گفتن

گفتن

λεγειν

این شب ها، نامِ تان، بیش تر بر زبان ها جاری ست. این روزها، به برکت یادتان، کام دل مان، شیرین می شود. امّا...

امّا، دردی نهفته این روزها می آزاردم. دردی که سَرِ وا شدن اش نیست و طاقتِ کشیدن اش هم!

امّا تر، گفته اند: درد را به دل خرید و سوز را به جان!

حکماً وقتی نگفته اند درد را بر زبان جاری سازید، حکمتی داشته است!

پس، درد را می گذارم سر جای اش به ماند...

امامِ آگاهم که قیام کردیّ و تفاوتِ اسلامِ ظاهر و اسلامِ باطن را تا قرن ها رهنمون مان ساخت ای؛ تو را به همان عِلم و عَلَم و اَلَم ات، دعایی کن تا قدری از ذره یی، بینش تو را در زنده گیِ مان، پیدا کنیم... آمین.

--

... فَکَیفَ حیلَتی یا سَتّارَ العُیوب، یا غَفّار الذُنوب، ... یا کاشِفَ الکُروب!؟

کنونِ زمان، در این جای مکانی که نه مختصات جغرافیایی اش را می دانم و نه بُعدِ ملزوماتِ اُخروی اش را، بُغضی گشته ام سراسر هق هق!

دیگر حتا، خواسته هایم را پیش و پسان خواستارم و حتاتر، عشق را.

این جایِ قصّه، غُصّه آغاز می شود و هق هق و خواستن های پیش و پسان و آه... !

آی ای آه!

تو را نه به نام شناختم و نه به نار و نه به نور، که به فراق شناختم و به اشک خواندم و به سوز چشیدم و به درد کشیدم.

نایِ نیِ وجودم، گِل گرفته ای تنها گُلِ بی زَوال!

از سرازیریِ عصیان و سراشیبی ابتلا، دستی می تکانم برای ات؛ چون حتم دارم دست مرا از ژرفای این "نفس مردابِ" منیّت، خواهی دید ای عشق، ای آه و ای راه!

آی ای نَفَس!

تو را نیز نه به آه که به چاه شناختم!

آن سان که گُم گشته و یوسف بار، در مُحاقِ غفلت، نَفَس بَندِ یک آه بودم و دریغ از آه!

الهی؛ عَفوِ این ناچیزترینِ بنده گانت، تنها اُمیدِ این دردمندِ بی چیز است. به حقِّ آن صُلحا و زُهّاد و عرفای عاشقِ فقیرات، شرفِ حضور را عطا فرما که سخت پریشان ام و شرم ناک!

این چه زنده گانی ست خدا؟!

این چه عاشقی ست که بند بند ام را کافر کرده ست و فصل فصل ام را عاصی؟!

ای آرمان هرچه هست و هرچه نیست؛ این خاک را یارای صبر و قرار نیست!

هر خطّی که می خواهم از این زنده گی با یار، یار شود؛ نمی شود، که نمی شاید!

هر بندی که می خواهم بنده باشم، نمی راند، که نَمیراند!

ای میرعاشق و پیرحُب؛ میرای ام و فانی، فانی ام و خاطی...

به نوارم... به نوازم به ناز و نیاز، پناهم ده به راز و به سوزانم به گُداز.

به نوازم، نه به زخمه که به زخم. با جَذب، که نه با جذبه، با جُز به، با ولا غیر.

با توکّل که ندارم اش، با تحمّل که داری اش، با تکبّر که خسته ام اش، با راه و دوراهی و حسین(ع) که پریشان ام اش؛ تا تمسّک که می خواهم اش!

ای حاق، ای هق، ای حاء، ای میم، ای زخم، ای ترمیم، و ای یسار و ای یمین؛ به نوازم به نواز... به نوازم به نسیم!

خاک

18/10/86

هنگامه ی بازگشت به سوی دوست!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

ثانیه ثانیه؛

نه!

آن به آن ...؛

نه!

اصلاً بی خیال!

خدایا دمِ عشقت گرم!

امشب آرام ترین تلاطم زندگی ام را تحت ولایت تکوینی ات و با همراهی عشق، گذراندم.

امشب چه شورِ آرامی درونم نهادی ای عشق!

می دانی چه می خواهم بگویم؟

می خواهم بگویم اگر تو مالک و صاحبم هستی، دیگر هیچ متاعی نمی خواهم، مگر تو برایم بخواهی!

چه قدر زیباست اگر تو را که منشأ و مبتدای تمام زیبایی ها و دوست داشتن ها و دوست داشتنی های عالمی، خوب بشناسیم...

آری، دوست داشتن!

این مسیحای نافذ خوش دم!

خدایا

در این راه سخت که قدر تمام سختی هایش لذت بخش و شیرین است، کمک مان کن!

ما قربانیانِ قربان گاه عشق را...

ای ابراهیم آفرین دوست داشتنی، مهلاً مهلا ... اعنی اطمینان به تمامه؛ الیهِ أَدعوا و الیه مئاب ... (سوی او دعوت می کنم و بازگشتم نیز هم سوی اوست) ]36 رعد[

خاک

11 دی 86

اندکی مانده تا صفر عاشقی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

« امشب ماه در آسمان خودنمایی می کند. فکر می کنم نمازِ شب زیاد خوانده باشد. »

راستی ماه!

از آن بالا ما انسان ها چه گونه به نظر می آییم؟

اصلاً تو ما را می بینی؟

تو که چشمت مردمک ندارد، پس حکماً ما را نمی بینی. تازه اگرش هم می دیدی، همه مان را به یک چشم می دیدی؛ به هر حال فرق است میان لیلی و مجنون، میان فرهاد و خسرو، میان بیستون و کربلا ...!

راستی کربلا را یادت هست؟

تو اصلاً حافظه داری؟

شاید داشته باشی، ولی اگر سر باشی، حکماً تن نداری؛ قلب هم نداری.

راستی، از اول همین گونه بی تن بودی؟

نگفتی!؟ کربلا را یادت هست؟

همیشه دلم به حال تو می سوخته است؛ سرِ از تن جدای بی قلبی که آویزانِ آسمان است.

راستی چه را نمی روی آن بالاتر ها؟

از این زمین چه می خواهی؟

هی می چرخی و می گردی که چه شود؟

دنبال چه چیزی هستی؟

منتظر کیستی؟

نگفتی؟

... کربلا؟

امشب تو هم بی قراری گویا!

اما نه، تو عمری ست بی قراری و بی پی کر!

سرِ سودایت عجب می درخشد. انتظارت که به اوج می رسد، تماشایی می شوی.

فکر نمی کنم با آفتاب میانه ی خوبی داشته باشی، هرچه باشد تو ماهی!

راستی، نگفتی منتظر کیستی؟

این جا، عمری معلق و حیران... کربلا را نگفتی... ؟!

خب؛ تک چشم بی پی کرِ آویزان!

امشب را به خاطر بسپار.

امشب من از تو نوشتم، از ماه.

امشب بی قراری دلم را با سر تو قسمت کردم.

امشب قلبم را پی وند زدم به چشم تو.

اگر شبی بودی و نبودم، سلام مرا به آسمان و زمین برسان.

قول می دهم وقتی از قفس تن رها شوم، سراغت بیایم.

اگر شبی بودی و نبودم، سلام مرا به کربلا برسان!

سرت سلامت باد ای ماه!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |