گفتن

گفتن

λεγειν

دوچیز هیچ گاه هدف‌مند نمی‌گردند:

یکی یارانه‌های نفتی

و دیگری عشق و عاشقی!

...

ارتباطِ وثیقی‌ست بینِ حجمِ الطافِ  تو

و رشدِ تمناهای ما...

...

تورم گرفته‌اید!

متأسفم...

به‌ترین درمان روحیه است،

آن را حفظ کنید!

...

می‌گفت: « دو نوع دروغ داریم: یکی را به یاد نمی‌آورم و دیگری آمار است! »

گفتم: دو نوع دروغِ آماری داریم: یکی آمارهای تورم است و دیگری را به یاد نمی‌آورم!

...

ارسطو: پول، پول نمی‌زاید، عقیم است!

حالا کجاست که ببیند این ولد الزناها را؟

و أخذهم الربا و قد نهوا عنه...

...

از اقتصادِ کلان بیزارم

و از هرکه "من و تو" را نبیند!

...

محصولِ تولیدِ ناخالصِ ازدواج را کودک نامیده‌اند!

...

لگاریتمِ نگاه‌هامان،

ریتمِ همیشه‌ی دست‌هامان،

همیشه همین بود

اشک‌های تو

بغض‌های من..

...

بانوهای شهر ارزان شدند

آهنگِ  رشدِ تورم در جامعه کاهش یافت!

...

از اسم‌ها متنفرم؛

اسمِ من را گذاشته بودند روی دیگری

اسمِ دیگری را گذاشته بودند روی تو!

ناخالصِ ملیِ اسمی که همیشه گول‌زنک است!

تورمِ اسمی که همیشه گل و بلبل است!

اسمِ عشق‌مان را گذاشتند هوس!

اسمِ بی وفایی‌ات را گذاشتی انتخاب!

اسمِ لیلی را گذاشتند مجنون!!!

اسمِ اشک‌هام را گذاشتند گریه...

متنفرم از اسم...

...

تورمِ بالا، رشدِ کم، بی‌کاری

ما این‌ها را می‌خوانیم و تحلیل می‌کنیم و تنگِ مدرک‌مان می‌خورد:

با اخذِ درجه‌ی فلان، کارشناسِ اقتصادی شده‌ایم.

مردم با این‌ها زندگی می‌کنند

بزرگ می‌شوند

عاشق می‌شوند

مچاله می‌شوند

می‌میرند...

...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

با هم صدا کردند ماتم‌های عالم را...

گاهی محرم‌های درون آدمی زودتر از محرم بیرونی اتفاق می‌افتد...

بلندمرتبه‌ شاهی ز صدر زین افتاد...

زهرا روی قبر حسین...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

خوانشِ کتابِ «مردی در تبعید ِ ابدی» را دی‌روز، 15 مهرماهِ 1388 با لطفِ خدا به اتمام رساندم. برای من‌ که یا کتاب را نمی‌خوانم و یا اگر شروع‌ش کردم، بسته به تعدادِ صفحات، نهایتاً 2روزه می‌خوانم، شاید کمی عجیب باشد خواندنِ 7روزه‌ی این کتابِ نادر ابراهیمی!

راقم در مقدمه‌ی کتاب از داستانی بودن ِ این مرقومه و احتمال ِ عین حقیقت نبودن ِ آن صحبت می‌کند و در مؤخره‌ی کتاب طعنه می‌زند به مورخان ِ درباری ِ مجیزگویی که تاریخ را دیگرگون نقل می‌کنند! ( این را فقط برای اطلاعات ِ عمومی گفتم!)

کتاب، در یک جمله، داستان ِ ملاصدرا شدن ِ محمد ِ صدر ِ قوامی‌شیرازی‌ست. محمد ِ 13 ـ 14 ساله‌ای که پدری دارد از نسلی دیگر و پدر اعتماد و اطمینانی به اندیشه‌های پسر ندارد و همین پسر روزی صدر ِ متألهین ِ تاریخ ِ حکمت و فلسفه می‌گردد.

بسیاری شباهت می‌دیدم میان ِ ملامحمد ِ صدر و خودم، البته نه در باب ِ حکمت و فلسفه‌دانی‌اش بل به خاطر ِ روحیه‌ی برنتابنده‌ی جواب‌ده ِ رندش و آن‌چنان خرسندم از این بابت که از این کتاب ِ 277 صفحه‌ای، همین خرسندی مارا بس!

از ابتدا ( غیر از فصل یا بخش ِ اول ِ کتاب که از نظر ِ تاریخی، آخر ِ زندگی ِ ملا می‌باشد) تا اواسط ِ کتاب کمی خسته کننده و کمرشکن به نظر می‌رسد؛ مخصوصاً برای آن‌ها که اهل ِ جدال ِ فلسفی نباشند. به هر روی این، کتابی‌ست بالنسبه خوب و با قلمی منحصر از نادر ِ ابراهیمی ِ به‌راستی نویسنده که در آن، هم حکمت و فلسفه و فقه و شریعت پیدا می‌شود و هم سکانس‌هایی دراماتیک از فیلمی شاید هندی!

این کتاب، پیش‌غذای مناسبی‌ست برای آشنایی با ملامحمد ِ صدر یا همان ملاصدرای معروف و ساختار ِ کتاب ـ خاصه در قسمت ِ پایانی ـ خود گواه ِ این مدعاست.

خواندن ِ این کتاب را برای آن‌ها که وقت دارند و علاقه‌ای به فلسفه توصیه می‌کنم ولی نه برای آن‌ها که ضیقه‌وقتی دارند غنیمت و کم‌برکت!

خدای ملامحمد ِ‌صدر و نادر ِ ابراهیمی را بیامرزاد...

-

در آخر مثل همیشه، چند جمله‌ای که از کتاب توجهم را جلب کرده، می‌آورم:

 

ملاصدرا: « آبادسازی ِ یک گوشه‌ی گُم ِ جهان به دست ِ ما، آبادسازی ِ کل ِ عالم است به دست ِ همگان...» ـ ص228

-

ملاصدرا: « نمی‌شود که کلامی برحق، به سلاحی برحق مجهز نباشد و پیروز شود.» ـ ص238

-

ملاصدرا: « اصل آن است که ما بتوانیم از خود دور شویم، و این تبعیدی‌ست ابدی برای آن کسی که خواهان ِ قربت است...» ـ ص240

-

ملاصدرا: « ستم، دلیل نمی‌خواهد. ستمگر، ستم می‌کند زیرا شیطان در او به حکومت نشسته است. منطق از اهل ِ دوزخ می‌گریزد، همچنان که اهل ِ دوزخ از منطق گریزانند» ـ ص257

-

ملاصدرا: « ... شما که در این راه می‌آیید، بدانید هرکس که پیوسته می‌اندیشد، به ناچار، با محیط ِ خویش و روزگار ِ خویش درگیر می‌شود و مشکلی پدید می‌آورد که حل‌ناشدنی‌ست! چرا که انسان ِ پیوسته اندیشمند، از زمان  و زمانه‌ی خویش درمی‌گریزد و به فراسوی زمان ِ خود می‌رود و چنین است که صاحب منصبان ِ عصر ِ او، او را ادراک نمی‌کنند و بر سخنانش صحه نمی‌گذارند. او را می‌آزارند و از خویش می‌رانند، و اگر بدانند که او، سوای ساختن ِ چیزی نو، پیله می‌کند که کهنه‌ها را هم درهم بکوبد، آنگاه، مرگ ِ او را طلب می‌کنند...» ـ ص267

-

ملاصدرا: « علیرغم ِ شرایط ِ جنگیدن، جنگ است، و در متن ِ جهل به دنبال ِ علم رفتن، علم است، و در سرزمین ِ کفار، مسلمان‌ماندن، مسلمانی‌ست...» ـ ص268

-

صدرالمتألهین: « می‌رویم تا بساط ِ آوارگی‌مان را جای دیگری بگسترانیم... و دل ِ زندانی‌مان را به زندانی نو عادت دهیم... و روح ِ تبعیدی‌مان را در تبعیدگاه ِ تازه‌یی سرگرم کنیم...» ـ ص276 و ص277

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

چندکار ِ آزاد ِ اقتصادی...

...

بازی ِ غریبی‌ست،

                        حاکی ِ روی پلک‌هات

                                    حکایت ِ من و مژه‌هات...

...

می‌خواستم صید ِ دلم باشی

                                    صیاد ِ دینم شدی!

...

تولید ِ خالص ِ درونی بود

                        حیای تحریم ِ نگاه‌هامان...

...

عرض ِ رایج ِ آسمان بر ارض،

                        تاک ِ سرمست ِ پاییز،

                                                تیک ِ ابر ـ باران ـ .

                                                                    .

                                                                    .

...

موازنه‌ی مستقیم ِ عرضه و تقاضاست،

کالای منحصر ِ غمزه،

بازار ِ رقابتی ِ تما    .     .     شا...

...

پول را گفته‌اند چرک ِ کف ِ دست

بی‌که

           نظر ِ چرک را پرسیده باشند!

(کمیته‌ی صیانت از حقوق ِ کثافات)

...

تورم، توزیع ِ ثروت را در جامعه تغییر می‌دهد!

پس

باباهای معتاد، در کار ِ Business هستند!

...

سیلی‌های تو،

اصطلاح ِ

            تورم ِ دائمی را،

                        در ادبیات ِ اقتصادی باب کرد...

...

سیاست ِ انبساطی ِ آسمان ـ باران ـ

                        هوای زمین را منقبض کرد...

...

کاهش ِ پی‌گیر ِ ارزش ِ پول برابر است با: سیر ِ صعودی ِ قیمت‌ها

چیزی اما از ارزش‌هات کم نشد،

      وقتی قیمت ِ لب‌ها را بُردی بالا!

...

اصول ِ حسابداری خوانده عاشقت شدم!

                                                و تو گفتی:

زندگی!

            حساب! و کتاب دارد،

                                    بچه‌بازی نیست!

...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

همه در آسمان پی ماه بودند

من در چاه تنهایی‌هام...

...

نمی‌دانم چرا کسی زیباییِ سادگی را درک نمی‌کند!

خاصه در طراحی گرافیک و به‌طور اعم در کارهای هنری و فرهنگی...

...

و نمی‌دانم چرا کسی طراحی گرافیک را شغل به حساب نمی‌آورد

به تبع آن وقتی که صرف آن شده را نیز وقت و کاری را که انجام شده را نیز، کار!

...

پاییز نشده بسیاری پاییزی شده‌اند

هاربٌ منهم الیک

...

کاش می‌شد برگشت

به

دل‌تنگی قبل از باران

به
الهی هب‌لی کمال‌الانقطاع الیک...

...

شکسته‌ای شده است برای خودش

اوکه
روزی
مردی بود برای رویاهات

...

این‌جا رنگین‌کمان زده‌ست

یادِ ابروهات افتادم

وقتی اشک می‌ریختی

...

حیف از یارانه‌ای که رفته است پای کاغذهاش

لجم می‌گیرد از کتاب‌هایی که نهایتِ خاصیت‌شان

کباب باد زدن و پشه‌کشتن است

...

بی‌نهایت‌های ریاضی و ریالی ِ بسیاری داریم

از آن‌همه بی‌نهایت

بی‌نهایت ِ رئال‌ی‌ هم هست...

بی‌نهایتِ بزرگیِ تو در برابر من

فإنی و عزتک من‌النادمین

...

این‌که گفتی اخلاق از عمل هم مهم‌تر است را نفهمیدیم

زنبورهایی شدیم بی بال...

آیت‌الله خامنه‌ای:

«اخلاق از عمل هم مهم‌تر است»

...

خدایا

لطف کن و "او"ی من را

از آسمانت

بگذار در کاسه‌ی کسی دیگر

من، به عنوان "او"ی او،

به داشتن تو راضیم...

...

از مثنوی به غزل

از غزل به حُسن ِ مطلع و ختام‌اش

از غزل به رباعی

از رباعی رسیده‌ام به جمله‌ای...

و حالا

از ‌آن‌همه به یک "او"...

...

بغل‌دستی‌ام قلب بلوتوث می‌کرد برای مترو‌نشستگان...

یادم از تو آمد و خودم

الهی قلبی محجوب...

...

مردی به هندوانه‌فروش می‌گفت:

اون‌طوری که خودت می‌دونی و ازت انتظار دارم سوا کن...

یاد خودمان افتادم

تَولَّ مِن امری، ما أنت اهلُه...

...

انگار فصل دریغ است پاییز...

دل‌تنگ ِ خرمالوهای حیاط ِ مادربزرگ شده‌ام...

دل‌تنگ ِ طعم گس‌اش...

...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |