گفتن

گفتن

λεγειν

نفس که می­ کشم احساس می کنم تنم گُر می ­گیرد. شاید تب کرده باشم. یاد حاج مصطفایم افتاده ­ام؛ مصطفای خوبِ رؤیاهایم، حاج مصطفی ردّانی ­پور! یاد سیب گلاب و انارِ دل و خاک­شوره. یاد آن سالی که خیلی می ­خواستم بروم اما امریکا به عراق حمله کرد و نشد، یاد سال­های پشت کنکور و حسرت و نگاه اشک ­آلود به دوستانی که می ­رفتند و من می ­ماندم. یاد خودم، یاد گناهانم، یاد محبوبم، یاد دلم، یاد مولایم!

تصاویرِ حوادثی که به ­نوعی در زندگی ­ام نقش مهمّی را ایفا کرده ­اند، مانند پانوراما از مقابل دیدگانم می ­گذرند. با خودم فکر می ­کنم چه دیر؟

نه، اشتباه نکن، سفر را نمی ­گویم، عید را می گویم.

عید؟ چه ­را عید؟!

خُب، عید از عودت می ­آید؛ از بازگشت، امروز کمی به خودم بازگشتم و به گذشته ­ام نگاهی انداختم. جز کوله ­باری از گناه و شرم، چیزی ندیدم. نه ­این­که تواضع کنم ها، نه، به هیچ رو. اصلن  مگر می ­شود، کسی با این ­همه گناه، تواضع کند؟؟!

و کم من ثناء جمیل لست اهلاً له نشرتها انگشت کوچک­شان است. سترک الجمیل و 19 کهف ... که دیگر بماند...

به تبلی ­السّرائر که می ­اندیشم تازه می ­فهمم حضرت امیر(ع) چه ­را از تعبیراتی هم ­چون فاقدین و مستصرخین و مستغیثین استفاده می ­کنند.

خدایی ­که نور آسمان و زمین است، خدایی که فوق ید و فوق تصّور است و فرارِ ازحکومتش میسور و ممکن نیست، خدایی که علّام الغیوب است؛ چه ­گونه می ­شود مقابل این خدا سر بلند کرد؟ به راستی حضرت اغراق کرده ­اند که گفته ­اند باید مثل هستی گم کرده ­ها گریست مقابل این خدا(بکاءالفاقدین)؟؟!

خدایم، با کوله ­باری از شرم ­ساری و گناه به در خانه ­ات آمده ­ام چون غیر تو کسی را ندارم، چون جز تو پناهی ندارم.

خداوندا، از تو می ­خواهم، ببخشی مرا آن درجه ­ی عظمای بندگی و عاشقی را که کمال ­الانقطاع الیک است. خدایا، غرقه ­ی دریای گناهم و شیفته ­ی رحمت و مغرفت واسعه ­ات.

دیگر نای نوشتن نیست، دیگر پای نشستن نیست، دیگر صبر و قراری نیست. مارا به به­ترین وجهی که می ­پسندی مورد رحمتت قرار ده که همانا شهادت در راه خودت است.

هرکه دارد اشتیاق کربُ­بلا بسم ا...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

امشب بی این که بدونم چه را، دلم درد می کنه و گرفته ست. استخر بودم و حدوداً یک ساعتی میشه که اومدم خونه و شام هم خوردم، فردا هم باید برم دانشگاه کلاس دارم. تازه باید واحد های مأخوذم رو هم تعویض کنم.

خدا؟ می ترسم

می ترسم از اون روزی که گفتی روزِ رو­شدن دست ماهاست. خدا جونم دلم گرفته، خودت یه کاریش کن. اصلاً می خوام یه مدت این دلم رو بگیری ازم، می خوام بی دل زندگی کنم ببینم طعمش چیه؟ به قول عرفان نظرآهاری عزیز: یه روزی بالاخره دلم و پرت می کنم توی حیاط تو و خودم میام که ورش دارم و دیگه هم برنمی­گردم و همیشه توی حیاط و حیات و شاید ممات شما می مونم.

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |