گفتن

گفتن

λεγειν

تعطیل

تا همیشه!!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سلام . این دفعه می خوام یه جور دیگه آپ کنم مث فیلم صاحب(ساده) دلان که می خواست یه جور دیگه قرآن ختم کنه .



بعضی ها خیلی حجاب اند


بعضی هام خیلی حجاب نی اند


بعضی ها خیلی فلان اند


بعضی ها مث این پاها فقط برای ویترین و آویزان کردن اند


بعضی هام خیلی فلان فلان اند


بعضی ها فکر می کنند حجاب مختص زن هاست!!!


بعض ها نمی دانند چرا ، کی ، کجا ، چی جوری باید ...


بعضی هام سرگرم اند!!!


بعضی هم فاطمه وارند ...



فکر می کنم روایتی است از امام صادق(ع) که در آخرالزمان زنان لباس هایی می پوشند که انگار نپوشیده اند ( یا به همین مضمون) مصداقش همون جوراب ها و همین جوراب ها . راستی جوراب کی بلند تره؟

آدم و حوا هم که از درخت ممنوعه مصرف کردند و شیطان عوراتشان را نمایان ساخت خود را با برگ پوشاندند . خب نشون می ده که پوشش در فطرت آدم هست .  این نتیجه گیری که هر چه قدر پوششمان کنتر شود بیشتر با فطرتمان فاصله گرفته ایم هم از این جای قرآن نشات می گیرد . اما کاش حجاب دلمان هم گاهی رعایت می شد . کاش گاهی برای آن حجاب و آن چشم هم بنویسیم . کاش و کاش و کاش

از خودت از خاک . یا علی


نوشته شده در جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

یا سیّدی فَکَیفَ لی ؟

در این خرقه بسی آلودگی هست

و خاکی که خرقه ی خاک بر تنش کردی

- چند وقتی است دلم ادبیاتش را فراموش کرده . هوایی شده ام تو را حبیب صدا کنم برای منی که همه اش من است ، کفر است . گرچه تو که حبیبی و در حبّت نه شکی است و نه غرضی ؛ اما در حبّ و بغض (بقز، بهتر است ) ما غرضی است به وسعت تاریخ !

خودت که می دانی ، هر وقت کارمان گیر می شود کم کم سر به هوا می شویم . سر به هوا و دست به آسمان و چشم به اشک(به قولش عشک) !

همین که حالمان برگشت ( از بین رفت) گرفته نگرفته ، دوباره همه چیز فراموشمان می شود .

آقای من تا کی می خواهی صبر کنی؟

تا کی می خواهی مهلتم دهی؟ چرا چیزی نمی گویی؟

تکلیف ما را مشخص کن ، اگر ازمان نا امیدی ، اگر داری مهلت می دهی تا بدتر شویم ، ... ( نگویم بهتر است چون جزء گناهان کبیره است نا امیدی ، می ترسم دکتر برزخی آخرین گناه جانم را توسط رویای بابا عرفان بگیرد )

ولی خدایی ، حبیب بودن چه سخت است ، ما که در بندگی اش مانده ایم و از پس بندگیت بر نمی آئیم .

یک مشت خاک در دلمان نهادی ، ببین چه کرده است با ما ؟

یا مولای ؟ یه مشت خاک بود؟ پس چرا این قدر بی قرار شدیم؟

فقط بدان : خاکت ، خاکمان کرده است ...

خودت که می دانی همه ی حرف هایم دروغ است، خودت که می دانی پُر بدی و زشتی و آلودگیم ، پس کاری کن ، نمی شود این طوری ماند .

یا دلی هدیه کن که تخطی نپذیرد و یا مُهری بر دهان و دستانم بزن ، بسانِ قلبم !

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

سلام، زیباترین شروع ، برای زیبا ترین شروع کننده .

چه اسارتی است این خاک بودن و چه اسارت گاهی بد تر از خاک!

عاقبت، آنی که اسیر هر چیزی می شد الّا آنی که باید، اسیر خودش شد و من اسیر خودِ خاکم .

اما نمی خواهم امروزم مثل گذشته باشد ، زین رو تصمیم گرفته ام هر آن با خدا حرف بزنم . با همین زبانِ قاصرِ آلوده ی حقیر . آری با زبانِ خاک و به نگارش فطرت . وَ مَن یَهدِ اللهُ فَهُوَ المُهتَد ، آری گفته اند بخوانید و بخواهید . حال که می شود خواند و خواست ، چرا بهترین و زیباترینش را نه؟!

و می خواهم و می خوانم زیباترین و بهترینش را که صبر است و صبر!

و خدایا حال که می خواهم بخوانمت ، رهایم کن از منِ من و همچنان تو ، تو باش تا امیدم پا برجا بماند ، گرچه عاشقی که اطمینان نمی خواهد ، عاشقی صبر می خواهد و صبر !

حبیبِ همیشه ی من ، چقدر زیبایی ، چقدر خوبی ، چه بزرگی ، چه صبوری، چه عاشقی!

دوستت دارم و همیشه عاشقت ام. عاشق آن پرده پوشی زیبایت که گفته اند "سِترُکَ الجَمیل" است و آن دستان گشوده ی رحمتت که به حق علی (علیه السلام) همان یدِ باسطه ی شهر رحمتت است .

چه لطیف نگاهم می کنی ، گاهی حس می کنم حتی برایم بی قراری هم می کنی . مرا به بخش که به قرار هایمان دیر می رسم . کاهلی می کنم ، اما کاهل نشده ام ؛ فقط گاهی فراموشم می شود منتظرم هستی .

آری انتظار . می دانم یعنی چه ، خودت که می دانی ، از دل منتظریم ، گرچه خسته !

حرف انتظار شد یاد عزیزی افتادم . عزیزِ 1172 ساله مان . نمی دانم چه بر من رفته بود که گمش کرده بودم . راستی سلام مرا به او برسان و بگو صبر و صبرمان تمام شده !

بگو مصر وجودمان کنعان شده است و به سان یعقوب بی یوسف کور شده ایم ، بگو کشتیِ نگاهمان دیگر تابِ سیل های پی در پی را ندارد . ایوب هم که باشی رزی صبرت تمام می شود . ما که ایوب نیستیم ، ما یونس ایم ، یونسان اسیرِ دل دنیا . بگو دعایمان کند ، شاید فرجی شد . فرجِ از سیاهی ، از دروغ ، از غیبت ، از ریا ، ازشرک و حتی فرجِ از نگاه ! نگاهِ به همه چیز ، نگاهِ به تو !

برایم نامه بنویس ، منتظر جوابت هستم ای نامه ی نا نوشته خوان !

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |