گفتن

گفتن

λεγειν

می‌خوابم

            اما خوابم نمی‌برد

می‌خوانم

            اما یادم نمی‌ماند

می‌بینم

            اما کور شده‌ام

                              پزشک‌ها گفته‌اند:

                              زمین‌گیر شده‌ام...

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دل به دنیای تو بستم، دل به دنیایت همین
توبه‌کار از هرچه کردم، مثل آدم بر زمین *

بی‌تو حرمت شد نصیبِ چشمِ طمّاعم ز خواب
باتو بیدارم همیشه، مثلِ روبه در کمین

صبرِ تو مصداق حکمت، فالِ تدبیرت چنان
حالِ من گویای کفر و روزگارم این‌چنین!

سهمِ "خاکِ" روحِ من شد، رنج و تنهایی و غم
سهمِ خاکِ کربلا شد، اشک و ارباب و جبین!

خالِ مه‌رویانِ عالم، نقطه‌ای ناچیز و زشت
خالِ لب‌های تو وقتی، ماه و دریا و زمین

سرنوشتِ این غزل‌ها را... خدایا با خودت
روحِ ابیاتی حزین و سبکِ اشعاری غمین

آبان 88
-

* شادم و دنبالِ ماتم، مثلِ آدم در بهشت
توبه‌کار از هرچه کردم، مثلِ آدم بر زمین
محمدمهدی سیار

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

دی‌روز پیامکی فرستادم برای برخی دوستان که از نوشته‌های قدیم‌م یافتم‌اش. پیامک، سوالی بود پیرامونِِ پدیده‌ی رسانه و خاصه رسانه‌های جمعی و اجتماعی و به‌طورِِ اخص مثلا رسانه‌ی ملی و این‌که آیا به‌راستی ذاتِ رسانه در تقابلِِ با دین است و یا رسانه ابزار است، و ابزارها در اختیارِِ مضامین‌اند و مفاهیم؟!

در این مدتِ پنج‌ساله‌ی مدیریتیِِ جنابِِ ضرغامی، بسیاری انتقادِ مکتوب و مکتوم داشته‌ام به رسانه‌ی ملی و تغافلی که بینِِ افواهِ مردمان نشر می‌دهد و سوتی‌ها و گاف‌های زیادی که حداقل خودم، به‌عنوانِ کسی که خیلی کم‌تر از خیلی! می‌نشینم پای جعبه‌ی جادو، به دوچشم دیده‌ام!

-

من:

دینی‌بودنِِ رسانه، تبدیلِِ وسیله به هدف است یا تعاملی‌ست دوسویه بینِِ ماهیتِ مستقلِِ رسانه و مفاهیمِ دینی؟

-

محمد خندان:

شأنِ ابزاری، وجهی از عالم‌مندیِ انسان است. اگر عالمِ دینی شکل گرفته باشد، اشیاء و ابزارها هم رنگ و بوی دین می‌گیرند. منتها کجاست جهانِ دینی؟

-

من به محمد:

جهانِ غیرِ دینی ممکن نیست!

و به تبعِ آن، عالم و عالمِ غیرِ دینی! ( اولی به فتحِ لام و دومی به کسر)، اما شئونِ غیرشان ممکنه!

رسانه در صورتی که فرار از حکومتِ خدا امکان ندارد، نارساناست!

یعنی هست، اما ابتر! کأنه نیست. نظرتون؟

-

محمد خندان:

مقصودم از جهان( عالم)، معنیِ پدیدارشناختیِ آن در تفکرِ هایدگر بود.

-

من به محمد:

تقلید در رسانه‌داریِ سکولار و نشر و به تبعِ آن رشدِ سکولاریزم، در تقابلِ با رشدِ ارزش‌های اخلاقی است. اقتضائاتِ اقتصادی در جهانی‌شدن، هدفِ هوس‌ناکِ رسانه‌هاست که منبعث از مقتضیاتِ مدرنیسم است. در موردِ معنای رسانه‌ی دینی چه نظری دارید؟

-

محمد:

رسانه در چارچوبِ مناسباتِ کلی و تاریخ‌مندی که بر آن احاطه دارد، واجدِ اقتضائاتِ خاصی می‌شود. اگر کسانی بخواهند در قالبِ برنامه‌ی توسعه، مناسباتِ مدرن را برقرار کنند و هم‌هنگام، رسانه‌ی دینی نیز داشته باشند، تمنای محال دارند!

-

میرزای سدهی:

در نگاهِ چه طیفی؟

خیلی فرق می‌کند!

-

من به میرزا:

نظرِ خودت

-

میرزا:

دوگانه‌ای که ساختی حصر ندارد. شقوقِ دیگری متصور است. ماهیتِ مستقل و خنثی نداریم! تکنولوژی ماهیتِ خویش را هم‌راه دارد! باید وسیله را شناخت، اقتضائاتش را فهیمد، بعد مظروفی مطابق‌ِ ظرف ساخت. پس مستقل نیست که کلاً رام باشد و مطیعِ مظروف!

اقتضائاتِ خویش را القا می‌کند، گرچه می‌توان در همان چارچوب حداکثر‌استفاده را نمود برای هدفِ دینی کمی تغییرِ مقتضیاتِ وسیله و کمی شکلِ آن، اقتضائات‌دادن به ماهیتِ دینیِ هدف!

-

این بحث به‌روز می‌گردد. شما هم در این مبحث نظرتان را بفرمایید. مطالبژ کامنت‌دونی هم به این‌جا اضافه می‌گردد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

حذف گردید.

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

اول

رفتیم مشهد

بعد از سه‌سال و سه‌ماه و بیست‌و‌هشت روز

اعنی چیزی بیش‌تر از هزار و دویست‌روز که همین عدد‌بازی بس است برای جذاب‌نبودن ِ تأکید روی ترجیع ِ هشت، برای امام ِ هشت!

تابستان ِ هشتادو‌پنج بود، کنکور  را داده ـ نداده سیدمحمد تماس گرفت که بچه‌های مسجد امام‌حسین رو می‌خوایم ببریم مشهد، به عنوان ِ خادم میای؟

تمرین ِ نه! گفتن به سید رو نداشتم!

پس لزومی نداشت بگم: خادم؟!

سفر ِ سختی بود! غالب بچه‌ها خوب بودند و چند نفری خوب‌تر!

ردیف‌آخری‌های اتوبوس پسرای من بودن!

روسفیدم کردن

یکی یه دونه از کفترای حرم رو با خودشون آوردن شمال!

تازه بماند که نخود و کش‌مش‌هاشونم کش رفته بودن و انگشتراشونو هم!

-

دوم

هشت‌هزار بار توی خودم شکستم و مُردم و مچاله شدم توی این سه‌سال! خاصه وقتی گفت...

هشت‌بار نزدیک‌ترین اقوامم ـ خونواده ـ رفتند مشهد و من نرفتم!

هشتاد بار دوستام رفتن مشهد و از جوار مضجع شریف و مطهرش اس‌ام‌اس دادند!

زندگیم عوض شد توی این سه‌سال!!!

-

سوم

نشسته بودم کنج گوهرشادو هوای اسمال‌طلا زده بود به سرم. یاد ِ این افتادم:

آهو‌ بچه

تنها
و چه تنها

آهو بچه

غم‌گین
و چه غم‌گین

دل گفت کمی در بر ِ این غم‌زده بنشین

آهو بچه افتاد سرانجام در این بند

از دور کسی آمده!

آهو بخرد!

چند!؟
آهو بچه چندی‌ست که بی‌مشتری این‌جاست

بگرفت
و بگرفت

آهو بچه را در بغلش سفت‌تر از سفت

ضامن شد و

ضامن
آهو بچه، آهو بچه‌ی حضرت ِ زهراست

کفتر شد و

کفتر
هی پر زد و

هی پر

هی کاسه شد و

پر شد و

هی پر شد و

هی پر

اسمال طلا، صحن و سرا، روضه‌ی آقاست...

-

چهارم

امیر با اون پاهای بی‌کفش و قدم‌های همیشه بی‌عجله‌ش، از خاطره‌ی حوض و ظهر می‌گفت و دلش تنگ می‌شد و آب توی دستاش می‌ریخت و جای اسمارتیز کولد‌اس‌تاپ می‌خورد و زیرلب می‌خوند:

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق ِ وصل ِ تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

-

پنجم

هیچ فکر نمی‌کردم قصه‌ی قبر هشتم و ردیفِ اول یا ردیف ِ هشتم و قبر ِ‌اول به حریم امن ِ امام ِ هشت و قبر ِ نود ‌و نه و پله‌ها و جملات ِ فیلسوفانه! تبدیل بشه...

-

 

ششم

صاحاب ِ بی‌ملک و تملک ِ قبر ِ نود‌ونه!

شصت‌وچار رفتی و از اسمت یه اسم برام موند و از فامیلیت یه ایسم!

این‌که چرا شاهرودی رو به مهدوی‌ تغییر دادی و به اقتضای زیاد‌بودن ِ فامیلی ِ مهدوی توی قم و اصرار دفترخانه‌چی به پسوندگذاری و اشرف‌البلاد‌بودن ِ به‌شهر، یه اشرف هم انداختنی تنگ ِ مهدوی، چیزی ز ماه‌بودن ِ تو کم نمی‌کنه!!!

بی‌که الله داشته باشی و آیت باشی و بزرگ! خاک ِ پاتم که خاک ِ پای حضرتش! هستی! گیرم که برکه‌ای، نفسی...

حتا اگر سی‌سال بگذرد...

-

هفتم

آهو دلش

ش

  ک

 س

     ت

...

انگار‌کن زیر ِ آب‌شاری هستی و فشار ِ‌موج می‌بردت سمت ِ آفتاب...

فواره می‌شوی و پر‌می‌کشی و از عزیز ِ ساختگی‌ات، می‌ریزی و می‌شکنی پای حظیظ خاک‌بودنت و دوباره جان می‌گیری...

گوش ِ چپ‌مان بی‌بدیل‌ بودن ِ شأن‌تان را می‌شنید و گوش ِ راست‌مان چیک‌چیک ِ عکس ِ‌یادگاری و کلیشه‌ی قدیمی! کوته‌نظران با قهرمان‌شان را!

چشم‌مان به إن قلوب المخبتین مانده بود و دل‌مان پیش ِ آهو و زیارت‌نامه و صبح بود!

تو خود بودی که به دادم رسیدی و زدی تخت ِ سینه‌ام و گفتی و سبل الراغبین الیک شارعه...

قلب‌مان را جا انداختی آقا!

آبرو دادی حضرت ِ آفتاب!

-

 

هشتم

رفتم کنار ِ پنجره‌ی شرقی ِ دلم

آن زرد ِ آفتابی ِ عندالمشاعره

آن‌کو هماره زرد و ستبر و طلایی است

آهو شدم برات

آهو شدم براش

آهو شدی برام

آهو

شدن

برا

..

-

پ.ن

رسیدن ِ مهدی به قطار، با حساب‌های کاغذی و ریالی و ساعتی درست ازآب در نمی‌آد!

هرچه هست بین اوست و حضرتش!

-

دراین سفر فهمیدم رفیق ِ خوب از زن ِ خوب هم به‌تر است!

-

فوق ِ دیپلم ِ لهجه‌ی اصفهانی‌مان را در این سفر از آقا گرفتیم!

-

پیش‌تر متنی آماده کرده بودم در باب مرقومه‌ی رفیق و اصول ِ درایت در باب رفیق‌یابی و می‌خواستم عنوان ِ این مثلا سفر‌نامه را بگذارم محدث ِ مدیر و مشهد ِ معهود که بماند!

-

 

تکمله

آبرو بخشیدی

آهویی کردیم

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

در شگفتم!

ثروتِ فراوانِ طبیعی، اگر خوب مدیریت نشود، در بلند‌مدت رشدِ اقتصادی را کاهش می‌دهد. من برآنم که عشقِ فراوانِ انسان‌ها به‌هم نیز اگر مدیریت نشود، در بلند‌مدت، رشدِ دوست‌داشتن‌ها را کاهش می‌دهد...

این چه رسمی‌ست؟

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پر کشیده دلم

ردیف ِ هشتم و قبر ِ اول!

هویزه

-

غم ِ نان و داغ ِ نام

شیطان برای ایمان پهن کرده دام!

« من ِ تنهارو دعا کن...»

-

گریه می‌کرد...

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |