گفتن

گفتن

λεγειν

اللهم عجل لوليك الفرج والعافيه والنصر و مد في عمره الشريف و زين الارض بطول بقائه

شايد فردا مرا نشناسي و مرا به ياد نياوري اما من تو را خوب به ياد مي آورم و مي شناسم . ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه همسايه خدا .

يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي. خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي. راه كه مي رفتي ردي از روشنايي به جا مي ماند و من مبهوت مي ماندم .

دلم هواي خاكي ،  را كرده . ديده بودي خاك هواي خاك كند ؟

ااما زيره دلم هواي حريم كرمانش را كرده . چه چاره كنم؟ ديوانگي هم عالمي دارد. ( دوباره مرغ روحم هواي كربلا كرد/دل شكسته ام رو اسير و مبتلا كرد)

وقتي اعتراف مي كني كه ديوانه اي همه مي خندند . وقتي دلت مي گيرد مي خندند . وقتي مي گويي كربلا مي خندند  . اصلا بگذار بخندند آنها كه نمي دانند خسرو ما چقدر شيرين است !!!

ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شیر و شکرو قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو ...
و گرنه شیرین بهانه است.

بگذار بخندند آنها كه نمي دانند خسرو ما چقدر شيرين است.

 آخرين سحري را ميهمان بودم . ميهمان سفره خدا و همچنان قلم در دست من است و مي نويسم.

خدايا فارغ از رابطه عابدي و معبودي مان من به حسي تازه تر احتياج دارم . خدايا من جسارت و دليري مي خواهم ... .

هي ... ما چطوري بايد جواب لماذا تقتلوناي كودكاي لبناني و فلسطيني رو بديم؟

حالا اين الرجبيون؟؟!

خدايا ما ديگر نه همسايه هم هستيم و نه همسايه تو . ما گم شديم . ما تو را گم كرديم . دوست من . دلم خيلي برايت تنگ شده است . مي دانم خاك ديگر توانايي خاك گلداني بودن را ندارد اما هنوز عاشق است . بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم. شايد دوباره خدا را پيدا كنيم .

شايد اعتكاف بعد در خاك حسين باشيم ، در حريم عباس ، در كربلا .

يا حسين . ان حال بيني  و بينه الموت .

صلوات

خاك

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

پنج شنبه :

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

 غروب كه مي شود ، آسمان كه پريشان مي شود ، دلم مي لرزد و قلبم تپش مي گيرد. خدايا من اما دوست دارم اين دل پريشاني و تپش قلب را . من بارش اذان از گلويت را دوست دارم...

 الله اكبر را كه مي گويم حسي از همان حس هاي غريب مرا در بر مي گيرد . گويي ديگر نيست مي شوم ، هيچ مي شوم ، اما ...

اما از شرم گناهانم است كه دو دست را جلوي صورتم ميگيرم و ميگويم : الهي و ربي من لي غيرك ( كاش دستي بود كه جلوي صورت روحم را مي گرفت )

خدايا آن سان كه سرم را روي پايت مي گذارم و مي گويم : سبحان ربي الاعلي.... ، ديگر نمي خواهم سرم را بلند كنم ، آخر اين حس شيرين پدري و فرزندي را دوست دارم .

گاهي اما غريب تر از اين حرف ها مي شوم . آنقدر غريب كه تو مرا مي خواني اما من جوابت را نمي دهم . آن سان كه فروشنده ام ، مي فروشم . به ارزاني يك لبخند .

قلبم را ...

روحم را ... ، به شيطان .

آن سان كه مي بينم و مي شنوم و كور و كرم .

همان تربت كه گاهي سر بر آن مي گذارم ، گاه گاهي پا بر آن مي گذارم ...

به همين تلخي !!!

گاهي پا بر آن مي گذارم و رد ميشوم . از سر دل و غروب و غيرت و ...

نوشته شده در جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |