گفتن

گفتن

λεγειν

ساعت هوایی‌ام می‌کند که اعمال وارده‌ی بطنی و متنی سحرهای رمضان را به‌جای آورم، اما حیف که برگشته‌ایم به روزهای بی‌سحر و بی‌ثمر... ام‌روز اول شوال است و من کمردرد شدیدی دارم که نفس‌کشیدنم را به قناعت انداخته است!

نمی‌دانم "داستان سیستان" مزید بر کمردردم شده‌ست یا کمردرد مزید بر آن که هرچه هست، یا آن تزاید، باعث این است و یا این تکاسر، مبعوث آن!

تصویر جلد کتاب داستان سیستان به طراحی حمید عجمی

اگر از میانه‌ی کتاب‌های امیرخانی بخواهم کتابی را نزدیک‌تر بدانم به خودم، آن ارمیاست و اگر بخواهم کتابی را نزدیک‌تر بدانم به خودش، بیوتن را انتخاب خواهم کرد. اما چون اصالتا کار خبطی‌ست یافتن راقم در قلم و قلم در راقم، ترجیح می‌دهم از این امر ذائقه‌ای مجلات صرف نظر کنم و امیرخانی را در داستان سیستان‌اش سیبل قرار دهم که نه می‌تواند از زیر بار مسئولیت‌اش شانه خالی کند و نه مصاحبه کند و این حرف من را غیر حرفه‌ای‌ترین نوع نقد بنامد!

اوایل کتاب به نظرم خسته کننده و شعاری و تاحدی خاصه‌پرداخت بود.( قبل‌تر جایی گفته بودم که به نظرم، پرداختن به پدیده‌ای خاص، چیزی جز خاص‌پرداختن به آن پدیده‌ست!)

داستان سیستان حسب گونه و موضوع خاص‌اش که سفرنامه‌ای‌ست 10‌روزه با ره‌بر یک ملت شستاد‌میلیونی به استانی محروم، وظیفه‌ی سنگینی بر عهده دارد و به عبارتی می‌توانم بگویم: منحصر به فرد و مختص به هدف است!

در دل کتاب، تأدیب امیرخانی نسبت به موضوع و نقش تعلیمی قلمش را نسبت به گروه‌های مختلفی که می‌توانند به عنوان جوامع هدف خوانندگان کتابش باشند، به خوبی می‌توان مشاهده کرد و به زعم من اگر بخواهیم وجه تمایزی قابل دفاع از این سفرنامه نسبت به دیگرگونه‌هایش برشماریم، همین رویه‌ی آموزشی و عبرت‌مآبانه‌یی‌ست که امیرخانی به خوبی از پس آن برآمده است.

به نظرم خوانش کتاب داستان سیستان، دو پیش‌نیاز دارد؛ یکی کتاب "من او" و دیگری "ازبه" از همین قلم که اگر آن‌ها را نخوانده باشی، از حظ مکفی این کتاب نیز محروم خواهی ماند!

روحیات و سلایق امیرخانی که پیش‌تر در ارمیا، من او و بیوتن دیده بودم و نمی‌توانستم به تمامه آن‌ها را به نویسنده انطباق دهم، در داستان سیستان به خوبی قابل مشاهده است و شیرینی قضیه هم این‌جاست که می‌توانی امیرخانی را در دانای کل‌اش، تمام‌قد ببینی و او چاره‌ای ندارد جز تسلیم!

اعتراف می‌کنم که امیرخانی خودش است و "ما همه فرزندان زن زیادی جلالیم" و امیرخانی با تمام کاستی‌هایی که می‌تواند داشته باشد، به‌ترین نویسنده‌ی نسل من و ماست از نظر من.

از میانه‌ی کثیر ضعف‌هایم، اقلی را دوست می‌دارم و سرسختانه پای‌فشارم بر آن‌ها. یکی از آن‌ها این است که همیشه در نقد و نگاه‌هایم به خروجی‌های یک شخص، خود آن شخص برایم موضوعیت دارد و این را در استظهاراتم نسبت به آن شخص می‌توان دید. در اقتصاد به این نوع نگاه می‌گویند تولید‌کننده‌محور!

مهندس اهل فرهنگ و اندیشه‌ای که چند خصیصه در خود و قلم‌اش مرا مشتاق  و شیفته‌ی خواندن و مصاحبت‌اش کرده‌است، شاید روزی، سبکی باشد در نویسندگی این بوم و مرز! مهم‌ترین‌های این خصایص این‌هایند:

 - نگاه خاص جبهه‌ای و دفاع مقدسی‌ای که نسبت به مسائل ارزشی دارد.

- فهم ریشه‌ای، اصیل و درستی که به مستحدثات دینی دارد.( البته بی‌ادعا و سر و صدا و قدر وسع‌اش حکما)

- رندی و روانی قلم‌اش و تأثیراتی که جنوب شهر تهران، به عنوان خواست‌گاهی فرهنگی ـ اجتماعی و تا حدی دینی بر نوشته‌هایش گذاشته است.

- انسجام و هندسه‌ای که در نوشته‌هایش مشهود است و ماحصل نمودارهای مستور و موانست با کامپیوتر است یا به قول خودش عادت‌های کپی‌پیست‌ای...

- نگاه آرمان‌خواهانه و جهادگرانه‌ای که نسبت به بچه‌مسلمان انقلابی دارد و به خوبی می‌توان در مناقشات درونی و اکتز و ری‌اکشن‌های بیرونی شخصیت‌های اصلی‌اش دید.

امیرخانی آدم باهوش و درون‌گرایی‌ست که کنش و واکنش‌های قابل تأملی دارد، چه او رضای داستان سیستان باشد و چه معمر ارمیا و چه ارمی بیوتن!

خیلی دوست ندارم تقریضم به داستان سیستان، بوی و رنگ تعریف محض بگیرد و غیر قابل باور بنماید. همان‌طور که گفتم نوشتن با این سبک، پرت‌گاه‌های خاص خودش را هم دارد که شعارزدگی و تطول و تشرع بیش از حد، از آن جمله‌اند که به نظرم امیرخانی، آن‌طوری‌ که در سیر کتاب‌هایش دیده می‌شود، حواسش به آن‌ها جمع است!

در آخر دو قسمت از کتاب داستان سیستان، نوشته‌ی رضا امیرخانی را که در شرایط کنونی‌مان نیز مفید به نظر می‌رسد، می‌آورم:

"حالا می‌فهمم که مردم چرا محبت کسی را در دل جای می‌دهند. مردم نه فریفته‌ی قدرت می‌شوند و نه گرفتار هیبت. محبت از دروازه‌های بزرگ قدرت، دل را فتح نمی‌کند، بل از پنجره‌های کوچک ضریح خدمت متواضعانه گذر می‌کند، مانند هرم گرما که سیاه زمستان از زیر کرسی مادربزرگ بیرون می‌زند... در حافظه‌ی تاریخی مردم، کمک یک جوان لاغراندام تبعیدی به سیل‌زده‌ها بیش‌تر ماندنی است تا آمدن حتا یک ره‌بر مملکت..."

"در ایالات متحده هنگام انتخابات کنار صندوق‌ها مبلغانی می‌ایستند و ره‌گذران را به رأی دادن ترغیب می‌کنند. گاهی اوقات به ره‌گذرانی که هیچ مدرک شناسایی ندارند، اجازه‌ی رأی‌دادن می‌دهند، فقط با اظهار کد ملی. گویا در انتخابات آتی برای ترغیب مردم غیرفعال، رأی دادن الکترونیک هم در همه‌ی ایالات قانونی شود. یعنی هرکس بتواند بدون این‌که از کنار کامپیوترش جنب بخورد، در رأی‌گیری شرکت کند... راستی در حساب و کتاب آن‌ها که گرفتار سنجه‌های وارداتی غرب هستند، این همه شورمندی را از یک انسان که سر از پا نمی‌شناسد و به استقبال می‌آید، به قاعده‌ی دست‌کم یک رأی نمی‌توان محاسبه کرد؟ رفراندوم‌ها آدمیت آدمیان را به یک رأی تقلیل می‌دهند. فقط یک رأی. و رأی‌ها البته همه یک‌رنگ و یک‌شکل هستند. حال آن‌که در عالم واقع هر انسانی رنگی دیگرگون دارد... من این رفراندوم را زیباتر و واقعی‌تر از هر رفراندوم دیگری می دانم!"

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

جواب بعضی سوال ها را فقط در همان عنوان این پست می توان یافت!

- نمی دانم چرا نمی بینند دست منحوس دشمن را در این موج سبز؟!

- به کجا می خواهی برسی آقای موسوی؟ آقای کروبی؟

- خطابم با آنهایی ست که تا دو روز پیش آقا آقا از دهانشان نمی افتاد و داعیه ای آن چنانی داشتند و امروز ادعایی این چنانی: "همه چیز را به همین راحتی که انکار می کنید پذیرفته بودید؟ همین گونه ساده که از دست می دهید به دست آورده بودید؟

پس وای به حال آن روز شما گمراهان!!!"

- روز قدس و بیداری اسلامی و ادعای امامی بودن و انقلابی بودن را جمعه خواهیم دید سبز سیرتان!

- کاش از زمین به آسمان می بارید، کاش شمایی که خود را به خواب زده اید هم بیدار...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

(برای صحیح دیدن نیم فاصله ها از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده کنید)

محمدصالح مفتاح

 

دیدار دانشجویان با رهبری رمضان 1429

روز و سال دقیق تولدش را نمی­دانم. محل تولدش را هم ایضا؛ اما شیرازی­ست و دانشجوی سال ششم کارشناسی­ارشد پیوسته­ی معارف اسلامی و حقوق با گرایش عمومی در دانشگاه امام صادق(سلم الله).

آشنایی من و او از یک دیوار شروع شد!

دوسه سال پیش بود، تخریب دیواره­های مسجدالاقصی، دوستی را کشانده بود به دانشگاه امام صادق(ع). بنا داشتند مقابل دفتر شرکت نِسِل(Nestle) ، تحصن آرام برگزار کنند و برای تکمیل مستندات­شان کمی اطلاعات می­خواستند. این شد که اول­بار من و محمدصالح باهم صحبت کردیم.

بعدتر این ارتباط دامنه­­ی بیشتری یافت. جلوی سازمان تبلیغات اسلامی تحصن آرامی شکل گرفته بود برای اعتراض به تعطیلی ماهنامه­ی سوره به سردبیری وحید جلیلی؛ آن­جا عکس می­گرفتم، محمدصالح جزء محورهای اصلی آن تحصن نیز بود. در تحصن نیمه­آرام جلوی کاخ دادگستری هم در کنار محمدصالح بودم و عکس می­گرفتم!

ضمن برگزاری اولین نمایشگاه رسانه­های دیجیتال، فرصتی شد تا مدت بیش­تری را با او بگذرانم و کمی خودمانی­تر ببینم­اش. یادش به خیر، اولین باری که جدی با او به بحث نشستم، آن روزها بود. علاوه بر مسائل سیاسی و خاصه مستحدثات حوزه­ی جهان اسلام و بیداری اسلامی، در مباحث تخصصی رشته­ی خودش _ حقوق _ هم حرف­های شنیدنی­ای داشت. در آن نمایشگاه یک پایش غرفه­ی مجمع وبلاگ­نویسان مسلمان بود و پای دیگرش غرفه­ی خبرگزاری امت­نیوز که خود مدیریت آن را بر عهده داشت و دارد و بالتبع خوش به حال غرفه وسطی­ها!

مفتاح روحیات خاص خودش را دارد. خوش­کلام است و در استخدام کلمات گرچه عالی نیست، اما موفق می­دانم­اش در بین هم­نسل­هایمان! با ادبیات و مباحث روز آشنایی خوبی دارد. عقبه­ی مطالعاتی­اش مناسب است. ذاتا کار اجرایی کن است. از حقوق و کارشناسی ارشدش که بگذریم، آدم فرهنگی­ای­ست، آن هم با گرایش رسانه!

آدم فعالی هم هست، در آن هیئت داوری و این شورای مرکزی و آن­دیگر شورای سردبیری و این نشست و آن جلسه، زیاد حضور دارد. بچه­ی پرمغزی­ست، از آن­هایی که رزومه­اش یک وجب روغن فرهنگی دارد!

شاید برخی بیاندیشند که مدیرمسئول نشریه­ی صبا، کمی زیاد وقت می­گذارد برای دغدغه­های فرهنگی­اش، اما من نظری متفاوت دارم. نه محمدصالح، که هرکه آرمانی دارد و آینده­ی آرمانش برایش مهم است، باید آینده­ی خودش را ضمن و ذیل آرمانش ببیند، نه این­که آرمانش را ذیل و ضمن خودش و منفک از زندگی­اش!

محمدصالح مفتاح، جوانی­ست پویا و جویا و دل­نشین و امروزین، با تمام کاستی­هایی که می­تواند داشته باشد. از استعدادهای فرهنگی­اش خوب استفاده می­کند. قلم سلیسی دارد و افکار منسجمی و در یک کلام: آرمان­خواه است!

خواندن وبلاگش را شدیدا توصیه می­کنم، البته امیدوارم بیشتر از پیش به­روزش کند!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پست های این وبلاگ را با قید اینترنت اکسپلورر باید خواند تا وقتی مشکل نیم فاصله را حل نکرده ام!

...

من: تمام حسّ روزه­داری­ات را به گند می­کشد، مرد سیگاری جلو!

محمدصالح: خب خفش کن یارو رو!

...

وحیدی: روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیر/ بخورد روزه­ی خود را به گمانش که شب است

من: روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه!/ بشکند روزه­ی خود را به گمانش سحر است!

وحیدی: گند زدی توی شعر رفتی!

...

من: آقا تو جمع شعرا گفتن وظیفه­ی ما بلاغ است. محمد، بلاغ ماها بلاگه، بلاگ ماها بلاغ!

محمدصالح: ما که کلا در حد کلاغ هم خبررسانی نمی­کنیم؛ بلاغ­مون پیش­کش!

من: خب چلاغ که نیستیم، بکنیم!

...

09123456789: سلام گلم، خوبی؟ دلم برات تنگ شده...

من: سلام، ممنونم، شما؟

09123456789: ااا ببخشید، اشتباه شد!

...

Irancell: برای آهنگ پیشواز شب قدر ارسال کد به 7575

من: آهنگ شب قدر ، کد نداره، حضور قلب داره!

Irancell: مشترک گرامی، متأسفانه درخواست شما مفهوم نبود

من: بی ناموس ها!

Irancell: حساب شما مسدود شده است، لطفا با 140 تماس بگیرید!

...

جواد: سلام، سرم درد می­کنه، سر افطار دعام کن

من: سلام، دندونم درد می­کرد؛ کندمش!

جواد: پر رو...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

هنوز فایرفاکس مشکل ِ نیم­فاصله را دارد، زین­روی، مرورگر اینترنت اکسپلورر پیش­نهاد می­گردد...

 

 

وقتی قلم و راقم موضوعیت پیدا کنند، ترتیب ِ خوانش ِ کتاب هم اهمیتی می­یابد از همان سلک. اما مواقعی پیش می­آید که در عین ِ آن موضوعیت، این ترتیب نیز حاصل نمی­گردد و آن، وقتی­ست که ترتیب و نظم، جای­شان را به پریشانی و بی­نظمی و حتا بی­خوابی و آشفتگی دهند!

برای من که کتاب­های رضا امیرخانی را بی­توجه به سال ِ نشر خوانده­ام، چه فرقی می­کند او جوانکی 22ساله باشد یا کامل ِ مردی سی و پنج - شش ساله!

ذهن ِ ریاضی و پلاگینی ِ مستور در قلم ِ امیرخانی را اول­بار در "من ِ او" مزمزه کردم - هم­او که جلدش قهوه­ای ِ آب­شار ِ موهای مه­تاب بود و سپیدی ِ مُعلای عجمی - و بسیار خوش­آیندم بود این سبک از نویسندگی که بیش­تر به حل معادله می­مانست تا قلم­زدن.

مؤلفه­های ثابت و سبکی ِ قلم ِ امیرخانی - که دوست­تر می­دارم "رضا" بخوانمش - فارغ از این­که آیا مؤلفه می­تواند معادلی مناسب برای کامپاننت­های مهندسی او در نوشتار باشد یا نه، همان اجزای اصلی و بازوهای مکانیکی نوشتار ِ اویند. از تکه­کلام­های ثابت ِ هف­کور و درویش­ مصطفی و دریانی گرفته تا سیلور­منز ِ منهتن و نیویورک و تا حتا آن­هایی که ذهن ِ ارمیای "ارمیا" می­گوید، همه و همه قطعات ِ پازلی هستند که فرای اهمیت­شان در جملات، جایی در کنار ِ قطعاتی دیگر از این پازل، اهمیت و پلاگ­اوت­هایی حزن­آلود و شورانگیز و نوستالژیک را می­سازند که آینه­ی همان ذهن ِ ریاضی و روح ِ پُرتب ِ امیرخانی­اند و بسیار ساده­لوحانه­ست اگر این اعتبار را ذاتاً مختص ِ آن جملات بدانیم که بیش­­تر و پیش­تر محصول ذوق و قریحه­ی راقم است و نتیجه­ی چکش­کاری­های کی­بوردی ِ خاصّ ِ امیرخانی و البته به ضرس ِ قاطع می­توانم بگویم اگر خود این­جا حاضر بود، می­گفت: هذا من فضل ربی...

بعد از اشتغال ِ روزهایی که با نگاه ِ حسرت­بار به عطف ِ آبی ِ ارمیای نخوانده­ی رضا در کتاب­خانه­ام گذشتند، روزهای هفتم و هشتم رمضان 1430، بهانه­های خوبی بودند برای اثبات ِ چندباره­ی کرامت ­ِ مولی­الکریمی که کرما در برابر کرامتش کوچک­اند و عُظَما در برابر ِ عظمتش متواضع­!

پیرو ِ سنت ِ اجابه­ی حین أنادیه ِ این روزهای پُربرکت افتتاح، توفیقی یافتم و خوانش ِ ارمیا را در یک­روز و نصفی به پایان رساندم.

از اندک­کتاب­هایی­ست که به زعم ِ من، سهمی ِ سیر ِ داستانش نه در صفر که در اوج و در آن­چه که باید بشود به پایان رسید­ه­ست. مصطفای پُررنگ ِ اول داستان که حتا گاهی لازم است امیرخانی بیاید و فیس­تو­فیس سلامت ِ اخلاقی­اش را برای خواننده­ی نادان و عجول توضیح دهد، وقتی در مسیر ِ دانایی خواننده و تکامل داستان، جایش را به عدسی ِ دوربین ِ متبرک به خون ِ خشک­شده­ی مصطفای شهید و شخصیتی آرمانی از آدم­های ساده و صاف ِ دفاع ِ مقدس می­دهد و رفته رفته در عناصر ِ دیگر ِ داستان، تکثر می­یابد، فقط و فقط ذهن را مهیا می­سازد برای پایانی از جنس ِ مصطفا!

مصطفایی که شاید فقط نمود و نمونه­ای باشد از آن­ها که مصطفاهای خمینی شدند... و شاید نیز خاطره و عطری­ست جامانده از آن پیر، بر لبان پسربچه­ای قدرشناس!

وقتی آب نیست، ماهی حتا اگر روی جلد گالینگور و توی آب هم باشد و حتاتر اگر ماهی خود نیز آب باشد، می­میرد و آه اگر سنگی روی بدن ِ ماهی گذارده شود...

از طرف ِ امیرخانی و خودم، خوانش ِ این کتاب را تقدیم می­کنم به روح و جان­های زیر ِ سنگ...

لحد باشد یا لگد، سنگ، سنگ است وقتی نمی­توان حتا مُرد...

شنبه 7 شهریور 88

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

لله

١

گاهی اگر تو...

نرسیدن به­تر از دیر رسیدن است

مقصد...

٢

"ما"ی من

"ما"ی تو

تو

من

٣

انقضای شاعریم...

و من عشقته قتلته

و من قتلته فعلیّ دیته...

۴

براندازی نرم را خدا به ما آموخته­ست

الا تنفروا یعذبکم عذاباً الیما یستبدل قوما غیرکم...

۵

در نقره­کوب چهره­ی زردت ریا شدم

ای دار، ای تو چوب ِ سپیدار، ای خزان!

۶

از محاط­شدن­های گاه و بی­گاه در مسائل و مستحدثات زندگی، محاط در عشقت بودن را دوست دارم، در غیر این صورت ترجیح می­دهم همیشه محیط باشم براین زندگی...

٧

صوم و صیام اگر برای تو نباشد،

     ثمره­اش

            آری

                جز

تغییر و تحولات صدا و سیما و

خلوت خیابات­های تهران و

صف­های مطول اطعمه و اشربه­­ی خام،

نخواهد بود...

٨

دل­تنگی دُم و شاخ ندارد

زردی رویم از روزه نیست...

... کات

تعدادی طراح گرافیک - از درشت و ریز و میکروسکوپی تا آن­هایی که با ورد و پابلیشر طرح می­زنند و مشتبه شده برایشان که طراح­اند! - سایتی به راه انداخته­اند به نام فریاد سبز! و فرت و فرت طرح می­زنند با محتوای خون­ریز و دیکتاتور بودن رژیم ایران و مباحثی ازاین­دست و فراخوان داده­اند و برخی گرافیست­های آن­ور آبی نیز آمده­اند و هم­صدا شده­اند با اینان...

برخی­شان نیز نامه­ای نوشته­اند به هیئت ژوری بین­المللی نهمین بینال بین­المللی پوستر تهران و ازشان خواسته­اند برای داوری نیایند به ایران و بینال بین­المللی پوسترش را تحریم کنند و ماننده­ی این!

این بنده­ی کم­ترین، به عنوان طراحی کوچک در حوزه­ی گرافیک، ضمن اعلام و اعلان برائت و انزجار از آن سایت و از این سیاست، با حضور همه­جانبه و پر رنگ! در این بینال و آن بینال و هر بینال دیگری شرکت کرده و یک موی گربه­ی وطنم را به "گرین موومنت دو­هزار و نه" نخواهم فروخت!

قدیم­ترها بعضی چیزها اصالت داشت، وقتی هرجوجه­ای برود و ادعای گرافیست بودن بکند، همین هم می­شود دیگر!

جلد بیست و یک صحیفه­ی امام را می­خواندم، پیرمرد آخر عمرش کوه انرژی بود، خیلی سفارش می­کرد بسیجی­ها بروند و ساحات و شئونات مختلف را فتح کنند و بروند اصلا جهان را بگیرند!

در جمع هنرمندان بود، می­گفت: هنری که دادخواه مستضعفین و زاغه­نشینان و اسلام عدالت­خواه و این­ها نباشد اصلا هنر نیست...

می­گفت: ... و هنرمندان ما در جبهه­ها این­گونه بودند...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |