گفتن

گفتن

λεγειν

بسم رب الطالب بدم المقتول بکربلا 

برادران و خواهرانم در لبنان و فلسطین ، میدانم سخت است و خونین . مقاومت کنید و بجنگید و سبزی را سرخواره بخواهید . ما هم هستیم . هر کاری که بتوانیم انجام میدهیم . اگر قرار به انحصار هست درستش را انجام میدهیم . اگر قرار به حمله به سایت هاس اسرائیلی است تمام و کمال منهدمشان می کنیم . باورتان داریم .

عشقتان را ... 

       خونتان را و 

              راهتان را... 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

السلام عليك يا فاطمه الزهرا سيده نساء العالمين . السلام عليك يا امُّ كلِّ الكائنات يا بنت نبي الدين

 

        يه روز يه گلدون خاك چشمش خورد به بذر ياس . خودش و پهن كرد . ياس خوابش برد و ...

بعد يه مدت اون بذر ياس سر زد و شد ياس . اما اون خاك هم چنان خاك بود . هنوز يه گلدون خاك بود تازه ضعيف تر و نا خاك تر هم شده بود .

ياس مي درخشيد و به زيباييش مي باليد . خاك به خاك بودنش افسوس مي خورد . ياس همه را ياد حضرت مي انداخت و خاك كسي را ياد چيزي نمي انداخت . ياس روزهايش را با نور پر ميكرد و خاك با تنهايي.

ياس بي خاك مي مرد و خاك بي خدا .

خاك هر روز مي مرد و ياس هر روز مي درخشيد . ياس معشوق بود ، خاك عاشق . ياس معشوق همه و خاك عاشق يكي . ياس معشوق چشم ها بود و خاك عاشق يك نگاه .

ياس پژمرد و خم شد و شكست . ياس نگاهش به خاك افتاد و مرد .

خاك نگاهش به ياس افتاد و ...

همه ياسيم و او معشوق . همه پژمرده مي شويم و خم مي شويم و مي شكنيم و مي ميريم و نگاهمان به خدا مي افتد .

اما گاهي مي توان پژمرد و خم شد و شكست بي آنكه وقتش برسد . آري مي شود نگاهمان را كمي زود تر به او بياندازيم .

خاك

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

هيچی حرم نميشه

قربونت برم امام رضا.

ولادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) رو به همه تون تبريک عرض ميکنم. روز مادر و زن بر همه بانوان گرامی مبارک .

ای ياس بی قرينه

دسته گل مدينه

دريا و رود و هامون

با عشق تو اجينه

شوق هست ٬ اختيار هست ٬ اما دل نيست. دل هست اما توان نيست.

توان هست اما دل ٬ شوق و اختيار نيستند.

تا وقتی که ايمان هست صبر نيست . صبر هست٬ ايمان نيست.

آخر با کدام حساب سازگار است اين رفتار ما؟

مادی اش که مادی نيست ٬ ماورائی اش هم که مادی است!

ما به جای اينکه نگاه منتقدانه ی آگاهانه داشته باشيم ميريم عينک عوض ميکنيم . جون کريم گور به گور شده ی من اوی رضا امير خانی.

حب الوطن من الايمان ( اگر هم حديث نباشه خيلی زيباست ) مگه . طيب الله ...

در ضمن ( ايرادم به کامنتر های نوريه است ) ٬ گاهی در شدت ازدياد راه به جايی نمی نوان برد .

فزاد الله بسطة فی العلم والجسم ( و خداوند در او بسته ( فزونی ) علم و جسم قرار داد ( سوره بقره ۲۴۶ )

اگر آگاهی و علم بيايد سرمايه هم جمع می شود اما اگر سرمايه جمع شود تضمينی برای آمدن علم نيست .

حالت های ديگه ای هم داره اون آيه مثلا : فزاد ....... فی الجسم و الجسم ( گنده لات های تو خالی )

فی العلم و العلم ( داريم؟)

خداوندا هرکه بد من خواهد بد او خواه ( دعای کميل )

يا حق

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم رب الطالب بدم المقتول بكربلا

سلام مولا

مولا ممنونم از اينكه طلبيدی . از اينكه طلبيدند . از اينكه طلبيد...

مشهد ... وای ... وای

آدم برادرش با برادر زاده ی عزيزش زهرا اونجا باشند و ۲ سال نره؟!

عجب بد قلقی شده بودم ها . يا علی مددی رو در هر قدم بگو به يادش.

هفت كر به يه پول . ديدی آخرش رسيديم سر خونه اول (بی ريا) جون خود رضا.

مشهد ... وای ...

اذن دخول حرم تو يا ابوالفضل *** دست عطا و كرم تو با ابوالفضل

مشهد ... وای

يا حق

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم رب المهدی المنتظر

سلام مولا

آقا دلمون برات ....

باهاش صحبت کرديم و گفتيم تو کجا .... گفتيم : {مهی که چشم مه و ستاره به خلوت او گذر ندارد } تو ميخوای نوکرش باشی ... نه !

ولی باز زبون گرفت  ( دل و ميگم ها ) {هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ...}

هی ...

محمد تو کجايی ... تو داری چی کار ميکنی ... يه تکونی . فقط می خوابی ها . فقط در جا ميزنی . چيه خودت و نشوندی اين جا و برو بچه . اين جوری ميخوای؟

هی ... هی ... هی ...

آقا چرا ما گاهی فکر ميکنيم توانايی انجام کارايی رو که قبلا انجامشون داديم رو داريم؟

مثالش اين که من کاری رو که سه سال پيش انجام دادم الآن رفتم سراغش فکر می کنم ميشه . آره وبلاگ و ميگم .

خب به اين فکر نمی کنم زمونه عوض شده . مردم عوض شدن . شرايط عوض شده . حالا گيرم من عوض نشده باشم که شدم .

هی...

نوريه رو ميگم . فکر نمی کنن که مردم عوض شدن .زمونه عوض شده . مردم باهوشن . اين کلک ها و بوروکراسی ها لابی ها قديمی بابا . گيرم من عوض نشده باشم که شدم .

آخه کسی که داعيه ولايت داره . خودش رو ملزم به جهاد ميدونه و وجوبش رو اثبات ميکنه  . در حد نماز و روزه و بالا تر از اون ميدونه . چرا بايد از اون طرف بياد و بگه سيد رفت . سيد ما رفت . ما هم ميريم .

آخه بنده خدا سيد شما با تموم مزايايی که از نظر شما داره که من نديدم ( خب چشم بصيرت ندارم )

کفر گفته ( لا اله الا فاطمه الزهرا . لا فاطمه الا علی . ...)

شما اونو شهيد ميدونی؟

شمايی که ما نوشتيم : من عشق فعف ثم مات مات شهيدا ( کسی که عاشق شود و عفيف بماند و بميرد شهيد مرده است ) اومدی و داد زدی که ثم کتم رو جا انداختيم . حالا ميای ...

پس بگو : من اسلم ثم کتم ثم قل : لا اله ... ثم مات مات شهيدا تا بهتر باشه ديگه ؟!!!

ای بابا

محمد تو کجايی

تو کی هستی . اينه چيه که ميبافی. تو کجا نيشستی؟

چرا نيشستی؟

برو بچه

هی ...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم الله رب العالمين 

 

تو گلبرگی بباغ ياس بودی

      و عطری از گل احساس بودی

            تو رنجیدی از این بی مهری من

                       ندانستم که تو حساس بودی

 

هديه به ساحت آقا ابلفضل العباس

 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و مد فی عمره الشریف و زین الارض بطول بقائه

 

عمريست ميکشيم . عمريست می کشيم اين عنوان را به دوش . عمريست می کشيم اين عنوان را به دوش که انسانيم .

عمريست می کشد اين انتظار را که کسی که اسمش انسان است مونس تنها يی هايش باشد . عمريست می کشيم آن انتظار را !!!

عمريست مي برد . عمريست مي برد دل ما را به هزار عشوه . عمري است مي برد دل ما را به هزار عشوه به هزار جا .

عمري است برده است دلمان را به اشتياق يك نگاه .

عمري است مشتاقيم . عمري است مشتاق است ...

عمريست كشانده ايم به زور و زر خودمان را به خاك . عمري است زمين گير يك جو گندميم . عمريست كه در حسرت سيب رويش داغ مي خوريم . عمريست مي باليم به هرچه انتظار و حضور و معرفت  و ع ش ق ؛ عمريست مي باليم به بي بالي عين و شين و قاف .

عمريست خسته ايم از هرچه پاييز و خزان و جو اي انتظار .

عمريست برده ايم ز  ياد ، سبزي و طراوت بهار .

 

يكبار . فقط يكبار بيا و بگير و ببر . يكبار بيا و بگير و ببر اين دل را كه يك عمر بهانه گير است  و عاشق و بي قرار .

 

خاک

( چون وقتی اينو می نوشتم حالم خوش نبود و منم چش ندارم ببينم حال ديگرون خوش باشه ،  نوشتم حالتون از خوشی در بياد)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سکوت

 

دوئل تمام

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |

بسم رب المهدي
سلام
خب نمي دونم دلت چقدر پر بوده كه اين جوري نوشتي اما يه سري نكته كوچولو رو بگم از باب اينكه منم مثل خودت بچم و دوست ندارم همه بچه ها مثل هم نباشن .
رسالتت خيلي قشنگ اما الفاظت قشنگ نبودن . نميدونم شايد تو راست بگي اما فكر نمي كنم خوش داشته باشي  كه  کسی به خواهرت يا خواهرامون از اين چيزا ياد بده . لزومي نداره با اصرار به يه دختر بفهموني كه معني محاوره استمنا ميشه ...!
لزومي نداره بهش بفهموني . تو كه مي فهمي ، تو كه همه رو مي شناسي (از رو متن خودت مي گم ) چرا اصرار داري اثبات كني . تو كه همه چي رو ميدوني ميتوني خيلي راحت هم از همه چيز بگذري . يا شكت يقين نشده يا يقينت مغشوش شك .
بسم الله النور ، بسم الله النور علي نور . بسم الله الذي خلق النور من النور . بسم الله الذي هو مدبر الامور .
خودش بهتر ميدونه و مي تونه درستمون كنه . ما بايد آدمش باشيم . به بسم الله و بوق و سر و صدا هم نيست . به دل  و به سينه است . شرح و واسعش رو كم ميبيني . فكر ميكني واسه چي؟
يه سري آمار و اطلاعات كوچولو كه همراه يه كمي تجربه است نشون ميده كه تموم بچه هاي ايرون مث هم اند و از بيشتر چيز ها مث هم اطلاع دارند . حالا يكي بروزش ميده يكي نميده . يكي  هم لزومي نمي بينه .
اينم قبول كه قم فلان . خب هميشه اين جوري بوده كه جايي كه يه كوه علم و معرفت هست كنارش چيزاي بد و فساد هم هست . اما دليل نميشه مردم قم راه بي افتن و زير چادر هم ديگه رو نگاه كنن و ما هم همچين وظيفه و اجازه اي نداريم . سر گشاد نوشتت و با تموم ارجاعاتش برگردون جلو آينه و ببين چيا به خودت گفتي برادر . تو رسالتت خيلي قشنگ تر از اين حرفاست .
من هم همچين كس خاصي نيستم كه حالا بيام برات جوابيه بنويسم . شايد دلم مث خودت گرفته بود . خاكم ديگه . راستي خوبه كه خاك باشي يه مدت . بذار لگدت كنن . خوب ميشي . وسيع ميشي . بزرگ ميشي . كه هستي و بزرگوار هم هستي و بمون . اما نه به هر قيمتي .
به رسالتت قسم داداشي .
التماس
يا حق

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمّد مهدوی‌اشرف نظرات () |