ری امام‌زاده.
باریکلا. آخه خیلی‌ساله که دیگه هیشکی از این‌وری نمی‌ره.

همه از «این‌وری» می‌رن.

مثِ این‌که لقمه رو، «این‌جوری» بذاری دهن‌ت...
بشین یه نفسی چاق کن.
دل‌ت گرفته، آره؟
دلِ همه می‌گیره.
دل داشته باشی می‌گیره دیگه.
یا رفیقَ من لارفیقَ له... ای رفیقِ کسی که...


سرباز: رفیقی نداره!

پیرمرد: تو هم قشنگیا! از خودی!
خُب حالا می‌خوای یه راهی به‌ت یاد بدم دل‌ت وا شه؟
تو هم چشماتو ببند. دِ ببند دیگه!
خُب چی می‌بینی؟

سرباز: هیچ کس...

پیرمرد: (خنده با صدای بلند) هیچ‌کس؟ خُب هیچ‌کس قشنگه دیگه.
هیچ‌کس همه کَسه، همه‌کس هیچ‌کَسه!
حال‌ت خوب شد؟

سرباز: (می‌خندد...)

پیرمرد: خیلِ خُب، برو، از هم‌این راه برو...

صوت‌ِ این بخش از فیلم: برای دان‌لود روی این لینک کلیک کنید [با حجمِ 3 مگابایت]

فیلمِ این بخش از فیلم: برای دان‌لود روی این لینک کلیک کنید  [با حجمِ 6 مگابایت]

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ساعتِ سه‌ونیم شرقِ تهران قرار گذاشته بودیم که بریم شمال. یک‌ربع به سه از محلِ کار با چندتا از هم‌کاران زدیم بیرون. رسیدیم به میدونِ حضرتِ ولی‌عصر. مسیرِ من رسالت بود و مسیرِ اون‌ها ولایت (شرکت در راه‌پیمایی نهم دی). بعد از یک‌ساعت که ایستادم ماشینِ خطّیِ رسالت رسید. می‌گفت نمی‌دونین چه خبره از هفتِ تیر تا این‌جا. توی مسیر هم‌این‌جور که راننده از ترافیک می‌گفت اتوبوس‌های بنزِ قدیمی‌ای رو دیدم که مسافرهای مختلفی از اقشارِ مختلف داشتند و غالباً هم از شهرهای اطرافِ تهران اومده بودند (این رو از پارچه‌نوشته‌های جلوی اتوبوس‌ها فهمیدم). نزدیکِ هفتِ تیر که شدیم گروه‌های مختلفی رو دیدم که کاوِرهای بسیج پوشیده بودند. غالباً هم موتورسوار. جوِّ حاکمِ توی تاکسی اعتراضِ به نظام و دولت بود. برای این‌که تعدیلی ایجاد بشه، برگشتم و به مسافرهای پشتی که خیلی عصبانی بودند گفتم: این‌طور که برداشت می‌کنید نیست. این‌ها لزوماً نماینده‌ی انقلاب نیستند. بچه‌های انقلاب حق‌النّاس حالی‌شونه. این‌ها که می‌بینید یا تابع‌ند یا غیرِ مطلع. مثلا ببینید: هم‌این جمعیتِ موتورسواری که روی کاورهاشون عکسِ امام‌ رو چسبوندن. میان‌گینِ سنّی این‌ها به شونزده هم نمی‌رسه. خُب یعنی هنوز گواهی‌نامه ندارند. این‌ها عکسِ امام به سینه‌شونه و عکسِ حرفِ امام عمل می‌کنند که گفته بود: خلافِ قانون، خلافِ شرعه!

هم‌این‌طور که داشتم اینارو می‌گفتم با دست اشاره‌ای به جمعیت‌شون کردم. یک‌هو یکی از هم‌این جوجه‌خروس‌ها رگِ گردنی شد و شروع کرد به فحاشی و کُری خوندن که اگه مردی بیا بیرون تا نشون‌ت بدم خائن! منافق! عوضی و...

جوّ حاکمِ توی تاکسی شده بود سکوت؛ حالا دیگه اونا منو دل‌داری می‌دادن!!!

تو جاده‌ی شمال بودیم که از طرفِ خبرگزاری بُرنا برای برادرم مسیج اومد. تیترِ صحبت‌های سخنرانِ راه‌پیمایی نهِ دی - آقای علم‌الهدی - بود که گفته بود: سرانِ فتنه محارب محسوب می‌شن و حکمِ محارب معلومه...

نُهِ دی برای من یک مرز محسوب می‌شه. مرزِ محرزی با تفکرِ «هدف وسیله را توجیه می‌کند». نُهِ دی به زعمِ من فصلِ تمایزِ انقلابی‌بودن به قرائتِ هیئات و انقلابی‌بودن به قرائتِ منطق و مکتب و عدالته. نُهِ دی برای من نه یک افتخار که یک شکست محسوب می‌شه. نُهِ دی روزی بود که پسرِکِ جوانی با کاورِ بسیج و عکسِ امام بدونِ گواهی‌نامه توی خیابون‌های تهران - علاوه بر ایجادِ ترافیک - برای یک شهروند خط‌ونشون کشید و ناسزا نثارش کرد. نُهِ دی برای من حقی بود که از مردم توی خیابون‌ها ضایع شد تا توی ترافیک بمون‌ن. نُهِ دی مثالِ بارزِ یک رفتارِ صداوسیمایی و هیجانی بود که عقلانیت در اون خیلی جایی نداشت. نُهِ دی هرچند که بعدها به مدد برنامه‌ی هیجانی، تند و افراطیِ «دی‌روز، ام‌روز، فردا» و قلمِ سخیفِ نویسنده‌ی وب‌لاگِ «قطعه‌ی 26» سعی شد که یک اتفاقِ مهم محسوب بشه، اما برای من روزی بود مثلِ شنبه‌ی بعد از انتخابات!

من از قصه‌ی کوفه و مردم‌ش یاد گرفتم که کثرتِ جمعیت ملاکِ درست‌ی برای تشخیصِ هم‌راهی مردم نیست. حق و حقیقت زلال‌تر از اون هستند که بخوایم برای تثبیت‌شون از سنجه‌های آماری و هیجانی کمک بگیریم. حق اونیه که اگر همه‌ی دنیا هم مقابل‌ش وایستن باز هم پیروزه چون پیروزی مختصِّ ذاتِ حقه و باطل اونیه که اگر همه‌ی دنیا هم‌راهی‌ش کنند باز هم بازنده‌ست چون ذاتِ باطل با شکست عجینه. من اگر به آقای احمدی‌نژاد رأی دادم، بنابه دلایلی بینِ چهار کاندیدای محترم انتخاب‌ش کردم و پای انتخاب‌م هم وایستادم. چه دی‌روز و چه ‌ام‌روز. چه وقتی بینِ اقوام و دوستان و عزیزان‌م محکوم شدم به دُگم‌بودن و جزم‌اندیشی و تندروی و افراط، چه وقتی جوّ حاکم علیه میرحسینِ موسوی بود و رأی به احمدی‌نژاد نشانه‌ی بصیرت محسوب می‌شد. اما این‌که انتخابِ من از بینِ چهار کاندیدای محترم آقای احمدی‌نژاد بوده و یا این‌که به نگاهِ فرهنگی و روشنِ آقای خامنه‌ای علاقه‌مندم دلیل نمی‌شه هرچه که اون‌ها تأیید کردند بپسندم یا هرچیزی که موردِ وثوقِ اون‌ها بود موردِ وثوقِ من هم باشه. من به نقاطِ مثبتِ کارنامه‌ی آقای احمدی‌نژاد نسبت به نقاطِ مثبتِ چهار کاندیدای محترمِ دیگه رأی دادم نه به اشتباهات‌ش و کارها و حرف‌های ناصحیح‌ش. من با آقای موسوی اختلافِ ایدئولوژیک داشتم اما این ابداً دلیل نمی‌شه که به ایشون بی‌احترامی کنم و خوبی‌هاش رو زیرِ سوال ببرم و به دوست‌داران‌ و علاقه‌مندان‌ش فحش بدم. همه‌ی فتنه‌ی کشورِ ما فراموش‌کردنِ هم‌این نکته‌ست که دنیا «صفر یا صد» نیست و این وسط ملاحظاتِ دیگه‌ای هم وجود داره. من به انقلاب و آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ش علاقه‌مندم اما دستِ کسانی که سلیقه و نظری دیگرگونِ از من دارند می‌بوسم. دستِ هرکس که اعتلای کشورم براش حقیقتاً اهمیت داره رو.

نه؛ راه‌پیمایی نهمِ دی‌ماه ابداً برای من یک خاطره‌ی خوش نیست. چه‌را که در اون‌روز حقوقی از شهروندانِ نظامِ اسلامی تضییع شد و راه‌پیمایی‌ای که در اون حقی از شهروندِ مسلمونی با اسمِ اسلام و انقلاب تضییع بشه موردِ تأییدِ من نیست. حداقل اسلامی که من مسلمون‌شم به من آموخته که یک قطره خون هم باعثِ نجاستِ یک تشتِ آب می‌شه. اسلامی که من می‌شناسم اجازه نمی‌ده که برای تبلیغِ شعائرش از راه‌های غیرِحلال و منفعت‌جویانه اقدام کنیم. اسلامِ امام‌حسینی‌ای که من می‌شناسم همه‌ی حرف‌ش اینه که «حق پی‌روز است» چه بُکُشی و چه بکشندت. چه بمانی و چه نمانی. چه تنها باشی و چه نباشی. حق منزه‌تر از اونه که برای اثبات‌ش بخوایم از پله‌ی گناه بالا بریم؛ و تضییعِ حق‌الناس گناهه. فحاشی گناهه. دروغ‌بستن گناهه. تهمت زدن گناهه. بردنِ آبرو گناهه. محکوم کردن در دادگاهی غیر از عدلیه‌ی اسلامی گناهه. نسبت‌دادن القابی مثلِ منافق به کسانی که از نظرِ شرع مسلمان و از نظرِ قانون شهروندِ حکومتِ اسلامی محسوب می‌شن گناهه...

و این قصه مادامی که ما کربلای باطنِ خودمونو درنیابیم و تو عاشورای درون‌مون یزیدی باشیم ادامه خواهد داشت. چه پرچمِ سبز دست‌مون باشه، چه پرچمِ سبز و سپید و سُرخ...

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

مرور می‌کنم با خود:
دریا عاشق شد
عشق موج شد و به ساحل زد،
ساحل پای عشق ایستاد؛
این قصه نامکرر است هنوز...

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به‌ رغمِ این‌همه

                باران و

                      باد و

                       مبادا و

                           سدّ و سنگ؛

     هنوز عاشق و مست‌م

                     هنوز هم دل‌تنگ...

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

تمرینِ کوه‌بودن می‌کنند
زانوهای من؛
وقتی شانه‌های صبورت را کم می‌آورم...
نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خدای قاصدک‌ها،
مرا به او برسان.
نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

واحلُل عُقدةً مِن لسانی،

تا غم از رو برود...

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

برای خوب‌ نبودن...

نزدیک به بیست‌روزِ پیش سازمانی (شرکتی) خصوصی باید خدمتی رو در قبالِ هزینه‌ای که کرده بودم بهم ارائه می‌داد. یک‌ هفته بعد از تخلفِ وعده، با سیستمِ ارتباطاتِ مردمیِ سازمان تماس گرفتم و مشکل رو مطرح کردم. اپراتور با پوزخند گفت: معمولاً ده‌روز طول می‌کشه تا این خدمت ارائه شه. خیلی عجله نکنید!!!

روزِ دهم گذشت و خبری نشد. روزِ پونزدهم از طریقِ سایتِ شرکت با بخشِ مدیریتی‌شون تماس گرفتم و مشکل رو توضیح دادم. مدیرِ مربوطه با لحنِ مؤدبانه‌ای دوباره شماره‌ی سامانه‌ی ارتباطاتِ مردمی‌شون رو داد و گفت که باید از اون طریق پی‌گیری کنید. به ادب‌ش اعتماد کردم و با سامانه تماس گرفتم. وقتی مشکل رو مطرح کردم یک شماره‌ی دیگه بهم دادند. با شماره‌ی بعدی تماس گرفتم و باز یک شماره‌ی دیگه. کسی گوشی رو برنداشت. دوباره به واحدِ قبلی زنگ زدم و گفتم کسی جواب نداد. اپراتورِ جدید شماره‌ی جدیدتری داد. تماس گرفتم و خانمی گوشی رو برداشت و گفت باید با فلان شماره -خانمِ دیگری- تماس بگیرم. تماس گرفتم و یک ‌ساعتِ تمام اشغال بود. بعد هم آزاد شد و دیگه هم کسی گوشی رو برنداشت!!!

حالا بیست‌روز از موعدِ ارائه‌ی خدمت در قبالِ هزینه‌ای که کردم گذشته. هزینه‌ای که خیلی کم هم نبوده. یعنی باید چه کنم؟ از این سازمانِ خصوصی که شاید از به‌ترین سازمان‌های خصوصی‌مونه شکایت کنم؟ از خیزِ هزینه و خدمت بگذرم؟ بی‌خیال شم؟ لعنت و نفرین کنم به بودن در کشوری که امنیت و آرامش و رفاه و صداقت ازش رخت‌بربستن؟ فحش بدم؟ اعتمادمو از دست بدم؟ سعی کنم فراموش کنم؟ ساکت باشم؟ چه کنم؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |