گفتن

گفتن

λεγειν

سلام بابای خاک

داغی بر سینه ام نهاده ست دست سرد و یخ بندان غربتش

و فراق مادر...

ای مصیبت؟

بیا گلوی مرا بگیر

کمر پدرم شکست

سینه ی مادرم زخمی است

و روح جدم نیز

مادرم؟

ابری دلم نیت غریب قربه الی مدینه کرده است

سوز گُر گرفته در چشمانم دارد تاپ تاپ می کند

بغضم سکته می کند و جاری سیل می بَردَم به کوچه ی قلبت

چه دردناک است؟

از دیوار کوچه ی قلبت نوای حزین  « ثُبَّت عَلَیَّ مَصائبٌ » شنیده می شود

و روی خِجلِ "در" داشت سرخی روی روزهای بی مصطفی(ص) را می نمایاند که: « ثُبَّت عَلَی الاَیامُ صِرنَ لَیالِیَ » مُهر شد بر موم سینه ی تقدیر.

مادرم؟

قدم زدن بین کوچه ی دلم تا مدینه ی کوچه ی قلبت مسیر بی باز گشت شکستنت بود

و آن چاه ...

که نه چاه تنهایی علی(ع) است که چاه تنهایی توست !

و تنها علی(ع) بود که می دانست!

کفتر دل دردمندم تنگ سحر پریده بر مناره های خاک شده ی سامرا (قدس الله تربه الشریفه)

و میان خون و خاک و اشک، اشک را برگزیده است که سه گاه حنجره ی چشمان صاحب(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیز حاکی از خونی دل زهرایی اش است.

مادرم؟

اما سخن نه از شکوه است و نه دل تنگی که از اشک است و کربلا و حسین(ع) !

اشکی به سابقه ی بنی هاشم و به سند چاه.

اشکی که هم دمِ روز ها و شب های کاه گلی شده ی بارانی ات بود و هست و خواهد بود. اشکی به وسعت بیست هزار نامرد و به خلوص هجده سال و هجده داغ.

و سال هاست که دم به دم تشنه ی سلام بر لب های تشنه ایم و حیات و ممات خویش را مدیون زیارت سیدالشهدای بیت حزین همان کوچه ی خشت و خونی قلب ترک برداشته ی تو هستیم.

آری، شاگردِ کلاس اولیِ مکتب تو مجتهد تراز اول همه ی خوبی ها و پاکی هاست که عصمت خدایی و بهجت رسول(ص)  و انسیه ی علی(ع).

به حقِّ قدرِ شبِ گریه های حسنین(ع) و آه دل علی(ع) و سوزِ زینبیِ دلِ عقیله ی کبری(س) مشام دلم را با محبتت متبرک کن که مدتی است مناره های نیازش را رو به سوی طلایی گنبد کربلا کرده است و بهانه گیر شده که پر بگیرد به بین الجنتین حسین(ع) و عباس(ع).

مرا بنواز ... یا شافعه ی  محشر

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

الف) من از زیر بته عمل آمده ام

ب) من نوعی خز متحرک هستم

ج) به من نگاه نکنی می میرم

د) حسن خطرناکه، حسن !!!

هدف راقم این سطور این است تا شما را چند دقیقه ای به خیابان ببرد. می خواهیم نگاهی جد فکاهی داشته باشیم به نشر بی حجابی در خیابان ها و آن را به تحلیلیم !!!

البت بزرگان و ریش سپیدان این گونه مباحث مارا به خاطر صغر سنی ببخشند و کوچکولو های محفل هم به شرط کبر سنی، سراپا گوش شوند که شیخنا امید از نوع مهدی نژادش گفته است :

ای دیــوِ سپیدِ پای در بند!

این جنگلِ گرگ را بسوزان

آری، بخـروش، ای دماوند!

تهرانِ بــــزرگ را بسوزان

و اما، یا سوویچ گفتیم و سیر آغاز شد...

یکی از برو بچ اهل دل و دل بری و شکم و زیر شکم می گفت: در این روزگار، دختر تور کردن از نانوایی رفتن هم آسان تر است. او که هنگام نطق پیش از سوتی ام، لحنی متفکرانه و عاقل اندر سفیهانه به خود گرفته بود، رو به ما کرده و گفت: راستی تو چرا با ما نمی آیی برویم دختر بازی؟!!!!

ما که در این مواقع سعی می کنیم بر ابروی خجالت خود مسلط باشیم، زدیم چشم و چال حیا را کور کردیم و گفتیم: اتفاقا ما همیشه از فلان خیابان می رویم مسجد که مایه ی خنده ی جمع گردید !!!

علی ای حال، ما آن شب را تا 12 با دوستان در خیابان ها ( به قول آنها ) ... چرخ زدیم !!!

چشمتان روز بد نبیند که هر استغفر اللهی(داستانی دارد) که رد می شد چشم راکب ما  هم با آن می رفت و گویی فرمان هم می رفت و دل ما نیز.

ولی بی راه نمی گفتند، ما که سعی می کردیم چشممان بر داش بورد و دنده و این حرف ها باشد( تف تو ریا) اما از صدای پشتی ها یک چیزهایی را می فهمیدیم و آن این که اگر می خواهی با ماشین دختر تور کنی کافی است نور بالا بزنی، اگر اهل پا دادن بود، او هم نوربالا می دهد، منتها با لبخند و عشوه و این حرف ها.

بگذریم از آن شب ...

اما ذکر چند نکته، که البت روی سخنم بیش تر با دختران میهنم است:

این هایی که شلوار های آن چنانی کوتاه و رنگ و وارنگ می پوشند، این ها که جوراب های نخی تا پاشنه می پوشند، این ها که مانتو های از تاپ تنگ تر می پوشند، این ها که صورت شان شبیه عکس های روتوش شده ی عکاس باشی هاست، نه تنها برای ما مردان جذاب نیستند، بل که ازشان بدمان می آید. می دانید چرا؟

چون ما معتقدیم کسی که می خواهیم با او ازدواج کنیم باید عفیفه باشد، پاک دامن باشد، با شعور باشد، متدین و خانواده دار باشد، اما وقتی دختری این گونه می گردد حرفش این است:

من شعور ندارم، به جایش پایی دارم بی مو، صاف، صیقلی ...

من پاک دامن نیستم، پاک صورتم.

من عفیفه نیستم، عتیقه ام !

من روحی متعالی ندارم، اما رویی دارم صاف و صوف و بتونه شده!

من قلبی مهربان ندارم تا پذیرای درد های تو، تنها مرد زندگی ام باشد، بل که سر و سینه ای دارم که هر پسری آرزوی داشتنش را خواهد کرد !!!

من نمی گویم ارزش های من را ببین، می گویم دست و پا و سر و صورتم را ببین.

من در سرم عقل ندارم، من بر سرم مویی "های لایت" و "سان لایت" و "مش" شده دارم !

من با تو راه نمی آیم، من برای تو راه می روم.

من شخصیت ندارم، به جایش تا دلت بخواهد عشوه و ادا دارم.

به داشتن من افتخار نکن، به داشتن تن و بدن من افتخار کن !

اصلا مرا نبین، جسمم را ببین !!!

...

( از این که باز و بی پروا نوشتم هیچ هدف و قصدی نداشتم، غیر این که درد و دلی کرده باشم )

تاره خیلی چیز ها را ننوشتم، چون می دانستم سیستم (هوشمند؟!!!) ف-ی-ل-ت-ر-ی-ن-گ مرا مورد عنایت قرا خواهد داد و چون این وبلاگ وقف است، نمی توانستم فدایش کنم به این سادگی ها !

راستی یه نکته ی مهم:

اگر شما دوست دختر یا دوست پسری دارید، اگر می توانید از او جدا شوید تا موقع ازدواج، خب جدا شوید. اگر فکر می کنید نمی توانید، شما را به هر چه که می پرستید، در رابطه تان، هر چه که هست، دست دادن نداشته باشید که هر چه رابطه ی جسمی و جنسی و فیزیکی هست، از این دست دادن ها شروع می شود. آقا اصلا اگر دست ندهی چه می شود؟ فرا که نمی کند؟ می کند؟ خب بکند، بهتر از این است که شیطان به شما بخندد و بگوید چه ساده تورشان کردم، نه؟!!!

  

نوشته شده در جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

به نام تو ...

سلام بابای خاک

خدایم،

من چه قدر بد هستم. تا دنیا بر من ضیق می شود، یاد تو می افتم

خدایم،

تنها شده ام.

هیچ کسی را ندارم. احدی نیست.

خدایم،

تو هستم باش تا نیستی ام جبران شود

ای خدای جبران کننده ی با جبروتم.

مگر غیر از این است که مهر و علقه ی مادری، جلوه ای نا کامل از مهر و علقه ی توست به بندگانت؟

خدایم،

تو مرا آفریدی، روحم بخشیدی، روحی متعالی و جسمی که با آن در دنیایت زندگی کنم؛ حالا تنها و شکسته ام. می خواهم در آغوشم بگیری و زارِ زار بگریم.

خدایم،

ای رحیم عزیزم، ای منتهای آرزویم، تو را به بندگان محبوبت، از گناهانم در گذر.

خدایم،

دیگر نای نوشتن ندارم، خودت بخوان، خودت بیامرز...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سلام بابای خاک

هی می گیرد، خسته ام کرده، چه بهانه گیر هم شده. در سلول سینه ام چوب خط روزهای بی عشق را حک می کند. خط های موازی و یک خط قاطع!

اصلا انگاری این رسم دنیاست. تا هستی موازی ات اند، وقت رفتن که می شود...

دائم می کوبد، با هر تپش می گوید ان الله یحب التوابین ... !

می کوبند، نه در سینه ات که بر سینه ات، و در هر ضربه می گویند: عاشق نباش، عشق چیز بدی است، حرف نزن، نه خند، نه بین، گوش نده. اینان مردمان سود اند، ثمره ی سودا. اهل صندلی، اهل زمین، اهل زمین گیر شدن ...

گاهی بی قراری اش را تاب نمی آورم، بیش تر شب ها.

 حمله هایش که شروع می شود ضربه می شوم. می خواهد بپرد بیرون، مثل ماهی درون خشکی بال بال می زند. وقتی به خاک می افتم آرام می شود، بی قرار اسیر سینه ام. انگاری قلب ها برای به خاک انداختن آفریده شده اند. مثل ماهی ها که برای دریا، مثل همه که برای ما، مثل ما که برای تو.

پایان هر روز دو دوتای مان می شود سه تا. اما تو هیچ وقت به بد حسابی مان گیر نداده ای، فقط می گویی حاسبوا قبل ان تحاسبوا !!!

چه خدای صبوری، کاش قدری از صبرت را محض تبرک به ما می بخشیدی و می آموختی. راستی هنوز کسی پیدا نشده معادله ی دو مجهولی صبر و بی قراری را برایم حل کند.

فعلا به یادت هستم، به یادم باش...

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سلام بابای خاک
سلام خدا جونم
دلم برات تنگ شده
فعلا
نوشته شده در یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |